رمان دختر زشت قسمت 17
فصل هفدهمجاويد براي هميشه به همراه صنم از آنجا رفت. هرچند كه خانه اش واقع در همان كوچه بود و هر روز به آنها سر مي زد اما تحمل جاي خالي او براي صفورا، بيتا، محترم و شميم كار سخت و دشواري به نظر مي رسيد.
پا روي پا انداخته و مشغول تماشاي تلويزيون بود. صنم كه گويي مي خواست راجع به موضوعي با او حرف بزند، كنارش نشست و گفت:
- جاويد!
- هوم!
- مي گم ... شوهر شميم جايي رو پيدا كرد؟
- نه
- جاويد! طبقه ي بالاي ما كه خاليه، بگو بيان همين جا زندگي شون رو شروع كنند.
جاويد سرش را به عقب تكيه داد، آه كوتاهي كشيد و پاسخ داد:
- گفتم!
صنم با خوشحالي گفت:
- جدي مي گي؟!
اما يك دفعه لبخند از روي لب هايش محو گشت و ادامه داد:
- پس چرا قبلش چيزي به من نگفتي؟
جاويد گفت:
- حالا دارم مي گم!
صنم با عصبانيت گفت:
- حالا؟! فكر كنم حالام اگر خودم نمي پرسيدم، نمي گفتي ...
جاويد با كلافگي پاسخ داد:
- چه مي دونم! يادم رفت.
صنم با حالت قهر رويش را از او برگرداند و به اتاق رفت. جاويد كه خود به خود عصبي و كلافه بود، ديگر حوصله ي جواب پس دادن به او را نداشت اما به سختي خونسردي خود را حفظ مي كرد تا بيش از اين بي جهت او را نرنجاند.
دقايقي بعد در حالي كه مي كوشيد آرام و مهربان باشد، نزد صنم رفت و با لحني دلجويانه گفت:
- تو كه خودت پيشنهاد اومدن اونها رو به اينجا مي دي، پس چرا از اينكه من اين كار رو كردم ناراحت مي شي؟ خب من يادم نبود كه بايد قبلش به تو بگم! معذرت مي خوام.
صنم كه كينه اي تر از اين حرفها به نظر مي رسيد، عذر او را نپذيرفت و با عصبانيت گفت:
- يادت نبود؟! يعني من اينقدر برات بي اهميتم كه مسأله اي به اين مهمي رو يادت رفته بهم بگي؟
جاويد صدايش را بلند كرد و گفت:صنم! بسه ديگه. براي چي خوشت مي ياد بحث رو اينقدر كش بدي؟ مي دوني در عرض يك هفته اين چندمين باريه كه داري دعوا راه مي اندازي؟
- من دعوا راه مي اندازم يا تو؟
- من كه معذرت خواهي كردم.
- اين دفعه معذرت خواهي كردي. دفعه هاي قبل چي؟ اون بار كه كلي داد و بيداد راه انداختي، فقط به خاطر اينكه گفتم خوبه از اين به بعد شميم بياد اينجا كار كنه.
جاويد صدايش را بلندتر كرد و گفت:
- من چه داد و بيدادي راه انداختم؟ من فقط گفتم شميم شوهر داره، ديگه لازم نيست اين همه زحمت بكشه، اين وظيفه ي قاسمه كه كار كنه. شميم اگر هم دوست داره كار كنه بايد درسش رو ادامه بده و يك كار بهتر پيدا كنه.
- آخه اصلاً به تو چه ربطي داره، شايد اون بخواد باز هم كلفتي كنه.
جاويد عصباني شد و دستش را بالا برد اما از كارش پشيمان شد. دستش را مشت كرد و پايين آورد. سپس به طف پنجره رفت و پشت به او ايستاد.
صنم در ميان گريه گفت:
- تو روي من دست بلند مي كني؟1
- تقصير خودته، بهت گفتم دعوا رو كش نده.
- هر چقدر هم كش بدم، تو حق نداري من رو بزني.
جاويد با عصبانيت گفت:
- حالا كه نزدم ...
- ولي مي خواستي بزني.
- تمومش كن، صنم.
او به دنبال جاويد كه در ال بيرون رفتن از خانه بود، راه افتاد وگفت:
- به خاطر اين كارت بايد بگي معذرت مي خوام.
و او با سماجت پاسخ داد:
- نمي گم!
آنگاه در ساختمان را بر هم زد و رفت.
كمي آن طرف تر هم ميان شميم و قاسم بحث بالا گرفته بود. قاسم كه از يكدندگي شميم به جوش آمده بود، بار ديگر حرفش را براي او تكرار كرد:
- ما بايد پيشنهاد جاويد رو بپذيريم. ما مجبوريم كه پيشنهاد اون رو قبول كنيم. چرا نمي فهمي دختر ... مي گم با اين پولي كه من دارم يك اتاق دوازده متري هم بهمون نمي دهند. خونه ي به اين قشنگي، بزرگ، شيك، بالاشهر، مفت و مجاني دارن بهمون مي دهند، تو مي گي نه؟! آخه من نمي فهمم دليل تو براي اين مخالفت چيه؟
شميم هم ديگر از اين همه اصرار قاسم عصبي شده بود. اما هر چه فكر مي كرد به اين نتيجه مي رسيد كه هر چه دورتر از جاويد باشد و كمتر او را ببيند، براي خودش و دوام زندگي اش با قاسم بهتر است. ديگر نمي خواست جاويد را ببيند. حتي وقت هايي كه او به آنجا مي آمد تا به آنها سر بزند، شميم به بهانه اي خود را در اتاقشان حبس مي كرد و تا موقع رفتن او بيرون نمي آمد. حالا قاسم از او مي خواست كه در خانه ي جاويد زندگي كند و اين براي او بسيار سخت بود.
با عصبانيت رو به قاسم كرد و گفت:
- تو كه مرد بددلي بودي! چي شده حالا مي گي بريم اونجا زندگي كنيم؟
قاسم صدايش را بالا برد و گفت:
- چه خوش دل و چه بد دل، به هر حال ما الان مجبوريم كه پيشنهاد او را بپذيريم.
در اين بين جاويد از راه رسيد و آن دو را ميان حياط ديد.
سلام كوتاهي كرد و سپس به قاسم گفت:
- قاسم! پيشنهاد من رو به شميم گفتي؟
قاسم نگاهي به شميم انداخت و گفت:
- بله، آقا جاويد! گفتم ولي اون مخالفه!
شميم سرخ شده و سرش را زير انداخت. جاويد او را نگاه كرد و سپس رو به قاسم گفت:
- حتماً بد جور بهش گفتي!
آنگاه رو به شميم كرد و گفت:
- يادم نمي ياد تا حالا به من "نه" گفته باشي! حرف شوهرت رو گوش بده، سعي كن شرايطش رو درك كني. قبول كن فعلاً براي مدتي پيش ما باشيد تا وضعيت قاس كمي رو به راه بشه.
- چشم آقا!
قاسم كه تا آن لحظه مات و مبهوت آن دو را نگاه مي كرد، خطاب به جاويد گفت:
- خدا عوضت بده، آقا جاويد! دو ساعته ما داريم بهش التماس مي كنيم، فايده نداره!
شميم بر لبه ي بلند باغچه نشست. از دست اين اراده ي ضعيف خود عصباني بود. دلش مي خواست بميرد اما براي زندگي به خانه ي جاويد نرود. اين همه براي از ياد بردن او تلاش كرده بود و حالا كه داشت او را فراموش مي كرد، باز جاويد رهايش نكرده و دست از سرش برنمي داشت.
قاسم مشغول آبياري گلها بود. شميم از دور نگاهش كرد. احساس مي كرد كه هنوز نمي تواند او را دوست داشته باشد. اما ديگر برايش مهم نبود. يعني اين را به خود تلقين مي كرد. هر روز و بارها و بارها ... اينكه برايش مهم نيست شوهرش او را دوست داشته و يا نداشته باشد و اين دست تقدير بود كه او را وادار ساخته بود كه چنين حسي را بر وجود خود چيره سازد.
اينكه به دور از احساسات، همچون يك آدم آهني روزش را به شب رسانده و چون مجسمه اي بي روح، شب را سحر كند. اينكه باور كند هرگز زندگي مثل فيلم ها نخواهد بود و اينكه هرگز انسانها به آنچه كه دوست دارند، نخواهند رسيد.
همه ي اينها تنها جملاتي بودند كه شميم در طول روز بارها تكرارشان مي كرد اما حقيقت اين بود كه او نمي توانست آنچه را كه واقعاً درون خود داشت از وجدانش مخفي نگاه دارد.
هنوز دلش براي او پر مي كشيد. ناخودآگاه از جايش برخاست و به دنبال او به طرف ساختمان رفت. وارد آشپزخانه شد. مي خواست خود را به كاري مشغول كند. نگاهش را اطراف آشپزخانه چرخاند.
كاري نداشت! پس براي چه پا به ساختمان آنها گذاشته بود؟ به دنبال چه بهانه اي به آنجا آمده بود؟ صداي او را شنيد كه خطاب به مادرش مي گفت:
- مامان! به محترم خانم كمك كن، ديگه كم كم جهاز شميم رو آماده كنه ... اون قبول كرد كه طبقه ي بالاي خونه ي ما زندگي كنه.
بيتا با خوشحالي پرسيد:
- جدي مي گي؟! چطور راضي شد؟! قاسم بيچاره از صبح تا حالا داشت بهش التماس مي كرد اما اون زير بار نمي رفت!
جاويد لبخند تلخي زد و بدون اينكه چيزي بگويد، سرش را زير انداخت و به طرف آشپزخانه رفت. شميم را ديد كه سرش را به ديوار تكيه داده و غم چهره اش را فرا گرفته است. لبخندي زد و گفت:
- يعني اينقدر از من بدت مي ياد؟!
شميم دستهايش را در هم قلاب كرد. نگاه شرم زده اش را به زمين دوخت و گفت:
- نه، اصلاً اينطور ...
چاويد حرفش را قطع كرد و گفت:
- هيچ وقت فكر نمي كردم يه روزي برسه كه اينقدر ازم فراري باشي!
- اين چه حرفيه مي زنيد، آقا! به خدا من ...
جاويد ميان حرفش آمد و گفت:
- شنيدم امروز خيلي اذيت كردي!
- نه، آقا! باور كنيد من ...
او كه خود به خوبي بر دلايل شميم براي اين مخالفتش واقف بود، فقط دوست داشت با اين حرفها خود را آرام كند و نمي خواست كه او را به آوردن توجيهات دروغ وادارد. به همين دليل بدون اينكه به او اجازه ي صحبت كردن بدهد، حرف خود را مي زد، باز هم ميان حرف او آمد و گفت:
- با مادرت صحبت كردم. اون گفت فردا شب قراره پدر و مادر قاسم به اينجا بيان و قرار عروسي رو بگذارند.
شميم با شنيدن اين حرف، چشمانش را از سنگ هاي سفيد كف آشپزخانه برگرفت و نگاهش را در چشمان سرخ و مرطوب او دوخت.
سرش را به طرف پنجره چرخاند و قاسم را همچنان مشغول با غياني ديد. صورت لاغر عبوسش را در پس كلاه حصيري اش پنهان كرده و سيگار پشت سيگار آتش مي زد.
جاويد هم نگاهش را به طرف او گرداند و زمزمه كرد:
- چقدر سيگار مي شه!
شميم با صداي بغض آلودش پاسخ داد:
- اره، خيلي زياد!
- از اول مي دونستي سيگاريه؟
- بله!
- پس چرا قبول كردي؟
شميم كه با شنيد اين سوال او گويي از خواب پريده است، چشمان درشتش را به طرف او چرخاند و پرسيد:
- چي رو؟
- ازدواج كردن با او رو....
شميم كه از سوال او كمي جا خورده بود، پس مكثي كوتاه گفت:
- خب، خب راستش...راستش...من فكر كردم....
جاويد حرفش را قطع كرد و در حالي كه كمي عصبي به نظر مي رسيد، گفت:
- نمي شد يك كم صبر كنيد تا من بيام؟ چرا اينقدر با عجله؟ مگه دنبالتون كرده بودند؟
اشك از چشمان شميم سرازير شد. جاويد ان روز نمي دانست چرا نمي تواند خود را كنترل كند و شكايت هايش را بر زبان نياورد. گويي همه اين حرفا در اين مدت در دلش جمع شده و حالا سرباز كرده بودند. شايد هم علتش اين بود كه طبق انتظار نتوانسته بود ارتباط خوبي با صنم برقرار و از ان جهت هم در فشار روحي سختي قرار گرفته و تحملش تمام شده بود. از رفتار خود با او پشيمان شده صدايش را آرام تر كرد و گفت:
- معذرت مي خوام. قصد ندارم دلسردت كنم. فقط...فقط... مي خواستم بگم ديگه هيچ وقت اينقدر خودت را دست پايين نگير...
اين را گفت و با عجله از اشپزخانه خارج شد. حرف هايش شميم را پاك گيج كرده بود. او با اين حرفها مي خواست چه چيزي را ثابت كند؟ چرا حالا؟ حالا كه شش ماه از ازدواج او با قاسم مي گذشت، جاويد بايد اي حرفها ار مي زد؟ چرا اينقدر گزده با او حرف زد؟ مگر گناه او چه بود؟ و همه اينها سوالاتي بودند بي پاسخ كه ذهن خود جاويد را هم آشفته ساخته بودند اما او هم متعجب از حرفهايي كه به شميم زده بود به دنبال جوابي قانع كننده براي اين رفتار خود مي گشت. خيلي زود خداحافظي كرد و رفت. حال خود را نمي فهميد.
نسيم داغ خرداد ماه بر تن او مي وزيد و حرارتش را مي افزود. حوصله برگشتن به خانه خود را نداشت. دلش نمي خواست با اين حال رو روز مورد تهاجم گله و شكايت هايم صنم قرار بگيرد. مي دانست وضعيت اگر اينطور پيس رود دعوايشان بالا خواهد گرفت و مشكلات زندگي شان بر سر زبان ها خواهد افتاد، چيزي كه او از ان بيزار بود.
به محل كارش رفت و در ان كمي ذهن خود را از مسائل پيش آمده پاك ساخت. ان گاه سعي كرد كمي ارامش خود را به دست آورده و با خلق و خويي آرام تر از قبل به خانه برگردد. در حالي كه به خود قول داده بود كم تر با صنم به بحث و مجادله بپردازد.
شب بعد باز جاويد به خانه مادرش رفت. البته اين بار به همراه صنم راهي ان جا شد. پدر و مادر قاسم هم آمده بودند. جاويد با انها صحبت مي كرد و محترم و بيتا هم گاهي خود را در بحث شركت مي دادند اما صنم و صفورا و شميم بيشتر فقط نظاره گر مباحثه ي انها بودند. صحبتهاي ان شب انها ساعتي به طول انجاميد و در پايان قرار شد كه دو هفته ي ديگر شميم به همراه قاسم قدم به خانه جاويد گذاشته و زندگي مشترك خود را با همسرش در انجا آغاز كند.
آن شب وقتي جاويد و صنم به خانه برگشتند. باز هم بر سر موضوعي بحث شان بالا گرفت. صنم در حالي كه لباس هايش را به حالباسي آويزان مي كرد، با خوشحالي رو به جاويد كرد گفت:
- مي دوني جاويد، خيلي خوشحالم....به زودي من هم مي تونم خدمتكاري رو در اختيار داشته باشم كه كارهام رو برام انجام بده!
جاويد روي كاناپه دراز كشيد و گفت:
- جدي؟! حالا اين خدمتكار كي هست؟ از كجا پيداش كردي؟
صنم تعجب زده و با لحني اعتراض آميز گفت:
- جاويد!
- بله؟
- شميم رو مي گم ديگه!
ابروانش درهم گره خورد. به حالت نشسته درآمد و با عصبانيت گفت:
- شميم؟
- آره ديگه!
- پس بگو چرا از من خوساتي بهشون پيشنهاد بدم كه بيان اينجا زندگي كنن.
صنم كه زا لحن حرف زدن جاويد رنجيده بود، با عصبانيت گفت:
- خب آره ديگه، پس چي خيال كردي؟ لابد فكر كردي دلم براش سوخته!
جاويد صدايش را بلند كرد و گفت:
- نه! چنين فكري نكردم. اون احتياجي به دلسوزي تو نداره. مي دوني چه فكرم كردي؟ فكر كردم تو ديگه دست از اين غرور مسخره ات برداشتي.
صنم فرياد كشيد:
- تو به خاطر اون كلفت.... سر من داد مي كشي و بهم توهين مي كني؟
از اين كه صنم به شميم ناسزا گفته بود عصبي شده بود. اما با يادآوري قول و قراري كه ديروز با خودش گذاشته بود، علي رغم عصبانيت فراوانش در برابر توهين او سكوت كرد.
صنم ادامه داد:
- چيه؟ چرا ساكت شدي؟ جواب منو بده....براي چي تو بايد طرفداري اونو بكني.
جاويد هيچ نگفت و به طرف اتاق فرت. صنم به دنبال او راه افتاد و گفت:
- كجا مي ري؟ دارم با تو حرف مي زنم.
جاويد به طرف او برگشت و با كلافگي گفت:
- صنم! بسه....حوصله ندارم....
اما او كه همچون هميشه دست بردار نبود گفت:
- حوصله نداري؟ به من كه مي رسي حوصله نداري؟ چطور اونجا كه بوديم حوصله داشتي به خاطر شميم دو ساعت حرف بزني؟
جاويد چشمانش را روي هم فشرد و سعي كرد خونسردي خود را حفظ كند. در همين حال به او گفت:
- صنم! اگر واقعا شميم همون چيزيه كه تو گفتي....نيازي نيست انقدر بهش حساس باشي!
آنگاه وارد اتاق شد. لحظه اي بعد دوباره نگاهش را به طرف صنم چرخاند و گفت:
- در ضمن...اون شوهر داره...نمي خواد نگران باشي!
صنم كمي فكر كرد و انگاه گفت:
- پس اگه قراره كه ديگه كار نكنه، نمي خوام بيان اينجا!
- ديگه ديره! اونا دو هفته ديگه اثاث مي يارن!
- خب بهشون بگو نيارن!
- نمي شه.
صنم كلافه روي صندلي نشست و سرش را روي ميز آرايش گذاشت. جاويد وقتي او را اينگونه ديد، براي اينكه كمي از ناراحتي اش بكاهد گفت:
- بهترين خدمتكارها رو برات مي يارم.
- نمي خوام!
- يعني چي؟
- من فقط شميم رو مي خواستم.
جاويد زير لب زمزمه كرد:
- منم همين طور!
صنم پرسيد:
- چي گفتي؟!
جاويد به خود آمد و گفت:
- هيچي!
صنم ادامه داد:
- مگه خودت هميشه از شميم تعريف نمي كردي؟ مگه تو نمي گفتي اون دختر خوب و پاكيه؟ مگه نمي فگتي خيلي مودبه؟ مگه نمي گفتي خيلي خانومه؟ خب پس اگر اينطوره من مي خوام فقط خودش خدمتكار من باشه. چون ما اون رو مي شناسيم و بهش اعتماد داريم. مورد خوبيه!
جاويد كه با اين حرف هاي صنم باز به ياد شميم افتاده بود به طرف پنجره برگشت. بغضش را فرو داد و سعي كرد ذهن خود را به افكار ديگري معطوف سازد.
صنم گفت:
- جاويد؟ مي شنوي چي مي گم؟
جاويد به علامت تاييد سرش را تكان داد. صنم پرسيد:
- پس قبول كردي كه شميم وقتي ميام اينجا كار كنه؟
- نه!
صنم با اعراض گفت:
- جاويد!
- بسه ديگه، ادامه نده.....
آنگاه روي تخت دراز كشيد و ملحفه را روي صورتش كشيد . صنم دوباره سرش را روي ميز گذاشت و به فكر فرو رفت. از اين همه يكدندگي جاويد درباره اين مساله تعجب مي كرد.
اما نمي توانست هيچ حدسي در اين مورد بزند. حتي فكرش را هم نمي كرد كه موضوع از چه قرار باشد!
اين بود كه در پايان همه افكار بي حاصلش شانه هايش را بالا انداخت و آماده خواب شد.