سراب عشق آتشين، به جدايي ختم شد
عقلم را به كلي باخته بودم و جز او به هيچ كس ديگري نمي توانستم فكر كنم. من و «عادل» در راه مدرسه با هم آشنا شديم و يك سال پس از اين دوستي خياباني در حالي كه ۱۶ سال بيشتر نداشتم وقتي با مخالفت خانواده ام براي اين ازدواج روبه رو شدم دست به خودكشي زدم و تا يك قدمي مرگ پيش رفتم.«مريم» در دايره اجتماعي كلانتري سناباد مشهد افزود: پدرم به شرطي موافقت خود را با اين ازدواج اعلام كرد كه چند سال در دوران عقد بمانيم تا آمادگي هاي لازم براي تشكيل زندگي مشترك را پيدا كنيم. به اين ترتيب به عقد پسر مورد علاقه ام در آمدم، اما از همان روزهاي اول دوران نامزدي متوجه شدم عادل تعادل روحي و رواني ندارد. من در مدت كوتاهي فهميدم او به مواد مخدر صنعتي معتاد است و همان موقع بود كه تصميم به جدايي گرفتم.
«مريم» قطرات اشك را از روي گونه هايش پاك كرد و افزود: افسوس در شرايطي قرار گرفتم كه تصميم گيري برايم خيلي مشكل شد چرا كه باردار شده بودم و به ناچار با برگزاري مراسمي بسيار ساده زندگي مشترك خود را با اين مرد معتاد آغاز كردم. بيچاره پدرم كه برايم سنگ تمام گذاشته تمام خرج و مخارج زندگيمان را تا به امروز پرداخت كرده است. او كه خيلي نگران آينده من و فرزندم است چندين و چند بار از عادل قول گرفته است كه اگر اعتيادش به مواد مخدر را كنار بگذارد، برايش تاكسي و خانه مي خرد. متاسفانه شوهرم بارها و بارها قول مردانه داد كه اعتيادش را ترك كند اما او كه اعتماد به نفس خود را از دست داده خيلي زود يادش مي رود چه قراري با پدرم گذاشته است.
من دوران بارداري بسيار سختي را پشت سر گذاشتم و چون چند بار عادل مرا به طرز وحشيانه اي كتك زده بود، مي ترسيدم بلايي به سر بچه ام بيايد اما خوشبختانه فرزندم صحيح و سالم به دنيا آمد.با تولد پسرمان، عادل جوگير شد و جلوي همه اعضاي خانواده قول داد كه به خاطر فرزندمان ترك اعتياد كند. در اين شرايط پدرم براي او خودرو خريد تا پاداش كار نكرده اش را دريافت كند و براي رهايي از باتلاق اعتياد مصمم تر بتواند تصميم بگيرد. ولي باز هم نتيجه اي نگرفتيم و مدتي است كه حال شوهرم خيلي وخيم شده است.او كه تحمل شنيدن صداي فرزندمان را ندارد شب تا صبح با چاقويي در دست بالاي سر ما مي نشيند و من و بچه بي گناهم را تهديد به مرگ مي كند. ديگر خسته شده ام و نمي توانم به اين زندگي نكبت بار ادامه بدهم. آمده ام مهريه ام را ببخشم و جان خودم و بچه ام را نجات بدهم.
باور كنيد براي طلاق لحظه شماري مي كنم درست مثل همان موقعي كه براي رسيدن به مرد روياهايم سر از پا نمي شناختم و لحظه شماري مي كردم.اميدوارم دختران جواني كه قصه تلخ و عبرت آموز زندگي ام را مي خوانند متوجه شده باشند كه خيلي سخت است شناسنامه يك زن در سن ۱۷ سالگي با مهر طلاق سياه شود و همراه يك نوزاد سه ماهه به خانه پدرش بر گردد.
تاوان احساس
خودم كردم كه لعنت بر خودم باد. من در دوران دبيرستان با پسري به نام رامين آشنا شدم و مدتي با هم به صورت تلفني رابطه داشتيم اما چون او كار درست و حسابي نداشت و هنوز به سربازي نرفته بود به خواستگاري پسر خاله ام جواب مثبت دادم و ازدواج كردم.
زن جوان در دايره اجتماعي كلانتري سناباد مشهد افزود: ما به دليل شرايط شغلي شوهرم به شهر ديگري نقل مكان كرديم و در اين مدت صاحب يك دختر شديم.
دوران مأموريت شوهرم ۵ سال طول كشيد و پس از آن به مشهد بازگشتيم و من از اين بابت خيلي خوشحال بودم. اما متأسفانه ماجرايي اتفاق افتاد كه خاطرات گذشته را برايم يادآوري كرد و به ياد رامين افتادم.
از شما چه پنهان خواهر شوهرم كه با پسري جوان در ارتباط بود هرموقع از پسر مورد علاقه اش حرف مي زد من نيز احساساتي مي شدم و به ياد رامين مي افتادم.
نمي دانم چرا با اين كه هيچ بدي از شوهرم نديده بودم فكر و ذهنم درگير پسري شد كه سال ها قبل به او علاقه مند بودم و متأسفانه بدون در نظر گرفتن تعهداتي كه به همسر و فرزندم داشتم يك روز غروب به شماره تلفن خانه رامين زنگ زدم.
فكر نمي كردم او گوشي را بردارد. من با صداي لرزان با رامين صحبت كردم و در اثر اين كار احمقانه، رابطه عاطفي بين ما برقرار شد كه پس از گذشت ۳ ماه تار و پود زندگي ام را در هم پيچيد و عفت و حيثيتم را به باد داد.
شوهرم به محض اطلاع از اين موضوع طلاقم داد و خانواده ام نيز مرا طرد كردند.
من كه جايي نداشتم بروم به سراغ رامين رفتم. او همسرش را طلاق داده بود و با اين كه مي دانستم به مواد مخدر اعتياد دارد به عقدش درآمدم.
زن جوان اشك هايش را پاك كرد و افزود: چون خجالت مي كشيدم از خانه بيرون بيايم دچار افسردگي شديدي شدم و حدود ۶ ماه خودم را در خانه زنداني كردم.
در اين مدت از كرده خودم به شدت پشيمان شده بودم و احساس دلتنگي عجيبي براي فرزند، همسر سابقم و خانواده ام داشتم ولي راهي براي بازگشت نداشتم.
من زندگي نكبت باري را با رامين تحمل مي كردم ولي از وقتي فهميدم كه او مرا در قمار باخته است ديگر نتوانستم طاقت بياورم و از خانه اش فرار كردم. لعنت بر من كه با ندانم كاري چنين سرنوشت شومي را براي خودم رقم زدم و اميدوارم همه زنان جواني كه داستان تلخ زندگي ام را مي خوانند قدر همسر و زندگي شان را بيشتر بدانند و گرفتار احساسات هيجاني نشوند.
.: براي ورود به اولين نمايشگاه خلاقيت كليك كنيد :.فرجام روياي ازدواج با دختر پولدار
در يك مجلس پارتي باهم آشنا شديم و براي اولين بار به اصرار او لب به مشروبات الكلي زدم. روزي كه او را به پدرم نشان دادم با لبخندي گفت: خوب شكاري زده اي و از ظاهرش معلوم است خانواده پولداري دارد. من تحت تاثير حرف هاي پدرم ارتباط خودم را با اين دختر خانم ادامه دادم و دلبسته او شدم اما افسوس كه به بيراهه رفتم و سرنوشتم تباه شد.اردشير در دايره اجتماعي كلانتري سناباد مشهد افزود: پدرم كارمند است و ۲برادر و يك خواهر دارم. ما زندگي معمولي داريم و پدرم هميشه مي گويد در اين دوره زمانه بايد زرنگ باشي و با دختري از خانواده پولدار ازدواج كني تا مشكلي در زندگي نداشته باشي. البته مادرم با اين حرف مخالف بود و مي گفت روزي انسان دست خداست و نبايد دل به مال و ثروت كسي ببندي.
پسر جوان آهي كشيد و گفت: ترم دوم دانشگاه بودم كه به پيشنهاد يكي از دوستانم وبدون اطلاع خانواده ام به يك مجلس پارتي رفتم. در آن جا با ساناز آشنا شدم و او پس از اين ميهماني شيطاني حتي مرا با خودروي شخصي خود به منزلمان رساند. ارتباط عاطفي بين من و ساناز روز به روز بيشتر مي شد و او كه ادعا مي كرد پدرش در كار توزيع و پخش اقلام بهداشتي و آرايشي فعاليت مي كند بيشتر روزها به دنبالم مي آمد تا براي چند مشتري جنس ببريم.
افسوس كه نمي دانستم دختر مورد علاقه ام چه كار مي كند و در واقع حرص و طمع ازدواج با دختري پولدار چشم هايم را به روي واقعيت هاي زندگي بسته بود.حدود ۵ماه از اين ماجرا گذشت و همراه خانواده ام به خواستگاري دختر مورد علاقه ام رفتيم. اما خانواده ام با ديدن پدر و مادر او و تحقيقاتي كه انجام دادند مخالفت شديد خود را با اين ازدواج اعلام كردند.
در اين شرايط من كه در عالم روياهاي خود، آينده باشكوهي را به پشتوانه ثروت پدر اين دختر ساخته بودم ارتباطم را با او قطع نكردم و با خانواده ام سر ناسازگاري گذاشتم. حتي تصميم داشتم به تنهايي و بدون حضور پدر و مادرم براي ازدواج اقدام كنم. اما امروز سرم محكم به سنگ زمانه خورد و نتيجه اشتباهات خودم را ديدم.
اردشير افزود: من و ساناز داخل خودروي او نشسته بوديم كه پليس ما را متوقف كرد و در بازرسي از داخل خودرو و كيف دستي دختر مورد علاقه ام چند بسته كريستال وشيشه كشف شد. باورم نمي شد چه مي بينم و هرچه گفتم كه از اين موضوع بي اطلاع هستم فايده اي نداشت و ماموران هر دوي ما را دستگير كردند.
تمام بدبختي هايم از آن ميهماني شيطاني و حرص و طمعي كه به ثروت فردي ناشناس داشتم آغاز شد و آتش لج بازي با پدر و مادرم آن را شعله ورتر كرد.
.: براي ورود به اولين نمايشگاه خلاقيت كليك كنيد :.
انتقام كور
همسايه ها زاغ سياه شوهرم را چوب مي زدند و برايم خبر مي آوردند كه هر موقع براي ديدن پدر و مادرم به شهرستان مي روم، او زنان خياباني را به خانه مي آورد. اين موضوع خيلي مرا عذاب مي داد اما چون آشنايي من و بهزاد نيز از يك دوستي خياباني شروع شده بود و خانواده ام از اول با ازدواج ما مخالف بودند، نمي توانستم چيزي بگويم و حرفي بزنم.
زن جوان در دايره اجتماعي كلانتري آبكوه مشهد افزود: چندين و چند بار از بهزاد خواهش كردم كه دست از كارهاي غيراخلاقي خود بردارد و بيشتر به فكر من و پسر كوچكمان باشد، ولي او به حرف هايم توجهي نشان نمي داد و آن قدر به دنبال هوس بازي هايش رفت كه مرا عقده اي كرد.باور كنيد حس خودكم بيني و حقارت مثل موريانه اي به جانم افتاده بود و مرا از نظر روحي و رواني تا مرز نابودي پيش برد.
نمي دانم چرا با افكاري احمقانه تصميم گرفتم از شوهرم انتقام بگيرم و خودم را گرفتار ارتباطي مخفيانه با پسري نوجوان كردم و ...!من روسياه و شرمنده ام و عذاب وجدان آزارم مي دهد.
پس از گذشت چند ماه از اين ارتباط مخفيانه، خودم به شوهرم گفتم كه چه حماقتي كرده ام و مي خواهم گذشته را جبران كنم اما او نتوانست خودش را كنترل كند و آن چنان كتكم زد كه اگر چند دقيقه ديرتر به بيمارستان رسيده بودم، جانم را از دست مي دادم.
در اين لحظه بغض پشيماني و ندامت زن جوان تركيد و شوهر او كه در گوشه اي نشسته بود حرف هاي همسر خود را تاييد كرد و گفت: اعتراف مي كنم كه ظرفيت پول و ثروتي را كه در كمتر از چند سال به دست آوردم، نداشتم.
من روزي كه با همسرم ازدواج كردم جواني بيكار بودم اما با كمك پدرم توانستم كار و كسبي راه بيندازم و صاحب خانه و زندگي مجللي بشوم. افسوس كه از دوران جواني به ارتباط هاي خياباني عادت كرده بودم و خودم را فردي زرنگ فرض مي كردم.
همسرم راست مي گويد او چند بار از من خواست كه دست از كارهايم بردارم اما فايده اي نداشت. چند شب قبل كه مينا برايم تعريف كرد به تلافي اشتباهاتم مرتكب چه عملي شده است، دنيا روي سرم خراب شد و تازه آن موقع بود كه فهميدم ناموس يعني چه و دنبال ناموس كسي رفتن زرنگي نيست.
اي كاش با چشم دل به زيبايي هاي زندگي و خوبي هاي همسرم نگاه مي كردم تا دچار اين همه اشتباه نمي شدم. مرد جوان آهي كشيد و گفت: وقتي از زبان پسر ۳ ساله ام شنيدم كه به پدربزرگش مي گفت: مامانم با پسر همسايه دوست شده است و بابا را دوست ندارد خيلي عذاب كشيدم و قلبم گرفت.
..:: براي ورود به اولين نمايشگاه خلاقيت كليك كنيد ::..
وسوسه شيطاني
از حدود يك ماه قبل زني ناشناس در مسير راه زندگي ام قرار گرفت و مرا بدبخت و شرمنده كرد.مرد جوان در دايره اجتماعي كلانتري خواجه ربيع مشهد افزود: ماجرا از اين قرار است كه يك روز زن غريبه اي به تلفن همراهم زنگ زد و خودش را «شيرين» معرفي كرد. من با تعجب به او گفتم كه اشتباه گرفته ايد اما تماس هاي تلفني اين زن در حالي ادامه يافت كه او با لحني تحريك آميز حرف مي زد و جملات عاشقانه اي را به زبان مي آورد.من مانده بودم چه كار كنم و مدتي با خودم كلنجار مي رفتم كه موضوع را به همسرم اطلاع بدهم يا نه! اما از لحظه اي كه اين زن ناشناس زنگ زد و گفت شيفته صدايم شده است و ما مي توانيم به طور موقت با هم محرم شويم شيطان در جلدم فرو رفت و فكر و ذهنم به هم ريخت.
مرد جوان سرش را به نشانه تاسف تكاني داد و افزود: من بالاخره با شيرين قرار ملاقات گذاشتم. او در اولين ديدار ادعا كرد كه ۲۴ سال سن دارد و از شوهرش طلاق گرفته است. ما آن روز با هم چند دقيقه اي در يك فضاي سبز قدم زديم و قرار گذاشتيم فردا ساعت ۲ بعدازظهر دوباره همديگر را ببينيم. طبق قرار قبلي من به خانه اين زن رفتم تا به محضر برويم و با هم به طور موقت محرم شويم اما وقتي پا به داخل آن خانه لعنتي گذاشتم با مرد قوي هيكلي روبه رو شدم كه از داخل اتاقي بيرون آمد و يك قابلمه در دست داشت. او مقداري آب جوش روي بدنم ريخت و با چاقو ضربه اي به دستم زد.
آن قدر ترسيده بودم كه صداي قلبم را مي شنيدم ولي هر چه به اطراف نگاه مي كردم راه فراري نداشتم. شيرين و همدستش تمام وجوه نقد، كارت عابربانك و رمز آن و مداركم را گرفتند. در اين لحظه من چاقوي مرد قوي هيكل را كه در گوشه اي افتاده بود برداشتم و ضربه محكمي به شكم او زدم. شيرين با ديدن اين صحنه شروع به داد و فرياد كرد و همسايه ها براي كمك وارد عمل شدند.
با اطلاع اين موضوع به پليس من به عنوان فردي كه با توسل به زور و به قصد تجاوز به ناموس يك خانواده وارد اين خانه شده ام دستگير شدم و به اين جا انتقال يافتم.نمي دانم مجروح حادثه كه به بيمارستان اعزام شده زنده است يا نه، اما هنوز هم باورم نمي شود چنين گرفتاري برايم درست شده باشد. نمي دانم چه جوابي به همسرم و خانواده اش بدهم؟
يادآوري مي شود، اين مرد جوان نيز كه مجروح شده بود براي مداوا به مراكز درماني انتقال يافت و مجروح ديگر حادثه نيز با تلاش پزشكان از مرگ نجات يافت اما تحقيقات پرونده همچنان ادامه دارد.
علاقه اينترنتي!
رفتار و حركات سهيلا تغيير كرده بود و اين مسئله باعث شد تا نسبت به او حساس بشوم.
من از همسرم خواستم با دخترمان صحبت كند تا دليل گوشه گيري و انزواي او را كشف كنيم. سهيلا در گفت وگو با مادرش حرف دل خود را بي رودربايستي گفت و از لحظه اي كه متوجه شدم دخترم به فردي علاقه مند شده است و قصد ازدواج دارد او را صدا زدم و با خوشحالي گفتم به فرد مورد علاقه ات بگو به خواستگاري بيايد و پس از انجام تحقيقات لازم اگر مشكلي وجود نداشت سور و سات عروسي را فراهم كنيم. مرد ۴۵ساله با چشماني اشك بار در دايره اجتماعي كلانتري سناباد مشهد افزود: پس از گذشت چند روز فردي با تلفنم تماس گرفت و اجازه خواست تا در مورد سهيلا صحبت كند.
پس از شنيدن صداي اين فرد تصور كردم كه حتما پدر آقا داماد از پشت گوشي حرف مي زند اما پس از گفت وگويي كوتاه فهميدم كه او خودش خواستگار است. با تعجب پرسيدم ببخشيد شما چند ساله هستيد؟ او صدايش را صاف كرد و جواب داد: ۴۸سال سن دارم. از شنيدن اين حرف داشتم شاخ درمي آوردم، در اين لحظه با عصبانيت گفتم: مرد حسابي تو از من ۳سال بزرگ تري، آن وقت چه طور به خودت اجازه مي دهي كه از دختري ۱۷ساله خواستگاري كني و روي احساسات اين بچه پا بگذاري؟ آن روز با نگراني گوشي را قطع كردم و به سراغ سهيلا رفتم.
وقتي به دخترم گفتم كه حتما اشتباهي رخ داده است سهيلا در حالي كه سرش را پايين انداخته بود جواب داد: نه اشتباه نكرده ايد.
چون داريوش ۴۸سال سن دارد و همسرش را طلاق داده است و ما از طريق اينترنت باهم آشنا شده ايم.سماجت دخترم براي ازدواج با اين فرد آرامش را از خانه ما سلب كرد و با دل نگراني راهي تهران شدم و به منزل داريوش رفتم و از او خواهش كردم پاي خودش را از زندگي دختر نوجوانم بيرون بكشد.
اما او به حرف هايم توجهي نكرد و خيلي قاطعانه گفت من و سهيلا باهم قرار ازدواج گذاشته ايم و بهتر است براي حفظ آبرويت هم كه شده رضايت خود را با اين ازدواج اعلام كني.دست از پا درازتر به مشهد برگشتم و به سهيلا گفتم مگر از روي جسد من رد بشوي كه بتواني با اين مرد ازدواج كني.
دخترم در برابر من مقاومت كرد و گفت اگر به خواسته اش نرسد دست به خودكشي خواهد زد. متاسفانه اين بچه كم تجربه از ۲ شب قبل فراري شده است و نمي دانم كجاست و چه كار مي كند. حتي در تماسي كه با داريوش داشته ام او نيز اظهار بي اطلاعي مي كند و جالب است كه برايم خط و نشان كشيده است و با تهديد مي گويد دعا كن بلايي به سر سهيلا نيامده باشد در غير اين صورت تسويه حساب سختي با تو خواهم كرد.
من به عنوان يك پدر به نظر و خواسته دخترم ارزش قائل هستم اما اين ازدواج عقلاني ومنطقي نيست و داريوش آدمي هوس باز است كه سر دخترم را كلاه گذاشته است.كاش دخترها و پسرهاي جوان در انتخاب شريك زندگي خود علاوه بر احساسات و رجوع به عقل خود با بزرگ ترهايشان نيز مشورت داشته باشند تا در آينده با مشكلي روبه رو نشوند.
تصوير كثيف
با چند دختر جوان رابطه خياباني داشتم و آ ن ها را با وعده هاي دروغين خام كرده بودم.من هميشه نصيحت هاي مادرم را به مسخره مي گرفتم و مي گفتم مرا به حال خود بگذاريد تا روزهاي خوش جواني ام را سپري كنم و ...!
اماراست مي گويند كه دست روي دست بسيار است چون با موضوعي روبه رو شدم كه فهميدم پاكي و عفت بهترين و گران بهاترين گوهر وجود آدمي است.پسر جوان در دايره اجتماعي كلانتري جهاد مشهد گفت: سرتان را به درد نياورم من و ۲تن از دوستانم با پول تو جيبي كه در اختيار داشتيم هر روز در خيابان ها به دنبال دختران و زنان بزك كرده اي راه مي افتاديم كه درصدد بودند جيب هايمان را خالي كنند.
حدود ۲هفته قبل، يكي از دوستانم با آب و تاب برايم تعريف كرد كه با دختري باكلاس آشنا شده است و ارتباط زيادي باهم دارند. دوستم با اين حرف ها مرا نيز وسوسه كرد تا از آن دختر خانم سو ء استفاده كنم.او يك روز با آن دختر قرار گذاشت و مرا نيز در ويلاي پدرش مخفي كرد طبق نقشه اي كه در سر داشتيم قرار بود وقتي آن دختر جوان به داخل باغ آمد من نيز ...!
پسر جوان نفس عميقي كشيد و با حالتي تاسف بار افزود: داخل باغ منتظر دختر خانم بوديم كه دوستم گوشي تلفن همراه خود را روشن كرد و گفت: از ارتباط خود با آن دختر فيلمبرداري كرده است. در اين لحظه با لبخندي گوشي را از دست او قاپيدم تا آن تصوير كثيف را ببينم اما وقتي دقيق نگاه كردم متوجه شدم آن دختر جوان خواهر خودم است كه ...! كنترل خودم را از دست دادم و بدون آن كه چيزي بگويم با دوستم درگير شدم.
من او را حسابي كتك زدم. دوستم نيز مقاومت مي كرد و با ميله اي كه در دست داشت آن چنان ضربه اي به بدنم زد كه استخوان دستم خرد شد و دچار مشكل جدي شدم. الان دست راستم از كار افتاده است و حس و حركتي ندارد. پسر جوان قطرات اشك را از روي صورتش پاك كرد و گفت: حالا مي فهمم دختراني كه طعمه هوس هاي شيطاني من شده اند خانواده دارند و بي احترامي به ناموس مردم يعني زيرپا گذاشتن ناموس خود آدم! من از تمام جوان ها خواهش مي كنم غيرت داشته باشند و ايام جواني خود را با گناه و معصيت آلوده و سياه نكنند
دوست خائن
دوستم در گوشه اي ايستاده بود و با لبخندي مرموزانه نگاهم مي كرد. من هر چه با گريه و ناله خواهش و تمنا كردم تا خودم را از چنگ ۳ جوان حيوان صفت نجات بدهم فايده اي نداشت و ...!
دخترجوان در دايره اجتماعي كلانتري ۳۵ مشهد افزود: بدبختي من از روزي شروع شد كه به دختري به نام ندا آشنا شدم. ما در يك مجلس عروسي همديگر را ديديم و بدون آن كه شناختي از يكديگر داشته باشيم در مدت كوتاهي با هم انس گرفتيم.
او يك روز با اين بهانه كه مي خواهد مرا براي برادرش خواستگاري كند فريبم داد تا با پسري كه ادعا مي كرد برادرش است، ديدار كنم.ما آن روز سوار خودروي پرايد سفيدرنگي شديم و ندا مي گفت اين گل پسر خوش تيپ، داداش من است و مي خواهد با تو ازدواج كند.
دخترجوان قطرات اشك را از روي گونه هايش پاك كرد و افزود: ندا و آن پسر حيله گر ابتدا مرا به داخل پاركي بردند تا گفت وگوهاي اوليه مان را درباره ازدواج و تشكيل زندگي مشترك انجام دهيم و اگر ديديم با هم تفاهم داريم موضوع را به بزرگ ترها اطلاع دهيم و جلسه خواستگاري رسمي برگزار شود.
هنوز چند دقيقه نگذشته بود كه دوستم گفت: هوا خيلي گرم است و اين جا نمي توانم طاقت بياورم. او با اين نقشه مرا به همراه پسر جوان كه بعدا فهميدم با همديگر هيچ نسبتي ندارند به داخل خانه اي برد.
از همان لحظه اي كه وارد آن خانه لعنتي شدم دلواپسي عجيبي داشتم و مدام به ندا مي گفتم بيا برويم بيرون و جاي ديگري حرف بزنيم، اما افسوس كه خيلي دير شده بود چون ناگهان دو جوان ديگر نيز وارد آن خانه شدند و با توسل به زور و تهديد مرا طعمه هوس هاي كثيف خود كردند.
در آن لحظات كه مرگ خودم را آرزو مي كردم دوست خائنم در گوشه اي ايستاده بود و نظاره گر اين صحنه هاي شرم آور بود. نمي دانم چرا چنين حماقتي كردم و سرنوشت خودم را به بازي گرفتم.يادآور مي شود، پليس متهمان اين پرونده را با توجه به سرنخ هاي موجود دستگير كرده است.
.: براي ورود به اولين نمايشگاه خلاقيت كليك كنيد :.
دردسرهاي ازدواج با دختر رئيس كارخانه
روزنامه وطن امروز-مردي در دادگاه گفت: فاصله طبقاتي و فرهنگي بين خانواده من و همسرم به قدري بود كه بيشتر از يك سال نتوانستيم با يكديگر به زندگي مشترك ادامه دهيم.اين مرد كه به درخواست طلاق همسرش در دادگاه خانواده حضور يافته بود در برابر قاضي دادگاه اظهار كرد: من قبل از ازدواج كارمندي ساده در كارخانه پدر همسرم بودم و گاهي اوقات به دليل مهارتم در رانندگي، پدر همسرم را تا خانه با خودروي خودشان ميرساندم و در همين مدت زمان كوتاه همسرم را ميديدم. در مدت زمان كوتاهي به او علاقهمند شدم اما هرگز به خود جرات نميدادم كه علاقهام را بازگو كنم زيرا ميدانستم با مخالفت خانوادهها روبهرو خواهم شد.
وي در ادامه اظهار كرد: بعد از مدتي متوجه شدم همسرم به عنوان مشاور امور مالي در كارخانه مشغول به كار است كه بعدها خودش مدعي شد به خاطر علاقهاي كه به من داشته به بهانه كار كردن وارد كارخانه شده است و در نهايت با مخالفتهاي خانوادهها با يكديگر ازدواج كرديم و سمت من در كارخانه از يك كارمند ساده به مديرعامل شركت ارتقا يافت. در آن زمان به خيال خودم دنيا به كامم بود چرا كه هم از نظر موقعيت شغلي در جايگاه بالايي قرار داشتم و هم با آن كسي كه به او علاقه داشتم ازدواج كرده بودم.
اين مرد جوان با ابراز ناراحتي بيان كرد: اما اين دوران خوشي مانند مواد خوراكي كه داراي تاريخ مصرف است، بزودي تمام شد و زندگي روي ديگرش را به من نشان داد. همسرم بعد از گذشت يك سال خانه را ترك كرد و تنها بهانه او خسته شدن از زندگي كردن با من بود. بارها و بارها به خانه پدرش رفتم تا او را متقاعد كنم كه به خانه بازگردد اما او تحت هيچ شرايطي راضي نميشد.
وي گفت: او ميگفت دوست ندارم همسرم براي پدرم كار كند. به او قول دادم به محض پيدا كردن شغلي مناسب از كار كردن در كارخانه پدرش استعفا دهم اما وي باز هم بهانهتراشي كرد تا اينكه پدرش به خواست او مرا از كارخانه بيرون كرد.
اين مرد عنوان كرد: من به خاطر همسرم با خانوادهام قطع رابطه كردم اما او به راحتي مرا ترك كرد و اكنون درخواست طلاق داده، من نيز با طلاق موافق هستم زيرا او هرگز با من به زندگي مشترك ادامه نخواهد داد. عمدهترين مشكل ما فاصله طبقاتي است كه از ابتدا نسبت به آن بيتوجه بوديم.
قاضي جلسه بعد از شنيدن اظهارات مرد جوان در حضور وكيل همسرش حكم طلاق توافقي را صادر كرد.
..:: اولين نمايشگاه مجازي خلاقيت و نوآوري ::..
طعمه تنهايي!
پدر و مادرم عاشق پول هستند و تمام وقت خود را صرف كار بيرون از خانه مي كنند تا پول بيشتري دربياورند.من يك سال قبل با دختر خاله يكي از هم كلاسي هايم آشنا شدم و چون خيلي تنها بودم دوستي ما زودتر از آن چيزي كه فكرش را بكنيد عاطفي و صميمانه شد.
«ژيلا» دختر خوش سر و زباني بود و با شيرين كاري هايي كه داشت جاي خالي پدر و مادرم را در خانه پر كرد او هر روز به ديدنم مي آمد و ما با هم حرف مي زديم و درد دل مي كرديم.
ژيلا يك روز پسر مورد علاقه اش را نيز به خانه ما آورد و ديدار با اين پسر جوان باعث شد تا از طريق او با كيوان كه يكي از دوستان آن پسر بود آشنا شوم.
دختر جوان در مركز مشاوره پليس خراسان رضوي افزود: متاسفانه من تحت تاثير حرف هاي «ژيلا» و دوست پسرش با كيوان ارتباط برقرار كردم و متاسفانه در اثر اين ارتباط شوم، پسري كه ادعا مي كرد خيلي دوستم دارد و رابطه ما بايد در حد يك ملاقات و خيلي رسمي باشد مرا اغفال كرد و مورد سوء استفاده قرار داد.
كيوان پس از آن كه به خواسته هاي پليد خود رسيد با توسل به زور و تهديد وادارم كرد تا با دو پسر ديگر نيز ارتباط برقرار كنم و ... .او حتي چندين بار تهديدم كرد كه اگر به او پول و طلا ندهم آبرويم را خواهد برد و به همين راحتي مرا رواني كرده است.
من در اين مدت نتوانسته ام به پدر و مادرم چيزي بگويم و درد دل كنم و تصميم گرفتم مشكلم را از طريق قانوني پيگيري كنم.
اي كاش با والدينم دوست بودم و همديگر را درك مي كرديم. من از تمام پدران و مادران خواهش مي كنم با فرزندان خود دوست و رفيق باشند و در كنار نيازهاي مالي آن ها، به خواسته ها و نيازهاي روحي و عاطفي آن ها نيز توجه داشته باشند.
همچنين از دختران جواني كه اين ماجرا را خوانده اند نيز مي خواهم حواس خود را جمع كنند چون حرف هايي كه دخترها و پسرها در زمان برقراري ارتباط در روزهاي اول به همديگر مي زنند خيلي رويايي و قشنگ است اما روز آخر با گريه، اندوه و تاسف همراه خواهد بود و بي رو دربايستي بگويم به قول معروف كسي كه خربزه مي خورد بايد پاي لرز آن هم بنشيند.
يادآوري مي شود با پيگيري هاي به عمل آمده، تحقيقات پليسي در اين رابطه آغاز شد و ماموران كلانتري خواجه ربيع مشهد ۳ متهم اين پرونده را شناسايي و دستگير كردند.متهمان با تشكيل پرونده براي رسيدن به سزاي عمل خود به مراجع قضايي معرفي شده اند.