داستان كوتاه (10)

تمام لذت


شيوانا از روستايي مي­ گذشت. به دو كشاورز برخورد مي­ كند. هر يك از او مي­ خواهند كه دعايي برايشان داشته باشد.

شيوانا رو به كشاورز اول مي ­كند و مي­ گويد: تو خواستار چه هستي؟ مي ­گويد من مال و منال مي خواهم كه فقر كمرم را خم كرده است. شيوانا مي­ فرمايد برو كه هستي شنواست و اگر همين خواسته را از درونت بخواهي به آن مي­ رسي و نيازي به دعاي چون مني نداري.

رو به دهقان دوم مي ­كند كه تو چه؟ او مي ­گويد من خواهان تمام لذت دنيايم! شيوانا مي­ گويد: هستي صداي تو را هم شنيد .

سالها مي ­گذرد. روزي شيوانا با پيروانش از شهري مي­ گذشت كه خان آن شهر به استقبال مي­ آيد كه اي شيواناي بزرگ، دعاي تو كارساز بود، چرا كه من امروز خان اين ديارم و خدم و حشمي دارم چنين و چنان. شيوانا گفت: هستي پيام تو را شنيد كه هستي شنوا و بيناست.

خان مي­ گويد: اما آن يكي دهقان چه. او در خرابه­ اي نزديك قبرستان مست و لايعقل به زندگي در حالت دايم الخمري گرفتار است.

شيوانا گفت: او تمام لذت­هاي دنيا را مي خواست و اكنون صاحب تمام لذتهاست.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۸:۵۹
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (9)

لياقت اشك


زن جواني همراه همسرش كنار ديوار ايستاده بود و به شدت اشك مي ­ريخت. شيوانا از مقابل آنها عبور كرد. وقتي گريه زن را ديد ايستاد و علت را از او پرسيد.

زن گفت: همسرم جوان است و گاه­ گاه با كلامي زشت مرا مي ­رنجاند! او مرد لايق و خوبي است و تنها عيبي كه دارد بد­دهني و زشت كلامي اوست كه گاهي مرا به گريه وا مي­ دارد.

شيوانا با تاسف سري تكان داد و خطاب به مرد گفت: هيچ انساني لياقت اشك­ هاي انسان ديگر را ندارد و اگر انسان لايقي در دنيا پيدا شد او هرگز دلش نمي آيد كه دل ديگري را به درد و اشك او را درآورد.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۸:۵۸
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (8)

استاد تقلبي


روزي براي شيوانا خبر آوردند كه در معبدي در ده مجاور، فردي ادعا مي ­كند كه استاد شيواناست و درس معرفت را او به شيوانا آموخته است.

شيوانا تبسمي كرد و گفت: گرچه اين استاد را نديده ­ام، اما به او سلام برسانيد و بگوييد خوشحالم به همسايگي ما آمده است، همچنين به استاد بگوييد تعدادي از شاگردان جديدم را برايش مي­ فرستم تا در محضر او كسب فيض كنند و درس معرفت را مستقيما از استاد بزرگ بگيرند. سپس شيوانا چند تن از شاگردان جديد را به محضر استاد تقلبي فرستاد.

استاد تقلبي چندين ماه هر روز عين حرفهايي كه شيوانا به بقيه مي­ گفت به شاگردانش منتقل مي­ كرد و روز به روز نيز شاگردان ورزيده ­تر مي­ شدند. سرانجام بعد از هفت ماه نوبت به درس عملي راه رفتن روي آب رسيد. اين درس جزو يكي از مراحل پيشرفتهء درسهاي معرفت شيوانا بود.

در روز امتحان استاد تقلبي و شاگردانش و شيوانا و مريدانش به لب رودخانه آمدند. شيوانا بدون اينكه كلامي بگويد به استاد تقلبي تعظيمي كرد و به سوي رودخانه رفت و همراه مريدانش از روي آب گذشت و آن سوي رود در كرانه ايستاد.

شاگردان استاد تقلبي نيز يكي يكي از استاد رخصت گرفتند و به دنبال مريدان شيوانا روي آب راه رفتند و به آن سوي رودخانه رسيدند و نوبت استاد تقلبي رسيد. او هم پس از آخرين شاگرد وارد رودخانه شد اما بلافاصله در آب فرو رفت و جريان رودخانه او را با خود برد و شاگردان هر چه تلاش كردند نتوانستند استاد تقلبي را نجات دهند.

يكي از مريدان از شيوانا پرسيد: اگر او تقلبي بود پس چرا درس­ها به درستي منتقل شده بود و شاگردانش توانستند از آب رد شوند؟!

شيوانا پاسخ داد: اصول معرفت مستقل از عارف كار مي­ كند و اين عارف است كه بايد سعي كند تا خودش را به معرفت برساند و دل به معرفت بسپارد. استاد تقلبي گمان مي­ كرد جذابيت درس­هاي شيوانا در خود شيواناست و همين باعث شكستش شد. حال آنكه به خاطر جذابيت مباحث معرفتي است كه شيوانا دلنشين شده است. استادي كه تفاوت اين دو را نمي­ فهمد تقلبي است.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۸:۵۷
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (7)

سگ را با خودم مي برم


شيوانا استاد معرفت با عده­ اي در كارواني همسفر بود. يكي از همسفران او پسر جوان تنومند و قوي هيكلي بود كه با پدر و مادر پيرش سفر مي­ كرد و حرمت آنها را نگاه نمي ­داشت و دائم با صداي بلند و پرخاشگري با آنها صحبت مي­ كرد و به آنها دشنام مي ­داد.  هيچ­ كس هم به خاطر هيكل و بي­ ادبي جوان جرات نصيحت او را نداشت.

در طول سفر آب ذخيره كاروان تمام شد و همه در سايه درختي متوقف شدند تا فكري براي تشنگي و تامين آب كاروان كنند. شيوانا كه طاقتش بيشتر بود و مهارت مسيريابي داشت، تصميم گرفت پاي پياده به آن­ سوي تپه­ اي برود و چشمه­ اي بيابد. به همين خاطر سگي از سگ هاي نگهبان كاروان را انتخاب كرد تا با خود ببرد و  در مسير تنها نباشد.

يكي از كاروانيان گفت: اي استاد معرفت.  پيشنهاد مي­ كنم اين جوان تنومند را با خود ببريد تا در صورت بروز خطر بتواند به شما كمك كند! شيوانا تبسمي كرد و گفت: اين جوان نسبت به كساني كه او را به دنيا آورده­ اند و بزرگ كرده­ اند و به اين تنومندي رسانده ­اند  اينقدر ناسپاس و بي­ ادب است! او چگونه مي تواند هنگام حادثه به من كه با او غريبه ­ام كمك كند!!؟ من ترجيح مي دهم سگ را با خودم ببرم!!؟

شيوانا اين را گفت و به همراه سگ به سمت تپه به راه افتاد. غروب همان روز شيوانا موفق شد چشمه آبي پيدا كند و  و عده­ اي از روستائيان محلي را با مشك­هاي پر از آب نزد  كاروان تشنه و در راه مانده بياورد.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۸:۵۷
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (6)

تنها كار مفيد الان


شيوانا همراه كارواني در راهي مي ­رفت. ظهر به منزلي رسيدند و چون تا منزل بعدي يك روز كامل راه بود، تصميم گرفتند همان­ جا استراحت كنند و سحرگاه روز بعد به سمت منزل بعدي حركت كنند.

وقتي همه مستقر شدند. شيوانا سطل آبي برداشت و به سراغ پله­ هاي شكسته حجره اي رفت و با گلي كه فراهم كرده بود شروع به ترميم پله­ هاي شكسته نمود.

يكي از كاروانيان مات و مبهوت به شيوانا خيره شد و با تعجب گفت: استاد! شما با اين همه علم و معرفت، چرا وقت گرانب هاي خود را به بنايي و بازسازي پله­ هاي شكسته كاروانسرايي بين ­راهي تلف مي­ كنيد. حيف از شما نيست كه استراحت نمي­ كنيد و به اين قبيل كارهاي بي­ ارزش مي ­پردازيد!؟ درثاني كسي به شما بابت انجام اين­كار پول نمي ­دهد. پس چرا زحمت مي­ كشيد و انرژي خود را هدر مي­ دهيد؟

شيوانا بي­ اعتنا به مرد معترض به كار خود ادامه داد. مرد كارواني كه از بي­ اعتنايي شيوانا خشمگين شده بود با صداي بلند در حالي كه شيوانا را مسخره مي ­كرد گفت: استاد بزرگ! همانطور كه كار مي كنيد مي توانيد بگوئيد تفاوت يك آدم نادان و يك سالك معرفت چيست!؟

شيوانا لبخندي زد و گفت: من در خصوص انسان نادان اطلاعات زيادي ندارم! اما يك سالك معرفت كسي است كه در هر لحظه از زندگي­ اش صرف نظر از پولي كه به او مي ­دهند، مفيدترين كاري كه از او برمي­ آيد را انجام دهد.

من از الآن تا غروب كاري براي انجام ندارم. خسته هم نيستم. من اين كار را انجام مي­ دهم چون تنها كار مفيدي است كه الآن مي­ توانم انجام دهم و همين احساس مفيد بودن براي من كفايت مي­ كند.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۸:۵۶
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (5)

فقط براي خودت


روزي پسـري جـوان و پرشـور از شهـري دور نزد شيوانا آمد و به او گفت كه مي­ خواهد در كمترين زمان ممكن درس­ هاي معرفت را بياموزد و به شهر خودش برگردد. شيوانا تبسمي كرد و گفت: براي چه اين قدر عجله داري!؟

پسرك پاسخ داد: مي خواهم چون شما مرد دانايي شوم و انسان­ هاي شهر را دور خود جمع كنم و با تدريس معرفت به آنها به خود ببالم! شيوانا تبسمي كرد و گفت: تو هنوز آمادگي پذيرش درس ها را نداري! برگرد و فعلاً سراغ معرفت نيا! پسرك آزرده خاطر به شهر خود برگشت.

سالها گذشت و پسر جوان به مردي پخته و باتجربه تبديل شد. ده سال بعد او نزد شيوانا بازگشت و بدون اين كه چيزي بگويد مقابل استاد ايستاد!

شيوانا بلافاصله او را شناخت و از او پرسيد: آيا هنوز هم مي ­خواهي معرفت را به خاطر ديگران بياموزي؟!

مرد سرش را پايين انداخت و با شرم گفت: ديگر نظر ديگران برايم مهم نيست. مي­ خواهم معرفت را فقط براي خودم و اصلاح زندگي خودم بياموزم. بگذار ديگران از روي كردار و عمل من به كارآيي و اثربخشي اين تعليمات ايمان آورند.

شيوانا تبسمي كرد و گفت: تو اكنون آمادگي پذيرش تمام درس­ هاي معرفت را داري. تو استاد بزرگي خواهي شد! چرا كه ابتدا مي­ خواهي معرفت را با تمام وجود در زندگي خودت تجربه كني و آن را در وجود خودت عينيت بخشي و از همه مهم­تر نظر ديگران در اين ميان برايت پشيزي نمي­ ارزد!


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۸:۵۵
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (4)

دندانهاي سفيد


يكي از دوستان شيوانا دو دختر جوان داشت كه از زيبايي بهره چنداني نبرده بودند. دوست شيوانا روزي دخترانش را نزد او فرستاد و به شيوانا گفت كه مي­ ترسد دخترانش به خاطر معمولي بودن تا آخر عمر مجرد بمانند و كسي سراغشان نيايد. به همين خاطر از شيوانا خواست تا دخترانش را نصيحتي كند شايد با عمل كردن به نصايح شيوانا دختران بتوانند مرد مناسبي براي زندگي خود پيدا كنند.

شيوانا متوجه شد كه با وجودي كه چهره هر دو دختر عادي و معمولي است اما يكي از آن ها دندان هايي بسيار تميز و سفيد و مرتب دارد. به همين خاطر تبسمي كرد و خطاب به دختر ديگر گفت: تو هم سعي كن مثل خواهرت مواظب دندان­ها و نظافت همين بدني كه داري باشي، نگران نباشيد حتما كسي سراغتان مي ­آيد.

چند ماه بعد دو خواستگار كه هر دو برادر بودند براي دختران پيدا شد و شيوانا براي مراسم عروسي دعوت شد. در طول مراسم دوست شيوانا از او پرسيد: آخر دندان­ هاي سفيد كه دليل تمايل يك شخص براي همسر گزيني نمي ­شود؟

شيوانا سري تكان داد و گفت: بيا از خود دامادها بپرسيم! سپس به سراغ دامادها رفتند و دليل واقعي تمايل آنها براي ازدواج با اين دو دختر را پرسيدند.

يكي از آنها گفت: امثال اين دختران در اين منطقه زياد بود، اما دندان­ هاي سفيد و تميز و مرتب آنها حكايت از نوعي وسواس و حساسيت و جديت و پافشاري در حفظ چيزي با ارزش و رعايت كردن صدها قاعده براي محافظت از بخشي اساسي از بدن يعني دندان دارد.

خوب وقتي كسي بتواند در يك بخش زندگي ­اش تمام قواعد بازي درست را بداند مي ­تواند با آگاهي اين قواعد را در بخش­ هاي ديگر زندگي ­اش هم به كار گيرد. دندان­ هاي سفيد فقط شاهدي بودند بر اين كه نوعروسان ما قواعد زندگي درست را بلدند. همين براي ما كفايت مي­ كرد.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۸:۵۵
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (3)

ترازوي كائنات


مردي بسيار ثروتمند كه از نزديكان امپراطور بود و در سرزمين مجاور ثروت كلاني داشت، از محبت و عشقي كه رعايا و نزديكانش نسبت به شيوانا داشتند به شدت آزرده بود. به همين خاطر روزي با خشم نزد شيوانا آمد و با لحن توهين آميزي خطاب به شيوانا گفت: آهاي پير معرفت! من با خودم يكي از رعيت­ هايم را آورده­ ام و مقابل تو به او شلاق مي ­زنم. به من نشان بده تو چگونه آن را تلافي مي كني.

شيوانا سر بلند كرد و نيم نگاهي به رعيت انداخت و سنگي از روي زمين برداشت و آن را در يك كفه ترازوي مقابل خود گذاشت. كفه ترازو پائين رفت و كفه ديگر بالا آمد.

مرد ثروتمند شلاقي محكم بر پاي رعيت وارد ساخت. فرياد رعيت شلاق خورده به آسمان رفت. هيچ كس جرات اعتراض به فاميل امپراطور را نداشت و در نتيجه همه ساكت ماندند. مرد ثروتمند كه سكوت جمع را ديد لبخندي زد و گفت: پس قبول داري كه همه درس­هاي تو بيهوده و بي­ارزش است!

هنوز سخنان مرد به پايان نرسيده بود كه فريادي از بين همراهان مرد ثروتمند برخاست. پسر مرد ثروتمند همان لحظه به خاطر رم كردن اسبش به زمين سقوط كرده بود و پاي راستش شكسته بود. مرد ثروتمند سراسيمه به سوي پسرش رفت و او را در آغوش گرفت و از همراهان خواست تا سريعاً به سراغ طبيب بروند.

در فاصله زماني رسيدن طبيب، مرد ثروتمند به سوي شيوانا نيم نگاهي انداخت و با كمال حيرت ديد كه رعيت شلاق خورده لنگ لنگان خودش را به ترازوي شيوانا رساند و سنگي از روي زمين برداشت و در كفه ديگر ترازو انداخت. اكنون كفه پائين آمده، بالا رفت و كفه ديگر به سمت زمين آمد.

مي گويند آن مرد ثروتمند ديگر به مدرسه شيوانا قدم نگذاشت.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۸:۵۴
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (2)

اول ماموريت بعدا معرفت


روزي شيوانا براي جمعي از شاگردانش درس مي ­گفت. مردي با تكبر وارد مجلس درس شد و خطاب به شيوانا گفت كه او يكي از مامورين عالي رتبه امپراتور است و آمده است تا از بيانات استاد بزرگ معرفت درس بگيرد.

شيوانا با تبسم پرسيد: جناب امپراتور شما را به چه شغلي در اين منطقه گمارده اند؟

مامور امپراتور گفت: ماموريت من ساخت جاده و بازسازي و اصلاح جاده­ هاي منتهي اصلي و فرعي اين سرزمين است.

لبخند شيوانا محو شد و با خشم بر سر مامور فرياد زد: تو كه از سوي امپراتور مامور شده ­اي تا جاده ها را اصلاح كني، به چه جراتي در اين كلاس حضور يافته­ اي؟ هيچ مي­ داني كه چقدر گاري به خاطر چاله­ هاي ترميم نشده در سطح معابر چرخ هايشان شكسته و چقدر اسب و قاطر به خاطر سنگها و موانع پراكنده در سطح جاده دست و پا شكسته شده­ اند؟

آيا از جاده دهكده عبور كردي و مشكلات آن را در هنگام بارندگي و حتي در مواقع عادي نديدي!؟ تو اين وظيفه سنگين نگهداري و بازسازي جاده­ ها را از امپراتور پذيرفتي و آن را به خوبي انجام نداده­ اي و بعد آرام و با غرور به كلاس من آمده ­اي تا درس معرفت بگيري!؟

شرط اول كسب معرفت اين است كه ماموريت نهاده شده بر دوش خودت را به نحو احسن انجام دهي. دفعه بعد كه خواستي به اين كلاس بيايي، يا ماموريتت را به فرد صلاحيت­دار ديگري محول كن و يا اينكه آن را به درستي انجام بده و بعد از پايان كار به سراغ معرفت بيا. شايستگي در انجام امور زندگي به نحو احسن شرط اساسي پذيرفته شدن در كلاس­ هاي معرفت شيوانا است.

مي­ گويند از آن به بعد جاده­ ها و معابر منتهي به دهكده شيوانا در سراسر سرزمين بهترين بودند. شيوانا هر وقت در اين جاده قدم مي ­گذاشت با لبخند مي­ گفت: اين مامور جاده­ ها زرنگ­­ترين شاگرد غير حضوري كلاس معرفت است.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۸:۵۳
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (1)

به خاطر هيچ شيوانايي


روزي شيوانا پيرمعرفت را به يك مجلس عروسي دعوت كردند. جوانان شادي مي­ كردند و كودكان از شوق در جنب و جوش بودند. عروس و داماد نيز از خوشحالي در پوست خود نمي­ گنجيدند.

ناگهان پيرمردي سنگين احوال از ميان جمع برخاست و خطاب به جوانان فرياد زد كه: مگر نمي ­بينيد شيوانا اينجا نشسته است؟! كمي حرمت بصيرت و معرفت استاد را نگه داريد و اينقدر بي­ پروا شوق و شادي خود را نشان ندهيد.

ناگهان جمعيت ساكت شدند و مات و مبهوت ماندند كه چه كنند!؟ از سويي شيوانا را دوست داشتند و حضور او را در مجلس خود بركت آفرين مي­ دانستند و از سوي ديگر نمي­ توانستند شور و شوق خود را در مجلس عروسي پنهان كنند!

سكوتي آزار دهنده دقايقي بر مجلس حاكم شد. پيرمردان از اين سكوت راضي شدند و به سوي استاد برگشتند و از او خواستند تا با بيان جمله­ اي جوانان بازيگوش مجلس را اندرز دهد!

شيوانا از جا برخاست، دستانش را به سوي زوج جوان دراز كرد و گفت: شيوانا اگر به جاي شما بود دهها بار بيشتر فرياد شوق مي­ كشيد و اگر هم­سن و سال شما بود از اين اتفاق ميمون و مبارك هزاران برابر بيشتر از شما شادي مي­ كرد.

به خاطر اين شيوانايي كه از جواني فاصله گرفته است و به حرمت معرفت و بصيرتي كه در او جستجو مي­ كنيد، هرگز اجازه ندهيد احساس شادي و شادماني و شوريدگي دروني شما به خاطر حضور هيچ شيوانايي سركوب شود!

شادي كنيد و زيباترين اتفاق جواني يعني زوج شدن دو جوان تنها را قدر بدانيد كه امشب ما اينجا به خاطر شيوانا جمع نشده ايم تا به خاطر او سكوت كنيم.

مي­ گويند آن شب پيرمردان مجلس نيز همپاي جوانان شادي كردند.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۸:۵۳
نظرات (0)
،
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۱۸۱ ][ ۱۸۲ ][ ۱۸۳ ][ ۱۸۴ ][ ۱۸۵ ][ ۱۸۶ ][ ۱۸۷ ][ ۱۸۸ ][ ۱۸۹ ][ ۱۹۰ ][ ۱۹۱ ][ ۱۹۲ ][ ۱۹۳ ][ ۱۹۴ ][ ۱۹۵ ][ ۱۹۶ ][ ۱۹۷ ][ ۱۹۸ ][ ۱۹۹ ][ ۲۰۰ ][ ۲۰۱ ][ ۲۰۲ ][ ۲۰۳ ][ ۲۰۴ ][ ۲۰۵ ][ ۲۰۶ ][ ۲۰۷ ][ ۲۰۸ ]
خرید بک لینک behtarinbacklink.com - پسورد نود 32 - اوکلی لایسنس رایگان نود 32 -
سایت enfejar
بهترین سایت پیش بینی فوتبال
سایت betball90
انفجار آنلاین
جت بت ۹۰
betorward
وان ایکس بت
جت بت
betforward
river poker
emperor poker
بکس بت
بت تایم 90 وی آی پی
وان ایکس بت
همیار نود 32 - بهترین سئو