رمان غزل و آريا قسمت 2

فصل دوم
خب پسرجان فكرهاتوكردي؟
- خيلي .اما نفهميدم ،يعني نمي فهم!
اوائل اسفند ماه بود.آخرين اسفندي كه آريا دردبيرستان درس مي خواند.امسال او پيش دانشگاهي را تمام مي كرد.بيشتر از سه چهار ماه به كنكور نمانده بود وآريا با رشته رياضي فيزيك هنوز نمي دانست چه رشته اي را براي كنكور انتخاب كند وحالا پدر حرفش را پيش كشيده بود.موضوعي كه آريا ازآن فرار مي كرد،آخر نمي دانست چكار كند!
- چيكاركنم؟!
آريا هميشه پدرش راتحسين مي كرد.مردي كه ازنظر او كاملترين مرد دنيا بود.قدش زياد بلند نبود اما اندامي متناسب داشت وهنوز اين تناسب را حفظ كرده بود.صورتش گيرا بود.نمي شد گفت زيباست ،هرچند زشت هم نبود،اما گيرايي چهره اش وراي اين حرفها بود.نگاهش به آدم آرامش مي بخشيد،نگاهي كه ازچشمهائي قهوه اي
برمي خاست.لبهايش نازك نبود اما با بيني بزرگش به هم مي آمد.چانه اي شكيل داشت بايك چال قشنگ كه موقع خنديدن پيدا مي شد.لب بالائي درزير سبيل كلفت پنهان بود.سبيلي پرپشت كه هنوز تك وتوك موهاي سياه درآن بچشم مي خورد اما برموهايش هرچند نه بهنگام ،گرد پيري نشسته بود.شقيقه ها خالي شده بودند اما زياد بچشم نمي آمدند،چرا كه موهايش بيش ازحد معمول بلند بودند.آريا اين چهره ي دلنشين رابيش ازاندازه دوست مي داشت وحالا دوباره محو اوشده بود.صداي پدر او رابه خود آورد:
- خب من راهشو نشونت مي دم.براي اينكه آدم بفهمه به چي علاقه منده،بايد نگاه كنه ببينه موقع بيكاري دوست داره چيكاركنه !يا اينكه چه كاري را بدون اجبار ،دقت كن بابا ،بدون اجبار انجام مي ده وخسته نمي شه،هرچي هم انجام بده خسته نمي شه!
- مثه خوندن ونوشتن شما.
- اما هيچ كاري نيست كه براي مثه خوندن ونوشتن شما باشه!
- خب راه داره.
صداي ظريف مادش بلند شد:
- چي مي گين پدر وپسر؟ مثلا قرار بوده امروز ناهار با شما باشه؟ رفتين اون بالا به گپ زدن؟!
آقاي سپهر درجواب همسرش كه ازطبقه پائين صدايشان مي كرد،گفت:
- اومدم ،اومدم مهري جان.
- لازم نيست بيايي پايين .آريا رابفرست بياد وجوجه ها رابياره بالا كباب كنين.
خودم سيخ كردم.
آقاي سپهر جواب همسرش راكه غرولند مي كرد.نداد،بجايش رو كرد به آريا:
- آريا به پائين پله ها نگاه كرد.مادرش منتظر بود.سيخهاي گوجه را كنار جوجه ها چيده بود.آريا به سيني اي كه دردستهايش بود نگاه كرد وانديشيد:
- هميشه منظم ومرتب!چقدر قشنگ اين سيخها راچيده!
مهرانگيز خانم هميشه منظم بود.مي شد گفت آفريده شده تا همه ي محيط اطرافش راتميز ومرتب وزيبا كند!
- چقدر مادرم زيباست!ظريف وزيبا!
براستي مهرانگيز خانم ظريف بود.اندام لاغرش درعين ظرافت وتناسب زيبا بود.همه اجزاي صورتش به قاعده بود ،ازابروهاي باريك وكشيده اش گرفته تا چشمان درشت سياهش!موهايش به نرمي ابريشم بودند وبه سياهي شبق.بلند وصاف.بيني كوچك وظريفي داشت كه با لبهاي نازكش به هم مي آمدند.خانم مهرانگيز ربيعي دبير شيمي بود،حيف كه گاه محيط خانه را با مدرسه اشتباه مي گرفت.
آريا با يادآوري اين نكته لبخند زد،لبخندي كه زبان مادرش را باز كرد:
- چيه اون بالاي پله ها وايسادي لبخند ميزني؟چرا نمي ياي اينارو از دست من بگيري؟مثلا يه امروز قرار بود شما ها ناهار درست كنين!يعني امروز به اصطلاح روز جمعه س؟! دستم افتاد،د بيا.
آريا با عجله ازپله ها پائين رفت وسيني را ازمادرش گرفت.زير لب زمزمه كرد:
دوستت داريم مادر.براستي كه مادرش كدبانو بود.خانه كوچكشان داد مي زد كه يك زن كدبانو دارد.
خانه شان كوچك بود.سر تا تهش هفتاد متر نمي شد.اما براي خودش قصه اي داشت.آريا يادش بود وقتي اسباب كشي مي كردند ،خانه فقط دو تا اطاق داشت و آشپزخانه وسرويس با يك حياط نقلي و دو باغچه ي نقلي تر.ازهمه جالب تر در ورودي خونه بود!در را باز مي كردي ،وارد يك راهرو سقف دار طولاني مي شدي.اين راهرو هفت هشت متري طول داشت وبعد وارد حياط مي شدي.حياطي پنج در چهار با يك ايوان كوچك و دو باغچه كوچك تر در دو طرفش اما از همه چيز جالب تر داربست تاك حياط بود.گوشه حياط ،درست روبروي راهرو،يك درخت موي سرسبز به چشم مي خورد.
پدرش با خنده به آريا كه دليل خريد خانه راپرسيده بود ،گفته بود:
- باور مي كني به خاطر همين درخت اين خونه را خريدم؟
آريا با تعجب پرسيده بود:
- بخاطر درخت؟
- آره پدرجان.با اين پولي كه ما داشتيم فقط خونه ي كوچيك گيرمان مي آمد اما همه ي خونه هاي كوچيكي كه مي ديدم،دلگير بودند وبسته .مني كه دريك خونه ي بزرگ بدنيا اومده بودم واطرافم هميشه باز بود، نمي تونستم توي اين خونه ها زندگي كنم.
و پدر با لبخندي شيرين رفته بود توي بچگي هاي خودش:
- من وقتي بچه بودم فقط يه فضاي دويست متري داشتم براي حيوونهام!
- دويست متر؟براي حيوونهاتون؟
- آره درست شنيدي بابا.يك قلعه بي استفاده داشتيم كه من حيوونهام رو توش نگه مي داشتم .خرگوش ،لاك پشت،بره،گربه...،اي اي بچگي!
هميشه وقتي حرف درخت وسبزه يا حيوانات مي شد،مي رفت به دوران بچگي اش.درشهر كوچكي بدنيا آمده بود زمين آنچنان قيمتي نداشته.آنهم آن سالها و او درست مثل آريا بچه اي يكي يكدانه بوده وهمه گوش به فرمانش.او هم كه عاشق حيوان وسبزه وگل وگياه.
مادر هميشه مي گفت:
- يعني همه ي شاعرا عاشق حيوون واين حرفها هستند؟!
مادر خودش هم از دار ودرخت خوشش مي آمد.هرچند زاده ي تهران بود وبا آسفالت وآهن بزرگ شده بود اما گل وباغچه دوست مي داشت.آريا همه ي مراحل تكميل خانه را بخاطر داشت.اول تابستان خانه را خريدند وقبل از اسباب كشي پدر دست به كار شد.دو اطاق خانه را دست نزد. اما داخل خانه را ازنو ساخت.بعد ازتمام شدن كار بود كه آريا يك روز مادرش را درحال نگاه به آجرهاي ديوار گريان ديد!
- چيه مادر؟
- هيچي دلم براي پدرت مي سوزه!درسته خودش خونه رو نساخته اما هيچ قسمتي كه دستاي اون بهش نخورده باشه.
استاد سپهر مي گفت:
- آدم خفه مي شه .مگه مي شه بدون گل،بدون سبزه نفس كشيد!
آريا خودش اشك پدر را موقع كندن درخت مو ديده بود وحالا آنچه او مي خواست ساخته مي شد.طبقه اول يك آپارتمان دو خوابه شد،نقلي اما زيبا وصميمي.طبقه بالا هم يك خانه مجزا شد.دو اطاق كار براي خودش و آريا ساخت با يك باغچه ي قشنگ سه چهار متري. دورش را هم ديوار كشيد.طبقه ي بالا واقعا جالب شده بود.يك حياط كوچك با دو اطاق ويك باغچه.از در ورودي منزل كه وارد مي شدي ،يك راهرو بود.دراتهاي راهرو دري به هال طبقه اول باز مي شد وراه پله اي به طبقه بالا راه داشت.استاد سپهر صاحب يك اطاق كار شده بود. كلاسهاي خصوصي اش را هم همانجا تشكيل مي داد.كارگاه شهر وداستان!مي شد گفت بالا مستقل است.اطاق استاد روبروي باغچه بود.اطاقي جمع وجور.يك كتابخانه وميز تحرير وكامپيوتر وسماوري برقي درگوشه اش.استاد فضا راسنتي آراسته بود.يك صندوق قديمي كاركمد را مي كرد.اطاق آريا كنار اطاق پدرش بود البته باصد هزار رنگ. ازدروشيشه گرفته تا ديوارها وسقف اطاقش را رنگ و وارنگ كرده بود.
بي قاعده ودرهم ،شلوغ وپرفرياد! گوئي صداي اعتراض رنگها، صداي اعتراض جواني بود. فرياد جواني!
- آريا اون سيخ كناري سوخت.برش گردان.كجائي تو؟
- ببخشين پدر ،رفته بودم تو فكر اين خونه وساختش!
استاد سپهر هم خنديد. درحالي كه منقل كبابي را باد مي زد گفت:
- زندگي اينه ديگه!من ومادرت چهل سال تدريس كرديم .سهممون اينه! البته پشيمون نيستم.
- (من پشيمان نيستم
من به اين تسليم مي انديشم
اين تسليم دردآلود)
آريا ناگهاني شعر را خواند.خودش هم نفهميد ازكجا يادش آمده!
- بارك الله به پسرم! شعر هم مي خونه!
- همينطوري ، يكهو يادم اومد.
هردو خنديدند.پدر وپسر هركدام دريك جاي ذهنشان قدم مي زدند.اول استاد سپهر برگشت:
- خب داشتيم مي گفتيم.. يه كاغذ برمي داري كارهاي يك هفته تو مي نويسي ،آنوقت مي آري پيش من تا با هم بفهميم به چي علاقه داري.
- جدي مي گين؟
- آره. حالا مي بيني.
- درطول يك هفته،هرروز بيشتر ازسه چهار ساعت كاريكاتور كشيده بود ومجسمه ي سرآدمهاي غيرمعمولي ساخته بود.
- واقعا تعجب مي كنم!آريا تو چطور نمي دونستي به چي علاقه داري؟
واو من ومن كرده بود كه:
- خب آخه اينها....
- مي خواي بگي نقاشي نيست؟اما هست! توعاشق نقاشي ومجسمه سازي هستي اما بيشتر جنبه كمدي اونو پرورش دادي.آدميزاد پيچيده است، شايد مي خواستي علاقه ي خودت روهم به مسخره بگيري!آدم چي مي دونه؟!
آريا ته دلش تاييد كرده بود. به اين دو رشته واقعا علاقه داشت.كاري هم نمي شد كرد.اعتراف كرد.درست مثل يك مجرم:
- منكه رشته م رياضي يه! حالا چيكار كنم؟
- هيچي بايد دررشته هنر كنكور بدي.
- چطوري؟
- چطوري نداره.ميري كلاس كنكور هنر.
ورفته بود. واقعا چه پدر ومادري داشت!رشته تحصيلي بيشتر دوستها وهمكلاسي هايش را پدر ومادرشان تعيين كرده بودند اما او...
سرانجام عشق وعلاقه او وفضاي دوستانه خانه به ثمر نشسته بود واو سد كنكور را درهم شكست.
- ممنون پدر، مامان ممنونم.
- ما بايد ازتو ممنون باشيم پسر.سرافرازمون كردي تو.اما تا يادم نرفته، چرا اسم ماهارو قاطي مي كني؟
تعجب كرده بود:
- قاطي؟!
- آره قاطي.نه اينكه به من بگي مامان وبه مادرت بگي پدر.نه ،گاهي به من مي گي پدر، گاهب بابا. به مادرت هم بعضي وقتها مي گي مامان، پاري وقتها مادر!
- خودم هم نمي دونستم!
- باز تو همه چيزو باهم قاطي كردي كيوان؟اينه مزد قبولي پسرت تو كنكور؟اين چه حرفائيه مي زني!
قبول شده بود.رشته نقاشي آنهم درشهر خودشان ،درتهران!فقط مانده بود يك امتحان عملي.
- من مطمئنم قبول مي شي مادر. تو نقاشي هات ماهه!
- خداكنه مامان ،خدا كنه.
وسرانجام دعاهاي مادرش وزحمتهاي خودش به ثمر رسيد. او قبول شده بود وثبت نام هم كرده بود.كلاسهايشان از بهمن ماه شروع مي شد. نيمه دوم سال.
- عيب نداره. يك ترم عقب افتادن چيزي نيست. توي زندگي آنقدر وقت داري كه زياد هم مي آد.
وپدرش راست مي گفت.او وقت داشت وخيلي هم وقت داشت       
ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۴:۴۷
نظرات (0)
،

رمان غزل و آريا قسمت 1

فصل اول
- خدايا چيكاركنم؟ به كي بگم؟ اصلا...چرا اينطوري شد؟چرا گذاشتم اينجوري بشه؟يعني كاري ازدستم برمي اومد ونكردم؟كي فكرشو مي كرد اينطوزي بشه؟
آريا داشت خرد مي شد.زمان ايستاده بود.مگر ساعت پيش مي رفت؟هرلحظه مثل يك سال بود!شايد براي هزارمين بار بود كه داشت ازخودش مي پرسيد:
- چرا همه چي بهم ريخت؟چرااينطوري شد؟
جوابي به ذهنش نمي رسيد.دراين مدت نصف شده بود،هيچ غذايي ازگلويش پايين نمي رفت.با خودش فكر مي كرد:
- كاش مي شد آدم هيچي نخوره!
هيچ چيز ازگلويش پايين نمي رفت.بعضي وقتها حتي آب هم درگلويش گره مي خورد!مثل يك تكه سنگ سخت! نه بالا مي رفت ونه پايين مي آمد!
- فكرشم نمي كردم!ازكجا ميدونستم اينطوري مي شه؟
بامشت به پيشاني خودش كوبيد.دلش مي خواست يك كاري بكند،يك جوري دق دلش راسر خودش خاي كند اما غير ازمشت كوبيدن به ديوار وسرخودش كاري ازدستش برنمي آمد.صداي هق هق گريه رادرگلو خفه كرد.دوباره شروع به قدم زدن كرد.فقط چندقدم!ازاين طرف اطاق به آن طرف اطاق.
- مثه زندان مي مونه!هيچ فكر نمي كردم يه روزي اطاقم برام مثل يه زندون بشه!
خدايا كمكم كن.
دراين بيست ويك سالي كه زندگي كرده بود،سابقه نداشت دراطاقش را به روي ديگران ببندد.اما حالا بسته بود، آنهم نه به روي پدر ومادر خودش،به روي عزيزترين كسانش بسته بود.دوهفته بود خودش را دراطاقش حبس كرده بود.حتي سركلاس هم نمي رفت.فقط بخاطر مادرش سرسفره حاضر مي شد!هر چند تازگيها براي آنكه اردست دلسوزيهاي مادرش نجات پيدا كند،بشقابش رابرمي داشت ومي آمد توي اطاقش!اينجوري راحت تربود.مي توانست بي آنكه غرولند بشنود،غذايش رانجورد.بغض گلويش رافشار مي داد.
- چرااينطوري شدم؟!حالا كه همه چيز روبراه شده،به همه ي چيزهايي كه مي خواستم،به همه آروزهام رسيدم...حالا چرا بايد اينطوري بشه؟
يادحرفهاي دوستش مرتضي افتاد ولبخند تلخي زد.روزهاي اولي كه آريا به همه چيز رسيده بود،مرتضي چه ها كه نمي گفت،با شادي ادا درمي آورد:
- خب ديگه بعضي ها مارو تحويل نمي گيرن،خب حق هم دارن،اونارو چه به ما فقير فقرا؟
رومي كرد به طرف ديگر وبه آدمي خيالي مي گفت:
- آقا شما اين رفيق مارو مي شناسين؟ميگن وضعش توپ توپ شده!ديگه هيچي كم كسر نداره شده"رجل".
وبعد با يك اخم مصنوعي به آريا مي گفت:
- بابا يه نيگا هم به زير پات بنداز مرد!
مرتضي اينجور وقتها درست مثل كلاه مخملي هاي فيلم هاي قديمي حرف مي زد وپشت بندش مي زد زير خنده!حالا بخند وكي نخند!درحالي كه با دست به پشت آريا مي كوبيد،با لحن معمولي خودش ادامه مي داد:
- راستي آريا جان تو اين آريا را مي شناسي؟گمون نكنم!آخه مي كن(راك فلر) دانشكده شده،زده رو دست همه بچه پولداراي دانشكده،حتي رو دست(صدرها) و(صارمي ها)! مي گن گنج پيدا كرده!
طنين صداي خودش را مي شنيد كه با لحني شاد جواب مرتضي را مي داد:
- بس كن مرد!من ازكجا بشناسمش!من چه ميدونم اين آريايي كه تو ميگي كيه وچيكاره س!
وبعد هر دو قاه قاه مي خنديدند.به يادآوردن آن خنده ها حالا برايش دردناك بود.انگار يك نوع خيانت به موجوديت خودش بود!مثل اينكه داشت زندگي خودش را مسخره مي كرد.
- ازخودم بدم مياد!
اگر يك سال قبل به او مي گفتند كه سال آينده به چه حالي مي افتد،زمين وزمان را به هم مي ريخت كه:
- مگه مي شه!من؟! آريا؟ اونم بخاطر...
به آنهايي كه اين حرفها را مي زدند مي خنديد.اما حالا؟! واي كه چه حالي داشت!
دراين چند روز بسكه گريه كرده بود پلكهايش پف كرده وچشمهايش سرخ سرخ شده بودند.
- اصلا ديگه اشكم خشكيده انگار!چرا گريه م نمياد؟چرا چرا؟آخه چرا؟
ازخودش خجالت مي كشيد!پدرومادرش تا توانسته بودند خودشان را كنار كشيده بودند.نه اينكه بي تفاوت باشند اما مي خواستند اذيتش نكنند.صداي پدرش را مي شنيد:
- خانم بايد بهش فرصت داد.ما نبايد دخالت كنيم.آريا بايد بتونه اين شرايط رو تحمل كنه،بايد بتونه بگذره،بايد...
مي ديد كه پدرو مادرش چه حالي دارند.ازناراحتي دق مرگ شده بودند اما نشان نمي دادند.كنار ايستاده بودند اما دليل نمي شد كه زجر نمي كشند:
- كيوان ،دارم ديوانه مي شم،بچه م داره خودشو مي كشه،اينجوري كه پيش ميره...
- طاقت بيار عزيزم.اون يه مرده،بايد تحمل كنه.بايد خودش يه راهي پيدا كنه كه...
آريا نه تنها حرفهايشان را مي شنيد ،بلكه با ديدن چهره ونگاهشان مي فهميد كه آنها هم همدرد او هستند،با او درد مي كشند ولي ساكتند.
- چه كاري از دست اونا بر مي آد؟
نمي دانست چند روز است دانشكده نرفته،به تلفن هاي هيچكس هم جواب نداده بود.حتي به تلفن هاي مرتضي!مي فهميد كه مرتضي تلفن مي زند وبا پدر ومادرش حرف مي زند اما محل نمي گذاشت:
- بذار هر چي مي خوان با هم بگن!
آخرين روزي كه دانشكده رفت با استد رهنمون درس داشتند.همان اولهاي ساعت بود كه ازجا بلند شده بود:
- استاد اجازه هست؟
- طوري شده آقاي سپهر؟
- نه استاد،حالم،حالم كمي بده.ميخواستم اگر ممكنه...
- بفرمائين
وهنوز كلاس تمام نشده ،مرتضي بالاي سرش حاضر شده بود:
- هيچ معلوم هست چيكار ميكني؟آخه چت شده؟ معلوم هست چه مرگته؟ من نبايد بدونم؟
- حالم خوب نيست مرتضي جان...حوصله كلاس واين حرفارو ندارم....
وتازه اين قبل از يقين پيدا كردن بود.يادش نبود چند روز قبل از آن بود كه كلاس را رها كرد وروزها را اينجا وآنجا گذارند.با پدر ومادرش ،درطبقه ي دوم آموزشگاه، ويلا، وبعد...شنيدن آن شايعه هم ازجا به درش برده بود، آخرين ضربه را وقتي خورد كه دانست شايعه اي دركار نبوده وهمه چيز واقعي است.
آنروزها آريا مي دانست كه هيچكس باور نمي كند !حتي اگر اقرار كند، اعتراف كند، فرياد بزند، هيچكس باورش نمي شود!نه، هيچكس باور نمي كرد؟! او طوري رفار كرده بود كه همه جور ديگري فكر كنند!تازه همه ي اينها قبل از آن اتفاق بود ،قبل ازآنكه همه چيز به هم بريزد.قبل ازآن هم هيچكس باور نمي كرد.البته غير از پدرو مادرش .آريا آنها را مي شناخت.درست مثل خودش.نگاههاي استاد سپهر يك دنيا حرف با او داشتند.حتي حرفهاي دلسوزانه ي مادرش فرياد مي زدند كه مي داند چه خبر است!
- مادر جان خيلي لاغر شدي!چرا اشتها نداري؟نمي خواهي براي مادرت درد دل كني؟
لبخندي زوركي برلبهايش مي نشست:
- نكنه فكر مي كني دبيراي فيزيك شيمي خيلي خشكند؟! هان؟ با دل و اين جور حرفها غريبه اند؟آره مادر؟
- نه مادر جان.
- پس چيه؟
- هيچي.
اين مادرش بود كه مي خواست به حرفش بياوردف با زبان حرف بزند، پدرش اما همان زبان نگاه را كافي مي دانست.استاد سپهر،استاد ادبيات، اين شاعر آشناي دلها با نگاه حرف مي زد.سعي نمي كرد پسرش را اسير كلمات كند. با نگاه مي گفت كه درد او را مي داند.خوب هم مي داند. تازه همه ي اين حرفها مال قبل بود. وقتي كه آوار فاجعه روي او ريخت،ديگر همه حرف زدند.اصلا پدر و مادرش بودند كه پيغام آور فاجعه شدند.نه ،او ديگر طاقت نگاه هاي پدر و دلسوزيهاي مادر را نداشت .دلش مي خواست تنها باشد .تنهاي تنها!حتي تنها تر از حالا در اطاق دربسته اش!
- مادر من چند روزي مي روم مسافرت.
تا حالا سابقه نداشت با مادرش اينطوري حرف زده باشد.اينطور سربسته وغريبانه! آنها هميشه ازهمه چيز همديگر خبر داشتند. سه نفر كه بيشتر نبودند!پدر ومائر و آريا. مگر مي شد يكي آز آنها همينطوري به ديگري بگويد:
- من چند روزي مي روم مسافرت؟!
آخر كجا؟ چطوري؟ با كدام پول؟ با كدام وسيله؟ وسط ترم؟ اما اين سوالها كه هر وقت ديگري بود پرسيده
مي شدند،حالا به زبان نيامدند!
- باشه مادر،برو، به اميد خدا. فقط به من زنگ بزن.
واز داخل آشپزخانه ادامه داده بود:
- راستي امروز صبح پدرت گفت اگر جايي رفتي مواظب خودت باش .مارو هم بي خبر نگذار.
وبعد مادر آمده داخل اطاقش ،روبرويش ايستاده بود:
- مطمئني به چيزي احتياج نداري؟
- نه مادر.
انگار خجالت مي كشيد بپرسد،اما سرانجام دل به دريا زد وپرسيد:
- منظورم پولي،چيزي...
- نه مادر،خيالتان راحت.
وازخانه زده بود بيرون.بايك ساك دستي كوچك.بايد مي رفت به استراحتگاهش.نه براي استراحت،براي فكركردن!هيچ جا بهتر ازآن جاي خلوت نبود.جائي كه آرزو داشت پدرومادرش هم درآن استراحت كنند!اما هيهات كه نشده بود!همه چيز بهم ريخته بود.يكباره ،يكباره وناگهاني!
اولين تاكسي را نگه داشت .نرخ را چند برابر گفت وبي حرف اضافه سوار شد.وارد آپارتمانش درطبقه دوم آموزشگاه شد.سوئيچ ماشين را برداشت.چمدان راپركرد.هرچه دم دستش آمد وفكر كرد لازم است،ريخت توي چمدان.ساك دستي كوچكش راهم انداخت داخلش وبعد او بود وجاده!نفهميد كي رسيد.انگار بجاي رانندگي فقط فكر كرده بود.راه پنج شش ساعته را چهار ساعته رفت!دم ويلا نگه داشت.كليد داشت اما زنگ زد.مشد عباس دررا باز كرد وجا خورد:
- شما آقا؟ چه بي خبر؟منو باش! آقا ببخشيد ،بفرمائين تو،بفرمائين.
- حمام گرمه مشد عباس؟
- بله، بله.گرم وتميز آقا.
خستگي رانندگي ازتنش رفته بود، حمام به جسم خسته اش آرامش بخشيده بود اما جانش چه؟! غم جان راكه نمي شود باآب شست!ازساختمان ويلا خارج شد وبه طرف درختهاي آخر باغ رفت،روي شنهاي كنا جوي آب نشست.
حالا ديگر او بود وتنهايي !خودش را به دست لحظه ها سپرد.ديگر او با خودش بود.تنها خودش.يكوقت متوجه شد كه هيچكدامشان نمي مانند،حتي يك لحظه!چوبي را كه ناخودآگاه دردست گرفته بود وخرد مي كرد وذره ذره درآبي كه بي صدا وآرام درجوي روبرويش جاري بود مي انداخت،نمي ماند!ذرات چوب با آب مي رفتند.
- چه سرعتي دارد اين آب آرام؟
وانگار اين ذرات چوب يك لحظه ويك ساعت نه،يك روز عمر آدم بودند كه مي گذشتند.
- چه زود گذشتند اين سالها؟!
به راستي كه روزهاي اين چند سال چه زود گذشته بودند!درست برعكس ثانيه هاي اين يك ماهه كه انگار نمي گذشتند ،له مي كردند ورد مي شدند.نمي شد گفت ماه ،انگار ثانيه به ثانيه اش به زور مي گذشت.ضربه مي زد ومي رفت.بافشار،مثل يك جسم سنگين ازروي جسم وجان او مي گذشتند.برعكس آن سالها كه تند وشاد وسبك مي گذشتند....
لبخندي لبهايش را روشن كرد.
فكرش رفت به چهار سال قبل......

ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۴:۴۷
نظرات (0)
،

رمان كاش يك زن نبودم قسمت 13 (قسمت آخر)

رضا متوجه اشتباهش شده بود مرتب با من تماس ميگرفت و هر چي سعي ميكرد كه اين كدورتو از دل من بيرون بياره موفق نميشد
چند روز بعد از اين جريان رضا با گل و شيريني اومد خونه ي من .
وقتي در را باز كردم اخمهام در هم گره خورده بود نيم نگاهي به رضا كردم .
رضا با لبخند و خوشرويي گفت : خانم . خانما .. گل خانم من ... ماه من ...تعارف نميكني بيام داخل ؟ براي امر خير مزاحمتون شدم .
حرف رضا رو به شوخي گرفتم . كمي خودمو از كنار در كنار كشيدم تا رضا وارد بشه .
بطرف آشپز خاه رفتم تا براي رضا نوشيدني بيارم . رضا گل و شيريني را بطرفم تعارف كرد و گفت : اينها براي شماست عروس خانم . ميشه بنشيني . كار مهمي باهات دارم .
كمي دست وپامو گم كرده بودم گفتم : بذار برات يه چيزي بيارم . بعد ميام پيشت ميشينم .
رضا منو با فشار دستش سر جام نشوند در چشمهام خيره شد و گفت : كتي من خيلي به تو و حمايتهاي تو احتياج دارم . تو با همه دختراي ديگه فرق داري . تو تنها كسي هستي كه در شرايط سخت بدون هيچ توقعي كنارم بودي ...تو بعد از ساناز تنها كسي هستي كه منو بخاطر پولم نمي خواد ... از ت مي خوام كه منو تنها نزاري و با هم و در كنار هم زندگي كنيم .
پوزخندي زدم و گفتم : چيه /؟ دنبال زن صيغه اي ميگردي ؟
گفت : چه فرقي ميكننه ... مهم اينه اين كه تو خانم خونه من ميشي و منو از تنهايي در مياري .... كتي من برات همه امكاناتي فراهم ميكنم ... خونه ، ماشين
گفتم : من از اينكه بصورت عاريه زن كسي باشم متنفرم كه بعد از اينكه مهلت صيغه ام تموم شد بندازيم از خونه ات بيرون ... من از كلمه صيغه هم بند بند وجودم ميلرزه ... من بخاطر تجربه تلخي كه در گذشته ام داشتم از شما مردها دل خوشي ندارم و بهتون اصمينان ندارم .
دستاي منو توي دستاش گرفت و گفت : تو اشتباه ميكني عزيزم . اين چه طرز فكريه كه راجع به من داري ؟ من با همه مردهاي ديگه فرق دارم . من هيچوقت تنهات نميزارم .

به ياد حرفهاي بهراد افتادم احساس ميكردم رضا يي كه الان روبه روي من نشسته يك بهراد ديگه است به ياد 7 سال پيش افتادم .و حرفهاي احمقانه دبير معارفمون كه منو تشويق به صيغه كرد و باعث اين همه اتفاقات شد . به ياد ساناز بيچاره افتادم كه چطور عاشق رضا بود و حالا همسرش دستاي منو توي دستاش گرفته بود و از آينده اي مشترك با من حرف ميزد .
مثل اسپند روي آتيش از سر جام بلند شدم .
با عصبانيت گل و شيريني رو برداشتم و بطرف رضا دراز كردم و گفتم : اگر دنبال زن صيغه اي هستي كنار خيابان ريخته ... لازم هم نيست اينقدر براشون زبون بريزي يا خرج كني ..... حتي هستند زنهاييكه خرج تو رو هم بدن تا تو صيغه شون كني .... ولي من از اونهاش نيستم .... گل و شيرينيتو بردار و زود از خونه ي من بزن به چاك ...
رضا در حاليكه بهت زده به من خيره شده بود و از طرز برخورد من متعجب شده بود دسته گل و شيريني رو از من گرفت و از روي كاناپه بلند شد . خواست حرفي بزنه كه من با فرياد گفتم : صداتو نشنوم ديگه ... برو بيرون

وقتي صداي محكم بسته شدن در رو شنيدم زير لب گفتم : احمق ... واقعا كه ذليل زنهايي

از بعد از اون اتفاق رضا مرتب به موبايلم زنگ ميزد ولي من تماسهاشو جواب نميدادم .
شبها از فكر و خيال خوابم نميبرد . من كه منتظر همچون لحظه اي بودم نميدونم چرا حالا اينطور بهم ريخته بودم ؟ ساناز و چهره خونينش حين خودكشي و پيكر لاغر و نحيفش حين خاكسپاري يك لحظه از جلوي چشمام دو ر نميشد .
بيكاري سخت منو بهم ريخته بود آقا ابراهيم يك كار بي دردسر و پر در آمد به من پيشنهاد داد .
بردن جنس براي مشتريها ي آقا ابراهيم .
نمي خواستم اين پيشنهادو قبول كنم ولي وقتي آقا ابراهيم دوباره بدهكاريمو ياد آوريم كرد ترجيح دادم كه براي مدت كوتاهي به اين كاردوباره مشغول بشم اينقدر بريز و به پاش داشتم كه علي رغم اينكه ماهانه از رضا پول قابل توجهي ميگرفتم باز هم نتونسته بودم بدهيمو با آقا ابراهيم صاف كنم .
اوايل از انجام اين كار احساس عذاب وجدان ميكردم ولي وقتي به ياد خماري خودم مي افتادم با خودم فكر ميكردم كه چرا فقط من بايد اينهمه بدبختي بكشن ؟ و اگر من اين مواد و به مشتريها نرسونم يكي ديگه ميرسونه .
يك شب وقتي خسته از يك مهماني كه آقا ابراهيم ترتيب داده بود بر گشتم ديدم رضا توي ماشينش دم خونه من منتظر نشسته .
جلوتر رفتم و زدم به شيشه ماشينش .
رضا در وباز كرد و پياده شد .
گفت : سلام ، من خيلي وقته اينجا منتظرتم .. ميشه باهات صحبت كنم ؟
خميازه اي كشيدم و گفتم : بيا تو اينجا جاي مناسبي براي حرف زدن نيست اين وقت شب .
و راهنماييش كردم به داخل منزل .
رضا بي مقدمه گفت : . من روي حرفهاي تو خيلي فكر كردم تو راست ميگي .. من براي بدست آوردن تو حاظرم هر چيزي رو كه تو بگي قبول كنم .
لبخندي زدم و گفتم : هر كاري ؟
گفت : آره ، هر كاري كه تو بگي قبوله ..... حتي راضيم به عقد دايم خودم در بيارمت
با ملايمت گفتم : رضا ف من توي زندگي قبليم وضع خوبي نداشتم . دلم امنيت مي خواد .. دوست دارم يك پشتوانه داشته باشم .... براي همين ...
رضا به تندي گفت : خوب من تكيه گاه و پشتوانه ات ميشم
سكوت كردم در حاليكه احساس ميكردم در اون لحظه قلبم داره از سينه ام بيرون ميزنه.
بعد از يك مكث طولاني رضا به چشمام خيره شد و گفت : فرشته زيباييها ... با من ازدواج ميكني؟
از روي كاناپه بلند شدم و يك سيگار روشن كردم و گفتم : بايد فكر كنم
رضا يك لحظه نگاه ملتمسانه شو از روي من بر نميداشت خوشحال شد وگفت : پس جاي اميدواري هست كه بانوي من جواب مثبت بدن .. خيلي خوشحالم ..........ديروقته ديگه مزاحمت نميشم
و مثل بچه ها منو در آغوش گرفت و بوسيد و رفت .
و من متعجب از حرفهاي رضا، در دلم احساس شعف ميكردم .
در دلم وسوسه عجيبي احساس ميكردم از يك طرف دوست داشتم از اين وضعيت زندگيم رها بشم و يك پشت وپناهي داشته باشم . از طرفي ميدونستم رضا فرد مناسبي نيست و به ياد ساناز مي افتادم كه چطور رضا باعث مرگ ساناز شده بود.
هر شب كابوس ميديدم . خواب ميديدم سانازبا لاي سر يك جنازه نشسته و گريه ميكنه . نزديكتر كه ميرفتم ، جنازه خودمو ميديدم
و سراسيمه از خواب مي پريدم .
يك شب وقتي بعد از اون كابوس وحشتناك از خواب بيدار شدم . دفتر خاطرات سانازو باز كردم و دوباره شروع كردم به خواندن .
ساناز واقعا رضا رو مي پرستيد و رضا در حق ساناز چقدر بدي كرده بود . هر روز با يك زن جديد . هر روز تحقير . توهين
وقتي سپيده صبح زد ، دفتر خاطراتو بستم ....... از ترديد و دودلي در آمده بود وتصميمو گرفته بودم .
حوالي ظهر با رضا توي يك رستوران قرار گذاشتم .
رضا قبل از من به رستوران رسيده بود . از دور شاهد بودم كه چطور دل توي دلش نيست و ساعتشو نگاه ميكنه .
به طرف رضا رفتم و سلام و احوال پرسي كردم با رضا .
رضا به چشمهاي من خيره شد و گفت : تصميمتو گرفتي عزيزم ؟
گفتم : آره ، ولي قبلش مي خوام بهت يه حقيقتي رو بگم .
رضا متعجب به من خيره شد و گفت : بگو
گفتم : من اسممو به تو دروغ گفتم . اسم من ماراله.
رضا يك سيگار روشن كرد و يك پك عميق به سيگار زد و گفت : چرا دروغ گفتي ؟
سرمو زير انداختم و گفتم : راستش فكر نميكردم قضيه ما جدي بشه ... بعد هم هر چي سعي كردم راستشو بهت بگم ديگه روم نميشد . من بايد راستشو بهت مي گفتم رضا جان..... حالا از ازدواج با من منصرف شدي؟
لبخندي زد وگفت : مارال. كتي ....يا هر اسم ديگه ....براي من تو مهم هستي نه اسمت .....معلومه كه پشيمون نشدم
دستاشو توي دستام گرفتم و گفتم : رضا جان تو خيلي خوبي ....ولي بايد به من حق بدي كه از آيندم بترسم ..من 2 تا شرط دارم تا باهات ازدوا ج كنم .
كنجكاوانه گفت : هر چي باشه قبول.
گفتم : اول اينكه مي خوام رضايت بدي تا سعيد از زندان آزاد بشه . چون من شديدا عذاب وجدان ميكنم و نميتونم ببينم يك جوان بيگناه 10 سال توي زندان باشه .
رضا كمي تعجب كرد و گفت : شرط دومت چيه ؟
از طرز برخورد كمي جا خوردم ولي خودمو جمع و جور كردم و ادامه دادم : يادته كه بارها بهت گفتم من توي زندگي مشترك يك پشتوانه و امنيت مي خوام ......
كمي مكث كردم و گفتم : مي خوام مهريه ام يك آپارتمان باشه كه قبل از اين كه با هم عقد كنيم به نام من كني ..... بعد هم باهم ميريم اونجا زندگي ميكنيم .
معلوم بود رضا از شرايطي كه من براش گذاشتم تعجب كرده .چون سكوت سنگيني بين ما حكمفرما شد .
وقتي سنگيني نگاههاي رضا و اين سكوت و احساس كردم صلاح نديدم كه ديگه اونجا بنشينم . كيفمو برداشتم و از روي صندلي بلند شدم و رو به رضا كردم و گفتم : از سكوتت جوابمو گرفتم ، پس اون ابراز علاقه هات همش الكي بود ....
و خواستم از رستوران خارج بشم كه رضا بدنبالم اومد بند كيفمو گرفت تا بايستم و لبخندي زد و گفت : هر دو شرطتت قبوله .... خانه هم هديه من به تو هست نه مهريه ات .

از فرداي اون روز دنبال رضايت دادن و كارهاي آزادي سعيد بوديم ....و عصرها هم به دنبال خانه مي گشتيم .
سعي ميكردم به رضا خيلي محبت كنم كه احساس كنه در انتخاب من اشتباه نكرده .
بعد از چند روز خانه اي به دلخواه و سليقه من در شمال شهر خريديم ...... خانه اي كه به سليقه من بود و هيچكس نميتونست اونوازم بگيره ، خانه اي با كف سراميك سفيد و شومينه و آشپزخانه ي اوپن..... چيزي كه از دوران نوجوانيم آرزوشو داشتم و هميشه توي ذهنم تجسمش ميكردم و حالا آرزوهام واقعيت پيدا كرده بود .ولي توي ذهنم هميشه همسري مثل سعيدو تجسم ميكردم. آرزوم اين بود كه همسر يك مرد غيرتي مثل سعيد بشم . براي آزاد شدن سعيد لحظه شماري ميكردم
از اينكه ميديدم تونستم رضا رو متقاعد كنم تا رضايت بده و سعيد آزاد بشه از خوشحالي در پوست خودم نمي گنجيدم .

يك شب پريسا به خانه من امده بود و يك جشن دو نفره براي پيروزيمون گرفته بوديم.
كه صداي آيفون خانه بلند شدم ....گوشي رو برداشتم و پرسيدم : بله
رضا بانشاط گفت : خانم خانما مهمون نمي خواي ؟
آيفون و گذاشتم و رو به پريسا كردم و گفتم : رضا ست
پريسا بيدرنگ از سرجاش بلند شد و گفت : من ميرم توي حمام ....رضا اگر بفهمه من و تو باهم دوستيم خيلي بد ميشه .
و سراسيمه خودشو به حمام رسوند .
من در خانه رو باز كردم در حالي كه سعي ميكردم خودمو خونسرد نشون بدم .
رضا دسته گل زيبايي خريده بود به سمتم دراز كرد و گفت : تقديم با عشق
دسته گلو از رضا گرفتم و بوسيدمش و دعوتش كردم كه داخل بشه .
رضا با تعجب كمي اطرافو نگاه كرد و گفت :مهمون داشتي؟
كمي هول شدم و گفتم : نه ....يعني آره ....دوستم بود الان پيش پاي تو رفت .
و مشغول جمع كردن وسايل شدم .
رضا به سراغ يخچالم رفت و گفت : از اون مشروب خوشمزه هاي هميشگيت داري ؟
گفتم: آره ....همون پايينه .
شيشه مشروب و برداشت و ريخت توي يك ليوان و شروع كرد به خوردن ليوان و بالا گرفت و گفت : به سلامتي مارالم كه خوشگلترين زن روي زمينه
احساس ميكردم رضا حالت طبيعي نداره ...ولي لبخندي تحويلش دادم و گفتم : تو هميشه به من لطف داري
رضا از يك بسته خيلي زيبا رو به سمتم دراز كرد و گفت : اين پيراهنو براي تو خريدم . مي خوام الان برام بپوشيش.
هديه رو باز كردم ...پيراهن بسيار زيبا و شيكي بود ........به اتاق رفتم تا پيراهنو بپوشم .
واقعا در اون پيراهن زيباييم صد چندان شده بود ...موهامو پشت سرم جمع كردم و وارد پذيرايي شدم ولي يكدفعه سر جام ايستادم .
يادم رفته بود كه دفتر خاطرات سانازو از زير ميز تلويزيوني بردارم و رضا هم متو جه دفتر خاطرات ساناز شده بود .
اينجا پايان بازي بود .....ومن نميتونستم هيچ جوري اين قضيه رو جمع و جور كنم .
رضا بدون توجه به ورود من داشت دفتر خاطراتو ورق ميزد و عكسهاي لابه لاي دفترو ميديد .
بعد از چند دقيقه متوجه حضور من شد با حالت غضب آلودي گفت : تو با ساناز دوست بودي ؟
به سمت رضا اومدم و گفتم : نه . ساناز به من پناه اورده بود ....ولي اينقدر افسرده شده بود كه خودكشي كرد
رضا بلند بلند شروع كرد به خنديدن و گفت : اينقدر كه بي جنبه بود ، خوب از خونه انداختمش بيرون ....ديگه خودكشي كردن نداشت .
در حاليكه رضا دوباره ليوانشو از مشروب پر ميكرد گفت : حالا اين دست تو چيكار ميكنه ؟
دفتر و از دستش كشيدم و گفتم : بيا ببين صفحه آخر اين دفتر رو بخون . اينو شب آخر كه خونه من بود خطاب به تو نوشته . براي توا نامرد كه وقتي فهميدي بيمارستانه حتي راضي نشدي به ديدنش بياي يا هزينه بيمارستانشو پرداخت كني .
چشمان رضا از شدت عصبانيت سرخ شده بود فرياد زد : خوب به تو چه ؟تو چيكاريه ؟ نكنه ميخواستي انتقام سانازو از من بگيري ؟
مثل اينكه يك جرقه در ذهنش زده شده باشه از سر جاش پريد و به سمتم اومد و منو پرت كرد به سمت ديوار و گلومو با دستاي سنگين و مردونش شروع كرد به فشار دادن و فرياد ميزد : يعني همه اين كارات و عشق و عاشقيات الكي بود ؟ تو با من بازي كردي مارال..........
احساس خفگي ميكردم ....راه تنفسم بند آمده بود و به سختي نفس ميكشيدم فقط به زحمت تونستم چند كلمه بگم : كمك ، كمك ، من دارم خفه ميشم
ولي رضا همچنان با چشمهاي خشمگينش به حرف زدنش ادامه ميداد و گلوي منو بيشتر ميفشارد.
ديگه داشتم از هوش ميرفتم
كه ناگهان صداي پريسا رو از پشت سر رضا شنيدم
پريسا به سمت رضا هجوم آورد و شروع كرد با كنار كشيدن رضا از پيكر بي جان من
پريسا فرياد ميزد : ولش كن عوضي ...كشتيش..........يه نفر بستت نبود مي خواي اين يكي هم بكشي

رضا انگار تازه متوجه حضور پريسا شده بود كه گلوي منو رها كرد و چند قدم عقب عقب رفت و انگار كه زبونش بند آمده باشه بريده بريده به من و پريسا اشاره كرد و گفت : شماها شريك شيطونيد ............تو اينجا چيكار ميكني ؟.........شما دوتا باهم نقشه كشيديد تا منو نابود كنيد
و تلو تلو خورون خودشو به كاناپه رسوند و روي كاناپه نشست در حاليكه از شدت خشم ميلرزيد .
پريسا هراسان بسمت من دويد ....من سرفه ميكردم ولي از اينكه در اون شرايط پريسا كنارم بود احساس دلگرمي ميكردم .

رضا از روي كاناپه بلند شد و شروع كرد به تند تند قدم زدن .مثل يك شير زخم خورده به خود ميپيچيد .
ناگهان شروع كرد به بلند بلند خنديدن .
من و پريسا به رضا خيره شديم در حاليكه ترس عجيبي در دلمون رخنه كرده بود .
رضا حين خنديدن ميگفت : از مادر زاده نشده كسي كه به من رودست بزنه .......شما دوتا بدبخت ضعيفه فكر كرديد تونستيد منو از پا دربيارين ...نه بيچارهها ....اوني كه از پا در اومد و بدبخت شد من نبودم شما دوتا بوديد .
پريسا گفت : چي ميگي رضا .؟ گم شو از خونه برو بيرون وگرنه پليس خبر ميكنم .
رضا گفت : باشه ميرم ولي قبلش مي خوام يه حقيقتو بهتون بگم ..
من وپريسا متعجب به هم خيره شديم
رضا خودشو به من و پريسا نزديك كرد و موهاي من وپريسا رو در دستاش گرفت و شروع به كشيدن كرد و گفت : شما هردوتاتون ايدز داريد .
من شروع كردم به خنديدن و گفتم : خيلي بچه اي رضا .... دروغ مسخره اي بود .
رضا به سمت كتش رفت و يك جواب آزمايش از توي جيبش در آورد و به سمت من وپريسا انداخت و گفت : بياين نگاه كنيد ... من ايدز داشتم و دارم پس در نتيجه تو و پريسا و حتي ساناز و خيليهاي ديگه از من ايدز گرفتن .
و شروع كرد بلند بلند به خنديدن .
پريسا آزما يشو برداشت در حالي كه ناباورانه سرشو تكان ميداد گفت : اين امكان نداره ...دروغه ...دروغه
من جواب آزمايشو از دست پريسا گرفتم و شروع كردم به ورق زدن صفحه هاي آزمايش ...روي برگه اول با خط قرمز نوشته شده بود ..اچ آي وي مثبت
رضا دستاشو بالا آورد و گفت : خوب ديگه باي باي بانووان گرامي ... به من كه خيلي خوش گذشت . ديگه مزاحمتون نميشم .خوش باشيد
و تلوتلو خورون از در رفت بيرون .
منو پريسا سعي ميكرديم تا صبح همديگررو دلداري بديم وفكر ميكرديم شايد در آزمايش رضا اشتباهي رخ داده يا اينكه من و پريسا اصلا مبتلا نباشيم
ولي پريسا اصلا روحيه خوبي نداشت و مرتب گريه ميكرد
قرار بر اين گذاشتيم كه فردا . اول وقت بريم و هردو آزمايش ايدز بديم تا مطمين بشيم.

دل تو دل من و پريسا نبود پشت در آزمايشگاه نشسته بوديم و منتظر جواب
متصدي آزمايشگاه هر چي ميگفت جوايب چند روز ديگه حاضره ما اصرار كرديم و گفتيم اورژانسيه .
من و پريسا جرات نميكرديم حتي كلامي با هم صحبت كنيم .
و بالاخره بعد از 3 ساعت جواب حاضر شد .
متصدي آزمايشگاه از اتاق بيرون اومد ما به سمتش دويديم و گفتيم : خانم نتيجه چي شد .؟
برگه هارو به سمتمون دراز كرد و گفت : نتيجه ها حاضره بفرماييد . جواب مثبته
با من من ولكنت گفتم : يعني هر دوتامون ايدز داريم؟
سري به علامت تاسف تكان داد و گفت : متاسفانه بله ... ولي ايدز پايان زندگي نيست شما ميتونيد مثل آدمهاي عادي زندگي كنيد و......

ديگه حرفهاي متصدي آزمايشگاههو نميشنيدم دنيا دور سرم مي چرخيد. پريسا با شنيدن اين خبر از هوش رفت و مسوولان آزمايشگاه سعي ميكردن كه بهش آب قند بدن . و من روي صندلي آزمايشگاه نشستم و براي سرنوشت نكبت بارم زار زدم .
بعد از چند ساعت سعي كردم به خودم مسلط بشم ..پريسا رو به خونه اش رسوندم و خودم برگشتم به خانه ام .
فردا سعيد از زندان آزاد ميشد و من كه براي آزادي رضا لحظه شماري ميكردم حالا دوست داشتم فردا هيچگاه فرا نميرسيد .
تا صبح مشروب خوردم وسيگار كشيدم و اشك ريختم و
وقتي از خواب بيدار شدم 1 ساعت به آزادي سعيد بيشتر نمونده بود .
با عجله لباسهامو عوض كردم و توي آيينه خودمو نگاه كردم . چشمهاي سرخ و ورم كرده ..موهاي ژوليده و انگار چندين سال پيرتر شده بودم .

تمام طول راه به آرزوهايي كه در سر داشتم فكر ميكردم . به خونه قشنگي كه هميشه آرزوشو داشتم . به سعيد كه دوست داشتم باهاش ازدواج ميكردم و توي اون خونه زندگي ميكردم ..............ولي همه چيز ديگه تموم شده بود .

با دسته گل روي به روي در زندان منتظر رضا شدم ...با نگاه اول رضا رو نشناختم
چقدر شكسته شده بود محاسن و ريشهاي بلند و چند تار موي سفيد كه در لابه لاي موهاي قشنگش به چشم مي خورد .
بيدرنگ در آغوش رضا پريدم و بغضم تركيد و شروع كردم به گريه كردن ...ديگه حتي نميتونستم شونه هاي مردونه سعيد و كه هميشه آرزوشو داشتم براي هميشه براي خودم داشته باشم .
رضا دستي روي سرم كشيد و منو نوازش كرد و گفت : عزيزم ف مارالم ديگه همه چيز تموم شد . ديگه نميزارم تنهايي رو احساس كني ....دختر كوچولو من همه دارن نگاهمون ميكنن ...من خيلي گشنه ام بيا بريم يه رستوران كه من مدتهاست كه دلم لك زده براي يك چلو كباب مشت .
لبخندي زدم و با هم به سمت رستوران به راه افتاديم .

در طول راه سعيد مرتب از خا طرات زندان برام ميگفت ولي من انگار هيچ چيز نميشنيدم در افكار خودم غرق بودم .
در رستوران سعيد به چهره من خيره شده بود و لحظه اي چشم از من بر نميداشت
مي گفت : مارال مي خوام قد تمام روز هاييكه در كنارت نبودم نگاهت كنم .. ميدونم اگر تو نبودي من حالا كنار زندان بودم ...من تا آخر عمرم مديون تو هستم و حاضرم زندگيمو به پات بريزم .
و من لبخند تلخي زدم ونقطه نا معلومي خيره شدم .
سعيد ادامه داد : ميدونم توي اين مدت خيلي سختي كشيدي . من ديگه نميزارم حتي غم كنج دل كوچيك تو لونه كنه ...
وبعد روي صندلي بغل من نشست و بيدرنگ گفت : مارال ، با من ازدواج ميكني ؟
از حرف سعيد يكه خوردم كمي خودمو جمع و جور كردم . من كه هميشه آرزوي اين لحظه رو داشتم حالا حتي نميدونستم بايد جواب سعيد چي بدم
اين بيماري لعنتي به زودي تمام وجودمو ميگرفت و من ميدونستم كه با وجود من در زندگي سعيد ، سعيد نميتونه روي خوشبختي رو ببينه .
بايد به سعيد حقيقتو ميگفتم ولي چطور ميتونستم توي چشمهاي پاك و معصوم سعيد خيره بشم و اين حقيقت تلخو بهش بگم .
به چشمان سعيد زل زدم و گفتم : سعيد ، من اون مارالي نيستم كه تو ، توي ذهنت از من براي خودت ساختي .... من نميتونم با تو ازدواج كنم .
سعيد مات و مبهوت به من خيره شده بود .
اشكهاي گرمم بي در نگ از چشمام سرازير شدن و من نميتونستم مانع ريختن اشكهام بشم .
از سر جام بلند شدم و از رستوران با عجله خارج شدم .

يك وانت گرفتم و رفتم خونه و كمتر از يكساعت همه وسايلمو جمع كردم و بار وانت كردم . نميتونستم ديگه حتي يك لحظه توي چشماي معصوم سعيد نگاه كنم . مي خواستم جايي برم كه سعيد ديگه پيدام نكنه .
وسايلمو منتقل كردم به خانه اي كه رضا برام خريده بود .
وقتي خسته از كار اسباب كشي روي كاناپه ولو شدم و مي خواستم يك سيگار بكشم . موبايلم شروع به زنگ زدن كرد.
خواستم جواب ندم كه ديدم شماره پريسا افتاده .
با عجله دكهمه پاسخگويي رو زدم.
مارال : سلام پريسا جان ... حالت چطوره؟ ببخش من بايد حالتو ميپرسيدم ولي بخدا فرصت نشد
از اون طرف خط صداي گرفته پريسا به گوش رسيد كه با لحن خاصي گفت : مارال من بازي رو تموم كردم .... من كشتمش
با نگراني پرسيدم : پريسا حالت خوبه ؟چي داري ميگي ؟ كي رو كشتي ؟ تو الان كجايي؟
صداي پريسا هر لحظه كمتر به گوش ميرسيد با كلام منقطعي گفت : اون حق زندگي رو از من گرفت ...من زندگيمو دوست داشتم ..
و ارتباط تلفني قطع شد
نگران و مضطراب شده بودم .
هر چقدرسعي ميكردم با موبايل پريسا تماس بگيرم در دسترس نبود .
ياد رضا افتادم . شايد پريسا پيش رضا بود ...به موبايل رضا هم تماس گرفتم ولي دستگاه خاموش بود .
حرفهاي پريسا به طرز عجيبي نگرانم كرده بود . احساس ميكردم اتفاق بدي افتاده .
يك آژانس گرفتم و خودمو به شركت رضا رسوندم ولي نه پريسا و نه رضا شركت نبودن ..به خانه پريسا رفتم ولي اونجا هم نبود.
درمونده شده بودم و نميدونستم بايد كجا برم كه ياد خانه رضا افتادم .
آدرس خانه رضا رو به راننده آژانس دادم .ولي.........
وقتي رسيدم كه ديگه خيلي دير شده بود .
امبولانسي در منزل رضا ايستاده بود و دو جنازه كه ملحفه سفيد روشون كشيده بودن وسط خيابان بود .
ازدحام جمعيت را كنار زدم و به هر زحمتي بود خودمو جلو رسوندم .
تپشهاي قلبم دوبرابر شده بود ...اين صحنه ها برام تداعي مرگ سرا بود .
خودمو به بالاي جنازه هايي كه غرق در خون بودن رسوندم و ملحفه رو از روشون كنار زدم .
و جيغ بلندي كشيدم .
پريسا و رضا در درگيري باهم هر دو كشته شده بودن .
مارال كمي روي نيمكت پارك جابجا شد چشمهاي زيبا و آسمونيش خيس اشك شده بود از توي كيفش يك دانه سيگار در آورد و مشغول كشيدن شد .
دخترك مبهوت به مارال خيره شده بود . باور آن چيزهاييكه شنيده بود و حلاجي انها براش سخت و دشوار بود .
مارال به نقطه نامعلومي خيره شد و گفت : من بخاطر يك تصميم احمقانه همه زندگي و آيندمو از دست دادم . روزي صد بار آرزوي مرگ ميكنم ولي افسوس كه هنوز زنده ام .
من بخاطر غيرت و تعصب بيجاي برادر و پدرم الان اينجام . من بخاطر رفتار غير انساني بهراد الان اينجام وبخاطر حماقت خودم.
مردن وزنده بودن من ، براي هيچكس فرقي نداره .
اما تو پدر داري . مادر داري و خانواده كه الان همه نگرانتن .
اگر من الان بميرم يك انگل از جامعه كم ميشه ولي تو خيلي حيفي كه بخواي به روزگار من دچار بشي .
من اگر بميرم حتي يكنفررو ندارم كه سر قبرم بياد و برام فاتحه بخونه .
اينقدر گناهكارم كه ميدونم حتي خدا هم منو به خودم واگذاشته.

چند پسر جوان دوان دوان بطرف مارال و دخترك آمدن در حاليكه فرياد ميزدن : مارال پشو مارال بدو بدو ...مامورها ... بالاتر هم گلريزو گرفتن .
مارال هراسان ازروي نيمكت بلند شد اينقدر هراسان بود كه فراموش كرد كوله پشتيشو با خودش ببره.
ما رال با عجله شروع كرد به دويدن و فرار كردن .
و به دنبال مارال چند مامور نيروي انتظامي هم ميدوند .
بعد از چند دقيقه دخترك به خود ش آمد و متوجه كوله پشتي مارال شد .
ولي دودل بود كه بدنبالش برود يا نه .
از روي نيمكت بلند شد نگاهي به ساعتش كرد . ساعت 9 شب بود . لابد تا آن موقع خانواده اش متوجه غيبت او شده بودن .
دخترك تصميمش را گرفت كوله پشتي را برداشت و گامهايش رااستوار برداشت .
وقتي از پله هاي پارك بالا رفت وبه خيابان اصلي رسيد ازدحام جمعيت توجه او را بخودش جلب كرد .
تصادف سختي شده بود و انگار يك نفر فوت شده بود .
دخترك كمي نزديك جمعيت شد . هر كس چيزي ميگفت
- بيچاره دختر ه سر ضرب مرد ديگه آمدن آمبولانس هم فايده اي نداره
ديگري ميگفت : حالاببين خانوادش چي ميكشن
و پسري با قامت بلند ميگفت : انگار دختر فراري بوده . مامورا دنبالش بودن . دختره هم داشته فرار ميكرده كه تصادف ميكنه و درجا ميميره

دخترك از شنيد حرفهاي مردم احساس ترس عجيبي كرد .
خودش را به بالاي جنازه رسانده .
و از ديدن پيكر بي جان مارال كه غرق در خون در گوشه اي از خيابان افتاده بود و عابران اطرافش پول مي ريختند ... شوكه شد .
تلو تلو خوران خودشو به گوشه اي رساند و كوله پشتي مارال را باز كرد .
يك دفتر چه خاطرات زيبا را از درون كيف بيرون آورد و آن را باز كرد .
صفحه اول دفتر با قلم درشت و خط زيبايي نوشته شده بود :
كاش يك زن نبودم

پايان       
ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۴:۴۶
نظرات (0)
،

رمان كاش يك زن نبودم قسمت 12

چند روز بعد وقتي از بيمارستان برميگشتم ديدم رضا پشت در آپارتمان منتظرم ايستاده با يك دسته گل .
به سمتم اومد و با لحن مودبانه اي گفت : سلام عرض شد كتي خانم . من خيلي وقته منتظرتونم اينجا
گفتم : سلام . كاري داشتين؟
دسته گلو به سمتم دراز كرد و گفت : من هنوزم بخاطر جريان اون روز شرمنده شما هستم بفرماييد قابل شمارو نداره .
با بي تفاوتي دسته گلو گرفتم و كليدو توي در اصلي آپارتمان انداختم تا داخل بشم .
رضا خودشو نزديكتر كرد به من و گفت : ميشه چند لحظه داخل منزل مزاحمتون بشم يه عرض كو چيكي داشتم .؟
با بي حوصلگي گفتم : اگر كاري داريد همين جا بگيد من كار دارم مي خوام برم .
گفت : فكر ميكنم هنوزم ازم دلخوريد
يك بسته كه با سليقه بسيار زيادي كادو شده بود به سمتم دراز كرد و گفت : متاسفانه نتونستم مدل گوشيتونو پيدا كنم ولي اين گوشي كه براتون خريدم هم جديدتره هم امكانات بيشتري داره و هم گرونتره
گوشي رو از دستش گرفتم و توي چشماش زل زدم و گفتم : مگه من گفتم گرونشو بخريد برام ؟
از لحن گستاخانه من لبخند روي لبهاش خشك شد و من من كنان گفت : نه اصلا منظور بدي نداشتم من بهتون خسارت زده بودم و بايد جبران ميكردم .
گفتم : خيلي خوب ، حالا ممنون . ديگه امري نداريد ؟
گفت : اينجا تنها زندگي ميكنيد ؟
گفتم : فكر نميكنم مساله شخصي من به شما ربطي داشته باشه .
گفت : امروز انگار حالتون خوب نيست من در يك فرصت مناسبتر مزاحمتون ميشم ، اين شماره موبايل و محل كارمه خوشحال ميشم با من تماس بگيريد .
با اكراه كارتو ازش گرفتم .
با خوندن نوشته هاي ساناز خيلي خوب به شخصيت رضا پي برده بودم . او شخصي بود كه خيلي دوست داشت موقعيت اجتماعيش و پولشو به رخ ديگران بكشه زبون چرب و نرمي داشت كه به راحتي ميتونست مخ هر كسي رو كه اراده كنه بزنه .
رضا هر روز به عناوين مختلف يا باهم تماس ميگرفت يا ميومد در خونم . يك روز به رستوران دعوتم ميكرد و يك روز به تاتر و...... ولي من به هيچكدام از پيشنهاداتش پاسخ مثبت نميدادم . و احساس ميكردم هر چقدر خودمو براي رضا بيشتر بگيرم اون براي رسيدن به من تلاششو مضاعف ميكنه .
هر روز چندين بار با من تماس ميگرفت و با برخورد سرد من مواجه ميشد ولي رضا مايوس نميشد و هر روز به اين كارش ادامه ميداد .
يك روز وقتي براي ديدار ساناز به بيمارستان رفته بودم با تخت خالي ساناز مواجه شدم . قلبم به شدت شروع به تپش كرد و شور عجيبي در دلم احساس ميكردم .و دستانم به وضوح ميلرزيد . خدا خدا ميكردم كه اي كاش ساناز بهوش اومده باشه و منتقلش كرده باشن به بخش.
با عجله خودمو به بخش پرستاري رسوندم.
مارال : خانم ببخشيد مريض ما توي اتاقش نيستن شما خبر دارين كجا هستن ؟
پرستار نيم نگاهي به من انداخت و گفت : شما همراه خانم مومني هستيد ؟
گفتم : بله ، بله ..اتفاقي افتاده براشون ؟
سري به علامت تاسف تكان داد و گفت : متاسفم ايشون حدود نيم ساعت پيش فوت شدن . بهتون تسليت ميگم.
دنيا پيش چشمام تيره و تار شد.
بالاخره ساناز مهربون بعد از 2 ماه جدال با زندگي با دنيا براي هميشه خداحافظي كرد .
با همه تلاشهايي كه كردم نتونستم به ساناز كمك كنم . بغض چندين ماهه ام بالاخره تركيد و با صداي بلند شرو ع كردم به گريه كردن
ميخواستم بنا به وصيت ساناز نذارم دست رضا به جنازه ساناز برسه ولي بيمارستان فقط جنازه را تحويل فانيل درجه يك ميدادن.
به شركت رضا هر چي تماس گرفتم گفتن رفته دبي . به موبايلشم كه تماس ميگرفتم خاموش بود.
ولي با رفت و آمدها و پيگيريهاي متعددم تونستم براي يك نصفه روز ، براي سعيدمرخصي بگيرم تا از زندان براي خاكسپاري خواهرش بياد و جنازه سانازو از بيمارستان تحويل بگيره.
وقتي سعيدرو با دستهاي بسته و قيافه در هم شكسته و تكيده ديدم ناخود آگاه اشك از چشمام سرازير شد . سعيد مثل بهت زدهها شده بود و حتي كلامي حرف نميزد .
تشييع جنازه ساناز با حضور چند تا از دوستان و همسايهاي سعيد و من برگزار شد ساده ، سرد و مظلومانه
وقتي همه از سر خاك ساناز پراكنده شدن به روي خاك ساناز افتادم و بلند بلند گريه كردم ، براي غريب وار مردن اين دختر نگون بخت ، براي بدبختي خودم كه ميدونستم اگر بميرم حتي اين چند نفر هم بالاي قبرم نميان .براي چيزهايي كه ميتونستم داشته باشم و خودم با حماقتم خوشبختي رو از خودم دريغ كرده بودم.
وقتي بلند شدم و آماده رفتن شدم ، متوجه خانمي شدم كه از دور ايستاده بود و اشك ميريخت مثل اينكه منتظر بود تا من برم وسر مزار ساناز بياد .
عينك آفتابي زده بود و مانتو و روسري مشكي بر سر داشت .
به سمتش رفتم و پرسيدم : شما دوست ساناز هستيد ؟
به چشمان من زل زد و خودشو در آغوشم انداخت و بلند بلند شروع كرد به گريه كردن .
شونه هاشو نوازش كردم .و گفتم : ساناز براي همه ما يك فرشته بود . حيفش بود كه اينقدر زود با اين دنيا خداحافظي كنه .
سر شو از روي شونه هام بلند كرد و گفت : من باعث مرگ ساناز هستم . هيچوقت خودمو نميبخشم .
خيره خيره نگاهش كردم و گفتم : شما كي هستيد ؟
سرشو زير انداخت و گفت : من پريسا هستم ، همسر صيغه اي رضا شوهر ساناز ، هموني كه باعث شد رضا ، سانازو از خونه اش بيرون كنه و باعث مرگ ساناز شد .
خودشو رويخاك ساناز انداخت و بي پروا شرو ع كرد به گريه كردن و عذر خواهي از ساناز .
بعد از چند دقيقه پريسا رو از روي خاك بلند كردم و گفتم : پس رضا كجاست ؟
گفت : نميدونم ، چند هفته اي ميشه كه از هم جدا شديم . لابد توي يكي از كشورها ي عربي داره خوش ميگذرونه .
گفتم : تو از كجا فهميدي ساناز فوت شده ؟
گفت : از بيمارستان تماس گرفتن با شركت
پريسا گفت : نميدونم چطور بايد جبران كنم بخدا اصلا نمي خواستم اينطوري بشه .........
پريسا به من تعارف كرد كه تا تهران منو برسونه من هم پذيرفتم و سوار ماشين شديم
پريسا گفت : شما خواهر ساناز هستيد ؟ از دور شاهد بودم كه چقدر ناراحت بوديد و چقدر گريه كرديد
گفتم : نه من دوست ساناز بودم اسمم ماراله
پريسا گفت : راستش مدتي بود كه به عنوان منشي توي شركت رضا كار ميكردم . ميديدم كه اطراف رضا رو دخترها و زنهاي بسياري گرفتن كه براي رسيدن به رضا باهم رقابت ميكردن. رضا پولدار و خوشتيپ و اجتماعي بود و با خانمها طرز برخورد خوبي داشت . خصوصياتي كه هر زني از مرد ايده آلش توي ذهنشه . 2 سالي ميشد كه از همسر سابقم طلاق جدا شده بودم خيلي احساس تنهايي ميكردم . كم كم احساس كردم به رضا علاقمند شدم هر روز براي به شركت اومدنش لحظه شماري ميكردم سعي ميكردم هر روز يك تيپ جديد بزنم تا مورد توجه رضا قرار بگيرم .
ساناز هر روز چندين بار با شركت تماس ميگرفت تا با رضا صحبت كنه ولي رضا به من سفارش ميكرد كه يه جوري دست به سرش كنم و اگر هم با ساناز صحبت ميكرد من گوشي رو برميداشتم و استراق سمع ميكردم ، رضا با لحن بسيار سرد وخشكي با ساناز برخورد ميكرد ولي ساناز مرتبا سعي ميكرد دل رضا رو به دست بياره .
ساناز دختر با وقار و با شخصيتي بود كه همه در ظاهر براش ارزش و احترام خاصي قايل بودن ولي در واقع هر كدام به نوعي ميخواستن خواستن خودشونو به ساناز نزديك كنن كه از طريق ساناز با رضا راحتتر ارتباط برقرار كنن . و ساناز اينو خوب فهميده بود و سعي ميكرد با دختراي شركت زياد صميمي نشه .
من هم مثل كارمنداي ديگه هرروز تلاشمو براي نزديك شدن به رضا بيشتر ميكردم . حتي بيشتر سعي ميكردم رابطه ساناز و رضا رو بهم بزنم .
صبح ها قبل از اومدن رضا به شركت براش دسته گل مريم ميخريدم كه از طريق ساناز فهميده بودم خيلي دوست داره ، و روي ميزش ميگذاشتم .و يا به بهانه هاي مختلف براش هديه ميخريدم و نامه هاي عاشقانه براش مينوشتم .
بالاخره بعد از 4 ماه تلاشهاي من نتيجه بخشيد و تونستم رابطمو با رضا جديتر كنم .
سعي ميكردم هر جور شده سانازو از چشم رضا بندازم و رضا هم شديدا زمينه اينكارو داشت و خيلي زود موفق شد .
بعد از چند ماه ساناز متوجه رابطه من و رضا شد و توي يك كافي شاپ با من قرار گذاشت و خيلي محترمانه از من خواست كه پامو از زندگي شوهرش بكشم بيرون ولي من در جوابش گفتم : همه توي شركت ميدونن رضا به تو علاقه اي نداره و حتي توي شركت حلقه شو دستش نميكنه . تو اگر زن بودي هيچوقت نميزاشتي شوهرت هوايي بشه .
و بهش گفتم كه رضا خودش به سمت من اومده و اصرار داره باهم ازدواج كنيم .
ساناز معصومانه نگاهم كرد و من احساس كردم با حرفام سانازو خورد كردم .....ولي من هم به رضا علاقه داشتم و نميتونستم عشقمو با يك نفر ديگه تقسيم كنم .
هر روز فشارمو به رضا بيشتر كردم كه با هم ازدواج كنيم و و بالاخره من ورضا در يك محضر صيغه هم شديم و من با فخر به همه دختراي شركت پز ميدادم كه در اين رقابت من برنده شدم .
رضا پول كافي داشت تا براي من يك خونه مستقل بخره ولي 1سال توي خونه دوستش كه رفته بود خارج و به رضا سپرده بود زندگي ميكردم ولي ديگه تحمل اينو نداشتم كه هر از گاهي رضا به من سر بزنه من رضارو فقط براي خودم مي خواستم ... فقط خودم
اينقدر زير گوش رضا خوندم كه از اين وضعيت خسته شدم و شروع كردم به بدگويي از ساناز . و اينكه ساناز اصلا بچه دار نميشه براي چي ميخواهيش ؟ ساناز دم به ساعت به شركت زنگ ميزنه تا تورو چك كنه.............اون لايق تو نيست .....تو خيلي باشخصيتتر از اوني و اون لايق تو نيست ..........
تا اينكه يك روز .و بهم گفت : وسايلتو جمع كن توي اون خونه ديگه جاي اون زن نيست . زني كه بخواد براي من تعيين تكليف كنه و دم به ساعت منو چك كنه بايد از خونه بندازمش بيرون .
گفت كه خودشم از اين وضعيت خسته شده و ديگه نميتونه به اين قايم موشك بازي ادامه بده.
وسايلمو جمع كردم و همراه با رضا راهي خونه رضا و ساناز شديم .
ساناز لباس شيكي پوشيده بود و ارايش زيبايي كرده بود كه بسيار زيبا و جذاب شده بود به استقبال رضا اومد ولي وقتي منو همراه با رضا و دست در دست رضا ديد مات و مبهوت به من و رضا خيره شد .
بعد از چند ثانيه كه ساناز به خودش اومد به سرعت به سمتم اومد و يك سيلي محكم به صورتم زد .و بهم گفت : من از ت خواهش كردم عشقمو و زندگيمو از من نگير . از زندگي من چي ميخواي تو ؟؟؟؟؟؟؟؟حالا اومدي كنارمن كه با من زندگي كني؟
رضا تا اين صحنه رو ديد ساناز هول داد به سمت ديوار و شروع كرد به كتك زدن ساناز.
من در گوشه خانهشاهد اين رفتار حيواني رضا بودم ولي كوچكترين تلاشي نكردم تا جلوي رضارو بگيرم حتي در دلم احساس خوشحالي هم ميكردم كه چقدر تونسته بودم سانازو از چشم رضا بندازم.
رضا با بي رحمي تمام چند دست لباسهاي سانازو ريخت توي يك چمدان و چمدانو گذاشت پشت در و بعد هم مانتو و روسري سانازو انداخت جلو ش و گفت : ديگه تا آخر عمرم نمي خوام ببينمت .
مارال كه تا اون لحظه در سكوت به حرفهاي پريسا گوش ميداد كنجكاوانه پرسيد ؟ ساناز چيكار كرد ؟
پريسا : هيچي در سكوت لباسهاشو پوشيد در حاليكه اشك ميريخت فقط يك جمله به من گفت ، به من گفت اميدوارم روي خوشي رو توي زندگيت نبيني.
مارال خانم حق من مردن بود نه اون طفل معصوم من در حقش خيلي نامردي كردم من مستحق بدترين عذابها هستم .
مارال: خوب بعدش چي شد ؟
پريسا : روز بعد وقتي مي خواستم برم شركت ساناز و ديدم كه از خونه همسايه شون اومد بيرون متوجه شدم شب اونجا مونده بوده دلم براش سوخت . دلم مي خواست يكجري كمكش كنم.وقتي از همسايه پرس و جو كردم متوجه شدم كه توي تهران فقط يك برادر داره كه سربازه و نميتونه پيش اون بره و چند تا فاميل توي شهرستان داره ... و ساناز هم براي چند روز رفته شهرستان پيش فاميلش.
مارال: خوب به آرزوت رسيده بودي ديگه آره ؟ ديگه خانم خونه شده بودي و رضا جونت فقط مال خودت بود پس چي شد آقا رضات به تو هم وفا نكرد ؟
پريسا : نه اين فقط يك خيال باطل بود . چون رضا اكثرا به سفرهاي خارجي ميرفت و ميدونستم كه اونجا بهش بدنميگذره ولي من هر چي اصرار ميكردم كه منو با خودش ببره اصلا به حرفم اهميت نميداد . و از طرفي وقتي هم ايران بود هر روز با يك دختر جديد آشنا ميشد و من اوايل با دخترا خيلي دعوا ميكردم و فكر و انرژيمو براي اين گذاشته بودم كه سر از كارهاي رضا در بيارم ولي در اخر به اين نتيجه رسيدم كه كاري از دستم ساخته نيست و مجبورم به روي خودم نيارم
چند ماه بعد ساناز ازشهرستان برگشت فكر ميكردم كه اومده تا طلاقشو از رضا بگيره ولي دركمال ناباوري ديدم كه به رضا التماس ميكرد كه با هم دوباره زندگي كنن و طاقت دوري از رضا رو نداره .
حتي رااضي شده بود كه با من و رضا توي يك خونه زندگي كنه ولي رضا زير بار نرفت
رضا ميگفت : تو آبروي منو جلوي فاميل و همسايه ها بردي حالا برگشتي كه چي بشه ؟ تو لايق من نيستي
از ساناز اصرار و از رضا انكار ............... و دوباره كار به مشاجره و زد و خورد كشيد
رضا اون روز مست بود و اصلا نمي فهميد داره چي كار ميكنه ساناز كتك مفصلي از رضا خورده بود و بي حال به گوشه اي از خونه افتاده بود و رضا هم بعد از اينكه حسابي عقدشو خالي كرد درو محكم بست و از خانه خارج شد .
من پا به پاي ساناز گريه كردم و كمك كردم تا از سر جاش بلند بشه و سر وصورتشو بشوره .
وقتي ساناز حالش بهتر شد آدرس خونه برادرشو داد تا اونو برسونم اونجا
در طول راه كلامي با من صحبت نكرد وفقط به يك گوشه خيره شده بود و اشك مي ريخت .
دلم خيلي براي ساناز مي سوخت به رضا ميگفتم : تو داري در حق اين زن نامردي ميكني لااقل طلاقش بده تا اونم تكليف خودشو بدونه و رضا ميگفت : به تو ربطي نداره تو زندگي خودتو بچسب تو كه خونه و زندگيشو ازش گرفتي حالا ديگه چرا طرفداريشو ميكني ؟و براش دل ميسوزوني؟
رضا ميدونست كه ساناز خيلي دوستش داره و بخاطر همين هم نميره دادگاه شكايت كنه يا تقاضاي طلاق بده . رضا واقعا از زجر دادن ساناز لذت ميبرد .
وقتي رفتارهاي رضا با سانازو ميديدم ميدونستم كه من هم مهمون امروز و فرداي خونه رضا هستم .
و بالاخره هم همينطور شد .
يك روز رضا اومد خونه و يك جعبه زيبا تزيين شده بهم داد با شوق و ذوق بازش كردم . 5 تا سكه بود
با اشتياق پريدم در آغوش رضا و بوسيدمش و گفتم : عزيزم خيلي ممنون وليمناسبتش چيه ؟
رضا منو با سردي از خودش پس زد و گفت : برو صيغه نامه رو بخون . مهرت 5 تا سكه بود ......اين مهرته
گفتم : يعني چي ؟ خوب الان چه عجله اي بود ؟ مگه من مهرمو خواستم ؟
رضا : يعني همين ديگه . مهرتو دادم .... حالا هم آزادي ......... صيغه من و تو مدتش تموم شده .....حالا ميتوني بري تورتو واسه يكي ديگه باز كني .
پريسا : رضا ولي من تورو دوست دارم
رضا : دوست داري كه دوست داري به من چه ... شما زنها هم كه علاقتون تو آستينتونه ...اصلا ميدوني چيه ؟ ديگه نمي تونم ريختتو تحمل كنم هر چي زودتر وسايلتو جمع ميكني و از خونه من مي ري بيرون . ساناز كه ساناز بود و ميدونستم واقعا دوستم داره از خونه انداختمش بيرون بخاطر تو آشغال .....تو كه ديگه رقمي نيستي. همين الان ميتونم بندازمت بيرون
من و پريسا گرم صحبت بوديم كه موبايلم شروع به زنگ زدن كرد .
با بي حوصلگي گوشي رو برداشتم و شماره اي رو كه افتاده بود نگاه كردم ...رضا بود . بعد از يك مكث طولاني دكمه پاسخگويي رو زدم .
مارال : بله
رضا : سلام كتي جان ، حالت چطوره ؟ چند باز زنگ زدم خونه نبودي نگران شدم
با عصبانيت گفتم : نميدونستم هر جا بخوام برم بايد از شما اجازه بگيرم.
رضا : منظور بدي نداشتم . ببخشيد اگر ناراحتت كردم . امروز وقت داري ناهار با هم باشيم.؟
در دلم به اين فكر ميكردم كه معلوم نيست تا حالا كجا بوده كه حتي براي خاكسپاري ساناز هم نيومد و حالا داره منت منو ميكشه .
با سردي گفتم : رضا اصلا امروز حوصله ندارم . نه حوصله تو رو و نه حوصله هيچكس ديگه اي رو ....باشه براي يك روز ديگه
و گوشي رو بدون اينكه منتظر پاسخ رضا بشم قطع كردم .
بعد به پريسا خيره شدم ..توي افكارم بدنبال يك جمله مناسب بودم كه به پريسا بگم .ولي نميدونستم چي ميتونم به همچين زني بگم ؟ پريسا زندگي سانازو تباه كرده بود .
ولي با خودم فكر كردم شايد جاي پريسا يك زن ديگه در مسير زندگي رضا قرار ميگرفت ...و مطمين بودم رضا اينقدر بي اراده بود كه به سمت اون زن كشيده ميشد .
وقتي به خانه ام رسيدم پريسا عينك آفتابيشو در آورد تا منو ببوسه و از هم خداحافظي كنيم . چشمتنش ورم كرده بود و به شدت قرمز شده بود . من ندامتو در چشمان باراني پرريسا ديدم
پريسا نميتونست در چشمان من نگاه كنه سرشو زير انداخت و گفت : نمي خواي چيزي بهم بگي ؟ نمي خواي لااقل يك سيلي بهم بزني ؟اين سكوتت برام خيلي كشنده است ... كاش منو زير مشت و لگدت ميكشتي ولياينطور سكوت نميكردي .
اشكهايي كه از صورت پريسا جاري بود رو پاك كردم و گفتم : اين وسط زندگي خيليها از هم پاشيد ... رضا بايد به سزاي اعمالش برسه .........پريسا حاضري توي راهي كه شروع كردم كمكم كني ؟
پريسا سرشو بالا اورد و به چشمانم خيره شد و گفت :هر كمكي از من بربياد دريغ نميكنم
شماره موبايل و منزلمو به پريسا دادم و از ماشين پياده شدم .
وقتي وارد خونه شدم احساس ميكردم غم از در وديوار خونه ام ميباره انگار ساناز با رفتنش روح زندگي من رو هم با خودش برده بود .
.
از اون روز به بعد ، رضا نهايت سعيشو ميكرد تا به من نزديكتر بشه و من رفتار عجيبي رو باهاش پيش گرفته بودم يك روز به شدت بهش ابراز علاقه ميكردم و روز ديگه رفتار سرد و خشك وخشني رو باهاش داشتم.
رضا اصلا نميتونست اخلاق اون روز منو پيش بيني كنه و من از اينكه رضا رو معلق در هوا نگه داشته بودم لذت ميبردم .
رضا مي گفت : من از اين طرز برخوردت خيلي خوشم مياد وجه تمايز تو با ديگران در همينه كه منو به سمتت جذب ميكنه .
وقتي فهميدم رضا دلبسته من شده به عناوين مختلف از رضا پول ميگرفتم .
يك روز حوالي ظهر بود كه رفتم شركت رضا . منشي رضا گفت كه از صبح اصلا حالشون خوب نيست . بعد از يك تماس تلفني كاملا بهم ريختن و به من هم گفتن هيچ تلفني رو براشون وصل نكنم و نمي خوان كسي رو هم ببينن .
ولي من با اصرار وارد اتاق رضا شدم .
دود همه جا رو گرفته بود . رضا در ميان غباري از دود وسط اتاق نشسته بود و به گوشه اي خيره شده بود و سيگار ميكشيد .
رضا اصلا متوجه حضور من نشده بود نزديكتر رفتم و چندين بار صداش كردم ولي باز در عالم خودش بود و متوجه من نشد . چشماشو با دستام گرفتم و با حالت شيطنت باري گفتم : نبينم آقاي من غصه دار باشه .!!!!!
وقتي رضا به سمت من برگشت چشمانش غرق در اشك بود و به وضوح ميشد لرزش دستانش و ديد .
دستان رضا رو توي دستام گرفتم و با حالت مضطربي گفتم : چي شده رضا /؟ حالت خوبه ؟
هيچوقت فكر نميكردم كه رضاي مغرور و بي عاطفه جلوي يك زن بي محابا گريه كنه ولي رضا خودشو در آغوش من انداخت و بلند بلند شروع كرد به گريه كردن .
تا به اون روز ، گريه هيچ مردي رو نديده بودم . هميشه با خودم فكر ميكردم آيا مردها هم گريه ميكنن ؟ مردها چطوري غم درونيشونو بروز ميدن /؟
و اون لحظه ياد حرفهاي پدرم افتادم كه ميگفت : اگر يك مرد گريه كرد ، بدون اون مرد از درون شكسته و بدون با ر غمش اينقدر سنگين بوده كه تحملش براش خيلي سخت بوده .
با دلسوزي گفتم : رضا تو رو خدا بگو چي شده ؟ تو كه منو دق مرگ كردي .
گفت : ساناز.............ساناز .........ساناز مرده .
رضا رو از آغوشم پس زدم و چند قدم عقب رفتم .
ديدن عكس العمل رضا در مورد فوت ساناز واقعا برام تعجب آور بود .
رضايي كه اينقدر دم از نفرت و عدم علاقه به ساناز ميكرد . حالا چطور براي مردن كسي كه اينقدر شكنجه روحي داده بودش زار زار گريه ميكرد ؟
ياد اون روز افتادم كه از بيمارستان با رضا تماس گرفتن و بهش گفتن همسرت توي اي سي يو هست ...........و عكس العمل غير انساني اون روز رضا !!!!!!!!!
ياد خاطرات ساناز افتادم و زجرهايي كه به ساناز داده بو د.
سيگاري از توي كيفم درآوردم و شروع كردم به كشيدن . نميدونستم بايد به رضا در اون لحظه چي بگم .
بطرف در رفتم و از اتاق خارج شدم و اصلا متوجه نگاههاي متعجب منشي و ساير كارمندها نبودم .
پياده و بي هدف راه افتادم در حاليكه در افكار خودم غرق شده بودم .. احساس ميكردم توي يك تكه از پازل ذهنيم گم شده .
ميخواستم از دكه روزنامه فروشي يك بسته سيگار بخرم ..تمام كيفمو زيرورو كردم ولي فقط يك اسكناس هزار توماني داشتم .
يك لحظه چهره ساناز از جلوي چشمام دور نميشد .... حرفهاي روز آخرش مثل زنگ توي گوشم صدا ميكرد .
روي يك نيمكت توي پارك نشستم و شروع كردم به فكر كردن .. آيا راهي كه من داشتم ميرفتم درست بود ؟ آيا رضا واقعا سانازو دوست داشته ؟ اگر دوست نداشته پس چرا اينطوري در آغوش من زجه ميزد ؟
ياد حرفهاي پريسا افتادم كه چطور رضا سانازو از خونه بيرون كرده بود و چطور با كمربند به جون اون زن بيگناه افتاده بود و زده بودش .
تصميمو گرفتم .
از سر جام بلند شدم و دوباره برگشتم شركت .........بايد جيب خاليمو يه جوري پر ميكردم ......... ديگه نمي خواستم دست نياز به سمت آقا ابراهيم دراز كنم ..........تا وقتي رضا رو داشتم بايد نهايت سوء استفاده رو ازش ميكردم .
رضا هنوز در همون حالت گيج و منگي در اتاق نشسته بود .
با عجله پنجره هارو باز كردم تا دود از اتاق خارج بشه .
ليوان مشروبو از رضا گرفتم و بوسيدمش و گفتم : عشق من خودتو خفه كردي ...بسه ديگه ....بيا با هم بريم يه دوري بزنيم و آب و هوايي عوض كني .
كتشو از آويز برداشتم و به سمتش دراز كردم و گفتم : پشو ، پشو پسر خوب اين قيافه غم بادم ديگه به خودت نگير ....تو كه گفته بودي دوستش نداري مگه نه؟
از حرفي كه زدم پشيمون شدم ولي انگار رضا متوجه جمله آخرم نشده بود چون گفت : نه كتي جان حوصله ندارم .
كنار رضا نشستم و گفتم : بيا باهم بريم دربند از اون طرفم ميريم فشم ويلاي تو چطوره ؟ ;كلي خوش ميگذره
يك پك عميق به سيگارش زد و از سر جاش بلند شد و بطرف ميزش رفت و يك دسته اسكناس گذاشت جلوم و گفت :يه زحمتي برات داشتم . اگر ميشه برو هر غذايي كه دوست داري بخر و بيا شركت تا نهار با هم باشيم .... نمي خوام تنها باشم .......وجود تو آرومم ميكنه . اينم پول ...و اينم س.ييچ ماشين .
پولو پس زدم وگفتم : نه پول همراهم هست .
به زور پولو گذاشت توي كيفم و گفت : نه ، بيا اين پول همراهت باشه .. لازمت ميشه .
وقتي رضا داشت صحبت ميكرد روي صندلي كنار كتش نشته بودم و كيف پولش كه از جيب كتش زده بود بيرون توجهمو به خودش جلب كرد .
در حاليكه نگاهم به رضا بود دستم توي جيب كت رضا بود كيفشو آروم برداشتم و بلافاصله گذاشتم توي كيف خودم .
با كلي تعارف دسته اسكناس و سوويچو از رضا گرفتم وشركت خارج شدم .
مدتها بود كه آرزو داشتم پشت ماشين بشينم و رانندگي كنم . از همون زماني كه برادرم پشت ماشين مينشست و رانندگي رو به من ياد داد از همون زماني كه براي بار اول سوييچ ماشين برادرمو شبانه برداشتم و ساعتها رفتم توي شهر گشتم و وقتي برادرم فهميد يك كتك مفصل به من زد .
به ياد روزهايي كه باشقايق سوار ماشينش مي شديم و توي خيابان ايران زمين ويراژ ميداديم افتادم .
صداي موزيكو تا انتها بلند كردم و يك دستي فرمونو گرفتم و شروع كردم به راندن ماشين ...
هيچ چيز جالبتر و هيجان انگيزتر از رانندگي با سرعت بالا با نوار بلند توي يك اتوبان خلوت و كورس گذاشتم با ماشينهاي پسري كه خيلي ادعاشون ميشه نيست .
ناگهان متوجه گوشي موبايل رضا شدم كه توي ماشينش جا مونده بود . كه همينطور چشمك ميزد و ميلرزيد .
صداي موزيكو كم كرد م و گوشي رو از روي صندلي بغل راننده برداشتم .
روي صفحه موبايل عكس يك دختر 23 يا 24 ساله افتاده بود و بعد گوشي رفت روي منشي .
__ الو رضا جونممممممممم ! نيستي قربونت برم ؟ امشب با كيانوشو آذين و فرشيد دور هم جمعيم ساعت 8 ميام دنبالت .. اون كت شلوار كرمتو بپوش آخه با اون خيلي جيگر ميشي .......... ميبوسمت از همين جا ...بوس بوس بوس
و تماس قطع شد .
با بي تفاوتي صداي موزيكو بلند كردم و گفتم : دختره لجن ..بوس بوس .......... ايكبيري خجالتم نميكشه ... واقعا كه رضا هم يه جونوره مثل اوناي ديگه نگاه كن چه اشك تمساحي ميريخت .
چند دقيقه بعد دوباره موبايل شروع كرد به لرزيدن ..ايندفعه تصوير يك پسر روي مانيتور موبايل افتاد.
__ چطوري خوشتيپ؟ فردا چي كاريه اي ؟ با بچه ها داريم ميريم شمال .. اگر تو هم پايي جيبتو پر پول كن ساعت 6 صبح بيا دم خونه آرين اينا ......... بي دختر ميريم .... حوصله كلانتري ملانتري رو ندارم ..........اونجا يه ويلا با ژيلا گير مياريم
و بلند بلند شروع كرد به خنديدن و تماسو قطع كرد .
گوشي موبايل رضا رو خاموش كرد و انداختم يه گوشه .
حالا ميفهميدم كه ساناز چه صبر و تحملي داشته و زندگي با همچين ادمي چقدر سخته .
كيف پول رضا رو باز كردم و شروع كردم به گشتن توي كيف .
از خوشحالي داشتم شاخ در مياوردم ...يك سوت طولاني زدم و گفتم : به اين ميگن شانس ...آقا رضا دمت گرم.
تراولهارو شمردم 3 مليون تومان تراول صاف و بدون تا خوردگي .
با اين پول ميتونستم بدهيمو به آقا ابراهيم بدم و تمام سفته هامو از ش پس بگيرم . ديگه مجبور نبودم حرفها ي و رفتار چندش آور آقا ابراهيم و تحمل كنم .
راهمو كج كردم و بطرف پاتوق آقا ابراهيم رفتم .
يك قهوه خونه قديمي توي جنوب شهر كه پاتوق يك مشت دزد و قاچاقچي بود .
وقتي وارد قهوه خونه شدم سنگيني نگاههاي همه رو احساس ميكردم و تكه هاي چندش آورشونو ميشنيدم و سعي ميكردم به روي خودم نيارم .
از بين مشتريها آقا ابراهيم از سر جاش بلند شد و به سمت من اومد و به طرف بيرون قهوه خونه هدايتم كرد .
آقا ابراهيم وقتي ماشين و سر و وضع منو ديد گفت : چيه ؟ باز مخ كدوم ملياردريرو زدي بچه زرنگ ؟
لبخندي زدم و گفتم : ما اينيم ديگه .......
پولو به سمتش دراز كردم و گفتم :اومدم باهات تصفيه حساب كنم . اينم بدهي من به شما...
با تعجب پولهارو از دستم گرفت و شمرد و گفت : نه انگار جدي جدي بانك زدي ؟ يا حسابي مخ طرفو زدي كه همچين پوليرو بهت داده ؟
ولي اين كه فقط پول اوليه است كه بهت غرض دادم پس سودش چي ؟
گفتم : تو به من نگفتي سودم بايد بدم بهت
پوزخدي زد و گفت : اگر صدي ، ده هم حساب كنم بازم خيلي بهم بدهكاري .. مگه عاشق چشم و ابروت بودم كه الكي اونقدر پول بي زبونو بهت بدم ؟ بلاخره منم بايد از يه جا نون بخورم يا نه ؟ ............الانم فقط نصف سفته هاتو ميتونم پس بدم بقيه شم باشه واسه وقتي كه باقي پولو اوردي خوشگل خانم زرنگ ..
سفته هارو از آقا ابراهيم گرفتم در حاليكه توي دلم مرتب بهش بد و بيراه ميگفتم . چند تا جنسم بهم داد به همراه آدرس چندتا از مشتريهاش كه بهشون برسونم .
با بي ميلي و دلخوري آدرسها رو گرفتم و سوار ماشين شدم و به راه افتادم .
كيف پول رضا رو توي يك جوب آب نزديك شركت پارك كردم و 2 تا غذا از رستوران گرفتم و برگشتم شركت .
رضا كمي حالش بهتر شده بود و پشت ميزش مشغول رسيدگي به كارهاش بود .
با هيجان وارد اتاق شدم و غذاهارو روي ميز گذاشتم و شاخه گل رزي رو كه براي رضا خريده بودمو به سمتش دراز كردم و
گفتم : تقديم با عشق .... واييييييي رضا چه ماشين باحالي داري .. سوارش كه شدم احساس كردم دارم پرواز ميكنم منم عينن اين عقده ايها هي ويراژ دادم هي ويراژ دادم .... 2 بار هم جريمه شدم ولي خيلي لذت بخش بود جات خيلي خالي بود عشق من.... وقتي به خودم اومدم ديدم يه 2 ساعتي ميشه دارم يه كله ميرونم .... تو رو خدا منو ببخش عزيزم كه دير كردم .
دسته اسكناسي كه رضا بهم داده بودو همراه يك فاكتور از رستوران از توي كيفم در آوردم و جلوي رضا گذاشتم و گفتم : اين فاكتور غذا ، اينم باقي مانده پولتون .
رضا با تعجب نگاهم كرد و گفت : كتي اين چه كاريه كه ميكني ؟ من به اعتماد صد در صد دارم چرا براي من فاكتور آوردي ؟ چرا بقيه پولو برميگردوني ؟
در حاليكه داشتم غذاهارو باز ميكردم گفتم : مي خوام بهت ثابت كنم كه خوش حسابم ... بيا بيا كه غذا سرد شد........ واي امروز چه روز قشنگيه رضا از اينكه در كنارتم بينهايت خوشحالم .
رضا باقي مانده دسته اسكناس و توي كيفم گذاشت و گفت : اين حق پاته ...تو زحمت خريد كدنو كشيدي اينم انعامته
لبخندي زدم و ديگه چيزي نگفتم.
در حتل خوردن غذا بوديم كه به رضا گفتم : راستي رضا ماشينتو بايد به يه تعميرگاه نشون بدي خيلي زود جوش مياره.
رضا به علامت تاييد سرشو تكون داد و گفت : آره آره خوب شد يادم انداختي .
از روي صندلي بلند شد و رفت به سمت كتش و مشغول جستجو توي جيبهاي كتش شد در حاليكه قيافه رضا هر لحظه بيشتر اخموتر و گرفته تر ميشد.
به رضا گفتم : چي شده دنبال چي ميگردي؟
گفت : دنبال كيف پولم ميگردم كارت تعميرگاه توي كيفم بود ولي هر چي ميگردم كيف پولم نيست.
گفتم : شايد كيفتو جاي ديگه اي گذاشتي .
وقتي كه از گشتن نااميد شد دوباره روي صندلي نشست و گفت : نه مطمئنم كه توي جيب كتم بوده . 3 مليون تومن پول تو كيفم بود كه ميخواستم بخوابونم به حسابم ولي وقتي خبر مرگ ساناز و شنيدم ديگه يادم رفت . فكر كنم كيف پولمو گم كردم يا شايدم ازم دزدين .
در حاليكه مشغول غذا خوردن بودم گفتم : مي خواي به پليس خبر بديم ؟
رضا مشغول بازي كردن با غذا شد و گفت : نه لازم نيست تو فكر ميكني مثلا پليس چيكار ميكنه ؟
بعد كمي مكث كرد و گفت : اگر اون آشغال توي زندان نبود فكر ميكردم حتما كار اونه ....
گفتم : اون آشغال ؟ منظورت كيه ؟
گفت : سعيد ، دادش ساناز
گفتم : خوب آخه چه ربطي به اون داره كه بخواد از ت بدزده ؟ اصلا براي چي زندانه ؟
و بعد رضا برام تعريف كرد كه سعيد بخاطر اينكه رضا خواهرشو طلاق داده عصباني شده و و ماشين رضا رو آتيش زده و مي خواسته رضا رو هم آتش بزنه كه ديگران با مداخلشون مانع اينكار شدن .
با حرفهاي رضا من تازه بياد سعيد افتادم .
سعيد علاوه بر اينكه خواهرشو از دست داده بود مجبور بود 10 سال هم در زندان بمونه ... اين يعني فنا شدن آيندش و جونيش.
به اين فكر افتادم كه من تنها كسي هستم كه ميتونم به سعيد كمك كنم . بايد هر طور شده رضايت رضا رو ميگرفتم تا سعيد از زندان آزاد بشه .
رابطه من و رضا روزبه روز صميمي تر ميشد و تونسته بودم اعتماد رضا رو نسبت به خودم بسيار زياد جلب كنم
طوري كه گاهي چكهاي رضا رو نقد ميكردم و يا پولهاشو به بانك واريز ميكردم ... ولي من گاهي وقتا بدون اينكه رضا متوجه بشه به حسابهاش ناخنكي ميزدم .
بارها و بارها با رضا در مورد سعيد صحبت كردم تا رضايت بده و از زندان زاد بشه ولي ميگفت : بايد براش درس ادب بشه تا ديگه گنده لات بازي در نياره . از طرفي اگر از زندان آزاد بشه مطمئنم دوباره مياد سراغم و بهم آسيب ميرسونه .
بعد از گذشت 6 ماه هنوز نتونسته بودم در اين مقوله رضا رو راضي كنم .
رضا به غير از اون روز ديگه هيچ حرفي از ساناز نميزد ولي من هدف اصليمو فراموش نكرده بودم كه براي چي به رضا نزديك شدم ....
هر شب جمعه با پريسا سر مزار ساناز ميرفتيم و سكوت و آرامش قبرستان . منو به ياد خودم وگرفتاريهام مي انداخت . ميدونستم كه با اين رويه كه من پيش گرفتم و مصرف بالاي مواد دير يا زود جام كنار سانازه ولي چاره اي نداشتم از درون آب ميشدم ولي حتي اراده اينو نداشتم كه بخوام چند ساعت بدون مواد سر كنم و درد رو تحمل كنم ... چه برسه به ترك مواد .... شايد اگر سعيد زندان نبود به من كمك ميكرد تا هر چه زودتر ترك كنم ولي رضا هم مثل من بود ولي من سعي ميكردم به روي خودم نيارم
شبهاي جمعه و جمعه ها اكثرا با دوستاش دور هم جمع ميشدن و بساط منقل و عيش و نوششون به راه بود .
من در جند تا از اين مجالس و مهمانيهاشون شركت كردم و با وجود اينكه با رضا به مهماني ميرفتم با زير ذره بين و نگاههاي حريص و هوس باز مرداني بودم كه تا خرخره مشروب مي خوردند و حتي تعادل راه رفتن هم نداشتند .
در يكي از اين مهمانيها رضا اينقدر مشروب خورده بود كه نه رفتاري و نه گفتاري تعادل نداشت و اينقدر حالش بود بود كه من مجبور شدم با لباسهاي تنش در همون مهموني بندازمش توي استخر ...... كه وقتي رضا به خودش اومد ديد كه همه اطراف استخر جمع شدن و دارن به رضا ميخندن .
رضا هم خشمگين از استخر بيرون اومد و نگاه غضبناكي به من انداخت و منو در مهماني تنها گذاشت و برگشت به خانه اش .
اين رفتار رضا براي من خيلي سنگين تموم شد چون وقتي مردهاي مست و لاقيد ديگه شاهد اين بودن كه رضا منو تنها گذاشت و رفت هر كدام به نوعي سعي ميكردن خودشونو به من نزديك كنن .
ج. مهماني اينقدر برايم سنگين بود كه براي رهايي از اون وضعيت در گوشه اي از حياط نشستم و مشغول سيگار كشيدن شدم . آنقدر در افكار خودم غرق بودم كه اصلا متوجه حضور مرد ي در كنارم در تاريكي شب نشدم .
وقتي به خودم آمدم كه گرماي دستاي مردانه اي را روي بازوهايم احساس كردم كه موهايم را به آرامي نوازش ميكرد .
جيغ بلندي زدم و او را به سمتي حول داد م و به اتاق رفتم و فورا لباسهايم را عوض كرد م و يك آژانس گر فتم و به خانه ام رفتم .

ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۴:۴۵
نظرات (0)
،

رمان كاش يك زن نبودم قسمت 11

با خواندن نامه ساناز غم سنگيني رو در دلم احساس كردم بغضي گلويم را بهم ميفشرد و فكر ميكردم از عشق تا نفرت چه فاصله كوتاهيه .
گوشي تلفن و برداشتم و شماره موبايل سعيد و گرفتم بعد از چند تا بوق ارتبط برقرار شد
مارال :الئ سلام سعيد
سعيد : بههههههههه سلام مارال خانم معلومه كجايي از صبح هر چي زنگ ميزنم به گوشيت در دسترس نيستي . حالت چطوره ؟ چه خبرا ؟
مارال : سعيد كي بر ميگردي تهران ؟
سعيد با شيطنت خاصي گفت : چيه دلت برام تنگ شده ؟ چند روز عكسامو نگاه كن تا برگردم احتمالا 3 يا 4 روز ديگه كارم تموم ميشه و بر ميگردم .
مارال : سعيد نميشه زودتر برگردي ؟
سعيد كمي نگران شد و گفت : حالت خوبه مارال ؟ صدات بنظرم خيلي گرفته است اتفاقي افتاده ؟
مارال : اتفاقي كه نه .......... حالا نميشه امشب بياي تهران ۀ
سعيد با يك پرسش زد تو خال : براي ساناز اتفاقي افتاده ؟
سكوت كردم يك سكوت طولاني و سنگين
سعيد با فرياد پرسيد : مارال با توام ، ساناز حالش خوبه ؟
مارال : سعيد زودتر بيا حالا ساناز اصلا حالش خوب نيست .
و بغضم تركيد و اشكهام جاري شد از پشت خط صداي گريه سعيد رو مي شنيدم .
گوشي رو گذاشتم و زار زار شروع كردم به گريه كردن .
نميتونستم در اون شرايط سخت منتظر سعيد بنشينم ميدونستم كه سعيد هم پوله زيادي نداره بايد پول عمل ساناز و هر چه زودتر به حساب بيمارستان مي ريختم
لباسهامو عوض كردم و راهي آرايشگاه شدم .
اتفاق تلخي كه افتاده بودو براي همكارهام تعريف كردم و ازشون خواستم تا كمي بهم پول غرض بدن . حقوق 2 ماه هم پيش گرفتم و مرخصي گرفتم و به طرف بيمارستان رفتم .
حال ساناز هيچگونه تغييري نكرده بود هنوز در كما بود و نبضش به كندي ميزد و ملاقات ممنوع بود .
نتونسته بودم پول عمل و بستري شدن ساناز و كلا تهيه كنم . به اين فكر افتادم كه الن وظيفه رضا شوهر سانازه كه مخارج بيمارستانو بپردازه ولي ساناز توي نامه اش از من خواسته بود كه اصلا به سراغ رضا نرم .
ولي چاره اي نداشتم . شماره رضا رو از توي موبايل ساناز پيدا كردم و دادم به يكي از پرستارها كه باهاش تماس بگيره .
بعد از چند دقيقه اون پرستار بطرفم اومد . از سر جام بلند شدم و بسمتش رفتم و پرسيدم : چي شد تماس گرفتيد ؟
سرشو تكون داد و گفت : آره تماس گرفتم ولي توي عمرم مرد به اين نامردي نديده بودم.
گفتم : چطور ؟ مگه چي گفت .
پرستار ركي بود . گفت : مرتيكه عوضي بهش ميگم خانمتون توي بيمارستان بستري هستن . حتي نپرسيد كدوم بيمارستان . بهش گفتم آقاي محترم خانمتون خودكشي كردن و در كما هستن . با خونسردي جوابمو داد كه اهههههههههه اين دختره هنوز از اين عشق و عاشقيش دست بر نميداره ،
بعدم با داد و بيداد گفت : من دوستش ندارم آخه به چه زبوني بگم برام فرقي نداره مردش يا زندش فرقي نداره .

در حاليكه سرشو به علامت تعجب تكون ميداد و ميرفت زير لب مي گفت : خاك تو سر ما زنها كنن كه عاشق همچين جونورهايي ميشيم . نيگا زنش داره ميميره اونوقت چي جواب منو ميده ؟

چاره اي نداشتم ، ساناز راست مي گفت شوهرش مرد بي عاطفه اي بود كه اصلا نميشد روش حساب كرد
كيفمو برداشتم و از بيمارستان اومدم بيرون . چه روز سختي رو پشت سر گذاشته بودم . احساس خماري شديدي ميكردم .
يه ماشين در بست گرفتم و رفتم خونه آقا ابراهيم ( مواد فروش ) تا منو ديد : چيه امروز تو لكي / چته ؟ بدخواده مدخواه داري عكس بده سر بريده تحويل بگير
به زور لبخندي زدم و گفتم : نه چيزيم نيست فقط خمارم . امروز پول ندارم بذار به حساب .
يك لحظه چشمهاي هيزشو ازم بر نميداشت خودشو كمي بهم نزديك كرد و دستامو توي دستاش گرفت ، گرماي نفسهاشو كه بوي گند مشروب ميداد مشاممو آزار ميداد
با لحن زنند هاي گفت : نازدار خانم ، اونوقت مجبور ميشي يه جور ديگه بدهيتو بدي . مثل دفعه پيش ، به من كه خيلي خوش گذشت تر جيح ميدم هر دفعه بجاي اينكه پول بدي جور ديگه با هم حساب كنيم.
با نفرت زيادي ابراهيم و به عقب پس زدم و گفتم : خفه ميشي عوضي يا نه ؟ من اصلا حال و حوصله ندارما ......يه وقت ديدي الان زد به سرم با ناخنهام چشاتو چشاتو از كاسه در اوردما.
دوباره به سمتم اومد و بازوهامو محكم توي دستاش گرفت طوري كه نتونم حركت كنم و با خشم گفت : ببين جوجه ، از مادر زاده نشده كسي بخواد با من اينجوري حرف بزنه حالا مواد بهت نميدم برو ببينم تا صبح زنده مي موني ؟
درد كم كم داشت همه بدنمو ميگرفت با لحن ملتمسانه اي گفتم : آقا ابراهيم امروز خيلي بد ا.وردم . حالم خوب نيست ..... باشه بدن هر طور شما خواستيد با هم حساب ميكنيم .
يك بسته كوچيك از توي جيبش در اورد و به يك طرف حياط پرت كرد با عجله بسته رو برداشتم و بطرف انباري قديمي خونه آقا ابراهيم رفتم
چندين معتاد در حال كشيدن مواد بودن و هر كدوم در حال چرت بودن . بدون توجه به اونها گوشه اي نشستم و مشغول كشيدن شدم .
وقتي به خودم اومدم شب از نيمه گذشته بود و من هنوز در اون انبار در كنار يك مشت مرد معتاد حشيشي بودم .
از انبار اومدم بيرون و مي خواستم از در خارج بشم كه ابراهيم با اون صداي خشن و مردونه اش گفت : بي خداحافظي ميري خانم خانما؟
برگشتم وگفتم : خيلي دير شده آقا ابراهيم زودتر بايد برگردم خونه .
گفت : ا..... از كي تا حالا دختر پاستوريزه اي شدي ؟ اون از غروبت اون هم از حالات !!!!!!!! نمي خواد تنها بري خودم مي رسونمت
گمي من من كردم ولي تر جيح ميدادم اونوقت شب يك مرد باهم باشه هر چند كه اون مرد آقا ابراهيم مواد فروش باشه ولي از طرفي دوست نداشتم خونه مو ياد بگيره .
بناچار آدرس خونه شقايق و دادم و ابراهيم منو تا خونه شقايق رسوند .
خواستم پياده بشم كه گفت : برو تو خونه من اينجا هستم ، هر وقت ديدم رفتي تو خونه من هم مي رم..
كليد و از كيفم در آوردم و پياده شدم ولي هر چي سعي كردم در اصلي رو باز كنم باز نشد انگار همسايه ها قفل اصلي آپارتمانو عوض كرده بودن .
ابراهيم از توي ماشين شاهد تلاش مزبوهانه من براي باز كردن در بود ، از ماشين پياده شد و بطرفم اومد
و گفت : حالا ديگه مي خواي منو دور بزني جوجه دو روز ه؟
با ترس و لرز گفتم : نه آقا ابراهيم باور كنيد فكر كنم قفلو عوض كردن .
بطرف ماشين هولم داد و منو بزور سوار ماشين كرد و گفت : فكر كردي من اينقدر ببو گلابيم كه خونتو بلد نباشم ؟
سوار ماسشين شديم و در حاليكه از شدت عصبانيت پشت سر هم سيگار ميكشيد منو در خو نه ام رسوند
موهامو تو دستاش گرفت و در حاليكه محكم ميكشيد گفت : دفعه آخرت باشه از اين غلطا ميكني . ******** پايين .
بدون معطلي پياده شدم و به سمت آپارتمانم دويدم.و در و باز كردم .
از ترس زبونم بند اومده بود از پشت در و بستم و وقتي صداي دور شدن ماشين ابراهيم آقارو شنيدم نفس راحتي كشيدم .

چراغ سوييت سعيد روشن بود بي صدا و آروم وارد آپارتمانم شدم و روي كاناپه ولو شدم و با لباس به خواب رفتم.
صبح با صداي زنگ در از خواب پريدم . سعيد بو د ، پريشان حال با چشمهاي پف كرده
گفتم : سلام سعيد رسيدن بخير كي اومدي . بيا تو
گفت : نه وقت ندارم كار دارم مي خوام برم .
گفتم : نمي خواي ديدن ساناز بري ؟ بذار حاظر بشم باهم بريم .
چشمهاي غمگينشو به زمين دوخت و گفت : از اولم ميدونستم اون نامرد لايق خواهر عزيز دردونه من نيست . هيچكس به ساناز حتي جرات نميكرد بگه بالاي چشمت ابروه اونوقت اين مردك........ اون اين بلارو سرش اورده آره ؟ كتكش زده ؟
با كمي مكث گفتم: ساناز خودكشي كرده ....... سعيد ، رضا سانازو از خونه بيرون كرده بود ...... الان ساناز تو كماست .
سعيد زل زد به چشمام و اشك از چشمهاي آبيش جاري شد .
مي تونستم احساس كنم كه سعيد داره زير بار اين غم ميشكنه .
وقتي بخودش اومد اشكاشو پاك كرد و با حالت عصبي به سوييتش رفت
ومن متعجب داشتم نگاه ميكردم كه سعيد مي خواد چيكار كنه ؟
با يك دبه زرد رنگ بيرون آمد و رو به من كرد و گفت : حالا ميدونم چيكارش كنم نامردو..........
به سمتش دويدم و گفتم : سعيد صبر كن ، سعيد چند لحظه به حرفهاي من گوش بده ..
ولي گوشش بدهكار نبود با عجله به طرف ماشينش رفت ، خواست حركت كنه كه با عجله در جلو رو باز كردم و گفتم : تا جهنمم بري ، باهات ميام .

احساس ميكردم در اون لحظه سعيد اينقدر عصباني بود كه حرفهاي منو نميشنيد هر چقدر سعي كردم آرومش كنم موفق نشدم . فقط روبه رو نگاه ميكرد و با سرعت سر سام آوري رانندگي ميكرد .
تا بلاخره جلوي يك شركت بزرگ چند طبقه بسيار شيك ترمز كرد و پياده شد . دبه زرد رنگ و از پشت صندوق عقب برداشت و در گوشه اي ايستاد
من از ماشين پياده شدم و فرياد زدم : سعيد اين كار خريته ... مي خواي هم خودتو بدبخت كني هم سانازو ؟ سعيد تو رو ارواح خاك پدر و مادرت بيا بشين از اينجا بريم .
سعيد به سرعت بطرفم اومد و در وباز كرد و گفت : بشين تو ماشين . حقم نداري بياي بيرون
سوييچو از روي ماشين برداشت و قفل مركزي رو زد ودر وبروم قفل كرد .
هر چي تلاش كردم نتونستم از توي ماشين بيام بيرون
سعيد همچنان در كنار درختي منتظر ايستاده بود و پشت هم سيگار ميكشيد و ساعتشو نگاه ميكرد .
بعد از حدود نيم ساعت جلوي در شركت ماشيني پارك كرد و مرد و زن جواني در حاليكه از خنده ريسه رفته بودن از ماشين پياده شدن و دست در دست هم از پله ها داشتم بالا مي رفتن تا وارد شركت بشن .
سعيد با ديدن اونها مثل جرقه از سر جاش پريد و سيگارشو زير پاهاش خاموش كرد و دبه رو برداشت و بسمت ماشين رضا رفت .
رضا و اون زن در حال خنديدن بودن و       
ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۴:۴۲
نظرات (0)
،

رمان كاش يك زن نبودم قسمت 10

هنوز ده دقيقه از اون ماجرا نگذشته بود كهموبايل كوروش زنگ زد .
از راننده تاكسي خواستم كه نگه داره تا پياده بشم ، كرايه رو حساب كردم و پياده شدم .
گوشي مرتب زنگ مي خورد نميدونستم بايد جواب بدم يا نه؟ تصميم و گرفتم دكمهپاسخگويي رو زدم ولي حرفي نزدم ، از اونطرف خط صداي زن جواني ميامد.
_ الو چرا جواب نميدي.؟ قربونت بشم من الهي ، لابد تا حالا بخاطر من نهار نخوردي . ببخشيد ظهر باهات تند حرف زدم . كپل خودمي ........ با من قهري ؟ چرا حرف نميزني؟ آشتي ديگه .. خوب؟
خيلي جدي گفتم : من كپلت نيستم ...شما/؟
كمي جا خورد و گفت : تو كي هستي؟ سينا كجاست ؟گوشيش دست تو چيكار ميكنه؟
گفتم : من كه معلوم هست كيم ولي تو كي هستي؟
گفت :« به تو چه ربطي داره ايكبيري كه .من كيم . معلومه ديگه من زنشم .
گفتم : ااااااا.......اگه زنشي كپلت الان پيش من چيكار ميكرد ؟ تو چه زني هستي كه نميدوني شوهرت كجاست ؟ منم زنشم
گفت : ميام چشاتو از كاسه در ميارما سينا كجاست ؟ تو نميتوني زنش باشي چون زنش چند روز پيش رفته سفر خودم راهيش كردم آمريكا .... نكنه!!!!!!!!!!!!
گفتم : حرص نخور عزيزم .... پس بيشتر بسوز چون آقاتون الان نهارشو خورده و مثل يك خرس خوابيده . باهم نهار خورديم موبايلشم داده به من هر وقت كاري داشتم بهش زنگ بزنم يا اينكه اون بهم زنگ بزنه ....آخه ميدوني دلش مثل يه گنجيشك كوچيكه زود زود دلش برام تنگ ميشه .... ديگه هم مزاحمم نشو شايد پشت خط باشه نمي خوام معطل بشه..
مي خواست چيزي بگه كه گوشي رو قطع كردم.
و بلند بلند شروع كردم به خنديدن .
حقت بود خرس چاق ، حالا برو اين خانمو قانع كن.
گوشي موبايل مرتب زنگ مي خورد . اين كار برام هيجان داشت . توي يه پارك نشسته بودم و تماسهارو جواب ميدادم.
اينبار كوروش بود
- الو ، واسه چي اون گوشي و برداشتي ، من بيشتر از جونم اون گوشي و دوست دارم كلي مي ارزه . پولامو نمي خوام ولي اون گوشيو بر گردون.
گفتم : خوراك زبون با سس قارچ چطور بود ؟ بازم هوس ميكني سر راهت اتو سوار كني ؟ حيف شد بيشتر پول تو داشبردت نبود.
گوشي و كه گذاشتم بلافاصله دوباره زنگ خورد .

گفتم : آه ، خسته ام كردين ديگه ، شيطونه ميگه گوشيو پرت كنم تو جوب
دوباره همون خانمي بود كه اول زنگ زده بود .
گفتم : چيه ؟ چي ميگي ؟
گفت : ببين اگه راست ميگي الان سينا كجاست ؟
گفتم : اين آقاي شما چند تا اسم داره ؟ بهت ميگم ولي ديگه زرت زرت زنگ نزن چون جواب نميدم .
گفت : باشه قول ميدم فقط تو بگو .
گفتم : يه خونه ويلايي تو شهر ك غرب توي كوچه...........
با صداي بلند گفت : الاغ ، خيكي ، يعني تو رو برده بوده خونه من ؟ اين آدرس كه خونه منه
بعد با جيغ بلند و كلي فحش گفت : تو دروغ ميگي اصلا بگو ببينم تو كي هستي ؟ چرا بايد حرفاي تو رو باور كنم ؟
با خونسردي گفتم : دوباره شروع كردي ؟ ببين ديگه داري حوصله منو سر ميبري ....
و گوشيو قطع كردم و سيم كارتو از گوشي در آوردم و به شكستم و در سطل آشغال انداختم .
با خودم گفتم : عجب جونوري بود اين كوروش ، كاش بيشتر ازش كف رفته بودم .

حوالي عصر شده بود و باز بايد فكر يك جاي خواب براي شب ميبودم .
تصميم گرفتم به يك آژانس مسكن برم و ببينم ميتونم با اين پولي كه دارم يك سوئيت اجاره كنم يا نه
وارد آژانس كه شدم اينقدر شلوغ بود كه هيچكس متوجه ورودم نشد .
كمي خودمو جمع و جور كردم و به سمت قسمتي رفتم كه مربوط به اجاره بود .
يك آقاي خوش برخوردو مسن مسئول اون قسمت بود به من خوش آمد گفت و گفت : عرضي داشتيد ؟ ميتونم كمكتون كنم ؟
گفتم : بله ، من دنبال يك سوئيت كو چيك هستم براي اجاره
گفت: شما دانشجوييد ؟
گفتم : بله بله ، از شهرستان اومدم متاسفانه نتونستم خوابگاه بگيرم .
گفت : بله متوجه هستم ، اين روزها دانشگاه هم شده يك معضل ... چقدر پول پيش ميتونيد بديد ؟
گفتم : پول پيش ؟
كمي تعجب كرد و گفت : بله ديگه دخترم ، پول پيش ، اگر پول پيش نداريد چقدر ميتونيد هر ماه اجاره بديد ؟
گفتم : 200 تا 300 تومان ،
پوزخندي زد وگفت : اين مبلغ كه خيلي كمه دخترم يك سوئيت خيلي شيك و مبله براتون سراغ دارم پول پيش نميخواد ولي ماهي 700 تومن اجارشه .
گفتم : نه نميتونم اجارشو بدم
نا اميد از سر جام بلند شدم و تشكر كردم و بيرون اومدم .
داشتم با خودم فكر ميكردم كه الان 450000 تومان پول دارم اگر توي يك آرايشگاه هم كار كنم شايد بتونم ماهي 200 تومن اجاره بدم ولي اونوقت چي بخورم ؟ خرج موادمكو از كجا بيارم .
در همين افكار غرق بودم كه ديدم از پشت سرم كسي منو صدا ميكنه
- خانم خانم
- برگشتم و ديدم يك پسر مو فرفري قد بلند و سبزه هست كه حدودا 28 ساله هست .

گفت : سلام خانم ، من ميتونم كمكتون كنم ، من توي همين بنگاهي كار ميكنم كه الان شما اونجا بوديد صحبتاتونو با آقاي سلامي شنيدم .
خوشحال شدم و گفتم : راست ميگيد ؟ خيلي لطف ميكنيد ولي من پول زيادي ندارما ...
لبخندي زد و گفت : ميدونم . قبلانم اينو گفته بوديد . مي خواين باهم بريم سوئيت و ببينيد ؟
گفتم : آره ، آره حتما
به اتفاق سوار ماشين پرايد اون آقا شديم و براي ديدن اون سوييت راهي شديم .
يك آپارتمان 6 طبقه بود كه طبقه همكف و پاركينگ بصورت دو تا سوئيت كوچيك و جمع و جور وشيك بود .
با هيجان گفتم : اينجا خيلي قشنگه . آقاي؟؟؟؟؟؟؟
گفت : من سعيد هستم ، خوشحالم كه خوشتون اومده راستش اين آپارتمان كلا براي خاله من است و خالم ايران زندگي نميكنن من آپارتمانهارو براشون اجاره ميدم و پولشو براشون ميفرستم .
سويئت روبه رو هم خودم زندگي ميكنم . از اينكه همسايه من بشيد خيلي خوشحال ميشم .
پرسيدم : چرا توي بنگاه نگفتيد كه اينجارو سراغ داريد ؟
گفت : راستش اگر اونجا معامله ميكرديم تا حدود زيادي حق من خورده ميشد يعني حق دلاليم . اينطوري خيلي بهتره هم براي من هم براي شما . در ضمن با اين مبلغي كه شما گفتيد اصلا نميتونيد خونه پيدا كنيد ولي چون من خيلي از شما خوشم اومده دوست دارم اينجارو به شما اجاره بدم .
گفتم : ولي من پول حق دلالي و اين جور چيزارو ندارما . خيلي هنر كنم بتونم پول اجاره خونه رو بدم .
لبخندي زدو گفت : گفتم كه باهم كنار ميايم . ولي اجاره اين ماه و ماه ديگه رو پيش ميگيرم .عوضش.
گفتم : ايرادي نداره ولي چند روز طول ميكشه تا پولتونو جور كنم .

خيلي زود همه چيز جور شد و من از خوشحالي روي پاهام بند نبودم از اينكه تونسته بودم يك جايي پيدا كنم كه شب توش بخوابم بينهايت خوشحال بودم ... راه مي رفتم وميگفتم ....باورم نميشه اينجا خونه منه

از فرداي اون روز شروع كردم بدنبال كار گشتن توي آرايشگاهها
ولي فايده اي نداشت . چون همشون مدرك ميخواستن و مدرك من پيش شقايق بود .
همه وسايلم هم خونه شقايق بود و بناچار مجبور شدم براي برداشتن وسايلم برم خونه شقايق ، خوشبختانه شقايق از كليد خونه اش يكي به من يدكي داده بود.
وقتي وارد خونه شقايق شدم تك تك خاطراتي كه باهم داشتيم برام زنده شد .
و به ياد سرا افتادم با اون خنده هاي شيرينش
اشك در چشمانم جمع شد و بعد به ياد بلايي افتادم كه سرا وشقايق به سرم آورده بودن .
به ياد اين افتادم كه براي اينكه مواد بهم برسه بايد منت هر كس و ناكسي رو ميكشيدم .
و به ياد اين افتادم كه آخرين بار كه چند روز پيش بود وقتي از درد خماري تمام بدنم درد ميكردم و پولي نداشتم تا باهاش مواد بخرم مجبور شدم تن به چه خفتي بدم .
به ياد نگاههاي هرزه اون مواد فروش افتادم كه بعد از اينكه خواسته شومشو اجاره كرد بهم گفت خوشگل خانم از اين به بعد هر وقت مواد خواستي فقط يه زنگ بهم بزن هر جاباشم خودمو فورا بهت ميرسونم ..
در صورتي كه تا چند ساعت قبلش داشت مثل يك زباله با من برخورد ميكرد.
دلم گرفت و احساس كردم چقدر حقيير شدم و اختيار خودم و جسمم و دادم دست مواد.
وقتي چشمم به قاب عكس شقايق روي ميز افتاد بلند كردم و با تمام حرصم كوبيدمش به ديوار . و بلند بلند گريه كردم .
يك چمدان برداشتم و همه لباسهامو جمع كردم و چندتا از لباسهاي شقايق و كه هميشه دوست داشتم توي چمدانم گذاشتم ، مدرك آرايشگري هم برداشتم . توي كمدها مقداري پول پيدا كردم كه ميشد باهاش لااقل اجاره خو نه رو بدم و خرج چند هفته رو داشته باشم . پولهارو توي كيفم گذاشتم .
و يك آژانس گرفتم و راهي خونه كوچيك خودم شدم.

با سعيد كم كم صميمي شدم پسر ساده و بيشيله پيله اي بود و از هر كمكي به من دريغ نميكرد .
توي يك آرايشگاه كار پيدا كرد م و مشغول كار شدم .
يه روز كه حسابي خمار بودم بعد از كارم رفتم سراغ ابراهيم ( مواد فروش ) وقتي جنسو از ش گرفتم يه دربست گرفتم و رفتم خونه كه ديدم دم در خونه يك خانم نشسته .
نزديكتر رفتم و گفتم : بفرماييد . اينجا با كسي كار داريد
از چهره دختر معلوم بود كه بشدت كتك خورده يك عينك آفتابيهم زده بود تا چشمان كبودش معلوم نشه
گفت : سلام خانم ، من با آقا سعيد كار دارم ولي انگار خونه نيستن
كمي تعجب كردم و گفتم : باهاشون چيكار دارين ؟
گفت : من خواهرش هستم
گفتم : ا.... ببخشيد بجا نيوردم شمارو ... آقا سعيد رفتن سفر نميدونم كي برميگردن
با نااميدي روي زمين نشست و گفت : واي چقدر بد شد پس حالا من كجا برم ؟
با لبخند گفتم : من در خدمتتون هستم ، من همسايه آقا سعيدم اسمم ماراله ، ميتونيد بيايد پيش من ، من تنها زندگي ميكنم .
تشكر كرد و از خدا خواسته با من وارد خونه ام شد ولي انگار اصلا متوجه اطرافش نبود .
من كه ديگه داشت حسابي حالم بد ميشد خودموبه آشپزخونه رسوندم و شروع كردم به كشيدن همش خدا خدا ميكرد كه اين دختر نياد و منو در اون حال نبينه ولي اصلا انگار توي اين عالم نبود.
بعد از اينكه كارم تمو م شد اومدم پيشش ، ديدم عينكشو در آورده و اشك ميريزه و زير چشماش كبود و خونمرده شده بود .
با تعجب نگاهش كردم و گفتم : چشمات چي شدن ؟
سكوت كرد وهيچ چيز نگفت . بلند شدم و يك ليوان شربت براش اوردم
كمي شونه هاشو ماليدم وگفتم : نمي خواي اسمتو بهم بگي؟
با صداي غمگيني گفت : اسمم سانازه
سكوت سنگيني بين ما حكمفرما بود و اين سكوتو هيچ جور نميشد شكست . شب كه شد منتظر بودم كه خداحافظي كنه و بره ولي انگار خيال رفتن نداشت.
گفت : مارال خانم ببخشيد مزاحم شماهم شدم ، من اينجا جز برادرم كسي و ندارم اونم كه نيست ميشه امشب پيش شما بمونم؟
من كه ديگه از تنهايي خسته شده بودم گفتم : آره عزيزم ... حتما .. اتفاقا خيلي هم خوشحال ميشم .
گفت : خوش بحالت مارال خانم چه زندگي آرومي داري ، برعكس زندگي من .
نشستم كنارش و گفتم : كي اين بلارو سرت اورده ؟ كي اينطوري كتكت زده ؟
بغضش دوباره تركيد و گفت : عشقم ، شوهرم
با تعجب گفتم : اگر عشقته پس چرا اينطوري كتكت زده ؟
گفت : قصه اش مفصله . نمي خوام ناراحتت كنم
گفتم : نه بگو خيلي كنجكاو شدم
دستامو توي دستاي گرم و مهربونش گرفت و گفت : 8 سال پيش توي دانشگاه عاشق يكي از همكلاسيام شدم اسمش رضا بود . رضا پسر خيلي فعالي بود و توي هر زمينه اي تخصص داشت توي دانشگاه چشم خيلي لز دخترها دنبالش بود . اون زمان من اصلا توجهي به رضا نداشتم ولي اون تو جه زيادي به من داشت و بدون اينكه بدونم همه جا مثل سايه دنبالم بود . چندين بار بهم پيشنهاد دوستي داد .
اينقدر دوستام توي گوشم خوندن كه من براي اولين بار در زندگيم با يك پسر دوست شدم . اوايل دوستي خيلي ساد ه اي داشتيم . من روز به روز علاقه ام به رضا بيشتر ميشد و اينو رضا فهميد
وقتي فهميد من در حد مرگ دوستش دارم كم كم رابطه اش باهام سرد شد ديگه دوست نداشت بامن بيرون بره يا هر وقت بهش زنگ ميزدم يجورايي منو مي پيچوند . در حالي كه احساس ميكردم با يك دختر ديگه در ارتباطه .
خيلي كنجكاو شدم وتلفنهاشو كنترل كردم و ايميلهاشو كنترل كردم و ديدم بله ..........
تحمل اين قضيه برام خيلي سخت بود كه ببينم يك رقيب پيدا كردم
به رضا جريانو گفتم ولي اون انكار كرد و گفت كه عاشق منه و به هيچ قيمتي راضي نيست منو از دست بده . ولي من تصميم و گرفته بودم. ازش جدا شدم.
4 سال دوستي يك عمر خاطره بود براي من . خاطرات شيريني كه نميتونستم فراموششون كنم كارم به قرص اعصاب كشيد .
جدايي من ازرضا دو سال طول كشيد توي اين دوسال هر كس يه چيزي ميگفت . يكي ميگفت بايد يه جايگزين براش پيدا كني . يكي ميگفت دختر سنت رفت بالا برو ازدواج كن خاطرات اونو فراموش كن و................
توي اين دوسال حتي حالي از منم نپرسيد ولي من هر روز نامه هاي روز هاي شادمونو مي خوندم و گريه ميكردم و ساعتها زول ميزدم به عكسش و باهاش حرف ميزدم .
يه روز گوشي تلفونو برداشتم و بهش زنگ زدم از اين مدت گفتم كه چه بر من گذشته و خواستم ازش كه باهم باشيم و منو ترك نكنه
رضا خيلي گرم و صميمي به حرفام گوش داد و دوباره رابطه ما شروع شد ولي اين دفعه با گرما و حرارت بيشتر . ديگه هيچ چيزي از رضا دريغ نميكردم و براي اينكه طرف دختر ديگه اي نره تك تك نيازهاشو برآورد ه ميكردم . رضا هم بهم ابراز عشق و علاقه ميكرد و ميگفت تو تنها دختري هستي كه من اينقدر دوستت دارم .
رابطه ما اينقدر صميمي شده بود كه در حد يك زن و شوهر بوديم.
ولي دوباره اخلاق رضا برگشت و اينبار تحقيرم ميكرد و گاهي هم كه باهم حرفمون ميشد منو به باد كتك ميگرفت و ميزد .
ولي وجود پدر و برادر غيرتيم نميزاشت كه از رضا جدا بشم . چون ديگه كاملا قضيه مارو فهميده بودن و ميدونستم اگر رضا با من ازدواج نكنه ديگه بايد يك عمر با سر افكندگي زندگي ميكردم .
به رضا فشار آوردم ....از ش خواهش كردم كه بياد باهم ازدواج كنيم ..... ولي اون زير بار نميرفت
بالاخره يكي از دوستهاي مشتركمون واسطه شد و رضا به زور راضي شد كه ما با هم ازدواج كنيم ولي من هميشه احساس ميكردم كه رضا دلش بحال من سوخته كه اينكارو كرد .
همه چيز خيلي زود پيش رفت و فاصله خواستگاري تا عقد يك هفته بيشتر طول نكشيد .
ولي رضا در تمام اين مدت با من خيلي سر وسنگين بود و هيچوقت احساس نميكردم نو عروسم .
باز هم تماسهاي مشكوكش شروع شد و دير آمدن به خانه .
برادر و پدرم با اين ازدواج مخالف بودن ولي به اصرار من قبول كردن .
راهي برگشتي نداشتم ..... پدرم كه فوت كرد احساس كردم بي پشت و پناه شدم سايه مادر هم كه از بچه گي بالاي سرم نبود سعيد هم كه پي كارهاي خودش بود .
اول سعي كردم به زندگيم گرما ببخشم ولي تحقير پشت تحقير......
بهم ميگفت : ساناز تو خيلي خنگي .... اصلا هيچ چيزي نمي فهمي ، ساناز تو واقعا خودتو به من انداختي ..... من دلم برات سوخت كه تورو گرفتم چون ديگه كسي با تو ازدواج نميكرد با اون وضعي كه داشتي.
بهش مي گفتم : آخه بي انصاف ، تو خودت اون بلا رو سر من اوردي ، حالا چرا بخاطر كاري كه خودت مسببش بودي بايد اينقدر تحقيرم كني ؟
مي گفت : دختري كه قبل ازدواج با پسري رابطه جنسي داشته باشه بايد بره بميره ، حالا ببين من چه مردانگي داشتم كه با تو ازدواج كردم ... اصلا از كجا معلوم با كس ديگه اي رابطه نداشتي ؟
بحث بالا ميگرفت و با كمر بند به جونم مي افتاد
در صورتيكه خدا شاهده من تو ي عمرم جز اون به هيچكس ديگه اي فكر نكردم
آخرين بار افتاد بجونم اينقدر زدم كه همسايه ها از زير مشت و لگد منو كشيدن بيرون . بهش ميگم طلاقم بده ..... ميگه مهرتو ببخش .....برو هر جهنمي كه مي خواي بري...... حالا هم چند روزه يه دختر رو اورده خونه ميگه اين زنمه .....و منو با وقاحت جلوي اون دختره از خونه انداخته بيرون.
با خودم فكر كردم عجب دختر زجر كشيه شايد اگر من هم با بهراد مي موندم آخر و عاقبتم همين بود
دلم به حال ساناز خيلي سوخت . گذشته ساناز منو به ياد گذشته خودم مي انداخت ....
شب وقتي ساناز خوابيده بود به چهره معصوم و زيباش نگاه مي كردم و با خودم ميگفتم ما زنها تا به كي بايد تاوان احساسمونو بديم ؟
ساناز بلند بلند توي خواب جيغ ميزد و گريه ميكرد ....
تا صبح راه رفتم و سيگار كشيدم و فكر كردم
من اگر انتقامم و از بهراد نگرفته بودم ولي ميتونستم انتقام اين دختر مظلومو از رضا بگيرم...
با اين فكر به نزديكهاي صبح بود كه به خواب رفتم
صبح با صداي بسياروحشتناكي از خواب بيدار شدم با عجله و سراسيمه خودمو به پذيرايي رسوندم دلم عجيب شور ميزد . فكر كردم شايد براي ساناز اتفاقي افتاده باشه . ساناز در پذيرايي نبود خودمو به سرعت به دستشويي رسوندم و با صحنه وحشتناكي مواجه شدم .
ساناز غرق در خون روي زمين افتاده بود و كاسه دستشويي هم در اثر برخورد ساناز با اون شكسته بود و روي سرش افتاده بود . اينقدر ترسيده بود م كه شروع به جيغ زدن كردن .
با صداي جيغ من همسايه ها خودشونو هراسون به آپارتمانم رسوندم . به هر زور و زحمتي بود ساناز از دستشويي كشيديمك بيرون ، ساناز همچنان بيهوش افتاده بود و . ........ ساناز رگ دستشو زده بود و خودكشي كرده بود.
بعد از چند دقيقه آمبولانس امد و پيكر نيمه جان ساناز به بيمارستان انتقال پيدا كرد .
هم دلم براي ساناز مي سوخت و هم از ش دلخور و عصباني شده بودم كه چرا بايد اينقدر ضعيف باشه كه نتونه در برابر مشكلات طاقت بياره و بخواد خودكشي كنه ؟
در بخش اورژانس بيمارستان ول وله اي برپا بود پرستارها و دكترها با عجله از يك اتاق به اتاق ديگه ميرفتن .
حسابي دست و پامو گم كرده بودم در آن شرايط سخت واقعا احتياج به يك همراه داشتم . كاش سعيد تهران بود.
دكتر شيفت از اتاقي كه ساناز در آن بود با عجله بيرون اومد و شروع كرد به دادن يكسري سفارشات به يك پرستار خودمو به دكتر رسوندم و
گفتم : آقاي دكتر منهمراه اون مريض هستم ، حالش خيلي وخيمه ؟
دكتر نيم نگاهي به من كرد و گفت : اون خانم خودكشي كردن ما تونستيم جلوي خونريزي رو بگيريم ولي متاسفانه بعلت ضربه محكم اون سنگ به سرشون خون ريزي مغزي كردن و سريعا بايد عمل بشن ، لطفا بريد و فرم مربوطه رو پر كنيد .
در حاليكه اشك از چشمانم سرازير بود گفتم : آقاي دكتر جاي اميدواري هست ؟ زنده مي مونه ؟
دكتر كمي عينكشو جابجا كرد و گفت : به خدا تو كل كنيد . اميدوارم خدا كمكش كنه .
و رفت بطرف اتاق عمل .
آروم رفتم و روي يك نيمكت در گوشه راهرو نشستم و به فكر فرو رفتم و حرفهاي دكتر رو در ذهنم مرور كردم ( بخدا توكل كن )
چه واژه غريبي ، سالها بود ديگه حتي خدا رو هم فراموش كرده بودم . چقدر سرنوشت ساناز شبيه من بود .
چطور در اين دنياي پيشرفته هنوز افرادي پيدا ميشن كه به خودشون اجازه ميدن كه با يك دختر معصوم اينطور برخورد كننه ؟چقدر دلم مي خواست رضا شوهر ساناز و از نزديك ببينم و ببينم اين مرد خودخواه ، مغرور به چي در وجودش اينقدر فخر ميفروشه كه با رفتارها و تحقيرهاش حق حيات و از زني كه عاشق بودش ميگيره ، اشتباه بزرگ ساناز در زندگيش عاشق همچين مردي شدن بود . اشتباهي كه من هم مرتكب شدم و زندگيمو به باد فنا دادم .

فرم مربوط به رضايت عملو امضا كردم و ساناز خيلي زود منتقل شد به اتاق عمل .
انتظار پشت درهاي بسته اتاق عمل واقعا كشنده بود . بعد از 2 ساعت عمل تموم شد و ساناز و از اتاق بيرون آوردن .
با نگراني به سمت دكتر جراح رفتم و جوياي احوال ساناز شدم ، دكتر سري به علامت تاسف تكان داد و گفت : عمل خوبي بود ولي ............
با نگراني پرسيدم : ولي چي آقاي دكتر ؟
گفت : دوستتون متاسفانه به كما فرو رفته نميدنم كي از اين حالت بيرون مياد شايد امروز ، شايد فردا شايدم..............هيچوقت
شما بايد هر چه زودتر خانواده اين خانمو خبر كنيد . شايد فردا خيلي دير باشه
ساناز در اون اتاق با مرگ در حال جدال بود و حال و روز امروز ساناز فقط بخاطر يك احساس پاك دخترونه ، يك عشق بي ريا و عميق بود كه امروز در سينه ساناز خفه شده بود . آه اي خدا نفرين بر هر چي عشقه .
احساس ميكردم خيلي كار دارم تهيه خرج عمل ، تماس گرفتن با سعيد .....
با كوله باري از غم به سمت خانه به راه افتادم چهره معصوم و رنگ پريده ساناز و حرفهاي شب قبلش توي گوشم زنگ ميزد .
وقتي به خانه رسيدم همسايه ها جوياي احوالش شدن و من با اشك پاسخ هر كدومو ميدادم .
به سمت تلفن رفتم و مي خواستم با سعيد تماس بگيرم كه چشمم به يك تكه كاغذ افتاد كه ساناز كنار تلفن گذاشته بود و نامه اي برام نوشته بود با اين مزمون :

خانم مارال سلام
مردن از تحمل اين زندگي پر از تحقير و خواري براي من بهتر است ديگه آرزويي جز مگ ندارم
كاش هيچوقت عاشق رضا نشده بودم كاش خام اون حرفهاي قشنگ روزهاي اولش نشده بودم ، خام اون دوست داشتن گفتنهاي دروغينش ...
من در برزطخ زندگي ميكردم و حالا خوشحالم كه دارم براي هميشه با اين دنيا خداحافظي ميكنم .
خواهش ميكنم به رضا حتي خبر هم ندين نمي خوام حتي اون زير جنازه ام رو بگيره .
مارال خانم ، عشق براي همه خوشبختي رو به ارمغان مياره ولي براي من مرگ رو به ارمغان آورد .
حالا كه اين نامه رو مي خوني دستم از اين دنيا كوتاهه و بار گناهم سنگين ، گناه پايان دادن به اين زندگي .
فقط ازتون مي خوام برام دعا كنيد كه خدا گناهمو ببخشه ولي خوشحالم كه ديگه مجبور نيستم توي چشمهاي پر غرور سعيد نگاه كنم و زخمهايي كه هر روز بر قلبم و وجودم ميزنه رو تحمل كنم
مارال من سالهاست كه آرزو ميكردم : كاش هيچوقت يك زن آفريده نشده بودم :
بدرود تا قيامت
ساناز
ادامه دارد...
ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۴:۴۱
نظرات (0)
،

رمان كاش يك زن نبودم قسمت 9

وقتي تهران دانشگاه قبول ميشه خانوادش بهش ميگن يا حق نداري بري دانشگاه يا اگر رفتي خرج خودتو ، خودت بايد در بياري و بايد هر ماه مبلغي هم براي ما بفرستي.
سرا هم بخاطر علاقه شديدي كه به درس خوندن داشته قبول ميكنه و مياد تهران .
در دانشگاه تهران در رشته مكانيك مشغول درس خوندن ميشه و توي شركت پدر شقايق به عنوان منشي استخدام ميشه
شقايق كم كم با سرا آشنا ميشه و بهش پيشنهاد در آمد بيشتري ميده و سرا هم از شركت پدر شقايق مياد بيرون.
و از اون به بعد ميشن دوتا دوست خيلي صمميمي
با اون همه زحمتي كه سرا اينجا ميكشيد فوق ليسانس هم قبول شد يادمه وقتي فوق قبول شد شقايق براش چه جشني گرفت .
سرا فقط 25 سالش بود كه با زندگي براي هميشه خداحافظي كرد .

وقتي آمبولانس رفت جمعيت كم كم متلاشي شد و من بهت زده ، ناباورانه به اتفاقات صبح فكر ميكردم و بغضي سنگين در گلوم احساس ميكردم.
وقتي به خودم اومدم ساعتها بود كه روي پله هاي يه خونه نشسته بودم و اينقدر اشك ريخته بودم كه تمام روسري و مانتوم خيس اشك بود .
يكي از خانمهاي همسايه آرام اومد كنارم نشست و يك دستمال كاغذي بهم داد و گفت : كمي آب بخور ، حالتو بهتر ميكنه ، ساعتهاست كه تنها نشستي اينجا و داري گريه ميكني . اون دختره دوستت بود ؟ خدا بيامرزتش.... هرچند نميدونم همچين آدمهايي آمرزيده هستن يا نه ؟ ميگن كراك ميكشيدن همشون ..... دختر نگون بخت ، حتي نميشه جنازه همچين افرتدي هم شست................
تحمل شنيدن حرفهاشو نداشتم به زحمت دستمو به ديوار گرفتم و تلو تلو خوران رفتم به طرف سرنوشت نامعلوم خودم...
نگاهي به ساعت مچيم كردم ، ساعت 3 نصفه شب بود اينقدر بي هدف رفتم تا به يك پارك رسيدم خوشبختانه در دستشويي پار ك باز بود خودمو به اونجا رسوندم صورتمو شستم وقتي توي آيينه خودمو نگاه كردم بغضم دوباره تركيد ، آيا من هم عاقبتي مثل سرا انتظارمو ميكشيد ؟ با يك تصميم بچگانه چه به روز خودم آورده بودم
سوز سردي مي آمد ، اينقدر كه تمام تنم مي لرزيد .

صبح با لگدهاي سنگين مسئول نظافت دستشويي از خواب بيدار شدم كه بلند بلند غر ميزد
معلوم نيست از كدوم جهنم دره اي در رفته اومده تو اين خراب شده ، قيافشو نيگا ، همين شماها هستين كه شوهر هاي مردمو اغفال ميكنين ، يه لبخند و يه ناز و كرشمه ، مياد واسه مرداو از را هبدرشون ميكنين ، بيچاره نصرت خانم چه شوهر رام و سربزيري داشت يه عوضي مثل تو زير پاي شوهرش تشست هر چي شوهر بنده خداش خواست از شر اين جونور ، زالو راحت بشه مگه گذاشت... چه بي آبرو گري كه در نيورد .
تازه شوهر نصرت خانم اهل خدا و پيغمبر و حلال و حرام بود ببين شماها چه ميكنيد با زندگي مردم ... خدا ازتون نگذره ايشالا..
حرفهاي زن نظافت چي عجيب مي رفت تو مخم از طرفي بد جور از خواب پريده بودم و داشتم توي تب مي سوختم و تحمل اينهمه توهينو نداشتم.
بلند شدم و با خشم بسيار بطرفش پريدم و يقه شو گرفتم : بس ميكني زنيكه عوضي يا خفت كنم با دستام ؟ شوهرتو بچسب اتيغه ،تا از ما بهترون ندزدنش ،تو چطور بخودت اجازه ميدي هر اراجيفي دم

دهنت اومد به من ببندي ... تو خودت فكر كردي كي هستي ؟اون نصرت خانم شما اگر يكم عرضه داشت و يكم ناز و كرش.مه بلد بود خودش براي شوهرش بريزه كه نميقاپيدنش.... حالا هم خفه ، برو به كارت برس............
زن بيچاره رنگش پريده بود و به لكنت افتاده بود لباسشو مرتب كرد و رفت به نظافتش مشغول شد.
از زور تب داشتم مي سوختم از دسشتويي رفتم بيرون
آفتاب قشنگي طلوع كرده بودو سوز سردي صورتمو نوازش ميكرد. دوباره يك روز جديد شروع شده بود انگار نه انگار كه ديروز چه اتفاق وحشتناكي افتاده بود .. يك روز عاشقانه براي دختر و پسري كه دست در دست هم راه مي رفتن . پيرمردهايي كه لنگ لنگان با عصا پياده روي مي كردند و يك گروه خانمهاي ميانسال كه در يكسوي پارك مشغول ورزش صبحگاهي بودن . و من بيش از قبل احساس تنهايي ميكردم قسمت دهم )

تمام بدنم يخ كرده بود و احساس سرماي شديدي ميكردم .
چند تا خانم كه از كنار من عبور ميكردن متوجه حال نذارم شدن و كمكم كردن تا روي يك نيمكت توي پار ك نشستم .
يكي از اون خانمها با مهربوني دستشو گذاشت روي پيشونيم و گفت : طفلكم ، تو كه تب داري حالت اصلا خوب نيست ، دهنتو باز كن ببينم گلوتم چرك كرده يا نه ؟
ديگري گفت : سوري جون اينجا كه مطبت نيست دست بردار
خانم دكتر چشم غره اي به اون خانم كرد و گفت : عاطفه ، انسانيت حكم ميكنه كه اين بنده خدارو با اين حال نذارش تنها بذاريم؟ در حاليكه ميتونيم كمكش كنيم
بعد رو به من كرد و گفت : خوشگلم ، گلوت عفونت كرده لباساتم كه خيسه ، كجا ميرفتي ؟ بيا من ماشين دارم ميرسونمت خونتون.
كمي من من كردم و گفت : شما لطف داريد ولي داشتم ميرفتم دانشگاه
همراه خانم دكتر كه خانم ميانسال و با كلاسي ميبرد گفت : واي ......قربونت برم مگه دانشگاه حلوا خير ميكنن كه با اين تبت مي خواي بري دانشگاه؟ اينا .. آخرش ميشي يكي مثل اين خانم دكتر ما عوض اينكه الان دور ورش كلي شلوغ باشه و هر روز با نوه و نتيجش بره پارك ، چسبيد به درس خوندنو شوهر نكرد .... حالا صبح به صبح مجبوره عوضه اينكه با شوهر جونش بياد پارك با من بياد ...... دختر بجاي درس خوندن برو سر زندگيت
خانم دكتر با لبخند گفت : عاطفه بس ميكني يا نه .... تو هم كه به هركسي ميرسي مي خواي يا شوهرش بدي يا مي خواي پسرارو زن بدي ....
بعد رو به من كرد و گفت : پشو پشو خوشگلم ميرسونمت خونه ، سر راه هم از داروخانه دواهاتو ميگيريم
گفتم : نه باور كنين حالم خوبه ، خودم ميرم خونه
گفت : چقدر تعارف ميكني دختر . براي ما هيچ زحمتي نيست باور كن .
به اتفاق سوار ماشين خانم دكتر شديم و به راه افتاديم
از توي آينه به من نگاه كرد و گفت : گفتي خونتون كجاست ؟
يك مكث طولاني كردم و ناخودآگاه آدرس خونه سيامك و دادم
عاطفه خانم گفت : ا ... چه جالب خونه سوري هم چند كوچه بالاتره . .... كوچه ايمان پلاك 20 بلدي؟
گفتم : نه ....آخه ميدونيد ما تازه اومديم اين محله
خانم دكتر دم يك داروخانه ترمز كرد و رفت چند دارو گرفت .. وقتي برگشت داروهارو به سمتم دراز كرد و گفت : بيا عزيزم ، اين كپسولهارو هر 8 ساعت بخور استامينوفن هم همينطور
گفتم : واي ......... خانم دكتر واقعا شما امروز به من خيلي لطف كرديد . كاش همه مثل شما بودن
از گفتن اين حرفم پشيمون شدم ولي حرفي بود كه ديگه زده بودم
خانم دكتر و عاطفه خانم نگاهي به هم كردن
عاطفه خانم گفت : اسمت چيه عزيزم :
گفتم : شهره
اسمم و تكرار كرد و گفت : هم اسم دختر من هستي الان 15 ساله نديدمش .. كانادا زندگي ميكنه
شهره جون منظورت از اون حرفت چي بود؟ ما ميتونيم بهت كمك كنيم؟
از ته دلم آهي كشيدم و گفتم : شايد يه زماني كسي ميتونست بهم كمك كنه ....اما اما ... حالا ديگه هيچكس نميتونه به من كمك كنه
ديگه به خونه سيامك رسيده بوديم گفتم : من محبتتونو هيچوقت فراموش نميكنم .
چند تا خونه بالتر از خونه سيامك پياده شدم و با خانم دكتر و عاطفه خانم خداحافظي كردم .
اين خونه براي من پر از خاطرات شيرين بود سيامك با تمام مهربونيهاش و با تمام مردانگي كه در حق من كرده بود هيچوقت نميتونستم فراموشش كنم
اگر سيامك دركنارم بود و بخاطر اون سوء تفاهم منمو اونطوري رها نميكرد هيچوقت الان حال و روزم اين نبود ولي اينو خوب ميدونستم كه من لياقت سيامك و عشق پاكشو نداشتم .
در اين افكار غرق بودم كه در آپارتمان سيامك باز شد و خانمي زيبا از خونه بيرون اومد در حاليكه داشت توي كيفشو ميگشت ، انگار چيزي گم كرده بود .
زنگ آيفونو زد و گفت : سيامك جان من موبايلمو بالا جا گذاشتم لطف كن برام بيارش عزيزم .
قلبم فرو ريخت ، يعني سيامك ازدواج كرده بود ؟ خيلي كنجكاو شدم و دوست داشتم بدونم واقعا اين خانم كيه كه اينقدر صميمانه با سيامك صحبت ميكنه ؟
رفتم به طرف اون خانم و گفتم : سلام خانم شما مال اين ساختمونيد/
گفت : بله فرمايشي داشتيد /؟
كمي من من كردم وگفتم : راستش به من گفتن طبقه دوم اين ساخنتمونو براي اجاره گذاشتن ............
تعجب كرد و گفت : نه ، طبقه دوم كه من و همسرم زندگي ميكنيم ، قصد اجاره هم نداريم ، مطمينيد آدرسو درست اومديد ؟
با عجله نگاهي به پلاك كردم و گفتم : اااا...... اينجا پلاك 93 هست ؟ شرمنده خانم مزاحمتون شدم انگار آدرسو اشتباه اومدم .
در حاليكه هنوز بهت زده به من خيره شده بود به سرعت از كنارش دور شدم.
بغضي در گلوم سنگيني ميكرد به اون دختر حسادت ميكردم و آرزوم در اون لحظه اين بود كه بجاي اون دختر من همسر سيامك بودم ولي اين حقيقتو بايد قبول ميكردم كه من نميتونستم خوشبختش كنم
خواستم از دور بياستم و سيامك و ببينم ولي حتي جرات اينو نداشتم كه بخوام از دور ببينمش .
به يك فروشگاه رفتم وآب معدني خريدم و قرصهايي كه خانم دكتر برام تجويز كرده بودنو خوردم .
توي اين فكر بودم كه كجا ميتونم چند ساعت راحت بخوابم تا حالم كي بهتر بشه كه به فكر آرايشگاه شقايق افتادم چون كليد آرايشگاه را داشتم .
سوار تاكسي شدم و خودمو به آرايشگاه رسوندم و با عجله پله هارو يكي بعد از ديگري طي كردم همين كه خواستم كليد بندازم و در و باز كنم تازه متوجه شدم كه در آرايشگاه پلمپ شده و يك كاغذ زده بودن كه (اين مكان به علت تخلف تا اطلاع ثانوي تعطيل ميباشد )
مستاصل و درمانده شده بودم نميدونستم بايد كجا برم روي زمين پشت در آرايشگاه نشستم چندتا روزنامه انداختم و دراز كشيدم و به خواب رفتم.
وقتي از خواب بيدار شدم ساعت 2 بعد از ظهر بود و به شدت احساس گرسنگي ميكردم.
از سر جام بلند شدم كمي خودمو مرتب كردم و آينه رو از توي كيفم در آوردم و كمي آرايش كردم و از پله ها پايين رفتم تا به يك رستوران برم و ناهار بخورم .
توي افكار خودم غرق بودم و مي خواستم از يك سمت خيابون به سمت ديگه برم كه متوجه شدم چند ماشين ائل از كنارم با ملايمت رد ميشن بعد پاشونو ميزارن روي ترمز و براي من مي ايستن.
تصميم گرفتم اتو زدن رو هم تجربه كنم.
و آرام و با تمانينه از كنار ماشينهايي كه برام ايستاده بودن عبور كردم و سوار شيكترين ماشيني شدم كه برام ايستاده بود.
كمي احساس ترس ميكردم و تا سوار شدم بدون اينكه به راننده نگاه كنم گفتم : زودتر از اينجا برو
و راننده هم پاشو گذاشت روي گاز و بدون معطلي رفت.
كمي كه دور شديم نگاهي به راننده انداختم.
بدون اغراق اندازه پدر من سنش بود چاق بود و كمي هم جلوي موهاش كم پشت بود ولي كت شلوار كتان شيكي پوشيده بود و كراوت زده بود.و بوي ادكلنش تمام فضاي ماشينو پر كرده بود.
نيم نگاهي به من انداخت ولي عميق و موشكافانه لبخنده مسخره اي زد و گفت : شما واقعا به من افتخار داديد كه از بين اونهمه طرفدارتون كه براتون ايستاده بودن من حقيرو انتخاب كرديد ، از آشنايتون خوشوقتم ، من كوروش هستم
و دستشو به طرف من دراز كرد و دستاي منو به گرمي و محكم فشرد.
و ادامه داد: اسم شما چيه ؟ بانوي جذاب و زيبا
از طرز كلامش خندم گرفته بود و توي دلم ميگفتم ( اي مارال بيچاره همه رو برق ميگيره منو چراغ نفتي .. نيگا چه عتيقه اي به تورم خورده )
لبخندي زدم و گفتم : افسون ، من اسمم افسون هست
گفت : واقعا هم اسم برازنده اي داريد چون آدمو واقعا افسون ميكنيد. كجا تشريف ميبرديد افسون خانم آيا مقصد مشخصي داشتيد؟

گفتم : نه ، داشتم قدم ميزدم
گفت : عاليه ، پس من ميتونم نهار در خدمتتتون باشم ؟
من كه از بي حالي و ضعف ديگه داشتم پس مي افتادم گفتم : باشه ، مشكلي نيست ، ولي من مي خواستم برم بعد از قدم زدن خريد
گفت : مساله اي نيست . بازهم در خدمتتون هستم . ولي بهتره اول بريم به يك رستوران و نهار بخوريم
و بعد شروع كرد از خودش تعريف كردن و تمام طول راه حرف زد و جوك گفت.
با خودم ميگفتم : سر پيري چه روحيه اي داره
دستان منو توي دستاش گرفته بود و گاهي كه ديگه از حد ميگذروند دستش و روي پاهام ميذاشت
احساس چندش آوري داشتم و دوست داشتم يك تو د هني محكم بهش بزنم و پياده بشم ولي تمام طول راه به اين فكر ميكردم كه چطور ميتونم حال اين پير پاتال هوس رانو بگيرم كه ديگه از اين غلطا نكنه ؟
پاكت سيگاري روي داشبرد بود سيگاري از پاكت برداشتم و با ولع شروع كردم به كشيدن .
كوروش زير چشمي نگاهي به من كرد و گفت : شما هم خيلي شيطونيد هم خيلي جذاب .و... من عاشق خانمهاي شيطونم . افسون خانم جسارت نباشه شما چند سالتونه؟
با گستاخي گفتم : فكر ميكنم هم سن و سال دختر شما بايد باشم . شايد هم چند سال كوچيكتر
كوروش از اين حرف من كمي جا خورد ولي به روي خودش نيورد و بلند بلند شروع كرد به خنديدن.
حين خنده گفت : نه ، من راجع به شما اشتباه نكردم خيلي شيطونيد و حاضر جواب .. ببخشيد سوالم احمقانه بود چون خانمها هيچوقت دوست ندارن سنشونو بگن ولي عزيزم . اون چيزي كه براي يك مرد مهمه و هر زني رو ميتونه جذب خودش كنه سن و سال و قيافش نيست پولشه عزيزم .. پولش
همونطور كه شما اول جذب زيبايي و قيمت ماشين من شديد و بعد تازه متوجه سن وسال من
تازه هر چي سن مرد بالاتر بره پخته تر و با تجربه تر ميشه و چي بهتر از اين براي شما خانمها..؟
يك هيچ به نفع من افسون خانم
سعي كردم اهانتشو به روي خودم نيوردم سكوت سنگيني بين ما حكمفرما شد و من از عصبانيت پشت هم سيگار ميكشيدم و توي دلم مي گفتم : بخند خيكي .... شب دراز هست و قلندر بيدار
بعد از چند دقيقه كوروش نگاهي به من كرد و گفت : دلخور شدي ؟ ببخشيد من يه ذره ركم ديگه ... حالا به رستوران كه رسيديم حسابي از دلت درميارم
لبخندي زدمو گفتم : نه عزيزم اصلا ، من عادت ندارم از حرفاي ديگران ناراحت بشم شما اينقدر منطقي صحبت ميكنيد كه آدم چاره اي جز سكوت در برابر حرفاتون نداره ... من از رك بودن شما خيلي خوشم اومد.
لبخندي زد و دستهاي منو بوسيد و چشمكي به من زد.
در حاليكه كه من دوست داشتم دو دستي خفه اش كنم.
به رستوران كه رسيديم دستهاي كوروش و محكم گرفتم و پياده شديم و به اتفاق به يك رستوان بسيار شيك رفتيم .
چندين مدل غذا و دسر سفلرش داد و ميز مفصلي برامون چيدن.
با لبخند گفتم :كوروش جان ، اينهمه غذا براي 2 نفر خيلي زياده.
گفت : نه عزيزم . دوست دارم امروزو جشن بگيرم كه با همچين فرشته اي آشنا شدم ..
لبخندي زدم و شروع كرديم به غذا خوردن .
چند دقيقه بعد موبايل كوروش زنگ زد .
--- الو سلا م عزيزم . حالت چطوره ؟ كجايي ؟ واي ببخش عزيزم ... الان يك جلسه مهم توي شركت هستم حتي نرسيدم نهار بخورم ... شب حتما بهت سر ميزنم .
نه نه دلخور نشو باشه . باي
از طرز صحبت كوروش فهيدم آن طرف خط يك زن بود .
ولي كوروش خيلي خونسردانه گفت : بچه خواهرم بود . خيلي دوست داشتنيه.
لبخندي زدم و غذا خوردنمو ادامه دادم.
وقتي غذام تموم شد گفتم : كوروش جان از غذا مممنونم.
گل از گلش شكفت و گفت : عزيزم خوشحالم كه از غذا خوشت اومد.
با لحن جدي گفتم : من گفتم خوشم اومد ؟ فقط ادب حكم ميكرد كه ازت تشكر كنم همين ، مگرنه من نه باقالي پلو دوست دارم و نه چلو كباب برگ .... فقط چون ديدم ممكنه بهت بر بخوره و اگر نخورم ناراحت بشي ، غذاهارو خوردم.
انگار آب يخ روش ريخته باشن لبخند به روي لباش خشك شد .
صورت حسابو حساب كرد و باهم سوار ماشين شديم در حاليكه معلوم بود اونم توي ذهنش داره نقشه ميكشه.
گفتم : كوروش جان انگار ناراحت شدي !!!!!!!! ببخش من يه ذره ركم ديگه.
گفت : نه عزيزم ، چيزي كه عوض داره گله نداره .
نوار تكنوي بلندي گذاشت و با موسيقي شروع به خوندن كرد و يك تيك آف آنچناني زد و به راه افتاديم.
گفت : حالا كه از اين غذا خوشت نيومد من حتما بايد از خجالتت در بيام . تو تاحالا دست پخت منو نخوردي . زبون با سس قارچ عالي درست ميكنم ... مطمينم كه از اين يكي خوشت مياد.
گفتم : ا ... چه جالب .. مگه شما آشپزي هم بلدين؟
گفت : آره ، بخاطر اينكه سالها خارج تنها زندگي ميكردم .
لبخندي زد و دوباره گرماي چندش آور دستاشو احساس كردم

ميدونستم كه حرفاش دروغه و طرز نگاهش و حركاتش ميفهميدم كه چي توي فكرشه.
توي ذهنم دنبال يك راه فرار ميگشتم و در عين حال دوست نداشتم همچين شكاري رو راحت رها كنم ديگه مثل چند سال پيش كه تازه به تهران اومده بودم اينقدر ضعيف نبودم كه بزنم زير گريه و التماسش كنم كه نقشه شومشو اجرا نكنه . تنها زندگي كردن هيچ مزيتي كه برام نداشت لااقل اين مزيتو داشت كه به من دل و جرات داده بود .
از كوچه پس كوچه ها به سرعت مي گذشت شور و شوق غير قابل وصفي داشت .
تا اينكه بالاخره به يك خانه ويلايي رسيديم و تر مز كرد .
گفت :خوب اينجا هم كلبه حقير منه . مقدم شما گلباران افسون خانم ببخشيد نميدونستم مگرنه گاوي ..گوسفندي جلوي پاتون ميكشتم..... فقط چند لحظه شما تو ماشين باشيد من ببينم هم وسايل براي حاضر كردن غذا رو دارم يا نه .. اگر نداشتم اول بريم بخريم بعد بيايم خونه.
لبخندي زدم و گفتم : برو عزيزم منتظرتم .
دستمو بوسيد و گفت : ببخشيد ا تنهات ميذارم .
حسابي دست و پاشو گم كرده بود مثل ماهيگيري بود كه مرواريد صيد كرده
توي دلم گفتم : نگاه كن خرس گنده خجالتم نميكشه.
چند دقيقه از رفتنش نگذشته بود كه گفتم مارال بجنب مگرنه فاتحه ات خوندست .
وقتي داشتيم ميرفتيم رستوران كوروش يك دسته اسكناس از داشبرد برداشته بود و گذاشته بود توي جيبش و من متوجه شده بودم چند دسته اسكناس ديگه هم در داشبرد هست.
در داشبردو باز كردم 2 دسته اسكناس 2000 توماني همراه يك تراول 50000 توماني بود با عجله پولهارو برد اشتم و گذاشتم توي كيفم .
خواستم پياده بشم كه چشمم به گوشي موبايلش افتاد.
يك پوزخندي زدم و گفتم : خيكي ، زيادي با موبايلت پوز ميدادي ، دلم نمياد ازت يه يادگاري نداشته باشم .
موبايل هم برداشتم و گذاشتم توي كيفم و از ماشين پياده شدم و آرام در را بستم.
و بعد كيفمو زدم زير بغلم و شروع كردم به دويدن 2 تا كوچه دويدم كه به يك خيابان اصلي رسيدم .
جلوي يك تاكسي رو گرفتم و سوار تاكسي شدم.
تصور قيافه كوروش خيلي برام خنده دار بود .
بيچاره چه صابوني به دلش زده بود .
بي اختيار لبخند زدم و احساس پيروزي كردم و گفتم : تا اون باشه كه حال منو نخواد بگيره.
ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۴:۴۰
نظرات (0)
،

رمان كاش يك زن نبودم قسمت 8

كمي به خودم رسيدم و شقايق شروع كرد به ويراژ دادن تويجاهايي كه به قول خودش پر از سوژه بود . جردن و ايران زمين و............
جالباينجاست كه در كمتر از چند دقيقه ماشين هاي پسر دنبالمون راه مي افتادن و هي چراغميزدن يا شروع ميكردن به حرف زدن با ما .
شقايق در حاليكه عينك آفتابيشو جابجاميكرد گفت : خوب خوشگله . حالا كدو مي پسندين ؟ اون بي ام و آلبالويي يا اون سيلونقره اي يا اون پرادو سفيدرو ؟ اون پسر مو سيخ سيخيرو نيگا چقدر با مزست . همينشوهر خوبي ميشه برات مارال آينده دارهاااااااا ............ و هر دو با هم شروعكرديم به خنديدن
شب وقتي به خونه بر گشتيم شقايق 6 ، 7 تا شماره از جيبش ريختبيرون ، يكي روي كاغذ مچاله شمارشو نوشته بود يكي كارت ويزيت داده بود ، يكي شمارشوتايپ كرده بود و همراه آدرس ايميلش روي كاغذ نوشته بود يكي روي قوطي كبريت و اونيكي روي بسته آدامس ريلكس
شقايق در حاليكه مانتوشو در مي اورد پوز خندي زد و گفت : تو رو خدا ببين ، اون پسر آخريه يادته ؟ اينقدر هول شده بود كه شمارشو روي يكاسكناس 2000 توماني نوشته ، آخه بنظرت مارال جون اينارو نبايد گذاشت سر كار ؟ توياين كوچه به تو شماره ميدن و چند تا كوچه بالتر به يك صوفيا لورن ديگه ........
ولي من به حرفهاي شقايق گوش نميدادم به ياد اين موجود نا خواسته دروجودم افتاده بودم كه ميدونستم روز به روز بزرگتر ميشه و من نميدونستم بايد چيكاركنم ؟
شقايق كه متوجه سكوت و ناراحتي من شد گفت : اي بابا سه ساعت دارم واسه كيروضه مي خونم و نصيحت ميكنم ؟ بيا اين قرصو بخور آرومت ميكنه فردا هم با مهشيددوستم تماس ميگيرم حتما ميتونه بهت كمك كنه اون براي اين جور كارا آشنا زياد دارهناراحت نباش خيلي زود از شر اين مزاحم خلاص ميشي .
قرصو كه خوردم احساس آرامشعجيبي كردم و تا صبح به خواب رفتم و يك لچظه پلك باز نكردم .
صبح با صداي بلندموسيقي از خواب بيدار شدم ، ساعت 2 بعد از ظهر بود ، با عجله از رختخوابم بلند شدم .
سرا ، و مهشيد اومده بودن خونه شقايق ، صداي هر هرو كركرشون تمام ساختمونو پركرده بود . آبي به صورتم زدم موهامو مرتب كردم و به ديدن آنها رفتم .
مهشيد تامنو ديد از روي مبل بلند شد و با لبخندي گفت : به به ، سيندرالايي كه مي گفتيايشونن ؟ خيلي خوشگل تر از اون چيزي كه فكرشو ميكردم ماشالا تنهايي همه رو حريفه ،دو روز ديگه مارو ميزاره تو جيب بغلش
دستشو به سمتم دراز كرد و گفت : ببخشيدسلام من مهشيدم از آشناييت خوشوقتم
از طرز صحبت مهشيد زياد خوشم نيومد و منظورشواز اين حرفش نفهميدم به زور لبخندي تحويلش دادم و بهش دست دادم .
سرا از اون طرفبه مهشيد چشم غره رفت و گفت : مهشيد جون ، دوستمونو اذيت نكن

مهشيد ظاهرا ازسرا و شقايق بزرگتر بود ولي از طرز نگاهش و طرز كلامش معلوم بود كه شديدا معتاده وآدم سالمي نيست ، يه سيگار روشن كرد و يكي هم براي من روشن كرد و به سمتم دراز كرديك پك به سيگار زد و گفت : ببين خوشگله ، شقايق در مورد تو و مشكلت با من صحبت كرده، اگر بخواي همين امروز ميريم پيش آشناي من كه يه دكتره و خلاصص ...به همين راحتي .. فقط بهت گفته باشم بعدا احساس مادريت و عذاب وجدانت گل نكنه كه حوصله اين بچهبازيهارو اصلا ندارم .. اگر مي خواي اين لوس بازيها رو در بياري برو بچه تو بدنيابيار بشين يه گوشه بزرگش كن ولي از ما گفتن اونوقت بچه ات نه شناسنامه داره و نهديگه حتي كسي نيگات ميكنه يك كلا م ! يعني تباه شدن امروزت و آيندت ....حالا خودداني ....من واسطم پولمو ميگيرم ميرم پي كارم ..
با كنجكاوي پرسيدم : خرجش چقدرميشه ؟
مهشيدو گفت : خوشگله، ا تو عالم رفاقت با هم از اين حرفا نداريم . ولي باشقايق حساب ميكنم فكر كنم يه 600 تومني براش آب بخوره حالا چي شده okay ؟
سكوتكردم
مهشيد بلند شد و گفت : بسه ديگه بلند شيد پاي كوبي بسه ، عروس خانم بله روداد ، پيش بسوي دكي جون خودمون .
و همه با هم با خنده و شادي راه افتاديم بسمتدكتر در حاليكه من دل توي دلم نبود و ترس عجيبي تمام وجودمو گرفته بود ولي بچه هادر تمام طول راه باهم شوخي ميكردن و مي خنديدن .
دكتري كه مهشيد ازش تعريف ميكرد توي يك خونه قديمي در جنوب شهر بود يك خانم حدودا 50 ساله كه رفتار گرم وصميميداشت . مطب تر وتميزي داشت ولي از تابلو خبري نبود.
چاره اي نداشتم من حتينميدونستم آخر و عاقبت خودم چي ميشه چطور ميتونستم چنين موجود نازنيني و توي مشكلاتخودم سهميم كنم ؟ توي اين فكرها بودم كه چشمام بسته شد و بيهوش شدم.
وقتي چشماموباز كردم خونه شقايق بودم احساس درد شديدي ميكردم .
شقايق لبخندي زد وگفت : سلام، ديگه از شرش خلاص شدي خيالت راحت همه چيز تموم شد .
چند روز بعد حسابي حالمبهتر شد و حالا بيش از قبل با سرا و شقايق و مهشيد احساس صميميت ميكردم خودمو مديونشقايق ميدونستم و قرار شد كه كار كنم و به مرور پول شقايقو بهش بر گردونم .
ازبعد از اين ماجرا گاهي شديدا در خودم فرو مي رفتم و به گذشتم فكر ميكردم به اينكهميتونسم توي زندگيم كجا باشم و الان كجا هستم ، به پدرم و مادرم وبرادرم فكر ميكردمو به روژان ، كوچولويي كه هميشه آرزوشو داشتم و حالا با دستاي خودم حق حياتو ازشگرفته بودم.
چند دفعه كه شقايق و سرا منو در اين حالت ديدن سيگاري بهم دادن كهبكشم كه بعد از مصرفش بينهايت احساس آرامش ميكردم كم كم خودم ازشون در خواست ميكردمكه اون سيگارو بهم بدن.
چند ماه بعد شقايق از پدرش خواست تا براش يك آپارتماناجاره كنه كه اونجارو آرايشگاه كنه و با هم مشغول كار بشيم. آرايشگاه بسيار شيك وزيبايي بود در بالا شهر .

اوايل اكثر كسانيكه به آرابشگاه رفت و آمد داشتندوستاي شقايق و سرا بودن ومن كار ميكردم و به تدريج بدهي شقايقو بهش ميدادم.
كمكم متوجه شدم كه بيش از اينكه مشتري داشته باشيم در آمد داريم و متوجه اين شدم كهاينجا داره اتفاقاتي مي افته كه از زير چشم من پنهونه.... تصميم گرفتم كمي كنجكاويكنم و سر از كار شقايق و سرا در بيرم .
به تدريج متوجه شدم خيلي روزها شقايق وسرا رفتار طبيعي ندارن و زيادي شادن و سر حال و بعضي از مشتريها كه مي اومدن خيليمشكوك بودن و شقايق يك بسته كوچيك بهشون ميداد و ازشون پول ميگرفت .
ديگه حسابيكلافه شده بودم اونها فكر كرده بودن كه من يه بچه شهرستانيم و هيچي حاليم نيست بايدبهشون ثابت ميكردم كه من سر از كاراشون در اوردم .
يك روز وقتي آرايشگاه خلوتبود رو به شقايق و سرا كردم و گفتم : بچه ها دوستيمون سر جاش و لي لطفا با من تصفيهحساب كنيد من ديگه نمي خوام توي آرايشگاه شما كار كنم
سرا با تعجب پرسيد : چرا ؟مگه چي شده ؟ اينجا كه در آمدت خوبه
گفتم : من در آمدي كه از فروش مواد مخدرباشه نمي خوام . خودتون خوب ميدونيد چي ميگم . مدتيه كه اكثر مشتريه كه ميانآرايشگاه شاكي هستن كه پول و وسايل قيمتيشون تو آرايشگاه ما گم ميشه . من خنگ اولفكر كردم كه لابد مشتريهاي ديگه هستن كه اينكار و ميكنن ولي حالا فهميدمكه................
شقايق با عصبانيت گفت : فهميدي كه چي ؟ كه ما دزديم ؟ بدبختمن صدتاي تورو مي خرم و مي فروشم.
با عصبانيت فرياد زدم : آره ، آره دزديد شماهادزديد يادته دفعه پيش يك خانمي اومد گفت يك مليون تومن ازش دزديدن و شماها بهشگفتين حتما جايي جا گذاشته يا شايد مشتريسهاي ديگه ازش دزديدن .........من ديدم كهاون روز سرا پولو از توي كيف اون خانم برداشت بعد هم گذاشت توي كيف خودش .
شقايقبا تعجب به سرا نگاه كرد.
سرا بطرف من حمله ور شد و يك سيلي محكم بصورتم زد وفرياد زد : دختره داهاتي تو غلط بيجا كردي كه كشيك منو كشيدي . تو فكر كردي كه كيهستي كه توي كار ديگران فضولي ميكني . بدبخت اگر من و شقايق نبوديم كه تو الان توكوچه ها بودي و سر ووضعت اينطوري نبود ، حالا دم در اوردي ؟
صدامو بلندتر كردم وگفتم : شماها دزديد و معتاد اينهمه در آمد آرايشگاه بخاطر اينه كه شماها مواد پخشميكنيد .
شقايق باچشمان غضب آلود كه توي اين يك سال اينطوري نديده بودمش بطرفماومد و گفت : دفعه آخرت باشه با ما اينطوري حرف ميزني آرايشگاهمه اختيارشو دارمدوست داري برو لومون بده . ما كه از خونه فرار نكرديم اون كه از خونشون فرار كردهتويي اونوقت تو رو هم برميگردونن خونه و لابد مادرت خيلي خوشحال ميشه وقتي بفهمهداشته نوه دار ميشده يا اينكه.............
با بغض گفتم : اگر برگردم خونه بهتراز اينه كه پيش شما دو تا جونور باشم و در برابر كا راتون سكوت كنم.
سرا با پوزخند گفت : آره حتما ميتوني برگردي با اين كارنامه درخشاني كه داري . تازه تو خودتممعتادي بيچاره اگر ما نبوديم از درد خماري تا حالا مرده بودي . كلي هم بدهي بهشقايق داري كه تا بدهيتو صاف نكني نميتوني بري.
با فرياد و اشك گفتم : گناهخودتونو به پاي من ننويسيدالكي به من تهمت نزنيد من مثل شما آشغالها نيستم من معتادنيستم .
شقايق با يك پوزخند گفت : فكر كردي زرت زرت سيگار مي كشيدي دود ميكرديتو هوا واقعا سيگار بود ؟ نه خوشگله فكر كردي اون قرصها كه هر شب مي خوردي آسپرينبچه بود ؟ نه گاگول جون اونم مواد مخدر بود تو ديگه حتي نميتوني يك روزم بدون اونهازندگي كني . تا حالا من پول عملتو ميدادم ، حالا به بعد برو خودت خرجتو در بيار وليبا اين وضعي كه تو داري هيچ جا نميتوني كار كني . هنوز روز به شب نرسيده برميگرديپيش خودمون مطمينم.........
روسريمو سرم كردم مانتومو پوشيدم و از آرايشگاه زدمبيرون ، فضاي اونجا حرفهاي اونها ديگه داشت خفه ام ميكرد باورم نميشد حرفهاي اونهاحقيقت داشته باشه..........
تا شب در خيابانها پرسه زدم و به خودم و به آخر عاقبتم فكر ميكردم.
تصميمم رو گرفتم تهرون با اين آدمهاي رنگارنگش جاي من نبود .
از وقتي پامو توي اين شهر گذاشته بودم چقدر نيرنگ و فريب ديده بودم.
بايد برميگشتم شهرستان پيش خانوادم و به پاشون مي افتادم تا منو ببخشن . حرفهاي سرا وشقايق و در مورد اعتيادم باور نكرده بودم
رفتم ترمينال متصدي مربوط گفت كه ساعت 12 شب اتوبوس حركت ميكنه ب ليط و خريدم .
هنوز تا ساعت 12 خيلي مونده بود و من مجبور بودم خودمو مشغول كنم .
تنهايي رفتم سينما فيلم زندان زنان . بعد از سينما هم رفتم رستوران و دلي از عزا در اوردم
ولي كم كم احساس ضعيفي بر من چيره ميشد اول فكر كردم بخاطر گرسنگيه ولي ديدم هر چي غذا مي خورم فايده اي نداره و حالم داره بدتر ميشه .
به هر زحمتي بود خودمو به ترمينال رسوندم و روي صندلي كه براي انتظار مسافرها بود نشستم . به نفس نفس افتاده بود م و احساس خفگي ميكردم عرق سردي روي صورتم نشسته بود .
هر كس از كنارم رد ميشد با دلسوزي نگاهم ميكردن
ياد حرفهاي سرا و شقايق افتادم كه مي گفتن تو نميتوني شهرستان براي و هر جا بري شب نشده بايد بر گردي پيش خودمون .
هر لحظه حالم بد تر ميشد و من با حقيقت تلخي روبه رو ميشدم در مورد خودم كه باورش برام بينهايت سخت بود . از درد به خودم مي پيچيدم
توي عالم خودم بودم كه خانمي حدودا 40 ساله اومد كنارم نشست يه سيگار كشيد و يكي هم براي من روشن كرد : بيا اينو بكش حالت بهتر ميشه ......... چند وقته معتادي ؟ چي ميكشي ؟
نيم نگاهي بهش كردم ظاهر جالبي نداشت تيپ شلخته اي داشت و يك آرايش زننده اي كرده بود سيگار و پس زدم و گره روسريشو گرفتم و
گفتم : من معتاد نيستم عوضي ، اشتباه گرفتي ، برو ******** تا تحويل انتظاماتت ندادم
پوزخندي زد و گفت : تو كه قيافت تابلو ... تا چند ساعت ديگه خود انتظامات از اينجا ميندازنت بيرون . اگر دير به خودت برسي تلف ميشي ... .. معلومه بچه مايه داريم ميكشيديا ..... آخه تو ديگه دردت چي بود كه خودتو به اين روز انداختي ؟ .........
نگاه تاسف باري به من انداخت و گفت : معلومه فراري هستي ..ولي به حال من فرقي نداره من پاتوقم تو همين پارك كنار ترميناله به هر كسي بگي ( مگي ملوسه ) منو مي شناسه ... اگرم نبودم اين شماره موبايلمه .
شماره موبايلشو روي يك تكه كاغذ سيگار نوشت و بهم داد و رفت
هر ثانيه برام ساعتها مي گذشت هر چي مي رفتم آب به صورتم مي زدم فايده اي نداشت حقيقتا احساس كردم روحم داره از بدنم خارج ميشه .
از تلفن ترمينال با شقايق تماس گرفتم
مارال : الو سلام شقايق منم مارال
صداي موزيك خيلي بلند بو د و به سختي ميشد صداي شقايق و شنيد صداي هم همه و خنده هاي دختر و پسرهايي هم به گوش ميرسيد
شقايق : گفتي كي هستي ؟ مهدي ؟/ مهدي پشو بيا اينحا همه جميم خيلي خوش ميگذره
مارال : الو شقايق منم مارال
شقايق : اه تويي .......... بازم كه آويزوني .. گفتيم رفتي از شرت خلاص شديم .. اينقدر بي عرضه بودي نتونستي واسه خودت امشب يه جا پيدا كني بكپي ؟ اينقدر بي عرضه بودي چرا از دهاتت اومدي تهران ؟
آهان فهميدم موادت ته كشيده آره ؟ حالا باورت شد معتادي؟؟؟؟؟؟؟؟
و بلند بلند شروع كرد به خنديدن
مارال : شقايق ميتونم الان بيام اونجا.... من حالم خيلي بده !!
شقايق : برو پي كارت ديگه پاتو اينجا نميذاري فهميدي؟ اگر پاتو بذاري اينجا قلم پاتو ميشكنم ... چيزيم كه زياد ريخته تو كوچه مواد فروشه ..........برو خودت پيداشون كن
وگوشي رو قطع كرد
واي ي اگر خانوادم مي فهميدن كه دخترشون از تهرون چه سوغاتي براشون اورده و دختر ناز پروردشون معتاد شده حتما دق ميكردن .
از ترمينال زدم بيرون و با سرعت رفتم توي پار ك كنار ترمينال
پيدا كردن اون زن اصلا كار سختي نبود
با چند تا مرد روي نيمكت پارك نشسته بود و در حالا خنديدن بود تا منو ديد بلند شد و بطرفم اومد و گفت : ديدي خوشگله خوب شناختمت من موهامو توي اين راه سفيد كردم كراك ميكشي نه ؟
گفتم : نميدونم گاهي يه سيگار ميدادن بهم كه نميدونم چي توش بود . ميگن گاهي هم قرص ولي نميدونم چه قرصي!!!!!!!!
بلند بلند شروع كرد به خنديدن : ميگن ؟ تو نميدونستي چي ميخوري يا چي ميكشي ؟
گفتم : نه نميدونستم
گفت : خودتي كوچولو ...من الاغ نيستم ..بيا اينو بگير ميزونت ميكنه ايكي ثانيه حالتو خوب ميكنه . جاي خوابم خواستي يه هتل توپ برات سراغ دارم .
موادو از دستش قاپيدم و پول زيادي رو بهش دادم .
با كشيدن اون مواد احساس انرژي زيادي كردم ولي از اينكه ميديدم اينقدر محتاج و خوار شدم از خودم بدم اومده بود . حالا علاوه بر اينكه يك دختر فراري بودم ، معتاد هم شده بودم .
ساعت حوالي يك نصف شب بود از رفتن به شهرستان كاملا پشيمون شدم.
بايد دوباره سراغ شقايق مي رفتم و ازش ميخواستم كه منو ببخشه ، چاره اي نداشتم
يه ماشين دربست گرفتم و آدرس خونه شقايق و دادم ...در بين راه همش فكر ميكردم كه چطور ميتونم شقايق و سرا رو راضي كنم تا دوباره باهاشون زندگي كنم؟
وقتي به سر كوچه اي كه خانه شقايق در آن كوچه بود رسيديم شلوغي عجيبي بود چند تا ماشين پليس و يك آمبولانس در خونه شقايق ايستاده بود
با عجله نگراني از ماشين پياده شدم و به سرعت خودمو به جمعيت رسوندم
سرا روي زمين افتاده بودو چند تاپرستار سعي ميكردن بلندش كنن و ديگري يك پارچه سفيد روي سرا ميكشيد
شقايق به همراه چند تا پسر و دختر ديگه از آپارتمان خارج شدن در حاليكه پليس همشونو گرفته بود
شقايق تا جنازه سرا رو ديد خودشو از دست اون پليس خلاص كرد و انداخت روي جسد بي جان سرا و بلند بلند شروع به جيغ زدن و گريه و زاري كرد .
به زور شقايق و بلند كردن و راهنماييش كردن به طرف ميني بوس نيروي انتظامي..
باور اين صحنه هايي كه ميديدم برام غير ممكن بود زبونم بند اومده بود و قادر به حرف زدن نبودم.
ازدحام و شلوغي هر لحظه بيشتر ميشد و هر كس از لابه لاي جمعيت چيزي مي گفت
يكي ميگفت : از سر شب تا حالا كوچه رو گذاشته بودن رو سرشون اينقدر كه سر و صدا راه انداخته بودن.
اون يكي ميگفت : بيچاره دختر طفل معصوم ، مي گن اينقدر كشيده بوده كه اوردوز كرده و در جا تموم كرده ، بيچاره خانوادش
ديگري ميگفت : همون بهتر شر همچين كسايي از روي زمين كنده بشه والا ما پسر جون داريم تو خونه...................

مارال در حاليكه داستان زندگيشو تعريف ميكرد اشك از چشمانش سرازير بود
مكث كوتاهي كرد و ادامه داد : بيچاره سرا ، دختر بذله گو و شادي بود باورم نميشد كه به همين راحتي مرده باشه .....دختر با استعدادي بود كه توي دانشگاه از لحاظ هوش و استعداد زبانزد همه بود
سرا اصالتا شهرستاني بود در يك خانواده پر جمعيت زندگي ميكرد.

ادامه دارد...


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۴:۳۹
نظرات (0)
،

رمان كاش يك زن نبودم قسمت 7

يك ماشين دربست گرفتم و خودمو به خونه سيامك رسوندم ولي سيامك اونجا نبود

دلم مي خواست بهش زنگ بزنم وازش گله كنم كه چرا منو با اون حالم تو درمانگاه تنها رها كرد و رفت ولي دستم به طرف تلفن نمي رفت ميدونستم كه اون براي اين كارش دليل داشته واتفاقا حق رو هم بهش ميدادم

نميدونستم چطور ميتونم اين ماجرا رو جمع و جور كنم .

تو اين افكار بودم كه زنگ موبايلم به صدا دراومد ، رها بود .

رها : الو مارال سلام منم رها

مارال : سلام رها جان خوبي؟

رها : آره خوبم ولي انگار تو بهتري . شنيدم داري مادر ميشي

مارال : تو از كجا خبردارشدي ؟

رها :من زنگ زدم به درمانگاه خواستم احوالتو از شادي بپرسم شادي هم همه چيزو بهم گفت ..........مارال تو واقعا آدم پستي هستي !!!!!!!!!

مارال : رها اين چه طرز حرف زدنه مي فهمي داري چي ميگي؟

رها : خيلي پررويي ، اصلا انگار نه انگار كه چيزي شده . بيچاره سيامك اون از وقتي از درمانگاه اومده رفته پيش سعيد و زار زار داره گريه ميكنه . من هيچوقت اونو به اين حال و روز نديده بودم

مارال : آخه چرا ؟ مگه حالا چي شده ؟ بخاطر اينكه من باردارم ؟

رها : يعني تو نميدوني چي شده يا مي خواي خودتو به موش مردگي بزني . سيامك اصلا بچه دار نميشه

بيچاره ، تو، تورتو بدجايي پهن كردي

مارال : چي ميخواي بگي رها ؟ متوجه هستي چه تهمتي داري به من ميزني

رها :آره خوب ميدونم ، تو يك آدم بي هويت فراري هستي بيچاره سيامك كه به تو جا ومكان داد اصلا تو ميدوني چرا نوشين وسيامك از هم جدا شدن ؟ چون نوشين عاشق بچه بود و سيامك بچه دار نميشد براي درمان به كشورهاي خارجي هم رفتند ولي همه متفق القول گفتند كه احتمال بچه دار شدن سيامك صفره . نوشين هم از سيامك طلاقشو گرفت و با يك نفر ديگه ازدواج كرد . حالا بازم ميخواي انكار كني؟ من شرم دارم كه تو از جنس مني .. سيامك ميگفت تو از مردها گريزاني و به هيچكدوم اعتماد نداري اون با رفتاراش ميخواست به تو ثابت كنه هنوز مردانگي نمرده و همه مردها مثل هم نيستن بخاطر همين مثل يك برادر باتو رفتار ميكرده و بعد از اينكه تو رفتي خونش هميشه خونه پدر ومادرش ميمونده شبها و كلا اون خونه رو در اختيار تو گذاشته بود ولي تو ، مارال لياقت عشق پاك اونو نداشتي و از آزادي كه در اختيارت گذاشت تو سو استفاده كردي.... تو لايق مردني .........لايق مردن

رها حرفهاشو زد و گوشي رو قطع كرد.

درها يكي يكي روم بسته ميشد از اين موجود نا خواسته كه در وجودم بود متنفر بودم . چقدر هميشه آرزوي مادر شدن داشتم چقدر تو روياهام آرزوي يه دختر سفيد و كپل و داشتم ..........و حالا

تك تك آرزوهام مرده بودن

براي بار دوم زندگي احساس خوشبخت بودن رو ازم گرفت

به ياد اون راننده تاكسي افتادم و اون شب وحشتناك و حرفهاي اون راننده كه شيطان رو ميشد توي چشماش ديد .

بايد همه جريانو براي سيامك تعريف ميكردم بايد بهش ميگفتم كه از اعتمادش سواستفاده نكردم . در اون لحظه احساس ميكردم چقدر به سيامك علاقه دارم و به حمايتش احتياج دارم

گوشي رو برداشتم و به موبايل سيامك زنگ زدم

مارال : الو سلام منم مارال . آقا سعيد شماييد ؟ميشه خواهش كنم گوشي رو بديد به سيامك

سعيد : سيامك حالش خوب نيست و نمي خواد با شما صحبت كنه

مارال : آقا سعيد تو رو به هركسي مي پرستيد گوشي رو بديد به سيامك من بايد باهاش صحبت كنم و خيلي چيزارو براش تو ضيح بدم

سعيد قبول كرد ..بعد از يك سكوت طولاني سيامك گوشي رو از سعيد گرفت با صداي گرفته كه ميشد ناراحتي رو توش احساس كرد

مارال :الو عزيزم . بخدا تو در مورد من اشتباه ميكني من عاشقتم و دوستت دارم من هيچوقت به تو خيانت نكردم من از اعتماد تو سو استفاده نكردم

سيامك : ببين ، ديگه نمي خوام صداتو بشنوم تو در حق من خيلي بدي كردي جواب خوبيهاي من اين بود ؟

مارال : به جون عزيزت اشتباه ميكني سيامك بذار برات توضيح بدم ، تو كه هميشه منطقي بودي عزيزم

سيامك فرياد زد : بس كن ديگه ، اينقدر عزيزم عزيزم به من نگو .. ديگه چي رو ميخواي توضيح بدي ؟ميخواي بازم به اون دروغات ادامه بدي ؟تو يه دختر فراري هستي مارال ، اينو خيلي وقته ميدونم وقتي عكستو جزء گمشده ها توي روزنامه ديدم ، ولي من احمق اينقدر عاشقت شده بودم كه راضي نشدم كه به كسي خبر بدم من چشمامو روي همه چيز بسته بودم ، من حتي مي خواستم روز تولدم از تو خواستگاري كنم

حالا هم از خدا ممنونم كه زودتر منو متوجه اشتباهم كرد تو يه آشغالي كه با فريب خودتو به من نزديك كردي

همين الان وسايلتو جمع ميكني و از خونه من ميري بيرون تو لياقت محبتهاي منو نداشتي .. ازت متنفرم مارال ، متنفر ، تك تك وسايل خونمو ميام چك ميكنم كه چيزي ازش كم نشده باشه . صبح كه اومدم اونجا نمي خواي چشمم به ريختت بيافته و اگر هنوز اونجا بودي خودم تحويل پليس ميدمت .

مارال : الو الو سيامك جان بذار برات توضيح بدم تو رو به كسي كه مي پرستيش قطع نكن .

گوشي رو گذاشتم و زار زار شروع به گريه كردم . خفت و خواري از اين بيشتر؟

من كه زماني همه بهم نازكتر از گل نميگفتن حالا چقدر بدبخت شده بودم . با صداي بلند بهراد و نفرين كردم و اون راننده تاكسي كه باعث بدبختي من شدن و آرزو كردم كاش هيچوقت يك زن نبودم .

كاش يك مرد بودم كاش نذر ونيازهاي پدرو مادرم هيچوقت برآورده نميشد و خدا بهشون دختر نميداد

تمام طول شب راه رفتم ،بلند بلند گريه كردم و از خدا گله كردم

به اين فكر ميكردم كه در اين شرايط سخت بايد چيكار كنم . از خدا كمك خواستم كه راهي رو جلوي پام قرار بده .

اينقدر خسته و پريشان حال بودم كه بالاخره صبح ساعت 6 تازه خوابم برد

ساعت 11 صبح با صداي زنگ شقايق از خواب بيدار شدم . من فكر كردم كه سيامكه . با عجله پريدم روي گوشي و گفتم : الو سيامك جان ميدونستم زنگ ميزني تمام ديشب منتظر تماست بودم

شقايق از اون طرف خط بلند بلند زد زير خنده

گفت : بابا سيامك جان كيه ؟ منم شقايق جان....... آدممم اينقدر دوست پسر ذليل نوبره .........پايي بريم استخر از اونورم با يه اكيپ توپ بريم دربند؟

با بي حوصلگي گفتم : شقايق تويي ؟ اصلا امروز حسش نيست .. حالم خوب نيست

شقايق گفت : چته ؟امروز ميزون نيستي ..خيلي خوب الان من ميام پيشت ببينم خانم خوشگل ما چشه ؟

غم دنيا روي دلم سنگيني ميكرد دلم مي خواست تمام آنچه رو كه تا بحال برام اتفاق افتاده بود بي كم وكاست براي يكنفر تعريف ميكردم دلم ميخواست يك سنگ صبور داشته باشم دلم مي خواست هر چي حرف دارمو براي يكنفر بزنم و خود واقعيمو لا اقل به يكنفر نشون بدم .

يك ساعت بعد شقايق شاد وخوشحال مثل هميشه اومد پيش من .

وقتي شقايق و ديدم ناخود آگاه پريدم بغلش و تا ميتونستم گريه كردم شقايق بيچاره از همه جا بي خبر فقط مي گفت چي شده ؟

منم تمام اتفاقاتي رو كه اين مدت برام افتاده بودو براي شقايق تعريف كردم شقايق مثل يك سنگ صبور خوب همه حرفامو گوش داد بدون اينكه بخاطر اتفاقاتي كه افتاده بود منو تحقير م كنه يا منو مقصر بدونه .

وقتي حرفام تموم شد شقايق لبخندي زد و گفت : پشو دختر جمعش كن حالا فكر كردم چي شده / چيزي كه زياده پسراي امثال سيامكه مخصوصا براي تو كه اينقدر خوشگلي ، تازه اين مشكلم كه گفتي حل شدنيه فقط يك كم خرج داره كه خودم براي اينكه از شر اين كوچولو خلاص بشي خرجشم ميدم . همه چيز مثل يك آب خوردن ميمونه فقط كافيه اراده كني . شقايقت كه هنوز نمرده كه تو زانوي غم بغل كردي

وجود شقايق برام مثل يك فرشته نجات ميموند حرفاش آرومم ميكرد

شقايق در حاليكه آيينه جيبيشو در آورده بود و داشت آرايششو تجديد ميكرد يه نگاه به من كرد و گفت : ا نيگا دختره هنوز نشسته ، پشو پشو مي خوام از اين حال و احوال بيرونت بيارم ديگه هم اخماتو باز كن يادته اون پسر خوشگله توي گلستان بهت شماره داد هممون تو كفش مونده بوديم اونوقت تو مثل حالوها گفتي نه من بهش زنگ نميزنم نميتونم به سيامك خيانت كنم . يادته تو مهموني فريبا روزبه خودشو كشت تا تو فقط بهش نيگا كني وليي تو مثل بغل العمر نشسته بودي ميگفتي الان اگه سيامك زنگ بزنه بفهمه من اينجام ناراحت ميشه ........اون زمان فكر اينجاهاشو نميكردي ولي خوشگل خانم الانم دير نشده برو وسايلتو جمع كن ديگه نمي خواد منت سيامك و بكشي اون وقتي حتي نذاشت تو حرفاتو بهش بزني اصلا لايق اين نيست كه بخواي بخاطرش يه قطره از اشكاي قشنگتو بريزي .... اين قياف ماتمم به خودت نگير بيا از اين سيگار بكش آرومت ميكنه

حرفاي شقايق بدجوري روم تاثير گذاشته بود سيگارو ازش گرفتم و با ولع شروع كردم به كشيدن .

شقايق مي گفت : اين مردا اصلا لياقت هيچي رو ندارن حتي لياقت عشقو ندارن نونه اش پدر من

با تعجب پرسيدم : پدر تو!!!!!!!!!!!!!!!!

گفت : آره تا حالا از خودت پرسيدي چرا من تنها زندگي ميكنم در حاليكه پدرم توي تهران زندگي ميكنه؟

گفتم : راستش نه

يك پكي به سيگار زد وگفت : بچه كه بودم شديدا به مادرم وابسته بودم تك دختر بودم

مادر وپدرم عاشق هم بودن زندگيشونو با عشق شروع كرده بودن و بدون رضايت خانوادهاشون

10 سال پيش وقتي من 13 سالم بود پدر ومادرم براي فوت يكي از بستگانمون رفتن شمال و منو چون مدرسه داشتم گذاشتن پيش مادر بزرگم

شقايق در حاليكه داشت تعريف ميكرد چشماش پر از اشك شد و ادامه داد : توي راه برگشت ماشين پدر و مادرم تصادف ميكنه و پدرم زخمي ميشه و مادرم هم متاسفانه فوت ميكنه در حاليكه مقصر پدر شناخته شد

من موندم و پدر و افسردگي شديد من از فوت مادرم

پدرم براي شاد كردن من هر كاري ميكرد ولي من نميتونستم با غم از دست دادن مادرم كنار بيام و از طرفي نميتونستم پدرمو ببخشم از پدرم متنفر شده بودم كه مادرمو ازم گرفت

پدرم خيلي پولداره وقتي مادرم فوت شد دوستاي بابا م اطرافشو گرفتن تا تسكين غم پدر باشن هر شب جشن ، هر شب مهموني و پدر بدون در نظر گرفتن من اكثرا مست به خونه ميامد

كم كم با مراجعه به دكتراي مختلف حالم بهتر شد ولي فهميدم پدرم معتاد شده و محبت پدر روز به روز به من كمتر ميشد و من هر چي بزرگتر ميشدم بيشتر شبيه مادرم ميشدم و پدرم ديگه دوست نداشت حتي منو ببينه فقط هر روز صبح يك دسته اسكناس ميذاشت روي ميز و از خونه ميرفت بيرون و شب برميگشت

من مي موندم با زهره خانم كلفتمون بود

بعد از يه مدتي سر وكله سروناز توي زندگي بابام پيدا شد دختر 27 ساله اي كه منشي پدرم بود يك عقده اي پول نديده كه حالا به يه مرد پولدار رسيده بود اونها با هم ازدواج كردن و سروناز خانم شدن خانم خونه ما

وقتي دانشگاه قبول شدم درسمو بهونه كردم و گفتم مهمونيهاي شما منو آزار ميده و نميتونم به درسام برسم

پدرم هم از خدا خواسته يه خونه برام خريد تا تنها برم اونجا زندگي كنم و براي رفت و آمدم به دانشگاه هم برام يه ماشين شيك خريد و هر ماه پول هنگفتي به حسابم واريز ميكرد

منم به عناوين مختلف از پدرم پول ميكشيدم . ديگه پدرم كاري به كارم نداشت حتي گاهي وقتا يكماه يكماه هم همديگرو نميديدم .

اوايل تنهايي برام خيلي سخت بود ولي كم كم عادت كردم حالا هم اينقدر دوست ورفيق اطرافمو گرفتن كه اصلا احساس تنهايي نميكنم احساس آزادي ميكنم تا هر وقت دلم بخواد از خونه بيرون ميمونم مهموني ميگيرم و بچه هارو دور هم جمع ميكنم و خوش ميگذرونيم ..........زندگي يعني اين مارال ، زندگي يعني آزادي ، زندگي يعني دم رو غنيمت شمردن و غصه روزهاي رفته رو نخوردن .....

حرفهايشقايق آرومم ميكرد فكر ميكردم بالاخره يك نفرو كه مثل خودمه پيدا كردم

وسايلموجمع كردم گوشي موبايلي كه سيامك برام خريده بودو گذاشتم روي ميز و كليد و زير گلدونپشت در گذاشتم در حاليكه هنوز بغضي سنگين توي گلوم احساس ميكردم .

شقايق دختربشاش و خنده رو و شادي بود هيچكس از ظاهر شاد شقايق نمي تونست به درون غمگين ايندختر پي ببره . استقامت اون در برابر مشكلات باعث ميشد بهش غبطه بخورم و از شقايقتوي ذهنم يك اسطوره بسازم .

شقايق هر چىزى رو كه اراده ميكرد بدست مي آورد . انرژي وصف ناشدني داشت .

شقايق پشت هم جوك مي گفت

مي دوني اينجا كجاستوليعصر...بذار يه جوك برات بگم..از يارو مي پرسن چرا اسم اين خيابون وليعصر؟ميگهچون صبح خبري نيست ، ظهرم خبري نيست وليييييييي عصر ........

و هر دو با همخنديديم

كم كم حال و هواي من هم عوض شد و تا حدودي غمم و فراموش كردم

شقايقگفت : مارال ، ميخواي همين الان يه جايگزين توپ بجاي سيامك برات پيدا كنم ؟

گفتم : آخه چطوري ؟

خنديدو گفت بزار به عهده شقايق همه فن حريفه.بيا اين رژلبقيافتو درست كن انگار همين الان از عزا اومدي.

فقط كافيه از هر كسي خوشتاومد يه لبخند بهش بزني .. دختر چشماي تو جادو ميكنه و تو از اين موهبت الهي كه خدابهت داده بي خبري .

ادامه دارد....


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۴:۳۸
نظرات (0)
،

رمان كاش يك زن نبودم قسمت 6

قسمت ششم

توي مغزم كلمات و جملات را پشت سر هم ميچيدم تا اگر دوباره سيامك ازم سوالي پرسيد بتونم قانعش كنم دلم براي سيامك مي سوخت ولي چاره اي نداشتم
سكوت عميقي بين ما حكمفرما شده بود سكوتي كه هرچقدر بيشتر كش پيدا ميكرد بر دلشوره من اضافه ميكرد سيامك پشت هم سيگار ميكشيد و معلوم بود خيلي از من دلخوره .
فكر ميكردم سيامك تصميمشو گرفته و منو حتما از ماشينش پياده ميكنه و به همه دروغهام پي ميبره ترجيح دادم بيشتر از اين خودمو خرد نكنم
در ماشينو باز كردم تا پياده بشم رو به سيامك كردم و گفتم :" سيامك جان لازم نيست حرفي بزني من خودم جوابمو ميدونم از همه زحمتهايي كه امروز برام كشيدي ازت ممنونم . تو واقعا، واقعا .......بي نظيري
خواستم پياده بشم كه سيامك مچ دستمو گرفت و با كمي ملايمت گفت :" فقط چند روز مي توني تو آپارتمان من باشي بعد از اون بايد يك فكر اساسي بكني
از خوشحالي نميدونستم بايد چيكار كنم پريدم در آغوش سيامك و از سيامك تشكر كردم و گفتم كه محبتشو هيچوقت فراموش نميكنم.
سيامك لبخند جذابي زد و گفت :" خيلي خوب خودتو لوس نكن ، مي ريم آپارتمان من برو بالا لباسهاتو عوض كن بعد ناهار با هم ميريم بيرون
من با شيطنت دخترانه اي گفتم : چاكر شما هم هستيم .. اطاعت ميشه قربان
آپارتمان سيامك بسيار شيك و تميز بود در منطقه زعفرانيه تهران . معلوم بود كه بينهايت به دكوراسيون و تميزي خونه اش اهميت ميده چيزي كه بيش از همه توجه منو به خودش جلب كرد قاب عكسي بود كه در اتاق خوابش به ديوار زده بود عكس سيامك و همسرش در لباس عروس
دلم هري ريخت پايين ، نكنه سيامك زن داره ؟ اصلا به صلاحم نبود كه به روي خودم بيارم لباسهامو پوشيدم و همراه با سيامك به رستوران رفتيم
وقتي وارد رستوران شديم همه سيامك و ميشناختن و با احترام تمام بهش سلام ميكردن
سيامك بهم گفت كه پدرش از تاجرهاي معروفه كه اكثرا ايران نيست چندين رستوران هم در تهران داره كه سيامك اكثرا نظارت بر رستورانهاي پدرشو و كاراي حساب كتاب رستورانها رو بر عهده داره
سيامك يكبار ازدواج كرده بود و از همسرش جدا شده بود
سيامك 2 خواهر داشت كه در آمريكا زندگي ميكردند
سيامك تر جيح ميداد كه گاهي وقتا تنها باشه بخاطر همين خانه مجردي داشت ولي اكثرابه خانه پدريش مي رفت مخصوصا زمانهايي كه پدرش در سفر بود و مادرش تنها بود
تمام روز با هم در خيابانها ي تهران گشتيم و خريد كرديم .
بودن با سيامك به من احساس قدرت ميداد احساس ميكردم چقدر خوش شانس بودم كه با سيامك آشنا شدم
شب سيامك تا آپارتمانش رسوند و كليد رو به من داد و خودش به منزل مادرش رفت
وقتي مي خواستم پياده بشم سيامك بهم گفت :" مارال ،تو خيلي زيبايي چشمان خيره كننده اي داري امروز به من خيلي خوش گذشت
و من گفتم :" عزيزم تو چشات قشنگ ميبينه . سيامك ميشه يه خواهش كنم ازت
گفت : آره بگو
گفتم :" ميشه هر چه زودتر برام يك كار پيدا كني ؟ دوست دارم دستم توي جيب خودم باشه . من كه نميتونم تا ابد توي آپارتمان تو باشم بايد فكر يه سر پناه براي خودم باشم
سيا مك گفت :" باشه حتما برات يه كار پيدا ميكنم . فكر ميكنم نامزد دوستم سعيد براي مطب جديدش دنبال يه منشي خوش تيپ و خوشگل ميگرده مطمئن باش از حالا استخدامي ، مي خواي فردا باهاش قرار بذارم و همه با هم آشنا بشيم ؟
گفتم :" آره عاليه . سيامك جان ،محبتاتو هيچوقت فراموش نميكنم تو بهترين مرد روي زميني امروز بعد از اون همه بدبختي وسختي دوباره لذت خوشبخت بودنو احساس كردم ، بخاطر همه چيز ازت ممنونم
سيامك لبخندي زد و كليد آپارتمانو به من داد و با هم خداحافظي كرديم.
وقتي تنها وارد آپارتمان شدم احساس استقلال ميكردم احساس ميكردم كه هر كاري دلم ميخواد ميتونم انجام بدم هميشه دوست داشتم .
احساس كردم چقدر بي كس و بدبختم ، به اون راننده تاكسي ..به پولهايي كه از دست دادم ... به مادرم به پدرم و.........فكر ميكردم
شايد خنده دار باشه ولي از اينكه مجبور نبودم كه ديگه خود واقعيمو و عقايدمو پشت اون چادر پنهان كنم و از اينكه ميتونستم راحت باشم خوشحال بودم هميشه دوست داشتم مثل خيلي از دخترها شال سرم كنم و نصف موهام از پشت سرم معلوم بشه . دوست داشتم موهامو رنگ كنم آرايش كنم مانتوي تنگ بپوشم ووو دوست داشتم ميتونستم آزادانه سيگار بكشم
دوست داشتم در جمعهايي باشم كه همه به زيبايي من غبطه بخورن
همينطور كه هجوم افكار مختلف به مغزم مي اومد پشت هم از سيگارهاي سيامك ميكشيدم و احساس آرامش ميكردم ولي ته دلم دلتنگ پدر و مادرم بخصوص مادرم بودم
در اين دو روز چه ها كه بر من نگذشته بود و ميدونستم كه خانوادم تا حالا همه جارو دنبالم گشتن و تا حالا حتما نا اميد شدن ديگه
با ترس و لرز و ترديد شماره دوستم سپيده رو گرفتم تا يك سر و گوشي آب بدم
سپيده :" الو بفرماييد
مارال :" الو سلام سپيده منم مارال
سپيده :" مارال تويي ؟ كجايي دختر خانوادت همه جارو گشتن تا تو رو پيدا كنن . مادرت بنده خدا اصلا حالش خوب نيست ........مارال آدرستو بده تا پدر و مادرت از نگراني در بيان
از اون طرف خط صداي فريادهاي مادر سپيده رو شنيدم كه با داد وبيداد گوشي رو از سپيده گرفت و با لحن بسيار تندي گفت :" دختره عوضي ديگه حق نداري اينجا زنگ بزني تو بي آبرويي . دختري كه از سر سفره عقد فرار كنه معلومه چه جونوريه ديگه . با كي فرار كردي؟ تو لايق همچون خانواده اي نيستي تو لايق مردني
با اشك و بغض گوشي رو قطع كردم نميتونستم ديگه اين توهينهاي مادر سپيده رو تحمل كنم ولي دلم عجيب براي مادرم شور ميزد .
ولي چاره اي نداشتم و هيچكاري از دستم برنميامد
تا صبح كابوس ديدم خواب ميديدم در چاهي هستم كه از زير اين چاه آتيش بلند ميشد و من فرياد ميزدم و كمك مي خواستم ولي بهراد بالاي چاه ايستاده بود و به من مي خنديد .
صبح با صداي تلفن از خواب بيدار شدم سيامك بود مي خواست تاكيد كنه كه براي ناهار با دوستش سعيد و نامزدش قرار گذاشته از من خواست شيكترين لباسهامو بپوشم و يه كمي به خودم برسم
نزديك ظهر لباسهايي كه سيامك برام خريده بود پوشيدم انگار آرزوهاي كوچيك من داشتن بر آورده ميشدن موهامو از پشت شالم گذاشتم بيرون و چندين بار آرايش ميكردم و پاك ميكردم اينقدر كه از اين كار لذت ميبردم و دوست داشتم چهرمو با آرايشهاي مختلف ببينم
وقتي سيامك اومد دنبالم با ذوق گفت : واي مارال چقدر زيبا وجذاب شدي . چقدر اين لباسها بهت مياد
من با حالت دلبرانه اي گفتم : ممنونم عزيزم ....چشمات قشنگ ميبينه
سعيد دوست سيامك و رها نامزدش آدمهاي خونگرمي بودند و خيلي بنظر زوج خوشبختي مي اومدن . رها دختري كاملا امروزي سروزبون دار خوش تيپ بود و يك قيافه معمولي داشت كه تا منو ديد گفت واي سعيد ببين مارال چقدر خوشگله . سيامك شانس اوردي كه همچين ملكه زيبايي رو تور كرديا
همه با هم خنديديم و با اين حرف رها من احساس نزديكي بيشتري بهش كردم.
ميگفت اگر تو منشي من بشي حتما بيمارام بيشتر هم ميشن چون نصفه شون براي ديدن تو هم كه شده حتما ميان مطب .
و من نميدونستم كه در برابر اين همه اظهار لطف رها چي بايد بگم .
از فرداي اون روز توي مطب دندانپزشكي رها مشغول كار شدم.
زمان به سرعت ميگذشت اينقدر غرق در ظاهر و علايقم شده بودم كه كمتر احساس دلتنگي براي خانوادم ميكردم .بعد از گذشت يكماه اصلا قابل تشخيص نبودم كه همون مارال ساده اي بودم كه با يك روسري 1500 توماني و يك مانتوي 5000 توماني از شهر ستان به تهران اومده بودم و از نظر ظاهر هم خيلي عوض شده بودم
براي كارآموزي توي يك آرايشگاه مشغول شدم و عصرها به مطب رها ميرفتم و اكثرا بعد از مطب با سيامك ميرفتيم يه گشتي ميزديم يا با دوستهاي جديدم مشغول بودم
سيامك از اينكه من هر روز خودمو به يك ريخت و قيافه در مياوردم ناراحت بود ولي به روي خودش نمياورد
ولي من مثل يك تشنه اي بودم كه انگار خيال سير شدن هم نداشت .
سعي ميكردم با حرفام با بيان احساسات الكي دل سيامكو بدست بيارم سيامك تشنه محيت بود و عشق رو ميشد در نگاه سيامك ديد
رابطه من و سيامك هر روز بهتر ميشد سيامك به من گفته بود كه از همسرش نوشين جدا شده چون با هم تفاهم اخلاقي نداشتن و نوشين از نظر سيامك يك بيمار رواني بود .
سيامك از لحاظ مالي پشتوانه بينهايت خوبي براي من بود بطوري كه بعد از گذشت يكماه يك سيم كارت و گوشي موبال بسيار گرون برام خريد و هر دفعه براي لباس و لوازم آرايش مي خريد چون فهميده بود من به تنوع در تيپك بسيار علاقه دارم و اونم دوست داشت هميشه با ظاهري جديد جلوي دوستاش ظاهر بشم .
در آرايشگاه با خانمهاي مختلفي آشنا شدم ولي هميشه گرايش به افرادي پيدا ميكردم كه با همه فرق داشته باشن .هم خوش پوش تر باشن هم يه جورايي مثل خودم باشن.
با سار و شقايق در آرايشگاه اشنا شدم از اون دختر پولدارهاي غرب تهران بودن كه خانه مجردي داشتن. ممن از اينكه احساس ميكردم دوستاي به اين باحالي و شاد وشيطوني دارم خوشحال بودم و كم كم سعي ميكردم من هم خيلي از رفتارها و تكه كلامهاي اونهارو تقليد كنم اغلب آرايشگاه رو دودر ميكرديم و ميرفتيم استخر و سينما و فالگير و......
يك روز در مطب رها مشغول به كارم بودم كه احساس كردم اصلا حالم خوب نيست سرم گيج ميرفت و دايما حالم بهم مي خورد .
رها متوجه اين شد كه من حالم خوب نيست با سيامك تماس گرفت تا بياد دنبالم .
رها گفت :" مارال جان زنگ زدم به دوستم شادي كه پزشكه سفارشتو كردم الان كه سيامك اومد باهم بريد اونجا. منم از احوال خودت با خبر كن حتما با من تماس بگير عزيزم
سيامك بعد از نيم ساعت هراسان اومد
سيامك :" واي عزيزم چي شده ؟من صبح كه خواستم برسونمت آرايشگاه احساس كردم حالت خوب نيست بايد استراحت ميكردي .
رها آدرس شادي رو به سيامك داد و به اتفاق به درمانگاهي كه دوست رها اونجا كار ميكرد
شادي كمي منو معاينه كرد و بهم يك سرم وصل كردن و ازم آزمايش خون گرفتنو سفارش كرد كه زود جواب آزمايش و بدن
سيامك مدام قربون صدقم مي رفت و موهامو نوازش ميكرد .
بعد از يكساعت شادي اومد تو اتاق و خواست كه با سيامك صحبت كنه
سيامك پيشوني منو بوسيد و از اتاق خارج شد ولي برگشتن سيامك خيلي طول كشيد سرمم ديگه تموم شده بود ولي خبري از سيامك نبود
از يكي از پرستارها پرسيدم :ببخشيد اين آقايي كه با من امده بودن اينجارو شما نديدي؟
پرستار كمي فكر كرد و گفت : همون آقايي كه پيراهن خاكستري تنشون بود ؟چرا .... ايشون با خانم دكتر صحبت كردن كردن . نميدونم خانم دكتر چي بهشون گفتن كه خيلي ناراحت شدن و رفتن
با تعجب پرسيدم : رفتن ؟من منتظرشم كه باهم بريم خونه .. ميشه دكتر موسوي رو ببينم
با سر علامت مثبت داد و من رفتم اتاق شادي تا ببينم چه اتفاقي افتاده
پرسيدم : سيامك كجا رفته ؟ چي شده شادي جون ؟ مگه من چمه كه به سيامك گفتين ناراحت شده؟
شادي لبخندي زد و جواب آزمايش و بطرفم دراز كرد و گفت : مباركه داري مادر ميشي. فكر كنم شوهرت از بچه زياد خوشش نمياد چون وقتي شنيد اينگار بهش شوك وارد شده . ولي خوشگل خانم حتما بچتم مثل خودت خوشگل ميشها
دنيا روي سرم خراب شده بود بيچاره سيامك . تنها مردي بود كه مثل يك برادر بامن برخورد كرد و اينقدر قابل اعتماد بود .. حالا بايد اين قضيه رو چطوري جمع و جور ميكردم ....

ادامه دارد ...


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۴:۳۷
نظرات (0)
،
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۱۸۱ ][ ۱۸۲ ][ ۱۸۳ ][ ۱۸۴ ][ ۱۸۵ ][ ۱۸۶ ][ ۱۸۷ ][ ۱۸۸ ][ ۱۸۹ ][ ۱۹۰ ][ ۱۹۱ ][ ۱۹۲ ][ ۱۹۳ ][ ۱۹۴ ][ ۱۹۵ ][ ۱۹۶ ][ ۱۹۷ ][ ۱۹۸ ][ ۱۹۹ ][ ۲۰۰ ][ ۲۰۱ ][ ۲۰۲ ][ ۲۰۳ ][ ۲۰۴ ][ ۲۰۵ ][ ۲۰۶ ][ ۲۰۷ ][ ۲۰۸ ]
خرید بک لینک behtarinbacklink.com - پسورد نود 32 - اوکلی لایسنس رایگان نود 32 -
سایت enfejar
بهترین سایت پیش بینی فوتبال
سایت betball90
انفجار آنلاین
جت بت ۹۰
betorward
وان ایکس بت
جت بت
betforward
river poker
emperor poker
بکس بت
بت تایم 90 وی آی پی
وان ایکس بت
همیار نود 32 - بهترین سئو