انديشه مثبت زندگي مثبت
Keep your thoughts positive
سه چيز در زندگي هست كه وقتي رفت.. ديگر قابل بازگشت نيست
سخن...موقعيت...زمان
سه چيز در زندگي هست كه باعث ميشه تو شخص بزرگي بشي
سختكوشي..صداقت...موفقيت
سه چيز در زندگي هست كه شخصيت انسان را از بين ميبرد
حرص...غرور..خشم
سه چيز در زندگي هست كه هيچ زمان نبايد از دست داد
آرامش...اميد...شرافت
سه چيز در زندگي هست كه هميشگي و قطعي نيست
روياهاي انسان...موفقيت ...شانس
سه چيز در زندگي هست كه بسيار قيمتي و ارزشمند هست
عشق...شرافت نفس...زمان
The Beauty of Life does not depend on how happy you are
…
But how happy others can be…Because of You
!!!
زيبايي زندگي به اين نيست كه چقدر شاد هستي ..بلكه به اين است كه ديگران
چقدر از بودن تو شاد هستند
بنابر اين
Keep your thoughts positive
Because your thoughts become your words.
افكارت رو مثبت نگه دار زيرا افكارت هستند كه جملاتت رو ميسازند
Because your words become your actions.
جملاتت رو مثبت نگه دار زيرا جملاتت هستند كه اعمالت را ميسازند
Because your actions become your habits.
اعمالت را مثبت نگه دار زيرا اعمالت هستند كه عاداتت را ميسازند

Keep your habits positive,
because your habits become your lifestyle.
عاداتت را مثبت نگه دار زيرا عاداتت , شيوه ي زندگيت را ميسازد

Keep your lifestyle positive,
because your lifestyle becomes your destiny
شيوه ي زندگيت را مثبت نگاه دار ..زيرا شيوه ي زندگيت سرنوشتت را ميسازد
دنيا بيستون است اما فرهاد ندارد، و آن تيشه هزار سال است كه در شكاف كوه افتاده است
مردم مي آيند و مي روند اما كسي سراغ آن تيشه را نمي گيرد.
ديگر كسي نقشي بر اين سينه سخت و ستبر نمي زند.
دنيا بيستون است و روي هر ستون ، عفريت فرهاد كش نشسته است.هر روز پايين مي آيد و
در گوش ات نجوا مي كند كه شيرين دوستت ندارد. و جهان تلخ مي شود
تو اما باور نكن
زيرا كه تا عشق هست ، شيرين هست
عشق اما گاهي سخت مي شود ، آنقدر سخت كه تنها تيشه از پس آن بر مي آيد
روي اين بيستون ناساز و ناهموار گاهي تنها با تيشه مي توان ردي از عشق گذاشت ،
و گرنه هيچ كس باور نمي كند كه اين بيستون فرهادي داشت
پيغامگير شاعران
پيغام گير حافظ :
رفته ام بيرون من از كاشانه ي خود غم مخور!
تا مگر بينم رخ جانانه ي خود غم مخور!
بشنوي پاسخ ز حافظ گر كه بگذاري پيام
زآن زمان كو باز گردم خانه ي خود غم مخور !
پيغام گير سعدي:
از آواي دل انگيز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پيغام تو خواهم گفت پاسخ
فلك را گر فرصتي دادي به دستم
پيغام گير فردوسي :
نمي باشم امروز اندر سراي
كه رسم ادب را بيارم به جاي
به پيغامت اي دوست گويم جواب
چو فردا بر آيد بلند آفتاب
پيغام گير خيام:
اين چرخ فلك عمر مرا داد به باد
ممنون توام كه كرده اي از من ياد
رفتم سر كوچه منزل كوزه فروش
آيم چو به خانه پاسخت خواهم داد!
پيغام گير منوچهري :
از شرم به رنگ باده باشد رويم
در خانه نباشم كه سلامي گويم
بگذاري اگر پيغام پاسخ دهمت
زان پيش كه همچو برف گردد رويم!
پيغام گير مولانا :
بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم!
شوري برانگيزم به پا.. خندان شوم شادان شوم !
برگو به من پيغام خود..هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم!
پيغام گير بابا طاهر:
تليفون كرده اي جانم فدايت!
الهي مو به قوربون صدايت!
چو از صحرا بيايم نازنينم
فرستم پاسخي از دل برايت !
پيغام گير نيما :
چون صداهايي كه مي آيد
شباهنگام از جنگل
از شغالي دور
گر شنيدي بوق
بر زبان آر آن سخن هايي كه خواهي بشنوم
در فضايي عاري از تزوير
ندايت چون انعكاس صبح آزا كوه
پاسخي گيرد ز من از دره هاي يوش
پيغام گير شاملو :
بر آبگينه اي از جيوه ء سكوت
سنگواره اي از دستان آدميت
آتشي و چرخي كه آفريد
تا كليد واژه اي از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
كه با همان جوابي گويم
تآنگاه كه توانستن سرودي است
پيغام گير سايه :
اي صدا و سخن توست سرآغاز جهان
دل سپردن به پيامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتي و شنودي باشد
به حقيقت با تو همراز شوم بي نياز كتمان
پيغام گير فروغ :
نيستم.. نيستم..اما مي آيم.. مي آيم ..مي آيم
با بوته ها كه چيده ام از بيشه هاي آن سوي ديوار مي آيم.. مي آيم ..مي آيم
و آستانه پر از عشق مي شود
و من در آستانه به آنها كه پيغام گذاشته اند
...سلامي دوباره خواهم داد
تو چه كردي.... ومادر چه كرد ؟
وقتي كه تو ۱ ساله بودي، اون (مادرت) بِهت غذا ميداد و تو رو تر و خشك مي كرد ...تو هم با گريه كردن در تمام شب از اون تشكر مي كردي!
وقتي كه تو ۲ ساله بودي، اون، بهت ياد داد تا چه جوري راه بري.
تو هم اين طوري ازش تشكر مي كردي، كه وقتي صدات مي زد، فرار مي كردي!
وقتي كه ۳ ساله بودي، اون، با عشق، تمام غذايت را آماده مي كرد.
تو هم با ريختن ظرف غذات ،كف اتاق،ازش تشكر مي كردي !
وقتي ۴ ساله بودي، اون برات مداد رنگي خريد.
تو هم، با رنگ كردن ميز اتاق نهار خوري، ازش تشكر مي كردي!
وقتي كه ۵ ساله بودي، اون، لباس شيك به تنت كرد تا به مهد كودك بري.
تو هم، با انداختن (به عمد) خودت تو گِل، ازش تشكر كردي !
وقتي كه ۶ ساله بودي، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهي مي كرد.
تو هم، با فرياد زدنِ : من نمي خوام برم!، ازش تشكر مي كردي ...!
وقتي كه ۷ ساله بودي، اون، برات يك توپ فوتبال خريد.
تو هم، با شكستن پنجره همسايه كناري، ازش تشكر كردي!!!
وقتي كه ۸ ساله بودي، اون، برات بستني خريد.
تو هم، با چكوندن (بستني) به تمام لباست، ازش تشكر كردي!
وقتي كه ۹ ساله بودي، اون، هزينه كلاس پيانوي تو رو پرداخت.
تو هم، بدون زحمت دادن به خودت براي ياد گيري پيانو، ازش تشكر كردي!
وقتي كه ۱۰ ساله بودي، اون، تمام روز رو رانندگي كرد تا تو رو از تمرين فوتبال به كلاس ژيمناستيك و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره...
تو هم با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينكه حتي پشت سرت رو هم نگاه كني ازش تشكر كردي !
وقتي كه ۱۱ ساله بودي، اون تو و دوستت رو براي ديدن فيلم به سينما برد.
تو هم، ازش تشكر كردي: ازش خواستي كه در يه رديف ديگه بشينه !
وقتي كه ۱۲ ساله بودي، اون دلسوزانه تو رو از تماشاي بعضي برنامه هاي تلوزِيِوني بر حذر داشت.
تو هم، ازش تشكر كردي: صبر كردي تا از خونه بيرون بره و بعد ...
وقتي كه ۱۳ ساله بودي، اون بهت پيشنهاد داد كه موهاتو اصلاح كني.
تو هم، ازش تشكر كردي، با گفتن اين جمله: تو اصلاً سليقه اي نداري!
وقتي كه ۱۴ ساله بودي، اون، هزينه اردو يك ماهه تابستاني تو رو پرداخت كرد.
تو هم،ازش تشكر كردي: با فراموش كردن نوشتن يك نامه ساده !!!
وقتي كه ۱۵ ساله بودي، اون از سرِ كار برمي گشت و مي خواست كه تو رو در آغوش بگيره و ابراز محبت كنه ...
تو هم، ازش تشكر كردي: با قفل كردن درب اتاقت!
وقتي كه ۱۶ ساله بودي، اون بهت رانندگي ياد داد ...
تو هم ،هر وقت كه مي تونستي ماشين رو بر مي داشتي و مي رفتي ؛ اينجوري ازش تشكر كردي!
وقتي كه ۱۷ ساله بودي،و وقتيكه اون منتظر يه تماس مهم بود :
تمام شب رو با تلفن صحبت كردي و، اينطوري ازش تشكر كردي
وقتي كه ۱۸ ساله بودي، اون ، در جشن فارغ التحصيلي دبيرستانت، از خوشحالي گريه مي كرد.
تو هم، ازش تشكر كردي،اينطوري كه تا تموم شدن جشن، پيش مادرت نيومدي!
وقتي كه ۱۹ ساله بودي، اون، شهريه دانشگاهت رو پرداخت، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل كرد.
تو هم، ازش تشكر كردي،:با گفتن خداحافظِ خشك و خالي، بيرون خوبگاه، به خاطر اينكه نمي خواستي جلوي دوستات خودتو دست و پا چلفتي و بچه ننه نشون بدي!!!
وقتي كه ۲۰ ساله بودي، اون، ازت پرسيد كه، آيا شخص خاصي به عنوان همسر مد نظرت هست؟
تو هم، ازش تشكر كردي با گفتنِ: به تو ربطي نداره !
وقتي كه ۲۱ ساله بودي، اون، بهت پيشنهاد خط مشي براي آينده ات داد.
تو هم، با گفتن اين جمله ازش تشكر كردي: من نمي خوام مثل تو باشم!!!
وقتي كه ۲۲ ساله بودي، اون تو رو، در جشن فارغ التحصيلي دانشگاهت در آغوش گرفت.
تو هم،ازش تشكر كردي،ازش پرسيدي كه: مي توني هزينه سفر به اروپا را برام تهيه كني؟!
وقتي كه ۲۳ ساله بودي، اون، براي اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه داد.
تو هم، ازش تشكر كردي،با گفتن اين جمله، پيش دوستات،:اون اثاثيه ها زشت و قديمي هستن!
وقتي كه ۲۴ ساله بودي، اون دارايي هاي تو رو ديد و در مورد اينكه، در آينده مي خواي با اون ها چي كار كني، ازت سئوال كرد.
تو هم با دريدگي و صدايي (كه ناشي از خشم بود) فرياد زدي:مــادررر،لطفا تو كارام دخالت نكن !
وقتي كه ۲۵ ساله بودي، اون، كمكت كرد تا هزينه هاي عروسي رو پرداخت كني، و در حالي كه گريه مي كرد بهت گفت كه: دلم خيلي برات تنگ مي شه...
تو هم ازش تشكر كردي، اينطوري كه، يه جاي دور رو براي زندگيت انتخاب كردي!!!
وقتي كه ۳۰ ساله بودي، اون، از طريق شخص ديگه اي فهميد كه تو بچه دار شدي و به تو زنگ زد.
تو هم با گفتن اين جمله ،ازش تشكر كردي، همه چيز ديگه تغيير كرده !!!
وقتي كه ۴۰ ساله بودي، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد يكي از اقوام رو يادآوري كنه.
تو هم با گفتن"من الان خيلي گرفتارم" ازش تشكركردي!
وقتي كه ۵۰ ساله بودي، اون، مريض شد و به مراقبت و كمك تو احتياج داشت.
تو هم با سخنراني كردن در مورد اينكه والدين، سربار فرزندانشون مي شن، ازش تشكر كردي!!!
و سپس، يك روز، اون، به آرامي از دنيا ميره و تمام كارهايي كه در حق مادرت انجام ندادي، مثل تندر بر قلبت فرود مياد ...
------------------------------------------------------------- ---
اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نكن كه بيشتر از هميشه بهش محبت كني : با كوچكي يك بوسه تا بزرگي گفتن : مادر دوستت دارم
گريه اميركبير بر جهل مردم !
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""روزى كه اميركبير به شدت گريست
سال 1264 قمرى، نخستين برنامهى دولت ايران براى واكسن زدن به فرمان اميركبير آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجوانانى ايرانى را آبلهكوبى مىكردند. اما چند روز پس از آغاز آبلهكوبى به امير كبير خبردادند كه مردم از روى ناآگاهى نمىخواهند واكسن بزنند. بهويژه كه چند تن از فالگيرها و دعانويسها در شهر شايعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه يافتن جن به خون انسان مىشود.
هنگامى كه خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باختهاند، امير بىدرنگ فرمان داد هر كسى كه حاضر نشود آبله بكوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى كرد كه با اين فرمان همه مردم آبله مىكوبند. اما نفوذ سخن دعانويسها و نادانى مردم بيش از آن بود كه فرمان امير را بپذيرند. شمارى كه پول كافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبلهكوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مىشدند يا از شهر بيرون مىرفتند.
روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند كه در همهى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سىصد و سى نفر آبله كوبيدهاند. در همان روز، پاره دوزى را كه فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد كودك نگريست و آنگاه گفت: ما كه براى نجات بچههايتان آبلهكوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبيم جن زده مىشود. امير فرياد كشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينكه فرزندت را از دست دادهاى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور كنيد كه هيچ ندارم. اميركبير دست در جيب خود كرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حكم برنمىگردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.
چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند كه فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميركبير ديگر نتوانست تحمل كند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن كرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زمانى اميركبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند كه دو كودك شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مردهاند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مىكردم كه ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است كه او اين چنين هاىهاى مىگريد. سپس، به امير نزديك شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچهى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان كه ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشكهايش را پاك كرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى كه ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نكوبيدهاند.
امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و كوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و كتابخانه ايجاد كنيم، دعانويسها بساطشان را جمع مىكنند. تمام ايرانىها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مىگريم كه چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند كه در اثر نكوبيدن آبله بميرند.
نوشته شده توسط كاوه حسابي
به جاي بهشت به جهنم نرويد !!
اشتباهي به جاي بهشت نريد جهنمداستاني از پائولو كوئليو چند وقت پيش خوندم كه به نظرم جالب اومد ، داستان از اين قراره ( با دستكاري ) : يه مردي مي ميره ... و طوري مي ميره كه خودشم نمي فهمه مرده .. خلاصه اينكه مرد وقتي از خواب بيدار ميشه مي بينه همراه با سگ و اسبش تو يه جاي پرتي هستن . كمي پياده روي مي كنن و به يه جايي مي رسن كه بالاي درش نوشته بوده (( بهشت )) مرد ميره اونجا ميگه آقا اين جا بهشته ؟ دربون ميگه آره . ميگه آقا شما آب دارين بخوريم . دربون ميگه آره اما سگ و اسبت نميتونن بيان تو ... مرد يكم فكر مي كنه و ميگه مرسي و از بهشت دور ميشه .. به خاطر اينكه دوستاش تشنه مي موندن .
چند قدم كه از بهشت دور مي شه مي رسه به يه در ديگه . از دربون اونجا مي پرسه آب داريد ؟ دربون مي گه آره . مي پرسه حيوون هاي من هم مي تونن بخورن ؟ دربون ميگه آره . مرد و حيوونهاش آب مي خورن . مرد از دربون مي پرسه اينجا كجاست ؟ دربون ميگه اينجا بهشته و اون در قبلي جهنمه ... مرد ميگه اگر اينجا بهشته پس چرا اجازه ميديد اونها از اسم شما سو استفاده كنن .
دربون ميگه : (( كسي كه دوستاي تشنه اش رو به خاطر بهشت رها كنه همون بهتر كه بره جهنم )) + نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 3:52 قبل از ظهر توسط اميد
نقش سازنده سختي ها
چنانچه در زندگي با مشكلات و موانعي روبرو نبوديم ،هر گز اقتدار را نمي آموختيم؛چنانچه با چالش هايي روبرو نبوديم ،هرگز انعطاف پذيري و تدبير را نمي آموختيم ؛
چنانچه هيچ چيز در زندگي به تعويق نمي افتاد و هيچ گاه با تاخير مواجه نمي شديم ،هرگز صبر و بردباري را نمي آموختيم ؛
چنانچه با سختي رو برو نمي شديم، هرگز استقامت ،ثبات قدم و پشتكار را نمي آموختيم ؛
چنانچه با نا اميدي و عجز و در ماندگي روبرو نمي شديم، هرگز ايمان را نمي آموختيم؛
چنانچه درد نمي كشيديم هرگز ،عشق و محبت و شور را نمي آموختيم ؛
تمامي مشكلات موانع و مصائب زندگي در واقع درس هايي آموزنده اند كه به لباس مبدل در آمده اند ،بنابراين آنها را گرامي بداريم و از آنها بياموزيم.
+ نوشته شده در دوشنبه سي و يكم تير 1387ساعت 0:19 قبل از ظهر توسط اميددرخشش سپيد معشوق
درخشش سپيد و خنك معشوقبا ديدن اين نور يك پيمان ناگهاني و محكم در او پيدا شد: من هرگز به دور هيچ نور ديگري به جز ماه چرخ نخواهم زد. پس هر شب، وقتي پروانه ها از مكان هاي استراحت خود بيرون مي آمدند و به دنبال نور مناسب مي گشتند، پروانه ما به سمت آسمان ها بال مي گشود. ولي ماه، با اين كه نزديك به نظـر مي رسيد، هميشه در وراي ظرفيت پروانه باقي مي ماند. ولي او هرگز اجازه نمي داد كه ناكامي اش بر او چيره شود و در واقع، تلاش هاي او هر چند ناموفق چيزي را برايش به ارمغان مي آورد.
براي مدتي دوستان و خانواده و همسايگان و ساكنان سرزمين پروانه ها همگي او را مسخره و سرزنش مي كردند. ولي همگي آنها با سوختن و خاكستر شدن در اطراف نورهاي جزيي و در دسترسي كه انتخاب كرده بودند در مرگ از او پيشي گرفتند.
ولي پروانه پير در زير درخشش سپيد و خنك معشوق در سن بسيار بالا از دنيا رفت.
+ نوشته شده در شنبه نهم شهريور 1387ساعت 11:27 AM توسط tomas









.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)

.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)