داستان كوتاه (100)
خانم شما خدا هستيد؟كودكي با پاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين
فروشگاهي نگاه
مي كرد. زني در
حال عبور او را ديد، او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و كفش خريد و گفت: مواظب خودت باش.
كودك پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا
هستيد؟
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يكي از بنده هاي خدا هستم.
كودك گفت: مي دانستم با او نسبتي داري.
داستان كوتاه (99)
ساحل و صدفمردي در كنار ساحل دور افتاده اي قدم ميزد. مردي را در فاصله دور مي بيند كه مدام خم ميشود و چيزي را از روي زمين برميدارد و توي اقيانوس پرت ميكند. نزديكتر مي شود، مي بيند مردي بومي صدفهايي كه به ساحل مي افتد را در آب مياندازد.
صبح بخير رفيق، خيلي دلم مي خواهد بدانم چه مي كني؟
اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدفها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از كمبود اكسيژن خواهند مرد.
دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شكلي وجود دارد. تو كه نميتواني آنها را به آب برگرداني، خيلي زياد هستند و تازه همين يك ساحل نيست. نمي بيني كار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي كند؟
مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت: براي اين يكي اوضاع فرق كرد.
داستان كوتاه (98)
چند دقيقه شاديروزي
در پارك شهر،
زني با يك مرد روي نيمكت نشسته بودند و به كودكاني كه در حال بازي بودند نگاه مي كردند. زن رو به مرد كرد و گفت: پسري كه
لباس ورزشي
قرمز دارد و از
سرسره بالا مي رود، پسر من است. مرد در جواب گفت: چه پسر زيبايي و در ادامه گفت: او هم پسر من
است و به كودكي كه تاب بازي مي كرد
اشاره كرد.
مرد نگاهي به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد: تامي، وقت رفتن است. تامي كه دلش نمي آمد از تاب پايين بيايد با خواهش گفت: باباجان فقط پنج دقيقه، باشد؟ مرد سرش را تكان داد و قبول كرد.
مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند. دقايقي گذشت و پدر دوباره پسرش را صدا زد: تامي، دير مي شود، برويم. ولي تامي باز خواهش كرد: پنج دقيقه، اين دفعه قول مي دهم. مرد لبخندي زد و باز قبول كرد.
زن رو به مرد كرد و گفت: شما آدم خونسردي هستيد ولي فكر نمي كنيد پسرتان با اين كارها لوس شود؟
مرد جواب داد: دو سال پيش يك راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه سواري زير گرفت و كشت. من هيچگاه براي سام وقت كافي نگذاشته بودم. ولي حالا تصميم گرفته ام اين اشتباه رو در مورد تامي تكرار نكنم.
تامي فكر ميكند پنج دقيقه بيشتر براي بازي كردن وقت دارد ولي حقيقت آن است كه من پنج دقيقه وقت مي دهم تا بازي كردن و شادي او را ببينم، پنج دقيقه اي كه ديگر هرگز نمي توانم بودن در كنار سامِ از دست رفته ام را تجربه كنم.
داستان كوتاه (97)
خورشيد و بادروزي خورشيد و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر كدام نسبت به ديگري ابراز برتري مي كرد، باد به خورشيد مي گفت كه من از تو قويتر هستم، خورشيد هم ادعا مي كرد كه او قدرتمندتر است. گفتند بياييم امتحان كنيم، خب حالا چه طوري؟
ديدند مردي در حال عبور بود كه كتي به تن داشت. باد گفت كه من مي توانم كت آن مرد را از تنش دربياورم، خورشيد گفت پس شروع كن. باد وزيد و وزيد، با تمام قدرتي كه داشت به زير كت اين مرد مي كوبيد، در اين هنگام مرد كه ديد نزديك است كتش را از دست بدهد، دكمه هاي آنرا بست و با دو دستش هم آنرا محكم چسبيد.
باد هر چه كرد نتوانست كت مرد را از تنش بيرون بياورد و با خستگي تمام رو به خورشيد كرد و گفت: عجب آدم سرسختي بود، هر چه تلاش كردم موفق نشدم، مطمئن هستم كه تو هم نمي تواني. خورشيد گفت تلاشم را مي كنم و شروع كرد به تابيدن، پرتوهاي پر مهرش را بر سر مرد باريد و او را گرم كرد.
مرد كه تا چند لحظه قبل با تمام قدرت سعي در حفظ كت خود داشت ديد كه ناگهان هوا تغيير كرده و با تعجب به خورشيد نگريست، ديد از آن باد خبري نيست، احساس آرامش و امنيت كرد. با تابش مدام و پر مهر خورشيد او نيز گرم شد و ديد كه ديگر نيازي به اينكه كت را به تن داشته باشد نيست بلكه به تن داشتن آن باعث آزار و اذيت او مي شود.
به آرامي كت را از تن بدر آورد و به روي دستانش قرار داد. باد سر به زير انداخت و فهميد كه خورشيد پرعشق و محبت كه بي منت به ديگران پرتوهاي خويش را مي بخشد بسيار از او كه مي خواست به زور كاري را به انجام برساند قويتر است.
داستان كوتاه (96)
زخمدر يكي از روستـاهاي ايتاليـا، پسربچه شـروري بود كه ديگران را با سخنـان زشتش خيلي ناراحت مي كرد. روزي پدرش جعبه اي پر از ميخ به پسر داد و به او گفت: هر بار كه كسي را با حرفهايت ناراحت كردي، يكي از اين ميخها را به ديوار انبار بكوب.
روز اول، پسرك بيست ميخ به ديوار كوبيد.
پدر از او خواست تا سعي كند تعداد دفعاتي كه ديگران را مي آزارد، كم كند. پسرك
تلاشش را كرد و تعداد ميخهاي كوبيده شده به ديوار كمتر و كمتر شد.
يك روز پدرش به او پيشنهاد كرد تا هر بار كه توانست از كسي بابت حرفهايش معذرت خواهي كند، يكي از ميخها را از ديوار بيرون بياورد. روزها گذشت تا اينكه يك روز پسرك پيش پدرش آمد و با شادي گفت: بابا، امروز تمام ميخها را از ديوار بيرون آوردم.
پدر دست پسرش را گرفت و با هم به انبار رفتند، پدر نگاهي به ديوار انداخت و گفت: آفرين پسرم! كار خوبي انجام دادي. اما به سوراخهاي ديوار نگاه كن. ديوار ديگر مثل گذشته صاف و تميز نيست.
وقتي تو عصباني مي شوي و با حرفهايت ديگران را مي رنجاني، آن حرفها هم چنين آثاري بر انسانها مي گذارند. تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري، اما هـزاران بـار عذرخواهـي هم نمي تواند زخم ايجاد شده را خوب كند.
داستان كوتاه (95)
خانم نظافتچيدر
امتحان پايان
ترم دانشكده پرستاري، استاد ما سوال عجيبي مطرح كرده بود. من دانشجوي زرنگي بودم و داشتم به سوالات به راحتي جواب مي دادم
تا به آخرين
سوال رسيدم، نام كوچك خانم نظافتچي دانشكده چيست؟
سوال به نظرم خنده دار مي آمد. در طول
چهار سال گذشته، من چندين بار اين خانم را ديده بودم. ولي نام او چه بود؟ من كاغذ را تحويل دادم، درحالي كه
آخرين سوال امتحان بي جواب مانده بود.
پيش از پايان آخرين جلسه، يكي از دانشجويان از استاد پرسيد: استاد، منظور شما از طرح آن سوال عجيب چه بود؟
استاد جواب داد: در اين حرفه شما افراد زيادي را خواهيد ديد. همه آنها شايسته توجه و مراقبت شما هستند، بـايد آنها را بشناسيد و به آنهـا محبت كنيد حتـي اگر اين محبت فقط يك لبخنـد يا يك سلام دادن ساده باشد. من هرگز آن درس را فراموش نخواهم كرد.
داستان كوتاه (94)
هزينه عشقشبي پسر كوچكي يك برگ كاغذ به مادرش داد. مادر درحال آشپزي بود. دستهايش را با حوله تميز كرد و نوشته ها را با صداي بلند خواند.
پسركوچولو با خط بچه گانه نوشته بود: صورتحساب: ۱ـ تميز كردن باغچه 500 تومان ۲- مرتب كردن اتاق خواب 500 تومان ۳- مراقبت كردن از برادر كوچكم 1000تومان ۴- بيرون بردن سطل زباله 500 تومان ۵- نمره رياضي خوبي كه گرفتم 500 تومان. جمع بدهي شما به من 3000 توان.
مادر به چشمان منتظر پسرش نگاهي كرد و چند لحظه خاطراتش رو مرور كرد. سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرش اين عبارت را نوشت: ۱- بابت سختي 9 ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي، هيچ ۲- بابت تمام شبهايي كه بر بالينت نشستم و برايت دعا كردم، هيچ ۳- بابت تمام زحماتي كه در اين چند سال كشيدم تا تو بزرگ شوي، هيچ ۴- بابت غذا، نظافت تو و اسباب بازي هايت، هيچ و اگر تمام اينها را جمع بزني خواهي ديد كه هزينه عشق واقعي من به تو هيچ است.
وقتي پسر آنچه را كه مادرش نوشته بود را خواند، چشمانش پر از اشك شد و درحالي كه به چشمان مادرش نگاه مي كرد قلم را برداشت و زير صورتحساب نوشت: قبلا بطور كامل پرداخت شده است.
داستان كوتاه (93)
چون فكر مي كردم تو بيداري من خوابيده بودممردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا كريم خان را ملاقات كند. سربازان مانع ورودش مي شوند. خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟
پس از گزارش سربازان به خان، وي دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند. مرد به حضور خان زند مي رسد. خان از وي مي پرسد كه چه شده است اين چنين ناله و فرياد مي كني؟
مرد با درشتي مي گويد: دزد همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم.
خان مي پرسد وقتي اموالت به سرقت مي رفت تو كجا بودي؟ مرد مي گويد من خوابيده بودم.
خان مي گويد خب چرا خوابيدي كه مالت را ببرند؟
مرد در اين لحظه پاسخي مي دهد آن چنان كه استدلالش در تاريخ ماندگار مي شود و سرمشق آزادي خواهان مي شود. مرد مي گويد: چون فكر مي كردم تو بيداري من خوابيده بودم.
خان بزرگ زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران كنند. و در آخر مي گويد اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم.
داستان كوتاه (92)
شادي در تنهايي نيستناصرخسرو قبادياني بسوي باختر ايران روان بود. شبي ميهمان شباني شد در روستاي كوچكي در نزديكي سنندج. نيمه هاي شب صداي فرياد و ناله شنيد، برخاست و از خانه بيرون آمد. صداي فرياد و ناله هاي دلخراش و سوزناك از بالاي كوه به گوش مي رسيد.
مبهوت فريادها و ناله ها بود كه شبان دست بر شانه اش گذاشت و گفت: اين صداها از آن مرديست كه همسر و فرزند خويش را از دست داده. اين مرد پس از چندي جستجو در غاري بر فراز كوه ماندگار شد. هر از گاهي شبها ناله هايش را مي شنويم. چون در بين ما نيست همين فريادها به ما مي گويد كه هنوز زنده است و از اين روي خوشحال مي شويم كه نفس مي كشد.
ناصرخسرو گفت: مي خواهم
به پيش آن مرد روم. مرد گفت بگذار مشعلي بياورم و او را از شيار كوه بالا برد. ناصرخسرو در آستانه غاري
ژرف و در
زير نور مهتاب
مردي را ديد كه بر تخته سنگي نشسته و با دو دست خويش صورتش را پنهان نموده بود
.
مرد به آن دو گفت: از جان من چه مي خواهيد؟ بگذاريد با درد خود بسوزم و بسازم.
ناصرخسرو گفت: من
عاشقم، اين عشق مرا به سفري طول دراز فرا خوانده، اگر عاشقي همراه من شو. چون در
سفر گمشده خويش را بازيابي. ديدن آدمهاي جديد و زندگي هاي گوناگون تو را دگرگون خواهد ساخت. در غير
اينصورت اين
غار و اين
كوهستان پيشاپيش قبرستان تو و خاطراتت خواهد بود. چون پگاه خورشيد آسمان را روشن كند براه خواهم افتاد، اگر خواستي به
خانه شبان بيا
تا با هم رويم.
چون صبح شد آن مرد همراه ناصرخسرو عازم سفر بود. سالها بعد آن مرد همراه با همسري ديگر و دو كودك به ديار خويش بازگشت در حالي كه لبخندي دلنشين بر لب داشت.
انديشمند يگانه سرزمينمان آرد بزرگ مي گويد: سنگيني يادهاي سياه را با تنهايي دو چندان مي كني. به ميان آدميان رو و در شادماني آنها سهيم شو. لبخند آدميان انديشه هاي سياه را كمرنگ و دلت را گرم خواهد نمود. شوريدگان همواره در سفر هستند و چون خواسته خويش يافتند همانجا كاشانه ايي بسازند و چون دلتنگ شوند به ديار آغازين خويش باز گردند.
داستان كوتاه (91)
اشك مادريك پسر كوچك از مادرش پرسيد: چرا گريه ميكني؟ مادرش به او گفت: زيرا من يك زن هستم. پسربچه گفت: من نميفهمم. مادرش او را در آغوش گرفت و گفت: تو هيچگاه نخواهي فهميد.
بعدها پسر كوچك از پدرش پرسيد: چرا مادر بيدليل گريه مي كند؟ پدرش تنها توانست به او بگويد: تمام زنها براي هيچ چيز گريه ميكنند. پسر كوچك بزرگ شد و به يك مرد تبديل گشت ولي هنوز نميدانست چرا زنها بيدليل گريه مي كنند.
بالاخره سوالش را براي خداوند مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را ميداند. او از خدا پرسيد: خدايا چرا زنها به آساني گريه ميكنند؟ خدا گفت زماني كه زن را خلق كردم ميخواستم كه او موجود به خصوصي باشد، بنابراين شانههاي او را آنقدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بكشد و همچنين شانههايش آنقدر نرم باشد كه به بقيه آرامش بدهد.
من به او يك نيروي دورني قوي دادم تا توانايي تحمل زايمان بچههايش را داشته باشد و وقتي آنها بزرگ شدند توانايي تحمل بياعتنايي آنها را نيز داشته باشد. به او توانايي دادم كه در جايي كه همه از جلو رفتن نااميد شدهاند او تسليم نشود و همچنان پيش برود.
به او توانايي نگهداري از خانوادهاش را دادم حتي زماني كه مريض يا پير شده است بدون اين كه شكايتي بكند. به او عشقي دادهام كه در هر شرايطي بچههايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آنها به او آسيبي برسانند.
به او توانايي دادم كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش كند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد. به او اين شعور را دادم كه درك كند يك شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نميرساند، اما گاهي اوقات توانايي همسرش را آزمايش ميكند و به او اين توانايي را دادم كه تمامي اين مشكلات را حل كرده و با وفاداري كامل در كنار شوهرش باقي بماند و در آخر به او اشكهايي دادم كه بريزد.
اين اشكها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني كه به آنها نياز داشته باشد. او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشك ميريزد. خدا گفت: زيبايي يك زن در چشمانش نهفته است زيرا چشمهاي او دريچه روح اوست و در قلب او جايي كه عشق او به ديگران در آن قرار دارد.