رمان كاش يك زن نبودم قسمت 5

ساعتها در تنهايي اون جاده گريه كردم . به حال خودمبه كار بچگانه اي كه انجام داده بودم و به خدا كلي گله و شكايت كردم و از خدا كمك خواستم
ديگه هيچ چيز نداشتم نه پول نه لباس نه شناسنامه

درمانده بودم و نميدونستم بايد چيكار كنم خسته و نالان با قامتي شكسته به را ه افتادم تا به يك آبادي برسم يك ساعت تمام راه رفتم تا به يك رستوران ميان راه رسيدم . توي جيبهامو گشتم تا شايد پولي يا كارت تلفني پيدا كنم ولي فقط يك چيز در جيبم بود شماره تلفن سيامك . همون صندوقدار رستوران كه براي ناهار رفته بودم اونجا ، و اون تنها كسي بود كه توي اين شهر غريب مي شناختم
خودمو به رستوران رسوندم و گفتم : آقا ميشه يك تلفن بزنم
مغازه دار كه حال نذار منو ديد گفت :خانم شما حالتون خوب نيست بذاريد كمكتون كنم . و ميخواست بازوي منو بگيره كه با فرياد اونو پس زدم و گفتم : نه فقط بذاريد يك تماس بگيرم
تلفنو بهم نشون داد در حاليكه خيلي كنجكاو شده بود ببينه چه بر سر من اومده
شماره سيامك و گرفتم سيامك خيلي خوشحال شد ازش خواهش كردم كه بياد دنبالم
بعد از حدود نيم ساعت سيامك خودشو هراسان به رستوران رسوند
گفت :سلام كيانا چت شده چرا اينقدر خاكي و بهم ريخته اي ؟ چرا پيشونيت زخم شده ؟چه اتفاقي برات افتاده ؟مگه جردن نرفتي پس چطوري سر از اينجا در اوردي ؟تصادف كردي؟
در حاليكه تمام بدنم درد ميكرد با بغض گفتم :سيامك من اينجا به غير از تو هيچكس و ندارم تو رو خداكمكم كن
سيامك كمكم كرد تا تونستم خودمو به ماشين برسونم وقتي توي ماشين نشستم سيامك نگاهي به من كرد
گفت : خوب ، برام تعريف كن چه بر سرت اومده
و بغض من تركيد وبلند بلند شروع كردم به گريه كردن
سيامك اشكامو پاك كرد و گفت :خيلي خوب نمي خواد حالا چيزي بگي بعدا برام تعريف كن
ومن با لحن منقطع گفتم : سيامك چمدانم . پولهام و لباسهامو دزديدن
سيامك منو به آرامش دعوت كرد و من همچنان تمام تنم مي لرزيد و گريه ميكردم در تمام طول مسير بين من و سيامك حرفي ردوبدل نشد و من در ماشين به خواب رفتم .
وقتي بيدار شدم دم در يك درمانگاه بوديم به اتفاق به درمانگاه رفتيم و زخم پيشانيمو بخيه زدن و يك سرم بهم وصل كردند و من دوباره به خواب رفتم ، خوابي كه مثل كابوس بود
وقتي چشمامو باز كردم ساعتها گذشته بود و سيامك بالاي سرم بود :كيانا جان حالت بهتر شده؟من خيلي نگرانت شدم اينجا كسي رو داري كه شمارشو بدي به من باهاش تماس بگيرم بياد دنبالت ؟
گفتم :من اسمم و بهت دروغ گفتم اسمم ماراله من اينجا هيچكس و ندارم يعني هيچ كجاي اين كره خاكي هيچكس و ندارم
و پتورو كشيدم روي سرم و زار زار گريه كردم
سيامك خيلي گيج شده بودم انگار با خودش و وجدانش حسابي درگير شده بود . اون باورش نشده بود كه من هيچكس و نداشته باشم هرچي ازم مي پرسيد چه اتفاقي برات افتاده فقط ميگفتم تصادف كردم و همه چيزمو ازم دزدين
از درمانگاه كه بيرون اومديم ملتمسانه بازوي سيامك و گرفتم و گفتم :تو چرا باورت نميشه من تصادف كردم وقتي روي زمين افتادم راننده بجاي كمك چمدان و پولهامو دزديد و رفت
سيامك مكثي كرد و گفت :باشه قبول حالا با هم ميريم پيش پليس نشوني هاي راننده رو ميديم شايد تونستن پيداش كنن
خيلي پرخاشگرانه گفتم :" :نه من چهرش يادم نمياد من باتو هيچ جا نميام اگرم ميخواي اينكارو بكني منو تنها بذار و برو تا با درد خودم بميرم ولي اونوقت مي فهمم تو بويي از انسانيت و مردانگي نبردي كه يه دختر بدبختو تو كوچه مي زاري و ميري
سيامك انگار كمي نرم شده بود كه گفت :" چرا دلخور ميشي عزيزم من ميخواستم كمكت كرده باشم
نميدونستم بايد به سيامك چي بگم ولي ميدونستم اگر به كلانتري ميرفتم حتما مي فهميدن كه من از خانه فرار كردم و مجبور بودم دوباره برگردم پيش خانوادم ولي با چه رويي .. ولي از طرفي نه پولي داشتم و نه مكاني كه لااقل شب بتونم اونجا بمونم . پشت هم داشتم بد مياوردم ومن هيچ وقت به اين چيزا فكر نكرده بودم
من در فكر بودم كه سيامك دم يك پاساژ شيك پارك كرد و گفت : "چند لحظه اينجا منتظر بمون من يه كار كوچولو اينجا دارم زود برميگردم
ومن به علامت تاييد سرمو با بي حالي تكان دادم
از تمام مردها مي ترسيدم نميدونستم بايد به چه كسي اعتماد كنم و به چه كسي اعتماد نكنم از حرفها و لحن كلامشون بيزار شده بودم وقتي به ياد بهراد مي افتادم و اون راننده تاكسي كه چه بر سر من آوردن بند بند وجودم آتيش مي گرفت
سيامك هم حتما يكي مثل اونهاي ديگه بود
بالاخره تصميم و گرفتم در ماشينو باز كردم كه پياده بشم و سيامك و ترك كنم
هنوز چند قدمي نرفته بودم كه صدايي از پشت سرم گفت :خانمي ببخش انگار خيلي معطلت كردم ولي ارزش اين انتظار و داشت ،ديدم لباسات پاره شده رفتم برات مانتو و روسري و يك ذره خرت وپرت برات خريدم ......
و با لحن شيطنت باري گفت :" مارال خانم هنوزم به نظرت من نامردم ؟بيا جلو ببين ازشون خوشت مياد /
باشك و ترديد چيزهايي كه سيامك برام خريده بودو نگاه كردم فوق العاده شيك و باسليقه انتخاب شده بود به عمرم همچين مانتوي شيك نداشتم ولي غرورم بهم اجازه نميداد قبول كنم حتما سيامك دلش بحال من سوخته بود
گفتم : " نه ممنونم من به اينها احتياجي ندارم لازم نيست شما هم براي من فردين بازي در بيارين
سيامك با دلخوري گفت :" اينها هديه آشنايي من و تو ، چه اشكالي داره ؟همه لباسات پاره شده بود بايد اون لباسهارو ديگه بندازي دور قابل استفاده نيستند
گفتم :" ولي اينها خيلي بايد گرون باشن من نميتونم قبول كنم ، من نميتونم به تو پولي بدم بابتشون
با لبخند گفت :"گفتم هديه است بابت هديه هم كه از كسي پول نميگيرن
با خشم و غضب گفتم :"نه من يا قبول نميكنم يا پولشو بهت ميدم من گدا نيستم كه دلت بخواد برام بسوزه
سيامك ديگه از كل كل كردن با من كلافه شده بود گفت:" من منظور بدي نداشتم قبول برو سر كار پولشونو بهم بده ولي بيا اينهارو بگير كه حسابي از كتو كول افتادم
هديه ها رو قبول كردم ولي در دلم احساس شادي زيادي ميكردم يك تشكر زير لفظي كردم و دوباره سوار ماشين شديم
در بين راه سيامك دوباره پرسيد :" مارال تو واقعا كسي رو نداري ؟
گفتم :" راستشوبخواي خانوادم توي زلزله همشون كشته شدن فقط من موندم
سيامك با لحن بسيار ناراحتي گفت :" واقعا متاسفم نمي خواستم ناراحتت كنم ، پس چرا به دروغ به من گفتي كه خانوادت خارج هستن و تو از خارج اومدي ؟
گفتم :" من تورو خوب نميشناختم و دوست نداشتم اسرار زندگيمو به هر كسي بگم
سيامك پرسيد :" پس اينجا حتما كسي رو داري كه اينجا اومدي ؟
دروغهامو پشت سر هم رديف ميكردم و ميگفتم خيلي زيركانه و ماهرانه احساس ميكردم پا به دنيايي گذاشتم كه براي اينكه بتونم با اطرافيانم كنار بيام مجبورم خود واقعيم نباشم براي اينكه ديگران منو قبول كنن بايد هويت اصليمو پشت دروغهام پنهان كنم و از اينكه ميتونستم با دروغهام سيامكو رام كنم لذت ميبردم ميدونستم كه براي اينكار بايد از حربه هاي زنانه هم كمي استفاده كنم . من كه ديگه چيزي براي باختن نداشتم
دستان سيامكو در دست گرفتم و ملتمسانه گفتم :" سيامك كمكم كن من از همه مردها بدم ميامد ولي تو جوانمردترين مردي هستي كه من تا حالا ديدم سيامك جان تو تنها كسي هستي كه فكر ميكنم ميتونم حرفامو بهش بزنم و قابل اعتماده
سيامك دستامو به گرمي فشرد و با لبخند مهرباني گفت :"روي من حساب كن نميزارم هيچكس آسيبي به تو برسونه ولي تو هم بايد با من صادق باشي
من يك آپارتمان كوچيك دارم براي خودم كه هر وقت ميخوام تنها باشم يا دلم ميگيره ميرم اونجا تو ميتوني يه مدت اونجا باشي
از اينكه ميديدم سيامك چه دلسوزانه حرفهاي منو باور ميكنه و از اينكه تونسته بودم براي خودم جا و مكان پيدا كنم خيلي خوشحال بودم
سيامك دوباره پرسيد :نگفتي تو تهران فاميل و اشنايي نداري ؟
گفتم :" من اينجا يك عمو دارم ولي عمو و زن عموم خيلي منو اذيت ميكردن اينقدر آزارم دادن كه مجبور شدم از خانه شون فرار كنم
سيامك با شدت ترمز كرد و فرياد زد : فرار ؟تو فرار كردي ؟يعني تو دختر فراري هستي ؟
همه چيز داشت بهم مي ريخت نبايد اينقدر تند ميرفتم از گفته خودم پشيمون شده بودم ولي حرفي بود كه ديگه زده شده بود
در ماشينو به تندي باز كردم و فرياد زدم :"تو داري زود قضاوت ميكني من بهت اجازه نميدم كه اينطوري با من صحبت كني تو فكر كردي من كي هستم ؟كاش پدر و مادرم زنده بودن تا من اينهمه خفت و خواريرو تحمل نميكردم / من از عموي نامردم متنفرم من نمي خوام به خانه اون لعنتي برگردم
سيامك مچ دستمو خيلي محكم گرفت و گفت : تو به من دروغ گفتي بنشين تو ماشين مي رسونمت در خونه عموت هر چي باشه اون فاميلتونه
توي بد مخمصه اي گير كرده بودم ديگه نمي خواستم سرنوشت ديشب شبهاي ديگه هم برام تكرار بشهدوست داشتم مثل دخترهاي ديگه تهروني زندگي كنم احساس كمبود محبت شديدي ميكردم
سيامك با لباس خريدنش و با پيشنهاد آپارتمانش و داشتن ماشين شيك و رستوران بهم ثابت كرده بود كه پامو بد جايي نذاشتم و بايد هر طوري شده حتي از روي ترحم اونو براي خودم حفظ ميكردم چون بهش احتياج داشتم
انگار شرايط جديدم از من يك مارال جديد ساخته بود با شخصيت جديد اون مارال ساده و صادق كه وقتي يك دروغ ميگفت تمام طول شب استغفار ميگفت ديگه مرده بود من اون سادگي رو تو هم.ون اتوبوسي كه باهاش تهران اومدم همراه چادرم جا گذاشته بودم
به سيامك گفتم :" من حرف اخرم رو ميزنم اونوقت خودت تصميم بگير .از وقتي بچه بودم همه به من توجه ميكردن حتي مردهاي فاميل بخاطر زيبايي كه داشتم و زنها در عوض با من لج بودن چون فكر ميكردن من باعث ميشم شوهراشون زل بزنن به من . ولي خانوادم يك تكيه گاه بودن براي من كه هميشه حافظم بودن
تا اينكه اون اتفاق وحشتناك افتاد و زلزله همه رو از من گرفت عموم با روي باز اومد شهرمون و منو با خودش اورد تهران اما زن عموم از من متنفر بود چون ميديد عمو بينهايت به من توجه ميكنه و مرتب منوكتك ميزد و جلوي همه خوارم ميكرد
عموي من ادمه هرزه اي بود كه مست به خونه ميامد ومعتاد بود چند بار من و به زور فرستاد تا براش مواد بيارم و لي از همه بدتر اين بود كه يك روز كه زن عمو و بچه هاش خونه نبودن عمو مست خونه امد درو از پشت قفل كرد و براي نيت پليدش شروع كرد به دويدن دنبال من به هر بدبختي بود من خودمو به اتاقي رسوندم و درو از پشت قفل كردم زندگي برام توي اون چهنم ديگه غير ممكن بود منم وسايلمو جمع كردم و از پنجره پريدم بيرون و فرار كردم
حالا سيامك مي خوام منصفانه قضاوت كني تو بودي به اين خفت تن ميدادي ؟.....
سيامك حيران نگاهم ميكرد و پشت سر هم سيگار ميكشيد ...


ادامه دارد.................


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۴:۳۶
نظرات (0)
،

رمان كاش يك زن نبودم قسمت 4

در تمام طول راه به حرفهاي اون روز خانم رحماني دبير معارفمون فكر ميكردم. و اي كاش به حرفش هيچوقت گوش نداده بودم اگر اون روز منبه حرفهاي خانم رحماني عمل نكرده بودم ايا امروز مجبور به اين كار بودم ؟ اگر قول وقرارهاي بهراد و جدي نگرفته بودم باز هم سرنوشتم الان تنها نشستن توي اتوبوس و رفتنبه تهران بود؟ چه سرنوشتي توي تقدير من نوشته شده؟ چرا من..... آخه چرا من........
هميشه از مرگ مي ترسيدم در غير اينصورت حتما خودكشي ميكردم تا مجبور نباشم براي ادامه زندگيم بار سنگين اين خفت و روي دوش بكشم و مجبور باشم هميشه توي زندگيم با يك دروغ زندگي كنم
از طرفي به اتفاقاتي كه بعد از رفتنم از خانه فكر ميكردم تمام وجودم به لرزش مي افتاد خرد شدن و شكستن پدر و مادرم جلوي خانواده فرهاد جلوي فاميل . .. خانوادم ديگه چطور ميتونستن توي اون شهر زندگي كنن؟
گاهي فكر ميكردم دوباره برگردم به شهرمون ولي ديگه همه چيز تموم شده بود ساعت 3 بعد از ظهر بود و حتما تا حالا ديگه همه از فرار من باخبر شده بودند ديگه نميتونستم كتكهاي علي و تحقيرهاي پدرم رو تحمل كنم ولي دلم براي مادرم مي سوخت/.
و بالاخره به تهران رسيدم شهري كه تا بحال نديده بودم و وقتي از كنارميدان آزادي ميگذشتيم انگار همه دردهامو فراموش كرده بودم و با يك حيرت غير قابل وصف به پنجره اتوبوس چسبيده بودم و اطراف و نگاه ميكردم هيچكس به هيچكس كاري نداشت و احساس ميكردم وارد يك شهر ازاد شدم
وقتي از اتوبوس داشتم پياده ميشدم چادرمو گذاشتم روي صندليم و پياده شدم
بعد از چند دقيقه شاگرد راننده فرياد زد : خانم خانم چادرتون يادتون رفت
من هم گفتم : ديگه بهش احتياج ندارم مال خودت بده به مادر يا خواهرت
و شاگرد راننده بهت زده به دور شدن من نگاه ميكرد
دلم مي خواست توي اين شهر كه هيچكس منو نمي شناخت طوري زندگي كنم كه دلم مي خواست . دوست داشتم اينجا درس بخونم دانشگاه برم آزاد زندگي كنم و به يك جايي برسم و برگردم شهرم و به پدرم ثابت كنم كه من باعث ننگشون نيستم و نبودم و قدردان زحماتشون بودم. ولي اينها آرزوهاي محال و دور از دسترسي بود كه من اون روز باهاشون دلخوش بودم.
با علاقه زيادي به اطرافم نگاه ميكردم شلوغي ،فرياد ، آلودگي صداي فرياد رانند هاي تاكسي رستورانهاي بزرگ و دختر و پسرهايي كه خيلي راخت بدون اينكه كسي نگاهشون كنه دست در دست كنار هم راه مي رفتن و باهم صحبت ميكردن.
حسابي جو گير شده بودم احساس ميكردم چقدر بد تيپ و ساده هستم در برابر ديگران.
به دستشويي يك پارك رفتم و روسري كه مادر فرهاد برام خريده بود بر سر كردم و براي اولين بار بدون ترس و واهمه موهامو حسابي از جلو گذاشتم بيرون و با لوازم آرايشي كه طناز براي تولدم خريده بود و هيچوقت اجازه استفاده از اونهارو نداشتم ، شروع كردم به آرايش كردن
وقتي در آينه خودمو ديدم به وجد اومدم و از قيلفه جديدم خيلي خوشم اومد احساس زيبايي عجيبي ميكردم و با خودم گفتم : بابا اي ولا داري مارال دست هر چي دختر سوسوله تهرانيه از پشت بستي
از يك راننده تاكسي پرسيدم : آقا من اينجا مسافرم مي خواستم ببينم اينجاها رستوران خوب كجا هست ؟
راننده كمي فكر كرد و گفت :چند تا رستوران عالي و شيك توي خيابون شريعتي هست اونجا ماشينهاي خطيش ايستاده . با فرياد و به زبان تركي به يك راننده ديگه چيزي گفت و هر دو باهم زدن زير خنده
راننده دومي گفت : حاج خانم بيا سوار شو من مسيرم اون طرفيه
نگاههاي راننده هاي تاكسي خيلي هوس بازانه بود و همين باعث شد خودمو كمي جكع و جور كنم و سوار تاكسي شدم .
شهر تهران شهر بينهايت شلوغي بود ترافيك در همه جا غوغا ميكرد
راننده كنار يك رستوران بسيار شيك ايستاد و گفت: خانم همينجاست بفرماييد
يك رستوران خيلي شيك بود به هر طرف چشم مينداختم دختر و پسرهاي جوان كنار هم نشسته بودند و داشتن غذا مي خوردن به تنهايي سر يك ميز نشستم و براي خودم سفارش غذاي مخصوص رستوران و دادم
خيلي از پسرها كه حتي با دختر هم آمده بودن زير زيركي نگاهم ميكردن و من معني نگاهاشونو نمي فهميدم
از بين اين پسرها جوان بسيار شيك و مودبي پشت صندوق رستوران نشسته بود كه از بدو ورود منو زير نظر داشت ، غذا كه تموم شد صورتحسابو دادم و از رستوران خارج شدم
هنوز چند قدمي بيشتر نرفته بودم كه صداي اون جوان منو در جاي خودم ميخكوب كرد
خانم خانم ميسه چند لحظه وقتتونو بگيرم؟
گفتم:بله بفرماييد
گفت :سلام من سيامك هستم مي خواستم جسارت كنم و ببينم ميشه بيشتر با شما آشنا بشم؟
قند توي دلم آب شده بود كه هنوز يك روز از آمدنم نگذشته تونستم يه پسر تهروني رو تور كنم ولي نميدونستم چطور برخورد كنم از طرفي بعد از بهراد از مردها بدم مي امد ولي با خودم فكر كردم شمارشو ميگيرم براي روز مبادا خوبه توي اين شهر غريب از طرفي پسري كه توي اين رستوران كار ميكنه حتما خيلي وضع ماليش بايد خو ب باشه
گفتم:من خيلي اينجا نميام ولي اگر دوست داريد ميتونيد شمارتونو بديد ..شايد البته شايد ،باهاتون تماس بگيزم
سيامك خيلي خوشحال شد و شماره موبايلشو نوشت روي يك تكه كاغذ و با ذوق بچه گانهاي گفت: ميشه امشب در خدمتتئن باشم ؟شما واقعا زيبا هستيد . نميشه يك لحظه چشم از شما برداشت
از تعريف سيامك به خودم باليدن ولي حرفي نزدم
پرسيد:اسمتون چيه؟
گفتم :اسمم........... اسمم كياناست .
گفت :اسمتونم مثل خودتون زيباست . الان كجا مي خوايد بريد؟
گفتم نميدونم ........شمال شهر شما كه اينقدر تعريف شيك بودنشو ميكنن كجاست ؟
با تعجب پرسيد: شهرمون ؟ مگه شما ساكن تهران نيستيد
داشتم حسابي سوتي ميدادم با دستپاچگي گفتم : اره ديگه شهرتون چون من سالهاست ايران نبودم
سيامك احساس كرده بود كه چه فرد مناسبي رو پيدا كرده خواست به سوالاتش ادامه بده كه
گفتم: بعدا باهاتون تماس ميگيرم و با هم بيشتر اشنا ميشيم حالا ميشه يه ماشين برام بگيريد من اينجا غريبم
گفت :بله حتما باعث افتخار منه اگر كار نداشتم خودم ميبردمتون شهرو بهتون نشون ميدادم ولي پدر چند روزه كه سفرن و من نميتونم رستورانو ترك كنم ، شما شهر ما جردن . ميرداماد و شهرك غرب .تجريش........ حالا كجا ميريد؟
گفتم : اره اره جردن ، شنيدم ميخوام برم بازار سرخه براي خريد اسمش يادم رفته بود
يك ماشين دربست برام گرفت و پولشم حساب كرد و من با اكراه با سيامك دست دادم و خداحافظي كرديم
در دلم ذوق كرده بودم كه چقدر زود تونستم مخ يه پسر تهروني رو بزنم ولي حالا بشينه كه بهش زنگ بزنم ولي عجب پسر لارجي بود كه كرايه تاكسي هم دربستي حساب كرد به راننده گفتم : اقا من ايران نبودم مي خوام چند تكه طلا بخرم لطفا منو جايي ببريد كه طلاهاي قشنگ و مناسبي داره بعد ميريم اون جايي كه اون اقا بهتون گفتن
و راننده به طرف تجريش رفت
واي واقعا فوق العاده بود حرم امامزاده صالح و دو سبك مدرن و قديمي در كنار هم
من محو تماشاي اطرافم شده بودم به يك طلا فروشي رفتم و تمام طلاهايي رو كه با خودم اورده بودم فروختم حدود 500 هزار تومان شد
از ديدن مغازه ها سير نميشدم مخصوصا تيپ و قيافه دخترها و پسرها برام جالب بود
بعضي از پسرها با چشمان حريصشون سر تا پاي منو بر انداز ميكردن و هر از گاهي بهم متلك مي انداختن : چه خوشگي تو .........بگو ماه در نياد وقتي تو هستي ........جيگرتو ...خوش بحال دوست پسرت و.......چه تيپ املي داري تو
برام خيلي جالب بود از شنيدن بعضيهاشون باد تو غبغبم مي انداختم و از شنيدن بعضي ديگه از شرم سرخ مي شدم
وقتي برگشتم تاكسي دربستي كه سيامك برام گرفته بود رفته بود به ناچار دوباره يك دربستي گرفتم
عقربه هاي ساعت ديگه ساعت 10 شب و نشون ميداد و در يك لحظه بخودم آمدم شب بايد كجا مي خوابيدم ؟ پدر و مادرم الان چيكار ميكننن؟
ترس عجيبي تمام وجودمو پر كرده بود كم كم مغازه ها كركره ها رو پايين ميكشيدن هرچه زودتر بايد مي رفتم به يك هتل يا مسافر خونه ،يك احساس دلتنگي عجيبي وجودمو گرفت و افسوس از اينكه كاش فرار نكرده بودم
از راننده خواهش كردم بايسته تا من از تلفن عمومي يك تماس بگيرم
دلم براي صداي گرم مادرم تنگ شده بود
بعد از چند تا زنگ علي گوشي رو برداشت با صداي گرفته و ناراحت :الو بفرماييد ...الو چرا حرف نميزني؟
مادر از اون طرف فرياد ميزد حتما ماراله بده تو رو خدا باهاش حرف بزنم و گريه وشيون ميكردو صداي پدر را ميشنيدم كه ميگفت :بگو همون گوري كه رفته بمون و ديگه برنگرده من دختري به اسم مارال ندارم اصلا گوشي رو بده ببينم كه حرف حسابش چيه؟
و من با اشك گوشي رو فورا قطع كردم و بحتل خودم زار زدم كه تا چند وقت پيش چقدر احساس خوشبختي ميكردم و حالا تنها توي اين شهر غريب چيكار بايد ميكردم؟
راننده شاهد تمام اين صحنه ها بود اينه جلو را بر روي چهره من زوم كرده بود و از اينه با چشمان حريصش منو مي پاييد
گفتم :آقا لطفا منو به يك هتل برسونيد
راننده گفت : ابجي تنهايي؟يعني تنهايي مي خواي اتاق بگيري؟
گفتم :آره ..يعني نه / همسرم امشب ميرسن
راننده گفت : كدوم هتل برم ؟
گفتم :هر هتلي كه به اينجا نزديكتره
بوي سيگار تمام فضاي ماشينو پر كرده بودو يك نوار قديمي كه صداي دلخراشي داشت
سپيده دم اومدو وقت رفتن .....حرفي نداشتيم ما براي گفتن
به يك هتل رسيديم راننده گفت :آبجي ما اينجا منتظريم شايد جا نداشته باشه
و يك لبخند بسيار زننده زد كه اون لحظه من معني لبخندشو نفهميدم
رزوشن بسيار شيكي با سلام گفت :ميتونم كمكتون كنم
گفتم :يك اتاق مي خواستم آقا
رزوشن گفت :لطفا شناسنامتون
شناسنامه رو بهش نشون دادم
كمي نگاه كرد و گفت :متاسفم خانم محترم ما از دادن اتاق به خانمهاي مجرد معذوريم
گفتم :پس من توي اين شهر غريب چيكار كنم؟
گفت :خانم من مامورم ومعذور متاسفم
با دلخوري برگشتم و سوار تاكسي شدم راننده كاملا به طرف من برگشت :چي شد ابجي ؟
گفتم :هيچي ميريم يك جاي ديگه
چندين هتل و مسافرخانه رفتيم ولي هيچكدوم حاضر نبودن به دختر مجرد اتاق بدن
كم كم روي راننده باز شد و فهميده بود كه من از خانه فرار كردم
گفت: :يه مسافر خونه اشنا سراغ دارم براتون بريم اونجا ؟
گفتم:واقعا لطف ميكنيد
راننده گفت:آبجي ميگما اگر اقاتون امشب نيان ما در خدمتيم ما غريب نوازيم . و بلند بلند خنديد
ترس از راننده كم كم تمام وجودمو پر كرده بود
گفتم : نه حتما بياد
گفت :خانم كوچولو پس چرا هيچ جا بهت اتاق ندادن؟مجردي نه؟ تو دختر فراري هستي
براي اولين بار بود كه يك صحبت ساده منو تكون داد و فهميدم از امروز جامعه منو به چه عنواني ميشناسه
فرياد زدم :نگه دار مي خوام پيده بشم
راننده سرعتشو بيشتر ميكرد :ا ابجي حالا چرا ترش مردي ؟خوب امشب اقاتون پيشتون نيست من كه نمردم . خودم آقات ميشم اصلا اگر موافق باشي صيغه ات ميكنم
اين كلمه منو به ياد خانم رحماني .. بهراد ....و اون اتفاق انداخت و تمام وجودم از نفرت پرشد
فرياد ميزدم :نگه دار عوضي كجا منو ميبري ؟
چندين بار سعي كردم در و باز كنم وخودمو پرت كنم بيرون ولي اون قفل مركزي رو زده بود
داشتيم به سرعت از شهر دور ميشديم و وارد جاده هاي تاريك اطراف شهر.
بجايي رسيديم كه بنظرم آخر دنيا بود به زور منو از ماشين بيرون اورد : بيا خوشگل من ........حيف نيست امشب و به كام خودت و من زهر ميكني ؟بيا عروسك من . خانمي من
كلاماتش طرز صحبتش همه از يك اتفاق شوم ديگه خبر ميداد : ولم كن عوضي
يك سيلي محكم به من زد كه شدت به زمين خوردم
و خيلي وقيحانه گفت :اداي دختراي نجيبو واسه من درنيار اگر نجيب بودي الان اينجا چيكار ميكردي؟
و با تمام قدرت منو هل داد صندلي عقب ماشين..................
صبح وقتي بهوش اومدم تنهاي تنها وسط جاده خاكي رها شده بودم با لباسهاي پاره يك لحظه به ياذ چمدانم و پولهايم افتاده
واي همه پولهامو و چمدانم رو راننده دزديده بود .......


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۴:۳۶
نظرات (0)
،

رمان كاش يك زن نبودم قسمت 3

قسمت سوم

باورم نمي شد بهراد اين حرفها رو زده باشه با بغض و فرياد گفتم : تو دروغ مي گي اصلا تو از من از بچه گي هم خوشت نمي اومد و به من حسادت ميكردي . اون به من قول داده هيچوقت نميتونه اين حرفارو زده باشه
پدرم مثل اسپند روي آتيش از سر جاش پريد و يك سيلي محكم به صورتم زد طوري كه چند قدم به عقب كشيده شدم و گفت : خفه شو دختره چشم سفيد ديگه نمي خوام ببينمت تو باعث ننگ ما هستي ديگه دختري به اسم مارال ندارم تو نمي توني بفهمي چقدر براي يك پدر سخته وقتي بشينه و اين حرفارو از يك پسر نانجيب بشنوه كاش زمين دهن باز ميكرد و من و ميبرد همراه خودش كاش امشب بخوابم و فردا بيدار نشم
من و با شدت هل داد توي اتاق و در رو به روم قفل كرد.
مادر م از اون طرف شيون ميزد ولي كاري از دستش بر نمي اومد پدر اين دفعه به طرف مادر رفت و با پرخاش بسيار شروع كرد به مادرم بد وبيراه گفتن.
تا اون زمان هيچوقت نديده بودم پدر و مادرم صداشونو روي هم بلند كنند و با بي احترامي با هم صحبت كنن ولي من باعث شده بودم اين حريم شكسته بشه .
دنيا برام به آخر رسيده بود وقتي ياد حرفهاي بهراد مي افتادم به ياد قول وقرارهاش و به ياد نهايت نامردي كه در حق من كرده بود دوست داشتم آتيشش بزنم . ولي در اون شرايط چيكار ميتونستم بكنم ؟ تازه اگر مادر و پدر ميفهميدن كه دختر عزيز دردونشون چه به روز خودش اورده ديگه منو زنده نمي زاشتن.
ولي با خودم فكر ميكردم مگه كشكه من و اون با هم محرم بوديم اون حكم شوهر منو داشته نميتونه زير همه چيز بزنه.
دوست داشتم اون شب ، شب آخر زندگيم باشه و اي كاش پدرم يا علي زير شلاق اون روز منو ميكشتن اونوقت الان اوضاع و احوالم اينطوري نبود و مجبور نبودم دوريشونو تحمل كنم و به هر خفتي تن بدم.
چند روز در اتاق حبس بودم مادرم برام غذا مي اورد ولي حتي يك كلام هم با من حرف نمي زد من هم به يك نقطه خيره شده بودم و لب به غذا نميزدم مادرم هم ظرف غذا را دست نخورده ميبرد بدون اينكه اصراري داشته باشه به غذا خوردنم . انگار توي اون عالم نبودم هر شب كابوس ميديدم و به فكر يك راه حل بودم ولي تمام راه حلها به بن بست ختم ميشد.
از فرط بي غذايي ضعيف شده بودم و يك روز به خودم آمدم ديدم كه در بيمارستانم و سرم به دستم وصل هست 3 روز بيمارستان بودم ولي در اين مدت نه پدر ونه علي به ديدنم نيامدن و فقط مادر سنگ صبورم شده بود و از شب تا صبح پاي جا نماز اشك مي ريخت و دعاي توسل مي خوند .
هنوز چند روز از برگشتنم به خانه نگذشته بود كه يك روز قفل سكوت پدر شكست يك چادر سفيد به من داد و گفت : اينو سرت كن و يك كم به خودت برس امشب مهمان داريم .
مهمان اون هم با اين اوضاع و احوال .......... فكر كردم شايد يكي از اقوام براي عيادتم مي آيند
نزديك غروب مهمانها آمدند با دسته گل و شيريني ولي نه .........اي واي ........اون فرهاد بود خواستگار سابقم كه چندين بار تا بحال به خواستگاريم آمده بود و جو.ب رد شنيده بود
مادر وارد اتاقم شد و گفت : اين دفعه ديگه حق نداري بيخودي بهانه بياوري . تا اين بي آبرويي به گوش همه نرسيده بايد زودتر ازدواج كني
حالا چطور ميتونستم به خانوادم بفهمونم كه من جز با بهراد نميتونم با كسي ازدواج كنم يعني مجبور بودم ؟
و اگر مي فهميدند من چطور ميتوانستم توي روي خانوادم نگاه كنم
چادر سفيدمو سرم كردم و سيني چاي بدست وارد پذيرايي شدم
تحسين همگان بلند شد ........ واي چه عروس خوشگلي .......واي چه عروس خوش قدوبالايي ماشاالله .خدا حفظش كنه براتون . نجابت از چهرش ميباره
مادر ميگفت :شما لطف داريد كنيز شماست
فرهاد پسر يكي از دوستان پدر بود پسري نجيب كه نجابت خودش و خانوادهش شهره شهر بود دانشجوي مكانيك بود از نظر خانوادگي بسيار مومن بودن كم حرف بود و در تمام مدت خواستگاري گلهاي قالي رو نگاه ميكرد
من كه هميشه آرزوي يك همسر خوشتيپ و سروزبون دارو داشتم هيچوقت نتونسته بودم به فرهاد به عنوان يك همسر نگاه كنم براي همين هر دفعه جواب منفي داده بودم و پدرو مادرم هم بخاطر اينكه فكر ميكردند من دختر بسيار فهميده اي هستم اختيار تصميم گيري را به خودم داده بودند ولي حالا با اين شرايط نميتونستم روي حرفشون حرف بزنم .
در همون جلسه خواستگاري قرار ومدار بله برون و عقدكنان را گذاشتند و من مات و مبهوت از اينكه چه داره بر سرم مياد بودم.
پدرم ميگفت :تو باعث ننگ ما هستي ديگه نمي خوام توي اين خونه باشي و چشمم به چشمات بيفته
علي در تمام اين مدت كلامي با من صحبت نمي كرد و مادرم با نگراني و درسكوت و خلوت خودش سر نماز برام دعا ميكرد و اشك مي ريخت .
چطور مي تونستم از فكر بهراد بيرون بيام در حاليكه اينقدر ادعاي عاشقي ميكرد و از پشت به من خنجر زده بود فكر انتقام تمام ذهنم و به خودش مشغول كرده بود
چطور مي تونستم با فرهاد كنار بيام و باهاش زندگي جديدي را شروع كنم ؟و از طرفي اگر مي فهميد اون دختر نجيبي كه از من در ذهنش خودش ساخته من نيستم ، چطور مي تونستم توي چشمام نگاه كنم . اگر خانوادم ميفهميدند كه من از اعتماد اونها سوء استفاده كردم و گذاشتم يك نامرد چه بلايي بر سرم بياره اونوقت يك لحظه هم من رو زنده نميذاشتن .
تمام وجودم از عذاب وجدان پر شده بود بعد از چند هفته كه خيال پدر و مادرم راحت شد و دعواها فروكش كرد اجازه پيدا كردم كه چند ساعت به خانه دوستم برم تا يكمي روحيه ام عوض بشه .
در راه خودمو به يك تلفن عمومي رسوندم و با موبايل بهراد تماس گرفتم
مارال: الو سلام بهراد . منم مارال حالت خوبه؟
بهراد : مارال......... بجا نميارم
مارال : بهراد تو رو خدا جواب منو بده و من همه اميدم به تواه . بهراد منو دارن به زور شوهر ميدن خواهش ميكنم بيا خواستگاريم
بهراد : خوب مباركه ايشالا
مارال : بهراد تو چرا اون دروغهارو به پدر و برادرم گفتي ؟
بهراد : من .........من هيچوقت به هيچكس دروغ نگفتم و مگه دروغ گفتم كه نامه رو تو به من دادي ؟ مگه دروغ گفتم تو برام مزاحمت ايجاد ميكردي؟
مارال با اشك : آخه بهراد چرا اينقدر بي انصافي . تو خودت ميگفتي ، خانمي من ، .ما بين هم صيغه خونديم
بهراد :دست از اين بچه بازيها بردار يكم تو دنياي امروز زندگي كن ، از من به تو نصيحت راحت زندگي كن هيچي رو سخت نگير ... تازه كدوم دفتر خونه اي شاهد بوده ؟ كجا ثبت شده ؟ مي تو ني برو ثابت كن
مارال : بهراد كنيزيتو ميكنم ولي خواهش ميكنم.........
بهراد : من نه كنيز مي خوام نه زالويي مثل تو كه مي چسبه و ول كن نيست
و گوشيشو با كمال بي رحمي روي من قطع كرد.
وقتي به خونه دوستم رسيدم يك دل سير توي بغلش گريه كردم و باهاش دردودل كردم ولي روم نميشد به هيچكس بگم كه مشكل اصلي من چيه .
جند روز بيشتر به مراسم عقد كنانم نمونده بود و من مستاصل بودم كه چه راه فراري داشتم ؟ هر روز بيشتر به بن بست ميخوردم و مي دونستم اگر حقيقت و بگم هيچكس ديگه نمي خواد تو صورتم نگاه كنه مرتب به خودم ميگفتم : بچگي كردي مارال حالا هم بايد تاوانشو پس بدي
فرهاد پسر بدي نبود . اينقدر ساده بود و پاك كه تا بحال مستقيم توي چشمانم نگاه نكرده بود و منو مارال خانم صدا ميزد .
وقتي فرهادو ميديم از خودم بدم مي آمد كه چطور ميتونم با زندگي جواني به اين پاكي بازي كنم ؟
تا اينكه بالاخره تصميم نهايي مو گرفتم ....
ساعت 5 صبح از كابوسي وحشتناك بيدار شدم خواب ديدم توي يك قبري هستم كه اطرافش پر از آتشه و فرهاد بر سر و صورت من سنگ مي انداخت و پدر و مادرم مي خنديدند كه خوب شد اين دختره مرد و اين ننگ و با خودش به گور برد
وقتي از خواب پريدم با عجله به سمت كمد لباسهام رفتم و چمدتانم رو از لباسهام پر كردم كمي پول و شناسنامه و طلاهايي كه از دوران كودكي به عنوان هديه به من داده بودند رو در چمدانم ريختم .
نامه اي نوشتم و از پدر و مادرم عذر خواهي كردم و نوشتم من براي شما دختر خوبي نبودم و ميدونم از اعتمادتون سوء استفاده كردم ومن ميرم ولي وقتي بر ميگردم كه حتما پدر به من افتخار كنه و باعث ننگش نباشم.
چمدانم رابرداشتم و در سكوت از خانه خارج شدم در حاليكه اشك مي ريختم از كوچه و پس كوچه هاي شهرمون گذشتم و با تك تك خاطراتم وداع كردم.
مجبور بودم تا ساعت 8 منتظر اتوبوس به مقصد تهران بمونم ولي اطمينان داشتم كه تا اون ساعت هيچكس متوجه غيبت من نمي شه .
عقربه هاي ساعت به سرعت به ساعت 8 نزديك شدند و من با كوله باري از غم و تنهايي با اين اتوبوس داشتم پا به دنياي ناشناخته اي ميگذاشتم .

ادامه دارد........


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۴:۳۵
نظرات (0)
،

رمان كاش يك زن نبودم قسمت 2

كرد به خواندن نامه ودرحين خواندن نامه لبخند ميزد بعد كه نامه تمام شد من نفسم را در سينه حبس كردم و منتظر جواب بهراد شدم
بهراد گفت :آشنايي با شما دختر خانم خوشگل و دوست داشتني باعث افتخار منه . و شماره موبايلشو روي يك تكه كاغذ نوشت و خيلي مودبانه يك شاخه گل از توي گلدان گل روي ميزش در آورد و به طرف من دراز كرد و گفت :من منتظر تماس شما هستم
نفهميدم چطوري خداحافظي كردم و با چه سرعتي خودمو به دوستام رسوندم كه توي پارك منتظرم بودند اون روز از خوشحالي توي پوست خودم نمي گنجيدم و همه دوستامو بستني مهمون كردم .
از روز بعد من هر روز با بهراد تا تلفن عمومي تماس مي گرفتم ولي اون راغب نبود كه براي ديدنم از شركتش خارج بشه و كارهاش رو بهانه ميكرد و مي گفت چون شركت خودمه نميتونم بيام ولي خيلي مشتاق ديدارتم تو بيا شركت من اينطوري هم تو رو مي بينم هم به كارهام ميرسم.
من حسابي عاشقش شده بودم و هر شب به يادش مي خوابيدم سال آخر دبيرستان بودم وبا روحيه اي كه پيدا كرده بودم حسابي در درسهام نمرات خوبي ميگرفتم . بعد از مدرسه ميرفتم دستشويي پارك چادرمو در ميآوردم ولي روسري كيپي سرم مي كردم و يك رژ لب دخترانه مي زدم و با يك شاخه گل به ديدن بهراد مي رفتم و به خانوادم. مي گفتم كه دبيرستان كلاس تست زني برامون گذاشتن. ولي در دلم احساس گناه مي كردم كه چرا دارم دروغ ميگم و احساس ميكردم رابطم با بهراد كه يك نامحرمه گناه محسوب ميشه
دوستام ميگفتن :دختر امل بازي درنيار همه دخترا حسرت اينو مي خورن كه بهراد يك نيم نگاهي بهشون بندازه ولي اون عاشق تو شده تو به هر قيمتي شده بايد بهرادو مال خودت كني. هم پولداره هم خوشتيب ديگه چي ميخواي ؟
حرفاي دوستام بيشتر تحريكم ميكرد و باعث ميشد ترسي كه از رفتن به شركت بهراد داشتم كمتر بشه
بهراد هر روز حرفاي عاشقانه به من مي زد و خانمي من صدام ميكرد و مي گفت خانمي من ما مال همديگه هستيم پس از چي مي ترسي
ولي احساس گناه يك لحظه راحتم نمي ذاشت . يه روز بعد از كلاس معارف رفتم پيش دبير معارفمون
گفتم : خانم مي خواستم يك سوالي بپرسم
خانم رحماني در حاليكه چونه مقنعه شو بالا مياورد تا حاظر بشه از كلاس بره بيرون يك لحظه ايستاد و گفت :بپرس عزيزم هر سوالي باشه من سعي ميكنم كمكت كنم
پرسيدم :اگر دختر و پسري همديگرو دوست داشته باشن گناه داره؟
خانم رحماني گفت : نه دخترم دوست داشتن يك نعمت الهي كه هيچكس منكرش نيست از عشقي زميني ادمها به عشق اهي ميرسن
پرسيدم :اگر اين دختر و پسر با هم صحبت كنن و همديگرو ببينن چطور اونم گناه نيست ؟
گفت : خوب اين بحثش جداست ولي اگر خانواده ها در جريان نباشن گناهه چون مممكنه شيطون سراغشون بياد و هر دوتا براي هم نامحرمن و اين كار گناهه
گفتم :خوب در سن و سال ما ، دختر و پسرها دوست دارن با جنس مخالف صحبت كنن بيرون برن اين يك حقيقته و هيچكس نميتونه منكرش بشه درسته ؟
گفت : عزيزم دختر و پسراي جوان به سن شما بايد سر خودشونو با درس و كار گرم كنن يا اگر اين نياز خيلي بهشون فشار اورد بايد ازدواج كنن نه اينكه با هم رابطه پنهاني داشته باشن
پرسيدم : حالا اگر به قصد آشنايي قبل از ازدواج با هم باشن اين هم اشكال داره ؟
گفت :اگر خانوادهه در جريان باشن نه
پرسيدم : اگر نباشن چي ؟ يعني وقتي به تفاهم رسيدن بخوان به خانوادهاشون بگن چي؟ پس بايد چيكار كنن كه گناه محسوب نشه
خانم رحماني گفت :خانم نعمتي گناه ، در هر حال گناهه ولي فقط يك راه داره كه گناه محسوب نشه و اون اينكه بايد با هم محرم بشن
پرسيدم : يعني عقد كنن ؟ اينطوري كه همه خانواده مي فهمن
خانم رحماني در حاليكه چادرشو سرش ميكرد گفت : نه منظورم اينه كه بايد صيغه محرميت بين خودشون بخونن
زنگ تفريح تموم شده بود و خانم رحماني بايد سر كلاس ديگه اي مي رفت در حاليكه داشت مي رفت گفت بعدا بيشتر باهم صحبت مي كنيم در اين باره عزيزم

از اون روز به بعد به اين فكر ميكردم كه ما بايد بين هم صيغه محرميت بخونيم توي كلي رساله و...... گشتم تا بالاخره ايه صيغه رو پيدا كردم ولي بهراد اين جيزارو قبول نداشت ميگفت محرميت به دل آدمهاست يك آيه هيچوقت نميتونه دوتا دل و به هم نزديك كنه يا از هم دور كنه .
امتحاناتم شروع شده بود و احساس ميكردم روحيه سابق و ندارم كه به درس خوندنم ادامه بدم
وقتي بهراد بي حوصلگي من و حتي توي روابطمون ديد قبول كرد و ما بين هم صيغه محرميت خونديم به مدت 3 ماه و مهرم و 14 تا حبه قند كرد ولي بدون شاهد بدون مدرك يك جمله اي بود كه بين خودمون خونديم و گفتيم :قبلت
روابطمون خيلي صميمي شد و من فكر ميكردم كه بهراد ديگه شوهرمه و بالاخره انقدر بهراد توي گوشم خوند كه اون اتفاقي كه نبايد مي افتاد بالاخره افتاد...........
ترس ووحشت ، از بي آبرويي تمام وجودمو پر كرده بود همش گريه ميكردم و هر روز ازش خواهش ميكردم كه زودتر بياد خواستگاريم ولي بهراد هر روز يك بهانه جديد مي اورد و مي گفت دير يا زود داره سوخت و سوز نداره
يك روز تابستاني با بهراد رفته بويدم ناهار بيرون كه يك دفعه سنگيني نگاهي رو پشت سرم احساس كردم برگشتم و تمام دنيا رو سرم خراب شد. برادرم علي بود كه زل زده بود به من و از شدت خشم سرخ شده بود
بهراد متعجب يك نگاه به من ميكرد و يك نگاه به علي
علي دستامو محكم گرفت و منو از سر جام بلند كرد
همه توي رستوران داشتن نگاهمون ميكردن و من هر چي خواستم براي علي توضيح بدم فقط فرياد ميزد : خفه شو
يك نگاه غضبناك به بهراد كرد و گفت: حال تو عوضي رو هم ميگيرم
در طول راه هيچ حرفي با من نزد ميدانستم كه آخر عاقبت خوبي در انتظارم نيست با غيرتي كه توي اين مدت از علي ديده بودم هميشه از همين موضوع مي ترسيدم ولي از طرفي پيش وجدان خودم راحت بودم كه من گناهي نكردم و بهراد به من محرم بوده و قصدش هم ازدواجه و منوو ترك نميكنه
وقتي به خونه رسيديم علي منو توي اتاقم هل داد و درو روم بست و از پشت درو قفل كرد
من فرياد مي زدم :علي اشتباه ميكني بذار حرف بزنم
و علي فرياد ميزد ميرم پيش آقا جون تا تكليفتو روشن كنه و درو به شدت بست و از خونه خارج شد
منم از تلفن اتاقم به بهراد زنگ زدم و با گريه شروع كردم به تعريف كردن ماجرا
بهراد دلداريم ميداد و با خونسردي گفت : خانمي من هيچ نگران نباش من تنهات نمي زارم تو مطمئن باش من و تو مال هميم و اگربرادر يا پدرت پيش من بيان من تو رو از اونها خواستگاري ميكنم . گل من قصه نخور حيف چشماي قشنگت نيست كه باروني بشن ؟

وقتي گوشي رو قطع كردم احساس آرامش ميكردم برام فرقي نداشت كه چه اتفاقي برام مي افته چون احساس ميكردم بهراد پشتمو خالي نميكنه.
نيم ساعت بعد علي همراه پدر آمدن خونه . پدرم از وقتي در خونه رو باز كرد شروع كرد به دادو بيداد و ميگفت : من فكر ميكردم مصطفي پسر احمد آقا چون از ما جواب منفي شنيده اون مزخرفاتو ميگفت كه مي گفت جلو دخترتو بگير حيف دختر نجيبت دست اون گرگ افتاده . منه احمق باورم نشدو با مصطفي كلي دعوا كردم و از مغازه بيرونش كردم واااااااااي خدايا منو ببخش به بنده خدا چقدر بدو بيراه گفتم حالا بايد با خفت هر چه تمامتر سرمو كج كنم و برم ازشون عذر خواهي؟؟؟؟؟؟ ااين دختره چشم سفيد از اطمينان ما سو استفاده كرد خير نبيني دختر كه برام آبرو نذاشتي اين ننگو چطوري تحمل كنم؟
مادر از همه جا بي خبر وارد خونه شد و وقتي داد و بيداد پدر را شنيد گفت : چي شده مارال چيزيش شده؟
علي گفت : كاش مرده بود و شروع كرد به تعريف كردن داستاني كه اتفاق افتاده بود
مادر اشك مي ريخت و ميگفت : چطور تونست اين كارو بكنه ؟دختر آخه تو چي كم داشتي ؟تو اين شهر ديگه نمي تونيم سر بلند كنيم ديگه با چه رويي توي اين محله زندگي كنيم؟
هر چي مادر ميگفت علي بيشتر حرص و جوشي ميشد بطرف در هجوم اورد و كمربند شروع كرد به كتك زدن من
من جيغ و داد كردم فرياد كشيدم ولي فايده اي نداشت يك گوشه كز كرده بودم و زير مشت و لگد علي خرد شدن استخوانهامو احساس ميكردم
من فرياد مي زدم : بخدا اون قصد بدي نداشت مي خواد با من ازدواج كنه
علي گفت : خيلي بدبختي كه باورت بشه اون مرتيكه اگر ادم درست وحسابي بود مي اومد مثل ادم خواستگاريت دختري كه با پسري دوست بشه لايق زنده بودن نيست
پدر بجاي اينكه جلوي علي رو بگيره صداي فريادش از اتاق بغلي مي اومد : بدبخت شديم
مادر شيون كنان بطرف علي دويد و دستشو گرفت و گفت :تو رو امام حسين ولش كن شايد راست بگه اونوقت جواب خدارو چي ميدي؟شيرمو حلالت نميكنم اگر به حرفش گوش ندي . ادرس پسررو بگير برو ببين حرف حسابش چيه ؟تو اين بدبختو كشتي
علي يك تكه جلوم انداخت و گفت فقط بخاطر عزيز اين كارو مي كنم يالا ادرسو بنويس ولي به ولاي علي اگر دروغ گفته باشي عزيزو به عزات ميشونم
و با عجله ادرسو از دست من قاپيد و همراه پدر از خونه خارج شدند.
من اشك مي ريختم و تمام دهنم پر از خون شده بود بازو و كمرم به شدت درد ميكرد مادرم كمكم كرد تا از جام بلند شدم .
احساس تنفر عجيبي نسبت به علي احساس ميكردم كه چطور به خودش اجازه داد كه بخاطر حرف مردم اينطوري به جون تنها خواهرش افتاد .
مادرم اشك مي ريخت و به بدنم پماد مي ماليد و مي گفت :دستش بشكنه نگاه كن چه به روزش انداخته
آخه دختر اين چه كاري بود كردي ؟
من اما بيشتر از درد جسمم روحم و قلبم شكسته شده بود ميدانستم كه طبق قولي كه بهراد به من داده علي حتما از كارش پشيمان ميشه و اونوقت تا آخر عمرم هيچوقت نمي بخشمش
دل توي دلم نبود و كنار پنجره منتظر علي و پدرم نشسته بود هر ثانيه برام يك ساعت ميگذشت تا بالاخره ساعت 9 شب به خانه آمدند
پدر انگار در اين چند ساعت گرد پيري روي صورت و موهاش نشسته بود و تا به اون روز پدر بشاش و شادابمو اينقدر ناراحت و افتاده حال نديده بودم.
مادر به حياط رفت به استقبال انها و با هم وارد خانه شدند مادر در حالي كه كت پدر را ميگرفت گفت : حاجي خسته نباشي چي شد ؟ كي مياد ؟
پدر دست در جيب كتش كرد و نامه اي را بدست مادر داد
مادر شروع به خواندن كرد يك نگاه به من ميكرد و يك نگاه به نامه و اشك از چشمانش جاري شده بود.
پدر گفت :اين دختر امروز آبروي چندين ساله منو برد امروز تحقير شدم حتي جلوي اين پسره آخه دختر تو خانوادت چه كمو كاستي داشتي كه اينكارو كردي
با بغض پرسيدم : مگه چي شده ؟ بهراد و نديدين ؟ چي گفت بهتون ؟
علي با حالت خشم و غضب گفت : هيچي چي مي خواستي بگه با اون گندي كه تو زدي دوغرتونيمشم بالا بود . اقا بهراد شما اين نامه رو كه شما براش نوشته بودين داد به ما و گفت دختر شما به من پيشنهاد دوستي داده من قبول نمي كردم ولي اون اصرار داشت و هي مي اومد شركت من اگر باور ندارين از منشيم بپرسين . بهراد گفت من اصلا نامزد دارم و قصد ازدواج با دختر شمارو نداشتم وندارم دختر شما داشت زندگي من و نامزدمو بهم مي ريخت و اون روز من توي رستوران داشتم به دخترتون مي گفتم كه دست از سر من برداره ...
ادامه دارد...........

ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۴:۳۴
نظرات (0)
،

رمان كاش يك زن نبودم قسمت 1

فصل ۱دخترك براي چندمين بار نگاهي به ساعت مچييش انداخت و زير لب غر غر كنان گفت: اه باز اين پسره احمق دير كرد انگار اصلا موقعيت منو درك نميكنه.. و بعد با حرص بسيار گوشي موبايلشو از كيفش بيرون اورد و شروع كرد به اس ام اس زدن : آخه تو كجايي من سه ساعته اينجا معطل تو هستم مثل اينكه فراموش كردي من بخاطر تو الان اينجا هستما من توي پارك ساعي رو به روي قفس طاووس منتطرت روي نيمكت نشستم بيا ديگه خفم كردي الان هوا تاريك ميشه و من هيچ جارو ندارم كه برم.در حال اس ام اس زدن بود كه دختري زيبا در كنارش نشست و با يك نيم نگاه سرتا پاي دخترك را نظاره كرد و گفت : سلام خانم خانما چقدر گوشيت قشنگه ميشه ببينمش من عاشق گوشياي سوني اريكسونم خيلي با كلاسه گوشيت.
دخترك نگاهي به دختر زيبا انداخت و محو چهره نقاشي شده دختر شد كه در چهره اين دختر و آفرينش او خداوند از هيچ چيز در يغ نكرده بود يك روسري شالي كوتاه آبي با موهاي هايلايت استخواني مانتوي كوتاه مشكي تنگ و يك شلوار برمودا لي به تن داشت
دخترك از اين كه مي ديد چنين دختر زيبايي در كنار او نشسته و باب صحبتو با او باز كرد ه خيلي خوشحال شد مخصوصا اينكه تحمل اين دقايق براي او سخت بود و دوست داشت با كسي صحبت كند
گوشي موبايلش رابه طرف دختر دراز كرد و گفت قابل نداره
دختر لبخند زبايي زد و گفت : من اسمم مانياست يا مارال ....... اصلا هر چي تو دوست داري صدام كن مي دوني چشماي خيلي قشنگ و معصومي داري معلومه سن و سال زيادي نداري اسم تو چيه؟
دخترك گفت :اسم واقعي من سيما هست
و هر دو با هم زدن زير خنده
مارال گفت: منتظر كسي هسي انگار درسته؟
سيما گفت :آره
مارال گفت : خيلي وقته از دور داشتم ميپاييدمت خيلي استرس داري رنگت پريده معلومه كه بار اولته از خونه فرار ميكني
سيما تعجب كرد يعني مارال از كجا فهميده بود او از خانه فرار كرده
مارال با خونسردي بسته اي سيگار از توي كيفش در آورد و به سيما هم تعارف كرد ولي سيما دت او را رد كرد
مارال سيگار را روشن كرد و يكك پك عميق به سيگار زد و دودش را با مهارت زيادي از بيني خارج كرد
هر كس از كنار سيما و مارال رد ميشد به آنها نگاه ميكرد و زير لب چيزي ميگفتند گاهي چند گروه پسر از كنار آنها رد ميشدند و مارال خيلي صميمي با آنها سلام و احوال پرسي ميكرد انگار توي پارك همه او را ميشناختند
پشت شمشادهاي پارك نزديك بوفه پارك چند پسر ايستاده بودند و به مارال خيره شده بودند و با هم در مورد او صحبت ميكردند انگار بر سر او شرط بندي ميكردند
سيما به اطراف نگاه كرد و آهي كشيد و گفت : كاش من هم زيبايي شما را داشتم انوقت اين همه طرفدار داشتم
مارال با صداي بلندي شروع كرد به خنديدن و حين خنده به سيما گفت : خيلي هنوز بچه هستي تا بتوني فرق نگاهها را از هم تشخيص بدي اتفاقا من آرزو داشتنم زشت بودم انقدر زشت كه هيچكس نگاهم هم نميكرد انوقت از نگاههاي حريص و هوس بازانه اين گرگها در امان بودم . سيما تو خيلي دختر ساده اي هستي درست مثل آب زلال پاكي و شفاف . چند سالته؟
سيما از تعريف مارال احساس شعف كرد و با ذوق گفت :17 سال
مارال يك نگاهي به ساعتش انداخت و گفت : مطمئني كه مياد دنبالت ؟
سيما گفت : آره . امير حتما مياد تا حالا بدقول نبوده لابد كاري براش پيش اومده ما باهم نامزديم البته نامزد نامزد كه نه ولي قراره به زودي نامزد كنيم و بعد باهم ازدواج كنيم ولي پدر مادر ما مخالف ازدواج ما هستن
مارال پوزخندي زد و گفت :پس به خاطر اون فرار كردي فكر ميكني ارزششو داره/
سيما از كلام تند و بي رودر وايسي مارال دلخور شد و قيافش كمي در هم فرو رفت
صداي موبايل مارال بلند شد و مارال از جاش بلند شد و كمي ان طرفتر شروع به صحبت كرد :الو بگو صداي تو مياد نه ستم الان نمي تونم برم همين دورو ورام ديگه بذار يك ساعت مال خودم باشم و به بدبختي خودم فكر كنم .
صداي فرياد مارال بلند شد : غلط كرده اون عوضي گفته بود يك نفره ولي 3 نفر بودن حالا طلبكار هم شده به زور از دستشون خلاص شدم من ديگه پامو اونجا نمي زارم . نه نه اونجا نميام . باشه به كيان بگو باهاش تماس بگيره بگه يك ساعت ديگه دم در پارك ساعي بياد ولي تنها.......
و موبايلش رو قطع كرد لبخند تصنعي به لب اورد و گفت : چيه خوشگل خانم از من دلخور شدي؟
بذار برم 2 تا بستني دبش بخرم تا باهم آشتي كنيم
اين دختر چه نگاه گيرا و چه نفوذ كلامي داشت شادي از حركاتش بر مي خواست و اونوقت پشت تلفن اون حرفها رو مي زد ..........
صداي خنده مارال بوفه را پر كرده بود كه داشت با يك پسر قد بلند صحبت ميكرد يواشكي از توي كفشش چيزي در اورد و به پسر قد بلند داد و باهم دست دادن و مارال به طرف سيما به راه افتاد
سيما گفت : بهت شماره داد ؟ دوست پسرت بود ؟
مارال ددوباره خنديد و گفت : نه شازده كوچولو . دوست كجا بود من از تمام پسرا متنفرم از همشون حالم بهم ميخوره ولي خوب كارم ايجاب ميكنه كه با اين آدمها برخورد كنم . اصلا بگذريم اين آقا داماد جواب اس ام استو نداد ؟
سيما گفت : نه ولي حتما تو راهه خيلي با مرام و آقاست
مارال گفت : ناراحت نشيا ولي دلم برات ميسوزه چون سر كاري اون اگر ميخواست بياد تا حالا اومده بود همشون مثل همن.
سيما در حالي كه در دلش بسيار احساس دلشوره ميكرد گفت : نه امير حتما مياد
مارال دوبار ه سيگاري روشن كرد پكي زد و نقطه اي نا معلوم خيره شد و آهي از ته دل كشيد انگار غم بزرگي پشت اين چهره زيبا بود
با لحن بسيار دلنشيني شرو ع كرد به صحبت : من هم مثل تو فكر ميكردم از وقتي خيلي بچه بودم همه بخاطر زيبايم و شيرين زبونيم دور ورم بودن عمه و خاله و داييو ... همه منو عروس خودشون ميدونستن توي يه خانواده نسبتا مذهبي در شهرستان زندگي ميكرديم يك خانواده ابرومند وساده يك برادر بزرگتر از خودم داشتم .و پدر و مادري كه مثل جفت چشماشون به من اعتماد داشتن
وقتي به سن راهنمايي رسيدم اكثر پسراي محلمون علاقه داشتن با من دوست بشن ولي من اصلا فكر اين چيزا نبودم مي خواستم درس بخونم و رشته عمران قبول بشم براي همين چادرمو مي كشيدم جلوتر و به سرعت از كنار پسراي مزاحم رد ميشدم گاهي وقتي به خونه مي رسيدم انقدر نفس نفس ميزدم كه مادرم ميگفت :مگه حولي خوب يكم ديرتر برس خونه
سيما گفت: ولي اصلا به ظاهرت نمياد قبلا چادري بودي
مارال گفت : اره و بودم ولي نه بخاطر علاقه قلبيم بلكه بخاطر احترام به پدر و مادرم . برادر و پدر خيلي غيرتي بودن وقتي به دبيرستان رفتم ديگه سر و كله خواستگارام پيدا شد مادر و پدر اصلا با ازدواج فاميلي موافق نبودن من هم اينقدر توي گوشم خونده بودن كه خوشگلم و مي تونم بهترين اقبالو د اشته باشم كه مي خواستم با كسي ازدواج كنم كه توي همه محل و فاميل زبانزد خاص و عام بشم
از بين همه پسرايي كه به خواستگاريم مي اومدن يا پيشنهاد دوستي ميدادن هيچكدومو در سطح خودم نميديدم
چند ماهي بود كه وقتي به دبيرستان مي رفتم سر راهم شركتي بود كه مدير عاملش يك پسر خيلي جذاب شيك پوش و پولدار بود . دقيقا همون مرد ارزوهاي من. دوستام مي گفتن اگر تو بخواي ميتوني مخشو بزني .من هم كم كم به او كه اسمش بهراد بود علاقمند شدم ولي بهراد برعكس همه به من توجهي نميكرد.
ديگه حرصم گرفته بود كه چطور من نتونستم مخ بهرادو بزنم
دوستام مي گفتن بخاطر چادري هست كه سرت ميكني از سرت دربيار اونوقت ببين چطوري عاشقت ميشه
ولي من ميگفتم اگر دادشم ببينه من بي چادر هستم مي كشتم .
ولي اينقدر عاشق بهراد شده بودم كه راضي شدم چادرمو از سرم در بيرم
به پيشنهاد دوستام كمي هم آرايش كردم و يك روز بجاي مدرسه رفتم شركت بهراد و يك نامه نوشتم و در اون نوشته بودم كه دوستش دارم و مي خوام كه باهاش باشم به هر قيمتي كه شده
وقتي وارد شركت شدم يك محيط خيلي شيك و تر تميز جلب توجه ميكرد به منشي گفتم با مدير عامل كار دارم
از اون اصرا ر كه چه كاري داريد/؟ و از من انكار كه كار شخصي دارم
بلاخره بعد ساعتها وارد اتاق شدم بهراد داشت با تلفن حرف ميزد و پشتش به من بود ولي وقت برگشت و من و ديد برق شيطنت مردانه اي در چشمانش در خشيد لبخندي زد و به استقبالم امد
من سرمو پايين انداخته بودم احساس ميكردم صداي تپشهاي قلبمو همه ميشنون پس خيلي سريع با لكنت گفتم :من اين نامه رو براي شما نوشتم ميشه بخونيد و الان
جوابشو بهم بديد؟
ادامه دارد.......



ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۴:۳۳
نظرات (0)
،

رمان دختر زشت قسمت 21 (قسمت اخر)

فصل بيست و يكم

اكنون سه سال از ازدواج آن دو مي گذشت. جاويد هنوز همچون پروانه گرد همسر و دخترش مي چرخيد و هر آنچه آنها مي خواستند برايشان فراهم مي كرد و شميم ديگر آن شميم گذشته نبود. لباسهاي فاخر مي پوشيد و ميهماني هاي بزرگ برگزار مي كرد. از روزي كه قدم به دانشگاه گذاشته، دوستان زيادي اطرافش را گرفته و ديگر حتي احساس تنهايي هم آزارش نمي داد.
ديگر مثل گذشته ها به غزل توجه و رسيدگي نمي كرد و جاويد اين اجازه را به خود نمي داد كه در اين باره به او تذكر بدهد چرا كه مي دانست او مادر واقعي غزل نيست و مسئوليت خاصي در قبال او بر گردن شميم نمي باشد. هرچند وظيفه ي انساني او حكم مي كرد كه جاي خالي مادر را برايش پر كند ليكن او به وظيفه ي انساني اش هم توجهي نداشت و جاويد كه او را اينگونه مي ديد، سعي مي كرد خودش خلاءهاي عاطفي دختر پنج ساله اش را پر كند.
آن شب وقتي كه به خانه بازگشت، هنوز صداي بلند خنده هاي دوستان شميم به گوش مي رسيد. آنها پس از آمدن جاويد كم كم خداحافظي كردند و آنجا را ترك نمودند. وقتي كه آنها رفتند، جاويد كنار شميم آمد و گفت:
- شميم جان! اينها كي هستند دور خودت جمع كردي؟!
شميم شانه هايش را بالا انداخت و گفت:
- دوست هام!
- مي دونم دوستهات هستند ... منظورم اين بود كه چرا اينها؟! با اين قيافه هاي عجيب و غريب و رفتارهاي زننده؟! عزيزم! شخصيت تو خيلي بالاتر از اين حرفهاست. تو مي توني دوست هاي بهتري داشته باشي ...
شميم با بي حوصلگي گفت:
- تو هميشه پاپيچم مي شي ... از همه ي كارهام ايراد مي گيري ... با اين برو ... با اون نرو ... اين رو بپوش ... اون رو نپوش ... اين جا برو ... اون جا نرو ... اين كار رو نكن ... اون كار رو بكن ...
جاويد كمي جدي تر شد و گفت:
- از كارهات ايراد مي گيرم، به خاطر اينكه ايراد دارند.
شميم پوزخندي زد و با لحني كنايه آميز گفت:
- قبلاً مي گفتي! ايراد مي گيرم، چون دوستت دارم!
- هنوز دوستت دارم. مثل هميشه ... حتي بيشتر از گذشته ... اگر دوستت نداشتم برام مهم نبود كه داري چه كار مي كني ...
شميم با عصبانيت گفت:
- اگر دوستم داشتي، اجازه مي دادي هر كاري كه دلم مي خواد انجام بدم و اينقدر به پر و پام نمي پيچيدي.
آنگاه به اتاق رفت و در را محكم به هم كوبيد. آنقدر محكم كه غزل از خواب پريد و صداي گريه اش بلند شده، جاويد او را آرام كرد و سپس باز به دنبال شميم رفت. وارد اتاق شد و كنار او نشست. دست او را در دست گرفت و گفت:
- نمي شه همون شميم گذشته ها باشي؟ همون شميمي كه ساده لباس مي پوشيد و اين همه رنگ و روغن به صورتش نمي زد. همون شميمي كه ساده بود، مهربون بود، صبور بود ...
آهي كشيد و ادامه داد:
- همون شميمي كه جاويد رو دوست داشت ...
شميم دست او را كنار زد و گفت:
- هر وقت كه جاويد مثل گذشته ها شد و همون جاويدي شد كه كاري به كار شميم نداشت، اون موقع شميم هم صبور و مهربون مي شه!
جاويد با عصبانيت از جايش برخاست و گفت:
- كاري بهت نداشته باشم؟! فكر كردي بي غيرتم؟
شميم صدايش را بلند كرد و گفت:
- پس لابد اون موقع ها كه كاري بهم نداشتي، بي غيرت بودي!
- نخير! اون وقت ها شما هنوز خودت رو گم نكرده بودي.
- گذشته ي من هر چي كه بوده باشه، مهم اينه كه حالا من زني هستم با كلي ثروت و دارايي.
جاويد فرياد زد:
- خب اين دارايي ها رو كي بهت داده؟
شميم با صداي بلندتر پاسخ داد:
- هر كسي مي خواد داده باشه! برام مهم نيست! اصلاً دلت مي خواد بگم كه كي بهم داده؟ همه رو تو دادي ولي مهم اينه كه حالا همه شون به نام من و براي من هستند. تحصيلاتم رو هم از تو دارم. اما اون هم برام مهم نيست. مهم اينه كه چند وقت ديگه مدرك توي دستمه!
هيچ چيزي به اندازه ي ناسپاسي انسان ها، دل را نمي سوزاند. احساس مي كرد قلبش مي سوزد. بغض گلويش را فشرد. نمي توانست باور كند كه شميم خوب و پاكش را گم كرده است. او را در اتاق تنها گذاشت. در آن سرماي اسفندماه به حياط رفت و روي پله ها نشست. آنقدر از درون آتش گرفته و مي سوخت كه بادهاي سرد زمستاني هم خنكش نمي كردند.
ساعتها با خود انديشيد. به روزهاي گذشته و سالهاي گذشته فكر كرد و اينكه چقدر شميم تغيير كرده است. سه سال از آغاز زندگي مشتركش با او مي گذشت و در اين سه سال آنقدر شميم عوض شده بود كه جاويد گاهي حس مي كرد ديگر او را نمي شناسد و از اينكه او را فرسنگها دورتر از خود مي يافت، دلش فشرده مي شد.
بيتا كه هنوز تصور مي كرد جاويد عاشق صنم بوده است، گاهي كه او را افسرده مي ديد فكر مي كرد از دوري صنم رنج مي برد و محترم همچون گذشته كارش فقط نصيحت كردن شميم بود. نصيحت هايي كه اگر روزگاري اثر داشتند حالا ديگر بي اثرِ بي اثر بودند.
و جاويد از اين عشق بيمارگونه ي خود نسبت به شميم بعد از اين همه تغييري كه كرده بود، در عجب بود و بارها با خود گفت: اگر خونم را در شيشه كند باز هم او را دوست خواهم داشت.
از صبح تا شب روزي هزار بار به جاويد مي گفت:
- جاويد! بريم خارج زندگي كنيم.
جاويد مي خنديد و با تعجب مي گفت:
- خارج؟! مثلاً كجا؟! قرقيزستان خوبه؟!
شميم عصباني مي شد و با جديت مي گفت:
- نه! مثلاً آلمان، انگليس، فرانسه ...
اما جاويد باز به حرف او مي خنديد و مي گفت:
- آخه براي چي؟ مگه ما تو زندگيمون چيزي كم داريم؟ چرا بايد بريم خارج زندگي كنيم؟ آدم بايد براي هر كاري يك دليلي داشته باشه. براي مسافرت هر جاي دنيا كه بخواهي مي ريم ولي براي زندگي، بهترين جا وطن آدمه.
شميم عصباني مي شد و مي گفت:
- تو اصلاً باكلاس نيستي!
و جاويد هر چه مي خواست به او بفهماند كه به قول او كلاس آدمها، همان فرهنگ بالاي آنهاست و فرهنگ چيزي نيست كه با خارج رفتن به دست بيايد، «نمي رفت ميخ آهنين بر سنگ!» و به اين ترتيب فقط نيمي از مشاجرات آن دو بر سر همين مسأله بود.
به هر حال روزها و شب ها مي گذشتند. شميم بدخلقي مي كرد و جاويد همچنان منت او را مي كشيد. طرز لباس پوشيدن شميم و ميهماني هايي كه بدون توجه به جاويد در آنها شركت مي كرد، او را رنج مي داد.
آن روز باز هم قرار بود شميم در يكي از اين ميهماني ها شركت كند. بار ديگر خود را در آيينه برانداز كرد و سپس عزم رفتن نمود. اما جاويد مقابل او ايستاد.
شميم با بي حوصلگي گفت:
- باز چي شده؟!
جاويد با خونسردي گفت:
- كجا مي ري؟
- مي دوني كه دوره داريم. اين هفته نوبت ماراله. برو اون طرف مي خوام برم. دير شده ...
جاويد دستهايش را دو طرف چارچوب در گذاشت و مانع رفتن او شد. شميم با عصبانيت گفت:
- جاويد! مي دوني كه بايد برم، پس برو كنار ...
نفس عميقي كشيد و در حالي كه سعي مي كرد با او بلند حرف نزند، گفت:
- لباست رو عوض كن، بعد برو.
شميم كه گويي مي خواست سر او را شيره بمالد، گفت:
- آرايشم رو كمرنگ مي كنم، به جاش لباسم رو عوض نمي كنم!
جاويد هم با خونسردي پاسخ داد:
- آرايشت رو كمرنگ مي كني، لباست رو هم عوض مي كني.
شميم عصباني به طرف كمدش رفت. با حرص لباسهايش را عوض كرد و در حالي كه دستمال نم داري را روي صورتش مي كشيد از خانه خارج شد. وقتي كه وارد خانه مارال شد، صداي موسيقي اولين چيزي بود كه به گوشش خورد و بعد از آن صداي مارال و دوست ديگرش سحر كه به استقبالش آمدند. سحر با تعجب شميم را برانداز كرد و گفت:
- شميم! مگه اومدي مجلس عزا! چرا آرايش نكردي؟
و مارال در ادامه حرف او گفت:
- اين چيه پوشيدي؟! مگه مي خواي نماز بخوني!
و بعد شروع كرد با صداي بلند خنديدن. شميم كه در اثر معاشرت با آنها در جمعشان مثل خود آنها حرف مي زد،گفت:
- خفه شو! مي دوني كه جاويد گير مي ده!
سحر با بدجنسي گفت:
- تازه خبر نداره كه تو مهموني هامون چه خبره!
شميم با ناراحتي گفت:
- اگه بفهمه خودشو مي كشه!
مارال گفت:
- آخي! چه شوهر خوبي، تازه اگر بفهمه خودش رو مي كشه ...
سحر در ادامه حرف او گفت:
- آره بابا! بازم خوبه تو رو نمي كشه!
مارال گفت:
- شوهرت مثل مردهاي عهد قجر فكر مي كنه! تو چطوري با اون زندگي مي كني؟!
شميم در مقابل حرفهاي آنها سكوت كرد و به فكر فرو رفت.
آنگاه مارال او را به اتاق خودش برد. مقابل ميز آرايش نشاندش. رژ لب او را پررنگ كرد و تا زير ابروهايش را براق كرد. شميم اعتراض كرد و گفت:
- مارال! نكن تو رو خدا! جاويد دوست نداره ...
سحر با صداي بلند خنديد و گفت:
- خَره! حالا كو جاويد؟!
مارال گفت:
- من اگر جاي تو بودم، لباسم رو هم مياوردم اينجا عوض مي كردم!
سحر با مسخرگي اداي شميم رو درآورد و گفت:
- نگو تو رو خدا! جاويد ناراحت مي شه!
آنگاه هر سه شروع به خنديدن كردند و به همين ترتيب شميم پاك و معصوم جاويد از دستش مي رفت، بدون اينكه او قادر باشد جلوي از دست رفتنش را بگيرد.
چهارشنبه ي آخر سال بود و از هر گوشه و كناري سر و صدايي به گوش مي رسيد. آن شب جاويد پس از پشت سر گذاشتن يك ترافيك سنگين، خسته و نالان به خانه بازگشت. هنوز صداي ترقه ها در سر و گوشش مي پيچيد.
غزل با خوشحالي به طرفش دويد. او با مرهباني دخترش را در اغوش كشيد و پرسيد:- مامانت كجاست؟- نمني دونم!- نمي دوني؟ مگه خونه نيست؟غزل با صداي كودكانه ي خود پاسخ داد:- نه!اخم هايش درهم رفت . نزد ريحانه خانم خدمتكار خانه رفت و پرسيد:- شميم كجا رفته؟- بچه رو سپردند دست من...با دوستهاشون رفتند چهارشنبه سوري.جاويد با عصبانيت گفت:- چهارشنبه سوري؟ اين موقع شب؟ با دوستهاش؟ حداقل صبر مي كرد من ميومدم همگي با هم مي رفتيم...با شنيدن صداي زنگ تلفن، حرفش را قطع كرد و به طرف تلفن رفت. گوشي را برداشت. صداي يكي از دوست هاي شميم را از ان طرف خط شنيد. او كه بسيار هراسان و وحشت زده به نظر مي رسيد، گفت:- آقاي اميني! سلام...شميم...شميم...يعني چيزي نشده! ففقط...مثل اينكه...مثل اينكه يك طرف صورتش سوخته...بچه ها برنش بيمارستان....گوشي تلفن هنوز در دست لرزان جاويد قرار داشت. رنگش مثل گچ ديوار، سفيد شده بود. احساس مي كرد از درون خالي شده... ريحانه با ديدن حال و روز او با عجله به طرف تلفن دويد و گوشي را از دستش گرفت.صداي دوست شميم را شنيد كه داشت مي گفت:- آقاي اميني! صداي من رو مي شنويد؟ريحانه پاسخ داد:- ايشون حالشون خوب نيست خانم! اگر چيزي هست به من بگيد.دوست شميم همه چيز را براي او توضيح داد و بعد از گفتن اسم و ادرس بيمارستان گوشي را قطع كرد. جاويد با عجله دكمه هاي پيراهنش را بست و باراني اش را دوباره بر تن كرد. غزل را به دست ريحانه سپرد و خود به بيمارستان رفت. همه ترسش از اين بود كه نكند حقيقت چيزي بيش از ات باشد كه دوست شميم مي گفت.وقتي كه به بيمارستان رسيد و شميم را ديد كه صحيح و سالم روي تخت نشسته استف ناخودآگاه اشك شوقش سرازير شد. دوست شميم درست گفته بود. يك طرف صورت او به شدت سوخته بود و حالا پانسمان شده بود. شميم از شدت ناراحتي اشك مي ريخت و پشت سر هم مي گفت:- جاويد! زشت شدم، جاويد! زشت شدم.جاويد سر او را بر سينه اش چسباند و موهايش را نوازش كرد و به ارامش دعوتش كرد. و او كه حالا همچون شميم گذشته ها جاويد را دوست مي داشت، يك لحظه دست او را رها نمي كرد. سراغ غزل را گرفت:جاويد گفت:- همون جايي كه تو سپرديش و رفتي!- يعني پيش ريحانه خانم!و جاويد به علامت تاييد سرش را پاين آورد. لحظاتي سكوت بينشان برقرار شد و ان گاه جاويد پرسيد:- دوستهات كجا رفتند؟شميم در ميان گريه گفت:- بي انصاف ها! خودشون اين بلا را سرم آوردند ، هر چند مي گفتند قصدشان شوخي بوده و نمي دونستند كه اينطوري مي شه، اما هيچ كدومشون پيشم نموندند.جاويد با لحني ملامت بار گفت:- بهت نگفتم دوست خوب براي خودت پيدا كن؟شميم سرش را زير انداخت و گفت:- جاويد سرزنشم نكن.- مي خوام اشتباهات رو يادت بيارم كه ديگه تكرار نكني.شميم كه همچنان گريه مي كرد، دست او را فشرد و گفت:- تكرار نمي كنم....مدتي گذشت و پانسمان را از روي صورتش برداشتند. نيمي از زيباييش را به خاطر ان چروكهاي چندش آور ه يك طرف چانه و گونه اش را فرا گرفته بودند از دست داده بود.اشك هايش تمامي نداشتند و علي رغم رفتار خوبي كه جاويد در برابرش نشان مي داد، احساس مي كرد كه ديگر واقعا دوستش نخواهد داشت، در حاليكه حقيقتا اينگونه نبود و اين مساله انقدرها كه شميم فكرش را مي كرد براي جاويد آزار دهنده نمي نمود. او فقط براي خود شميم ناراحت بود كه به خاطر اي موضوع بسيار افسرده شده و بيش از حد خود را اذيت مي كرد.غزل روزهاي اول از شميم مي ترسيد و از او فاصله مي گرفت اما با دلگرمي هاي پدرش كم كم همچون گذشته به او نزديك شد.محترم در خفا اشك مي ريخت و در حضور شميم از بي اهميتي اين موضوع برايش مي گفت و دلداري اش مي داد. و بيتا سخت به دنبال پزشكي حاذق مي گشت تا صورت شميم را به خوبي جراحي پلاستيك كند. بالاخره كسي كه تحقيقات و نگراني او را پايان داد، محمد سام بود كه به او پيشنهاد داد:- دكتر جهان! برادر دوست...صنم! شماره تلفنش رو دارم.بيتا فورا اين خبر را به جاويد رساند. ابروان او درهم گره خورد از فرهاد خوشش نمي آمد. اما به قول بيتا، چاره نداشتند. او بهترين جراحي بود كه انها سراغ داشتند و به وسيله ان مي توانستند، شميم را خوشحال كنند. اين بود كه جاويد پذيرفت و در اولين فرصت همسرش را نزد او برد.دكتر جهان با ديدن او لبخندي عصبي و بلندي سر داد و با اين كار تعجب جاويد را برانگيخت اما از انجا كه او فرهاد را خوب مي شناخت به اين رفتار او اهميتي نداد و بدون مقدمه اصل مطلب را كه همان مشكل شميم بود، براي او توضيح داد وش ميم تمام مدت از خجالتش سكوت كرده و سرش را زير انداخته بود.مدتي بعد او را در بيمارستان بستري كرده و دو مرحله عمل جراحي روي پوست او انجام دادند. هنگامي كه او را مرخص مي كردند و جاويد براي رداخت صورت حساب به قسمت حسابداري بيمارستان رفته بود، دتر چهان به شميم سفارش كرد كه تا سه ماه، هفته اي يك بار به مطب او مراجعه كند تا دوره درمانش كامل شده و ديگر كوچكترين اثري از سوختگي روي پوستش باقي نماند و شميم كه از جراحي اش بسيار راضي به نظر مي رسيد با خوشحالي دستور او را پذيرفت و خداحافظي كرد.هنگامي كه شميم از بيمارستان خارج شد و در اتومبيلشان نشست، دكتر جهان نزد جاويد رفت و مدتي به او خيره شد!جاويد كه مشغول مرتب كردن محتويات جيب پيراهنش بود، سرش را بلند كرد و با تعجب او را نگاه كرد. ان گاه فرهاد در حالي كه هنوز نگاه نفرت بار خود را به او دوخته بود، گفت:- دزد سر گردنه....ازت متنفرم!جاويد پوزخندي زد و با لحني تمسخرآميز گفت:- دل به دل راه داره آقاي دكتر، اما مي شه بفرماييد چي از شما زدديم ه چنين نسبتي به من مي ديد؟فرهاد پس از مكثي طولاني گفت:- دوبار عاشق شدم، هر دو بار تو عشقم را ازم دزديدي...اول صنم و بعد شميم..جاويد با عصبانيت گفت:- اسم شميم رو بدون پسوند نيار...سپس پشتي را به او كرد و رفت. چند قدم بيشتر نرفته بود كه دوباره سرش را ب طرف او چرخاند و گفت:- در ضمن اقاي دكتر، عشق يك بار بيشتر اتفاق نمي افته...كسي تا حالا دوباره عاشق نشده! پس در صحت عشقت شك كن...آن گاه از ان جا خارج شد و به شميم پيوست.يك هفته گذشت و شميم از جاويد خواست كه او را نزد دكتر جهان ببرد. اما جاويد قاطعانه مخالفت كرد و گفت:- اين همه دكتر پوست! مي ريم پيش يكي ديگه.شميم با سماجت گفت:- جاويد! دكتر جهان من رو جراحي كرده،خودش هم گفته كه هفته اي يك بار بيا....جاويد با عصبانيت حرف او را قطع كرد و گفت:- خودش غلط كرده! دكتر جهان..دكتر جهان...ديگه حالم از اين اسم به هم مي خوره.شميم عصباني شد و گفت:- چرا قبل از جراحي حالت از اين اسم به هم نمي خورد؟- حالا بهم مي خوره...اشكالي داره؟آن گاه با عصبانيت از خانه خارج شد و شميم بدون توجه به مخالفت او راهي مطب دكتر جهان شد. يك هفته گذشت و شميم باز هم پس از يك مشاجره شديد با جاويد بي توجه به حرف او براي با دوم نزد جهان رفت. او شميم را به نشستن دعوت كرد و آن گاه موذيانه گفت:- چرا چشمهات پف كردند؟ گريه كردي؟شميم سكوت كرد و هيچ نگفت. جهان ادامه داد:- نكنه از دست ججناب مجنون گريه كردي؟شميم سرش را تكان داد و گفت:- دوست نداره بيام اينجا!- چه بي فرهنگ! آدم جلوي دكتر رفتن زنش رو كه ديگه نمي گيره/- خيلي متعصبه.- قبلا اينقدر تعصبي نبود.سپس چرخي با صندلي اش زد و در ميان خنده گفت:- خب! مي دوني...علتش اينه كه تا حالا خارج زندگي نكرده...مردهايي كه اون جا زندگي كرده باشند، اين رو مي دونند كه بنايد به خانم شون سختگيري كنند!آن گاه بسيار موذيانه افزود:- اشكالي نداره، باهاش مدارا كن...بيچاره خيال مي كنه كه خيلي دوستت دارخ.شميم سرش را بلند كرد و گفت:- يعني شما مي گيد دوستم نداره؟- نمي دونم ولي خودم من شخصاً ...اگر كسي رو دوست داشته باشم اجازه مي دم هر طوري كه دلش مي خواد زندگي كنه... هر كاري كه خوشحالش مي كنه و دوست داشته باشه كه انجام بده، مانعش نمي شم! ولي خب... شايد اون فكر مي كنه معني دوست داشتنه كه آدم چهار دستي معشوقش رو بچسبه و مواظب باشه كه گربه ها نبرنش!آن گاه با صداي بلند خنديد و گفت:- خب! جوجو كوچولو، صورتت چطوره؟و به اين ترتيب دكتر جهان رفته رفته شميم را به جان جاويد انداخته و زيركانه او را به طرف خود مي كشيد.حالا ديگر شميم چنان از زيبايي ها و خوبي هاي المان براي جاويد تعريف مي كرد كه گوي از كودكي در ان جا بزرگ شده است!و جاويد كه از ملاقات پنهاني او با دكتر جهان بي اطلاع بود، از اين همه تغيير ناگهاني او در فكر مانده و هر چه براي او توضيح مي داد و سعي مي كرد قانعش كند كه در زندگي كنوني شان چيزي كم ندارند، بي فايده بود.او بهانه مي گرفت. دكتر جهان طوري مغزش را شست و شو داده بود كه حالا ديگر همسرش را سر تا پا نقص و عيب مي ديد هر چه جاويد به او محبت مي كرد با راه انداختن يك مشاجره طولاني محبتش را پاسخ مي گفت.محترم و بيتا از دست او عاصي شده بودند اما جاويد همچنان از خود صبر و استقامت نشان مي داد و تصور مي كرد كه مي تواند شميم گذشته را برگرداند. اما او حالا انقدر به دكتر جهان نزديك شده بود كه ديگر او را فرهاد خطاب مي كرد و روزي نبود كه با او ملاقات نداشته باشد.فريبا خواهر فرهاد كه يك بار به طور اتفاقي مكالمات ان دو را شنيده و از روابطشان مطلع شده بود، يك روز با فرهاد حرف زد به او گفت:- فرهاد! از خر شيطون بيا پايين، خودت خوب مي دوني...دكترها جوابت كردند. جطور دلت مي مي ياد با شميم باشي در حالي كه از اين موضوع بي خبره؟ تو اينطوري شميم را از بين مي بي...و فرهاد با خونسردي پاسخ داد:- شميم برام مهم نيست! برام فرقي نمي كنه كه چه بلايي سرش مياد!فريبا پوزخندي زد و با طعنه گفت:- چي براي تو مهمه؟فرهاد در حالي كه به دور دست خيره شده بود، سيگارش را در زير سيگاري فشرد و گفت:- جاويد...ازش متنفرم...- تو به اون حسوديت مي شه....- از آزار دادنش لذت مي رم. نيم گذارم آب خوش از گلويش پايين بره...مي دوني فريبا! اون بدون شميم مي ميره و من مي خوام شميم رو ازش بگيرم...براي هميشه....آن گاه همچون ديوانه ها با صداي بلند شرع به خنديدن كرد و ميان خنده گفت:- فكرش رو بكن...چند وقته ديگه مي شنوه كه شميم مرده...اون لحظه قيافه اش ديدن داره!فريبا با عصبانيت گفت:- تو ساديسم داري فرهاد! تو يك بيمار رواني هستي...خيلي پستي فرهاد...خيلي...همان طور كه هنوز خنده بر لبهايش بود، خيلي خونسرد گفت:- نه ببين! خيلي هم پست نيستم! من مي تونستم با يك بي احتياطي بيمارم رو به جاويد انتقال بدم ولي اين كار رو نكردم!و بعد دوباره گفت:- البته، نه! بهتره كه براي اين كارم منتي بر سر اون نگذارم، چون واقعا دليلش اين نبود كه دلم براش بسوزه علتش فقط اين بود كه ترسيدم زودتر از شميم بميره و نباشه كه بدبخت شدن عشقش رو ببينه!آن گاه با صداي بلند خنديد . فريبا با تاسف سرش را تكان داد و گفت:- ديوانه!او چند بار تصميم گرفت كه زند شميم رفته و قبل از اينكه دير شود، همه چيز را راجع به برادرش به ا و بگويد اما فرهاد او را تهديد كرد كه اگر چنين كاري را انجام بدهد، مهم ترين راز زندگي اش را نزد شوهرش فاش خواهد كرد. بنابريان او هم سكوت كرد و تنها ورود شميم به دنيايي از بدبختي و فلاكت را از دور نظاره گر شد. دنيايي كه بي شك در ان روزي هزار بار دلتنگ آغئش گرم و دستهاي مهربان جاويد مي شد و حسر ان را مي خورد....شميم ديگر غير قابل كنترل شده بود. غزل را حسابي از خود رانده و هيچ توجهي به او نداشت. گويي دلش از سنگ شده بود كه ديگر به گريه هاي معصومانه اش هم اهميتي نمي داد. وعده هاي سرخرمن فرهاد ديده عقل و دلش را كور ساخته بود و او به جز آرام كردن شعله هاي سركش عقده هاي درونش به هيچ چيز ديگر نمي انديشيد و جاويد هيچ كاه نتوانست ان شب جهنمي را فراموش كند كه شميم مقابل او ايستاد. هديه را كه جاويد تقديمش كرد، به سينه او پرت كرده و در كمال وقاحت به علاقه وافر خود نسبت به فرهاد و عشق او نسبت به خودش اعتراف كرد و گفت:- بهترين هديه اي كه مي توني بهم بدي، طلاقنامه ي منه!آن گاه وقتي تعجب را در چشمان حيرتزده جاويد ديد ادامه داد:- مگه تو نمي گفتي خودم را دست كم نگيرم؟ خيلي خب، من شوهر آهنگساز نمي خوام! هر چي آهنگسازه حالم بهم مي خوره! من مي خوام با آقاي دكتر جهان ازدواج كنم كسي كه به من قول زندگي در بهترين نقطه اروپا رو داده! كسي كه واقعا دوستم داره و مثل تو از كارهاي من ايراد نمي گيره! در ضمن...دو هفته فرصت داري كه اينجا رو خالي كني...فروختمش!جاويد پوزخندي زد و گفت:- وسايلش هم مال توئه! من فقط غزلم را مي برم....بغض گلويش را فشرد و نتوانست حرفش را ادامه دهد. در حاليكه در دل خيلي حرف داشت. مي خواست بگويد كه از او انتظارش را نداشت. مي خواست بگويد كه حق من اين نبود، قرار ما اين نبود. ميخواست به او بگويد كه اشتباه مي كند. مي خواست به او بگويد كه فرهاد چگونه موجودي است. مي خواست به او يادآوري كند كه از سالها پيش فرهاد را مي شناسد و مي داند كه مطمئناً شميم اولين فريب خورده او نيست. شميم بايد بداند كه او وقتي تا خرخره مي نوشد و مست مي شود از پست ترين موجوئات روي زمين هم پست تر مي شود. مي خواست بگويد... اما زبانش بند آمده و و قادر به گفتن كلامي نبود. پاهايش سست شده و مي لرزيدند. آنچه را كه مي ديد و مي شنيد برايش قابل باور نبود.هيچ گاه از او انتظار قدرشناسي نداشت. هيچ گاه بر سر او منتي نگذاشت، عشق و مخبت را بي دريغ به پاي او ريخته، و حالا در برابر، قبيحانه ترين پاسخ ممكن را مي شنيد.از ان لحظه به بعد ديگر هيچ نگفت و در برابرش فقط سكوت كرد. ديگر حتي نخواست به او بفهماند كه اشتباه مي كند و بي هيچ حرفي درخواست او را كه جدايي بود، اجرا كرد.بهمن 1384غزل گريه كنان به لباس او چسبيده بود و شميم بي توجه به اشكهاي او جامه دانش را پر مي كرد....جاويد روي صندلي چوبي كنار شومينه نشسته، از پنجره رقص دانه هاي سپيد برف را تماشا مي كرد و زمين سرد و يخ زده را با تمام وجودش حس مي نمود.شميم با بي رحمي غزل را از خود راند و بدون خداحافظي ان جا را ترك كرد. غزل گريه كنان به طرف پدرش دويد و در اغوش او پناه گرفت.او هم دختر زشتش را سخت در اغوش فشرد. دست نوازشي بر سر ا كشيد و نگاهش را بر پشمان معصوم او دوخت.جاويد لرزش اشك را بر گونه هاي غزلش مي ديد و او درخشش اشك را در چشمان اندوهناك پدر و اين نگاه خيس آن دو، تنها تصويري تا رو لرزان از رفتن بي رحمانه ي او در دهن هايشان بر جاي مي گذاشت...گريه كنم يا نكنم آخر ماجرا رسيدگريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيدتو مي روي و آينه پر مي شود از ب كسياز من سفر مي كني و به مرگ قصه مي رسيببين كه اب مي شود قطره به قطره قلب منمرگ من و قصه ماست فاجعه جدا شدنگريه كنم يا نكنم اخر ماجرا رسيدگريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيدتوجامه دان پر مي كني، من خالي از جان مي شوميك لحظه در چشمم ببين، ببين چه ويرانه مي شومبعد از تو با من چه كنم؟ با من بي پناه من....كجاي شب پنهان شوم، كجاي اين عاشق شكنتو مي روي و جان من گورترنم مي شودخورشيد كي كه داشتم در شي من گم مي شودچيزي نگو به اينه با رازقي حرفي نزنبراي بار اخرين تنها نگاهي كن به منگريه كنم يا نكنم آخر ماجرا رسيدگريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيد........پايان
ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۴:۳۲
نظرات (0)
،

رمان دختر زشت قسمت 20

فصل بيستم

روزها و هفته ها و ماه ها، عاشقانه مي گذشتند و آن دو روز به روز به يكديگر علاقه مندتر و وابسته تر مي شدند. بيتا اكثر ساعات روز را بيرون از خانه به سر مي برد و در دفتر كارخانه مشغول به كار بود. اما رفتارهاي شك برانگيز آن دو از چشم هاي تيزبين و كنجكاو محترم دور نمي ماند. گاهي شميم را به گوشه اي مي كشيد و مي گفت:
- شميم! چي مي گيد دو ساعته پچ پچ مي كنيد؟! كاري نكني آبروريزي به پا شه، دختر!
و شميم مي خنديد و مي گفت:
- خيالت راحت باشه مامان ... حواسم هست.
و باز جاويد به محض اينكه چشم محترم را دور مي ديد، نزد شميم مي آمد و با او به گفتگو مي نشست. آنگاه با يكديگر براي زندگي جديدشان كه به زودي آغاز مي شد، برنامه مي ريختند. در يكي از همين روزها جاويد به او گفت:
- دو ماه ديگه تو مي شي خانم خونه ي من ... خونه اي كه همۀ وسايلش به سليقه ي تو خريداري مي شه و به سليقه ي تو چيده مي شه ... برات نوكر و كلفت مي گيرم، تو دست به سياه و سفيد نمي زني ... فقط استراحت مي كني و به تفريحاتت مي پردازي! دو تايي با هم مي ريم همه جا رو مي گرديم. هر جا كه تو دوست داشته باشي. هر شهري كه تو دلت بخواد ... اصلاً مي ريم دور دنيا رو مي گرديم، مي دونيم به هر كشوري كه دوست داشته باشي سفر كنيم. راستي تو كدوم از كشورها رو دوست داري؟
شميم خيلي سريع پاسخ داد:
- هلند!
جاويد با تعجب پرسيد:
- هلند؟! حالا چرا هلند؟!
شميم مثل گذشته ها چشم هايش را بست و خيلي با احساس شروع كرد:
- آخه مي دوني جاويد! من عاشق گلم ... هلند كشور گله ... گلهاي خيلي خيلي قنشگ كه اصلاً هيچ جاي دنيا پيدا نمي شه!
جاويد لبخندي زد و با شوخي گفت:
- خب! شما كه رفتي هلند و اين همه گلهاي قشنگ رو تماشا كردي،چرا من رو با خودت نبردي؟!
شميم خنديد و گفت:
- من تا سر كوچه هم بدون تو نمي رم، چه برسه به هلند!
جاويد با خنده پرسيد:
- پس گلهايي رو كه انقدر ازشون تعريف مي كني، چطور ديدي؟
شميم لبخندي زد و پاسخ داد:
- تلويزيون! تلويزيون زياد نشون مي ده!
جاويد كه حالا قيافه اي جدي به خود گرفته بود، در چشمان او خيره شد و گفت:
- شميم! قول مي دي هميشه با هم باشيم ... قول بده هميشه كنارم بموني ... قول بده هيچ وقت تنهام نگذاري ... تو براي من مثل يك زن و همسر معمولي نيستي ... عشقمي، برام حكم نفس رو داري بدون تو نمي تونم زندگي كنم، اينو مي دونستي؟ شميم بدون تو نمي تونم زندگي كنم.
شميم با صدايي آرام و دلنشين پاسخ داد:
- مگه من مي تونم؟! من هم نمي تونم بدون تو زندگي كنم. من هم دوستت دارم، جاويد! هميشه دوستت دارم. ما با هم خوشبخت مي شيم، ما چيزي از خوشبختي كم نداريم. من زندگي با تو رو فقط توي روياهام مي ديدم! اما حالا اين روياهاي من به حقيقت پيوسته اند ... جاويد! مي دوني من عاشق اشعار فروغ فرخزادم؟
جاويد گفت:
- آره! حتي مي دونم كه بيشترشون رو حفظي ... يادم نمي ره كه بعضي هاش رو چقدر با احساس برام مي خوندي.
شميم با يادآوري گذشته ها لبخند كمرنگي بر لب نشاند و گفت:
- وقت هايي كه با ياد تو غرق در رويا مي شدم، اين شعر فروغ فرخزاد رو مي خوندم ...

با اميدي گرم و شادي بخش
با نگاهي مست و رويايي
دخترك افسانه مي خواند
نيه شب در كنج تنهايي؛
بي گمان روزي ز راهي دور
مي رسد شهزاده اي مغرور
مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر
ضربه ي سم ستور باد پيمايش
مي درخشد شعله ي خورشيد
بر فراز تاج زيبايش
تار و پود جامه اش از زر
سينه اش پنهان به زير رشته هايي از دُر و گوهر
مي كشاند هر زمان همراه خود سويي
باد ... پرهاي كلاهش را
يا بر آن پيشاني روشن
حلقه ي موي سياهش را
مرمان در گوش هم آهسته مي گويند
آه ...او با اين غرور و شوكت و نيرو
در جهان يكتاست
بي گمان شهزاده اي والاست.
دختران سر مي كشند از پشت روزنها
گونه هاشان آتيش از شرم اين ديدار
سينه ها لرزان و پرغوغا
در تپش از شوق يك پندار
«شايد او خواهان من باشد»
ليك گويي ديده ي شهزاده ي زيبا
ديده ي مشتاق آنان را نمي بيند
او از اين گلزار عطرآگين
برگ سبزي هم نمي چيند ...
مقصد او ... خانه ي دلدار زيبايش
مردمان از يكدگر آهسته مي پرسند:
«كيست پس اين دختر خوشبخت؟»
ناگهان در خانه مي پيچد صداي در
سوي در گويي ز شادي مي گشام پر
اوست ... آري ... اوست
آه اي شهزاد، اي محبوب رويايي
نيمه شب ها خواب مي ديدم كه مي آيي
زير لب چون كودكي آهسته مي خندد
با نگاهي گرم و شوق آلود
بر نگاهم راه مي بندد:
«اي دو چشمانت رهي روشن به سوي شهر زيبايي
اين نگاهت باده اي در جام مينايي
آه، بشتاب اي لبت همرنگ خون لاله ي خوشرنگ صحرايي
ره، بسي دور است
ليك در پايان اين ره ... قصر پر نور است»
مي نهم پا بر ركاب مركبش خاموش
مي خزم در سايه ي آن سينه و آغوش
مي شوم مدهوش
باز هم آرام و بي تشويش
مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر
ضربه ي سم ستور باد پيمايش
مي درخشد شعله ي خورشيد
بر فراز تاج زيبايش
مي كشم همراه او زين شهر غمگين رخت
مردمان با ديده ي حيران
زير لب آهسته مي گويند:
«دختر خوشبخت! ...»

جاويد كه تا ان لحظه محو تماشاي او بود، لبخندي بر لب نشاند و آرام برايش كف زد.روزهاي پاياني شهريور ماه از راه رسيدند. و اكنون يك سال از فوت صنم مي گذشت. غزل دو ساله شده و شيطنت هايش چند برابر شده بود و بيتا كه بسيار او را دوست داشت از اينكه مي ديد شميم چقدر خوب از او نگهداري مي كند بسيار خوشحال و راضي به نظر مي رسيد و جاويد زمزمه هاي ازدواج، با شميم را براي مادرش رفته رفته از همين موضوع آغاز كرد. ديگر طاقتش تمام شده و مي خواست هر چه زودتر زندگي اش را با شميم آغاز كند. او تا آن زمان كه فكرش را هم نمي كرد، مادرش مخالفت كند، سعي كرد با دلايل مختلف او را متقاعد سازد اما بيتا راضي نمي شد. گاهي جاويد از كوره در مي رفت و با عصبانيت مي گفت:- اصلا برام نيست كه مردم چي فكر مي كنند يا حتي چي مي گن..مامان! اين زندگي منه... عمر حرفهاي مردم... حرفهاي مردم شايد فقط براي يك ماه ازدواج من و شميم باشه بعدش تموم مي شه و من مي مونم با شميم و يك زندگي كه متعلق به خودمونه و فقط به خودمون مربوط مي شه...و آنقدر گفت و گفت تا بالاخره توانست او را راضي كند. بيتا گفت:- جاويد! من شميم رو دوست دارم. اون خيلي دختر خوبيه. خيلي زيباست، خيلي دوست داشتنيه، علت مخالفت من فقط تفاوت طبقاتي ايست كه با ما داره، به غير از اين من هيچ مشكلي ديگري در شميم نمي بينم....- من مي فهمم شما چي مي گيد، اما شميم هم با ما توي اين خونه اشرافي زندگي كرده، چيزي كم نداشته، نديده نيست، نخورده نيست، اون با امثال خودش فرق داره...بيتا در حاليكه با عجله آماده مي شد تا به دفترش برود ، شانه هايش را بالا انداخت و گفت:- خود داني!سپس خداحافظي كرد و از خانه خارج شد. جاويد كه از موافقت مادرش خوشحال و راضي به نظر مي رسيد، نزد شميم رفت و او را هم خوشحال كرد. شب كه بيتا به خانه بازگشت شميم ديگر خجالت مي كشيد پا به ساختمان آنها بگذارد و كسي كه بيشتر از او خجالت مي كشيد، محترم بود كه احساس مي كرد نمني تواند با بيتا روبه رو شود. با ناراحتي سرش را تكان داد و رو به شميم گفت:- بالاخره اون چيزي كه نگرانش بودم، اتفاق افتاد دختر! آـخه ما كجا و اون ها كجا. من ديگه با چه رويي به صورت بيتا خانم نگاه كنم!شميم سرش را زير انداخته و گفت:- به خدا، مامان! من همه اين ها رو به جاويد گفتم ولي اون حرف خودش رو مي زنه.محترم دخترش را در اغوش گرفت و موهاي بلند و مواج او را نوازش كرد و بوسيد و در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود گفت:- مي دونم چقدر دوستت دارهف از همون اول...از نگاههاش مي فهميدم. حتي قبل از اينكه با صنم ازدواج كنه...سپس خنديد و ادامه داد: - همون موقعي كه گوش تو رو مي كشيدم و مي گفتم زياد نرو اون طر همين ها رو فهميده بودم!شميم خنديد و گفت:- خب دلم براش تنگ مي شد.محترم سرش را تكان داد و در حالي كه مي خنديد گفت:- اي ور پريده!آن گاه يكديگر را در اغوش گرفتند. محترم ارام زير گوش او گفت:- قدرش رو بدونوووكاري نكني پيش بيتا خانم سرافكنده بشم.شميم لبخندي زد و گفت:- مي دوني چقدر غصه خوردم؟ مي دوني چقدر زجر كشيدم؟ مي دوني چقدر اشك ريختم تا به دستش آوردم؟ مگه ديوونه ام اذيتش كنم؟ عشقمه، همه زندگيمه، دو تا دست دارم، دو تا دست ديگه ام قرض مي كنم وبراي خودم نگهش مي دارم....تو دنيا مثل جاويد پيدا نمي شه مامان... بعضي وقتها فكر مي كنم كه هنوز همه چيز روياست! من حتي خودم ر لايق نگاههاي عاشقش هم نميدونم مامان! نمي دوني چقدر مهربونه...باورت نمي شه چطوري باهام حرف مي زنه، نمي دوني چه حرفهايي بهم مي زنه...مامان! مي ترسم...مي ترسم همه اش خواب و رويا باشه...مي ترسم از دستش بدم....محترم او را كنار خود شناند و تا جايي كه مي توانست نصيحتش كرد. گرم صحبت بودند كه صداي كوبيده شدن در اتاقشان آنها را به خود آورد.شميم از جاي خود برخاست. در را باز كرد و بيتا را مقابل خود ديد. تپش قلبش تند شد و صورتش گل انداخت. دستهاي سرد شده اش را درهم قلاب كرد و در حالي كه سرش را زير انداخته بود، با صدايي لرزان گفت:- سلام، خانم! خوش آمديد، بفرماييد تو.بيتا لبخندي زد و با مهرباني سلام او را پاسخ گفت: ظرف زيبايي را كه در ان شيريني چيده بود را به دست شميم داد و در حالي كه وارد اتاقشان مي شد رو به محترم كرد و گفت:- محترم! مهمون نمي خوايد؟محترم به استقبال او آمد و با دستپاچگي شروع به خوش آمد گويي كرده. پشت سر بيتا جاويد وارد شد و سلام كرد. شميم را نگاه كرد و با شيطنت چشمكي زد. يك شاخه رز قرمز بسيار زيبا را كه در دست داشت به طرف شميم گرفت گفت:- تقديم با عشق...خواستگاري به شيوه مدرن!شميم لبخند شرمناكي بر لب آورد سرش را بلند كرد و نگاه خجالت زده اش را به چشمان جاويد دوخت، با دستهاي لرزانش شاخه گل را گرفت و تشكر كرد.محترم كه بي اختيار اشك از چشمانش جاري گشته بود، خم شد تا دست بيتا را ببوسد اما او دستش را كنار كشيد. محترم با مهرباني در اغوش گرفت و گفت:- اومدم اين دختر خانم خوشگل رو ازت خواستگاري كنم.محترم از اغوش او بيرون اومد. اشكهايش را پاك كرد و گفت:- بيتا خانم! آخه شميم لايق آقا... جاويد حرف او را قطع كرد و با لحني اعتراض آميز گفت:- محترم خانم!!محترم با شرمنمدگي سرش را زير انداخت و ديگر هيچ نگفت. شميم در حالي كه همه حواسش به گفتگوي جاويد و بيتا با مادرش بود. چهار فنجان از همان چاي هاي خوش عطر و بويي كه بيتا عاشقان بد، ريخت و مقابلشان گرفت.بيتا گفت:- اول آبان چطوره؟محترم كه سخت در فكر فرو رفته بود، با اشاره شميم به خود آمد و گفت:- چي، خانم جان؟بيتا خنديد و گفت:- اينطور كه جاويد مي گه مي خوام سنگ تموم بگذارم. فكر مي كنم يك ماه وقت لازم داشته باشيم تا كارهامون رو انجام بديم. الان بيست و نهم شهريورهستيم، فكر مي كنم اول آبان جشن رو بگيريم خوب باشه.محترم سرش را به زير انداخت و گفت:- هر چي شما بگيد خانم جان!آن شب جاويد و شميم از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيدند. هر دو تا صبح بيدار بودند. ان طرف شميم ميان رختخوابش نشسته و به اينده فكر مي كرد و به طرف ديگر چراغ اتاق جاويد روشن بود. از صبح روز بعد كارهايشان شروع شد. كارهايشان از خريد اينه و شمعدان آغاز و به كارت دعوت براي ميهمانان ختم شد. بهترين جواهرات را براي شميم خريداري رده و هر چه كه خواست برايش فراهم كردند. خانه اي بزرگ و زيبا در جايي كه شميم دوست داشت خريدند، جاويد و شميم هر روز با يكديگر بيرون رفته و براي خانه ي جديدشان وسايل مي گرفتند و با ذوق و شوق آنها را مي چيديدند.زندگي روي خوب خود را به انها نشان داده و خوشبختي را در لحظه لحظه آن حس مي كردند.انكه در اين ميان جاي مشخصي نداشت، غزل بود كه گاهي نزد بيتا مي ماند، گاهي محترم او را نگاه مي داشت. گاهي جاويد و اكثر اوقات شميم كه تلاش مي كرد براي او جاي يك مادر خوب و مهربان را پر كند.آبان 1381او كه اكنون در يكي از بهترين آرايشگاه هاي شهر انتظار جاويد را مي كشيد، باز ديگر سر تا پاي خود را در ايينه برانداز كرد و لبخند رضايتمندانه اي بر لب نشاند. بي نهايت زيبا شده، طوري كه خودش هم از اين همه زيبايي به وجد آمده بود. موهايش بسيار ساده پشت سرش جمع شده و كلاه گرد و بسيار كوچكي را به شكلي كج روي موهايش قرار داده بودند. برليان زيبايي ميان سينه ي سفيدش مي درخشيد. دستكشهاي بلند تا زير آرنجش آمده و براي لباسش حكم آستين را داشتند و دامن پر چين لباس، كمر باريكش را نمايان تر ساخته بود. آرام دستي روي كلاهش، گردنبد زيبايش و لباسش كشيد. نمي توانست باور كند كه اين همان شميم چند ساعت پيش هست يا حتي شميم چند ماه پيش، شميم كه هنوز جاويد را نداشته و حسرت يك قطره از عشق بي كران او را مي خورد.صدايي او را به خود آورد:- خانم اميني! آقاي داماد، پشت در منتظرتون هستند.مات و مبهوت اطرافش را نگاه كرد. خانم اميني؟ من را مي گويند، خانم اميني؟ لبخندي زد دامن بلندش را كمي به طرف بالا جمع كرد و به سمت در رفت. دستهايش يخ كرده بودند. آرام در را باز كرد و قامت بلند جاويد را فرو رفته در كت و شلوار مشكي داماديمقابل خود ديد. چقدر ان چهره مهربان را دوست داشت. نگاه گرم او در بند بند وجودش نشست. دستهاي سرد شده ي شميم را در دست هاي گرم خود فشرد و در چشمهاي درشت و مشكي او كه جذابيت فوق العاده اي يافته بودند، خيره شد. دستش را زير چانه ي او گذاشت و گفت- اي كاش فروغ فرخزاد بود و يك شعر هم براي داماد خوشبخت مي گفت....تو روياهام هم چنين عروسي نمي ديدم....شميم لبخندي زد و گفت:- فردا صبح كه خيري از اين ارايش ها نيست هم همين ها رو مي گي؟جاويد كه محو او بود، لبخند اطمينان بخشي زد و گفت:- بدون اين ارايش ها و اين لباست هم ديدمت! بو اين رو براي كساني بو كه فقط امشب تو رو مي بينند، نه به من كه همه جوره ديدمت و پسنديدم.شميم لبخند شرمناكي زد و سرش را به زري انداخت.ساعتي بعد هنگامي كه دست در دست يكديگر پا به سالن نهادند، صداي همان پچ پچ هايي كه بيتا را رنج مي داد فضا را پر كرد اما حق با جاويد بود. عمر حرفهاي مردم انقدر كوتاه بود كه خيلي زود ميان صداي بلند موزيك گم گشت و ساعتي بعد براي هميشه تمام شد. و اين زندگي جاويد و شميم بود كه لحظه به لحظه جان مي گرفت و با عضق بي نهايت آغاز مي شد.آن شب غزل را به دست محترم سپرده و دست در دست يكديگر قدم به خانه شان گذاشتند و صبح زود بعد براي ماه عسل راهي سفر شدند.حضور غزل بين محترم و بيتا سرگرمشان ساخته و سبب مي شد آنها كه هر دو از دوري جاويد و شميم رنج مي بردند كمتر احساس ناراحتي كنند. هر چند كه خود غزل هم گاهي بهانه اينها را، مخصوصا شميم را مي گرفت و گريه سر مي داد. آن گاه محترم و بيتا او را سرگرم مي كردند و مي گفتند پدر و مادرش به زودي بازگشته و او را با خود به خان شان مي بردند. مدتها بود كه غزل ديگر شميم را به عنوان مادر خود مي شناخت واو را مامان صدا مي كرد.خيلي زود روزهاي خوش ماه عسلشان به پايان رسيد و به خانه شان بازگشتند و اين بار غزل هم براي هميشه به جمع دو نفرشان براي هميشه پيوست.رفته رفته پاييز طلايي خود را به زمستان سرد و برفي مي سپرد و شهر رخت سفيد بر تن مي كرد. ان شب آسمان به شدت مي باريد و زمين ها يخ زده بود. شميم و جاويد همچون بقيه مردم خانه نشيني را بر بيرون رفتن ترجيح داده و در منزل مانده بودند. غزل خوابيده و سكوت كسل كننده اي ر فضا حاكم بود. شميم همچون همه ي وقت هاي ديگر كه حوصله اش سر رفته و كسل مي شد، روبروي جاويد كه روي صندلي كنار شومينه نشسته وجدول حل مي كرد، زانو زد و گفت:- جاويد!- جانم!- برام ويولن مي زني؟جاويد سرش را از كنار صندلي برداشت و در همين حال پرسيد:- چي بزنم عزيزم؟شميم كمي فكر كرد و با ذوق خاصي گفت:- جان مريم!جاويد لبخندي زد و آنگاه شروع به نواختن كرد و شميم محو او شد. قطرات درشت باران كه آرام بر شيشه مي خوردند گويي او را تشويق مي كردند و همزمان شعله ي آتش، ميان شومينه و هم نوا با ساز او آرام مي رقصيد.
جان مريم به پايان رسيد و شميم داشت براي درخواست آهنگ بعدي فكر مي كرد كه زنگ در به صدا درآمد. از جايش برخاست و پس از لحظاتي در را باز كرد. جاويد پرسيد:
- كي بود؟
شميم كه تا آن لحظه خيلي دلش گرفته بود، با خوشحالي آشكاري پاسخ داد:
- مامانم و مامانت!
جاويد هم خوشحال شد. سازش را كنار گذاشت و همراه شميم به استقبال آنها رفت. محترم در حالي كه دختر و دامادش را مي بوسيد گفت:
- من و بيتا خانم اينقدر دلمون گرفته بود ... دوتايي داشتيم از تنهايي مي مرديم!
بيتا خنديد و گفت:
- آره! راست مي گه! امشب از اون شب هاي بلند و دلگيره، آسمون هم كه يك نفس مي باره، به محترم گفتم بلند شو بريم بچه هامون رو ببينيم، دلمون باز بشه!
جاويد آنها را دعوت به نشستن كرد و شميم در حالي كه پالتوهايشان را به جالباسي مي زد، گفت:
- خيلي كار خوبي كرديد. اتفاقاً ما هم حوصله مون سر رفته بود.
آنگاه كنار بيتا نشست و ادامه داد:
- من كه خيلي بي برنامه ام ... واقعاً روزها و شب هاي كسل كننده رو پشت سر مي گذارم.
بيتا گفت:
- خب، اين همه كلاس ... يك كلاسي كه دوست داري برو.
شميم پاسخ داد:
- اتفاقاً كلاس زبان ثبت نام كردم.
جاويد ادامه داد:
- البته به نظر من بد نيست، براي كنكور امسال كمي هم بيشتر درس بخونه.
بيتا با خوشحالي گفت:
- مگه كنكور شركت كردي؟
شميم گفت:
- بله ... اميدوارم كه قبول بشم!
جاويد گفت:
- اگر خوب بخوني صددرصد قبول مي شي. تو استعدادت خوبه. يادمه هميشه نمره هات بالا بود.
محترم گفت:
- آره! واقعاً حيف شد. شميم سه چهار سال رو از دست داد. اگر همون موقع كه قبول شده بود، مي رفت الان ليسانسش رو گرفته بود ... قاسمِ ذليل شده نگذاشت!
شميم كه تصور مي كرد جاويد با يادآوري قاسم ناراحت خواهد شد، به سرعت نگاهش را به طرف او چرخاند. جاويد هم كه همين تصور را راجع به شميم كرده بود، رو به او لبخندي زد و گفت:
- اشكالي نداره عزيزم، ماهي رو هر وقت از آب بگيري تازه ست. حالا هم دير نشده ... خودم كمكت مي كنم. شك ندارم كه تو قبول مي شي. اگر درس و دانشگاه داشته باشي ديگه حوصله ات هم سر نمي ره.
سپس از جايش برخاست و براي آوردن چاي به آشپزخانه رفت. وقتي كه او در آشپزخانه بود، شميم با لحني اعتراض آميز با مادرش گفت:
- مامان! چقدر بهتون سفارش كنم كه اسم قاسم رو جلوي جاويد نياريد. من مي دونم كه چقدر روي اين موضوع حساسه، به روي خودش نمياره.
محترم با ناراحتي گفت:
- به خدا اصلاً حواسم نبود، مادر!
بيتا خنديد و گفت:
- حالا كه گفته شده و تموم شده، خودتون رو ناراحت نكنيد. از به بعد حواستون جمع باشه.
با آمدن جاويد حرفشان را عوض كردند. آن شب ساعتي را به گفتگو نشستند و شام را دور هم صرف كردند و سپس آخر شب با روحيه اي مضاعف از يكديگر خداحافظي نمودند.
از روز بعد شميم به تشويق و كمك جاويد شروع به خواندن درس هايش كرد. روزها و ماه ها به سرعت گذشتند. بالاخره روز كنكور فرا رسيد. او با اعتماد به نفس بالايي كه آن را مديون جاويد بود، امتحانش را برگزار كرد. و پس از مدتي جاويد با خوشحالي خبر قبول شدن شميم در رشته مديريت را به او داد.
از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد. آن شب به مناسبت شنيدن خبر قبولي اش ميهماني كوچكي برگزار كرد و برايي مهيمان هايش ميز شام رنگارنگي چيد.
مدتي بعد دانشگاهش شروع شد. ديگر او خود را سرگرم درس و تحصيل نموده و اكثر اوقات، غزل كوچكش را به دست محترم مي سپرد.



ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۴:۳۱
نظرات (0)
،

رمان دختر زشت قسمت 19

فصل نوزدهم

غزل روز به روز بزرگتر و روز به روز زشت تر مي شد و چنان شبيه بيتا بود كه با او گويي سيبي را از وسط به دو نيم كرده اند و كسي كه از اين موضوع بيشتر بيشترين اظهار ناراحتي را مي كرد، ساره مادر بزرگ ديگر او بود ساره كه خودش بدترين كار ممكن را سال ها پيش در قبال بيتا انجام داده و حالا ثمره اين كار او كسي جز نوه زشت رويش نبود.
آن روز به مناسبت تولد يك سالگي غزل، ميهماني كوچك را در خانه شان ترتيب داده بودند. همه در اين ميهماني حضور داشتند. بيتا، محترم، شميم، ساره، محمد سام، عمو شهاب و زن عمو مريم، فريبا بهترين دوست صننم و برادر فريبا دتر فرهاد جهان، همگي دور هم جمع بودند و فقط جاي صفورا در ميان انها خالي بود كه درست يك هفته پس از به دنيا آمدن غزل و پس از برآورده شدن آرزويش كه همان ديدن نتيجه اش بود از اين دنيا رفت و حالا نبود تا تولد يك سالگي غزلش را شاهد باشد.
شميم پس از جدا شدن از قاسم تا حدودي شادابي گذشته را به دست آورده و كمي شيطنت مي كرد. هر چند تا وقتي كه حرفي از جاويد و زندگي اش با صنم به ميان نيامده بود اما به محض اينك اسم او را از ميان صحبت ها مي شنيد، سكوت مي كرد و چهره اش درهم مي رفت. آن شب در آن مهماني، پيراهني به رنگ صورتي بسيار ملايم بر تن كرده كه صورت مهتابي اش را زيباتر از هميشه نشان مي داد. برق چشمان سياه و شيرين زباني هايش توجه همه را به سوي خود جلب مي كرد اما كسي كه ان شب از ان همه زيبايي او ناراضي بود جاويد بود. كه هنوز او را متعلق به خود مي دانست و نگاه هاي گستاخانه دكتر جهان به شميم اعصاب او را به هم ريخته بود.
غزل در اغوش مادرش گريه مي كرد. صنم كه سردرد امانش را بريده بود، غزل را به شميم داد و گفت:
- شميم! بيا اين بچه رو بگير، ببرش توي اتاق، سعي كن كاري كني كه بخوابه!
شميم غزل را بغل كرد و به اتاق برد. دقايقي بعد همه مشغول صحبت و گفتگو بودند كه در مقابل چشمان دقيق و حساس جاويد به اتاق و نزد شميم رفت.
جاويد از جايش برخاست. خون در رگ هايش منجمد شده بود. نگاه خشمگينش را به در نيمه باز اتاق خيره مانده بود. او فرهاد را خوب مي شناخت و به قول خودش خوب مي دانست كه او چه جانوري است. دلش شور مي زد و بيتا بي خبر از احوال او مدام صدايش مي زد:
- جاويد، صنم سرش درد مي كنه. يه داروي مسكني براش بيار....
و جاويد كه همچنان چمشمش به در ان اتاق خشك شده بود، عقب عقب به طرف اشپزخانه مي رفت. و در همين حال با كلافگي مي گفت:
- بله...اومدم....
شميم بي توجه به حضور فرهاد بالاي سر خود، غزل رو روي دو دست به اين طرف و ان طرف مي برد. دلش مثل سير و سركه مي جوشيد، از پيشنهاد او جا خورده بود. پس از سكوت طولاني كه در برابر پيشنهاد فرهاد كرده بود، سرش را به رف او چرخاند و مردد نگاهش كرد. فرهاد كه سكوت او را ديد گفت:
- به هر حال من فقط مي خواستم كمي با هم اشنا بشيم.
آن گاه پس از مكثي طولاني نگاه موذيانه اش را به او دوخت و گفت:
- ممكن بود اين اشنايي بعد از مدتي به ازدواج بيانجامه.
شميم بيش از پيش جا خورد. سرش را بلند كرد و چشما گرد شده اش را به او دوخت. لبهايش را به سختي تكان داد و گفت:
- مثل اين كه شما موقعيت من رو نمي دونيد!
فرهاد بي توجه به حرف او گفت:
- مي دونيد چيه...من به دخترهايي كه ناز مي كنند علاقه خاصي دارم!
شميم با عصبانيت گفت:
- من ناز نمي نم، آقا! مثل اينكه نشنيديد چي گفتم...گفتم موقعيت من خاصه....
- فكر نمي كنيد زيادي من رو احمق فرض كرديد؟
شميم سعي كرد آرام باشد. خود را جمع و جور كرد و در حالي كه چشمانش را آرام روي هم مي فشرد، گفت:
- آقاي جهان،من قصد جسارت نداشتم.
- پس اين رو بدونيد كه من تا روي كسي شناخت كامل نداشته باشم پيشنهاد نمي دم. من همه چيز رو در مورد شما مي دونم، با اين حال ازتون خوشم اومده، اين از نظر شما مشكلي داره؟
آن گاه او كه خوب مي دانست چطور مي تواند دخترهاي ساده اي همچون شميم را جذب خود كند، لحنش را آرام تر كرد و ادامه داد:
- فكر نمي كنم از موقعيت شما خواستگاري كرده باشم براي من مهم نيست كه شما دختر يك خدمتكار و يا هر كس ديگه اي مي خواهيد باشيد...حتي...اينكه قبلا ازدواج رديد هم اصلا برام مهم نيست...براي من فقط خود شما مهم هستيد خانم!
او كه شميم را ساكت و ارام ديد، اجازه يافت تا حرفش را ادامه دهد:
- من خيلي وقته كه بهتون فكر مي كنم. اما راستش...راستش قبل از اين فرصت مناسبي پيدا نكرده بودم تا باهاتو صحبت كنم. هر بار كه شما رو در مهماني اي مي ديدم به دنبال فرصت مي گشتم تا با هم حرف بزني. خوشبختانه امروز اين سعادت را پيدا كردم!
سپس در حاليكه از اتاق خارج مي شد، به شميم كه همچنان مات و مبهوت او را نگاه مي كرد، گفت:
- روي پيشنهادم فكر كنيد....ضرري نداره! دوست دارم اول مدتي با هم اشنا بشيم تا بعد! در ضمن من فردا به آلمان مي رم. دو ماه ديگه كه برميگردم از تون جواب مي خوام... فكر مي كنم دو ماه فرصت خوبي براي فكر كردن و تصميم گرفتن باشه!
شميم حيرت زده او را ه از اتاق بيرون مي رفت مي نگريست و احساس مي كرد كه خواب مي بيند ناباورانه داشت پلك هايش را برهم مي زد كه يكدفعه جاويد را مقابل چشمان خود ديد. دستهايش را در جيب هاي شلوارش فرو برده خيره به او نگاه مي كرد. شميم كه از اين حالت او جا خورده بود با لحني آكنده ازترديد پرسيد:
- چيزي شده آقا؟
جاويد ه سعي مي كرد خود را كنترل كند و فرياد نزند با عصبانيت گفت:
- اينجا چي كار مي كني؟
شميم سرش را زير انداخت و با اشاره چشم به غزل گفت:
- بچه رو مي خوابونم آقا!
جاويد كمي صدايش را آهسته تر كرد و گفت:
-آقا فرهاد هم بچه مي خوابوندند؟!

شميم كه نمي توانست علت اين همه ناراحتي جاويد را بفهمد، با تعجب گفت:
- چطور مگه؟
جاويد بي توجه به سوال شميم پرسيد:
- چي مي گفت؟!
شميم با يادآوري حرفهاي فرهاد رنگش سرخ شده و با دستپاچگي گفت:
- هي...هيچي آقا!
- اينطور كه تو دستپاچه شدي، معلومه مطالب مهمي گفته شده!
شميم كه جاويد را عصبي ديد از گفتن حقيقت سرباز زد و گفت:
- آقا باور كنيد، اومد اينجا تلفن زد و رفت!
جاويد نگاهي به تلفن انداخت، نفس عميقي كشيد و گفت:
- اون آدم درستي نيست، شميم! من اون رو خوب مي شناسم. مدتها به خونه اونها مي رفتم و براي خواهرش تدريس موسيقي مي كردم از كثافت كاري هايش بي خبر نيستم. باور كن وقتي كه ديشب فهميدم صنم براي اين مهموني دعوتشون كرده نزديك بود از عصبانيت منفجر بشم. نمي دونم چه اصراري داره كه توي همه مهموني هامون اين خواهر و برادر رو دعوت كنه.
شميم بار ديگر حرفهاي فرهاد را در ذهن خود تداعي كرد. خيلي در مورد او كنجكاو شده بود. دلش مي خواست از جاويد بپرسد مگر او چگونه است؟ اما بعد با خود گفت: من كه به او جواب مثبت نخواهم داد پس دليلي نداره درباره اش كنجكاوي كنم. سرش را بلند كرد و در چشمان جاويد خيره شد و با خود انديشيد:« نه! هرگز به جز او ننمي توانم شخص ديگري را دوست داشته باشم...»
جاويد غزل را كه همچنان گريه مي كرد از دست او گرفت و گفت:
- تو دستت خسته شد برو پيش مهمونا....
شميم تشكر كرد و او را با غزلش در اتاق تنها گذاشت. وقتي كه نزد بقيه رفت، صنم از او پرسيد:
- غزل خوابيد؟
شميم پاسخ داد:
- نه صنم خانم! هنوز داشت گريه مي كرد، آقا جاويد ازم گرفتش...
صنم متعجب گفت:
- ا...چه عجب آقا جاويد قبول كردند بچه داري كنند.
ساره گفت:
- همه مردها اولش از اين جور كارها فرار كنند اما بعدا كم كم مي بينند، مجبورند كه كمك كنند.
بيتا گفت:
- من مطمئنم جاويد اينقدر صنم رو دوست داره كه چه اول و چه آخر هميشه حواش هست اون خسته نشه!
صنم كه از شدت سردرد، سخت و بي حوصله حرف مي زد، گفت:
- نه بيتا خانم، اون هيچ وقت حاضر نمي شه غزل رو نگه داره، به خدا دفعه اولشه!
شميم حسابي گيج شده بود. نمي توانست انچه كه از اين حرفها به قلبش الهام مي شود را باور كند. به هيچ وجه نمي توانست وجدان خود را آسوده خاطر سازد. چطور مي توانست درباره مردي كه همسر و كودكي يك ساله دارد چنين حدسي بزند؟ از درون داغ شده و صورتش گل انداخته بود. از جايش برخاست و به اشپزخانه رفت، دقايقي بعد بيتا را مقابل خود ديد در حاليكه بسيار نگرا به نظر مي رسيد به او گفت:
- شميم! يك ليوان آب قند درست كن، صنم حالش خوب نيست!
- آب قند؟! آب قند واسه چي، خانوم جان؟ مگه چي شدند؟
- نمي دونم. يكدفعه دستش رو گذاشت رو سرش و چند بار گفت« آي سرم... آي سرم.» بعد هم از حال رفت.
شميم با عجله آب قندي درست كرده و همراه بيتا از اشپزخانه بيرون رفت.
مدت زيادي بود كه صنم از سردردهاي شديدش شكايت مي كرد. اما خودش تصور مي كرد كه علت اينهمه سردرد فقط بچه داري و بي خوابي و صداي گريه هاي بلند غزل است.
به همين دليل به اصرار مادرش براي مراجعه به پزشك اهميت نمي داد. اما آن شب شدت دردش بيش از هميشه بود و احساس مي كرد گاهي ديدش تار مي شود. شميم و بيتا در خانه مانده، غزل را نگه داشته بودند و محمد سام و ساره و به همراه جاويد در سالن انتظار قدم مي زدند. صنم را بستري كردند و دكتر گفت كه بايد آزمايشاتي از او به عمل آورند. هنوز جواب آزمايشات به دست نيامده بود كه صنم از دنيا رفت. بعدا معلوم شد چيزي كه او را به اين سرعت از پاي درآورده يك تومور مغزي بد خيم بوده است.
صداي شيون هاي ساره فضاي قبرستان را پر كرده بود و محمد سام چنان شوكه شده بود كه نتوانستحتي قطره اي اشك براي تنها دختر از دست رفته اش بريزد بيتا غزل كوچكش را نگاه مي كرد و اشك مي ريخت و محترم مان عذاداران خرما پخش مي كرد و زير لب ناسزا به روزگار مي گفت.
جاويد لباس مشكي بر تن كرده و مات و مبهوت بالاي سر خاك مرطوب او ايستاده بود.
شميم هم كمي ان طرف تر غزل را در اغوش گرفته و آرام مي گريست.
عمو شهاب ناتوان بر عصايش تكيه داده و هنوز نمي توانست مرگ ناگهاني تنها نوه اش را باور كند و زن عمو مريم كه خود حالي بهتر از بقيه نداشت سعي مي كرد ساره را آرام كند. روزهاي گرم تابستان گذشتند و جاي خود را به شبهاي بلند پاييزي سپردند و ان كه تمام روز و شبش را با غزل مي گذراند كسي جز شميم نبود.
جاويد كوشيد آنچه در زندگي گذشتشه اش اتفاق افتاده را رفته رفته هضم كرده و افكار بهم ريخته خويش را نظم بخشد. خاطرات شيرينش با صنم انقدر پر رنگ نبودند كه فراموش كردنشان كار دشواري باشد. اين اواخر انقدر زندگي شان سرد و كسل كننده شده بود كه شايد اگر پاي غزل در ميان نبود خيلي پيش تر از اين از يكديگر جدا مي شدند. اما اكنون دست تقدير در جايگاه يك قاضي حاذق نشسته و آن دو را جدا ساخته بود.
زندگي اش حال و هواي گذشته را پيدا كرده بود. محترم و بيتا همچون پروانه دورش مي گشتند و شميم....مثل گذشته ها برايش بلبل زباني مي كرد. همه چيز مثل گذشته بود با اين تفاوت كه صفورا در ان خانه جاي خود را به غزل كوچك جاويد داده و اكنون در كنارشان نبود. غزل بيش از هر كس ديگري به شميم وابسته شده و اكثر اوقات در آغوش گرم و مهربان او آرام مي گرفت. جاويد هم بيش از گذته به او توه مي كرد و مي كوشيد جاي خالي صنم را برايش پر كند. بيشتر اوقات فراغتش را با غزل مي گذراند. او را در آغوش مي گرفت و مي بوسيد و تا جايي كه مي توانست با او بازي مي كرد. بعضي وقت ها شميم هم به جمعشان مي پيوست و بازي شان سه نفره مي شد. گاهي ميان بازي نگاه جاويد خيره به او مي ماند. به او كه پا به پاي غزل شيطنت مي كرد و گاهي صداي بلند خنده اش در فضا مي پيچيد. خنده هايي كه از نظر جاويد زيباترين و دلنشين ترين خنده هاي دنيا بودند. چنان محو زيبايي هاي او مي شد كه قوانين بازي را از ياد برده و ناچار بازنده اعلام مي شد و اين صداي شميم بود كه او را به خود مي آورد.
- ما برديم...ما برديم....
چقدر او را دوست داشت. بيشتر از گذشته، بيشتر از هميشه.... گاهي كه نگاهشان در هم گره مي خورد و شميم با شيطنت نگاهش را مي دزديد، دلش مي خواست فرياد بزند و به او بگويد كه چقدر عاشقش بوده و هست. شميم هم هنوز عاشقش بود اما همچنان اجازه فكر كردن درباره ي او را به خود نمي داد و مي كوشيد همچون گذشته احساسات خود را كنترل كند.


ولي جاويد زياد به او فكر مي كرد. گاهي با خود مي انديشيد كه خوشد و شميم آنچه كه سختي و ناراحتي در اين مدت كشيده اند همه به خاطر تعلل او در بيان احساساتش نسبت به شميم بوده است.
تصميم گرفته بود صبر كند تا يك سال از فوت صنم بگذرد و اين به خاطر تنها حسي بود كه از اول نسبت به او داشت: «يك احترام ساختگي!»
اما قصد داشت فعلاً فقط همه چيز را براي شميم بگويد تا براي بار دوم ناخواسته او را از دست ندهد.
آن روز شميم، غزل را روي پاهاي خود گذاشته و تكانش مي داد تا خوابش ببرد و در همين حال ويولن جاويد را در دست گرفته و چنان با عشق نگاهش مي كرد كه گويي عكس جاويد را در آن مي بيند، غافل از اينكه جاويد ميان چارچوب در ايستاده و او را تماشا مي كند. با صداي او به خود آمد:
- مي خوام يك چيزهايي بهت نشون بدم كه خيلي از اون جالب ترند!
شميم با دستپاچگي ويولن را به ديوار تكيه داد و گفت:
- سلام! شما كِي برگشتيد؟!
- خيلي وقته!
آنگاه به طرف كمد دوران مجردي اش رفت و در آن را باز كرد. يك كارتن بسيار بزرگ را از داخل آن بيرون كشيد و نزد شميم آورد. درش را باز كرد و آنگاه صدها موشك كاغذي را مقابل چشمان شميم روي زمين ريخت.
شميم حيرت زده موشك ها را نگاه مي كرد و دهانش از تعجب باز مانده بود. جاويد با يادآوري گذشته ها لبخند تلخي زد و گفت:
- اين ها رو ... يادت مي ياد؟
شميم كه تحت تأثير خاطرات گذشته اشك در چشمانش حلقه زده بود، در پاسخ به سوال او سرش را به علامت تأييد پايين آورد و گفت:
- چطور ممكنه؟! من خودم چند بار ديدم كه شما بي تفاوت به گوشه اي پرتشون مي كرديد!
جاويد گفت:
- فقط چهار پنج تاشو! آخه اون موقع هنوز عاشقت نشده بودم ...
شميم يك دفعه سرش را بالا آورد و حيرت زده در چشمان او خيره شد. باورش نمي شد درست شنيده باشد. در خواب و خيالش هم چنين جمله اي را از جاويد نشنيده بود، چه رسد در بيداري!
به سختي بغضش را فرو داد. سرش را زير انداخت. ديگر خجالت مي كشيد او را نگاه كند. جاويد روي زمين نشسته و در حالي كه از ميان افكارش به نقطه اي دور خيره شده بود، با موشك ها بازي مي كرد.
لبخند كمرنگي بر لب نشاند و گفت:
- اين همه داستان هاي عاشقانه خوندي، اين همه فيلم هاي عاشقانه ديدي، چطور نتونستي احساسم رو بفهمي؟ چطور نتونستي احساسم رو از نگاه بخوني؟ من كه مرد بودم از همون روزهاي اول فهميدم چي تو سر تو مي گذره! اما من قبل از تو عاشق شده بودم و تو نفهميدي!
وقتي كه از اصفهان برگشتم و ديدم پاي سفره ي عقد نشستي داشتم از تعجب شاخ درمي آوردم. اينقدر از احساست نسبت به خودم مطمئن بودم كه فكرش رو هم نمي كردم با كس ديگه اي ازدواج كني! وقتي كه از اون به بعد حال و روزم عوض شد، دائم با خودم مي گفتم هر لحظه ممكنه شميم بفهمه دردم چيه! اما باز هم تو نفهميدي!
شميم كه حالا از شدت خجالت صورتش مثل لبو سرخ شده بود، آرام زمزمه كرد:
- اما صنم ...
جاويد حرف او را قطع كرد و گفت:
- عشق صنم، صوءتفاهم بزرگي بود كه مامانم خيلي جدي گرفتش. فكر مي كنم براي اثبات سوءتفاهم پيش اومده اين موشك ها اسناد خوبي باشند!
شميم از حرف او لبخند كمرنگي بر لب آورد و گفت:
- من هيچ وقت نخواستم حتي به خودم اجازه بدم كه درباره ي شما فكر كنم. از صبح تا شب هزار بار دست خودم را نيشگون مي گرفتم كه ديگه بهتون فكر نكنم. شايد بارها پيش اومد كه حدسي درباره ي احساس شما نسبت به خودم بزنم اما هيچ وقت نتونستم باور كنم، هيچ وقت ...
آهي كشيد و ادامه داد:
- من لايق شما نيستم. شما بايد با كسي مثل خودتون ازدواج كنيد. آخه چرا با من، با من كه ...
جاويد دستش را مقابل لبهاي او گرفت و گفت:
- هيس! نمي خوام در اين باره حرفي بشنوم. نه الان ... نه هيچ وقت ديگه. من همه چيز رو دربارۀ تو مي دونم، پس لازم نيست برام تكرارشون كني!
آنگاه نگاه عاشقش را بر چشمان معصوم شميم دوخت. آنقدر نگاهش داغ و پرحرارت بود كه شميم از نگاه كردن به چشمهاي او حذر مي كرد. داشت از خجالت آب مي شد. اكثر لحظات سعي مي كرد به جاي او غزل را كه حالا روي پاهايش به خواب رفته بود، نگاه كند!
باورش نمي شد. احساس مي كرد كه خواب مي بيند. نمي توانست باور كند، اين جاويد اوست كه كنار او نشسته و از عشق حرف مي زند. از گذشته ها، از حال، از آينده! گويي حرف هايش تمامي نداشتند. او مي گفت و شميم خالي مي شد. از درد، از غم، از غصه و از هر آنچه تا به آن روز عذابش مي داد.
همچون دو پرنده ي سبكبال احساس مي كردند كه ديگر هيچ غمي در سينه ندارند و سايه ي شوم تقدير پاي خود را از زندگي آنها كنار كشيده است.
جاويد با ذوق و شوق از زندگي اي كه در آينده براي او خواهد ساخت، تعريف مي كرد و او را غرق در روياهاي شيرين مي ساخت. مي گفت:
- باشكوه ترين مراسم عروسي رو برات مي گيرم. پدر يكي از دوست هام يك سالن بزرگ و خيلي قشنگ داره كه مي تونيم جشنمون رو اونجا برگزار كنيم. اركستر دعوت مي كنيم. به دوست هام مي گم بيان و بهتين آهنگ ها رو بنوازند. بهشون مي گم سنگ تموم بگذراند. بهترين جواهرات رو برات مي خرم. هر چي كه دوست داشته باشي. راستي دوست داري لباس عروست چه جوري باشه؟ دلت مي خواد مثل سيندرلا بشي؟ يا به قول خودت مثل تو فيلم ها!
آنگاه با شيطنت او را نگاه كرد و گفت:
- عروس خوشگلي مي شي ها!
اشك در چشمان شميم حلقه زد. نه به خاطر وعده هايي كه جاويد به او مي داد بلكه به خاطر آن همه عشق و مهرباني خالص او كه يك جا به دست آورده بود. چيزي كه روزگاري فقط در روياهايش مي ديد. حاضر بود در اتاقي كوچك و نمور با او زندگي كند اما جاويد را با آن همه عشق و صفا و مهرباني در كنار خود داشته باشد. آنقدر آن لحظات برايشان شيرين و دوست داشتني بود كه گذر زمان را متوجه نمي شدند. صداي گريۀ غزل آنها را به خود آورد. جاويد نگاهي به ساعتش انداخت و گفت:
- ساعت پنجه، بايد برم استوديو ...
آنگاه در حالي كه از اتاق خارج مي شد، گفت:
- فكر مي كنم بهتر باشه كه فعلاً بقيه چيزي در اين مورد ندونند.
سپس چشمكي به شميم زد و گفت:
- بين خودمون بمونه، تا وقتش برسه ...
و از اتاق خارج شد. شميم كه هنوز در ناباوري سير مي كرد، خيره به موشك ها مانده بود! غزل چهار دست و پا به طرف موشك ها رفت و خنده كنان خود را ميان آنها غوطه ور ساخت و با اداهايش شميم را هم به خنده انداخت.



ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۴:۳۰
نظرات (0)
،

رمان دختر زشت قسمت 18

فصل هجدهم

دو هفته گذشت. جاويد كنار در ورودي بالا ايستاده و دائم به كارگرها سفارش مي كرد، مراقب باشند اثاث ها زخمي نشوند.
محترم كه توانسته بودبه كمك بيتا جهزيه خوبي را براي دخترش تهيه كند با ذوق و شوق آنها را از اين طرف به آن طرف مي برد و سعي مي كرد در شيوه چينش آنها از نظرات صنم و بيتا هم كمك بگيرد. صفورا روي صندلي چرخدارش نشسته و گاهي از پيشنهادات خود آنها را بهره مند مي ساخت.
قاسم در حالي كه لباسهايش را مي تكاند و دستهايش را بر يكديگر مي سائيد، رو به جاويد كرد و گفت:
- خب! تموم شد!
جاويد لبخند كمرنگي زد و گفت:
- خسته نباشي!
آنگاه قاسم رو به محترم كرد و پرسيد:
- شميم كجاست؟
محترم شانه هايش را بالا انداخت و جاويد پاسخ داد:
- شميم توي بالكن نشسته!
قاسم به طرف بالكن رفت. كنار شميم نشست و گفت:
- تواينجا چي كار مي كني؟
شميم با بي حوصلگي گفت:
- هيچي! خسته شدم! اومدم هوا بخورم!
قاسم با صداي بلند خنديد و با لحني تمسخر آميز گفت:
- خسته شدي؟ تو كه كاري نكردي!
شميم با حرص دستش را مشت كرد و گفت:
- من كاري نكردم؟ بيشتر كارها رو من خودم انجام دادم.
قاسم دوباره خنديد و گفت:
- خب وظيفه ات بوده!
- پس كار كردم!
- آره.
- خسته ام شدم!
- آره، اما خيلي لوسي!
شميم عصباني شد و گفت:
- قاسم! تنهام بذار!
قاسم در حالي كه او را ترك مي كرد، با لبخندي دندان هاي زردش را نمايش داد و گفت:
- نگفتم لوسي؟!
آن گاه او را تنها گذاشت و رفت. شميم سرش را در ميان دستانش گرفته و غرق در افكارش بود كه صداي جاويد او را به خود آورد:
- خسته نباشي!
سرش را بلند كرد و قامت بلند او را ميان چارچوب در ديد. با ديدن او فورا از جا برخاست و گفت:
- خيلي ممنون، آقا! كاري نكردم!!
جاويد كه به نقطه دوري خيره شده بود، گوي حرف شميم را نشنيده بود. نگاهش را به طرف او چرخاند و گفت:
- مبارك باشه! برات...برات آرزوي خوشبختي مي كنم.
شميم در حاليكه سرش را زير انداخته بود و با انگشتان دستش بازي مي كرد، پاسخ داد:
- خيلي ممنون آقا!
سرش را بلند كرد و جاويد را ديد كه به طرف در برگشته و به داخل ساختمان رفت.
كم كم همه خداحافظي كردند و آماده رفتن شدند. هنگام خداحافظي، بيتا شميم را در آغوش گرفت و اشك از چشمان هر دوي آنها سرازير شد. شميم خم شد و در حاليكه مدام از بيتا تشكر مي كرد، دستهاي او را بوسيد. سپس نزد صفورا رفت و از او هم تشكر كرد. صفورا پيشاني او را بوسيد و بار ديگر آغاز زندگي مشتركش را تبريك گفت.
آنگاه خود را در آغوش مادر انداخت و صداي گريه اش بلندتر شد. محترم كه جلوي ريزش اشكهاي خود را گرفته بود، خنده اي سر داد و گفت:
- اي بابا! شميم جان چرا گريه مي كني مادر؟ خدا عوض بده آقا جاويد رو، اون كاري كرد كه ما زياد از هم دور نشيم. درسته كه از اين به بعد جدا از هم زندگي مي نيم لي خدا رو شكر خونه هامون خيلي نزديكه...هر روز مي تونيم همديگ رو ببينيم و من و تو اين رو هم مثل همه چيزهاي ديگه مديون محبت ايشون هستيم.
شميم خود را از اغوش مادرش بيرون كشيد و به طرف جاويد برگشت. او كنار صنم ايستاده بود و لبخند تلخي بر لب داشت. قبل از اينكه شميم چيزي بگويد، او گفت:


- اين وظيفه ي من و صنم و هر انسان ديگه اي كه براي خوشحال كردن همديگر از هيچ كوششي دريغ نكنيم.
صنم پوزخندي زد و نگاه تحقيرآميزي به سرتاپاي شميم و قاسم انداخت. با اينكه اين نگاه او از چشم شميم دور نمانده بود، لبخندي زد و گفت:
- صنم خانم! آقا جاويد! من و قاسم واقعاً از اين لطف شما ممنون هستيم.
آنگاه نگاهش را به طرف قاسم چرخاند. انتظار داشت او هم چيزي بگويد و تشكري كند اما او هيچ نگفت.
كم كم همه رفتند و آن دو را در خانه ي جديدشان تنها گذاشتند و در پايان هم صنم و جاويد از آنها خداحافظي كردند و رفتند.
روزها و هفته ها مي رفتند و هر چه بيشتر مي گذشت، شميم و قاسم از يكديگر دورتر مي شدند. قاسم شب ها بسيار دير به خانه بازمي گشت و اين از چشم هاي حساس و كنجكاو جاويد دور نمي ماند. هميشه سيگاري بر گوشه ي لب داشت و كمتر پيش مي آمد كه حرفي بزند. يا نبود و يا اگر بود دائم در چرت به سر مي برد!
و جاويد در اين ميان به سختي خود را كنترل مي كرد تا در زندگي آن دو دخالت نكند. تا اينكه بالاخره همان طوري كه انتظارش را مي كشيد بهانه اي به دست آورد تا با آن دو در اين باره صحبت كند.
آن شب مشغول تنظيم آهنگ جديدش بود كه صداي كوبيده شدن در و پس از آن صداي جيغ شميم به گوشش خورد. فوراً از جايش برخاست و خود را به راه پله رساند. تپش قلبش تند شده بود. گوشش را تيز كرد و صداي گريه ي شميم را شنيد. ديگر نبايد سكوت مي كرد. به سرعت از پله ها بالا رفت و در حالي كه با دستش آرام در مي زد، صدا كرد:
- شميم! شميم!
شميم در حالي كه صورتش خيس از اشك بود در را باز كرد و ناتوان روز زمين زانو زد. رنگ جاويد پريده بود. خون خونش را مي خورد و در دل به قاسم ناسزا مي گفت، خم شد و پرسيد:
- شميم! چي شده؟ چرا گريه مي كني؟ حالت خوب نيست؟
شميم كه دستهايش را محكم روي شكم و پهلويش مي فشرد، گريه اش شدت گرفت و گفت:
- زير مشت و لگد له ام كرد و رفت ...
جاويد با عصبانيت گفت:
- رفت؟ اين موقع شب كجا رفت؟ ساعت دوازده شبه!
صنم از پايين پله ها مدام صدا مي زد:
- جاويد! جاويد! كجا رفتي؟
او پاسخ داد:
- اومدم بالا ... صبر كن الان برمي گردم ...
شميم خودش را كنار كشيد و گفت:
- بفرماييد تو، آقا!
جاويد وارد شد و به آشپزخانه رفت. ليوان آبي براي شميم آورد و او را به آرامش دعوت كرد. از او پرسيد:
- چرا كتكت زد؟ مي خواستي مانع رفتنش بشي؟
شميم اشكهايش را پاك كرد و با صداي بغض آلود و لرزان پاسخ داد:
- هر چي كه پول بهم داده بوديد، همه رو به زور ازم گرفت و رفت ... به خدا اگر بدونم با پولها كار ضروري و مهمي داره، حرفي ندارم همه رو بهش بدم، اما وقتي مي دونم مي خواد همه رو خرج خوشگذروني هايش بكنه، سعي مي كنم ازش پنهان كنم ... آخه آقا! من مي خوام پولهامون رو پس انداز كنم. كي مي دونه كه فردا پس فردا چه عاقبتي در انتظارمونه؟ اما اون اينقدر كتكم زد كه ديگه مجبور شدم جاي پولها رو بهش نشون بدم.
آنگاه نگاهش را دور خانه چرخاند و گفت:
- ببينيد! تمام خونه و زندگيمون رو بهم ريخته كه پولها رو پيداكنه ...
- به خاطر اينكه اين موقع شب مي خواد بره بيرون، بهش اعتراضي نكردي؟
- اين كار هر شبشه! چند بار اعتراض كردم اما وقتي ديدم بي فايده است، ديگه چيزي نگفتم.
جاويد دستهاي سرد شده اش را در هم قلاب كرده و راه مي رفت. چطور مي توانست چنين وضعيتي را تحمل كند؟ احساس مي كرد در تمام طول عمرش از هيچ كس به اندازۀ قاسم متنفر نبوده است.
نگاهش را به چهرۀ معصوم و آرام شميم دوخت. چهره اي كه روزي شيطنت و شور و شوق از آن مي باريد و حالا اين چنين آرام و ساكت شده بود. و اين جاويد بود كه روزي هزار با خود را لعنت مي كرد، چرا زودتر به او نگفت كه چقدر دوستش دارد.
مقابل او نشست و منتظر شد باز هم برايش درددل كند. شميم كه گويي تازه مشكلاتش را يك به يك به ياد مي آورد، در ميان گريه گفت:
- نمي گذاره برم اون خونه، مادرم رو ببينم. دايم به من مي گه تو لوسي بايد آدمت كنم. آخه من نمي دونم چه كار كردم كه به من مي گه لوس ... به خدا دلم براي صفورا خانوم، بيتا خانوم و مامانم يه ذره شده. اونها هم هر بار زنگ زدند كه بيان اينجا قاسم يه جوري دست به سرشون كرده.
جاويد سرش را تكان داد و گفت:
- آره! مي دونم، مامان گفته بود.
كمي فكر كرد و سپس از شميم پرسيد:
- قاسم كي برمي گرده؟
- نمي دونم!
جاويد با عصبانيت گفت:
- پس تو چي از شوهرت مي دوني؟
شميم پوزخندي زد و گفت:
- دستهاي سنگيني داره! فقط همين رو ازش مي دونم!
جاويد گفت:
- يادته يك بار بهت گفتم، يه دفعه خودت رو دست كم گرفتي سعي كن ديگه هيچ وقت خودت رو اينقدر پايين نبيني؟
شميم سرش را به علامت تأييد پايين آورد. جاويد ادامه داد:
- پس چرا حرفم رو گوش نكردي؟ باز هم خودت رو دست كم گرفتي، باز هم خودت رو كوچك كردي، آخه چرا؟ چرا مي گذاري اون كتكت بزنه؟ اون حتي حق نداره به تو توهين كنه، مگه اون كيه؟ چرا ازش مي ترسي؟ چرا اين همه وقت كوچكترين شكايتي از رفتارهاي اون به ما نكردي؟ اگر امشب من صداي جيغ تو رو نمي شنيدم چي، باز هم به اين سكوت حقيران هات ادامه مي دادي؟ تو نبايد بدوني شوهرت اين موقع شب كجا مي ره و كي برمي گرده؟ مگه تو زندگيت رو دوست نداري؟ فكر نكن اگر سكوت كني زندگيت رو حفظ كردي. بعضي وقتها اين خاموشي تو، شوهرت و زندگيت رو از دستت بيرون مياره. اگر دوستانش دوستهاي خوبي نباشند چي؟ اگر معتاد بشه، اگر به هزار جور كوفت و مرض دچار بشه چي؟ آخه آدم وقتي مشكلي داره با چهار تا بزرگتر در ميون مي گذاره، مشورت مي كنه ... گاهي وقتها آدم فكر مي كنه با شكوتش آبروداري مي كنه در حالي كه خبر نداره با اين كارش باعث به وجود آمدن آبرورزيزي هاي بزرگتري مي شه.
شميم آرام و بي صدا اشك مي ريخت و جاويد اينقدر عصبي بود كه ديگر نمي توانست صداي خود را كنترل كرده و بلند حرف نزند.
شميم ملتمسانه به او گفت:
- آقا! شما را به خدا راجع به چيزهايي كه بهتون گفتم حرفي به قاسم نزنيد.
جاويد با عصبانيت از جايش برخاست و گفت:
- شميم! من الان چي به تو گفتم؟ گفتم ازش نترس ...
- ولي آخه ...
- ولي نداره ... من اون كاري رو كه صلاح بدونم انجام ميدم.
آنگاه لحنش را آرامتر كرده و گفت:
- نگران نباش كاري نمي كنم كه زندگيت رو به خطر بياندازم.
سپس او را ترك كرد و از آنجا رفت، اما تا صبح خواب به چشمانش نيامد. همۀ حواسش به اين بود كه ببيند قاسم كي به خانه برمي گردد. فكر مشكلات شميم ذهنش را مشغول ساخته و سخت در فكر بود كه با صداي باز شدن در توجهش را جلب كرد. فوراً بلند شد، با عجله به طرف حياط رفت و مقابل قاسم ايستاد و با او صحبت كرد.
شب بعد حدود ساعت هشت بود كه قاسم به خانه آمد. شميم از اينكه او اينهمه زودتر از شبهاي گذشته به خانه برگشته خوشحال بود. لبخند كمرنگي بر لب آورد و به او سلام كرد. قاسم كه گويي از اين رو به آن رو شده بود، سلام او را پاسخ داد و گفت:
- اگر دوست داري آماده شو برو به خونۀ بيتا خانوم مادرت رو ببين.


آنچه را مي ديد باور نداشت و احساس مي كرد كه خواب مي بيند. چشمان حيرت زده اش را به او دوخت و ناباورانه گفت:
- برم مادرم رو ببينم؟1
- آره! آماده شو زودتر برو ديگه ... برو دو، سه ساعت ديگه برگرد.
- تو نميايي؟!
- نه! صنم و جاويد، پايين منتظرت هستند.
او كه خوب مي دانست همه خوشحالي امشبش را مديون جاويد است با يادآوري چهرۀ مهربان او و محبتي كه در حقش كرده بود، دلش براي او پر كسيد.
به سرعت آماده شد و نزد آنها رفت. جاويد را ديد كه كنار در خروجي ايستاده و انتظار صنم و او را مي كشد. او كه با ديدن چهرۀ شاد شميم، خوشحال و راضي به نظر مي رسيد سلام او را پاسخ گفت و بدون اينكه به شميم اجازۀ كنجكاوي بدهد چند بار پشت سر هم صنم را صدا زد.
سپس هر سه همراه يكديگر براي صرف شام به خانه بيتا رفتند. وقتي وارد خانه شدند محترم كه بسيار دلتنگ دختر يكدانه اش شده بود با خوشحالي به استقبالشان آمد. دخترش را در آغوش فشرد و برعكس شب عروسي شميم كه به سختي مانع ريزش اشكهاي خود مي شد اين بار نتوانست آنها را مهار كند. اينقدر از دوري دخترش در اين چند ماه دلگير شده بود كه قادر نبود احساسات خود را كنترل كند.
شميم هم دلش نمي آمد از آغوش مادرش جدا شود. جاويد لبخند رضايت مندانه اي بر لب نشانده و آن دو را نظاره مي كرد.
بيتا و صفورا هم جلو آمدند و به آنها خوش آمد گفتند. سپس ساعتي را در كنار يكديگر گذراندند. آن لحظات بهترين لحظاتي بود كه در طول اين چند ماه براي شميم پيش آمدند.
آخر شب بود كه به خانه برگشتند و هنوز دقايقي نگذشته بود كه باز صداي گريۀ شميم و فريادهاي قاسم توجهشان را جلب كرد و اين بار صنم در جريان مشاجرۀ آن دو قرار گرفت.
صنم و جاويد هر دو نگران و تعجب زده يكديگر را نگاه مي كردند و در فكر مانده بودند كه بايد چه عكس العملي نشان دهند.
صداي شميم را شنيدند كه گريه كنان از پشت در آنها را صدا مي زد و با مشت به در مي كوبيد. جاويد هراسان به طرف در دويد. آن را باز كرد و شميم را با گونه اي كبود و ورم كرده و لبهايي خون آلود ديد.
صنم به طرف او آمد و با ديدنش در آن وضعيت به داخل دعوتش كرد. جاويد كه تا آن لحظه مات و مبهوت شميم را نگاه مي كرد ناخودآگاه اشك در چشمانش جمع شد. رگهاي گردنش متورم شده بود. نفهميد چطور خود را به بالاي پله ها رساند و وارده خانۀ آنها شد.
با او دست به يقه شد و آنچه كه ناسزا مي توانست نثارش كرد. از پشت، زيرپوش زرد شده و كهنۀ او را گرفته و با زور به طرف پايين پله ها هدايتش كرد و وقتي به خود آمد كه او را از خانه بيرون انداخته بود.
هنگامي كه وارد ساختمان شد كه شميم گريه كنان داشت براي صنم تعريف مي كرد كه چه ديده است: وقتي كه جلوي در خونه مون رسيدم بويي رو احساس كردم. البته قبلاً زياد حس مي كردم كه قاسم يك چنين بويي مي دهد ولي نه به اين شدت ...
به محض اينكه در رو باز كردم و وارد شدم، قاسم با عصبانيت به طرفم حمله ور شد و سرم فرياد كشيد. تا جايي كه مي توانست فحشم داد. مي گفت چرا اين قدر زود برگشتي مگه نمي خواستي ننه ات رو ببيني! يك دفعه ديدم دو سه زن و مرد غريبه از توي اتاقها بيرون اومدند و جلوي چشم من فرار كردند. به طرف اتاق رفتم و ديدم كه ...
گريه مجالش نداد حرفش را ادامه دهد، جاويد تقريباً مطمئن پرسيد:
- معتاده؟
و شميم سرش را به علامت تأييد تكان داد.
جاويد كه حال و روز خوبي نداشت، مقابل در ورودي نشسته و سرش را ميان دستانش گرفته بود. صنم تعجب زده از اين همه احساس مسئوليت او، نگاهش مي كرد!
فرداي آن روز محترم با شنيدن اين خبر، گريه كنان به ديدار دخترش آمد و در حالي كه مدام روي دست خود مي زد، از ناراحتي پيش آمده نزد خدا شكايت مي كرد. ايوب مي گفت:
- به خدا قسم ترك مي كنه.
اما بيتا معتقد بود مشكل قاسم فقط اعتياد نيست، كارهاي ديگري كه كرده است حتي اگر اصلاح شدني باشند، قابل بخشش نيستند.
جاويد و بيتا و محمدسام دور هم نشستند و در اين مورد تصميماتي گرفتند. وكيل خوب و حاذقي را به دنبال كارهاي او فرستادند. دو ماه بعد قاسم به دادگاه احضار شد و چندي بعد شميم و قاسم از يكديگر جدا شدند.
جاويد احساس مي كرد بار سنگيني را از روي سينه اش برداشته اند و اين روزها با رفتن قاسم او راحت تر نفس مي كشيد.
اما خبر يك اتفاق تازه باعث شد تا او باز هم مجبور شود بر عشق خود سرپوش گذاشته و سكوت كند.
صنم سه ماهه باردار بود و از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد و جاويد فقط مات و مبهوت او را نگاه مي كرد!
شميم پس از جدايي از قاسم نزد مادرش بازگشته بود و در خانه ي بيتا زندگي مي كرد. آن روز محترم با شادي به طرف او آمد و گفت:
- شميم! شميم! صنم حامله است ...
گويي كه با اين خبر پتكي بر سر او فرود آورد. با اينكه از همان اول تا به آن روز خوب مي دانست، جاويد هيچ تعلقي به او ندارد، نمي توانست اين احساسات دور از منطقش را كنترل كند.
ناخواسته بغضي در گلويش نشست و بي اراده قطراتي بر روي گونه اش روان مي گشت و او نمي دانست كه چطور مي تواند بي تفاوت باشد!
محترم خنديد و گفت:
- وا! چرا گريه مي كني؟ لابد اشك شوقه!
و شميم براي قانع كردن مادرش مجبور شد كه بگويد:
- آره! اشك شوقه!
صفورا اينقدر خوشحال بود كه حال و روزش بهتر از هميشه به نظر مي رسيد. تا آن لحظه و قبل از شنيدن اين خبر روزي هزار بار آرزوي مرگ و رهايي از درد پيري مي كرد اما آن روز از خداوند عمر بيشتري را طلب كرد تا بتواند نتيجه اش را ببيند و دائم زير لب در خيال خود با سهراب حرف مي زد و جاي او را خالي مي كرد.
بيتا هم ناباورانه پسرش را طوري نگاه مي كرد كه گويي تا به حال او را نديده و اكنون از ديدنش سير نمي شود. باورش نمي شد كه پسرش به زودي پدر وخودش مادربزرگ مي شود!
از حالا دلش براي نوه اش ضعف مي رفت و آرزو مي كرد هرچه زودتر از راه برسد تا در آغوشش گرفته و با او بازي كند.
ساره هم بيش از پيش به خانه ي دخترش آمده و تا جايي كه مي توانست از او پذيرايي مي كرد. شش ماه ديگر گذشت و دختر زشت ديگري قدم به دنياي صورت پرستان نهاد و حالا اين صنم بود كه بايد شوخي هاي تلخ مردم را تحمل كرده و لبخند مصنوعي بر لب مي نشاند.
نامش را غزل گذاشتند. بيتا كه با ديدن او گويي خود را در آيينه مي بيند، در آغوش گرفتش، صورتش را نزديك گوش او برد و آهسته گفت:
- اي بي سليقه! مامان و باباي به اين خوشگلي داري، رفتي خودت رو شكل من كردي؟! آخه آدم اينقدر شبيه مادربزرگش مي شه؟!
صفورا نزديك او آمد و گفت:
- وا! بيتا! چي در گوش بچه مي گي؟!
بيتا خنديد و گفت:
- هيچي!
صفورا غزل را از دست بيتا گرفت و در آغوش خود قرارش داد. آنگاه زير لب گفت:
- سهراب! اي كاش بودي و نتيجه ات رو مي ديدي! اي كاش در كنار من بودي و نتيجه ي عملمون كه همواره وجود دختري زشت در نسلمونه رو مي ديدي!



ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۴:۲۸
نظرات (0)
،

رمان دختر زشت قسمت 17

فصل هفدهم

جاويد براي هميشه به همراه صنم از آنجا رفت. هرچند كه خانه اش واقع در همان كوچه بود و هر روز به آنها سر مي زد اما تحمل جاي خالي او براي صفورا، بيتا، محترم و شميم كار سخت و دشواري به نظر مي رسيد.
پا روي پا انداخته و مشغول تماشاي تلويزيون بود. صنم كه گويي مي خواست راجع به موضوعي با او حرف بزند، كنارش نشست و گفت:
- جاويد!
- هوم!
- مي گم ... شوهر شميم جايي رو پيدا كرد؟
- نه
- جاويد! طبقه ي بالاي ما كه خاليه، بگو بيان همين جا زندگي شون رو شروع كنند.
جاويد سرش را به عقب تكيه داد، آه كوتاهي كشيد و پاسخ داد:
- گفتم!
صنم با خوشحالي گفت:
- جدي مي گي؟!
اما يك دفعه لبخند از روي لب هايش محو گشت و ادامه داد:
- پس چرا قبلش چيزي به من نگفتي؟
جاويد گفت:
- حالا دارم مي گم!
صنم با عصبانيت گفت:
- حالا؟! فكر كنم حالام اگر خودم نمي پرسيدم، نمي گفتي ...
جاويد با كلافگي پاسخ داد:
- چه مي دونم! يادم رفت.
صنم با حالت قهر رويش را از او برگرداند و به اتاق رفت. جاويد كه خود به خود عصبي و كلافه بود، ديگر حوصله ي جواب پس دادن به او را نداشت اما به سختي خونسردي خود را حفظ مي كرد تا بيش از اين بي جهت او را نرنجاند.
دقايقي بعد در حالي كه مي كوشيد آرام و مهربان باشد، نزد صنم رفت و با لحني دلجويانه گفت:
- تو كه خودت پيشنهاد اومدن اونها رو به اينجا مي دي، پس چرا از اينكه من اين كار رو كردم ناراحت مي شي؟ خب من يادم نبود كه بايد قبلش به تو بگم! معذرت مي خوام.
صنم كه كينه اي تر از اين حرفها به نظر مي رسيد، عذر او را نپذيرفت و با عصبانيت گفت:
- يادت نبود؟! يعني من اينقدر برات بي اهميتم كه مسأله اي به اين مهمي رو يادت رفته بهم بگي؟
جاويد صدايش را بلند كرد و گفت:صنم! بسه ديگه. براي چي خوشت مي ياد بحث رو اينقدر كش بدي؟ مي دوني در عرض يك هفته اين چندمين باريه كه داري دعوا راه مي اندازي؟
- من دعوا راه مي اندازم يا تو؟
- من كه معذرت خواهي كردم.
- اين دفعه معذرت خواهي كردي. دفعه هاي قبل چي؟ اون بار كه كلي داد و بيداد راه انداختي، فقط به خاطر اينكه گفتم خوبه از اين به بعد شميم بياد اينجا كار كنه.
جاويد صدايش را بلندتر كرد و گفت:
- من چه داد و بيدادي راه انداختم؟ من فقط گفتم شميم شوهر داره، ديگه لازم نيست اين همه زحمت بكشه، اين وظيفه ي قاسمه كه كار كنه. شميم اگر هم دوست داره كار كنه بايد درسش رو ادامه بده و يك كار بهتر پيدا كنه.
- آخه اصلاً به تو چه ربطي داره، شايد اون بخواد باز هم كلفتي كنه.
جاويد عصباني شد و دستش را بالا برد اما از كارش پشيمان شد. دستش را مشت كرد و پايين آورد. سپس به طف پنجره رفت و پشت به او ايستاد.
صنم در ميان گريه گفت:
- تو روي من دست بلند مي كني؟1
- تقصير خودته، بهت گفتم دعوا رو كش نده.
- هر چقدر هم كش بدم، تو حق نداري من رو بزني.
جاويد با عصبانيت گفت:
- حالا كه نزدم ...
- ولي مي خواستي بزني.
- تمومش كن، صنم.
او به دنبال جاويد كه در ال بيرون رفتن از خانه بود، راه افتاد وگفت:
- به خاطر اين كارت بايد بگي معذرت مي خوام.
و او با سماجت پاسخ داد:
- نمي گم!
آنگاه در ساختمان را بر هم زد و رفت.
كمي آن طرف تر هم ميان شميم و قاسم بحث بالا گرفته بود. قاسم كه از يكدندگي شميم به جوش آمده بود، بار ديگر حرفش را براي او تكرار كرد:
- ما بايد پيشنهاد جاويد رو بپذيريم. ما مجبوريم كه پيشنهاد اون رو قبول كنيم. چرا نمي فهمي دختر ... مي گم با اين پولي كه من دارم يك اتاق دوازده متري هم بهمون نمي دهند. خونه ي به اين قشنگي، بزرگ، شيك، بالاشهر، مفت و مجاني دارن بهمون مي دهند، تو مي گي نه؟! آخه من نمي فهمم دليل تو براي اين مخالفت چيه؟
شميم هم ديگر از اين همه اصرار قاسم عصبي شده بود. اما هر چه فكر مي كرد به اين نتيجه مي رسيد كه هر چه دورتر از جاويد باشد و كمتر او را ببيند، براي خودش و دوام زندگي اش با قاسم بهتر است. ديگر نمي خواست جاويد را ببيند. حتي وقت هايي كه او به آنجا مي آمد تا به آنها سر بزند، شميم به بهانه اي خود را در اتاقشان حبس مي كرد و تا موقع رفتن او بيرون نمي آمد. حالا قاسم از او مي خواست كه در خانه ي جاويد زندگي كند و اين براي او بسيار سخت بود.
با عصبانيت رو به قاسم كرد و گفت:
- تو كه مرد بددلي بودي! چي شده حالا مي گي بريم اونجا زندگي كنيم؟
قاسم صدايش را بالا برد و گفت:
- چه خوش دل و چه بد دل، به هر حال ما الان مجبوريم كه پيشنهاد او را بپذيريم.
در اين بين جاويد از راه رسيد و آن دو را ميان حياط ديد.
سلام كوتاهي كرد و سپس به قاسم گفت:
- قاسم! پيشنهاد من رو به شميم گفتي؟
قاسم نگاهي به شميم انداخت و گفت:
- بله، آقا جاويد! گفتم ولي اون مخالفه!
شميم سرخ شده و سرش را زير انداخت. جاويد او را نگاه كرد و سپس رو به قاسم گفت:
- حتماً بد جور بهش گفتي!
آنگاه رو به شميم كرد و گفت:
- يادم نمي ياد تا حالا به من "نه" گفته باشي! حرف شوهرت رو گوش بده، سعي كن شرايطش رو درك كني. قبول كن فعلاً براي مدتي پيش ما باشيد تا وضعيت قاس كمي رو به راه بشه.
- چشم آقا!
قاسم كه تا آن لحظه مات و مبهوت آن دو را نگاه مي كرد، خطاب به جاويد گفت:
- خدا عوضت بده، آقا جاويد! دو ساعته ما داريم بهش التماس مي كنيم، فايده نداره!
شميم بر لبه ي بلند باغچه نشست. از دست اين اراده ي ضعيف خود عصباني بود. دلش مي خواست بميرد اما براي زندگي به خانه ي جاويد نرود. اين همه براي از ياد بردن او تلاش كرده بود و حالا كه داشت او را فراموش مي كرد، باز جاويد رهايش نكرده و دست از سرش برنمي داشت.
قاسم مشغول آبياري گلها بود. شميم از دور نگاهش كرد. احساس مي كرد كه هنوز نمي تواند او را دوست داشته باشد. اما ديگر برايش مهم نبود. يعني اين را به خود تلقين مي كرد. هر روز و بارها و بارها ... اينكه برايش مهم نيست شوهرش او را دوست داشته و يا نداشته باشد و اين دست تقدير بود كه او را وادار ساخته بود كه چنين حسي را بر وجود خود چيره سازد.
اينكه به دور از احساسات، همچون يك آدم آهني روزش را به شب رسانده و چون مجسمه اي بي روح، شب را سحر كند. اينكه باور كند هرگز زندگي مثل فيلم ها نخواهد بود و اينكه هرگز انسانها به آنچه كه دوست دارند، نخواهند رسيد.
همه ي اينها تنها جملاتي بودند كه شميم در طول روز بارها تكرارشان مي كرد اما حقيقت اين بود كه او نمي توانست آنچه را كه واقعاً درون خود داشت از وجدانش مخفي نگاه دارد.
هنوز دلش براي او پر مي كشيد. ناخودآگاه از جايش برخاست و به دنبال او به طرف ساختمان رفت. وارد آشپزخانه شد. مي خواست خود را به كاري مشغول كند. نگاهش را اطراف آشپزخانه چرخاند.
كاري نداشت! پس براي چه پا به ساختمان آنها گذاشته بود؟ به دنبال چه بهانه اي به آنجا آمده بود؟ صداي او را شنيد كه خطاب به مادرش مي گفت:
- مامان! به محترم خانم كمك كن، ديگه كم كم جهاز شميم رو آماده كنه ... اون قبول كرد كه طبقه ي بالاي خونه ي ما زندگي كنه.
بيتا با خوشحالي پرسيد:
- جدي مي گي؟! چطور راضي شد؟! قاسم بيچاره از صبح تا حالا داشت بهش التماس مي كرد اما اون زير بار نمي رفت!
جاويد لبخند تلخي زد و بدون اينكه چيزي بگويد، سرش را زير انداخت و به طرف آشپزخانه رفت. شميم را ديد كه سرش را به ديوار تكيه داده و غم چهره اش را فرا گرفته است. لبخندي زد و گفت:
- يعني اينقدر از من بدت مي ياد؟!
شميم دستهايش را در هم قلاب كرد. نگاه شرم زده اش را به زمين دوخت و گفت:
- نه، اصلاً اينطور ...
چاويد حرفش را قطع كرد و گفت:
- هيچ وقت فكر نمي كردم يه روزي برسه كه اينقدر ازم فراري باشي!
- اين چه حرفيه مي زنيد، آقا! به خدا من ...
جاويد ميان حرفش آمد و گفت:
- شنيدم امروز خيلي اذيت كردي!
- نه، آقا! باور كنيد من ...
او كه خود به خوبي بر دلايل شميم براي اين مخالفتش واقف بود، فقط دوست داشت با اين حرفها خود را آرام كند و نمي خواست كه او را به آوردن توجيهات دروغ وادارد. به همين دليل بدون اينكه به او اجازه ي صحبت كردن بدهد، حرف خود را مي زد، باز هم ميان حرف او آمد و گفت:
- با مادرت صحبت كردم. اون گفت فردا شب قراره پدر و مادر قاسم به اينجا بيان و قرار عروسي رو بگذارند.
شميم با شنيدن اين حرف، چشمانش را از سنگ هاي سفيد كف آشپزخانه برگرفت و نگاهش را در چشمان سرخ و مرطوب او دوخت.


سرش را به طرف پنجره چرخاند و قاسم را همچنان مشغول با غياني ديد. صورت لاغر عبوسش را در پس كلاه حصيري اش پنهان كرده و سيگار پشت سيگار آتش مي زد.
جاويد هم نگاهش را به طرف او گرداند و زمزمه كرد:
- چقدر سيگار مي شه!
شميم با صداي بغض آلودش پاسخ داد:
- اره، خيلي زياد!
- از اول مي دونستي سيگاريه؟
- بله!
- پس چرا قبول كردي؟
شميم كه با شنيد اين سوال او گويي از خواب پريده است، چشمان درشتش را به طرف او چرخاند و پرسيد:
- چي رو؟
- ازدواج كردن با او رو....
شميم كه از سوال او كمي جا خورده بود، پس مكثي كوتاه گفت:
- خب، خب راستش...راستش...من فكر كردم....
جاويد حرفش را قطع كرد و در حالي كه كمي عصبي به نظر مي رسيد، گفت:
- نمي شد يك كم صبر كنيد تا من بيام؟ چرا اينقدر با عجله؟ مگه دنبالتون كرده بودند؟
اشك از چشمان شميم سرازير شد. جاويد ان روز نمي دانست چرا نمي تواند خود را كنترل كند و شكايت هايش را بر زبان نياورد. گويي همه اين حرفا در اين مدت در دلش جمع شده و حالا سرباز كرده بودند. شايد هم علتش اين بود كه طبق انتظار نتوانسته بود ارتباط خوبي با صنم برقرار و از ان جهت هم در فشار روحي سختي قرار گرفته و تحملش تمام شده بود. از رفتار خود با او پشيمان شده صدايش را آرام تر كرد و گفت:
- معذرت مي خوام. قصد ندارم دلسردت كنم. فقط...فقط... مي خواستم بگم ديگه هيچ وقت اينقدر خودت را دست پايين نگير...
اين را گفت و با عجله از اشپزخانه خارج شد. حرف هايش شميم را پاك گيج كرده بود. او با اين حرفها مي خواست چه چيزي را ثابت كند؟ چرا حالا؟ حالا كه شش ماه از ازدواج او با قاسم مي گذشت، جاويد بايد اي حرفها ار مي زد؟ چرا اينقدر گزده با او حرف زد؟ مگر گناه او چه بود؟ و همه اينها سوالاتي بودند بي پاسخ كه ذهن خود جاويد را هم آشفته ساخته بودند اما او هم متعجب از حرفهايي كه به شميم زده بود به دنبال جوابي قانع كننده براي اين رفتار خود مي گشت. خيلي زود خداحافظي كرد و رفت. حال خود را نمي فهميد.
نسيم داغ خرداد ماه بر تن او مي وزيد و حرارتش را مي افزود. حوصله برگشتن به خانه خود را نداشت. دلش نمي خواست با اين حال رو روز مورد تهاجم گله و شكايت هايم صنم قرار بگيرد. مي دانست وضعيت اگر اينطور پيس رود دعوايشان بالا خواهد گرفت و مشكلات زندگي شان بر سر زبان ها خواهد افتاد، چيزي كه او از ان بيزار بود.
به محل كارش رفت و در ان كمي ذهن خود را از مسائل پيش آمده پاك ساخت. ان گاه سعي كرد كمي ارامش خود را به دست آورده و با خلق و خويي آرام تر از قبل به خانه برگردد. در حالي كه به خود قول داده بود كم تر با صنم به بحث و مجادله بپردازد.
شب بعد باز جاويد به خانه مادرش رفت. البته اين بار به همراه صنم راهي ان جا شد. پدر و مادر قاسم هم آمده بودند. جاويد با انها صحبت مي كرد و محترم و بيتا هم گاهي خود را در بحث شركت مي دادند اما صنم و صفورا و شميم بيشتر فقط نظاره گر مباحثه ي انها بودند. صحبتهاي ان شب انها ساعتي به طول انجاميد و در پايان قرار شد كه دو هفته ي ديگر شميم به همراه قاسم قدم به خانه جاويد گذاشته و زندگي مشترك خود را با همسرش در انجا آغاز كند.
آن شب وقتي جاويد و صنم به خانه برگشتند. باز هم بر سر موضوعي بحث شان بالا گرفت. صنم در حالي كه لباس هايش را به حالباسي آويزان مي كرد، با خوشحالي رو به جاويد كرد گفت:
- مي دوني جاويد، خيلي خوشحالم....به زودي من هم مي تونم خدمتكاري رو در اختيار داشته باشم كه كارهام رو برام انجام بده!
جاويد روي كاناپه دراز كشيد و گفت:
- جدي؟! حالا اين خدمتكار كي هست؟ از كجا پيداش كردي؟
صنم تعجب زده و با لحني اعتراض آميز گفت:
- جاويد!
- بله؟
- شميم رو مي گم ديگه!
ابروانش درهم گره خورد. به حالت نشسته درآمد و با عصبانيت گفت:
- شميم؟
- آره ديگه!
- پس بگو چرا از من خوساتي بهشون پيشنهاد بدم كه بيان اينجا زندگي كنن.
صنم كه زا لحن حرف زدن جاويد رنجيده بود، با عصبانيت گفت:
- خب آره ديگه، پس چي خيال كردي؟ لابد فكر كردي دلم براش سوخته!
جاويد صدايش را بلند كرد و گفت:
- نه! چنين فكري نكردم. اون احتياجي به دلسوزي تو نداره. مي دوني چه فكرم كردي؟ فكر كردم تو ديگه دست از اين غرور مسخره ات برداشتي.
صنم فرياد كشيد:
- تو به خاطر اون كلفت.... سر من داد مي كشي و بهم توهين مي كني؟
از اين كه صنم به شميم ناسزا گفته بود عصبي شده بود. اما با يادآوري قول و قراري كه ديروز با خودش گذاشته بود، علي رغم عصبانيت فراوانش در برابر توهين او سكوت كرد.
صنم ادامه داد:
- چيه؟ چرا ساكت شدي؟ جواب منو بده....براي چي تو بايد طرفداري اونو بكني.
جاويد هيچ نگفت و به طرف اتاق فرت. صنم به دنبال او راه افتاد و گفت:
- كجا مي ري؟ دارم با تو حرف مي زنم.
جاويد به طرف او برگشت و با كلافگي گفت:
- صنم! بسه....حوصله ندارم....
اما او كه همچون هميشه دست بردار نبود گفت:
- حوصله نداري؟ به من كه مي رسي حوصله نداري؟ چطور اونجا كه بوديم حوصله داشتي به خاطر شميم دو ساعت حرف بزني؟
جاويد چشمانش را روي هم فشرد و سعي كرد خونسردي خود را حفظ كند. در همين حال به او گفت:
- صنم! اگر واقعا شميم همون چيزيه كه تو گفتي....نيازي نيست انقدر بهش حساس باشي!
آنگاه وارد اتاق شد. لحظه اي بعد دوباره نگاهش را به طرف صنم چرخاند و گفت:
- در ضمن...اون شوهر داره...نمي خواد نگران باشي!
صنم كمي فكر كرد و انگاه گفت:
- پس اگه قراره كه ديگه كار نكنه، نمي خوام بيان اينجا!
- ديگه ديره! اونا دو هفته ديگه اثاث مي يارن!
- خب بهشون بگو نيارن!
- نمي شه.
صنم كلافه روي صندلي نشست و سرش را روي ميز آرايش گذاشت. جاويد وقتي او را اينگونه ديد، براي اينكه كمي از ناراحتي اش بكاهد گفت:
- بهترين خدمتكارها رو برات مي يارم.
- نمي خوام!
- يعني چي؟
- من فقط شميم رو مي خواستم.
جاويد زير لب زمزمه كرد:
- منم همين طور!
صنم پرسيد:
- چي گفتي؟!
جاويد به خود آمد و گفت:
- هيچي!
صنم ادامه داد:
- مگه خودت هميشه از شميم تعريف نمي كردي؟ مگه تو نمي گفتي اون دختر خوب و پاكيه؟ مگه نمي فگتي خيلي مودبه؟ مگه نمي گفتي خيلي خانومه؟ خب پس اگر اينطوره من مي خوام فقط خودش خدمتكار من باشه. چون ما اون رو مي شناسيم و بهش اعتماد داريم. مورد خوبيه!
جاويد كه با اين حرف هاي صنم باز به ياد شميم افتاده بود به طرف پنجره برگشت. بغضش را فرو داد و سعي كرد ذهن خود را به افكار ديگري معطوف سازد.
صنم گفت:
- جاويد؟ مي شنوي چي مي گم؟
جاويد به علامت تاييد سرش را تكان داد. صنم پرسيد:
- پس قبول كردي كه شميم وقتي ميام اينجا كار كنه؟
- نه!
صنم با اعراض گفت:
- جاويد!
- بسه ديگه، ادامه نده.....
آنگاه روي تخت دراز كشيد و ملحفه را روي صورتش كشيد . صنم دوباره سرش را روي ميز گذاشت و به فكر فرو رفت. از اين همه يكدندگي جاويد درباره اين مساله تعجب مي كرد.
اما نمي توانست هيچ حدسي در اين مورد بزند. حتي فكرش را هم نمي كرد كه موضوع از چه قرار باشد!
اين بود كه در پايان همه افكار بي حاصلش شانه هايش را بالا انداخت و آماده خواب شد.



ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۴:۲۷
نظرات (0)
،
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۱۸۱ ][ ۱۸۲ ][ ۱۸۳ ][ ۱۸۴ ][ ۱۸۵ ][ ۱۸۶ ][ ۱۸۷ ][ ۱۸۸ ][ ۱۸۹ ][ ۱۹۰ ][ ۱۹۱ ][ ۱۹۲ ][ ۱۹۳ ][ ۱۹۴ ][ ۱۹۵ ][ ۱۹۶ ][ ۱۹۷ ][ ۱۹۸ ][ ۱۹۹ ][ ۲۰۰ ][ ۲۰۱ ][ ۲۰۲ ][ ۲۰۳ ][ ۲۰۴ ][ ۲۰۵ ][ ۲۰۶ ][ ۲۰۷ ][ ۲۰۸ ]
خرید بک لینک behtarinbacklink.com - پسورد نود 32 - اوکلی لایسنس رایگان نود 32 -
سایت enfejar
بهترین سایت پیش بینی فوتبال
سایت betball90
انفجار آنلاین
جت بت ۹۰
betorward
وان ایکس بت
جت بت
betforward
river poker
emperor poker
بکس بت
بت تایم 90 وی آی پی
وان ایکس بت
همیار نود 32 - بهترین سئو