حلقه هاي فريب
آشنايي من و «صمد» خيلي اتفاقي بود و از چند لبخند بي معني و نگاه هاي هوس آلود در داخل اتوبوس شركت واحد آغاز شد. ما مدتي به طور تلفني با هم رابطه داشتيم و صمد ادعا مي كرد حاضر است برايم بميرد. او يك روز از من خواست به ديدار مادرش بروم ولي چون حدس مي زدم كه امكان دارد دامي برايم پهن كرده باشد قبول نكردم.
دختر ۱۹ ساله در دايره اجتماعي كلانتري خواجه ربيع مشهد افزود: پسر مورد علاقه ام وقتي با جواب منفي ام روبه رو شد خيلي طبيعي برخورد كرد و گفت اگر ايرادي ندارد در يك پارك با مادرش ديدار كنم و در مورد ازدواج و تشكيل زندگي حرف بزنيم. اين خواسته كمي منطقي تر به نظر مي رسيد و براي ديدن مادر شوهر آينده ام به پارك رفتم. صمد همراه خانمي حدود ۴۵ ساله آمد و او كه ادعا مي كرد اين زن مادرش است ما را چند دقيقه اي با هم تنها گذاشت. آن روز صحبت هاي ما گل انداخت و به اين ترتيب بود كه با اعتماد بي جا، بدون آن كه چيزي در اين باره به خانواده ام بگويم رفت و آمد خودم را به خانه اين زن آغاز كردم.
متاسفانه من كه خودم را عروس آينده اين خانواده مي دانستم فريب خوردم و صمد مرا قرباني هوس هاي شيطاني خود كرد اما حالا متوجه شده ام كه چه حماقتي كرده ام. چون اين زن، مادر صمد نيست و آن ها با هم چنين نقشه اي كشيدند تا بتوانند مرا خام كنند. من نسبت به اين جوان حيوان صفت كه تا چند روز قبل براي شنيدن صدايش بي تابي مي كردم و عاشق نگاهش بودم احساس تنفر عجيبي پيدا كردم.واقعا مانده ام چه خاكي بر سرم بريزم و با توجه به تهديدهايي كه او و همدستش دارند مي ترسم چيزي بگويم و خيلي نگران هستم.
اميدوارم دختران جواني كه داستان تلخ زندگي مرا مي خوانند درس عبرت بگيرند و مراقب خنده و نگاه خود باشند چون بدبختي من از بي توجهي به همين نكات ساده و پنهان كردن مسائل از پدر و مادرم به وجود آمده است.در خور يادآوري است در پي اظهارات اين دختر جوان، پليس ۲ متهم پرونده را دستگير و تحقيقات درباره ماجرا آغاز شده است.
حيله اينترنتي
خودم را در اتاقم زنداني كرده بودم و فكر مي كردم ارتباط با پسر جواني كه هر روز از طريق چت حال و احوال همديگر را مي پرسيديم مي تواند راه مناسبي براي نجات از تنهايي هايم باشد!
دختر جوان با چشماني اشكبار در دايره اجتماعي كلانتري نواب مشهد، افزود: پدر و مادرم شاغل هستند و ما در تهران زندگي مي كنيم. من از روزي كه خودم را شناختم تنها بودم و هميشه حسرت مي خوردم كه اي كاش مثل هم كلاسي هايم با والدينم سرسفره مي نشستم و يا خواهر و برادري داشتم كه حداقل با او حرف مي زدم و درد دل مي كردم.
متاسفانه از حدود يك سال قبل با پسري كه خودش را پدرام معرفي مي كرد و اهل مشهد بود آشنا شدم. ما هر روز با هم چت مي كرديم. پدرام با جملات احساسي و عاشقانه مرا شيفته و دلباخته خودش كرد و هميشه مي گفت: كاش موقعيتي پيش مي آمد تا همديگر را از نزديك مي ديديم.
او يك روز گفت: اگر وضعيت مالي مناسبي داشت، حتما به خواستگاري ام مي آمد؛ اگرچه يك راه ديگر هم وجود دارد تا والدينم مجبور شوند با ازدواجمان موافقت كنند و آن اين كه از خانه فرار كنم و به مشهد بيايم. متاسفانه من كه او را فرشته نجات خودم مي ديدم، مرتكب اشتباه بزرگي شدم و به اميد او از خانه فرار كردم و به مشهد آمدم.
دختر جوان افزود: من و پدرام در محلي كه با هم قرار گذاشته بوديم براي اولين بار همديگر را ديديم و سپس همراه او به خانه اي در حاشيه شهر رفتيم. متاسفانه در آن جا پدرام چهره واقعي خودش را نشانم داد. او مرا زنداني كرد و پس از چند ساعت ۲ نفر از دوستان شيطان صفتش نيز آمدند و...! آن ها مرا با وضعيتي بسيار اسفناك در يكي از خيابان هاي خلوت مشهد، رها كردند و گريختند. نمي دانم با كدام عقل از خانه فرار كردم و با توجه به قول و قراري كه با پدرام براي ازدواج و آينده گذاشته بوديم، اصلا فكر نمي كردم او چنين دامي برايم پهن كرده باشد و به اين راحتي عفت و حيثيتم را از دست بدهم. اي كاش با پدر و مادرم صحبت مي كردم و درپيله اينترنتي گرفتار نمي شدم.
در پي اظهارات اين دختر جوان، تيم هاي اطلاعات و عمليات پليس مشهد، به طور ويژه وارد عمل شدند و با توجه به سرنخ هاي موجود، ۳ متهم پرونده را دستگير و به مراجع قضايي معرفي كردند.
تهديد خواستگار عاشق، به انتشار بلوتوث سياه!
پسري كه ادعا ميكرد حاضر است برايم بميرد خيلي راحت به چشمانم خيره شد و گفت: فيلمهايي به طور پنهاني از تو ضبط كردهام كه اگر روي بلوتوث گوشيهاي تلفن همراه منتشر شود راهي جز خودكشي نخواهي داشت!با شنيدن اين حرفهاي تهديد آميز دنيا روي سرم خراب شد و دوست داشتم محسن را خفه كنم، اما او خيلي خونسرد نگاهم كرد و خنديد.
دختر جوان در دايره اجتماعي كلانتري خواجه ربيع مشهد افزود: حدود يك سال قبل با محسن آشنا شدم. او كه براي انجام كاري به محل كارم رفت و آمد داشت به من ابراز علاقه كرد و ما خيلي زود به هم وابسته شديم.
پس از گذشت ۲ ماه يك روز محسن مادرش را به خانه ما فرستاد تا گفتوگوهاي اوليه انجام گيرد. مادرم كه از علاقهام نسبت به اين پسر جوان خبر داشت با رويي خوش برخورد كرد و گفت: من به نظر و خواسته دخترم احترام ميگذارم اما چون پدرشوهرم وصيت كرده سارا با پسرعمويش ازدواج كند اجازه ميخواهم تا سرفرصت شوهرم را متقاعد كنم تا اين ازدواج عاشقانه سربگيرد.
دختر جوان افزود: با اين شرايط رابطه من و محسن عاديتر شد و ما گاهي در حضور مادرم همديگر را ميديديم ولي پدرم از اين جريان خبر نداشت. متاسفانه من از اعتماد مادرم سوءاستفاده كردم و با اين تصور غلط كه به زودي شرايط ازدواج با محسن برايم فراهم خواهد شد به طور پنهاني با پسر مورد علاقهام قرار ملاقات گذاشتم و...!
چند ماه از اين ماجرا گذشت و يك روز كه به خانه محسن رفته بودم متوجه شدم او به موادمخدر اعتياد دارد. با روشن شدن اين واقعيت خودم را عقب كشيدم و گفتم بايد همديگر را براي هميشه فراموش كنيم. اما موضوع به همين جا ختم نشد و محسن با لحني تهديدآميز گفت يا پدرت را راضي كن با هم ازدواج كنيم و يا فيلمهايي كه به طور پنهاني از تو ضبط كردهام را از طريق بلوتوث منتشر خواهم كرد!!!نميدانم چرا چنين حماقتي كردم ولي هر بلايي كه به سر آدم ميآيد نتيجه كارهاي خودش است!
رفيق نامرد!
پسرعمويم با بازي چشمانش دلم را ربود و من كه شيفته و دلباخته اش شده بودم، به خواستگاري اش جواب مثبت دادم و با رضايت بزرگ ترهاي فاميل ما با هم ازدواج كرديم. مجتبي تا زمان تولد فرزندمان به خانه و زندگي اش خيلي اهميت مي داد. او كوچك ترين تغييري كه در چهره ام ظاهر مي شد را مي ديد و از صميم قلب ابراز عشق و علاقه مي كرد.
اما از وقتي دخترم را به دنيا آوردم، او از من غافل ماند و اين اواخر هيچ توجهي به من نشان نمي داد.زن جوان در دايره اجتماعي كلانتري شهرك ناجاي مشهد افزود: با برخوردهاي سرد همسرم تصور مي كردم او به من خيانت مي كند و شايد با زن ديگري رابطه برقرار كرده است اما هر چه كنترلش كردم چيزي دستگيرم نشد.
خيلي دلم گرفته بود و در برابر كم توجهي و بي تفاوتي هاي مجتبي، تصميم احمقانه اي گرفتم. راستش را بخواهيد من از دوست مجتبي خواستم تا او را در بيرون از خانه زير نظر بگيرد و به آن پسر غريبه گفتم كه فكر مي كنم كاسه اي زير نيم كاسه است و شوهرم با فردي رابطه دارد. دوست مجتبي با چرب زباني مرا خاطرجمع كرد كه اين ماموريت را انجام خواهد داد. او پس از گذشت چند روز به شماره تلفن همراهم زنگ زد و گفت: حدس شما درست بود چون مجتبي كمي مشكوك به نظر مي رسد و احتمالا با زني غريبه رابطه دارد. البته بايد بيشتر او را زير نظر بگيرم و ... !
با شنيدن اين حرف ها خيلي ناراحت شدم و چندين و چند بار ديگر هم با دوست مجتبي از طريق تلفني در تماس بودم تا اين كه دوست نامرد شوهرم يك روز با ابراز علاقه به من، گفت جزاي شوهري كه به همسر محترم و نازنيني مثل شما خيانت مي كند خيانت است و ...!
متاسفانه اين جوان حيوان صفت فريبم داد و ما مدتي به طور مخفيانه با هم رابطه داشتيم، ولي با وجود اين كه فكر مي كردم مجتبي اصلا به من توجهي ندارد او خيلي زود متوجه تغيير رفتار و روحيه ام شد و از رابطه ام با دوستش سر در آورد. با روشن شدن اين حقايق تلخ، اختلاف شديدي بين من و مجتبي به وجود آمد و او مي خواهد طلاقم بدهد.
متاسفانه حالا متوجه شده ام دوست شوهرم براي اين كه بتواند به هوس هاي پليد خود برسد، دروغ گفته و مجتبي با هيچ زني رابطه ندارد بلكه او به دليل ضمانت وام بانكي يكي از دوستانش كه كلاهبردار از آب در آمده مجبور بود براي پرداخت اقساط بانكي ۲ شيفت كار كند و كمتر وقت مي كرد به من و دخترمان توجه كند.زن جوان اشك هايش را پاك كرد و افزود: من اعتراف مي كنم كه حماقت كرده ام و زندگي خودم را از دست دادم؛ اما اي كاش مجتبي مرا در جريان مشكلات زندگي مان قرار مي داد تا تصورات احمقانه كارم را به اين جا نمي كشاند!
نارفيق
اولين بار او را در يك سالن آرايشي و زيبايي ديدم. «شعله» خيلي باكلاس بود و لفظ قلم حرف مي زد. ما آن روز چند دقيقه اي در كنار هم نشستيم و با يكديگر حرف زديم. زن غريبه از تيپ و قيافه ام خيلي تعريف و تمجيد كرد و به اين ترتيب بود كه بدون هيچ شناختي شماره تلفن همراهش را گرفتم و با هم دوست شديم.
زن جوان در دايره اجتماعي كلانتري طبرسي جنوبي مشهد افزود: ارتباط ما چند روزي با ارسال پيامك هاي مسخره و ركيك ادامه يافت تا اين كه او مرا به خانه اش دعوت كرد و به اين ترتيب ما با هم صميمي شديم. چون شوهرم در مورد من سخت گيري نداشت رفت و آمدم را با شعله ادامه دادم و تحت تاثير حرف هاي او خودم را به منجلاب بدبختي انداختم.
شعله مي گفت: اگر مي خواهي لاغر و خوش اندام بشوي و هميشه جوان بماني مي تواني از دارويي استفاده كني كه مخدر نيست و وابستگي هم ايجاد نمي كند. او حتي ادعا مي كرد كه مصرف اين دارو در جوان ماندن پوست صورت و افزايش قواي بدني بسيار موثر است! متاسفانه من ناآگاه كه به اين مار خوش خط و خال اعتماد پيدا كرده بودم فريب خوردم و در مدت كوتاهي به شيشه آلوده شدم. زن جوان نفس عميقي كشيد و گفت: ادامه اين دوستي احمقانه باعث شد تا به سيگار نيز معتاد بشوم و يك بار كه همراه دوستم به مجلس مختلط رفتيم مشروبات الكلي هم استفاده كردم و...! مدتي گذشت و من كه احساس خستگي و بي حوصلگي مي كردم تصميم گرفتم خودم را پاك كنم.
اما وقتي شوهرم را در جريان گذاشتم متوجه شدم كه شعله، شوهرم را نيز فريب داده است و بين آن ها سر و سري وجود دارد. زن جوان اشك هايش را پاك كرد و افزود: اي كاش حواسم را جمع مي كردم و با فردي غريبه اين قدر صميمي نمي شدم چون اين رفاقت، زندگي ام را به مرز نابودي كشانده است. اميدوارم تمام خانم هايي كه ماجراي عبرت آموز زندگي ام را مي خوانند درس عبرت بگيرند و در انتخاب دوست و همنشين دقت كنند.
درباره اين ماجرا نظر يكي از كارشناسان ارشد روان شناسي باليني را جويا شديم. «زمان عابديني» به خراسان گفت: قاچاقچيان موادمخدر به تازگي براي رسيدن به اهداف پليد خود از شيوه هاي تبليغاتي استفاده مي كنند كه در اين روش افرادي با حضور در اماكن ويژه بانوان مانند آرايشگاه هاي زنانه به صورت چهره به چهره با طعمه هاي خود گفت وگو مي كنند و با اين تبليغات دروغ كه مصرف شيشه و ديگر مواد صنعتي و محرك، اعتيادآور نيست و براي تناسب اندام و حتي تقويت قواي جنسي مفيد است زنان را به دام اعتياد مي اندازند. اين مشاور درمان اعتياد خاطرنشان كرد: استفاده از شيشه و ديگر موادمخدر صنعتي حتي براي يك بار نيز وابستگي جسمي و روحي ايجاد مي كند و عواقب بسيار خطرناك و نابودكننده اي را به دنبال دارد .
..:: اولين نمايشگاه مجازي خلاقيت و نوآوري ::..
هشدار به بانوان: متهمي كه در پوشش مامور شركت گاز به زنان تعرض مي كرد، دستگير شد!
توكلي: فردي كه با عنوان مامور شركت گاز به زنان تعرض مي كرد، دستگير شد.دادستان عمومي و انقلاب كرمان با اشاره به دستگيري فرد جواني كه با جعل عنوان مامور شركت گاز و با قرائت صورت كنتور مغازه ها و منازل به بانوان تعرض و تجاوز مي كرد، گفت: وي تاكنون به ۱۶ مورد ورود به عنف و به قصد تجاوز اقرار كرده است.به گزارش خراسان موحد افزود در پي وصول گزارش هاي متعدد در اين رابطه، با تشكيل اكيپي متشكل از دادستان، بازپرس پرونده و نمايندگان اطلاعات و پليس آگاهي و انتظامي، شناسايي سريع و دستگيري متهم در دستور كار قرار گرفت و يكي از گروه هاي عملياتي ويژه اين پرونده به فردي كه به شكل مشكوكي يكي از منازل كوچه هاي شهر كرمان را زيرنظر گرفته بود مظنون شد كه متهم ضمن حمله ور شدن با سلاح سرد به ماموران در ازدحام جمعيت پا به فرار گذاشت ولي به وسيله ماموران دستگير و براي انجام تحقيقات تكميلي با قرار بازداشت موقت روانه زندان شد.وي يادآور شد اين متهم ۲۰ ساله تاكنون به ۱۶ مورد ورود به عنف و به قصد تجاوز اعتراف كرد.تاوان
صداي قلبم را مي شنيدم و با دستاني لرزان گوشي تلفن را در دست گرفته بودم. مرجان با صدايي دلنشين و آرامش بخش، درست مثل چند سال قبل تلفن را جواب داد و من خيلي آرام سلام كردم. او با تعجب پرسيد: ببخشيد شما؟ خيلي احساساتي شده بودم و با صدايي بغض گرفته گفتم: بي معرفت! يعني همه چيز را اين قدر زود فراموش كرده اي؟ در اين لحظه مرجان براي چند ثانيه سكوت كرد و با تعجب پرسيد: فريد! تو شماره تلفن خانه ام را از كجا پيدا كرده اي؟ باور كن منتظر چنين لحظه اي بودم تا فرصتي پيدا كنيم و چند دقيقه اي با هم درددل كنيم. مرد جوان در دايره اجتماعي كلانتري جهاد مشهد افزود: متاسفانه من و مرجان بدون توجه به اين كه هر دوي ما متاهل هستيم و نسبت به همسر و زندگي مان تعهداتي داريم از آن روز به بعد گرفتار هواي نفس شديم و به گناه و معصيت افتاديم. مرجان تا جايي كه مي توانست از شوهرش بدگويي مي كرد و مي گفت: همسرم مردي بي عاطفه، سرد و خودخواه است و فقط در زندگي به دنبال پول مي گردد. با شنيدن اين حرف ها من كه جوگير شده بودم تصميم گرفتم مونس و همدم لحظه هاي تنهايي دختري بشوم كه در دوران دانشجويي عاشق و دلباخته اش بودم.ما بيشتر از يك سال به طور مخفيانه با هم رابطه داشتيم تا اين كه مرجان با همسرش سر ناسازگاري گذاشت و با زيرپا گذاشتن حق تنها دخترش طلاق گرفت. البته من هم با وعده هايي كه به او مي دادم در اين تصميم احمقانه نقش زيادي داشتم، فريد با چشماني اشك بار ادامه داد: طبق نقشه اي كه كشيده بوديم قرار بود من، مرجان را چند سال به طور مخفيانه عقد كنم و او همسر دومم باشد اما اين طور نشد چون مرجان با اين حرف كه از سوي پدرش حمايت مالي مي شود شرط گذاشت كه اگر مي خواهي با هم ازدواج كنيم بايد همسرت را طلاق بدهي.در آن وضعيت من كه غلام حلقه به گوش شيطان شده بودم نمي فهميدم چه كار مي كنم و حدود ۳ ماه مثل ديوانه ها دنبال بهانه اي مي گشتم تا همسر ساده و قانع ام را از زندگي كثيف خودم حذف كنم.شريك زندگي ام با اين كه خيلي صبور بود بالاخره كاسه صبرش لبريز شد و يك روز گفت: چرا واضح نمي گويي كه چه مي خواهي؟ در آن لحظه با بي شرمي تمام جواب دادم؛ مي خواهم با فردي كه در دوران مجردي عاشق و دلبسته اش بودم ازدواج كنم. همسرم كه انتظار شنيدن چنين حرفي نداشت صبح روز بعد به خانه پدرش رفت و خانواده اش با اطلاع از موضوع دست به دامان ريش سفيدهاي فاميل شدند اما نصيحت هاي پدر و مادرم و بزرگ ترهاي فاميل فايده اي نداشت و من با فروش آپارتماني كه به هزار بدبختي خريده بودم مهريه همسرم را دادم و به خواسته هاي پليدي كه داشتم رسيدم.
ولي پس از ازدواج با مرجان فهميدم عجب غلطي كرده ام چون او زني زياده خواه، پرغرور، ولخرج و از نظر روحي بسيار افسرده است و به دليل بيماري كه دارد در روابط زناشويي نيز ناتوان و ضعيف مي باشد. او حتي مرا با شوهر قبلي اش مقايسه مي كند و با الفاظ ركيك و زشت شخصيتم را زير پا گذاشته است. روزهاي بسيار بدي را سپري مي كنم. خانواده و فاميل مرا طرد كرده اند و حالا مي فهمم مرتكب چه حماقت بزرگي شده ام. ديروز برايم خبر آوردند كه همسر قبلي ام با پسر عمه ام ازدواج كرده است. من اعتراف مي كنم كه در درگاه خداوند ناسپاسي كردم و حالا بايد تاوان پس بدهم!
خواب غفلت
حرص و طمع به جانم افتاده بود و آن قدر غرق پول حرام شده بودم كه از واقعيت هاي زندگي غافل ماندم. افسوس زماني از خواب غفلت بيدار شدم كه ديگر زندگي ام را از دست داده ام و راه برگشتي ندارم.مرد ۴۸ساله درحالي كه از شدت ناراحتي سرش را بين دستانش گرفته بود با صدايي بغض گرفته افزود: كارمند يك شركت بزرگ هستم و حدود ۴سال قبل با توجه به پيشنهاد كاري بسيار خوبي كه از يكي از شهرهاي جنوبي كشور داشتم به آن منطقه نقل مكان كردم. البته من خانواده ام را همراه خودم نبردم و روزهاي اول خيلي دلتنگ همسر و فرزندانم مي شدم اما با پول زيادي كه به عنوان دستمزد دريافت مي كردم كم كم به شرايط جديد زندگي ام عادت كردم و در واقع خانواده ام را از نظر عاطفي و احساسي از ياد بردم.
متاسفانه پس از گذشت مدتي درگير زد و بندهاي غيرقانوني شدم و درآمدم با دريافت رشوه هاي آن چناني چند برابر شد. طمع پول زياد و بادآورده باعث شد تا هر ۲ يا ۳ماه براي ديدن خانواده ام به مشهد بيايم و فقط خوشحال بودم كه حساب بانكي همسر و فرزندانم را پر از پول كرده ام و آن ها زندگي مجلل و مرفهي دارند.
اما واقعيت اين است كه خانه اي در مسير سيلاب ساخته بودم و نمي فهميدم كه پول حرام خير نمي كند. شايد باور نكنيد زماني كه با من تماس گرفتند و خبر دستگيري همسرم و دخترم را به اتهام رابطه نامشروع و سرقت به عنف به من دادند سرم سوت كشيد و تازه متوجه شدم چه قدر از قافله زندگي عقب مانده ام.
مرد پشيمان در دايره اجتماعي كلانتري نواب صفوي مشهد گفت: در اين مدت كه خانواده ام را با ثروت بادآورده تنها گذاشته ام آن ها به ورطه خطا رفته اند و دست به برقراري ارتباط مخفيانه با ۲جوان خلافكار دست زده اند.
آن چه بيشتر از همه مرا عذاب مي دهد اين است كه همسر و دخترم با اسكناس هايي كه من با استرس و از راه غيرقانوني برايشان مي فرستادم دنبال عياشي و خوشگذراني رفته اند و اين است عاقبت كسي كه لقمه حرام به خانه اش مي برد. خوب مي دانم كه بازنده واقعي هستم چون خودم نيز در مدتي كه دور از خانواده بوده ام در اثر رفت و آمد با افراد ناباب به مواد مخدر و مشروبات الكلي مبادرت كرده بودم .
كمبود عاطفه، دليل خيانت به همسر
همسرم خسته و بي حوصله بود و هر وقت مي خواستم حرفي بزنم يا مي گفتم بيرون برويم و چند دقيقه اي با هم قدم بزنيم او با لحني تند جواب مي داد و مي گفت: من هم اگر از صبح تا شب در خانه مفت مي خوردم و مي خوابيدم هوس گشت و تفريح به سرم مي زد و...!برخوردهاي سرد و بي روح مجيد براي من كه تازه ۲ ماه از آغاز زندگي مشترك مان مي گذشت خيلي ناراحت كننده بود و از طرفي خانواده ام در مشهد نبودند تا حداقل بتوانم با آن ها رفت و آمد كنم و از تنهايي در بيايم.
در اين شرايط به ناچار تصميم گرفتم بعضي روزها خودم را بدون اطلاع شوهرم با قدم زدن در پارك يا رفتن به خيابان ها سرگرم كنم.
زن جوان در دايره اجتماعي كلانتري شفاي مشهد افزود: متاسفانه شوهرم از نظر روابط عاطفي و زناشويي خيلي سرد بود و هيچ توجهي به من كه با هزار اميد و آرزو پا به خانه اش گذاشته بودم نشان نمي داد. دوست داشتم براي يك بار هم كه شده از دست پخت، سليقه و خانه داري ام تعريف كند و يا حداقل نظري دهد من با اين همه دلتنگي اشتباه بزرگي كردم و با پسر جواني آشنا شدم كه خيلي چرب زبان و حيله گر بود. او در نزديكي خانه ما زندگي مي كند و متاسفانه در مدت كوتاهي آنقدر با هم خودماني شديم كه هر موقع دلم مي گرفت با او درددل مي كردم.
پسر جوان ابتدا ادعا مي كرد فقط در حد گفت وگو و ديدار در پارك با هم در ارتباط باشيم اما...؟!
زن جوان چند ثانيه اي مكث كرد و در حالي كه اشك مي ريخت افزود:متاسفانه امروز پليس من و آن پسر جوان را در داخل خانه مان دستگير كرد و سرافكنده و شرمسار شده ام. اعتراف مي كنم كه به آخر خط رسيده ام و به مجيد هم حق مي دهم كه مي گويد طلاقت مي دهم.
..:: اولين نمايشگاه مجازي خلاقيت و نوآوري ::..
اغفال دختر دانشآموز توسط مرد متاهل
دختري كه به واسطه يكي از دوستان خود با مردي متاهل رابطه دوستي برقرار كرده بود مجبور به دزديدن طلاهاي مادر خود شد.چندي پيش دختري ۱۳ ساله همراه مادر خود به شعبه ۳ بازپرسي اين دادسرا آمده و از يك راننده سواري شكايت كرد.
اين دختر كه در يكي از مدارس راهنمايي تهران درس ميخواند به داديار اين شعبه گفت: چندي پيش يكي از دوستانم مرا با اين مرد كه ۲۷سال داشت و متاهل هم بود آشنا كرد.
چند بار با اين مرد كه بابك نام داشت و راننده يك خودروي سواري بود و مسافركشي ميكرد بيرون رفته و آشناييمان ادامه پيدا كرد. بابك با ابراز علاقه به من، مرا تحت تاثير قرار داده و دل مرا به دست آورد. بعد از ۳ ماه از شروع دوستيمان يكروز او مرا به خانهاش دعوت و مورد اذيت و آزار قرار داد. او با موبايل از اين صحنه فيلم تهيه كرد و بعد از اينكه من از آن خانه جهنمي خارج شدم با من تماس گرفته و حال مرا پرسيد. من با عصبانيت به او يادآور شدم ديگر هيچ علاقهاي به ادامه رابطه با وي ندارم و گفتم: تو مرد كثيفي هستي كه مرا اغفال كرده و فريبم دادي.
اما بابك در جواب من گفت كه چنين منظوري نداشته و واقعا به من علاقهمند است ولي وقتي مرا در قطع اين ارتباط مصر ديد با لحني تهديد آميز گفت: اگر به ارتباط خودت با من خاتمه دهي فيلمي كه از تو گرفتهام را منتشر خواهم كرد و آبرو برايت نخواهم گذاشت.
من كه از بيآبرويي و عواقب آن خيلي ميترسيدم تن به ادامه اين رابطه داده و اين ارتباط مدتي ادامه پيدا كرد. طي اين روزها تنها كسي كه در جريان رابطه ما بود همان دوست همكلاسيام بود كه ميگفت كاري از دستش برنميآيد.
يكروز اين مرد هوسباز پيشنهاد شومي به من داد. او كه ميدانست من حسابي ترسيده و چارهاي جز تن دادن به خواستههاي شيطاني او ندارم از من مقداري پول خواست و وقتي با پاسخ منفي من روبهرو شد و گفتم پولي ندارم كه به وي دهم موضوع طلاهاي مادرم را پيش كشيد و گفت حتما مادرت مقداري جواهرات دارد كه به درد من بخورد.
من هم كه ديگر هيچ ارادهاي در مقابل او نداشتم يكروز از غيبت مادرم سوء استفاده كرده و گردنبند و انگشتر وي را از داخل كمدش برداشته و صحنه خانه را طوري به هم ريختم كه فكر كند دزد آمده است.
وقتي اين طلاها را به بابك دادم او با لبخندي شيطاني از من تشكر كرد. اما اين پايان ماجرا نبود و چند روز بعد بابك دوباره از من پول خواست و چون ميدانست من به خانه خالهام زياد رفت وآمد دارم مرا وادار كرد اين بار به طلاهاي خالهام دستبرد زده و او را به خودم بياعتماد كنم. من هم چند قطعه طلاي او را دزيده و به بابك دادم.
روزهاي خيلي تلخي بود از اينكه غفلت كرده و با گوش ندادن به توصيههاي پدر و مادرم در دام بدي افتاده بودم خودم را سرزنش كرده و مدام به يك اتاق ميرفتم و در را روي خودم بسته و فكر ميكردم.
مادر اين دختر هم به داديار دادسرا گفت: مدتي بود دخترم، سحر بدجوري درونگرا شده و با كوچكترين حرفي پرخاش ميكرد. بعد از به سرقت رفتن طلاهاي خودم و خواهرم از او خواستم دراين باره توضيح دهد تا اينكه بالاخره زبان باز كرد و مشكل خود را برايم شرح داد. من هم با دادن اين اطمينان كه چون به من اعتماد كرده نميگذارم مشكلي برايش ايجاد شود با او به دادسرا آمده تا عليه اين مرد خبيث شكايتي طرح كنيم.
پس از اظهارات اين مادر و فرزند به دستور بازپرس شعبه، تلاش براي دستگيري متهم شروع شد و طولي نكشيد كه بابك بازداشت شده و در حضور بازپرس به جرائم خود از جمله اغفال اين دختر ۱۳ ساله اعتراف كرد. اين متهم هم اكنون در بازداشتگاه به سر ميبرد تا در وقت قانوني به اتهام او رسيدگي شود.