چيزهايي كه نگفتم
چيزهايي كه نگفتم
وقتي چمدانش را به قصد رفتن بست،
نگفتم :(عزيزم ، اين كار را نكن .)
نگفتم :(برگرد و يك بار ديگر به من فرصت بده .)
وقتي پرسيد دوستش دارم يا نه ،
رويم را برگرداندم.
حالا او رفته ، و من
تمام چيزهايي را كه نگفتم ، مي شنوم.
نگفتم :( عزيزم متاسفم ، چون من هم مقّصر بودم.)
نگفتم :(اختلاف ها را كنار بگذاريم ، چون تمام آنچه مي خواهيم عشق و وفاداري و مهلت است.)
گفتم :(اگر راهت را انتخاب كرده اي ، من آن را سد نخواهم كرد.)
حالا او رفته ، و من تمام چيزهايي را كه نگفتم ، مي شنوم.
او را در آغوش نگرفتم و اشك هايش را پاك نكردم .
نگفتم :( اگر تو نباشي زندگي ام بي معني خواهد بود.)
فكر مي كردم از تمامي آن بازي ها خلاص خواهم شد.
اما حالا ، تنها كاري كه مي كنم گوش دادن به چيزهايي است كه نگفتم.
نگفتم :(باراني ات را درآر... قهوه درست مي كنم و با هم حرف مي زنيم.)
نگفتم :(جاده بيرون خانه طولاني و خلوت و بي انتهاست.)
گفتم :(خدانگهدار ، موفق باشي ، خدا به همراهت .) او رفت
و مرا تنها گذاشت
تا با تمام چيزهايي كه نگفتم ، زندگي كنم.
(سيلور استاين)
ميان خواب و بيداري
ميان خواب و بيداري
در شهري كه به دنيا آمدم زن و دختري بودند كه عادت داشتند در خواب راه بروند!
در يكي از شبهاي تابستان آرام و زيبا، مادر و دختر طبق عادت هميشگي شان در خواب راه رفتند و در باغ مه گرفته شان به هم رسيدند.
مادر به دخترش گفت: هلاك شود آن دشمن بدخوي من! تو جواني مرا تباه كردي تا زندگي خود را بر ويرانه هاي زندگاني ام آباد كني. اي كاش مي توانستم تو را به قتل برسانم!
دختر پاسخش داد و گفت: اي زن نفرين شده و پست و خودخواه! اي كسي كه سدِّ راه آزادي من شده اي! اي كسي كه دوست مي دارد زندگي ام را انعكاس زندگي فرسوده خود كند! آيا شايسته هلاك نيستي؟
در همين اثنا بود كه خروس بانگ زد و هر دو در حالي كه در باغ راه مي رفتند از خواب بيدار شدند.
لذا مادر با مهرباني گفت: اين تو هستي اي كبوتر من!
دخترش با صداي شيرين پاسخ داد و گفت: آري! من هستم اي مادر مهربانم!
(جبران خليل جبران)
خدايا ! شكر!
ُفرشته بيكار
روزي مردي خواب عجيبي ديد، او ديد كه پيش فرشتههاست و به كارهاي آن ها نگاه ميكند، هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تند تند نامههايي را كه توسط پيكها از زمين ميرسند، باز ميكنند، و آن ها را داخل جعبه ميگذارند. مرد از فرشتهاي پرسيد، شما چكار ميكنيد؟!
فرشته در حالي كه داشت نامهاي را باز ميكرد، گفت:
اين جا بخش دريافت است وما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل ميگيريم.
مرد كمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت ميگذارند و آن ها را توسط پيكهايي به زمين ميفرستند.
مرد پرسيد: شماها چكار ميكنيد؟! يكي از فرشتگان با عجله گفت:
اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمتهاي خداوندي را براي بندگان ميفرستيم.
مرد كمي جلوتر رفت و ديد يك فرشتهاي بيكار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد:
شما چرا بيكاريد؟!
فرشته جواب داد:
اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده ، بايد جواب بفرستند، ولي فقط عده بسيار كمي جواب ميدهند.
مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه ميتوانند جواب بفرستند؟! فرشته پاسخ داد:
بسيار ساده فقط كافي است بگويند *خدايا شكر !"
تفاوت هاي من و رئيسم
عنوان: تفاوتهاي من و رئيسم
وقتي من يك كاري را دير تمام ميكنم، من كند هستم.
وقتي رئيسم كار را طول دهد، او دقيق و كامل است.
وقتي من كاري را انجام ندهم، من تنبل هستم.
وقتي رئيسم كاري را انجام ندهد، او مشغول است.
وقتي كاري را بدون اينكه از من خواسته شود انجام دهم، من قصد دارم خودم را زرنگ
جلوه دهم.
وقتي رئيسم اين كار را كند، او ابتكار عمل به خرج داده است.
وقتي من سعي در جلب رضايت رئيسم داشته باشم، من چاپلوسم.
وقتي رئيسم، رئيسش را راضي نگاه دارد، او همكاري ميكند.
وقتي من اشتباهي كنم، من نادان هستم.
وقتي رئيسم اشتباه كند، او مانند ديگران يك انسان است.
وقتي من در محل كارم نباشم، من در گشتزدن هستم.
وقتي رئيسم در دفترش نباشد، او مشغول انجام امور سازمان است.
وقتي يك روز مرخصي استعلاجي داشته باشم، من هميشه مريض هستم.
وقتي رئيسم در مرخصي استعلاجي باشد، او حتماً خيلي بيمار است.
وقتي من مرخصي بخواهم، بايد يك جلسه دليل و توجيه بياورم.
وقتي رئيسم به مرخصي برود، بايد ميرفت چون خيلي كار كرده است.
وقتي من كار خوبي انجام ميدهم، رئيسم هرگز به خاطر نميآورد.
وقتي من كار اشتباهي انجام دهم، رئيسم هرگز فراموش نميكند.
زن در سخن بزرگان
جملات بزرگان در مورد زنان1- يك زن چيزي جز شوهرش نمي خواهد ولي وقتي كه به او رسيد همه چيز ميخواهد.«؟!»
2- زنان به خوبي مردان ميتوانند اسرار را حفظ كنند ولي به يكديگر ميگويند تا در حفظ آن شريك باشند.«فئودور داستايوفسكي»
3- زنها مثل ماهي هستند. بدست آوردن آنها آسان و نگهداشتن آنها مشكل است.«ولتر»
4- زن اگر موافق باشد رحمت الهي است والا بلاي آسماني.«روشني»
5- حرف زدن زياد خانمها اعجاز و گوش كردن مردان كرامت است.«؟!»
6- اختلاف زن و مرد در اين است كه مردان هميشه آينده را مينگرنند و زنان گذشته را بخاطر ميآورند.«؟!»
7- زن مخلوقي است كه عميقتر ميبيند و مرد مخلوقي است كه دورتر را ميبيند. عالم براي مرد يك قلب است و قلب براي زن عالمي است.«گرابه»
8- زنهايي كه سر پيري مقدس و مؤمن ميشوند چيزي را به خدا تقديم مي كنند كه از بخشيدن آن به شيطان شرم دارند.«؟!»
9- زبان زن به منزله شمشير اوست. هميشه آن را بكار ميبرند تا زنگ نزند.«؟!»
10- چنين است طبيعت زن: دوستت ندارد تا دوستش داري و چو دوستش نداري دوستت دارد.«ميگوئل بوفلر»
11- شاهراه موفقيت پر است از زنهايي كه شوهران خويش را به پيش ميبرند.«توماس دوار»
12- زنها پنجاه برابر بيشتر به ازدواج اهميت ميدهند تا به منصب وزارت.«؟!»
13- زن گردنبند است. دقت كن چه چيزي را به گردن ميآويزي.«امام جعفر صاذق»
14- مردان آفريننده كارهاي بزرگند و زنان بوجود آورنده مردان«رومن رولان».
15-به قول قديميها : زن بلاست ولي هيچ خونهاي بي بلا نباشه.«قديميها»
16- زنها هرگز نميگويند ترا دوست دارم ولي وقتي از تو پرسيدند مرا دوست داري بدان كه درون آنها جاي گرفتهاي.«لارو شفوكو»
17- من زني را كه از خانه براي شكايت از شوهرش بيرون ميآيد دشمن دانم.«حضرت محمد (ص)»
18- آسياب و ساعت و زن هميشه نيازمند تعمير هستند.«پروربس»
19- نه گفتن زن به معني پاسخ منفي نيست.«اس – پي – سيدني»
20- زنان اميال خود را بهتر از مردان پنهان ميكنند. اما مردان بهتر از زنان اميال خود را كنترل ميكنند.«ريچارد استل»
عشق ابدي
پيرمردي صبح زود از خانهاش خارج شد. در راه با يك ماشين تصادف كرد و آسيب ديد. عابراني كه رد ميشدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان كردند سپس به او گفتند: بايد ازتو عكسبرداري شود تا جايي از بدنت آسيب نديده باشد. پيرمرد غمگين شد و گفت عجله دارد و نيازي به عكسبرداري نيست. پرستاران از او دليلش را پرسيدند.
پيرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا ميروم و صبحانه را با او ميخورم. نميخواهم دير شود!
پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر ميدهيم. پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نميشناسد! پرستار با حيرت گفت: وقتي كه نمي داند شما چه كسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او ميرويد؟ پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: اما من كه ميدانم او چه كسي است...!
خواستگاري
سر جلسه خواستگاري... بعد از نيم ساعت سكوت!
مادر داماد: ببخشين، كبريت دارين؟
خانواده عروس: كبريت؟! كبريت براي چي؟!
مادر داماد: والا پسرم مي خواست سيگار بكشه...
خانواده عروس: پس داماد سيگاريه...؟!
مادر داماد: سيگاري كه نه... والا مشروب خورده، بعد از مشروب سيگار ميچسبه...
خانواده عروس: پس الكلي هم هست...؟!
مادر داماد: الكلي كه نه... والا قمار بازي كرد، باخت! ما هم مشروب داديم بهش كه يادش بره...
خانواده عروس: پس قمارم بازي ميكنه...؟!
مادر داماد: آره... دوستاش توي زندان بهش ياد دادن...
خانواده عروس: پس زندانم بوده...؟!
مادر داماد: زندان كه نه... والا معتاد بوده، گرفتنش يه كمي بازداشتش كردن...
خانواده عروس: پس معتادم بوده...؟!
مادر داماد: آره... معتاد بود، بعد زنش لوش داد...
خانواده عروس: زنش؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
نتيجه: هميشه موقع خواستگاري رفتن كبريت همراهتون داشته باشين
روش مثبت
پدر: دوست دارم با دختري به انتخاب من ازدواج كني
پسر: نه! من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب كنم
پدر: اما دختر مورد نظر من، دختر «بيل گيتس» است
پسر: آهان اگر اينطوريه، قبول است
پدر به نزد بيل گيتس مي رود و مي گويد:
پدر: براي دخترت شوهري سراغ دارم
بيل گيتس: اما براي دختر من هنوز خيلي زود است كه ازدواج كند
پدر: اما اين مرد جوان، قائم مقام «مديرعامل بانك جهاني» است
بيل گيتس: اوه، كه اينطور! در اين صورت قبول است
بالاخره پدر به ديدار مديرعامل بانك جهاني مي رود
پدر: مرد جواني براي سمت قائم مقام مديرعامل سراغ دارم
مديرعامل: اما من به اندازه كافي معاون دارم!
پدر: اما اين مرد جوان داماد «بيل گيتس» است!
مديرعامل: اوه، اگر اينطور است، باشد
و معامله به اين ترتيب انجام مي شود
نتيجه اخلاقي: حتي اگر چيزي نداشته باشيد باز هم مي توانيد چيزهايي بدست آوريد. اما بايد روش مثبتي را برگزينيد.
عشق چقدر بزرگ است!
خوشبختي، پولداري، عشق، دانايي، صبر، غم، ترس، شهوت و...... هركدام از اين احساسها به روش خود
مي زيستند . تا اينكه يه روز " دانايي " به همه گفت : هرچه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي
آب جزيره را فرا خواهد گرفت و اگر بمانيد غرق خواهيد شد .
تمام احساسها با دسپاچگي قايقهاي خود را از انبار خونه شان بيرون آوردند و تعميرش كردند وپس از عايق كاري و اصلاح پاروها ، آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند روز حادثه كه رسيد همه چيز از
يك طوفان شروع شد وهوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدند و پارو زنان جزيره را ترك كردند .
در اين ميان " عشق " هم سوار بر قايقش بود . اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد
كه همگي به كنار ساحل آمده بودند و "وحشت " را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود .
" عشق " سريعا ً برگشت وقايقش را به همه حيوانات و " وحشت " زنداني شده توسط آنها سپرد .
آنها همگي سوار شدند و ديگر جايي براي " عشق " نماند . قايق رفت و " عشق " تنهادر جزيره ماند . جزيره لحظه به لحظه بيشتر در آب فرو مي رفت و " عشق " تا زير گردن در آب فرو رفته بود اما او نمي ترسيد زيرا " ترس " جزيره را ترك كرده بود او نياز به كمك داشت فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست اول كسي جوابش نداد .
در همان نزديكيها قايق دوستش " پولداري " را ديد و از او خواست تا به او كمك كند . " پولداري "گفت :متأسفم قايق من پر از پول وشمش و طلاست و جاي خالي ندارد ......
" عشق " رو به سوي قايق " غرور " كرد و از او كمك خواست .او گفت : هرگز توخيسي ومراخيس ميكني ....
" عشق " رو به سوي " غم " كرد و از او كمك خواست ." غم " گفت : من آنقدر غمگينم كه يكي بايد بيايد و خودم را نجات دهد .........
در اين بين " خوشگذراني " و " بيكاري " از كنار " عشق " گذشتند ولي " عشق "هرگز از آنها كمك نخواست .
از دور " شهوت " را ديد از او خواست تا نجاتش دهد " شهوت " پاسخ داد : هرگز برو به درك ، سالها منتظر اين لحظه بودم كه بميري حالا نجاتت دهم !!!........
" عشق " كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خدا كرد و از او كمك خواست.ناگهان صدايي از دور به گوشش رسيد كه نگران نباش من دارم ميام به كمكت ......
و" عشق " بيهوش شد ........
وقتي به هوش آمد خود را در جزيره دانايي يافت . دريا آرام شده بود و جزيره از زير آب بيرون آمده بود زيرا امتحان نيت قلبي احساسها به پايان رسيده بود .......
" دانايي " رو به " عشق " كرد و گفت من شجاعتش را نداشتم كه به سمت تو بيايم" شجاعت " هم كه قايقش از من دور مانده بود نمي توانست براي نجات تو راهي پيدا كند .
" عشق " گفت : پس آن صدا كي بود كه گفت : براي نجات من خواهد آمد ." دانايي " گفت : او زمان بود .
" عشق " با تعجب گفت : زمان ؟
" دانايي " لبخند زد و گفت : بله " زمان ".
چون اين فقط زمان است كه لياقتش را دارد تا بفهمد كه ...................
عشق چقدر بزرگ است !
