عقدي كه در آسمان بسته نشد
تازه از دانشگاه فارغ التحصيل شده ام و خودم را آماده مي كردم به سربازي بروم كه خانواده ام گفتند اگر متاهل بشوم خدمت سربازي را در شهر خودمان سپري خواهم كرد. آن ها با عجله آستين بالا زدند و براي خواستگاري از دخترعمويم به خانه آن ها كه در يكي از شهرهاي نزديك مشهد است رفتند. داماد جوان در دايره اجتماعي كلانتري شهيد نواب صفوي مشهد افزود: من و دخترعمويم هيچ شناختي از همديگر نداشتيم و از پدرم خواستم در مورد همسر آينده ام كمي تحقيق كند.
اما او ناراحت شد و با عصبانيت جواب داد: آدم براي ازدواج با دختري كه هفت پشت غريبه است به تحقيقات مي رود و اين را بدان كه عقد دخترعمو و پسرعمو را در آسمان ها بسته اند، پس دهانت را ببند و درباره دختر برادرم حرف اضافي نزن.
عباس ادامه داد: به اين ترتيب بود كه مراسم خواستگاري و عقدكنان در كمتر از ۴۸ ساعت برگزار شد و من نامزدم را به مشهد آوردم تا با اخلاق و رفتار هم بيشتر آشنا شويم، اما از همان لحظه اول متوجه حركات و رفتار مشكوك او شدم؛ چون هر موقع زنگ گوشي تلفن همراهش به صدا در مي آمد دستپاچه مي شد و به داخل اتاق مي رفت و انگار موضوعي را از من پنهان مي كرد.با شك و ترديد موضوع را به مادرم اطلاع دادم، اما او خيلي بي تفاوت در جوابم گفت: تو مثل اين كه نمي فهمي يك دختر جوان را از خانواده اش جدا كرده اي و همسرت دلش براي خواهر يا پدر و مادرش تنگ شده است.
مادرم تاكيد كرد: نگران نباش در طايفه ما دختر بي حجب و حيا وجود ندارد و ...!حدود يك ماه از عقدكنان ما گذشت و نيره روز به روز سردتر مي شد تا اين كه هفته قبل براي ديدن خانواده اش به شهرستان رفته بوديم و من در خانه مشغول استراحت بودم كه نامزدم با عجله آماده شد و از خانه بيرون رفت.
آرام و بي صدا برخاستم و تعقيبش كردم و متاسفانه با چشمان خودم ديدم همسرم در فضاي سبزي كه نزديك خانه شان است با پسري غريبه صحبت مي كند.
آ ن ها حتي با هم سوار موتورسيكلت شدند و رفتند. با ديدن اين صحنه قلبم داشت از كار مي افتاد و وقتي از همسايه هايشان تحقيقات كردم فهميدم پليس چند ماه قبل دخترعمويم را با پسري جوان به اتهام رابطه نامشروع دستگير كرده است و خانواده عمويم از اين ماجرا چيزي به ما نگفته اند.من آن روز بدون اين كه چيزي بگويم ساكم را برداشتم و با چشماني گريان به مشهد برگشتم. امروز هم به اين جا آمده ام تا راهنمايي ام كنيد، مي خواهم اين عروس بي حجب و حيا را طلاق بدهم. اما اي كاش كمي تحقيقات كرده بوديم، احساساتم را در راه خدمت سربازي قرباني نمي كردم.
دلهره
روزي كه حكم بازنشستگي ام را گرفتم از من تقدير و تشكر شد و با خوشحالي به خانه ام رفتم تا ايام پيري را به آسايش و راحتي سپري كنم، اما غافل از آن بودم كه نتيجه كارها و خطاهايم مرا راحت نخواهد گذاشت و لقمه نان حرامي كه تحت عنوان پول زيرميزي، شيريني و ... سال ها، سفره ام را رنگين كرده بود، طعم تلخ بدبختي را زير زبانم خواهد گذاشت و بايد تاوان سنگيني براي اشتباهاتم بپردازم!پيرمرد ۶۷ ساله افزود: هنوز چند ماه از بازنشستگي ام نگذشته بود كه همسرم در حادثه رانندگي آسيب ديد و از ناحيه يك پا معلول شد. او گوشه خانه افتاد و اين مشكل، ما را از نظر روحي خيلي آزرده كرد.در حالي كه به دنبال سرگرمي هاي تازه اي مي گشتم تا ذهن همسرم را به خود مشغول كند، مشكلات بچه ها روي سرمان آوار شد و تار و پود زندگي مان را از هم گسست.ماجرا از اين قرار بود كه دامادم به اتهام رابطه نامشروع با خواهر عروسم دستگير شد و اين موضوع آبرو و حيثيت ما را در بين فاميل لكه دار كرد.متاسفانه پسرم نيز تحت تاثير اختلافات و مشكلاتي كه با خانواده همسرش پيدا كرده بود عروسم را طلاق داد. دخترم نيز سر اين مسئله از شوهرش جدا شد و با يك بچه به خانه ام برگشت.پيرمرد دل شكسته در مركز مشاوره پليس خراسان رضوي افزود: مشكلات زندگي ما به همين جا ختم نشد چون پس از گذشت مدتي حركات و رفتار پسرم مرا به شك انداخت و با اندكي كنترل و مراقبت فهميدم او به كريستال اعتياد پيدا كرده است.من و همسرم هر چه تلاش كرديم سيامك را از اين منجلاب نجات دهيم فايده اي نداشت و او حتي در كمتر از دو سال از محل كار خود اخراج شد.الان ۴ سال است كه پسرم سوهان عمرم شده است و پولي كه پدرش با احساس زرنگي در طول سال ها جمع كرده را با توسل به زور و تهديد مي گيرد و باد هوا مي كند.من و همسرم براي سيامك خيلي غصه خورده ايم، اما امروز واقعيت تلخ ديگري براي مان فاش شد و آن اين كه او پسر كوچكم را نيز به دام موادمخدر انداخته است ...!پيرمرد بازنشسته با صدايي بغض گرفته افزود: خواهش مي كنم درددل هايم را چاپ كنيد تا كساني كه امروز سركار هستند و مسئوليتي دارند، بدانند لقمه حرام آدم را بيچاره مي كند و اين دنيا دار مكافات است. التماس مي كنم اگر مي خواهيد عاقبت به خير شويد به خدا توكل كنيد و مراقب كارهاي تان باشيد. چون من از زندگي ام خيري نديدم و حالا به جاي ورزش و تفريح بايد شبانه روز از دلهره تلفن هاي مشكوك دخترم با مردان غريبه و دود و دم دو پسر ناخلفم كه آتش زير خرمن زندگي ام به پا كرده اند در عذاب و رنج باشم.
..:: اولين نمايشگاه مجازي خلاقيت و نوآوري ::..
خيانت
سرم محكم به سنگ زمانه خورد و از قله غرور و خودخواهي آن چنان سقوط كردم كه ديگر رو ندارم به چشمان پدر و مادرم نگاه كنم. «رامين» با صدايي بغض گرفته افزود: ۳ سال قبل تازه از سربازي آمده بودم كه با كمك پدرم كار و كسب آبرومندانه اي راه انداختم و روي پاي خودم ايستادم. خانواده ام از تلاش و پشتكارم راضي بودند و تصميم گرفتند برايم آستين بالا بزنند. در حالي كه آن ها دختران قوم و آشنا را معرفي مي كردند من به مادرم گفتم با دختري به نام سوسن آشنا شده ام و او را خيلي دوست دارم. پدر و مادرم با خوشحالي تحقيقات خود را درباره دختر مورد علاقه ام آغاز كردند ولي آن ها با اطلاعاتي كه در مورد سوسن و خانواده اش به دست آوردند مخالفت شديد خود را با اين ازدواج اعلام كردند.مرد جوان افزود: متاسفانه من كه يك دل نه، صد دل عاشق و خاطر خواه شده بودم بدون توجه به نظر و خواسته خانواده ام و تحت تاثير حرف هاي تحريك آميز سوسن، از خانه فرار كردم و همراه دختر مورد علاقه ام به يكي از شهرهاي شمالي كشور رفتيم. ما ۲ روز در خانه يكي از دوستان دوران سربازي ام ميهمان شديم و سپس به شهر خودمان بازگشتيم و به اين ترتيب بود كه خانواده ام از ترس آبروي شان بساط مراسم عقدكنان را چيدند و من زندگي مشترك خود را با كسي كه از صميم قلب دوستش داشتم آغاز كردم. روزهاي اول خيلي خوب و شيرين گذشت و هر چيزي كه همسرم اراده مي كرد برايش فراهم مي ساختم. سوسن دنبال مد و تفريحات متنوع بود و براي هر مجلس و مراسمي لباس هاي گران قيمت مي خريد من هم چون خيلي دوستش داشتم با اين كه از نوع لباس پوشيدن و حركات و رفتارش در بيرون از خانه دلخور بودم چيزي نگفتم و با خودم مي گفتم به مرور زمان و با تولد يك فرزند همه چيز درست خواهد شد. اما افسوس كه با تولد دخترمان هم سوسن تغييري نكرد و حتي از چندي قبل متوجه حركات و رفتار و تلفن هاي مشكوك او شدم. من او را زير نظر گرفتم و به چشم خودم ديدم وقتي سركار هستم مرد غريبه اي...!در اين لحظه بغض دلتنگي مرد جوان شكست و او كه براي پي گيري شكايت خود به پليس مراجعه كرده بود رشته كلامش پاره شد. فرمانده انتظامي شهرستان جوين درباره اين پرونده به خراسان گفت: با اعلام شكايت رامين، ماموران انتظامي سوسن و مرد جواني را به اتهام رابطه نامشروع در منزل مسكوني دستگير كردند. سرهنگ حسين بدري افزود: متهمان اين پرونده با تشكيل پرونده به مراجع قضايي معرفي شده اند. وي تاكيد كرد: مشاوره قبل و بعد از ازدواج مي تواند بسياري از اختلافات و مشكلات را حل كند تا جوانان با آگاهي از مهارت هاي زندگي، انتخاب صحيح و درستي در زمان ازدواج داشته باشند و راه حل منطقي براي اختلافات و مشكلات خود به كار گيرند.
انتخاب اشتباه
زندگي قشنگي داشتيم و مادرم كه الگوي مهر و عاطفه بود با محبت هايش براي من و پدرم آرامش خاصي فراهم مي كرد اما افسوس كه او خيلي زود از اين دنيا رفت و روزي كه لباس عزايش را به تن كردم ۱۳ سال بيشتر نداشتم.
بعد از مرگ مادر، پدرم مرا روي چشم هايش نگه داشت و تمام سعي و توان خودش را به كار بست تا ناراحتي و غمي در سينه نداشته باشم. او حتي بارها در برابر اصرار پدربزرگ و مادربزرگم براي ازدواج مجدد مي گفت: ديگر هيچ كس نمي تواند جاي همسر اولم را برايم پر كند و مي خواهم يادگار او را به خوبي بزرگ كنم.دختر ۱۶ ساله در دايره اجتماعي كلانتري شهرك ناجاي مشهد افزود: من در سن ۱۵ سالگي با زن جواني كه در همسايگي مان زندگي مي كرد آشنا شدم. او از شوهرش طلاق گرفته بود و با محبت هايش مرا شيفته خودش كرد تا جايي كه به هم وابسته شديم و يك لحظه طاقت دوري اش را نداشتم.من از پدرم خواستم تا با زن همسايه ازدواج كند و بالاخره او را راضي كردم و آن ها طي مراسم ساده اي به عقد هم درآمدند.
شب عروسي پدرم آرام و بي صدا گريه كردم و در سكوت شبانه به روح مادرم كه حس مي كردم همان نزديكي است گفتم اگرچه تو رفتي اما اعظم خانم مي تواند برايم مادري كند.
حدود چند ماه از ازدواج پدرم گذشت و نامادري ام چهره واقعي خودش را نشانم داد. او سكان كشتي زندگي مان را به دست گرفت و تا جايي كه مي توانست پدرم را نسبت به من بدبين كرد.
ديگر از مهر و علاقه پدرم خبري نبود و او فقط گير مي داد و مي گفت: حق نداري از خانه بيرون بروي، به تلفن جواب بدهي و...!پدرم و اعظم خانم هر وقت ميهماني مي رفتند مرا همراه خود نمي بردند و از اين همه توهين و تحقير دلم داشت مي تركيد، تا اين كه پسر جواني سر راهم قرار گرفت. كيوان با سوءاستفاده از احساس تنهايي و دلتنگي هايم فريبم داد و كار به جايي رسيد كه پس از چهار ماه ارتباط مخفيانه، او مرا در حالي رهايم كرد كه باردار شده بودم و لحظه شماري مي كردم تا به خواستگاري ام بيايد اما خبري نشد و اين جوان هوسران حاضر نيست حتي به تلفنم جواب بدهد.من موضوع را با نامادري ام مطرح كردم و مي خواستم ببينم چه خاكي مي توانم بر سرم بريزم كه متاسفانه اعظم خانم با لبخندي مرموز موضوع را به پدرم گفت و به اين ترتيب بود كه بابا مرا از خانه بيرون كرد.
به سراغ پسري كه بدبختم كرده است رفتم و كمك خواستم، من با راهنمايي يكي از دوستان او سقط جنين كردم و از آن به بعد پسر مورد علاقه ام نيز خودش را كنار كشيد و گفت: اگر يك بار ديگر مزاحمش بشوم آمار مرا به افراد اراذل و اوباش خواهد داد تا خونم را بريزند و....دختر نوجوان با آه و ناله در حالي كه اشك مي ريخت گفت: از اين وضعيت خسته شده ام و از خودم بدم مي آيد. به اين جا آمده ام تا كمكم كنيد.ولي اي كاش پدرم در ازدواج مجدد خود به جاي اين كه به حرف من گوش كند، با پدربزرگ و مادربزرگم مشورت مي كرد و من هم چنين اشتباه بزرگي مرتكب نمي شدم.واقعيت اين است كه آدم بايد در هر شرايط و موقعيتي مواظب خودش باشد در غير اين صورت پشيمان و نادم خواهد شد و...!درخور يادآوري است با توجه به اين كه دختر نوجوان از سوي خانواده اش طرد شده، با پيگيري كارشناس اجتماعي كلانتري شهرك ناجاي مشهد، به بهزيستي خراسان رضوي معرفي و تحقيقات لازم پرونده براي دستگيري پسر جوان و ديگر متهمان پرونده در ماجراي سقط جنين آغاز شده است.
فرزند ناخلف
در پارتي هاي شبانه براي اين كه جلوي ديگران كم نياورم و خودي نشان بدهم هرچه دوستانم تعارف مي كردند مصرف مي كردم و سرم را با غرور بالا مي گرفتم، اما در مدت كوتاهي شاخ غرورم شكست و نتيجه كارهاي اشتباهم را با گرفتاري در دام كريستال لعنتي ديدم.بيچاره پدرم وقتي متوجه شد چه بلايي سرم آمده است از ترس آبرويش مرا تحت نظر پزشك متخصص بستري كرد و با هزينه مادي و روحي سنگيني كه او متحمل شده بود، توانستم ترك اعتياد كنم. ولي افسوس كه يك ماه بعد دوباره وسوسه شدم و خودم را گرفتار كردم. پدرم خيلي اصرار داشت تا براي درمانم كاري كند، اما تلاش او بي فايده بود، چون اعتماد به نفسم را از دست داده بودم و نمي توانستم تصميم قاطعانه اي براي آينده ام بگيرم.پسر جوان در دايره اجتماعي كلانتري جهاد مشهد افزود: من آن قدر خانواده ام را آزار دادم كه آن ها از دستم عاصي شده بودند و روزي كه پدرم متوجه شد طلاهاي مادرم را سرقت كرده ام، مرا از خانه بيرون كرد و آواره كوچه و خيابان شدم. متاسفانه هيچ يك از دوستان قديمي ام كه هميشه شريك پول توجيبي ام بودند، حاضر نشدند حتي يك شب پناهم بدهند و من پس از چند روز با بهانه اي به خانه خاله ام رفتم و حدود ۴۰ هزار تومان وجه نقد از آن جا سرقت كردم. با اين كار هزينه خريد كريستال زهرماري براي چهار روز جور شد، ولي دوباره استخوان درد عجيبي به سراغم آمد و چون پولي در بساط نداشتم تصميم گرفتم دست به سرقت بزنم. من در كوچه اي تاريك دو خانم تنها را ديدم و آن ها را تعقيب كردم تا در فرصتي مناسب راه شان را سد كنم اما آن ها به داخل خانه اي رفتند و با روشن شدن چراغ هاي خانه احتمال مي دادم كه تنها باشند.پسرجوان ادامه داد: استخوان درد و سرگيجه عجيبي داشتم و اصلا متوجه نبودم چه كار مي كنم. جلو رفتم و زنگ خانه را به صدا درآوردم و گفتم لطفا به پدرتان بگوييد بيايند كارشان دارم. در اين لحظه يكي از اين دو خانم جواب داد: اشتباه آمده ايد ما اين جا تنها زندگي مي كنيم.با شنيدن اين حرف پس از آن كه مطمئن شدم آن ها تنها هستند خيالم راحت شد و با عجله از ديوار بالا رفتم و به زور واردخانه شدم. مي خواستم با توسل به زور و تهديد طلا و پول هاي دو خانم جوان را سرقت كنم كه ناگهان سرم گيج رفت و نقش زمين شدم و آن ها با كمك همسايه ها دستگيرم كردند.من نادم و پشيمان هستم. اي كاش به حرف پدر و مادرم گوش مي دادم و با امكاناتي كه آن ها در اختيارم گذاشته بودند به جاي علافي توي كوچه و خيابان و ولگردي و هوسراني درس مي خواندم و براي خودم كسي مي شدم.بازي با سرنوشت فرزند
پدرم سرنوشت مرا به غرور خودش باخت و در سن ۲۰ سالگي، مهر طلاق صفحه شناسنامه ام را سياه كرد. او مرا با حساب كتاب هاي ريالي خود به پسر يكي از اقوام داد و لحظه اي كه به عقد احسان درآمدم با لبخندي از سر رضايت در گوشم گفت: دخترم، تيرمان به هدف خورد و خوب جايي لنگر انداختيم. اما افسوس كه كشتي ما به گل نشسته بود و هيچ كس نمي دانست عاقبت اين ازدواج پر زرق و برق در كمتر از ۲ سال به طلاق مي انجامد.متاسفانه شوهرم، مردي هوس باز بود و با ثروت بادآورده اي كه از پدرش به ارث برده بود فقط به دنبال عياشي و خوشگذراني هاي غيراخلاقي مي رفت. او با زنان فاسد رابطه داشت و من در هراس بودم كه مبادا به بيماري ايدز آلوده شود و مرا هم بدبخت كند.
زن جوان در دايره اجتماعي كلانتري جهاد مشهد افزود: افسوس كه هر موقع مي خواستم با پدرم در اين باره حرفي بزنم او ناراحت مي شد و مي گفت: تمام دختران فاميل، حسرت زندگي ات را مي خورند آن وقت تو مي خواهي لگد به بخت خودت بزني، سعي كن هر چه زودتر بچه دار شوي و شوهرت را گرفتار كني.
اين شرايط نابسامان تا زماني ادامه يافت كه چهره واقعي شوهرم نمايان شد و او كه با توسل به زور و تهديد قصد مزاحمت براي همسر برادرم داشت، مورد قهر و نفرت خانواده ام قرار گرفت. به اين ترتيب من به خواست پدرم از احسان طلاق گرفتم.حدود يك سال گذشت و در رفت و آمد به فروشگاهي بزرگ با پسر جواني آشنا شدم كه دو سال از من كوچك تر بود. او زبان چرب و نرمي داشت و وقتي فهميد ۲۰ ميليون تومان مهريه از شوهر قبلي ام گرفته ام بيشتر شيفته ام شد.زن جوان ادامه داد: متاسفانه چون در ازدواج اول ديگران برايم شوهر انتخاب كرده بودند، اين بار خودم تصميم گرفتم و با وجود مخالفت شديد خانواده ام با پسر جوان ازدواج كردم. اما باز هم تجربه تلخ يك شكست ديگر به خاطر تصميمي عجولانه و اشتباه در انتظارم نشسته بود. چون همسرم نه تنها پول هايم را با حيله و نيرنگ بالا كشيد، بلكه پس از مدت كوتاهي فهميدم او سارق حرفه اي است و از ديوار خانه هاي مردم بالا مي رود. مانده بودم چه كار كنم و چون خودم انتخاب كرده بودم، جرات نداشتم به كسي چيزي بگويم تا اين كه شب گذشته ماموران انتظامي همسرم را هنگام سرقت از منزلي دستگير كردند. قصد دارم از او طلاق بگيرم و اميدوارم بتوانم گذشته ام را جبران كنم، اما با اين دو شكست تلخ، تجربه اي بزرگ به دست آورده ام كه فكر مي كنم براي خيلي از خانواده ها و جوانان مفيد باشد و آن اين كه در امر ازدواج بايد آگاهانه و با مشورت خانواده تصميم درست و منطقي گرفت. چون نه ازدواجي كه با طمع به مال و ثروت ديگران و يا خواسته و غرور خانواده و اجباري باشد، عاقبتي دارد و نه ازدواجي كه از سر لج بازي و احساس و هيجان جواني شكل بگيرد به نتيجه خواهد رسيد. پس اگر واقعا اعضاي يك خانواده با هم دوست باشند و به نظر يكديگر احترام بگذارند هيچ وقت شاهد چنين مشكلاتي نخواهيم بود.
شكست
تمام بدبختي هايم از لحظه اي شروع شد كه نگاهم به چشمان دختري جوان گره خورد و دلم را لرزاند. افسوس كه آن روز عقلم را زير پا گذاشتم و به دنبال دختر جوان از مغازه بيرون آمدم و او را تا نزديك خانه شان تعقيب كردم.مرجان با غرور خاصي ايستاد و در حالي كه عصباني به نظر مي رسيد پرسيد: چرا دنبالم مي آيي؟من كه نمي دانستم چه جوابي بدهم با دستپاچگي گفتم: فقط آمده ام بگويم خيلي دوستت دارم.او با شنيدن اين حرف لبخندي زد و جواب داد: به قيافه ات نمي خورد اهل اين حرف ها باشي حالا بگو ببينم چه طوري با يك نگاه عاشق شدي؟مرد جوان در دايره اجتماعي كلانتري طرقبه شانديز افزود: ما چند دقيقه اي با هم قدم زديم و من به اصرار، شماره تلفنش را گرفتم و به اين ترتيب بود كه عاشق دلباخته همديگر شديم.متاسفانه ارتباط با اين دختر جوان باعث شد تا به همسرم كه تازه چند ماه از آغاز زندگي مشترك مان مي گذشت، خيانت كنم و با كارهايم آن قدر او را عذاب دادم كه تقاضاي طلاق داد و از هم جدا شديم.در اين شرايط، خانواده ام كه خبر نداشتند موضوع از كجا آب مي خورد، مرا طرد كردند و با كرايه يك اتاق كوچك، زندگي جديدي را آغاز كردم. پس از گذشت مدتي بدون اطلاع پدر و مادرم به خواستگاري مرجان رفتم و با هم نامزد شديم. اما نتيجه اين ازدواج چيزي جز پشيماني و روسياهي نبود.ماجرا از اين قرار است كه مرجان به مواد مخدر اعتياد دارد و با زنان و دختران فاسدي رفت و آمد مي كند كه چند بار تا به حال پيشنهاد رابطه نامشروع به من داده اند.مرد جوان افزود: وقتي مي بينم به خاطر چه كسي، زندگي و خانواده ام را از دست داده ام، سرم داغ مي شود، ولي تا به امروز غرورم اجازه نمي داد شكست فضاحت بار خودم را قبول كنم.راستش را بخواهيد يك سال از عقد من و مرجان مي گذرد و در اين مدت او تمام پس اندازم را خرج عياشي و خوشگذراني هايش كرده است.حدود دو ماه قبل متوجه شدم با دو پسر جوان ارتباط نامشروع دارد. با گلايه مندي به سراغ خانواده اش رفتم تا از آن ها كمك بگيرم، اما با برخورد بسيار زشت والدين او كه مي گفتند تو بي فرهنگ و امل هستي مواجه شدم. مانده بودم چه خاكي به سرم بريزم و دنبال راه و چاره اي براي فرار از بدبختي هايم مي گشتم كه امروز ماموران انتظامي تماس گرفتند و خبر دستگيري مرجان به همراه چند زن و مرد غريبه را در يك مجلس پارتي به من دادند.مرد جوان در پايان گفت مي خواهم اين زن را طلاق بدهم و اشتباهات گذشته ام را جبران كنم.مشكل من اين بود كه با باوري غلط انتظار داشتم همسر قبلي ام مثل زنان بزك كرده توي كوچه و خيابان باشد و قدر حجاب، متانت، صداقت و عفت و پاكي اش را ندانستم. براي او كه با پسرعمه اش ازدواج كرده آرزوي خوشبختي مي كنم و اميدوارم مرا ببخشد و از تمام مردان جوان نيز خواهش مي كنم اسب سركش نگاه خود را رام كنند و مراقب باشند اسير هوي و هوس نشوند.
..:: اولين نمايشگاه مجازي خلاقيت و نوآوري ::..
خبر:دوستي هاي خياباني، شگرد اعضاي يك باند براي سرقت
۵ تن از اعضاي باند سرقت خودرو در مشهد دستگير و به مراجع قضايي معرفي شدند.به گزارش پايگاه اطلاع رساني پليس خراسان رضوي، پسر جواني كه براي دادخواهي به اداره مبارزه با سرقت پليس آگاهي استان خراسان رضوي مراجعه كرده بود طي اظهاراتي گفت: با اتومبيل پژو پارس شخصي ام در بولوار طبرسي مشهد زن و مرد جواني را سوار كردم، اما آنان در طول مسير با تهديد چاقو پس از پياده كردن من خودرو را به سرقت بردند. حالت و رفتار اين پسر جوان به هنگام بيان ماجرا ظن مامور انتظامي را برانگيخت و او در ادامه تحقيقات متوجه ضد و نقيض گويي شاكي شد بنابراين بررسي هاي خود را به شيوه پليسي ادامه داد تا اين كه به واقعيت هاي اين ماجرا دست يافت. اين گزارش حاكي است، پسر جوان كه در بازجويي هاي به عمل آمده گرفتار دروغ پردازي هاي خود شده بود و راهي جز بيان حقيقت نمي ديد در اظهارات بعدي اعتراف كرد: از مدتي قبل با دختري آشنا شدم و با او رابطه مخفيانه داشتم. در آن شب لعنتي همراه آن دختر در خيابان هاي شهر پرسه مي زديم كه بنا به خواسته و اصرار او زن و مرد جواني را نيز سوار خودرو كردم، اما هنوز چند دقيقه نگذشته بود كه ناگهان دختر و آن زن و مرد ناشناس دست به كار شدند و با تهديد چاقو مرا پياده كردند و خودرو پژو پارس ام را به همراه مبلغ يك ميليون و ۵۰۰ هزار تومان وجه نقد به سرقت بردند. پسر جوان در حالي كه سرش را پايين انداخته بود، افزود: اين است عاقبت هوسراني و دوستي هاي خياباني!
دستگيري متهمان پرونده با روشن شدن واقعيت هاي پرونده، افسران مبارزه با سرقت پليس آگاهي خراسان رضوي وارد عمل شدند و متهم را در اقدامي ضربتي و غافلگيرانه دستگير كردند. پليس در منزل اين دختر ۲۳ ساله دو مرد غريبه و دختر ديگري را نيز كه هيچ نسبتي با يكديگر نداشتند دستگير كرد و متهمان با تشكيل پرونده به مراجع قضايي معرفي شدند. تحقيقات اين پرونده به دستور مراجع قضايي هم چنان ادامه دارد. در خور يادآوري است، بررسي سوابق وي نشان مي دهد كه او داراي چندين فقره سابقه كيفري است و پسر جوان تاكنون از اين موضوع بي اطلاع بوده استشوهر گمشده
بوالهوسي و بلندپروازي هاي شوهرم بالاخره دردسرساز شد و زندگي قشنگ مان را زير و رو كرد. جمشيد در كمتر از يك سال، موقعيت شغلي، سرمايه زندگي و عفت و ايمان خود را از دست داد و الان هم معلوم نيست كجاست و چه كار مي كند«مريم» ۲۱ سال سن دارد و با دلي شكسته براي مشاوره به دايره اجتماعي كلانتري شهيد نواب صفوي مشهد مراجعه كرده است. او در حالي كه دختر خردسالش را در آغوش گرفته است با چشماني اشك بار قصه تلخ زندگي خود را اين گونه تعريف مي كند: ۵ سال قبل با پسردايي ام ازدواج كردم و با اين كه سن و سالي نداشتم اما با شوهرم كنار آمدم و با دار و ندارش ساختم تا بتواند روي پاي خودش بايستد. او با كمك پدرم توانست در شركتي بزرگ استخدام شود و اتفاقا موقعيت شغلي خوبي هم به دست آورده بود. ما با تولد دخترم، زندگي شيرين و قشنگي داشتيم و تازه طعم خوشبختي را مي چشيديم كه پاي يك زوج ناباب به خانه مان باز شد و توفان هوي و هوس بناي زندگي و هستي مان را ويران كرد.ماجرا از اين قرار بود كه يك روز به طور اتفاقي جمشيد يكي از دوستان دوران دانشجويي اش را در پارك ديد. او از ديدن دوست قديمي خود خيلي خوشحال شد و با اصرار زياد احمد و همسرش را به خانه مان دعوت كرد. من از همان برخورد اول از حركات و رفتار همسر دوست شوهرم خوشم نيامد و به جمشيد گفتم رفت و آمد با نازنين و احمد به صلاح نيست، اما او از اين حرفم ناراحت شد و جواب داد: چون تو به دانشگاه نرفته اي و اجتماعي نيستي ظرفيت برخورد باافراد غريبه و تحصيلكرده را نداري.زن جوان اشك هايش را پاك كرد و افزود: چند ماه گذشت و ما با احمد و نازنين خانه يكي شده بوديم تا اين كه متوجه تغيير رفتار شوهرم شدم و وقتي او را زير نظر گرفتم فهميدم با همسر دوستش ارتباط مخفيانه برقرار كرده است. من با نگراني به جمشيد گفتم عفت و حيا مرواريدي است كه اگر آن را در لجنزار گناه گم كني پيدا كردنش خيلي سخت است، بيشتر مراقب خودت باش و حداقل به خاطر دخترمان هم كه شده از راه اشتباهي كه رفته اي برگرد. اما شوهرم با تمسخر و لحني تحقيرآميز جواب داد: تو از همان لحظه اول، چشم ديدن احمد و همسرش را نداشتي، چون آدم هاي بدبخت نمي توانند افراد موفق و بهتر از خود را ببينند. با شنيدن اين حرف، دلم شكست ولي به خاطر حفظ آبرو و به احترام پدر و مادرشوهرم كه افراد باشخصيتي هستند، دندان روي جگر گذاشتم و دنبال راه و چاره اي منطقي مي گشتم كه متوجه شدم شريك زندگي ام تحت تاثير عقايد احمد و نازنين، خودرو و تمام پس اندازش را خرج سرمايه گذاري در شركتي هرمي كرده است. با روشن شدن اين واقعيت بلافاصله به خانه پدرشوهرم رفتم و موضوع را به آن ها اطلاع دادم، اما افسوس كه خيلي دير اقدام كردم، چون جمشيد حتي از محل كار خود نيز استعفا داده و بدون اطلاع من همراه دوستش به تهران رفته بود تا مثلا در شركتي استخدام شود. ولي از آن به بعد ديگر هيچ خبري از او نشد و احمد و نازنين نيز در مورد او اظهار بي اطلاعي مي كنند. الان ۵ ماه است كه دارم خون دل مي خورم و با دخترم به خانه پدرشوهرم رفته ايم، اما هيچ ردي از جمشيد پيدا نكرده ام.مريم با صدايي بغض گرفته گفت: از دست اين مرد و كارهايش خسته شده ام و مي خواهم از او جدا بشوم، اما از تمام كساني كه داستان زندگي ام را مي خوانند تمنا مي كنم هر فردي را به حريم خانه خود راه ندهند.
نامزد فراري
چهار روز است كه آواره كوچه و خيابان شده ام و دوست ندارم به خانه برگردم. باور كنيد تا چشمم به نامزدم مي افتد، انگار عزرائيل مي خواهد مرا قبض روح كند و جانم را بگيرد.سعيد جوان ۲۸ ساله اي است كه براي حل مشكل زندگي خود به مركز مشاوره پليس خراسان رضوي مراجعه كرده است. او در بيان داستان زندگي اش گفت: پس از اخذ مدرك كارشناسي به استخدام شركتي درآمدم و خانواده ام تازه به فكر افتاده بودند تا برايم آستين بالا بزنند كه به طور اتفاقي با حميده آشنا شدم. اين دانشجوي شهرستاني دختري پرشر و شور بود و با طرح نقشه اي شيطاني فريبم داد و متاسفانه قبل از آن كه با هم محرم شويم با او ارتباط نامشروع داشتم.همين مسئله باعث شد تا با توجه به اين كه يقين حاصل كرده بودم او شايسته زندگي مشترك نيست اما با عذاب وجدان از اشتباه گذشته خود با او ازدواج كردم و اميدوار بودم بتوانم به مرور زمان حركات و رفتارش را اصلاح كنم اما افسوس كه خيلي زود فهميدم چه اشتباه بزرگي كرده ام؛ چون حميده كه پس از برگزاري مجلس عقدكنان به خانه ما آمده است نه تنها گوش به حرفم نيست، بلكه از نظر نوع لباس و پوشش خود نيز در حضور پدر و برادرم شرم و حيا را كنار گذاشته است و آن ها از اين موضوع معذب هستند.
سعيد ادامه داد: مشكل ديگر نامزدم اين است كه او بسيار پرتوقع و زياده خواه است و با اين كه مي داند حقوق چنداني ندارم و بايد براي ساختن آينده مان كمي پس انداز كنم، متاسفانه انتظار دارد در هر عيد و مناسبتي برايش كادوي گران قيمتي بخرم و اگر به خواسته اش عمل نكنم در حضور خانواده ام سر و صدا راه مي اندازد. حميده حتي برنامه مفصل و پرهزينه اي براي برگزاري جشن عروسي مان چيده است و من كه در برابر اين همه امر و نهي او، سركوفت و سرزنش هاي خانواده ام را نيز بايد تحمل كنم كاسه صبرم لبريز شده و از خانه فرار كرده ام. سعيد در پايان گفت: هركس دنبال هوس برود و براي انتخاب همسر با خانواده اش مشورت نكند، مثل من بدبخت خواهد شد.«حسين سليمان پور مقدم» مدرس روان شناسي و مشاور خانواده درباره اين ماجرا به دو نكته كليدي اشاره كرد و افزود: آقاپسرها و دخترخانم ها قبل از اين كه اقدام به ايجاد رابطه عاطفي و يا جنسي كنند، آسيب ها و عواقب آن را نيز مدنظر داشته باشند؛ چون هرچند كه اين روابط پنهاني به ازدواج ختم شود، اما بنا بر تجربيات كلينيكي و مشاوره اي هيچ كدام از اين ازدواج ها و يا روابط پنهاني نتايج خوشايندي به دنبال نداشته است.