رمان غزل و آريا قسمت 12
فصل ۱۲آريا جان سلام وخداحافظ
باور كن اونقدراتفاقي پيش اومد كه فرصت نشد باتو خداحافظي كنم. درهر صورت تابلوهاتو با خودم بردم. اين موقعيت خيلي اتفاقي فراهم شد، من دارم مي رماروپا، شايدم آمريكا. باهات تماس مي گيرم، منو ببخش بي خداحافظي رفتم، خصوصا ازپدرت عذرخواهي كن، كه ندندمشون، اگر خدا بخواد بعدا،انشاالله . خب، خدانگهدار. هميشه به يادت هستم، باهات تماس مي گيرم. منتظرم باش، باشه؟
شيفته
آريا باورش نمي شد! به همين سادگي؟! هنوز سه ماه بيشتر از آشنائي شان نمي گذشت.
- رفت! بي خداحافظي، با يه يادداشت تلگرافي!
- اشكالي نداره پسرم، نوشته كه اتفاقي بوده.
- اينو نگين مادر، يعني نمي شد يه تلفن بزنه؟
- حتماً نمي شده كه نزده، وگرنه بهت بدهكار كه نبود...
- مامان شما هم كه بله....
- خب سرم، راست مي گم، اگر دوستت نداشت كه اين يادداشت را اونجوري برات نمي فرستاد، با دست همسايه اش، س حتماً فرصت نداشته باهات تماس بگيره، باوركن...
- آره، مادرت راست مي گه، بعداً بهت ثابت مي شه...
وثابت شد، درست يك ماه از رفتش گذشته بود، يك شب ساعت يازده بود كه تماس گرفت:
- واي شمائين...
- آره عزيزم، پدر و مادر خوبن؟
- خوب خوب، چي شد؟ شما يكباره....
حرف آريا را قطع كرد كه:
- يك بار بايد مفصل برات تعريف كنم، تلفني، من الان آلمانم، فردا قراره برم آمريكا، از اونجا باهات تماس مي گيريم، وقتي رسيدم آمريكا خبر رفتن من اعلام مي شه، خواستم بدوني....
صدائي به فارسي صدايش مي زد:
- خانم شيفته، خانم شيفته، تشريف نمي آرين؟
- آريا جان من ديگه بايد برم، به مبابا و مامان سلام برسون، خدانگهدار.... تا بعد...
خداحافظ...
و همه چيز همانطور شد كه او گفته بود، چند روز بعد رسانه ها از او گفتند، از او كه نه تنها در موسيقي اصيل ايراني استاد بود، بلكه موسيقي پاپ را هم استادانه مي خواند. كنسرت هايش، كنسرت هايي كه بعد از سالها سكوت اجرا مي كرد، با آن همه طرفدار پر وپا قرص غوغا به پا كرد. آريا از طريق رسانه ها قضيه را پي گيري مي كرد. شيفته به قولش عمل كرد. از آمريكا تلفن زد. دمدمه هاي صبح بود كه تلفن زنگ زد. خودش گوشي را برداشت، بيدار شده بود براي درس خواندن، هنوز دو سه صفحه بيش تر نخوانده بود كه تلفن زنگ زد:
- الو، منزل استاد سپهر؟
- بله، بفرمايين.
- آريا خودتي؟
آريا صدا را شناخت، فرياد زد:
- شمائين خانم شيفته؟ سلام! سلام!
- سلام عزيزم، حالت چطوره؟ بي سنگ صبورت چه مي كني؟
- واي، از اين يكي نپرسيد كه داغونم.
- فكر نكن فقط تو سنگ صبورتو از دست دادي، منم بي سنگ صبور شدم. آخه فقط تو از غصه هات و آرزوهات نمي گفتي، منم براي تو درد ودل مي كردم...
حرف خانم شيفته را قطع كرد:
- چطور دلتون اومد اينطوري برين؟ بيخبر، بدون خداحافظي؟
- باور كن مجبور شدم، چاره اي نداشتم، بعد از مدتها رفتنم ممكن شد، ميدوني يكي از دوستان پاسپورت منو آورد، خيلي حرف دارم برات، معلوم شد قبلاً هم مي شده من پاسپورت بگيرم، مشكلي نداشته ام. بيخود منو ترسوندن، مي شده بگيرم، البته بعنوان همسر در پاسپورت شوهر. در هر صورت دوستم كمكم كرد، ويزا هم گرفته بود، بايد مي رفتم...
- خب، اونجا چطوره؟ موفق بودين؟ من خيلي خبرها شنيدم.
- موفقيت كه نگو شعرهاي پدرت اينجا غوغا به پا كرده برات يه خبر دارم.
- چه خبري؟
- ببين من اينجا هم دست و دلم باز شده، هم دلم براي تو تنگ شده، دلت مي خواي بياي اينجا؟
- من؟ اونجا؟
- خب آره، مگه اشكالي داره؟
- والا اشكالي كه نه... اما، اما... آخه...
آريا به تته پته افتاد. دعوت خيلي ناگهاني بود. شوكه اش كرد، از طرفي درخواب هم نمي ديد و از طرفي اينجا وابستگي ها... نمي دانست چه بگويد، شيفته نجاتش داد:
- ببين عزيزم من بهت فرصت مي دم، فكركن، با پدر وماد هم مشورت بكن. من فردا شب تلفن مي زنم، جواب مي گيرم. نه، فردا زوده، پس فردا. منتظر باش، راستي حواسم به اختلاف ساعتها نبود، ببين، من حالا قبل از برنامه تلفن زدم، فردا نه، پس فردا، درست سه ساعت بعد از حالا زنگ مي زنم. حالا اونجا ساعت چنده؟
- پنج ونيمه....
- خب، پس فردا، ساعت هشت ونيم صبح بهت زنگ مي زنم، خوبه؟
- خوبه.
- به استاد سلام برسون، به مادرهم. راستي به پدر بگو مي خوام يكي از اون شعذايي رو كه براي من گفتن بخونم، موافقند يا نه؟ ازشون بپرس.
- موافقم، بيشتر پدر خوشحال مي شه...
خنده خانم شيفته حرفش را قطع كرد، درحالي كه جلوي خنده اش را مي گرفت، گفت:
- نگفتم نظر خودتو بگو، از استاد بپرس. ببين چي مي گي؟ باشه.
- چشم...
- قربان چشمت عزيزم، ببين پسرم منو صدا مي كنن، بايد برم... خداحافظ، باشه؟
- باشه.
- بگو خداحافظ، مواظب خودت باش.
- باشه، مي گم خداحافظ.
آريا شوكه شده بود، اتفاق باعث شده بود او به آرزوهايش نزديك شود، يك روز خريد كردن براي مادرش داشت زندگي اورا عوض مي كرد، از جاپريد، نمي دانست چطور خوشحالي اش را نشان بدهد.
مي خواست فرياد بزند، مي خواست بگويد:
- خدايا متشكرم! چقدر من خوشبختم...
اما هنوز داد وفرياد راه نينداخته بود كه جلوي خودش را گرفت:
- واي منو باش، دارم همه رو بيدار مي كنم، اصلاً يكي بگه معلوم هست تو مي خواي چيكار كني؟
انگار آسمان به زمين آمد، يكهو وارفت.
- اصلاً من مي تونم برم؟ يعني مي خوام كه...
داشت به آرزو هايش نزديك مي شد، آنقدر نزديك كه فقط بايد دست دراز مي كرد و ديگر همه چيز توي دستش بود، اما ناگهان دنيايي از فكر و خيال به مغزش هجوم آورد:
- منكه بدون پدر ومادر نمي تونم تنهايي برم، بدون اونا... نه، تازه، نه، اونم هست. اگر اونو نبينم... توي آمريكا كه ديگه اون نيست!
مانده بود! واقعاً نميدانست چكار كند. ناگهان مشكلات عملي كار در ذهنش شكل گرفت:
- كلاسم رو چيكار كنم؟ دانشگاهمو؟ اصلاً منكه سربازي نرفته م. چطور پاسپورت بگيرم؟ خب حالا كه سربازي را مي فروشند؛ اونو مي شه خريد، با پول مي شه سربازيمو بخرم و معافي بگيرم، مثه خيليها، بعدشم پاسپورت و بعدشم بليط و اونوقت...
- د برو.
بادست اداي پرواز هواپيما را درآورد و با دهان صدايش را، اما وسط پرواز دستش خشك شد، همينطور ماند:
- اما من اصلاً ميخوام برم؟ بدون پدر؟ بدون مادر؟ بدون اون؟ بدون دوستهام، بدون مرتضي... نه نمي شه.... تازه از همه گذشته، من بدون اون مي تونم برم؟!
آريا براستي برسر دوراهي گير كرده بود، تا كي بايد بخاطر عاطفه هايش از خويشها و نعمتهاي بزرگ زندگي دست بكشد؟ با خودش جنگ داشت انگار!
- نه، اين اشتباهه، بعد برمي گردم، پدر ومادر رو مي برم، يا اصلاً پول مي فرستم بيان اونجا، اونوهم... خب بالاخره يكي پيدا مي شه جابي اونو بگيره ديگه، تازه، خانم شيفته هم... علاقه ي من به اون كه....
مبارزه ي واقعي بين دل وعقلش درگرفته بود و او ساكت نظاره گر حرفهاي آن دو بود. دلش حرفهايي داشت و عقلش دلايلي، عقلش خواسته هاي معقول داشت و دلش عاطفه و محبت و عشق.
- كي گفته كه من نبايد به اون چيزائي كه حقمه برسم؟ هان؟ حالام كه بخت بهم رو كرده و مي خواد منو به آرزوهام برسونه، ميخوام بهش پشت پا بزنم؟ چه خبره، دلم به چند تا آدم بند شده؟ بهشون علاقه داره؟ گور پدر علاقه، كي گفته من يه عمر با بدبختي و نداري بسوزم و بسازم؟ كدوم آدم عاقلي گفته من بايد پا بذارم روي اين هديه خدايي؟
اينها را مي گفت، اما دلش حرف ديگري مي زد. وعاقبت طاقت نياورد، بيدارشان كرد:
- چيه پدر جان اول صبحي؟ خبري شده؟
- مادرجان، پدرت ديروقت خوابيده، براي چي بيدارش كردي؟
وگفت، به آنها كه همه كسش بودند، گفت. جواب مي خواست از آنها، كمك مي خواست.
- عصر بهت مي گيم، تا عصر مهلت بده.
لباس پوشيد و رفت دانشكده، بايد مرتضي را مي ديد!
دوستي كه هميشه دوستيش را ثابت كرده بود. حتي وقتي آريا دربرآوردن يك خواسته ي كوچك او آنقدر دل دل كرد تا مرغ از قفس پريد! فرداي روزي كه آريا يادداشت خداحافظي خانم شيفته دستش رسيد، مرتضي به او تلفن زد:
- سلام آقا مرده!
- سلام. اين ديگه چه جور سلام كردنه؟
- اين نوع جديدشه! باور كن آخرين مدله! بهترين در نوع خودش! داراي پروانه ي ايزو دوهزار و ده!
آريا خنده اش گرفته بود. با آنكه ناراحت بود، طرز صحبت كردن مرتضي به خنده اش انداخت. جوري راجع به سلام كردنش حرف مي زد كه انگار گوينده ي راديو تلويزيون از يك مارك جديد يخچال تبليغ مي كند! نگذاشت ادامه بدهد:
- واي كه تو چي هستي مرتضي؟
- من چي هستم؟ نذاشتي توضيح بدم چرا اينجوري سلام كردم. تو هم خيلي آقايي، هم خيلي مردي! براي همين گفتم آقا مرده! اونقدر امروز و فردا كردي تا رفت! تو كه حتماً بيشتر از من خبرداري، ( آهي كشيد و ادامه داد) عيب نداره، ما يه خواهش كوچيك ازت كرديم، باشه، طوري نيست!
مرتضي بيش از اندازه دلگير بود. آريا با لحني مهربان گفت:
- مرتضي؟
- جان مرتضي.
- تو ازمن تا حالا دروغ شنيدي؟
- نه.
- خب پس بدون كه گفتم. هردفعه گفتم. ولي خانم شيفته هميشه مي گفت بعداً!
مي گفت خودم دعوتش مي كنم، چيكار بايد مي كردم؟
- هيچي مرد. ولش كن. خب، كه رفت؟ هان؟ همين؟!
آريا گفت. همه اش را. چهار پنج روزي مي شد مرتضي را نديده بود. همه ي اتفاقات اين چند روزه را گزارش كرد و دست آخر نامه ي خداحافظي را خواند، نامه كه نبود، يك يادداشت بود! مرتضي ساكت و آرام گوش كرد. وقتي آريا ساكت شد؛ پرسيد:
- تو خودت مي دوني چي مي خواي؟ جواب نده، دلم مي خواد فقط گوش بدي. تو به خانم صدر علاقه نداري، قبول. تو غزلو دوست نداري، قبول. حالا فرض مي كنيم، فرض محال كه محال نيست، فرض مي كنيم تو عاشق غزل بودي، اونوقت چيكار مي كردي؟ كاري به پدر ومادر و درس و كلاس ندارم، فقط غزل، اگه مجبور بودي. بين غزل و خانم شيفته انتخاب كني، چيكار مي كردي؟
- آخه حالاكه...
- گفتم به من جواب نده. خودت فكر كن. هركاري كه اونوقت مي كردي؛ حالا بكن. يعني فرض كن عاشق غزل بودي و مي خواستي بري، چيكار مي كردي؟ همون كارو بكن!!
آريا ديگر دراين رابطه با مرتضي صحبت نكرده بود و حالا مي خواست دوباره با او حرف بزند. نظر اورا بپرسد. دعوت تلفني خانم شيفته را به اوگفت.
- مرتضي من به نظر تو احتياج دارم. رك بگو، رك و روراست!
- دمت گرم، به اين ميگن شانس، پسر تو اسمت( شانس پسر شانس دار) بوده نه آرياي سپهر.
- شوخي رو بذار كنار، حداقل حالا.
- خب باشه، چه شوخي چه جدي، برو. البته بشرطي كه پدر ومادرت راضي باشن، تو كه غير از اونا به كسي وابستگي نداري. مي دونم كه غير از اونا به كسي علاقه نداري!
وداشت، داشت و نمي دانست، هر چند مي دانست!
مرتضي مخصوصاً اينطوري جواب داد، آريا تا عصر منتظر ماند، منتظر حرفهاي پدر ومادرش.
- ببين پسرم، من ومادرت فكر كرديم، كلي فكر كرديم، باهم بحث كرديم، تو سرو كله ي هم زديم وعاقبت به اين نتيجه رسيديم كه.... بهتره مادرت بگه، تو بگو مهري جان.
- هميشه كاراي سخت مال زنهاست، باشه عزيزم، من مي گم.
مادرش نشست، در ظاهر اصلاً حساس و رقيقالقلب نبود، اما حالا با چشمهاي سرخ داشت حرف مي زد، معلوم بود كلي گريه كرده.
- ببين آريا جان...
بغض كرده بود، صدايش مي لرزيد.
- مي شه اول يه دل سير گريه كني بعد حرف بزني عزيزم؟
- كيوان چرا نمي ذاري حرفمو بزنم؟
- بابا بزن، كي گفت نزن؟
- ببين آريا جون، ما به اين نتيجه رسيديم كه تو بايد خودت تصميم بگيري، فكر مارو نكن، يعني من و پدرت نمي خوايم مانع پيشرفت تو بشيم، خودت تصميم بگير، همين.
- همين؟
- خب بله پسر جان، مي خواستي يه سخنراني سه ساعته بكنيم؟
استاد سپهر مي خواست شوخ نشان بدهد، اما نمي توانست. مثل اينكه قبلاً با هم قرار گذاشته بودند، زن وشوهر هر دو از خانه رفتند.
- ما بعد از شام برمي گرديم.
آنشب گذشت، فردا هم همينطور وآريا هنوز تصميم نگرفته بود. آريا تا حالا مجبور نشده بود انتخاب كند، هنوز نمي دانست كه چقدر به پدر ومادرش علاقه مند است، تازه نمي دانست كه غير از اين علاقه، علاقه ي ديگري هم در جانش خانه كرده، كه بيرون كردني نيست... غزل!
- نه نمي تونم... نه من نمي تونم. بدون غزل هرگز. اصلاً..
وعاقبت تصميمش را گرفت.
- نمي روم!
شايد چند ساعتي بيشتر به تلفن خانم شيفته نمانده بود.
- چرا همه چي باهم جور نمي شه؟
انديشيد:
- بايد تكليف خودمو با خودم روشن كنم! ببينم چي داره جلوي منو مي گيره؟پدر ومادرم يا دانشگاه و بچه ها يا اينجا... يا...
چشمانش رابست. نه هيچكدام از اينها نبودند! فقط وجود غزل بود كه مانع رفتن او مي شد!
- خداي من چرا تا حالا نمي فهميدم؟
يادش آمد كه هر روز صبح وقتي از خواب بيدار مي شود، به اولين چيزي كه فكر مي كند، غزل است! اينكه آيا امروز دانشگاه مي رود يا نه؟ كلاس دارند يا نه؟ اگر داشته باشند، با خوشحالي از رختخواب بيرون مي آيد اما واي كه كلاس نداشته باشند!
- خدايا امروز چيكار كنم؟
فكراينكه ممكن است امروز غزل براي شعر به خانه شان بيايد . آريا احساس كند كه او دراطاق بالا نشسته و دارد با پدرش حرف مي زند، شادش مي كرد!
- پس اينهمه وقت من اينهارو نمي فهميدم؟!
ياد مهربانيهاي خانم شيفته و نگاه مهربانش دوباره به فكرش برد:
- پس جاي خانم شيفته كجاس؟ كجاي دل من؟
داشت قاطي مي كرد اما با مشخص شدن جاي غزل در دلش، جاي خانم شيفته هم برايش روشن شد:
- اون براي من مثه يك استاده، مثه يه خواهر، يه مادر.... اما نه، مثه يه دوست! آره يه دوست!
آريا خوشحال شد. متوجه شد كه آدمي مي تواند دوست بدارد، خيلي ها را. اما آنها دوستان او هستند و فقط يك نفر است كه آدم بيش از اين حرفها دوستش دارد! بعنوان نيمه ي ديگر وجودش! بعنوان معشوق، همسر با يك دوست يكتا!
- واي خداي من غزل اون نيمه ي منه! من فقط با اونه كه كامل مي شم! بدون اون هيچم!
وتصميم گرفت:
- من اينجا رو دوست دارم، من همه چيزو توي اينجا مي خواستم، توي شهر خودم، كشور خودم، با خانواده ي خودم، با غزل خودم. آره از همه مهمتر با غزل خودم!
اصلاً متوجه نبود كه غزل را مال خودش دانسته....
آرام اشك مي ريخت، مي خواست نه بگويد، به يك شانس، يك امكان!
- كاش مي شد، همينجا، كنار ونايي كه دوستشون دارم، به آرزوها، مي رسيدم اما حيف كه نمي شه... نه نمي شه...
وجواب داد:
- نه....!!!
خانم شيفته باور نمي كرد! خيلي زود تلفن را قطع كرد. انگار ناراحت شد، گوئي اصلاً انتظار اين جواب را نداشت! باورش نمي دش كه آريا از همه چيز بگذرد! خداحافظي كرد اما انگار پشيمان شد.
- ببين آريا جان، از پهلوي تلفن تكون نخور، من يه ساعت ديگه بهت تلفن مي زنم.
يك ساعت كه نه، يك سال گذشت. سه بار زنگ تلفن به صدا درآمد. بار اول با پدر كار داشتند كه آريا گفت منزل نيستند، زنگ دومي با خودش كار داشتند، شهريار بود، يكي از همكلاسيها، كه گفت بعد بهش زنگ مي زنه و سومي دوست مادر بود كه دست به سرش كرد، ثانيه ها هر كدام يك كوه وزن داشتند و عاقبت زنگ زد، اين بار خودش بود، درست رأس ساعت!
- سلام آريا جان.
چه تلخ بود سلامش، آريا با هيجان جواب داد:
- سلام خانم شيفته، اميدوارم ناراحتتون نكرده باشم...
- اگر بگم نكردي، دروغ گفتم، اما من خيلي فكر كردم. ببين، انگار قسمت نيست درتمام زندگي من، هيچوقت خواسته هاي من با اون كسي كه دلم مي خواد جوربشه!
- ببين...
- گوش كن آريا، تو فقط گوش كن.
- چشم!
- ببين، اين دفعه تصميم گرفتم به خودم فرصت بدم، هر چند معلوم نيست نتيجه چي مي شه، اما قبل از هر چيز كه من مطمئنم پاي يه زن درميونه، براي همين حاضر نيستي بياي! حالا يا اين علاقه تو به اون زن براي من نگفتي، يا اونكه تا حالا اين علاقه رو نمي شناختي، درهرصورت...
- ببينيد خانم....
- نه آريا، تو ببين، من بيخود حرف نمي زنم، اين حرفا نتيجه يه عمر زندگيه.
تلخ بود حرفهاي خانم شيفته، خيلي تلخ:
- آره مي گفتم، شايد پيشنهاد من اون علاقه را براي تورو كرده، درهر صورت من دويست هزار دلار برات مي فرستم، يعني فرستادم، توي همين يه ساعت ترتيبشو دادم، من اينجا به يك نفر تلفن زدم قرار شد دويست هزار دلار بهش بدم و اون به يكي از فاميلاش زنگ بزنه تا پول را براي تو بياره، به ريال، درست به قيمت روز، حالا خوب گوش كن، وقتي اون آقا اومد باهم برين توي يه بانك به نام خودت يه حساب باز كن تا اون آقا پول را به حساب تو بريزه، وقتي پول به حساب تو رفت به من زنگ بزن، حتماً سعي كن با اين پول همه ي اون چيزايي را كه دوست داشتي تهيه كني، فقط هيچكس نفهمه كارمنه، راستي اگه كم اومد، زنگ بزن تا باز هم برات بفرستم، ضمناً هفت هشت ده روز ديگه ميخوام يه مقدار پول برات بفرستم تا خودت، گوش مي كني...
- بله.
- آره، تا خودت با انتخاب خودت به يه خونه ي سالمندان و به يتيم خونه كمك كني، بگو مال خودته، فهميدي؟ وقتي فرستادم مي گم چقدرشو خودت برداري و چقدرش رو به اسم خودت به خونه ي سالمندان و چند جاي ديگه كمك كني، فهميدي؟
- اوهوم... بله...
- خب، حالا شماره تلفن منو يادداشت كن و ديگه خداحافظ. ديگه تو تماس بگير، پدر و مادر رو سلام برسون، مواظب خودت باش، خدانگهدار. به استاد بگو مواظب خودش باشه.
گوشي تلفن مثل يك كوه سنگين شده بود. گوشي را گذاشت، و ديگر طاقت نياورد، اشك مي جوشيد، دويد به طرف اتاقش
رمان غزل و آريا قسمت 11
فصل يازدهم
زنده باد آريا خان خودمون. چطوري مرد بزرگ؟
- قربانت مرتضي جان.
- خدمت نمي رسيم استاد؟
- دست بردار مرتضي، ماكه هرروز توي دانشكده با هميم.
- آهان ، حالا اومدي توي ايستگاه وايستادي توي صف، منتظر اتوبوسي كه منظور، بنده باشه!
- اينا چيه مي گي؟ مي بخشي ها، كاش مي شد بگم شر وور!
- بله ديگه، حالا حرفاي ما شده شروور! منظور من اوقات حضرتعالي درخارج از دانشگاه بود كه قبلاً بخاطر لطف شما به بنده هم عنايت مي شد، حالا ديگه نمي شه!
- آهان!
- بله، آهاهاهان! يادتون اومد؟ اون حشره ي حقيري كه اون گوشه ي جنوب شرقي زير پاشنه ي كفش پاي چپتونه، بنده هستم كه دارم وزوز مي كنم!
- دست وردار مرتضي!
- كي از وز وز حرف مي زنه؟
اينرا بهار كه آخرين جمله را شنيده بود، با لبخند پرسيد، مرتضي به طرف او برگشت و گفت:
- به به بهار خانوم! چي فرمودين؟
- نفرمودم. گفتم. قضيه وزوز چيه؟
- هيچي به صداي انگيزش موجود مباركي كه كار بدش هم شيرين است وزوز گويند! از نظر هنري مي شود گفت صوتي شيرين يا وزوزانه اي شيرين...
بهار خندان شروع به راه رفتن كرد. درحالي كه عقب عقب مي رفت،گفت:
- ترو بخدا بسه آقاي صادق! كاري نكن كه ديگه عسل از گلوم پايين نره! خدانگهدار تا كلاس عصر.
- اينم از هم باندي عزيز، خانم بهار ابدي. راستي كه بهار ابدي است ربيعي بي خزان و شتا!
- دست بردار مرتضي! امروز از روي كدوم دنده پاشدي؟
- دنده عقب! اشتباه نشه، اين اطراف قزويني و قمشه اي نباشه يه وقت؟ بهتره بگويم دنده سه!
- امان از دست تو كه هر چي بگم يه چيزي مي گي!
- شوخي تعطيل! تو كجايي پسر؟ اوقات بيكاري رو با كي و كجا مي گذروني؟ زود زود بگو ببينم.
- خدانگهدار آقاي صادق. به قول خانم بهار ابدي تا كلاس عصر.
- نه آريا، جون من صبر كن.
دست آريا را گرفت و همراه او به راه افتاد.
- نيستي؟! مشغوليت تازه پيدا كردي؟
- چون باور نمي كني، نمي گم.
- من باور مطلقم. توبگو.
- تو چند تا ازنوار از شيفته داري؟
- همه شو. هرچي تا حالا خونده، دارم.
- خب، من با خودش آشنا شدم!
قيافه مرتضي ديدني بود:
- جدي نمي گي؟
- جدي مي گم، جدي جدي!
- بايد منو بهش معرفي كني.
- اين يكي رو شرمنده م.
- خواهش مي كنم، ديگه خواهش كردم. بگو باشه.
مرتضي ول نمي كرد. ديگر هر روز اولين حرفش شده بود سؤال درمورد نظر خانم شفته! بجاي سلام مي پرسيد: قبول كرد؟ قبول كرد منو ببينه؟ هرچند آريا با خانم شيفته صحبت كرده بود وگفته بود كه خانم شيفته گفته بعداً؛ مرتضي ول نمي كرد! مرتب نق مي زد.
- خانم ابدي، بيخودي مي گه! نمي گم دروغ مي گه، آريا اهل دروغ و داراغ نيست اما اينقدر باهاش آشنا نيست كه بتونه منو آشنه كنه! تقصير هم نداره. درست مي گم؟
- آريا جان؟ يه... ببخشينا، يه خالي بستي، توش موندي، بگو آره و كار تموم.
و آريا جواب مي داد:
- باشه، هرچي كه تو بگي، همون درسته. بس مي كني؟
. بس نمي كرد! دوست بود، رفيق بود اما فكر مي كرد:
- يا اين آرياي ما چاخاني كرده و حالا كم آورده، يا اگرم راست بگه، اونقدرا باهاش صميمي نيس!
حرف اين آشنايي توي كلاس هم پيچيد و مثل بقيه خبرها مدتي تازه بود اما بعد تازگي اش را از دست داد. به هر حال نگاه غزل را يكي دو روز آتشين كرد. آنهم درست زماني كه تازه با كمك شيدا به زندگي معمولي اش برگشته بود. تازه آن عصيان روحي را پشت سر گذاشته بود كه عادل قضيه را مطرح كرد. البته با كنايه:
- خبرداري طرف تازگيها چيكار كرده؟
و خودش بي آنكه منتظر جواب شود، ادامه داده بود:
- توي دهن بچه ها انداخته كه با خانم شيفته دوسته، با خانم شيفته!
- به ما چه؟ يعني به من چه؟
بي تفاوت گذشته بود اما نه در باطن! حال خودش را نمي فهميد.
اما شيدا زود ته و توي قضيه را درآورد:
- بابا اينجوريام نيست. يه روز خانم شيفته رو توي يه كتاب فروشي ديده، سلام عليك كرده. همين همين! نشون به اون نشوني كه مرتضي صادق رفيق جون جونيش اول فكر مي كرده راستي راستي باهاش دوست شده، از آريا ميخواد كه براي اونم يه ملاقاتي ترتيب بده اما بعد مي فهمه كه خير، از اين خبرا نيس! همين و همين! روزي هزار نفر تو خيابون با خواننده ها و هنر پيشه ها سلام وعليك مي كنن، اونم يكيش!
- تو اينا رو از كجا فهميدي؟ توي كتاب فروشي بودي؟
- نه خير، عضو بلند مرتبه باندشون ابراز فرمودند، خانم بهار ابدي. براي ابد بيشتر از اين تكذيب فرمودند! حالا خبر تأييد شده هست؟ غزل لبخند زد وگفت:
- چه جورم. اگه بهار گفته باشه، درسته. چون حدس مي زنم خودش هم توي قضيه ذينفعه.
- اي دختر بلا! فكر مي كردم فقط خودم فهميدم.
غزل درحالي كه وارد كريدور دانشكده مي شد، قضيه را ختم كرده بود كه:
- آره فقط خواجه حافظ شيرازي نميدونست كه اونم فهميد.
وديگر از آن آتش دو روزه در نگاه غزل خبري نبود. آرام شد. حتي چنر روز بعد در راهروي خانه آريا با او برخورد كرده بود، بعد از سلام وعليك، بدون اينكه اصلاً قصدي داشته باشد. ناگهان پرسيد بود:
- عذر مي خوام آقاي سپهر، شما جزوه ي دكتر بهنام رو دارين؟
- بله دارم. چطور مگه؟
- هيچي مي خواستم اگه ممكنه يكي دو روز ازتون قرض بگيرم.
- اشكالي نداره. الان ميارم خدمتتون.
آورده بود. هر چند مهرانگيز خانم هم از ساختمان بيرون آمده بود و به اصرار براي خوردن چايي دعوتش كرده بود اما او جزوه را گرفته بود و خداحافظي كرده بود.
- اين چه غلطي بود كردم من؟ من كه اين جزوه را دارم؟!
خودش هم نمي فهميد! تا رسيدن به خانه شان به خودش فحش داد. هر چند رفتار آريا اين بار مغرورانه نبود و خوب رفتار كرده بود اما باز هم از دست خودش جري بود:
- خب دختره ي پرو، خوب خودتو خراب كردي؟ خوب شد نگفت شما كه اون جزوه رو دارين؟ خودم ديدم! هان كنفت مي كرد، حالت جا مي اومد؟ اصلاً از كجا يهو اسم دكتر بهنام يادت اومد؟ اصلاً اگر مي خواستي باهاش حرف بزني، يه بهانه ي ديگه مي تراشيدي! يه بهانه ي درست و حسابي! يه بهانه ي كه مي شد صدقه ي سرش نيم ساعتي گپ بزني! دختره ي لگوري همينت مونده بود كه بگي آريا جون جزوه بهانه س، مي شه با من حرف بزني؟ خاك برسرت! بي عرضه احمق! دختره ي خيابوني...
ده تايي بوق بيخودي زده بود، بايد راننده بيگناه جر وبحث كرده بود كه چرا جلوي اون پيچيده، بيچاره هاج و واج مونده بود:
- خانم اون پيچيده جلوي شما؟
- واقعاً كه! مردا همشون همينطورن!
كم مانده بود دق دلي اش را سر هر جنس مذكري خالي كند! از فروشنده سوپر سر كوچه شان گرفته، تا مارمولك نري كه هميشه ي خدا روي ديوار خانه شان نزديك داربست مو به او زل مي زد.
- به لعنت خدا نمي ارزي غزل! گند زدي با اون حرف زدنت! جزوه ي دكتر بهنام رو دارين؟
اداي حرف زدن خودش رادرمي آورد! غزل آنقدر از دست خودش عصباني بود كه فرداي آنروز جزوه ي آريا را با عصبانيت و بدون تشكر پسش داد!
آريا صادقانه پرسيد:
- اما هنوز يه روزم نشده! چطوري خوندين؟ يا يادداشت....
- زيراكس كردم آقاي سپهر.
آريا مبهوت سرجايش مانده بود. وقتي بخود آمد كه داشت به خودش بد و بيراه مي گفت:
- حقته پسر! اگر اين قدر خام توي دلش نرفته بودي، اينجوري مسخره ت نمي كرد! جزوه راگرفته، دو قورت ونيمش هم باقيه! بدون تشكر پس آورده! با اين قيافه... استغفرالله! با صد هزار من عسل نمي شد خوردش!
- كيو نمي شد خوردش آريا؟
جواب شادكام را با عصبانيت داد. شادكام از پسراي خوب كلاسشون بود:
- سياره ي زحل رو!
عجب! دستت درد نكنه!
- قابلي نداشت!
گفت و بدون آنكه منتظر جواب بماند/ف رفت! شادكام مات ومبهوت ايستاد و به رفتن آريا نگاه كرد....
تمام حوادث يكباره و پشت سرهم اتفاق افتادند، جوري كه خانم شيفته نتوانست هيچ عكس العملي نشان بدهد، با آنكه دربطن حادثه بود، درست مثل يك تماشاچي رفتار مي كرد. نمي فهميد كه آخر چرا؟
- چرا هرچي بدبختي يه سر من مي آد؟! هر چي سنگه مال پاي لنگه؟!
مدتي بود كه با آريا آشنا شده بود. آنروز آريا موقع رفتن اين پا وآن پا مي كرد. شيفته حس كرد كه آريا مي خواهد يك چيزي بگويد، اما نمي تواند. انديشيد:
- شايد خجالت مي كشد، رويش نمي شود بگويد، بايد خودم شروع كنم، و صدايش كرد:
- آريا جان صير كن ببينم...
- بله خانم شيفته؟
- انگار يه چيزي مي خواي به من بگي اما دست دست مي كني، نمي گي. قضيه چيه؟
- هيچي... والا...
- خب، ديگه فهميدم كه حتماً يه چيزي مي خواي بگي، بگو.
- ميدونين آخه.... باور كنين خجالت مي كشم، من خودم زياديم، اونوقت...
خانم شيفته جوري با نگاه منتظر مانده بود كه آريا نتوانست ادامه ندهد:
- هيچي پدرم خواسته شما را ملاقات كنه، مي خواست اگر ممكنه....
صداي خنده ي شيفته بلند شد:
- واي كه هموز بچه اي! آخه پسر خوب، من كه از اول گفتم دلم مي خواد با پدرت آشنا بشم، من افتخار مي كنم كه با استاد آشنا بشم... ببينم ناقلا نكنه خودت حسادت مي كني و....
- نه به خدا... اما... خجالت مي كشيدم بگم.
- خب ديگه بسه، هر وقت كه پدرت خواستند، تشريف بيارن، فقط قبلش يه تلفن بزنند....
وپس از يك مكث كوتاه ادامه داد:
- اصلاً مي خواي دعوتشون كنم؟ آره بدنيست. براي فردا شب، براي شام از پدر و مادرت دعوت كن بيان اينجا.
آريا تشكر كرد ورفت. سر از پا نمي شناخت.
- مامان.... بابا دعوت شديد، فردا شب منزل خانم شيفته!
- جدي مي گي؟
صداي استاد سپهر بود كه با خوشحالي بلند شده بود و به طرف آريا مي آمد:
- شوخي نمي كني پدرجان؟
- نه بابا، چه شوخي اي، خودش دعوت كرده.
مهرانگيز خانم هم خوشحال شده بود:
- خب چي مي پوشين؟ بايد بهترين لباساتونو...
- خانم دسنت بردارين! اين چه حرفيه؟
مهرانگيز خانم كه حرفش قطع شده بود و تازه با آن مخالفت هم شده بود، با ابروهاي درهم به شوهرش گفت:
- بيخود مخالفت نكن، بايد به بهترين شكل ممكن ظاهر بشيم. فهميدي؟ تواون كت و شلوار سورمه اي.... نه مشكي تو مي پوشي، منم، منم....
- اون لباس شب قرمزي كه...
- تو دوس داري؟ نه؟ همونكه مال دوران عقدمون بود؟ واي كه از دست تو مرد من ديوونه مي شم، هميشه ي خدا موقع مهموني تو فقط همون لباسو مي بيني. نخير خودم انتخاب مي كنم. مت و دامن مشكي مو مي پوشم. آره خيلي هم خوبه.. آريا هم كه...
- مامان ترو خدا اجازه بدين من راحت باشم.
- اما نه فردا شب، خودت كه مي ري هر جور دلت مي خواد لباس بپوش، اما با ما كه ميري نه، بايد مرتب لباس بپوشي كت و شلوار...
اسم كت و شلوار آريا را عاصي مي كرد! او از كت و شلوار خوشش نمي آمد! انگار خودشو اسير حس مي كرد، بيشتر دوست داشت بلوز و شلوار آنهم جين يا اسپرت بپوشد، اما مي دانست كه غير ممكن است بتواند با مادرش مخالفت كند! پس ساكت و آرام گوش داد. مادر كه داشت در ذهنش كت و شلوارهاي آريا را مرور مي كرد، ناگهان با خوشحالي درست مثل كاشفي كه كشف مهمي كرده باشد فرياد زد:
- راه راه سرمه اي! همان خوبست.
و بالاخره فردا شب رسيد. آماده شدند. لباسها رسمي بود. مهرانگيز خانم آرايش كرده بود اما خيلي مليح و اندك. اصلاً از رنگهاي داغ و تند استفاده نكرده بود، نه رژ لب و نه رژگونه، يك آرايش ملايم.....
- ماشاالله مي بيني مادرت چقدر زيبا شده! هنوزم دود از كنده بلند مي شه، ماشاالله به زن خودم، خب حالا كادو چي مي بريم خانم؟ شما چي آماده كردين؟
- من چيزي نخريدم، يه سوزني ترمه ي قديمي داشتم براش مي برم، شما چي آقا؟
- خب پس منهم عرض كنم كه كادو را آماده كردم. دوتا از غزلهامو دادم به يكي از دوستان، از اساتيد خوشنويسي، با خط خوش نوشته....
آريا با خنده حرف پدر را قطع كرد:
- پس فقط اين منم كه مرتب دست خالي ميرم اونجا؟!
- خب تو ديگه از دوستان محرمي ، يار غاري!
با خنده و خوشحالي راهي شدند و عاقبت انتظار استاد سپهر و خانم ربيعي به سرآمد! خانم شيفته دررا باز كرد:
- به به استاد و خانمشون، بفرمايين، بفرمايين، بياتو آريا جون.
- سلام، سلام عرض شد خانم!
استاد سپهر با لكنت سلام كرد، مهرانگيز خانم كمتر از شوهرش دستپاچه شد:
- سلام خانم شيفته.
- سلام، سلام بفرمايين.
ونشستند، آن شب خانم شيفته هم درست مثل مهرانگيز خانم آرايش ملايمي داشت. هردو زن با سنيني تقريباً نزديك به هم، با وقار و زيبا به نظر مي آمدند، صحبت ها گرم بود و از همه جا! اما اين استاد سپهر بود كه بيشتر ميدان داري مي كرد...
- كيوان جان، ممكنه خواهش كنم اجازه بدي خانم شيفته هم دوكلوم حرف بزنند؟
همه ازاين حرف مهرانگيز خانم به خنده افتادند، اما استاد كيوان از رو نرفت وگفت:
- ايشون، خانم حرفاشونو با ترانه هاشون مي زنن، اينه كه بنده...
خانم شيفته هم حرف استاد را بريد:
- شما هم كه با شعراتون، ماشاالله كم حرف نزده ايد...
مهرانگيز خانم با خوشحالي حرف خانم شيفته را ادامه داد:
- همينو بگين خانم! همينو بگين! اونوقت همه مي گن ما زنها زياد حرف مي زنيم! قربون دهنتون! بجا گفتين!
آريا شوخ و شنگ قال قضيه را كند:
- قرار نشد شما زنها پدر منو تنها گير بيارين و...
- واي چه دفاعي هم مي كنه!
- آخه دربرابر اتحاد دختران حوا آدمها مجبورند به هم كمك كنند.
خانم شيفته نگذاشت استاد حرفش را تمام كند با خنده گفت:
- نه ديگه قرار نبود با ايهام ادبي به زن جماعت توهين كنيد، كاري نكنيد كه....
شب خوبي بود، شام ساده اما خوشمزه بود. دستپخت خود خانم شيفته بود، بعد از شام بحث شروع شد. از هنر شروع كردند و به شعر وترانه رسيدند، و عاقبت عرفان موضوع صحبت شد. آخرهاي شب به سختي از صحبت مي كندند.
- بسيار شب خوبي بود خانم شيفته! بخاطر همه چيز ممنون. واقعاً از پذيرايي تون متشكريم.
وبعد از آن شب استاد سپهر هم همراه آريا با خانم شيفته ملاقات كرد، و آهسته آهسته خودش به تنهايي از خانم شيفته ديدار مي كرد.
- خانم شيفته نكنه پدرمن مزاحم شما باشه؟ آخه توي همين هفته دوبار مزاحم شما شده.
- كي گفته استاد مزاحم من هستند؟ من از خدا مي خوام به حرفاي ايشون گوش كنم.
خانم شيفته هنوز آخرين كلمات را ادا نكرده بود كه سايه ي اخم رادرچهره ي آريا ديد.
- واي پسر گل من حسوده؟! تو به پدرت حسادت مي كني؟ مگه تو جاي خودتو نمي دوني؟ آريا جان جاي تو در دل من يك جاي سواست! هيچكس نمي تونه جاي تورو بگيره، تو آرياي مني، ببين پسرم، وقتي تو بامني، من درصداقت غوطه مي خورم، انگار دوباره جوون مي شم، جووني خودمو درتو مي بينم، احساس مي كنم نقاشي هاي تو همون ترانه هاي من هستند، باور مي كني كه هر تابلوي تو يكي از ترانه هاي منو بيادم مي ياره؟
- نه نمي دونستم!
شيفته آهي كشيد وادامه داد:
- اينكه مي گم تو براي من يك چيز خاصي هستي، براي اينه كه... رك بگم، نه مثه يه يه مرد به تو نگاه مي كنم. نه مثه پسرم، چون اونوقت احساس پيري مي كنم، تو جووني من هستي! براي همين دلم مي خواهد هميشه كنارم باشي. پسر من باشي.
- آخه....
- آخه نداره. وقتي پيش مني، من احساس جووني مي كنم، ديگه از من گذشته كه عشق رو بصورت مادي تصور كنم. عشق براي من يعني محبت كردن، محبت كردن و محبت ديدن، اما به تو احتياج دارم، تو جووني مني!
- ميدونم خانم شيفته، اما....
- اما چي؟ داشتيم درمورد پدرت حرف مي زديم. پدرت با من همراه وهم حاله! ما هر دو يك راه داريم. راه معرفت! براي همين هم حرفهاي مشترك داريم. متوجه شدي؟
- بله مي فهمم.
استاد سپهر هفته اي چند بار از خانم شيفته ديدن مي كرد. آريا پيش خودش فكر مي كرد پدرش حداكثر دوبار درهفته به ديدن خانم شيفته مي آيد، تازه آن دوبار راهم نمي دانست چه روزهائي است. او فقط به برنامه ي خودش عمل مي كرد واز اين آشنايي لذت مي برد.
خانم شيفته اما آن آدم قبلي نبود! آشنايي با آريا و خانواده اش زندگي آرام اورا آشفته كرده بود. درست مثل آنكه سنگي رادريك مرداب راكد انداخته باشند، با خودش مي گفت:
- داشتم براي خودم زندگيمو مي كردم. هر چي كه بود، بالاخره يه زندگي بود. يه زندگي معمولي! هر چي بود آروم بود. من ديگه اصلاً حال و حوصله ي شلوغي اون زندگي رو ندارم. فقط آرامش مي خوام! آرامش! هرچي مبارزه كردم بسه، مگه براي زنده بودن، آدم چي مي خواد؟
واقعاً خسته شده بود. اين را همان روزهاي بعد از انقلاب فهميده بود! وقتي كه سنگهايش را با خودش واكنده بود:
- مگه من چي دارم؟ يه عمر تلاش كردم، بااين بجنگ، با اون بجنگ، مواظب فلاني باش، مواظب بهماني باش، اون رقيبته، اين مي خواد گولت بزنه، اين حقتو مي خوره، اون بهت كلك مي زنه، اون مي خواد معروف بشه، اين مي خواد تواز نظرها بيفتي، واي كه چقدر براي اين زندگي مبارزه كردم! كه چي؟ چه فرقي با بقيه دارم؟ چي گيرم اومده؟ غير از يه سقف كه زيرش زندگي كنم؟ غير از يه زندگي معمولي؟!
شيفته از زندگي هنري آنروزهايش خسته شده بود. او دنبال آرامش مي گشت،دنبال يك زندگي معمولي. براي همين هم از انقلاب استفاده كرد! انقلاب براي او يك فرصت بود! فرصتي كه بي هيچ دغدغه اي به يك گوشه پناه ببرد و معمولي زندگي كند. درست مثل بقيه ي مردم! آسوده و آرام! گوئي هيچوقت او آن زندگي سرشار از هيجان را نداشته، اما حالا دوباره تحريك شده بود. شايد اگر مثل بقيه مردم صاحب فرزند و خانواده بود حالا اينجوري نمي شد/1 دوباره حس مي كرد كمبود دارد.
- اين آريا مثه پسرم مي مونه، پسري كه آرزوشو داشتم. مثه جوونيهاي خودم!
و ناگهان به خودش مي توپيد:
- چند بار گفتي؟ چند بار مي خواي بگي اون مثه پسرته، مثه جوونيهاته، هان؟ چند بار؟ كه چي بشه؟ با خودت روراست باش! به خودت بگو كه چي مي خواي و ديگه تمام! تو دلت مي خواد هم آريا را داشته باشي، هم اون زندگي پرهيجان رو! شايد بخواي دوباره معروف باشي، مثه جوونيهات...
تشويقهاي كه آريا و پدرش از او كرده بودند، اورا دوباره به ياد صدايش انداخته بود، صدائي كه هنوز زيبا بود!
- يعني صدام هنوز همونطوره؟!
درتمام اين سالها او براي خودش زمزمه مي كرد، يعني خواندن را رها نكرده بود. وقتي در آشپزخانه مشغول كار بود، زير لب ترانه هايي را كه خوانده بود زمزمه مي كرد اما حالا صدارا بلند تر مي كرد، يكي از شعرهاي استاد سپهر را شروع مي كرد و با يك آهنگ مي خواند. وقتي آهنگ به دلش نمي چسبيد، آهنگ را عوض مي كرد ويك وقت متوجه مي شد كه ترانه اي جديد متولد شده! آهنگي جديد در حال خوانده شدن است! آهنگي كه مثل يك فرزند جديد به دلش مي نشيند!
- عجيبه! صدام همون قدرت گذشته رو داره!
ميل به خواندن مثل آتشي در زير خاكستر پنهان شده بود اما يك آشنايي تازه داشت اين خاكستر را كنار مي زد! نه اين ميل نبود، يك عشق عميق بود، عشق به خواندن! عشقي كه نمي شد فراموشش كرد! لبخندي برلبهاي شيفته نشست:
- راست گفتن ها! عشق پيري گر بجنبد سر به رسوائي زند! چقدر دلم مي خواد دوباره بخونم! اونم نه توي آشپزخانه و با صداي آهسته!
براي او اين حال عجيب بود. او سالها قبل اين حال را پشت سر گذاشته بود. چرا دوباره مي خواست بخواند؟! آيا وسوسه ي دوباره تحريكش نمي كرد؟!
- نه اصلاً! به خودم كه ديگه دروغ نمي گم! نمي خوام هيشكي منو بشناسه!
شيفته اول با خودش مي جنگيد اما بعد شروع به فكر كردن كرد و عاقبت علت اين تغيير حال را فهميد:
- درسته تشويق آريا و پدر ومادرش تحريكم كرد، شعراي استاد سپهر هم دوباره سرحالم آورد! اما منكه بچه نبودم، يعني بچه نيستم! بعد از اينهمه سال تنهايي و فكر، هيچكدوم از اينا نمي تونست اينجوري منو سر شوق بياره!
او درست فهميده بود، علت اصلي چيز ديگري بود. آشنايي او با زندگي آريا حسي را دراو تحريك كرده بود:
- فرض مي كنم اون بچه ي خودم، گيرم ليسانسش رو هم بگيره، كارچي؟ تابلوهاش هنوز خامه، نقاشيهاش نمي تونه زندگيشو تأمين كنه!
او فهميده بود كه آريا عاشق است. هر چند آريا حرفي نمي زد اما خانم شيفته پخته تر از آن بود كه نفهمد. او مي فهميد و مي دانست كه با اوضاع مالي استاد سپهر، نمي شود براي آريا كاري كرد! تازه قضيه را خيلي گسترده تر از اين مي ديد:
- تازه اين يكي از جوونائيه كه اين وضعو دارن! كاش مي تونستم كمكشون كنم، به همه شون! نه فقط به آريا، كه به همه ي جووناي مثه اون! يا استاد سپهر، چرا نبايد خونه وماشين داشته باشه؟ چرا نبايد بتونم به اونا كمك كنم؟
ياد استاد سپهر خيال اورا به جاهاي ديگري برد. به سراي سالمندان و جاهايي مثل اون! تصور ناتوان و بيمار بودن يك انسان باعث مي شد كه او به بيماراني فكر كند كه براي درمان بيماريشان نياز به پول دارند!
- چرا نبايد من به اونا كمك كنم؟ به همه شون! به همه ي اونايي كه احتياج دارند! چرا من اونقدر پول ندارم كه به همه كمك كنم؟
فكر پول داشتن وكمك كردن هميشه در ذهن خانم شيفته بود اما حالا رهايش نمي كرد. از آن گذشته، با هر بار ديدن آريا علاقه اش به او بيش تر مي شد. در خيال اورا فرزند خودش مي ديد!
- پسرم نيست كه نباشه! جووني خودم كه هست. همونطور آرزومند و با استعداد و هنرمند!
ديگر داشت تصميم خودش را مي گرفت:
- بايد دوباره شروع كنم. اگه دوباره بخونم ميتونم همه ي كارايي روكه دلم مي خواد بكنم.اما... اما چطوري شروع كنم؟
خانم شيفته مي دانست كه در جاهاي ديگر دنيا طرفداران زيادي دارد،مي دانست كه اينجا نمي تواند بخوابد. پس بايد دنبال راهي مي گشت كه بتواند در جاهايديگر دنيا برنامه اجرا كند. اين فكر ذهن اورا اشغال كرده بود. هر بار كه آريا وياخانواده ي اورا مي ديف در اين تصميم راسخ تر مي شد. حتي به چندتايي از دوستان قديمشهم گفته بود:
- مي خوام يه شروع دوباره داشته باشم،به قول فروغ تولديديگر!
آن روز هم با همين فكر بيدار شد. تازه صبحانه راخورده بود كه صدايزنگ تلفن بلند شد:
- الو بفرمايين
- منزل خانم شيفته؟
- بله بفرمايين.
- خودتون هستين خانم شيفته؟
- بله،شما؟
- من دادفر هستم.
شيفته دادفر رامي شناخت. دادفر يكي از هنرمندان خوب كشور بود. سالها در زمينه ي موسيقي وتهيه نوارهاي موسيقي فعاليت كرده بود.
- مي تونم شما رو ببينم خانم شيفته؟
- البته كه مي تونيد، كي وقت داريد؟
وبه صحبت نشسته بودند ... .
- ببينيد خانم شيفته ، من مدتهاست به اين موضوع فكر ميكنم كه حيفصداي شماست كه بگوش مردم نرسد.
- خب چيكارش مي شه كرد؟ زندگي است ديگه، حالا قراره كه مانخونيم.
- اما خارج ازكشور كه مي تونيد بخونيد؟
- حرفشم نزنين! اگه مي خواستم برم خارج ازكشور بخونم كه بلد بودم،منم مثه بقيه ازيه راهي خارج مي شدم، من نمي خوام.
- اگر برين برنامه اجرا كنين وبرگردين چطور؟
به اين موضوع فكر نكرده بود، واقعا ايده آل بود، اگر مي توانستدرخارج از كشور چند برنامه اجرا كند اما بازهم به اينجا برگردد، اينجا كه خاك محبوباوست، نورعلي نور مي شد! با خوشحالي جواب داد:
- بي نظيره! اما آخه چطوري؟ من كه با پاسپورت هم ندارم!
دادفر به فكر فرو رفت:
- فكر اينجا رو نكرده بودم، من فقط با چند تا از دوستام كه به هنرعلاقه مندند صحبت كرده بودم، كه بتونيم كاري كنيم كه شما چند تا برنامه درخارج ازكشور اجرا كنين وبرگردين، مي دونستيم كه مي خواين برگردين، لطف كردند، دوستانم بهمن محبت كردند وگفتند كمكمون مي كنن اما حالا...
- اين ازمشكلات بزرگ منه، نداشتن پاسپورت!
آقاي دادفر از جا بلند شد، در حالي كه مي خواست برود گفت!
- من فكر مي كنم وباشما تماس مي گيرم.
وفرداي آنروز تماس گرفته بود:
- فقط يك راه براي گرفتن پاسپورت وجود داره، بعنوان همسر من مي شهبراتون پاسپورت بگيرم... اگر موافق باشين، البته فقط براي انجام كارمون، نه هيچ چيزديگه اي، فكر كنين وتا فردا جواب بدين. وشيفته فكر كرد:
- خدا داره كمكم مي كنه، كي مي دونه؟ شايد اينطوري بشه به هزارانآدم محتاج كمك كرد. به آرزوم هم مي رسم، فقط بايد آريا راببرم، اگر خودش خواست آرياراهم مي برم. وجواب داد. جواب مثبت!
- آقاي دادفر موافقم، فقط ممكنه يكي از دوستاي من كه يه پسر بيستساله است بامن بياد، ممكنه؟
- چرانباشه؟ خب اون جداگانه پاسپورت مي گيره ومي آد اما بعدا. اگهموافقين شروع مي كنم، شايد تا چند روز ديگه همه چيز آماده بشه.
- منم آماده ام، ازهمين حالا، راستي بازهم متشكرم
رمان غزل و آريا قسمت 10
فصل دهم- سلام خانم. سلام. من هستم. آريا. ساعت پنجه!
خنده خانم شيفته درآيفون پيچيد:
- ميدونم عزيزم. ميدونم ساعت پنجه. بفرمائين بالا.
درساختمان باز شد. آريا تازه به فكر افتاد:
- راستي كدوم طبق س؟ منكه نپرسيدم!
برگشت و روس شاسي هاي زنگ را نگاه كرد وفهميد.
- طبقه ي پنجمه. آخرين طبقه. اما اين آپارتمان كه معموليه! به اون نمياد! يعني... يعني... نكنه..
آريا براي يك لحظه شك كرد كه نكند خود خانم شيفته نباشد! آخر آپارتماني كه آريا داشت به طرفش مي رفت، خيلي آنچناني نبود!
- حتماً آسانسورش خرابه و گرنه چراغش روشن بود!
آريا پشت درآپارتمان بود. زنگ زد. ودرباز شد. خانم شيفته در چهار چوب درايستاده بود. زيباتر از انكه بشود تصور كرد! زيبا اما يك زيبايي روحاني! چيزي دراو بود كه انگار از زمين بالاترش مي بر!
آريا انديشيد:
- نمي شه به اون مثه يه زن نيگا كرد!
درذهنش كمي مكث كرد وانديشيد:
- چه بهتر!
همه فكرهايش يك ثانيه طول نكشيد!
- سلام!
- سلام عزيزم. بفرمائين.
زير بغلهاي آريا پر بود از تابلو و دفتر. البته بيشتر تابلو. دفتر كه فقط يكي بود. آنها را گذاشت كنار هال. هال و پذيرايي يكي بود.
- مي بخشي كه خونه يه كمي بهم ريخته است.
- خواهش مي كنم.
آريا متوجه شد كه عذرخواهي خانم شيفته بيشتر به خاطر كوچكي خانه است نه بهم ريختگي اش. بايد به او مي فهماند كه فهميده است:
- خانم شيفته، اندازه و قدر آدما به اندازه ي خونه شون نيست!
- عاليه، عاليه، حقا كه پسر يك شاعري! اندازه ظريف و... چي بگم... انديشه اي ظريف و با معرفت!
آريا از دهانش پريد:
- واي شما هم مثل پدر از معرفت گفتيد؟ منظورتان....
- درست فهميدي! همان معرفت! آگاهي ناب!
باورش نمي شد كه اين حرفها از دهان يك خواننده خارج مي شود عيبي هم نداشت. آريا در دلش خنديد و با خودش گفت:
- بگذار همه ي خواننده هاي شهر عارف باشند، يا اصلاً همه عارف هاي شهر خواننده! چه غم؟! مهم اينه كه به اين خوبي باشند و مرا هم دوست داشته باشند!
- بفرمائين آقاي سپهر. درست گفتم آقاي سپهر؟
- بله خانم، آريا سپهر.
- خب، بفرمائين بنشينين.
نشستند. آريا از ديدن او سير نمي شد، اما خجالت مي كشيد خيره نگاه كند. سرش را زير انداخت.
- چرا سرتو زير انداختي پسرم؟ خجالت مي كشي؟ از من؟
سرخ شده بود. حالا خجالت كشيد:
- نه، نه همينطوري....
- عيب نداره. فكر مي كنم بعد از يك عمر خوندن وسروكله زدن با هنرمندا اينو فهميده باشم كه هنرمندا با اثرشون حرف مي زنن. همونطوري كه من با خوندنم حرف مي زنم. حتماً توهم با نقاشي هات....
حرفش راقطع كرد. سكوتش مثل سؤال بود:
- نه؟
- والا چي بگم! شايد من توي نقاشي مثه بچه اي هستم كه تازه زبون باز كرده، هنوز نمي تونه درست حف بزنه.
خانم شيفته با يم لبخند زيركانه گفت:
- حالا حتماً منهم بايد بگم شكسته نفسي ميكني؟
آريا درحالي كه مي خنديدفغ گفت:
- شما كه نگفتيد...
و بعد اولين تابلو را ازبقيه كه كنار صندليش گذاشته بود، برداشت. روزنامه ي لفافش را پاره كرد وتابلو را داد دست خانم شيفته. پرتره خود خانم شيفته بود! البته خانم شيفته اي جوانتر، ده بيست سال جوانتر!
خانم شيفته تابلو را كه با هر دو دست گرفته بود، عقب تر برد. آرنجهايش صاف شدند. با دستهاي كشيده تابلو را گرفته بود.
- واي....
كلماتش مفهوم نبودند. حالا آريا داشت براحتي نگاهش مي كرد. اما نمي فهميد چه مي گويد.
- خداي من!
چشمهانش گشاد و نفسش تندتر شده بود. لبهايش از هم باز شده بود، شكل گفتن( آه) را به خود گرفته بود، چند بار پلك زد. انگار داشت جلوي خودش را مي گرفت تا.... ولي جاري شدند. قطره هاي اشك از گوشه ي چشم ها به روي گونه ها لغزيدند. وديگر پي دار فرو ريختند! بارش اشكها بي صدا بود اما او نتوانست خودش را كنترل كند. گريه آرام هق هق شد.... ناگهان بلند شد و تابلو را روي ميز گذاشت.
- چي شد خانم شيفته؟ طوري شده؟ چي شده خانم شيفته؟
آريا دستپاچه شده بود. صداي هق هق با ريزش آب قاطي شدو آريا مات و مبهوت بجا مانده بود!
- شايد يه چيزي توي تابلو بوده كه براش....
بلند گفت و بلند شد ايستاد. رفت جائي كه تا چند لحظه قبل خانم شيفته نشسته بود. از بالا به تابلو نگاه كرد:
- نه اينكه... اينكه چيز غيرعادي نداره...
آنقدر درفكر پيدا كردن نكته اي خاص توي تابلو بود كه متوجه آمدنش نشد. صورتش راشسته بود. با آرايش ملايمي سعي كرده بود صورتش را طبيعي جلوه بدهد. شايد هم جوانتر!
- عذر مي خوام آقاي سپهر. ببخشيدآريا، واقعاً عذر مي خوام.
- براي چي عذر خواهي مي كنبد؟
از اينكه نتونستم خودمو كنترل كنم. بفرمائين بنشينين آقاي سپهر. نه بذارين بگم آريا. اين بهتره! نه پسرم؟
آريا درحالي كه مي نشست بدون فكر گفت:
- بله، بله بهتره.
- واي منو باش! بجاي پذذيرايي، اينجا نشسته م دارم آبغوره مي گيرم؟!
چند دقيقه بعد با دو فنجان چاي برگشت:
- نميدوني آريا جان بامن چه كردي؟! اين خود منه! خود خود من! كسي كه اين سالها را تحمل نكرده بود! دراوج شهرت و محبوبيت....
وبعد سردرد دلش باز شد:
- من روي خوشي رو نديدم! شايد همه فكركنن خوشبخت بودم، اما نبودم! در عين شهرت هم خوشبخت نبودم! هيچوقت! شايد همين چهار سال اخير بهترين دوران زندگي من باشد! سالهايي كه به آرامش رسيدم، به معرفت! ميدوني من بچه دار نمي شم. يعني نشدم. معالجه كردم، آمريك اورپا، اما نشد. خدا نمي خواس. من....
- خب اينكه عيب نيست.
- درسته، اما براي سالها فكر منو مشغول كرده بود. بخاطر همين از شوهرم جدا شدم. قبل از انقلاب و حال كه تنها زندگي مي كنم.
شايد دوساعت تمام از خودش گفت.
- ميدوني آريا جان، تا چهار پنج سال قبل معني خوشبختي رو نميدونستم. تا اينكه با او آشنا شدم.
- با كي؟
- با يه انسان! يه آدم به تمام معنا! كسي كه معني زندگي و خوشبختي و آرامش رو به من فهموند. اسمش مهم نيست، فرض كن استاد! فرض كن( دن خوان) من! تو نوشته هاي ( كارلوس كاستاندا) را خوندي؟
- والا فقط يكي شو. پدر همه ي كتابهاشو داره . خيلي م بهش علاقه داره.
- خب پس مي فهمي چي مي گم. يه استاد روحاني كه به من آرامش داد. وازاون به بعد راحت شدم. فهميدم خوشبختي يعني عشق ورزيدن! يعني محبت كردن به همه ! به آدمها، حيوونها، سنگها، گلا، همه و همه!
- اوهوم!
خنديد وگفت:
- اگه اونروزام بود، حالا تو اينجا ننشسته بودي! اصلاً باهات حرف نزده بودم! از اون به بعد بو كه هرچي آقاي حقيقي كتابفروش گوشاش نشنيد، حرفمو تكرار كردم، ناراحت نشدم، حوصله كردم! با آقاي حقيقي و بقيه ي آقاهاي حققي بهنوان يك انسان برخورد كردم، از اون به بعد بو كه حسن آقاي ميوه فروش برام كم از ( مارلون براندو) نبود! تازه فهميدم چه صفايي داره اين آدم! اصلاً همه ي آدما.
- آريا از خودش گفت، از پدر ومادرش، از خواسته هاش، از اون چيزايي كه نداشت و دلش مي خواست داشته باشه و يك وقت متوجه شد كه انگار ديگري حرفي براي گفتن ندارد.
- واي چه تابلو هاي قشنگي! يك از يك قشنگ تر!
- اون اولي رو، هموني كه....
با خنده گفت:
- با ديدنش گريه كردم؟
- آره، همونو به پدر هديه كردهم. يعني براي اون كشيدم وحالا پدر به شما تقديم كرده. براي همين دوتا نوشته داره! به قول پدر دوتا تقديم نومچه!
- جالبه! تقديم نومچه! چقدر دلم ميخواد با پدرتون آشنا بشم. حيف كه...
- حتماً. پدر كه از خدا ميخواد. اما ببخشين. شما گفتين اما حيف؟
- نه، ولش كن پسرم. ميدوني تازگيها سعي مي كنم كمتر با آدما بجوشم. آخه دوستشون دارم و... تونميدوني جدائي چه سخته... هر آشنائي براي من يه جدائي رو مجسم مي كنه! اما خب پدر شما كه...
و آريا يك دوست جديد پيدا كرده بود. علاقه اش به خانم شيفته تعريف كردني نبود. هفته اي دوروز عصرها به خانه ي خانم شيفته مي رفت. دوسه ساعتي آنجا بود، عصرانه مي خورد و به خانه برمي گشت.
آريا علاقه ي خاصي به خانم شيفته پيدا كرده بود. اما علاقه ي خانم شيفته به او علاقه ي يك زن به يك مرد نبود، درست مثل فرزندش اورا دوست مي داشت اما درعين حال آريا حس مي كرد كه دروجود خانم شيفته يك حس وجود دارد كه مي خواهد اورا مال خودش كند. نه بعنوان يك مرد يا يك همسر، نه، اين عنوانها رانداشت. فقط آريا حس مي كرد كه خانم شيفته دلش مي خواهد آريا مال او باشد! با خودش فكر مي كرد:
- شايد به خاطر اينكه بچه نداره، دلش مي خواد من مثه پسرش باشم.
اما مي ديد كه رفتارش مثل رفتار يك مادر نيست، درست مثل رفتار يك دوست با دوستش بود اما دوستي كه مي خواهد اين دوست فقط مال او باشد، نه مال هيچ كس ديگر!
- انگار داره نسبت به من احساس مالكيت پيدا مي كنه! حتي انگار به مادر وپدر هم حسودي مي كنه! تقصير نداره، تنهاس، دلش مي خواد من مال اون باشم.
اين فكرها ذهن آريا را بخودش مشغول مي كرد اما به مجرد ديدن خانم شيفته از يادش مي رفت. درآن لحظه ها خانم شيفته برايش درد دل مي كرد و آريا باور نمي كرد كه يك انسان مي تواند اينقدر زجر بكشد و باز هم سرپا بايستد.
- تو نميدوني كه من چه كشيدم! اون سالا من مال خودم نبودم، مال همه بودم غير از خودم!
- آخه چرا خانم شيفته؟
- والا حالا كه فكر مي كنم، خودمم به خودم مي گم چرا؟ اما اون روزا نه فرصت داشتم اين سؤالو از خودم بكنم، نه اگه سؤال مي كردم، براش جوابي داشتم! با هزار تا نخ به هزار جابسته شده بودم! از يه طرف قرادادهائي كه با كاباره ها داشتم، اسيرم مي كرد. از يه طرف هم تلويزيون ازم استفاده كه نه، سوء استفاده مي كرد، اونوقت بيشتر از همه ي اينها فرهنگ وهنر بود كه انگاري خودشو صاحب ما مي دونست!
آريا حرف خانم شيفته را قطع كرد و با ناراحتي گفت:
- خب به حرفشون گوش نمي دادين!
- مگه مي شد؟ وقتي از طرف فرهنگ و هنر تلفن مي زدن و مي گفتن امشب فلان مهمان خارجي در فلان ضيافت تشريف دارن و شما بايد برنامه اجرا كنين، يا فلان مقام در فلان جا ميخوان برنامه ي شما را ببينن، يا حتي شب درفلان شهر ساحلي مهماني فلان كسك برگزار مي شه، ساعت فلان ماشين مياد دنبالتون، مگه مي شد گفت نه!
- خب راس مي گين.
- تازه اينا خوباش بود! يه مسئول بخاطر يه برنامه تلويزيوني يا يه دونه شوي جوون پسند هزار تا سوء استفاده از آدم مي كرد! تازه بدتر از همش، كاباره ها بود! باور كن وقتي يادم مي ياد، گريه م مي گيره. مي شينم براي خودم يه شيكم سير گريه مي كنم. خنده داره، هان؟ يه شيكم سير؟
- درسته، يه شيكم سير رو براي خوردن بكار مي برن.
- خواستم بخندي. آخه همه ش از ناراحتي ها گفتم. حال تو رو هم خراب كردم. ديگه بسه...
- نه بگين. مي خوام بدونم.
آريا با شنيدن اين حرفها بيشتر به او علاقه پيدا مي كرد. به زني كه ايستاده بود. در برابر تمام اين فشارها ايستاده بود و حالا يك شخصيت استثنايي بود! يك انسان به تمام معنا! انساني كه به معرفت رسيده بود! به دانائي، به خرد ناب! اين تعريف ها را پدرش كرده بود. آنهم وقتي آريا از خانم شيفته و كارهايش صحبت كرده بود.
- ببين پسرم، اين چيزايي كه تو مي گي، فقط از دست يك انسان برمي آد! اين محبت و عشقي كه تو مي گي، فقط دردل انسان با معرفت پيدا مي شه! كسي كه به معرفت رسيده باشه! به دانايي... به خرد ناب...
و حالا آريا مي فهميد كه وجود اين زن دركوره ي حوادث چه آتشها كه نديده است!
- بازم بگين خانم شيفته، دلم مي خواد بدونم.
- آره عزيزم، كاباره هاي دنياي خاص خودشونو داشتن، دنياي شبهاي تهران! دنياي لاتها و بزن بهادرها! دنياي تازه بدوران رسيده ها و پولدارها! دنيايي كه توش هزار اتفاق مي افتاد اما جامعه حتي خبر هم نمي شد! قراردادها ظاهراً خيلي خوب بود اما صاحب كاباره براي هر قراردادي كه با يه هنرمند مي بست. هزار جور شرط و قرار مي گذاشت. شايد پيشاپيش هزار نوع سوء استفاده مي كرد. چك مي گرفتند، سفته مي گرفتند. تازه رقابت بين كاباره ها هم بود! واي كه چي بگم! خود اون لاتي كه به اصطلاح درهر كاباره مسئول نظم بود، براي خودش شاهي مي كرد! پيش مي اومد كه به خواننده يا رقاصه ي كاباره هزار جور زور مي گفت اما خب ديگه حالا گذشته، چايي تو بخور
رمان غزل و آريا قسمت 9
فصل نهمآنروز آريا كلاس نداشت، صبحانه را خورده بود ودر اطاق خودش جلوي سه پايه نشسته بود.
- نه، نمي شه! حتي يه موضوع ساده هم توي ذهنم نمياد!
يك ساعتي سعي كرده بود. نه تنها از الهام خبري نبود كه حتي يك تمرين معمولي هم از آب نيامده بود.
- انگار قلم مو براي خودش كار مي كنه! هر چي خواسته كشيده!
درست مي گفت. بجاي يك تابلو، چيزي مثل نقاشي بچه ها جلوي چشمش بود! قلم مو را زمين گذاشت و به فكر فرو رفت، فكري كه چند روزي بود ذهنش را آشفته بود:
- يعني اين حرفا راسته؟
بدون آنكه خودش بخواهد. اتفاقات اين چند روزه پشت سرهم جلوي چشمش مي آمد. درچند روز گذشته كلاسشان يك غايب داشت. همان روز اول مرتضي گفته بود:
- انگار خانم ونوس ديگه ما رو قابل نمي دونن؟! كلاسو سرافراز نمي كنن؟!
بهار زير جلكي خنديده بود و سري تكان داده بود. آريا جواب نداده بود. مرتضي خودش متوجه بود، هر وقت مي ديد آريا به شوخيهاي او توجه نمي كند، موضوع را درز مي گرفت.
و بالاخره روز دوم هم غزل نيامد. دو روزي كه چهار روز شد! چند تايي از بچه ها كه دلواپس شده بودند، به سراغ شيدا رفتند:
- تو خبر نداري خانم صدر كجان؟
- راستي شما نمي دونين چرا خانم صدر نيومده ن؟ طوري شده، اتفاقي افتاده؟
شيدا هم بي خبر بود! يعني خودش اينطور گفته بود. شايد هم راست نمي گفت، البته آريا خودش نرسيده بود، سوال و جواب آنها را شنيده بود. از همان روز اول نگران شده بود. روز به روز ناراحت تر مي شد! روز سوم بود كه مرتضي گفت:
- باز بگو برات فرقي نمي كنه! بگو برات بي تفاوته! پس اين منم كه اينجوري به هول و ولا افتاده م ويه انگشت زير چشمام گود شده؟ پسر پيداست كه ناراحتي، اونوقت باز...
آريا با عصبانيت حرفش را قطع كرده بود:
- دس از سرم وردار. مي فهمي؟ ناراحتم كه هستم. به كسي مربوط نيس!
- از ما گفتن بود. خود دانيد. گفتم شايد كمكي، چيزي بخواي.
- نه خير، نمي خوام!
اما خواسته بود. وقتي كه ديگر هر كس يك حرفي مي زد! شايعاتي پر از طعنه و متلك:
- مي خواد ازدواج كنه، بره خارج! بره فرنگستون!
- ترك تحصيل كرده، با خانواده مي رن ينگه دنيا!
- والا راوي گفته رفته ن سفر! به اورپا، جزاير هاوائي يا دست كم همين دور و برا مثه دبي و كيش و قشم!
ديگر آريا نمي توانست بي تفاوت بماند، خودش را راضي كرده بود كه از بهار بخواهد در صورت امكان از شيدا بپرسد. البته سعي كرده بود با بهار بي تفاوت صحبت كند:
- بالاخره همكلاسيم، شايد يه اتفاقي براش افتاده باشه.
- بهار با طعنه جواب داده بود:
- هيچ اتفاقي براش نيفتاده! حتماً خوششه! رفته سفر! كسي هم از نظر انساني نگران نباشه!
آريا بدون هيچ حرفي رفته بود. عصباني شده بود اما كاري از دست عصبانيت بر نمي آمد وحالا اول صبحي دوبار فكر غزل رهايش نمي كرد:
- نه خير! امروز روز كار نيست. بايد....
هنوز حرفش را تمام نكرده بود كه صداي مادرش راشنيد:
- آريا جان، ميشه يه تك پا بياي اينجا؟
آريا بلند شد ودرحالي كه به طرف آشپزخانه مي رفت با صداي بلند گفت:
- بله كه مي شه!
مهرانگيز خانم كه درآشپزخانه پشت ميز نشسته بود با ديدن آريا گفت:
- قربون قدت، من امروز كلاس ندارم. مي شه كاري بكني كه يه امروز و از خونه بيرون نرم؟
- اي بچشم. شما امر بفرمائين.
آريا داشت دستهايش را مي شست كه بقيه ي حرفهاي مادرش را شنيد:
- بخدا خسته شدم از اين خريد كردن! همه ي مكافاتش يه طرف، لباس پوشيدنشم يه طرف! زير هم روي هم، اونم توي اين هواي.......
آريا حرف مادرش را قطع كرد:
- گفتم كه، درخدمتم مامان. شما امر بفرمائين. چي مي خواين؟
- نوشته م مادر، به گيره ي آشپزخونه س.
يادداشتهايشان را به گيره اي مي زدند كه روي ديوار آشپزخانه نصب شده بود.گيرهه اي كه درحكم حافظه ي خانواده بود! پدرش مي گفت:
- بخدا اين مخ ديگه پر شده! جا نداره! براي همين همه چي يادم مي ره!
- اشتباه گفتي كيوان جان، اصلاً در ياد نمي مونه كه از ياد بره!
جواب مادرش طنزآميز بود اما پدر ومادرش راست مي گفتند. واقعاً بعضي كارها را فراموش مي كردند. براي همين يادداشت مي كردند. از كارهاي روزانه گرفته ، تا پيغام هايي كه براي همديگر مي گذاشتند. تماماً يكجا جمع مي شد. هر سه نفرشان هم مي دانستند يادداشت ها كجاست:
- به گيره ي روي ديوار آشپزخانه!
به خاطر همين هم هميشه وقتي وارد خانه مي شدند، يا از خانه برون مي رفتند، حتماً به گيره ي آشپزخانه نگاه مي كردند. استاد سپهر هميشه به شوخي مي گفت:
- من موقع ورود به خونه اول به اين گيره ي يادداشتها سلام مي كنم! مي خوام ببينم مهري وآريا برام پيغوم گذاشتن يا نه! موقع رفتن از خونه هم با همين گيره خداحافظي مي كنم! آخه اينجا نوشته كه چه كاري بايد انجام بدم، نوبت كوم قبضه كه پرداخت كنم....
استاد سپهر به شوخي مي گفت اما راست مي گفت. حتي قبضهاي آب وبرق و تلفن را هم به گيره ي يادداشتها مي زدند. وحالا آريا جلوي گيره ي ايستاده بود:
- مامان مي خواستين چند قلم جنس ديگه م بنويسين، فكر نمي كنين كم باشه؟
مهرانگيز خانم كه متوجه ي طعنه ي آريا شده بود با خنده گفت:
- نه مادر. همينا كافيه. بعني همينها رو احتياج داشتيم، زود هم راه بيفت كه اون زردچوبه و گوه رو مي خام، براي ناهار ظهر.....
آريا يادداشت را برداشت و زمز مه كنان به راه افتاد:
- باشه. قسمت ما هم امروز اين بود ديگه! باشه، مي خرم.
وآهسته تر زمزمه كرد:
-(در كف شير خونخواره اي غيرتسليم ورضا كوچاره اي)؟!
مهرانگيز خانم كه زمزمه هاي آريا را شنيده بود، با خنده گفت:
- باشه، دستت درد نكنه! حالا ديگه ما شديم شير نر خونخواره؟!
آريا درحالي كه از هال بيرون مي رفت جواب داد:
- شوخي مي كردم. باشما نبودم. شما شير هستين اما نه شير نر خونخواره!
- نشنيد كه مادرش به شوخي گفت: صبر كن برگردي، من ميدونم و تو! يه شير نر خوانخاره نشونت بدم...
آريا به ليست روي كاغذ نگاه مي كرد كه پدرش دم درهال به او رسيد. او كه از اطاق خودش درطبقه دوم مي آمد، شاد وسرحال وارد هال شد. استاد سپهر كه آريا را درخواندن يادداشت ديد، با خنده گفت:
- خب مي بينم كه يادداشت خريد دستته! دوباره مادرت خريد يه هفته شو جمع كرده وانداخته گردن يكي از رجال خونه!
صداي مهرانگيز خانم از آشپزخانه بلند شد:
- مواظب حرف زدنت باش! يه وقت بچه مو از راه بدر نكني كه با من طرفي! خودتم زود باش بيا صبحونه تو بخور كه كلي كار دارم.
استاد سپهر كه دستانش را بالا گرفته بودگفت:
- من تسليمم اصلاً بيخود يه چيزي گفتم. زود باش مرد، هرچي مادرت گفته بخر وبرگرد. يادتم باشه كه حق هميشه با خانمهاست!
هرسه خنديدند وآريا با شادي از خانه خارج شد، مي انديشيد:
- چقدر خوبه فضاي خونه شاد باشه! چقدر دوستشون دارم!
آريا به خودش راست مي گفت. او پدرومادرش را از صميم قلب دوست مي داشت. از زماني كه دست چپ وراستش را شناخت، آنها را مي ديد كه حتي لحظه هاي استراحتشان هم به كار ومطالعه و تحقيق مي گذرد. لبخندي برلبش نشست. يادش به حرف خودش افتاد. چند سال پيش به آنها گفته بود:
- بالاخره معلوم شد از كي ديگه شما مدرسه نمي رين؟ با اين كاراتون شما ثابت كردين زگهواره تا گور دانش بجوي درست درسته! كاش مي شد يه جوري درسهاتونو مي خوندين تا ديگه قبول شين و مدرسه نرين!
آريا وقتي بچه بود از خدا مي خواست پدرومادرش مدرسه نروند و پيشش بمانند. حتي خودش هم مدرسه اما حالا او بزرگ شده بود وآرزوهاي ديگري داشت. دلش مي خواست مي توانست زودتر درسش را تمام كند ويك نقاش معروف بشود. نقاشي با تابلوهاي گران قيمت!
- با اولين نمايشگاهي كه بذارم اول از همه ماشينشونو عوض مي كنم. ديگه بسه شونه! بايد يه ماشين نوتر وبهتر داشته باشند. بعد يه خونه ي بزرگتر، بعدشم يه ويلا توي شمال!
بي اراده لبخند زد. مي دانست كه نشدني است اما او آرزو داشت:
- آرزو كه برجوانان عيب نيست، هست؟ اما از شوخي گذشته بايد سعي كنم يه كاري براشون بكنم، خدايا....
آريا مي فهميد كه بعضي ازآرزوها حتي با تلاشي شبانه روزي برآورده نمي شود!
تنها خداست كه مي تواند انسان را به اين خواسته هاي دست نيافتني برساند.
- واي منو باش! كجا دارم مي رم؟ حواسو باش!
آريا برگشت. داشت مسير هر روزه اش را مي رفت. مسير هر روزه تا ايستگاه اتوبوس براي رفتن به دانشگاه!
راهي ميدان كوچكي شد كه نزديكيهاي خانه شان بود. مغازه هاي اين ميدان نيازهاي ضروري خانه هاي اطراف را تا مين مي كردند. به ترتيب ليست شروع به خريد كرد.
- اين دفعه انصافاً زياد نبود. دست مهرانگيز خانم درد نكنه.
وقتي آخرين خريدش را انجام داد، تصميم گرفت از پاركي درهمان نزديكي به خانه برگردد. البته پارك كه نبود، يك زمين سه گوش با درختهاي قديمي بود كه شهرداري آن را گل كاري و چمن كرده بود. چندتائي نيمكت هم كنار باغچه ها گذاشته بود كه بيشتر وقتها بازنشسته هاي محل روي آنها مي نشستند. آريا از فضاي آنجا خوشش مي آمد. هميشه سعي مي كرد ازآنجا بگذرد. كنار اين پارك يك كتابفروشي و يك خرازي بود. آريا از كنار اولين نيمكت مي گذشت كه اسم يك كتاب به گوشش خورد. يكي از آنها كه مرد جا افتاده اي بود مي گفت:
- اون ترجمه ش بدرد نمي خوره. همين كتابفروشي بغل پارك يه چاپ ديگه شو آورده، اونم با ترچمه ي آقاي...
آريا با خودش گفت:
- اينام حرف پدر منو مي زنن؟!
چند شب پيش بود كه پدرش از همين ترجمه ي جديد مي گفت. بعد از شام بود و دور هم نشسته بودند:
- حيف كه گير نمي آد. اون تر جمه ي قبلي كار يه مترجم تازه كار بود! كار ترجمه در اصل يه نوع آفرينش دوباره س. فقط دونستن زبان كافي نيست، بايد كتاب خونده باشي، اهل ادب باشي، سبك داشته باشي ودست آخر يه عمر كار كرده باشي، استخوون خرد كرده باشي تا بتوني يه ترجمه ي بي عيب و نقص و امين تحويل مردم بدي!
آريا بقيه ي صحبت پدرو مادرش را نشنيده بود اما حالا كه مي فهميد همين كتابخانه ترجمه موردنظر پدرش را دارد، تثميم گرفت آنرا براي پدرش بخرد. كتابفروش پير بود و گوشهايش خوب نمي شنيد. ولي طوري رفتار مي كرد كه انگار مي شنود اما متوجه ي موضوع نمي شود! حاضر نبود بگويد نمي شنود! آريا مجبور شد داد بزند! بالاخره كتابفروش متوجه ي منظور آريا شد وبا صداي بلند گفت:
- خب اينو از اول مي گفتي!
- منكه گفتم، اول هم همينو گفتم!
پيرمرد كه باز هم متوجه ي جواب آريا نشده بود حرف خودش را ادامه داد:
- معلوم نيست اين كتاب چي داره كه همه دنبالشن! برو پسرم، توي اون قفسه ي روبروئيه. قربون دستت خودت ورش دار بيار اينجا.
آريا كتاب را برداشت اما طاقت نياورد كه جواب كتابفروش را ندهد:
- مي دونين پدر جان من اين كتابو نخوندم. اما مي دونم كه يه رمانه! رمان هم از زندگي و عشق و حيات آدمها حرف مي زنه. مفاهيمي كه ارزشهاي اصلي زندگين!
- كدوم عشق؟ سالهاست ديگه عشق ارزش نيست پسرم، آقاي حقيقي شما كتاب( پله پله تا ملاقات خدا) را دارين؟
صدا مليح بود، مليح وگوشنواز! هم خود صدا زيبا بود، هم واژها زيبا ادا مي شدند، فروشنده ي پير يعني آقاي حقيقي همينطور نگاه مي كرد. صدا را درست نشنيده بود. آريا اما طنين صداي ذهن خودش راشنيد:
- چه صداي زيبايي! جاندار ومليح! پخته ومهربان!
صدا براستي مثل نوازش بود، گوش را نوازش مي كرد! چه لطافتي! از لحظه ي شنيدن صدا براي آريا زمان ايستاد! محو زيبايي صدا شده بود كه شنيد:
- اشتباه مي كنم؟
ديگر بايد جواب مي داد. غرق شدن در احساس لذت از اين صدا بس بود. برگشت وبه زن گفت:
- نه نه، من نگفتم اشتباه مي كنين. ميدونين، من فكر مي كنم... يعني مي دونين....
دستپاچه شده بود! نمي فهميد چه مي گويد! با لكنت جمله اش را تمام كرد:
- مي دونين پدرم مي گه هدف آفرينش عشق و مهر ورزيدن بوده، محبت كردن.....
زن حرف آريا را قطع كرد:
- اما منظور من آدماي اين دوره س! حرف من از اين روزگار بود، دنيايي كه مي بينيم....
آريا جواب داده بود اما نمي شنيد كه او چه مي گويد! خودش بيش از صدايش آريا را مبهوت كرده بود! قدش بلند نبود اما همين هم براي او عيب محسوب نمي شد. اندامش متناسب بود اما درنظر اول اين چهره اش بود كه بيننده را جذب مي كرد. چشمان درشت قهوه اي با مژه هاي بلند و ايروهاي كماني در صورت گردش جلوه اي خاص داشت. آريا احساس مي كرد اين چهره را مي شناسد! براي او خياي آشنا بود! لبهايش با دماغ ظريفش متناسب بود. سفيدي صورتش توي ذوق نمي زد.
- خدايا چقدر آشناست!
صورت متعجب آريا زن را به خنده انداخت:
- چيه پسرم؟ خيلي تعجب كردي؟ مگه چي ديدي؟
زن با گفتن اين جمله نگاهي به سرتا پاي خودش انداخت. يك مانتوي شكلاتي پوشيده بود با روسري كرم. شايد بيش از پنجاه سال سن داشت اما جوان مانده بود! با صورتي بدون چروك. آريا به روشني سايه يك غم را در اين چهره ي زيبا مي ديد. آريا در تمام زندگيش با چنين صحنه اي برخورد نكرده بود. اين زن آنقدر براي او آشنا بود كه گوئي يك عمر با او زندگي كرده بود وهمين فكر براي او راهگشا شد. بله، درست مي ديد! خودش بود! خود خودش! وهمين كشف تعجب اورا صد چندان كرد! ديگر واقعاً زبانش گرفته بود! بجاي جواب با حالتي ذوق زده فقط تكرار مي كرد:
- شما....شما....شما خانم شيفته اين؟! درسته خانم شيفته! واي خداي من!
- چه خبره؟ چرا اينقدر دستپاچه شدي؟ آره خودمم، شيفته. خب كه چي؟
- كه چي؟! شما مي دونين... آخ خدا، اگه پدرم اينجا بود....
- پدرت؟
- بله خانم شيفته اون عاشق صداي شماست! خيلي دلش مي خواد يكي از شعرهاشو با صداي شما بشنوه! از اولين صفحه هايي كه خوندين داره تا همه ي نوارهاتون!
آريا آنقدر تند و هيجان زده صحبت مي كرد كه به خانم شيفته فرصتي براي اظهارنظر نمي داد. فروشنده هم بخاطر سنگيني گوشش حرفهاي آنها را نمي شنيد، با يك لبخند به آن دو نگاه مي كرد.
- بله خانم شيفته، پدرم مي گه هيچ خواننده اي مثه شما نمي تونه احساس شعر رو به شنونده منتقل كنه. ميگه شما طوري مي خونين كه انگار خودتون شاعر اون شعرا بودين!
- پدرتون لطف داره آقاي....
- سپهر خانم شيفته! آريا سپهر! پدرم شاعره، يعني هم شاعره هم درس ميده، توي دانشگاه، مادرم....
وديگر خودش هم نفهميد كه دارد چه مي گويد! تند وتند حرف مي زد. اصلاً متوجه گذشته زمان نبود، انگار تمام زندگيش را تعريف كرده بود! يك وقت متوجه شد كه دارد مي گويد:
- گفتم كه نقاشي مي كنم، يك پرتره از شما كشيدم م كه به پدرم هديه كردم. نميدونين چقدر خوشحال شد! كاش شما اون تابلورو مي ديدين، خود شماست اما سي سال جوونتر!
خانم شيفته لبخندي زد وگفت:
- جلوي گذر عمرو نميش ه گرفت پسرم. همينه ديگه، آدم يه روز جوونه، يه روز ديگه پير مي شه.
آريا حرف خانم شيفته را قطع كرد:
- نه شما پير نمي شين... يعني پير نشدين... مي دونين صادقانه مي گم، غير از اون غمي كه توي چشماتونه....
اين بار خانم شيفته حرف آريا را بريد و گفت:
- عجب! عجب! پس تو اونو ديدي؟
بعد از گفتن اين چند كلمه لحنش عوض شد! با صدائي گرفته و لحني غمگين گفت:
- غم تنهايي وبي همزبوني آدمو پير مي كنه! كي ديگه به فكر منه؟! تو هم بخاطر حرفاي پدرت....
آريا طاقت نياورد ساكت بماند، گفت:
- نه، من خودمم عاشق صداتونم! شما ماه مي خونين!
آريا با تمام وجودش گفت شما ماه مي خونين و همين لحن، حال خانم شيفته را عوض كرد، با مهرباني و صميميت تمام گفت:
- متشكرم. تو به آدم شور و هيجان مي دي! بذار بگم... تو جاي پر مني! منو ياد جووني خودم مي اندازي! اين شور وهيجان، اين صداقت... واي كه چقدر جووني خوبه!
معلوم نبود كجا را نگاه مي كند. آريا احساس مي كرد كه خانم شيفته با افسوس و نوميدي صحبت مي كند. دلش نامد حرف اورا قطع كند. منتظر ماند. خانم شيفته ناگهان حالتي شاد به خود گرفت وگفت:
- منو ببخش پسرم. بعضي وقتا اين حال بهم دست مي ده.
- اشكالي نداره، طوري نيست!
خانم شيفته به خنده افتاد. آريا نفهميد او براي چه مب خندد! با خودش گفت شايد حرف خنده داري زده م! اما خانم شيفته مهلت فكر كردن به او نداد، همانطور خندان گفت:
- واي از دست شما جوونا!
چقدر مهربان بود اين زن! و چه آرامشي داشت! آريا مي انديشيد كه دراين چند لحظه با وجود حرفها و حالات متفاوتش چقدر آرام بوده است!
- درست مثل پدرم!
آريا حس مي كرد آرامش خانم شيفته مثل پدر خودش هميشگي است. يعني در وجودشان جا افتاده. خانم شيفته با صدائي مهربان اورا به خود آورد:
- كجا ها مي ري پسرم؟ انگار تو هم مثه من مي ري يه جاهاي ديگه...
- داشتم به شنا فكر مي كردم. شما نمي دونين تو اين سالها چقدر حرف وحديث را جع به شما شنيدم! خانم شيفته از ايران رفته، خانم شيفته ازدواج كرده، خانم شيفته...
- خب ديگه، مردم براي هم حرف درست مي كنن، عيب نداره....
- اما نه براي هر كسي! شما... شما يكي از بهترين خواننده هاشون بودين، يعني هستين!
آريا حس كرد كه حرف اشتبلهي زده، سعي كرد درستش كند اما خانم شيفته نگذاشت:
- درست مي گي، بوده م! آدما همينطورن! از دل بود هر آنكه از ديده برفت!
آريا با عجله گفت:
- نه خانم شيفته، اصلاً هم اينطوري نيست، براي ما...
- براي شما شايد! آخه اينطوري كه توي اين دوسه دقيقه فهميدم، تو با بقيه فرق مي كني! مي دوني داشتم به چي فكر مي كردم؟
- نه؟
- به جووني خودم! تو درست عين خود مني! مثل..... مثل پسرم!
- شما لطف دارين.
- نه جدي مي گم.
و آريا از فرصت استفاده كرد. حتي فكر كرد دارد سوء استفاده مي كند! اما حرفش را زد:
- پس مي شه من بازم شما رو ببينم؟ يعني... يعني منظورم اينه. كه دلم مي خواد اون نقاشي اي كه از صورت شما كسيدم رو ببينين، يعني بهتون هديه نكم.
خانم شيفته با خنده اي مليح حرفش را قطع كرد:
- تو كه گفتي اونو به پدرت هديه كردي؟
آريا نمي دانست چه بگويد. خانم شيفته راست مي گفت اما آريا نمي توانست اين فرصت را از دست بدهد، فوراً جواب داد:
- ازش اجازه مي گيرم. تازه اون پرتره يكي از تابلوهاست، من چند تا تابلو از شما كشيدم، اجازه مي دين؟
آريا اين جمله را با تمام وجودش گفت و شنيد:
- تو يه جئري پرسيدي، كه نمي شه بهت جواب رد داد! باشه. من امروز عصر وقت آزاد دارم. ساعت پنج بيا. اينم آدرسم.
از كيفش يك دفتر يادداشت بيرون آورد و به سرعت آدرس را نوشت و داد دست آريا.
آريا واقعاً نمي دانست با چه زباني تشكر كند:
- متشكرم... متشكرم....
دنبال يك جمله براي تشكر مي گشت كه خانم شيفته گفت:
- تشكر نداره عزيزم. فقط يادت باشه اين آدرس فقط براي خودته، به هيچكس نده! به پدر و مادر سلام برسون. خداحافظ؟
خداحافظ را مثل بقيه مردم نگفت، به صورت سئوالي گفت. مثل آنكه اجازه بگيرد يا بپرسد كه موافقي خداحافظي كنيم وآريا جوابش را داد. خداحافظ را محكم اما آهسته گفت:
- خداحافظ.
خانم ششيفته رفته بود و آريا همانطور سر جايش خشك شده بود. شايد اگر فروشنده حرف نزده بود، همينطور مي ماند. آقاي حقيقي گفت:
- آقا.. آقا... خانم شيفته رفت، شمام چقدر حرف زدين!
صدايش بلند بود اما چون فكر مي كرد آريا نشنيده، بلندتر ادامه داد:
- آقا... آهاي جوون، با توام.
آريا به طرف او برگشت:
- عذر مي خوام، منو ببخشين. قيمت اين كتاب چقدره؟
پرسيد و از خودش خنده اش گرفت. قيمت پشت جلد نوشته شده بود! پول كتاب را داد و خداحافظي كرد. اول آهسته راه مي رفت. هنوز از شوك ديدار با خانم شيفته بيرون نيامده بود. زير لب زمزمه مي كرد و با خودش حرف مي زد:
- واقعاً كه چه شخصيت جالبي! پدر حق داشت از فهم شعر اون حرف مي زد! بايد شعراي پدر رو براش ببرم، حتماً پدر خوشحال مي شه! چقدر همه چيزو خوب مي فهميد! چه مهربون بود! واي كي باورش مي شه من خانم شيفته رو ديدم؟!
وقتي به اينجا رسد صداش بلند تر شد. انگار مي خواست به خودش اطمينان بدهد كه درست مي گويد، اين اتفاق واقعاً افتاده، او با خانم شيفته آشنا شده!
- واي اگه بابا و مامان بشنوند!
وبا اين فكر ناگهان راه رفتنش عوض شد. تندتر شد. حتي حالت دويدن پيدا كرد، اما زود جلوي خودش را گرفت:
- زشته پسر! آهسته تر برو! مردم فكر مي كنند ديوونه شدي! با دوتا سبد خريد داري مي دوي مرد؟
خودش خنده اش گرفت اما باز هم تند راه مي رفت. آريا خوشحال بود، خيلي خوشحال بود. وباهمين حال در خانه را باز كرد و وارد شد. صداي پدرش را شنيد:
- مي خواستي حالا هم نياي! رفتي سفر قندهار؟ بابا بجنب مادرت منتظره!
آريا فرياد زد:
- اومدم، اومدم.
و با لحني شاد و شعر گونه ادامه داد:
- پدر خانم شيفته، پدر خانم شيفته!
منتظر عكس العمل پدرو مادرش بود.استاد سپهر ابروها را درهم كشيد وگفت:
- يعني چي؟
- يعني خانم شيفته، يعني خانم شيفته پدر!
مهرانگيز با اخم به او كه دم در هال ايستاده بود نگاه كرد وگفت:
- بيا تو ببينم، چيه هي ذكر گرفتي: پدر خانم شيفته، پدر خانم شيفته؟!
آريا مخصوصاً با خنده جواب داد:
- يعني پدر خانم شيفته، پدر خانم شيفته!
هر دو خنده شان گرفت، هم پدر و هم مادرش! اين بار پدرش گفت:
- يعني چه پدر خانم شيفته؟
آريا سبدها را زمين گذاشت و دستش را مثل ميكروفن جلوي دهانش گرفت:
- به اطلاع آقايان و خانمهاي محترم مي رساند كه اينجانب آقاي آريا سپهر دعوت شده ام كه امروز ساعت پنج بعدازظهر براي صرف عصرانه به منزل خانم شيفته خواننده معروف و محبوب دل استاد كيوان سپهر تشريف ببرم . همين!
هر دو نگاهش مي كردند. مات مونده بودند! مهرانگيز خانم سكوت را شكست:
- ديوونه شدي؟ تو كه اهل اين حرفا نبودي! اهل عاشق خواننده شدن و نميدونم عكس هنرمند جمع كردن و اينجور كارا! اينا كار دختر پسراي چهرده پونزده ساله س. تو كه ماشاء الله....
آريا حرف مادرش را قطع كرد وگفت:
- اين از اون حرفا نيست. مادر! من ديدمش! خودش دعوتم كرد! رفته بودم توي كتابفروشي كه اين كتابو براي پدر بخرم ( كتاب را از روي يكي از سبدها برداشت و نشان داد) اونجا باهاش آشنا شدم!
- خانم شيفته كه اينجا نيست، يعني معلوم نيست كجاست! از انقلاب به بعد معلوم نشد كجاست!
آريا درجواب پدرش گفت:
- اينجاست! بخدا راست مي گم، خونه ش يه خيابون پائين تره. اصلاً برين از خودش بپرسين! ببينين اين آدرسش با خط خودش!
كاغذ را به طرف پدرش گرفت اما او گفت:
- اشتباه كردي عزيزم، شبيه اون بوده، اونكه حالا ديگه...
مهرانگيز خانم حرف شوهرش را قطع كرد:
- شصت سالي داره كيوان، نه؟
استاد سپهر فكري كرد و درجواب همسرش گفت:
- نه، اونقدارام نيست! اما فكر كنم، پنجاه را شيرين داشته باشه. شنيدم ازدواج كرده، همان اوائل، و ختنه دار شده. خانه دار ، والسلام.
- اولاً كه اينجوريام نيست. اين خانم شيفته اي كه من ديدم، سي... نه چهل...نه، پنجاه سالي داشت.
- عرض نكردم!
- صبر كنين پدر، بابا خودشه، خود خودش. نمي دونين چقدر حرف زديم، از شما، مامان، شعراتون، همه چيز، باور كنيد.
ديگر آقاي سپهر هم تحت تاثير قرار گرفته بود. نمي توانست بي تفاوت باشد. بلند شد آمد روبروي آريا ايستاد، دستش را گذاشت روي دسته صندلي، سرش را جلو آورد وپرسيد:
- جان پدر؟
- به جان شما!
استاد سپهر با شادي فرياد زد:
- هوراه....
اما مهرانگيز خانم با لحني سرزنش بار حرف شوهرش را قطع كرد:
- دست بردار مرد! اون بچه بود، به تو چي بگم؟
- خانوم، جون منو قسم مي خوره! مي گه خودشه!
اين بار مهرانگيز خانم از آريا پرسيد:
- پدرت راست ميگه؟ تواونو...؟جدي؟ خودش بود؟
- آره مامان. به پير، به پيغمبر! اصلاً عصر بياين با هم بريم. شما هم بياين.
- اونكه حتماً ميايم!
وآريا كه ناگهان پشيمان شده بود، گفت:
- چي مي گين پدر؟ كجا مياين؟ فقط منو دعئت كرده! البته با شعراي شما و تابلوهاي خودم! همان پرتره هائي كه از او كشيده م.
مهرانگيز خانم كه حالا خودش هم به موضوع علاقه مند شده بود به آريا گفت:
- اما يكي از اونارو كه به پدرت هديه كردي؟
- عيب نداره عزيزم. خانوم گلم، ببره. اگه خود خانم شيفته باشه كه چيزي نيست براش،درمقابل صداش....
- پدر، اون قراره فقط ببينه! همين! تابلوها مال شماست. البته اگه اجازه بدين اون يكي رو هديه كنم.
- اصلاً مل اونه. هديه مي كنم بهش. تو نميدوني چقدر دلم مي خواست با اون ملاقات كنم.
وناگهان متوجه ي اخم رقيق مهرانگيز خانم شد وادامه داد:
- البته هم من وهم مامانت هر دو مي خواستيم، آخ اگه يكي از شعراي منو زمان شد:
- امروز نهار غذاي مخصوص سرآشپز داريم. زرشك پلو با مرغ و سير ترشي!
وناگهان متوجه نكته اي شد وبا دلخوري ادامه داد:
- اما سير كه نمي شه خورد، با اون بوي دهن! نه يه چيز ديگه، صبر كنين ببينم. صبر كردند وديدند! زرشك پلو با مرغ تبديل به ته چين مرغ شد وترشي انبه جاي سير ترشي را گرفت.
- كيوان! كيوان جان!
- بله خانوم.
- يادت باشه از اون شعر درد آدمات هم يه پرينت بگيري.
- مي گيرم، از همه ش مي گيرم.
- اون شعري كه براي من گفتي، موقع نامزدي....
- يادمه خانم، يادمه.
آريا مي ترسيد كه پدر بخواهد همه ي شعرهايش را بفرستد، اما ترسش بيجا بود....
رمان غزل و آريا قسمت 8
فصل هشتمشيدا واقعا دلواپس غزل شده بود .سه روز بود كه غزل دانشكده نيامده بود هرچه هم به او تلفم زده بود يك جوري دست به سرش كرده بودند.هر بار يك جوابي داده بودند.هم پدر ومادرش و هم خدمتكارشان:
-خانم قاسمي مي بخشينا غزل حالش خوب نيس خوابيده.
-شيدا جون فدات شم دخترم غزل خونه نيس.رفته بيرون.
-ببخشيد خانوم.من نمي دونم.به من گفتن هي كي تلفن زد بگو نيستند.
-رفته خونه خاله ش.
-با عمه خانوم رفته گردش.
-رفته نيست.خوابيده.اخه اينم شد حرف؟اينم شد جواب؟من دوست غزلم دلواپس حالشم چي شده؟سه روزه سر كلاس نيومده!اخه چه اتفاقي افتاده؟
پدرش سكوت كرده بود و بعد جواب داده بود:
-امروز عصر بياين اينجا شايد شما از خر شيطون پياده ش كردين.
وشيدا رفته بود.خدمتكار او را به اطاق پذيرايي راهنمائي كرده بود.
گفته بود كه اقا و خانم خانه نيستند!
-فقط غزل توي خونه س!اونم در اتاق رو روي خودش بسته و به هيچكس جواب نمي ده!
شيدا منتظر نشسته بود.صداي جر وبحث خدمتكارشان را با غزل مي شنيد.خدمتكارشان صورت مهرباني داشت.مهربان اما پر چين و چروكگ.سن و سالي از او گذشته بود با اين وجود غزل اصلا ملاحضه ي سن و سالش را نمي كرد.با او بيپروا صحبت مي كرد .شيدا متوجه شده بود كه اسمش فاطمه خانم است.فاطمه خانم سعي مي كرد اهسته حرف بزند اما شيدا صدايش را مي شنيد:
-غزل جون دختر گلم زشته!بده!همكلاسيتهخ يه دقه بيا بيرون مادر.
اما غزل با حالتي عصبي داد زد:
-من همكلاسي ندارم.اثلا هيچكس را ندارم.نه پدر نه مادر نه همكلاسي!با هيچكسم كاري ندارم.اصلا برين!همه تون همه تون برين برين.
شيدا حتي يك"گم شين"هم شنيد!اولشم شنيد!مي خواست بلند شود و چارتا كلفت و گنده بار غزل كند و برود مي خواست بلند بلند بگويد:
-دختره ي پر رو!انگار نوبرشو اورده!همكلاسي نداري كه نداري!گور پدر خودتو و همكلاسي تو وهركي با تو كار داره!
اما با ورود فاطمه خانم نا اميد شد.هم از ان حرفها هم از رفتن.سر جايش نشست.
-بشين دخترم ناراحت نشو.ميدونم شنيدي.بشين عزيزم.
چه صداي ارامشبخشي داشت اين زن!اين زن ميان سالي كه هنوز از زيبايي جواني نشانه هايي داشت.چه صداي مهرباني داشت و چه نگاه دوستانه اي!نگاهش به دل مي نشست!ادم با او احساس صميميت مي كرد.با انكه بار اولي بود كه شيدا اور را مي ديد از او خوشش امده بود!انگار او تنها كسي بود كه در اين خانه مي شد دوستش داشت.شيدا از همه چيز اين خانه لجش گرفته بود از بنز اسپورتي كه در زير سايه بان پارك شده بود از سنگهاي مرمر يزدي پله ها از در وديوار از دكوراسيون تماما ايتاليايي خانه از مبلهاي مدل لوئي شانزدهم در اتاق پذيايي از پيانوي بزرگي كه در يك گوشه سالن پذيرايي نشسته بود-مثل ادم چاقي كه توي مبل گنده اي نشسته باشد-به هر جا نگاه مي كرد به نظرش مصنوعي مي مد.حتي فرياد هاي غزل هم انگار مصنوعي بودند!تنها وجود فاطمه خانم بود كه طبيعي بود!
-بشين دخترم ميدونم چه حالي داري!اما چند دقيقه بشين بعد برو.
-چشم خانوم بفرمايين.
-ممنون دختر گلم نمي دوني اينجا چه خبره!تو فقط ظاهرو مي بيني.بجون خودت اين بچه حق داره كه اينجوري شده.اين دختر چه زندگي اي داره.اينا رو به تو ميگم كه دوستشي.شيدا جون تو كمكش كن.
شيدا مانده بود كه چه جوابي بدهد اصلا گيج شده بود!ساكت ماند.منتظر بود ببيند فاطمه خانم از او چه مي خواهد.
-ببين دختر جون اين غزلومن بزرگ كردم.دريست مثه دختر خودم!من دتر خودمو بزرگ كردم با نون زحمتكشي به سامون رسوندم ميدوني حالا چيكاره س؟
-نه.
-توي دانشگاه درس ميده توي امريكا!اگه بدوني چقدر التماس مي كنه برم پيشش اما من موندم.فقط به خاطر غزل!اره دختر جون هيچوقت نيگا به ظاهر ادما نكن طفلكي غزل چند روزه حالش خيلي بده!من مي خوام يه كاري بكنم.اما نمي دونم درسته يا نه!مي ترسم يه كاري دست خودش بده.اين دو سه روز كه شما تلفن مي زدين خيلي فكر كردم.شايد شما بتونين كمكش كنين.مي تونين؟
-والا نميدونم چيكار بايد بكنم!چه كمكي؟
-ببين تازگي چه درديشه؟
-اخه من از كجا...
-حوصله كن من بهت مي گم.
فاطمه خانم انگار كه از قبل حرفهايش را اما ده كرده باشد!با مهرباني به شيدا نزديكتر شد و با صدايي اهشته ادامه داد:
-غزل يه دفتر داره بقول خودش دفتر خاطرات!همه ي حرفاشو اون تو مي نويسه.اون دفتر پيش منه!اخه طفلكي اينجا به هيچكس اطمينان نداره !دفترو گذشته پيش من.شيدا منظور او را فهميد:
-منظورتون اينه كه...
-اره دختر گلم درست فهميدي.من اون دفتر رو بهت مي دم بهت تا بخونب.خدا شاهده كه فقط به خاطر خودش اينكارو مي كنم!طاقت ندارم اين حالشو ببينم راستش مي ترسم مي ترسم يه كاري دست خ.دش بده!
-اخه مگه اتفاقي افتاده؟
-خب ما هم مي خوايم همينو بفهميم!تا اين سن و سال هر جوري بوده كمكش كدم بيشترها هر طوري مي شد خودش به من مي گفت خب منم يه جوري كارها رو راست و ريس مي كردم نازشو مي كشيدم باهاش يكي به دو مي كردم خلاصه هرجوري بود نمي داشتم به اين حال و روز برسه.اما تازگيها نمي فهمم نمي فهمم چش شده!خودشم كه هيچي نمي گه!براي همين نمي دونم چيكار كنم!درد تازه شو نمي دونم!
-باشه اگه شما فكر مي كنين فايده داره من حرفي ندارم
-فقط يه شرط داره دخترم قول بده وقتي دفتر ور خودني حرفاش پيش خودت بمونه به هيچكس نگي.بعدشم دفتر رو به من برگردونيو كمكش كن قول مي دي!
صداي فاطمه خانم پر از خواهش بود.شيدا در برابر ش زني را مي ديد كه مي خواهد به هر قيمتي كه شده به غزل كمك كند.وقتي كه يك خدمتكار براي كمك به غزل اينجور به اب و اتش مي زد درست نبود دوستش بي تفاوت بماند!
شيدا سعي كد با اطمينان به او جواب بدهد:
-قول مي دم.
خودش هم مانده بود كه ايا كاري از دست او بر مي ايد يا نه!
فاطمه خانم تا دم در دنبالش امد:
-ببين دخترم من غزلو دوس دارم.بخاطر اونه كه توي اين خونه موندم.اونم اينجا فقط منو داره.وقتي دفترو بخوني مي فهمي.حالا بخاطر منم شده سعي خودنو بكن.
-چشم مادر سعي مي كنم
شيدا خودش هم نفهميد چرا گفت مادر!نگفت خانم!اما ديگر دير گفته بود.در حالي كه برگشته بود وبه او نگاه مي كرد كه دم در خانه ايستاده و با نگاه اورا دنبال مي كند گفت:
-خب اونم مادر ديگه!
دفتر توي كيفش بود.ي خواست هر چه زودتر انرا بخواند.
وقتي به خانه رسيد در اتاقش را بست و دفتر را باز كرد .خط ظريف و زيباي غزل جلوي چشمش به رقص در امد....
***
تمام لحظه هاي من از انتظار تو پرست
و شوق ديدن او
ان كسي كه مي ايد
كسي كه زندگيم را
بهار خواهد كرد
كسي كه با سحر از راه مي رسد
اما سياهي شب من را
سفيد خواهد كرد
كسي كه دست دلم را بدست بگيرد
و مي برد به بهاران
به عشق بيداري
به روشني به سحر
روي بام روشن صبح
كسي كه منتظرم
تا....
سلام به سفيدي دل تو.سلام به تو كه فقط يك رو داري.سلام دفتر تنهاييم.سلام به تنها دوستم
ميداني كه جز تو كسي را ندارم.اگر خسته ات مي كنم مرا ببخش.راستي براي انكه بي انصافي نكرده باشم بايد بگويم جز تو و فاطمه خانم كسي را
ندارم اما فاطمه خانم معني كينه را نمي فهمد دشمني
را نمي فهمد اين زن يكپارچه مهرباني و عشق است!
گئي حتي دشمنانش را هم دوست مي دارد!حرفهائي
هست كه به او هم نمي وانم بزنم.از نظر او هيچكس
گناهكار نيست.حتي پدرومادر من!از نظر او ادمها
فقط اشتباه مي كنند!خدايا تو چه ادمهائي را افريده اي؟!
يكي مي شود مثل فاطمه خانم من ويكي مي شود مي مي؟ كسي كه حتي حاضر نيست به او مامان بگويم! براي من از اول او مي مي بوده و پدر نادر! واي كه چقدر آرزو داشتم يكبار، ختي يكبار، مامان
خطابش كنم ! چقدر حسرت خورده ام وقتي كه مادرها وپدرخا با فرزندانشان حرف مي زده اند! مرا ببخش از
اينكه قاتي پاتي مي نويسم. آخر دلم پراست! آنقدر پراست كه باور نمي كني! از امروز تصميم گرفتم با تو درد دل كنم. يعني نه اينكه خاطرات بنويسم، نه، مي خواهم تو، هم دفتر شعرم باشي، هم سنگ صبورم. انگار شعرهايم به تنهايي راضي ام نمي كنند! براي من كم است، مي خواهم حرف بزنم. اما با كي؟ فقط فاطمه خانم را دارم! كه او هم هنوز زبان باز نكرده، شروع مي كند به پند و اندرز دادن:
- نه دختر گلم، اينطوريام نيست. تو اشتباه مي كني. به هر حال پدر مادرت هستن.
- نه غزل جون، نه مادر، اونا دوستت دارن. منتها شايد خجالت مي كشن بهت بگن. احترام اونا برتو واجبه!
- نه عزيز دل مادر، وقت نمي كنن، فرصت ندارند. وگرنه من حتم دارم از خدا مي خوان با تو باشن! تو هم بيخودي غصه نخور، يك كمي زيادي حساسي!
باور كن گاهي وقتها از او هم لجم مي گيرد! او كه در حقيقت مادر واقعي منست! او كه مرا بزرگ كرده، او كه با مهربانيهايش تسكينم داده! باور مي كني كه گاهي فكر مي كنم اگر او نبود، من يك بمب دشمني و كينه مي شدم؟!
بعضي وقتها آرزو مي كنم چشمامو ببندم و وقتي باز مي كنم، مادر و پدرم عوض شده باشند. با اينكه خيلي دوستشان دارم اما از دستشان عاصيم! جوري رفتار مي كنند كه انگار اصلاً من نيستم! فقط خودشان مهمند و كارهايشان! مي مي با اينكه سن وسالي ازش گذشته انگار با من رقابت مي كند. هر روز موهايش را به رنگي در مي آورد. گاهي يادم مي رود رنگ اصلي موهايش چيست؟ صورتش هميشه زير يك عالمه كرم وپودر وسايه و رژ لب گم شده، دلم هواي صورت واقعي اش را مي كند. اما اگر لب تر كنم اعصابش مثل هميشه بهم مي ريزد و ساعتها در اتاق تاريكش، استراحت مي كند تا سردرد خيالي اش خوب شود. تازگي ها به من هم اصرار مي كند آرايش كنم. چند روز پيش مهمان داشت. لباس سفيد وبلندي كه از ايتاليا آورده بودم پوشيدم. اما تا چشمش به من افتاد، لب برچيد. ابروهاي نازك و خالكوبي شده اش را بالا انداخت و گفت:
- تو مي خواهي آبروي منو ببري؟
پرسيدم: من؟ آخه چطوري؟
با آن لباس تنگ و كوتاه قرمزش، سري تكان داد و گفت:
- ميگه چطوري؟! ناسلامتي تو بزرگ شدي، دانشجوي هنر هستي، چرا انقدر بي سليقه لباس مي پوشي؟ زير اين سرافون سفيد كه ديگه بلوز نمي پوشن! اونهم با اون پوست مهتابي كه تو داري... موها تو هم مثل راهبه ها پشت سرت بستي، دل آدم مي گيره. موهاي تو خودش فر داره يك كم كتيرا بهش بزن حال بياد، بريز رو شونه هات! يك ريمل و خط چشم هم به اون چشمات بكش، با يه رژ لب زرشكي و رژگونه ي قهوه اي. اگه بد شدي با من!
دلگير به اتاقم برگشتم و تا وقتي مهمانهايش نرفتند بيرون نيامدم. طبق معمول، فاطمه خانم آمد سراغم، مي خواست ازم دلجويي كند، بغلم كرد وگفت:
- ناراحت نشو عزيزم، تو همينطوري هم مثل گل مي موني، خوشگل ونازي!
اما ميدوني فردا صبحش چه شد؟ تا چشم مي مي به من افتاد، اخم كرد و گفت: خاك بر سرت غزل، آقا و خانم قاجار، از اون پولداراي حسابي بودن، تنها پسرشون كامبيز هم الان داره امريكا واسه خودش خدايي مي كنه، مي خواستن تورو ببينن تا بلكه براي پسرشون زن بگيرن. اما تو مثل عروس غربتي ها هي ناز كن و برو تو اتاقت غمبرك بزن! مي ترشي، بيخ ريشم مي موني ها!
دلم مي خواست كنارش مي نشستم و مي گفتم: اگر با نشان دادن تن و بدن و صورت نقاشي شده ام مي خواهي برايم شوهر پيدا كني، همان بهتر كه بيخ ريشت بمونم!
اما نشد، نتوانستم بغض راه گلويم را گرفت و بي حرف و ساكت به اتاقم پناه آوردم.
خوب ديگه، انگار صدام مي كنند بايد برم! منو ببخش كه خسته ت كرده م، فعلاً خداحافظ
عطر نگاه مهر
چه خوبست!
مهربان برخيز
گيسوي مهر برافشان
با باد زمزمه كن
شايد
بوي نگاه مهربان تو را باد
اينجا بياورد
من انتظار مي كشم
اي خوب انتظار
سلا دوست سفيدم!
مرا ببخش كه دفعه قبل با عجله تنهات گذاشتم. هنوز شروع نكرده مجبور شدم برم. آخه دوباره مي مي مهمان داشت. نوبت او بود. دوره ي پوكرش را مي گويم. هر چند بقيه شبها هم با اين شب فرقي ندارد اما اين شب يك بدي دارد كه تا موقع شام مجبورم تحملشان كنم! بعد از شام پوكرشان شروع مي شود. مي مي لباسي پوشيده بود كه آدم خجالت مي كشيد نگاهش كند! هم پيش سينه وهم پشت پيراهن باز بود! بخدا آب مي شوم وقتي اينجور لباس پوشيدنش را مي بينم! نادر كه اصلاً عار ندارد، پدرم را مي گويم. او كه بنظرش هر عيبي را با پول مي شود پوشاند! نادر دوره ي مخصوص خودش را دارد، پنجشنبه ها! در دوره ي پوكر مادر بخاطر حفظ ظاهر شركت مي كند. يكي دو ساعت از شام نگذشته هم خميازه هايش شروع مي شود. يك شب پيش خودم فكر كردم او از كجا اينهمه پس انداز كرده؟ مي مي طبق معمول بعد از يكي دوبار دهن دره كردن پدر مي گويد:
- نادرجان مثل اينكه تو خسته اي. مي خواي برو استراحت كن.
وپدر راحت مي شود. مي رود كه تخت بگيرد بخوابد! آخر بنظر او دوستان دوره ي پوكر مامان هم دندان او نيستند، يعني درحد او نيستند:
- حتي يكي شون استعداد اقتصادي نداره! شم اقتصادي ندارند! يكي نيست بگه بابا اينا كين دور خودت جمع كردي؟ اون يكي دكتر نمي دونم چي چي! اين يكي نقاش سبك چي چيسم! هوم آقاي مهندس بفرمائين، استاد بنشينيد، دكتر، مهندس، دكتر، مهندس....
اينجور مواقع نادر اداي مامان را در مي آورد كه به دوستانش تعارف مي كند. هر چند دوستان خود پدر هم تحفه اي نيستن! اونا هم چند تا بساز بفروش و بنگاهي و تازه بدوران رسيده اند! دراصل همه شان يكيند! بي هويت! چه دوستان مامان كه تحصيل كرده ن و مي خوان با پولدارا رفت و اومد كنن وچه دوستاي بابا كه تازه به پول رسيده ن و مي خوان پز مال و منالشون رو بدن! همه شون انگار اصل ندارن! ريشه ندارن! بي هويتي محض! واي منو ببخش. خسته ت كرده م. باور كن برام سخته بگم مامان يا مادر يا پدر! آخه به گفتن مي مي و نادر عادت كرده ام. آره ديشب وفتي مجبور شدم از تو جدا بشم، دو ساعت تمام شكنجه كشيدم!نمي دوني اين دكتر نظري با چه قيافه اي پز كلكسيون پيپش رو مي داد!
مي مي هم انگار توي دنيا فقط پيپ هاي دكتر نظري براش مهمه! عشوه مي اومد و گوش مي داد! باور كن خجالت مي كشم. اما چاره اي نيست بايد بگم. مي مي مثه يه دختر شونزده ساله عشوه مي ياد!
منو ببخش دوست سفيدم. اما رفتار اون باعث مي شه اين فكرها روبكنم. هر چند فاطمه خانم مي گه غيبت بده. تازه:
- ببين دختر گلم، هركسي رو توي يه قبر جداگونه مي ذارن!
بخدا از دست فاطمه خانم هم ذله شده م! گاهي فكر مي كنم ديوانه است! آدم مومن باشه، احتياج هم نداشته باشه، اونوقت وسط اينهمه آدم بي همه چي طاقت بياره؟! اونم كساني كه حيا رو خوردن وادبو قورت داده ن! من كه سر از كارش درنميارم!آخه آخر هرماه حقوقشو مي گيره راه مي افته بطرف خانه ي گلها. كلي ميوه وگل مي خره و مي ره ملاقات سالمندان! من مطمئنم كه حقوقشو به دفتر خانه ي گلها ميده! خودش مي گه:
- آره دختر گلم. اينها هر كدوم يه زماني براي خودشون روزگاري داشتن! نيگا به حالشون نكن! حالا كه مريض وبيچاره اون گوشه افتاده ن! مصيبت بود پيري ونيستي!
دوست سفيدم، گاهي وقتا به اونم شك مي كنم! به همه ي عالم شك مي كنم! اما بعد توي دلم ازش عذرخواهي مي كنم.آخر اين مادر من بخشيدن داره؟ كاش بودي و مي ديدي ديشب چه جوري پيزرلاي پالون مهندس ياور واستاد فرخي مي گذاشت! يه استاد ومهندسي مي گفت، صدتا از دهنش مي ريخت! اونوقت فاطمه خانم همه ي اينارو مي بينه وباز هم ازش دفاع مي كنه، مي خواد ببخشمش! اونوقت همين زن كه براي دوستانش اينجوري سرودست مي شكنه، اصلاً نميدونه من كجا درس ميخونم، يا اصلاً چه رشته اي!
خيالش سوئيچ بنز براي تولد هديه دادن، جاي همه چي رو مي گيره! بنزش توي سرش بخوره. براي مامان، منهم مثه فلان لباسشم كه از ايتاليا خريده! فقط بدرد اون ميخورم كه باهام پز بده:
- اين غزل دخترمه. يه هنرمند واقعي. هم به اومانيسم معتقده هم به نمينيسم!
درحالي كه ميدونم اصلاً معني اومانيسم يا فمينيسم را نميدونه! يه چيزي شنيده، حفظ كرده و حالا همونطور كه شنيده، بكار مي بره. باور مي كني كه گاهي وقتها فكر مي كنم اين زن به شوهرشم خيانت مي كنه؟! به اينجا كه مي رسم كله ام داغ مي شه اما بخودم مي گم غير ممكنه:
- نه غيرممكنه! آخه مگه مي شه؟ تازه پدرم چي؟ مگه مي شه اون چشمشو هم بذاره؟!
اما رفتار اون... واي بخدا ديوونه مي شم وقتي فكرشو مي كنم... نه من اشتباه مي كنم، مني كه خودمم نمي شناسم، چه برسه به ديگرون! نمي دونم چرا اينقدر كم حرف ونجوش هستم، با اينكه براي داشتن يك دوست صميمي و يك محبت واقعي پرپر مي زنم، قيافه و حركاتم ناخودآگاه طوري است كه بچه هاي دانشگاه زياد به طرفم نمي آيند.
امروز دوباره دلم خيلي گرفته، از دست خودم عصباني ام! حق داري ندوني، آخه تا بحال چيزي بهت نگفته بودم. تو كلاسمون، يه پسر هست به اسم آريا كه از همون اول ازش خوشم اومد. روزهاي اول، به رفتارش دقت كردم و خيلي لذت مي بردم. نجيب ومحجوب بود. سرش را پايين مي انداخت و مثل اكثر پسرها با چشماي هيز و حريص، دخترها رو نگاه نمي كرد. يك روز كه روي پله هاي دانشكده نشسته بود از پنجره كتابخانه به دقت نگاهش كردم. صورتش مثل نقاشي هاي بيزانس مي مونه، مثل مجسمه هايي كه ميكل آنژ مي تراشيده، يك هيكل پر وعضلاني! موهاي مشكي و چشم وابروي مردونه، چشماش يك كم خماره، همون حالتي كه من در مردها خيلي مي پسندم. صداش هم زيباست، گرم و پرطنين!
امروز بين اون و عادل درگيري لفظي پيش اومد. عادل هم تو كلاس ماست. پراز تكبر و غروره، با پولهاش حسابي جولان مي ده، خودم ديدم كه تو نخ همه ي دختراي دانشگاه هست، از اخلاقش كه مثل اطرفيان خودم، بوي گند عياشي وفساد رو مي ده حالم بهم مي خوره، اما امروز نمي دونم چي باعث شد طرفداري اونو بكنم:
نگاه پر خشم آريا، همون پسري كه بهت گفتم يا نگاه دستپاچه و نگران عادل!؟ درهر حال، همه بچه هاي كلاس دو دسته شدند و منهم خواه ناخواه در دسته ي عادل هستم. شايد هم همه ي اين چيزها يك برخورد بچه گانه باشد كه تا چند روز ديگر هيچكس به يادش نمانده باشد. نميدانم....
باور كنم كه مهر
از راه مي رسد؟
باور كنم بهار
پايان بهمن است؟
باور كنم كه عشق
يك چيز واقعي است؟
مهري وجود دارد و
قلبي است مي طپد؟
سلام عزيزم! سلام سنگ صبورم! سلام دوست خوب سفيدم
اول بگم كه دوست ندارم خداحافظي كنم. همينطور قطع مي كنم، جدا مي شم ازت. من در دو حال از تو جدا مي شم، يه بار وقتي سرم سوت مي كشه و مي خوام ديوونه بشم از ناراحتي، يه بارم وقتي كه مجبورم توي جمع باشم، از پيشت برم. بگذريم.
حالت چطوره؟ تو خوبي؟ منكه مثل هميشه. انگاري خدا براي من خوشي نخواسته! دلمو خوش كرده بودم به دانشگاه، كه اونم چنگي به دلم نزد! انگار همه جا مثل همه! اونجا هم تظاهر و دورنگي! درست مثل مامان وبابا! مي بيني بسكه پدر ومادر صداشون نكرده م، هر بار يه چيزي خطابشون مي كنم! اون چيزائي كه شنيدم ديگران به پدر و مادرشون مي گن: پدر، مادر، بابا، مامان! در هر صورت ببخش. بيرون يه جور ديگه،توي خونه يه جور ديگه! توي خونه هر نوع نوشيدني ميل مي كنن از دست ساز گرفته تا قوطي اي، اينا اسمائيه كه از خودشون شنيدم البته، اما بيرون ابدا! دو روئي و تظاهر مثه مرض همه گير شده انگار! بگذريم مي خواستم برات درد ودل كنم كه هنوز نكرده م. ميدوني دوست خوبم، همه فكر مي كنند من خوشبختم! اما از من بدبخت تر توي دنيا پيدا نمي شه! كاش دختر يه حمال بودم اما شب كه پدرم خسته از سركار مي اومد، بغلم مي كرد، مي بوسيدم و مي گفت:
- بيا بابا جون، بيا اين سيب رو بگير بخور.
آره به جاي پول وسفر خارج وماشين، از توي جيبش يه سيب در مي آورد و ميداد دستم. مي گفت بخور دخترم. اونوقت نگام مي كرد و از خوردنم لذت مي برد. دوستم مي داشت. بعد مي گفت زن، اون شامو بيار كه خيلي خسته م. اونوقت مادرم يه سفره مي انداخت كه توش نون بود و ماست با يه ظرف آبگوشت. اما مي گفت:
- غزل جون، مادر، اون سبزي خوردنو بذار توي سفره.
واي كه چقدر حسرت دارم! چقدر آرزو دارم! وقتي بچه بودم، نداشتن پدر ومادر را حسمي كردم اما نمي تونستم به زبون بيارم. آخه من كه پدر و مادر داشتم، اصلاً همه چيز داشتم! ماشين، راننده شخصي، همه چيز و همه چيز. اما يه چيز نداشتم:
محبت پدر و مادري!من اصلاً بچه ي فاطمه خانمم! اون بود كه منو بزرگ كرد. اونوقتا سرم نمي شد، فقط اينو مي فهميدم كه دلم مي خواد شبانه روز توي خونه ي سرايداري باشم، پهلوي فاطمه خانم و آبجي زهرا! آخ كه چقدر دلم هواي آبجي زهرا رو كرده. وقتي مي مي براي اولين بار شنيد كه گفتم آبجي زهرا، همچين زد در دهنم كه از درد مي خواستم بتركم! چه دست چوبي اي داشت مي مي!
خيلي دردم اومد. اما حالا كه فكر مي كنم از اين دردم نيومد، گريه م براي اين نبود، براي اون بود كه گفت:
- آبجي زهرا يعني چه؟ ديگه نبينم اين اسمو به زبون بياري! دختر كلفت شده آبجي دختر بنده! چشمم روشن!
-همش تقصير فاطمه خانومه. البته خانوم شمام مقصرين كه اين بچه رو همش مي فرستين پيش فاطمه خانوم!
- آخه چيكار كنم نادر جان؟ كار دارم، نمي رم.
واي چه روزاي خوبي بود. اگه آبجي زهرا نبود، كي توي درسام كمكم مي كرد؟ اما حيف كه اونم رفت. اونروزا نمي فهميدم خارج يعني چه! آمريكا كجاست! فقط مي ديدم فاطمه خانم هم خوشحاله، هم ناراحت. نمي فهميدم چرا وبعد هم آبجي زهرا رفت. حالا استاد دانشگاهه، اونم توي آمريكا. اما ما چي؟ پدر ومادر من چي؟ بگذريم، دوست سفيدم.
تا يادم مي آد گولم زده ن! يه چيزي برام خريدن و دست به سرم كرده ن! تا بچه بودم، با اسباب بازي، حالا كه بزرگ شدم با ماشين و لباس و كامپيوتر! اما آخه ماشين مادر مي شه؟! كامپيوتر جاي محبت پدري رو مي گيره؟!
٭٭٭به انتظار بگو باش
وقت رفتن نيست!
به انتظار بگو
دست مي كشم از تو
ولي زمان ديدن مهتاب، مهر، نوراميد
زمان ديدن گلبرگهاي عاطفه
گلواره هاي مهر
به انتظار بگو
دست مي كشم از تو!
ولي زمان...
سلام دفتر گلم! دفتر خوبم!
امروز مثه فاطمه خانوم صدات كرده م. هميشه بهم مي گه دختر گلم، دختر خوبم، غزل جونم! واي كه اگه اون نبود، چيكار مي كردم؟! خودمم نميدونم! مامان دوباره رفته امريكا،براي پوست كشي پيش بهترين جراحهاي پلاستيك! دفعه قبل كلي از پولاشو بالا كشيدن. اما به قول خودش صورتشو خراب كردند:
- طرف وارد نبود. بيخود اسم پروفسور رو يدك مي كشيد! پوست صورت ماهمو كشيد، اما برد پشت گوشام. اصلاً همچين چروكي ام نداشت صورتم! از اون به بعد ديگه مجبور شدم موهامو بذارم روي گوشام! دستش بشكنه! چه زجري كشيدم! قربون دكتراي خودمونه دكتر ايرانيه تو لوس آنجلس، دكتر مفاخري، همچين عمل مي كنه كه آدم اصلاً نمي فهمه! نه جاي بخيه، نه دوره ي نقاهت!
اين دفعه معلوم نيست چطوري برمي گرده! فاطمه خانومو با خودش برده به بهانه ي اينكه:
- تو كه همراهم نمياي نادر. من تنها اونجا چيكار كنم؟ كي ساكمو بياره، كي كمكم كنه؟ حالا باز اين بنده ي خدا مي ياد، هم كمك حال منه، هم يه سري به دخترش مي زنه. تازه بعد از عمل براي دوره ي نقاهتم توي هتل، يكي رو مي خوام ازم پرستاري كنه!
از حق نگذريم فاطمه خانوم هم دلش پر مي كشيد براي ديدن دخترش زهرا. فقط غصه ي منو داشت:
- تو چيكار مي كني دختر گلم؟ غزل جون تنهائي چيكار ميكني؟
چي بايد مي گفتم؟ بايد مي گفتم نرين؟ گفتم:
- شما برين، فكر من نباشين. بس نيست هجده سال؟ بذارين چند روز هم روپاي خودم باشم! آخه تا كي شما بايد پاسوز من بشين؟!
- واي خدا مرگم بده! كي گفته من پاسوز تو شده م؟ من خودم دوست دارم پيشت باشم، از خدامه.
ميدونستم كه دوستم داره و راست مي گه. اما بيشتر براي اين پيش من مونده كه مي دونه تنهام. نه پدر دارم، نه مادر! يك شب كه درد ودل مي كرد، وسط حرفاش از ذهنش در رفت:
- ايشالا وقتي دست دختر گلمو گذاشتم تو دست اون مردي كه بهش مطمئن باشن، با خيال راحت مي رم پيش زهرا. بعد هم يه سفر مكه و انشاالله ديگه سفر آخرت، هر وقت خدا بخواد. اصل اونه كه خيالم از بابت تو راحت بشه!
بهش گفته بودم كه:
- اين چه حرفائيه فاطمه خانوم؟!
اما ميدونستم حرف دلشه. راستي چرا فاطمه خانومو مادر صدا نمي كنم؟
مادر واقعي من اونه! كاش زودتر برگردند. فاطمه خانوم كه طفلكي رفتن و اومدنش دست خودش نيست! تا مامان نخواد برنمي گردن! اونم تا آمريكا دلشو نزنه بر نمي گرده! بگذريم بايد صبر كنم و دعا كنم كه خدا به دل مي مي بندازه كه زودتر برگردن. دلم تنگ شده براي فاطمه خانوم، بگذريم....
كلاسمون بد نيست، بچه ها هم بد نيستن.
من بلد نستم بگو و بخند وصميمي باشم. بلد نيستم دوست داشته باشم و محبت كنم!خوب از كجا بايد ياد مي گرفتم؟ اينه كه هميشه تنهام، فقط عادل هي دورد برم مي پلكه! اونهم به خاطر اينه كه مي دونه پولدارم وگرنه به خاطر خودم نيست. اون دنبال همه ي دخترها موس موس مي كنه بلكه بتونه چند وقتي سرش را گرم كنه! منهم با اينكه مي دانم منظورش چيه، باهاش صحبت مي كنم، فقط به خاطر اونكه به آريا لج كرده باشم! شيدا هم دختر خوبيه اما اونم از دست لوس بازي ها واداهاي من، خسته شده، طفلك نمي دونه كه با چه دختري دوست شده! يك دختر تنها وبي كس كه هيچوقت رنگ محبت رو نديده! آريا ومرتضي وبهار هم ديگه واقعا با من دشمن شده اند! دايم بهم طعنه مي زنند و مي خندند. بغض گلويم را مي گيرد، تنها كاري كه از دستم برمي آيد كم محلي به آنهاست. به جهنم! آنها هم متلك بگويند و به من بخندند، برايم مهم نيست!
اصلاً هيچكس برايم مهم نيست، بود ونبود هيشكي برام مهم نيست، اصلاً با تو هم دلم نمي خواد حرف بزنم. برعكس هميشه از تو هم خداحافظي مي كنم.
خداحافظ
راستي عشق چه رنگي دارد؟
سرخ سرخ است و
يا
آبي آبي؟ آبي؟
اين چه رازي است نهان
درگره خوردن انديشه
گره خوردن دل؟
برق يك تيغ نگاه
برگلوگاه نگاهي ديگر!
راستي عشق چه رنگي دارد؟
عشق آيا خوب است؟
عشق آيا زيباست؟
سلام دوست سفيدم!
منو ببخش كه باهت خداحافظي كردم. دوباره سلام!
اول فكر مي كردم خودش است، خود خودش! همان كه يك عمر منتظرش بوده ام. همان دوستي كه مي تواند تا ابديت همراهم باشد. اما حيف، يعني نه اينكه حيف باشد، اشتباه مي كردم. اصلاً ولش كن. بذار از كارام بگم. تازگيها بنظرم رسيده بود كه بايد يه نفرو پيدا كنم كه شعرهامو براش بخونم و اون برايم عيبها شو بگه. به هر دري زدم هيچ شاعري حاضر نشد حتي به من جواب بدهد. يعني اصلاً با هيچكدامشان نتوانستم تماس بگيرم! از روي كتابهاي شعر به ناشرها زنگ زدم اما هيچ ناشري كمك نكرد. يعني مي گفتند شماره بدهيد تا بدهيم به استاد. اگر خواستند، با شما تماس مي گيرند اما انگار هيچكدام نخواستند! تا اينكه تصادف به كمك آمد. يكي از بچه هاي انجمن شعر از استاد سپهر گفت. مي گفت به بچه هائي كه استعداد نوشتن دارند، كمك مي كند. نعمتي بود اما....
اما باورت مي شد پدر اوبود؟! اين استاد سپهر پدرآريا بود! همان همكلاسي ام. باور مي كني؟ در خانه اشان بودم كه بهم برخورديم. آن روز، داشتم مي رفتم كه در راهرو بهم برخورديم. واي! نمي دوني دلم چه جوري مي طپيد، طوري كه مي ترسيدم صداش به گوش پدر ومادر آريا هم برسد. اونم مات مونده بود. براي يك لحظه باور كردم كه از من متنفر نيست. اما با كنايه اي كه موقع خداحافظي زد، فهميدم اشتباه كرده ام. حس كردم صورتم از خجالت سرخ شده، هر جوري بود جلوي گريه ام را گرفتم وبه سردي خداحافظي كردم. خدايا! چرا انقدر بدبختم؟ من عاشق پدر ومادرآريا هستم. پدرش، استاد سپهر تقريبا هم سن وسال نادره، اما با يك دنيا مهرباني و فهم ودرك! با مهرباني غلط هايم را گوشزد مي كند و به شعرهايم گوش مي دهد و تشويقم مي كند. مثل يك پدر واقعي! مادرش هم زن ماهي است. آرايش نمي كند، اما زيباست. زن فوق العاده مهربان و خونگرمي است. هر بار برايم چاي مي آورد، صورتم را مي بوسد واحوالم را مي پرسد. پس چرا پسرشان آنقدر مغروره و متكبره؟
خداحافظ دوست خوب سفيدم
!
شايد تعجب كني كه چرا بدون شعر شروع كردم وتازه چرا خداحافظي، آنهم بدون سلام؟ منكه هميشه از خداحافظي بدم مي اومد! حق داري. اصلاً همه حق دارند. عالم وآدم حق دارند. ميدوني چند وقته با تو حرف نزدم؟ چهار ماهه! مامان برگشت. فاطمه خانم هم برگشت. زندگي من شد همون كثافتي كه بود. اصلاً هيچ وقت هيچ فرقي نمي كنه. يعني قرار نيست بكنه! من احمق را بگو كه اميد بستم به........
خاك برسرم كنند كه هنوز ساده ام! هنوز فكر ميكنم خوبي هست! عشق هست! آدميت هست! اما نيست! باور كن نيست! ديگه خسته شدم. آره خسته ي خسته! ديگه بسمه. ديگه قدرت تحمل شكست را ندارم. همه فكر مي كنن من خوشبختم، هيچي كم ندارم. اصلاً همين باعث شده كه با من يه جور ديگه رفتار كنن. مثه، مثه... مثه يه لباس توي ويترين! نه لباسي كه مي شه پوشيدش... لباسي كه فقط بايد نگاش كرد! خاك برسرم با اين مثال زدنم! اما واقعيت همينه! هميشه يه ديوار شيشه اي بين من وديگران بوده. يه ديوار كه نمي شه خرابش كرد. ديوار داشتن، پولدار بودن! چقدر تلاش كردم خردش كنم اما نشد! فقط كساني مي تونن بيان اينور ديوار كه مثل خودم پولدارن! مثه اون پسره ي عوضي كه باورش شده بهش علاقه دارم! تا حالا باهات زياد از اون حرفي نزدم. ميدونم، قابل نبود كه ازش حرف بزنم. بذار راستشو بگم. بخاطر همون همكلاسيم، همون آريا، با عادل حف زدم! گرم گرفتم. چه كارها كه نكردم، دست خودم نبود، مي خواستم تحريكش كنم اما كارو بدتر كردم! انگار قراره من هميشه كارها رو خراب كنم! اصلاً بمب بخوره توي اين دل احمق من! كارد بخوره توي اين قلب كه نمي فهمه چه كسي رو بايد دوست داشت وچه كسي رو نبايد! پدر اينجوري، اما پسر اينجوري! باور كن تا حالا چند دفعه مي خواستم بزنم توي گوشش. بعدشم پشيمون شده م از اينكه نزدم! اما خوب كه فكر مي كنم مي بينم اون تقصيري نداشته! مقصر خود منم! شايد اصلاً اون به هيچكس علاقه نداشته باشه! شايدم از بهار خوشش بياد. هموني كه بيشتر وقتا باهاشه. اصلاً از لج اونا رفتم توي باند سرخا. بچه هاي پرسپوليسي رو مي گم. وگرنه منو چه به پرسپوليس واستقلالي! از لج اون رفتم! اون كه با اون رفيق بي مزه ش رفدار آبي بودند، تو نمي شناسي ش. اسمش مرتضاست، رفيق آرياست. اون و بهار، دوتائي شون باهاشن. منكه از هرسه تاشون لجم مي گيره. اصلاً نمي خوام سر به تن هيچكومشون باشه. اما نه اون دوتا كه تقصيري ندارن. همه ي تقصيرها به گردن آرياست. نميدونم! شاديم نباشه!
داشت باورم مي شد، باور ميكني كه اون، اون آرياي مغرور داشت منو بو مي كشيد؟ طوري نفس مي كشيد كه انگار مي خواست همه ي هوائي كه بوي منو مي ده تنفس كنه! مي فهميدم. من يه زنم! هر چي باشم، آخرش زنم! مي فهمم. پهلوي هم ايستاده بوديم، وقتي سرپيچ از پشت افتادم روي اون، آرزو مي كردم توي بغلش بيفتم. اما اونم پشتش به من بود. وقتي برگشت وكنارم ايستاد، از چشماش معصوميت مي باريد. مي خواستم يهو بغلش كنم! توي دلم فشارش بدم وداد بزنم عاشقشم! مي خوامش! مي پرستمش! اما يكهو نفهميدم چطور شد! يهو شد همون آرياي هميشگي! هموني كه يه جوري از كنار من رد مي شه كه انگار مواظبه يه وقت از وجود كثافت من نجس نشه! آره بخدا باور نمي كني! همينطوري از كنارم رد مي شه! انگار مي گه پيف! انگار ازمن متنفره! اونوقت به همه ي بچه ها، باور مي كني با همه ي همه ي بچه ها خوبه! مهربونه! دوستشون داره! يا چشمهاي خودم ديدم. حتي با مستخدمهاي دانشگاه هم مهربونه. صلاً عالم وآدم دوست داره غيرمن! از من يكي متنفره! منم ازش متنفرم! تو نميدوني چه مادر ماهي داره! خانوم! يكپارچه خانوم! پدرش هم يكپارچه آقا! اصلاً فضاي خونه شون پر از مهر و عاطفه س، پر از محبته! وقتي آدم اونجا نفس مي كشه احساس آرامش مي كنه. اوناهم مثل فاطمه خانم هستن. بوي اونو ميدن. تو نميدوني چه خونه اي دارن! يه آرامشكده س! چشماشون مهربونه. نگاهشون، كاراشون، اما آريا، واي خدايا، چقدر از اون بدم مياد! چقدر دوستش دارم! نه، اون مثل پدر ومادرش نيست! غرور داره اونو مي كشه! تا قبل از اردو بود ونبودش براي من فرقي نمي كرد. يعني.... يعني نه اينكه فرقي نكنه اما اونروز تحقيرم كرد! خردم كرد! من با نگاه بهش محبت كردم. دلم مي خواست باهاش آشتي كنم، ولي اون از صبح تا شب با رفتارش، با نگاش مسخره م كرد، خردم كرد. نه دوست من ديگه بسه. بايد يك جوري تمومش كرد. زندگيمو مي گم، ديگه بسمه! ديگه هيچ اميدي ندارم. بذار مي مي و نادر براي خودشون چراكنن و به فكر خودشون خوش باشن! بذار هر كسي هر كاري دلش مي خواد بكنه. اما من ديگه بسمه. ديگه بسمه! ديگه با تو هم حرف نمي زنم، نمي خوام حرف بزنم! حتي مي خوام توي گوش تو هم بزنم! خط خطي ت كنم! پاره ت كنم! سرت داد بزنم! از تو هم خسته شدم، از همه چيز وهمه كس!
شيدا داشت شاخ درمي آورد. باورش نمي شد كه زندگي غزل يك چنين زندگي اي باشد! دختري به ظاهر شاد وشنگ، پولدار وزيبا وخوش پوش اينقدر بدبخت باشد! نمي دانست چكار كند! بايد كاري مي كرد. هرچه زودتر!
- فاطمه خانم شما مي گين چيكار كنيم؟
شيدا فهميده بود كه هر كاري بخواهد بكند، بايد به كمك فاطمه خانوم باشد. اين بود كه به سراغ او آمده بود. جواب فاطمه خانم باعث شد بيشتر احساس تنهائي بكند. خودش به تنهايي بايد با غزل كلنجار مي رفت!
- دختر جان اگه كاري از دست من برمي اومد كه حالا اين دختر گل توي قفس پرپر نمي زد! نتونستم خانم! نتونستم دختر جان!
- باشه، پس بايد منم تلاشمو بكنم. راستي فاطمه خانوم كسي خونه هست؟
- نه دختر گلم. هيچكس خونه نيست. سهراب خان پسر عمه ي غزل اينجا بود كه رفت. يعني يك دو ساعتي تنها نشست و ديد فايده اي نداره، پاشد رفت. خود مونيم و خودمون!
- خب چه بهتر! پس با اجازه تون من ميرم دم اتاقش.
- دست خدا بهمراهت دخترم. منم همين دور وبرام. كاري داشتي صدام كن. برو عزيزم. الهي پيرشي دخترم.
شيدا آخرين دعاي فاطمه خانم را با خودش زمزمه كرد:
- الهي پيرشي؟! دعاشونم فرق ميكنه! اصلاً همه چيز قديميا با ما فرق داره. اما با اون چيكار كنم حالا؟ با اين دختره ي لجباز....
وناگهان ذهنش باز شد! انگار جرقه اي در مغزش زده شد! كلمه لجباز برايش راهگشا شد.
- بايد لجباز بود. مثل خودش! آره براي شكستن سنگ، بايد سنگ بود. اگر نرم برخورد كنم، بيشتر مي تازه! بايد اول از اطاق بكشونمش بيرون.آره....
- از اينجا برو!
شيدا با خودش گفت:
- اينم جواب سلاممون! عيب نداره.
با خشونت در را كوبيد:
- هي! چه خبره؟ اين چه بساطيه راه انداختي؟ اين ادا اطوار چيه درآوردي؟ چند روزه اين پيرزن بيچاره رو عذاب مي دي؟ بسش نيست؟ از دست عالم وآدم مي كشه، حالا تو هم گذاشتي رو دنده ي لج؟
جوابش سكوت بود. انديشيد:
- انگار روي خوب جائي دست گذاشتم!
- ادامه داد:
- ببين خانوم خانوما، فاطمه خانوم دفتر تو داد به من، همه شو خوندم. همه چي رو مي دونم. اينكه اينهمه ادا اطوار نداره!
غزل انگار از جايش بلند شده بود، با آنكه دراطاق بسته بود، به نظر مي آمد غزل به در نزديك شده. صدا بلندتر شده بود. نگذاشت شيدا حرفش را ادامه بدهد:
- به اجازه ي كي داده؟ اون حق نداشته! آخه به چه حقي....
- صبر كن. پياده شو با هم بريم. حالا ديگه اونم بدشد؟ حتماً اونم مثه پدر و مادرته، نه؟ خجالت نكش، بگو.
جوابي داده نشد. شيدا فهميد درست عمل مي كند. ادامه داد:
- پس چرا ساكت شدي؟
جوابي نيامد.
- واقعاً كه؟! آدم از بعضي ها انتظار نداره! پسره ي عوضي قيافه گرفته كه گرفته! داخل آدم! اون اصلاً آدمه كه تو حرفشو بزني؟
ميدانست كه علاقه غزل نمي گذارد كه او بي تفاوت بماند. بايد روغن داغش را بيشتر مي كرد با لحني عصباني ادامه داد:
- من اصلاً فكرشو نمي كردم تو اونو داخل آدم بدوني! وقتي همه ي پسراي دانشكده دور وبرت موس موس مي كنند، تو نبايد به اون محل بذاري! تازه، تو يه نفرو داري كه برات جون ميده، اونم كسي كه چشم خيلي از دخترا رو گرفته، من كه موندم! آدم يه نفر مثل عادل داشته باشه، اونوقت اين يارو رو آدم حساب بكنه! آخه شلغم كي ميوه بو؟! اينم شنيده خبرائيه! اشتباه شنيده! فكر مي كنه بخاطر باباش بايد حلوا حلواش كنن، بذارنش روسرشون! بوي كباب شنيده اما غافله كه خر داغ مي كنن! ذاخل آدم؟! بقول يكي ازبچه ها باباش يه مزخرفاتي مي نويسه كه يعني شعر! غافل كه (معر) مي فرمان حضرت استادف نه شعر!
- خفه! بي شعور! كي از شعر حرف مي زنه؟! غلط كرده، هم اون گفته، هم تو كه تكرارش مي كني!
شيدا خوشحال بود. كارش به نتيجه رسيده بود! فرياد بلند و عصباني غزل علامت موفقيت بود. بايد نمي گذاشت اين آتش سرد شود:
- بابا تو هم! انگار به ايب شاه گفتم يابو!
- شيدا داري ديوونم مي كني ها! آخه....
وديگر همراه با صداي غزل صداي كليد مي آمد كه درقفل در مي چرخيد. غزل به فرياد از پشت در راضي نبود! مي خواست رو در رو با شيدا بجنگد! موهايش پريشان و رنگ ورويش زرد زرد بود. چشمهايش پف كرده بود و همه ي اينها به عصبانيت او يك حالت توحش مي بخشيد كه آدم را مي ترساند! شيدا انديشيد:
- ديگر پشت در نيست كه مرا بنبيند. بايد قافيه را نبازم!
شيدا ابروها را درهم كشيد. صورتش را هم بايد درهم مي كشيد، با صورتي سرشار از عصبانيت گفت:
- اينا چيه مي گي؟! مزخرفات!
غزل طاقت نياورده بود از آريا بد بشنود! با هردو دست بازوهاي شيدا را گرفت. درحالي كه تكانش مي داد، با دهان كف كرده ادامه داد:
- بله مزخرفاته! اما از نظر كي؟ هان از نظر آدمايي كه هيچي نمي فهمن! در تعجبم چطوري ديپلم گرفته ن و دانشگاه اومدن؟! بايدم اينارو بگن! بيچاره استاد! حقشه!
آرامتر شده بود. آخرهاي حرفش بازوهاي شيدا را ول كرده بود. جمله ي آخرش را با پوزخند گفت:
- واقعاً شيدا خانم چه خوب خودتونو رو كردين! شما بودين كه دم از هنر مي زدين! از شعر وادبيات!
- حالا هم مي زنم. اما گفتم كه... يعني حرف من نبود، حرف يكي از بچه ها بود. منكه شعرهاي استاد را نخوندم.
شيدا مي فهميد كه بايد دست پائين را بگيرد، از اطاق بيرونش كشيده بود، پس موفق شده بود و ديگر موضوع اصلي فراموش شد! ذهن غزل را بجاي قهر و دربستن و آرزوي مردن، فكر اثبات حقانيت استادش پر كرده بود. او بايد ثابت مي كرد استادش خوب شعر مي گويد. نه تنها خوب، كه عالي مي گويد! با عجله به اتاقش دويد وبا يك دفتر بيرون آمد. جنگ گونه اي بود به اضافه ي كارهاي تمريني خودش و اصلاحات استاد. وقتي فاطمه خانم چاي آورد، هر دو روي مبل هاي پذيرائي نشسته بودند و مشغول بحث ادبي بودند. فاطمه خانم هم به روي خودش نياورد. فقط موقع تعارف چاي به شيدا چشمكي زد كه با يك چشمك جواب گرفت.
موفق شده بود! يعني موفق شده بودند! شام را سه تايي خوردند. لبخند مهمان لبهاي غزل شده بود. به هر دوشان لبخند مي زد:
- اما تو هم خيلي كلكي شيدا! فكرشو نمي كردم! فاطمه خانوم هم بعله! آب نيست و گرنه شناگر قابلين!
- قابلي نداره خانوم خانوما!
شيدا جواب داد. ديگر تمام حرفهايش را زده بود. راستش را گفته بود كه چرا جبهه گرفته. مهم نجات غزل از آن حال بود. موفق شده بودند او را آرام كنند. نه تنها غزل كه بقيه هم نمي خواستند اسمي از آريا به ميان بياورند. آنچه كه باعث عكس العمل غزل شده بود، علاقه او به آريا بود! طاقت نياورده بود شيدا از آريا بد بگويد! آنهم نه كم كه بسيار! هر چند غزل وانمود مي كرد كه از توهين به پدر آريا عصباني شده اما يك توافق دروني بين هر سه شان شكل گرفته بود كه فاطمه خانوم با ساده ترين شكل به زبانش آورد. آنهم آخر كار:
- يك نفرو داشتيم از نون خامه اي بدش مي اومد، اگر كسي اسم نون خامه اي رو مي آورد، واويلا بود! اما خوشمزه اين بود كه بعد ازكلي داد وبيداد مي گفت: آخه بي انصاف اين چه كاريه؟ هي مي گي نون خامه اي، نون خامه اي! اسمشو نيار، خودشو بيار! حالا شده حكايت ما وغزل! دخترها با صداي بلند خنديدند. شيدا حرف فاطمه خانوم را ادامه داد:
- راست مي گه فاطمه خانوم. اسمشو نيار، خودشو بيار! واي به حال كسي كه بگه.... بگه...
اداي جبهه گرفتن را درآورد. گوئي از جمله ي غزل مي ترسد و غزل هم براي تكميل نمايش، اداي حمله را درآورد و صورتش را جلو آورد وگفت:
- هان بگو، اگه جرئت داري بگو!
- بله، واي به حال كسي كه بگه....
ازجا بلند شد و درحال فرار گفت:
- آريا... آريا...
غزل دنبالش مي دويد وگفت:
- دعا كن نگيرمت دختر....
فاطمه خانم خوشحال بود. نذر دو دور تسبيح صلوات كرده بود. تسبيحش را كه هميشه بجاي گردنبند به گردن مي انداخت درآورد كه نذرش را ادا كند. به آرزويش رسيده بود. غزل با خودش آشتي كرده بود. آنهم با حرفهائي كه هرسه شان آن شب از دل زده بودند. شيدا مي گفت:
- كي ميدونه توي دل اون پسر چيه؟ بخدا اگر از من بپرسين، اونم همين حالو داره! منتها تظاهر مي كنه! بايد صبر كني! حتماً يه روز كارا درست ميشه، دستشو رو مي كنه!
- منم مطمئنم دختر گلم. شيدا خانم راست مي گه.
- بگين شيدا فاطمه خانوم. نه اصلاً بگين دختر گلم، تا... تا...
با خجالت اضافه كرد:
- منم بگم بله مادر!
- فاطمه خانوم يه عالمه مادره! مادره! مادر من يكي كه هست، تورو نمي دونم!
اين را غزل از ته دل گفت. مادر داشت اما رفتار مادرانه ي فاطمه خانم دل اورا هم برده بود. فاطمه خانم آنقدر بي ريا و دوستانه برخورد مي كرد كه با وجود احساس مادرانه، حس دوستي را هم برمي انگيخت. شيدا گفت:
- خوش بحال دخترشون! فاطمه خانوم انگار هم مادر آدمند، هم دوست آدم!
رمان غزل و آريا قسمت 7
فصل هفتمبالاخره مي ريم يا نه ؟
-اونكخ رو شاخشه.بايد بريم .سالهاي قبل بچه ها همون ترم اول دو سه تائي اردو رفته بودن.حالا ما ترم دوميم و هنوز هيچ چي.
مرتضي جدي حرف مي زد.بچه ها هر كدوم يه چيزي مي گفتند.اريا اما ساكت بود.نمي خواست قاطي صحبت بچه ها بشود.نگاهش غمگين مي نمود.
-ببينم پس نيس؟تو ديگه ادم مي شي؟
جواب مرتضي را طلبكارانه داد:
-يعني چه ادم شي؟
-اخه چند وقت حضرت اقامثه بوف كور شدن!گفتم شايد تصميم گرفته باشي دوباره تغيير ماهيت بدي و از عالم پرندگان برگردي به عالم انسانيت!بابا بخند حرف بزن بگو و بخند تا دنيا برويت بخند.
مرتضي جمله ي اخر را فيلسوفانه گفت و اريا هم اداي خنديدن در اورد و از جمع جدا شد.در همان حال صداي عادل صارمي را شنيد:
-بچه ها درست شد.همين پنجشنبه مي ريم.
عادل از اموزش دانشكده بر مي گشت.
بهار پرسيد:
-كجا بالاخره؟
-والا توي همين تهرون بزرگ.
-يعني چي؟
-همين كه شنيدي.براي اينا همه چي ميشه .قراره بريم سربند.از طبيعت طرح بزنيم و تا عصر از اب و هوا لذت ببريم.
عادل با طعنه حر ف مي زد.طوري حرفهاي مسئولين دانشكده رو نقل مي كرد كه معلوم بود مسخره مي كند!با خبري كه او اورده بود سر و صداي بچه ها بلند شد:
-بابا اين كه نشد رادو !قرار بود چند روز بريم خارج از شهر!
مدتي بود كه صحبت اردوي چند روزه بود اما حالا به يك روز دربند رفتن كار ختم شده بود.اري هيچ ميلي به اين رادوي يك روزه نداشت.اما بايد مي رفت .شادكام كه از بچه هاي خوب كلاس بود اريا را صدا كرد و گفت:
-انگار حالت خوب نيست؟!مي فهمم.ادم بعضي وقتا با خودش قهره حتي خوصله ي خودشم نداره اما جه ميشه كرد توي محيط اجتماعي مثه كلاس و دانشگاه و اينجور جاها مجبوره تحمل كنه.اونوقت تا حالا حرفاي تو و مرتضي را شنيدم .مرضي دوست داره اريا بي خيال شو .بالاخره ديگه بايد ساخت.....
يكي از ميني بوسهاي دانشگاه كه ارم وزارت علوم و اموزش عالي داشت منتظر انها بود.25 نفر بودند.ژاله رفاعي اولين نفري بود كه اتوبوس را ديد:
-ترا بخدا نيگا يعني ما قابل يه اتوبوس نبوديم؟
وبعد رو كرد به بهار كه پشت سرش بود و پرسيد:
-ميني بوس چند تا جا داره!تو ميدوني؟
-والا دقيق كه نه شايد 20 تا!بايد صندليهاش رو فشرد.
صداي شيطنت اميز مرتضي حرف انها را قطع كرد.
-بهار خانم اون جمله رو خوندين؟استفاده خصوصي ممنوع.حالا اين كه ميني بوسه اما هر ماشين شخصي اي با اين ارم ديدم داشته مي رفته خونه خاله يا عمه!
-بابا ول كن تو هم بريم سوار شيم.
عادل گفت و خودش در را باز كرد.
اريا و غزل جزو اخرين نفراتي بودند كه سوار شدند.براي همين مجبور شدند بايستند.همه صندليها پر بود.يكي دو تا از بچه ها تعارف كردند اما غزل رد كرد و ايستاد و يكوقت اريا متوجه شد كه پشت به پشت هم ايستادند.هر كدام از شيشه ي روبرويشان بيرون را نگاه مي كردند.يك ميل مهارشدني اريا را عذاب مي داد.
-يعني چه؟اخه چرا اينجوري شدم من؟
دلش مي خواست برگرده و كنار غزل بايستد.به همان جايي كه او نگاه مي كند!اما مقاومت مي كرد چند لحظه بعد تكانهاي ميني بوس مقاومتش را شكست.غزل با انكه دسته صندلي كناري اش را گرفته بود سر يك پيچ نتوانست خودش را نگه دارد و تعادلش را از دست داد . افتاد روي اريا!
اريا در يك لحظه فشار جسم اورا حس كردشايد يك لحظه هم نشد.چون ميني بوس از پيچ گذشت و غزل دوباره تنوانست خودش را سرپا نگه دارد!
صداي شرم زده اش بلند شد:
-مي بخشيد اقاي سپهر.
-خواهش مي كنم خانم صدر.
اريا براي جواب مجبور شد به طرف غزل برگردد و ديگر همانجا ايستاد.دلش نيامد برگردد.همان يك لحظه تماس كار خودش را كرده بود!صورت هر دوشان سرخ شده بود.اريا نمي فهميد چرا اينطوري شده.قبلا چند باري موقع رد شدن از كنار غزل بوي عطر او را به مشام كشيده بود.بوئي كه مستش كرده بود .اما حالا مي فهميد اين بوي عطر نيست بوي تن اوست!
-واي خداي من يعني ممكنه؟ادم تو كتابا مي خونه كه بوي تن فلاني مثل بوي گله اما راستي راستي يعني ممكنه؟
بوي تن غزل لرده بودش به ميان گلهاي وحشي كوهستان!
انگار داشت عطر گلهاي وحشي را مي بوئيد!
-كاش مي شد بو را توضيح داد!
اريا داشت بيرون را نگاه مي كرد اما در اصل جائي را نمي ديد .فقط عميقا نفس مي كشيد و مي بوئيد!مي خواست همه ي هواي كنارش را ببلعد و غافل بود كه اين حال باعث شده با دهان باز نفس بكشد.طوري كه ادم وقتي اكسيژن كم دارد نفس مي كشد!
-چي شده اقاي سپهر؟نفستان گرفته؟طوري شده؟حالتون خوبه؟غزل فكر كرده بود تو نفس تنگي پيدا كرده است.پرسيدنش رنگي از يك نگراني عميق و واقعي داشت.نه چيزي مثل يك تعارف يا پرسش ساده.
-نه!نه چيزي نيست يعني...يعني طوريم نيست چطور مگه؟
-خدا را شكر.اخه طوري نفس مي كشيدين كه...
-نگران شديم.
جمله غزل را يكي از همكلاسيها تمام كرد.علي زارع كه روي صندلي تك نفره روبروي انها نشسته بود .علي با خنده ادامه داد:
-درسته كه ميني بوس تو سر بالائيه اما تو طوري داري نفس مي كشي كه انگار تو داري ماشين بالا مي بري !چه خبرته؟خانم صدر حق داشتند.
اريا لبخندي زد و حرف را عوض كرد.صحبت چند نفره شد و ادامه پيدا كرد اما نگاه نگران غزل وقتي از او پرسيد حالتون خوبه در دل اريا نشسته بود .چشمهاي درشتش واقعا نگرتن بود و نه فقط اريا كه غزل هم داشت از خودش مي پرسيد:
-اخه يعني چه؟اين چه حاليه من دارم؟منكه از ان خوشم نمياد!منكه نسبت به اون بي تفاوتم.پس چرا....چرا پس...
ان لحظات خاص گذشته بود ان لحظاتي كه اريا و غزل خودشان نبودند!دوباره برگشتند به قالب هميشگي سان.غزل مي انديشد .يعني سعي مي كد بينديشد:
-واقعا كه!ادم باور نمي كنه كه اين اريا پسر اون پدر باشه!فكر مي نه در اسمون باز شده و حضرت اقا افتادن پايين!
داشت به خودش تلقين مي كرد كه از اريا خوشش نمي ايد!
اريا هم مي انديشيد:
-بچه پولدار!احوالپرسيش هم مثه صدقه دادنه!از اون بالا به ادم نيگاه مي كنه!از بوي عطرشم خوشم نمياد.كدوم بوي تن؟بوي عطر و ادكلنشه!منكه ازش خوشم نمياد!بره نگران عدل جونش باشه!اصلا اون چيكار به من داره!
زارع داشت شاخ در مي اورد.داشت با اريا و غزل صحبت مي كرد كه انها بدون مقدمه رويشان را برگرداند.هر كدام به طرفي !زارع نمي دانست كه انها دوباره با غرورشان اشتي كرده اند.زير لب زمزمه كرد:
-چي شد؟يهو اتفاقي افتاد؟!
وبعد بلندتر پرسيد:
-بچه ها طوري شده يكهو؟
غزل جوابي نداد اما اريا گفت:
-نه علي جان يهويه منظره اي ديدم اونجا رو نيگا...
و انروز شايد يك از بدترين روزهاي زندگي هردوشان بشد!هر دوشان از دست خودشان عصباني بودند و اين عصبانيت بيشتر بدقلقشان كرده بود.
-بابا اين اريام معلوم نيست چه صيغه ايه!يعني اومديم اردو>؟يعني ناسلاتي رفيقيم!روزمونو خراب كرد!
شيدا به رك گوئي مرتضي نبود كه همين حرفها را در مورد مرتضي بگويد اما سعي كرد يك جوري به غزل بفهماند كه رفتارش مناسب نبوده است:
-غزل جان بنظر تو اب و هواي اينجا بهتر از كلاس درس نيست؟
-اوهوم.
-حيف نيست توي اين هواي به اين خوبي ادم اينجوري اخم كنه و...
-دست بردار شيدا جان!بذار تو حال خودم باشم دست خودم كه نيست...
به راستي كه ادمها را نمي شود شناخت اگر مي شد ته دل هر دونفرشان را ديد هم اريا هم غزل از هم شديدا خوششان مي امد.شايد در لحظه هاي خلوتشان از خدا مي خواستند يك روز مثل امروز با هم باشند انهم به دور از كلاس و درس ودر اب و هوائي به اين خوبس در فضايي پر از صميميت كه از شادگي و مهرباني همكلاسيهايشان رنگ گرفته بود.اما حيف كه هر دو مرور بودند.مرتضي طاقت نياورد هنوز از ميني بوس پياده نشده بودند كه خودش را به اريا رساند و در گوشش زمزمه كرد:
-از قديم و نديم گفته زن و شوهر بايد يكيشون سنگ نيم من باشه!نمي شه ه هر دوشون سنگ يك من باشند!يكي بايد كوتاه بياد خودشو كوچيك كنه تا...
اريا با عصبانيت بازويش را از دست مرتضي در اورد و در حالي كه خودش را به نفهمي مي زد گفت:-منو كه مي بيني از حرفات سر در تمي ارم مثل هم سرم نمي شه!اينجام زن
شوهر واز اين حرفا نداريم، درضمن بيا يه امروز مردونگي كن و دست از سرم وردار!بذار راحت باشم. معما و اينجور چيزام....
- چشم! به چشم آقا پسر، هرچي شما بگين.
بهار درست پشت سرشان راه مي رفت. به محض آنكه آريا ازمرتضي جداشد، خودش را به كنار مرتضي رساند وگفت:
- منكه سردر نميارم آقاي صادق. نه به اون شاخ وشونه كشيدنتون كه با يه كلمه به هر بيچاره اي مي پرين، نه به اين طاقتتون! چيه هي لي لي به لالاش مي ذارين؟ آريا لوسه! يعني گاهي وقتا خيلي لوس مي شه، اونوقت شما....
- نه خانم ابدي، اشتباه مي كنين.
مرتضي ناراحت شده بود. براي لحظه اي حتي دلش هم سوخته بود اما او مي فهميد قضيه از چه قرار است، او مشكل آريا را مي فهميد، حتي بهتر از خود آريا آن را حس مي كرد وبخاطر همين هم از دست او ناراحت نمي شد، طاقت مي آورد، درست مثل يك برادر بزرگ. اما اينها را كه نمي شد به بهار گفت.
- آريا بچه بدي نيست، منتها گاهي وقتا مثه حالا بد قلق مي شه. ولي مطمئن باشين به نيم ساعت نمي كشه كه برمي گرده وعذرخواهي مي كنه. مي گين نه، نيگا كنين.
مرتضي راست مي گفت. هنوز بچه ها سرجاهايشان ننشسته بودند و كوله پشتي ها باز نشده بود كه آريا برگشت:
- ببين مرتضي... من... مي دوني من يعني...
كمي من من كرد وعاقبت در چشمهاي مرتضي خيره شد:
- منو ببخش، معذرت مي خوام!
- ول كن مرد، براي چي؟ يالا، يالا زودتر سه پايه رو علم كن ببينم امروز چي مي كشي؟
بهار مي ديد. هم چند دقيقه قبل را ديده بود وحالا را مي ديد!
- عجيبه! عينهو يه مادر براش دل مي سوزونه!
بهار حال خودش را نمي فهميد! آيا به دوستي آريا ومرتضي حسادت مي كرد؟ آريا داش مي خواست خود او به جاي مرتضي بود وبا آريا مادرانه مي ساخت، جورش را مي كشيد، حرفهاي درشتش را تحمل مي كرد وبعد اينجور دوستانه عذرخواهي اش را قبول مي كرد؟!
- خدايا منكه نمي فهمم تو دلم چه خبره! نكنه من....
آريا از دست خودش عاصي شده بود. از رفتار خودش ذله شده بود:
- آخه چرا هر دقيقه به يه رنگي در مي آم؟ چه مرگمه؟! اون از غزل ، اينم از مرتضي! مگه غزل چيكار كرده بود كه من يهو اونجوري شدم؟ يا مرتضي طفلك چي گفت كه اينجوري زدم توي ذوقش؟!
او منظور مرتضي را خوب خوب فهميده بود اما خودش را به آن راه زده بود.
- منكه فهميدم چي مي گفت، وقتي از زن وشوهر گفت و سنگ نيم من و اين حرفا، يعني مي گفت كه بايد يكي از ماها كوتاه بيايم، آره مرتضي حتماً مي فهمه كه ما از هم خوشمون مي آد... اما نه، از كجا كه غزل هم از من خوشش بياد... تازه چه معلوم كه من از اون خوشم بياد تا اونوقت يكي سنگ نيم من بشه و....
آريا دلش مي خواست سرش را به سنگ بكوبد.
- بد جوري توهمي سپهر؟ چته؟ رنگت شده سياه سياه! چرا اينجوري دستاتو فشار مي دي؟ اا نيگا؟ چته؟ طوري شده؟
زارع راست مي گفت ودوستانه مي پرسيد. آريا به زور لبخند زد:
- هيچي، هيچي. چيزيم نيست. داشتم به يه موضوع ناراحت كننده فكر مي كردم، اونوقت...
- بابا حالا چه وقت اين حرفاس؟ پاشو بريم پيش بچه ها. پاشو ديگه.
دست آريا را گرفت تا كنار بچه ها بروند. اكثر بچه ها در يك حلقه دورهم نشسته بودند. بعضي سه پايه جلويشان بود وبعضي ها تخته شاسي را روي زانو گذاشته بودند. هر چند هنوز كسي كار را شوع نكرده بود. مرتضي و بهار تازه نشسته بودند كه آريا وزارع هم رسيدند.
ذهن مرتضي آزاد وراحت بود. بخاطر همين خوب مي توانست بخند و بخنداند. بهار اما نمي دانست چه حالي دارد و چه مي واهد. آريا با خودش جدال داشت، همان جدالي كه در گوشه اي ديگر گونه هاي غزل را سرخ كرده بود.
- خب، بالاخره نگفتي چرا از من عذرخواهي مي كني؟
شيدا داشت از غزل مي پرسيد. واقعاً نمي فهميد غزل براي چه از او عذرخواهي مي كند! آنها نيم ساعتي بود كنار هم نشسته بودند. شيدا فراموش كرده بود كه در ميني بوس غزل با چه لحن تندي با او حرف زده. او حرف زده. او همان لحظه بخشيده بودش. اما غزل حالا مي خواست دل دوستش را دوباره بدست بياورد:
- بخاطر اون حرفام توي ميني بوش.
- اينو باش! ول كن دختر. ببين چي مي گن؟
- كي؟ چي؟
- خب استاد ديگه، مثه اينكه يه چيزي مي گفتند.
- منكه نفهميدم.
غزل حق داشت نفهمد! فكر او كه آنجا نبود! فكر غزل درست به روبروي جائي بود كه استاد نشسته بود! آريا روبروي استاد رهنمون نشسته بود وبه حرف هاي استاد گوش مي كرد:
- من نمي فهمم براي چي مي گن طبيعت بي جان؟! طبيعت نه تنها بيجان نيست، بلكه با گذشت هر لحظه چيز ديگري است! نمي دونم تونستم منظورمو برسونم...
شيدا كه از اول گوش كرده بود، حرف استاد را بريد:
- نه استاد، من يكي كه نفهميدم!
- خيلي ساده س دخترم، اين آبي كه تو مي بيني، همون آبي نيس كه يك دقيقه پيش بده يا اون پروانه ي روي علفهاي كنار جوي، قبلاً نبوده! اگه تو يه دقيقه پيش اين جوي آبو مي كشيدي، يه تابلوي ديگه بود و اگه حالا بكشي، يه چيز ديگه س! منظورم اينه كه زمان تاثير گذاره... لحظه، دم، بچه ها قدر هر لحظه رو بدونين...
آريا سرش را بلند كرد:
- خداي من! چه چشمايي...
مژه هاي بلند وخميده غزل مثل يك سايه بان زيبا نگاهش را زيباتر مي كردند، غزل داشت به آريا نگاه مي كرد، به چشمهاي آريا:
- خداي من! اين پسر چه نگاهي داره...
نگاهشان براي يك لحظه به هم گره خورد. آميزشي كه اگر بيشتر طول مي كشيد معلوم نبود چه اتفاقي بيفتد! شايد از جا بلند مي شدند وفرياد مي زدند! اما بيشتر طول نكشيد، هر دو رويشان را برگرداندند. درحالي كه يك فكر آسوده شان نمي گذاشت:
- اين نيگا چه معني اي مي داد؟ يعني... يعني دوستم داره؟ نه، فكر نمي كنم. اگه دوستم مي داشت كه باهام اينجوري رفتار نمي كرد!
دو نفر اين گره نگاهها را ديده بودند، بهار ومرتضي! شيدا كه اصلاً حواسش به آنها نبود، او داشت به حرفهاي استاد فكر مي كرد. اين بهار و مرتضي بودند كه هر دو ديدند و اي كاش بچاي بهار مرتضي با آريا حرف زده بود.
- آقاي سپهر؟
- چيه خانم ابدي؟
بهار آهسته طوري كه ديگران نشوند زمزمه كرد:
- چقدر اين غزل خودشو مي گيره! متوجه نگاهش شديد؟ انگار مي خواد بگه نيگا كنين منم دختر شاه پريان! چقدرم با شما...
آريا با دلهره پرسيده بود:
- هان؟ با من چي؟
- متوجه نشدين؟ برق نگاهشو نديدين؟ چقدر با شما بده! انگار باهاتون پدر كشتگي داره! بعضي ها چقدر از خود راضين!
- درست مي گين خانم ابدي.
آريا آهي كشيده بود. دلش مي خواست حرفهاي بهار را قبول نكند اما معلوم نبود چه نيروئي در كار بود كه باعث مي شد آريا اين حرفها را باور كند! مرتضي حرفهاي آهسته ي آن دو را نشنيد. داشت با خودش فكر مي كرد:
- چقدر به هم مي يان! هر دوشون ماشا الله تكن، هر دو شون! به هم كه نيگا مي كردن از چشماشون محبت مي باريد! كاش يكي شون پاپيش مي ذاشت و...
مرتضي مي خواست همين ها را به آريا بگويد كه آريا گفت:
- اين وسائل من پهلوي شماها باشه. من يه قدمي مي زنم و برمي گردم.
مرتضي هاج و واج ماند. دوباره آريا ناراحت بود. او مي خواست ازدوست داشتن با آريا حرف بزند اما قيافه ي آريا طوري درهم بود كه او را وادار به سكوت كرد. با خودش گفت:
- معلوم نيست چه سر يه كه نمي شه اينارو به هم جوش داد!
صداي بهار او را به خود آورد:
- بياين يه طرحي بزنيم آقاي صادق.
- باشه، باشه.
مرتضي هيچ فكر نمي كرد يك چنين روزي را درپيش داشته باشد! روزي كه قرار بود خوش بگذزانند، شروع خوشي نداشت!
آن شب آريا و غزل درحالي به رختخواب رفتند كه فكر مي كردند ديگري مغرورترين آدم روي زمين است:
- چقدر مغرور؟! فكر مي كنه تو دني
رمان غزل و آريا قسمت 6
فصل ششمچطوره پدر؟
- قشنگه! واقعاً قشنگه! بيار جلوتر ببينم، خيلي خوب شده، چه پرتره اي!
- اينو براي شما كشيدم. يعني بخاطر شما، ببينيد زيرش چي نوشته م.
- آهان... اهوم.... آفرين.
استاد سپهر نوشته ي گوشه ي نقاشي سياه قلم را خواند:
تنها صداست كه مي ماند.
(فروغ فرخزاد)
براي پدرم كه به زيبائيها عشق مي ورزد. كاش توانسته باشم صاحب صدايي را كه ماندگار شده، زيبا ترسيم كنم.
- شاعرانه است! شعر است اصلاً! آفرين پسر جان! هم نقاشيت شعره، هم اينهائي كه نوشتي!
- ميدونين پدر هميشه دلم مي خواست پرتره خانم شيفته روبكشم. مي دونستم چقدر به صداش علاقه دارين!
اشك در چشمهاي استاد سپهر جوشيده بود. نمي دانست به پسرش چه بگويد. اين مهر ورزيدن را نمي دانست چطور سپاس گزار باشد! چقدر آريا را دوست داشت!درآغوشش گرفت.
سرش به شانه فرزند سائيد. قطره هاي داغ اشكهايش برشانه ي فرزند داغ زدند. داغ مهر، داغ عشق. مي گريست ودردل مي گفت:
- به قرار باشي پسرم. خيلي دوستت دارم آريا، خيلي.....
به زبان هم آورد:
- آريا تو منو.... تو منو شاد كردي. هم شاد، هم روسپيد.
- روسپيد ؟! درمقابل كي؟
- درمقابل هستي روسپيدم كردي! نشون دادي كه زحمت هام بيخودي نبوده، نتيجه داده. اونم درجهتي كه آرزشو داشتم، درعرصه ي هنر.
آريا جوابي نداشت. يعني نمي دانست چه بگويد! مي دانست كه با كار، كاربيشتر مي تواند از پدرش تشكر كند. براي كشيدن آن پرتره ازيكي ازعكسهاي ساده و غمگين خانم شيفته الهام گرفته بود كه سالها قبل از انقلاب پشت جلد مجله ها چاپ مي شد. پدرش به صداي او علاقه مند بود. مي گفت از جواني صدايش را دوست مي داشته. هميشه ناراحت بود كه چرا ديگر نمي خواند.
- شايد رفته خارج ازكشور واصلاً خوندن رو ول كرده!
شيفته نه تنها قشنگ مي خواند بلكه شعر ترانه را كاملاً مي فهميد ومهان فهم را به شونده منتقل مي كرد. آريا هم تازگيها به نوارهايش گوش مي داد. داشت از او خوشش مي آمد. صدايش مثل امواج درياها بود. بعد تصميم گرفت چند تايي نقاشي از او بكشد وهمه شان را هم به پدرش تقديم كند.
- بايد يه نقاشي بي نظير بشه.....
ومشغول كار شد.بيش از آنكه بعنوان يك دانشجوي رشته نقاشي بايد كار كند، كاركرد. تابلوهائي كه مي آفريد، به دلش آرامش مي بخشيد اما احساس مي كرد كه اين آرامش هنوز برايش كافي نيست.
آريا به تصويري كه كشيده بود، نگاه كرد. به چهره اي كه نه تنها جذاب جلوه مي كرد، بلكه صميمي ومهربان هم بود. انگار با آدم حرف مي زد!
- من كه نمي فهمم چطوري مي شه يه نفر با هر لباس وهر مدل مويي زيبا باشه؟!
عكسهايي كه آريا از خانم شيفته ديده بود، اورا با حالتهاي متفاوت نشان مي دادند. بعضي از اين عكسها درست برعكس هم بودند! يك تصوير موهائي بلند داشت وديگري موهايش كوتاه وپسرانه بودند.آريا تابلو را كمي عقب برد وبا خودش گفت:
- زيباست ديگه! چه صورت گردي! چه چشمهاي درشتي! چه لبهايي!
آريا به فكر فرو رفت:
- يعني حالا چطوريه؟ چند سالشه؟ اصلاً كجاي دنياست؟ حتماً تا حالا پير شده! اينهمه سال؟!
آريا تابلو را زمين گذاشت. فكر كردن به خانم شيفته واينكه حالا او كجا زندگي مي كند، ذهن اورا به جاهاي ديگر كشاند:
- دنيا چقدر بزرگه! چه جاهائي داره؟ كاش مي تونستم به همه جاي دنيا سفر كنم! اينهمه كوه، جنگل، دريا! آخ چقدر بده آدم بميره ودنيا رو نديده باشه! چشمهاي آريا پر ازاشك شد احساس كرد بغض گلويش را گرفته:
- كاش مي شد يه جايي مي رفتم!سربه صحرا وبه بيابان مي ذاشتم....
شقايق هاي سرخ دربرابر چشمانش شكل گرفتند. شقايق هائي كه دردشت ديده بود. صداي شرشر آب درگوشهايش پيچيد.
- دلم مي خواد...دلم مي خواد مي زدم بيرون. مي رفتم تا هر جا كه دلم مي خواد اما حيف... حيف كه ماشين ندارم... يعني... پولم ندارم...
تنها غصه اي كه آريا داشت، آنهم نه هميشه بلكه گاهي وقتها، غم نداشتن بود، مي شد گفت غم كم داشتن! آريا دلش مي خواست مثل بعضي از همسن وسالهايش ماشينهاي آخرين مدل سوار شود، موبايل بغل دستش باشد. نه اينكه براي يك تلفن زدن سرتاسر دانشگاه رو گز كند تا يك باجه تلفن گير بياورد. مي خواست خانه شان بزرگ باشد. ويلائي باشد. تعطيلات را ئر ويلاي خودشان بگذراند. كنار دريا روي يك صندلي راحتي بنشيند، به صداي امواج گوش كند وطرح بزند. نقاشي بكشد. ا. خيلي چيزها مي خواست اما درعين حال حاضر نبود بخاطر همه ي اين چيزها خودش را بكشند يا پدر ومادرش كوچكترين تحقيري را تحمل كنند! حتي دلش نمي خواست پدر ومادر ديگري داشته باشد. او همين پدر ومادر را مي خواست، منتها با توانائي مادي، با همه ي چيزهائي كه آرزويش را داشت. حيف كه ممكن نبود! آريا روي تلاشهاي خودش مي توانست حساب كند:
- يه تابلوهايي مي كشم كه هر كومشون چند ميليون تومن خريدار داشته باشند، اونوقت....
بالاخره روزهاي بلند تابستاني سپري شدند. روزهائي كه گاه يك سال طول مي كشيدند. كلاسها خسته كننده بودند. همه ي بچه هائي كه چند واحد عمومي گرفته بودند، پشيمان بودند:
- بابا اين چه وضعيه؟! آدم همش سر كلاس چرت مي زنه! هيچي كاري نمي شد كرد چون تعطيلات تابستان تمام شده بود.
چند روزي بود كه كلاسها شروع شده بود. همه از ديدن دوباره ي همكلاسي ها خوشحال بودند. اول ترم بود وكار زيادي هم نداشتند.آن روزها همه ي بچه هاي كلاس غزل را ديدند كه پاكت هائي را دردست گرفته وفقط به دخترهاي كلاس يكي يك پاكت مي دهد. همه دلشان مي خواست بدانند توي پاكتها چيه و مي دانستند كه به زودي خواهند فهميد. شايد بايد يك ساعتي صبر مي كردند.
- حتماً كارت دعوت عروسيشه!
- دختر جماعت حرف توي دهنشون نمي خيسه! مي فهميم، يه كم صبر كن.
آريا درجواب مرتضي گفت.
- ما كه كاري با اونها نداريم. صبر كن بهار خانم خودمون بياد. اگه به اونم بده، اونوقت مي فهميم قضيه چيه!
وبهار آمد. غزل به اوهم يك پاكت داد. آريا ومرتضي منتظر بودند كه در اولين فرصت جوري كه بقيه متوجه نشوند، قضيه را ازبهار ابدي بپرسند واين فرصت بعد از تمام شدن كلاس دست داد.
بهار با خنده، اداي غزل را درآورد:
- خانم ابدي اميدوارم تشريف بيارين.
نميدونين با چه نازي اينو گفت وپاكت رو بهم داد.بياين ببينين، يه دعوتنامه س براي يك جشن، حالا مناسبتش چيه، نمي دونم.
آريا حرفش راقطع كرد:
- مناسبتش كه معلومه، خانم مي خوان پز خونه و زندگيشون رو بدن!
- بابا تو هم كه همش همينو ميگي. قبول كه اينا از ما بهترونند اما خب صبر كن ببينيم توش چي نوشته طفلك، آريا باور كن روز قيامت اين غزل دامنتو، ببخشيد لبه ي كتتو مي گيره ومي كشونه مي بره حقشو ازت مي گيره. پسر چقدر تو با اون بدي؟! چقدر پشت سرش حرف مي زني؟!
- آقا رو باش! نيست خودش هيچي نمي گه؟! فقط حرفهاي منو مي شنوه! دستت درد نكنه آقا مرتضي!
- قابلي نداشت، حالا ميذاري بخونيم؟
خيلي ساده وصميمي از آنها دعوت شده بود در يك مهماني به مناسبت شروع سال تحصيلي جديد شركت كنند. نوشته بود مهمانها فقط دختران همكلاسي او هستند و هيچ غريبه اي در اين مهماني نيست.
- حالا تو ميري بهار؟
آريا پرسيد وبهار هم مخصوصاً با لحني حق به جانب گفت:
- چرا نرم؟ خب معلومه كه ميرم.
مرتضي فوراً حرف بهار هم مخصوصاً با لحني حق به جانب گفت:
- چرا نرم؟ خب معلومه كه ميرم.
مرتضي فوراً حرف بهار را دنبال كرد ورو به آريا گفت:
- راس مي گه. دنياي ديده بهتر از نديده س!
بعد لحنش را عوض كرد وادامه داد:
- آفرين دخترم، برو دست و روتو خوب بشور، لباس هاي عيدتو بپوش و برو. مواظب باش جلوي لباستو كثيف نكني، يه وقت غذا وشيريني نريزي رو لباست ها! با رك الله دختر خوب!
اينها را مرتضي با لحني بچگانه مي گفت وآريا مي خنديد اما بهار عصباني شد، اخم كرد و بي خداحافظي رفت. مرتضي كه تعجب كرده بود، پرسيد:
- دِ چرا اينجوري كرد؟ چه لوس!
آريا جواب داد:
- دخترن ديگه! گاهي وقتها اينطوري ميشن. شما ببخشيد استاد
وخنديد. مرتضي هم با او همراه شد. هر دو منتظر برپائي مهماني و شنيدن خبرهاي آنجا بودند. هر چند بفهمي نفهمي ناراحت هم شده بودند. يعني بيشترپسرهاي كلاس ناراحت شده بودند كه چرا اين مهماني فقط زنانه است. مي گفتند:
- به اين ميگن تعصب بي جا روي جنسيت!
- زن سالاري افراطي!
- نه بابا، فمنيسم ايجاب مي كنه!
وعاقبت انتظارشان به سر آمد. خبرها رسيد. بهار كه اول چيزي نمي گفت، انگارناز مي كرد براي گفتن. ولي هنوز يك روز نشده، خبر بين همه ي بچه ها پيچيد:
- نميدونين چه خونه اي داشتن!؟ خونه كه نه، قصر بود! يه قصر درست و حساب توي استخرش مي شد قايق سواري كرد!
- چي كم داه اين دختر؟ از طبيعت كه هر چي مي خواسته گرفته! اسب، باغ، ويلا. دنيا هم كه كمش نذاشته، بنز آخرين مدلي كه قيمتش از خونه ي ما بيشتره با هزار كوفت و زهرمار ديگه براش مهيا كردن!
- والا من كه مي گم شير مرغ وجون آدميزاد هم بخواد، تهيه مي شه!
- ولي ببين با اين همه چيز چقدر ساده س! هر كي ديگه جاي اون بود نه تنها خودشو گم كرده بود، كه خدا رو هم بنده نبود!
- راستي بدم نمي گي ها، ولي چرا اينجا مونده؟
- كي مي گه مونده؟ چند سال آمريكا و اورپا بوده. سال آخر دبيرستان برگشته تهران.
- عجب!
- بله، اينجور ياس!
ودوستان غزل دو دسته شدند. بعد از آن مهماني دخترهاي كلاس دو دسته شدند: عده اي با او صميمي تر شدند وعده اي هم به او پشت كردند.
- منكه مي گم حسوديشون مي شه! مگه نه؟
- والا چي بگم؟
بهار درجواب مرتضي همين را گفت وبس. خوشحال بود كه ازقبل هم با غزل صدر رابطه ي خوبي نداشته كه حالا برايش حرف دربياورند. بهار مي گفت موقع برگشتن از مهماني، عادل را ديده كه زير درختهاي پشت ساختمان قدم مي زده اما از كس ديگري نشنيدند.
- من مي گم بهار از خودش درآورده! هم براي اينكه عكس العمل تورو ببينه وهم براي اينكه لج ترا دربياره! بله آريا جان.
- فكر نمي كنم. آخه ماكه نبايد بين خودمون هم اختلاف داشته باشيم! مرتضي تو تازگيها با بهار يه ور نزدي؟ من فكر مي كنم....
- بيخود فكر مي كني. اون رفتارش عوض شده! هم با تو،هم با من.
- شايد، خدا ميدونه. البته يه مقداري كه بله...
- خب خدارا شكر كه حضرت آقا تا اينجاي كار را قبوليدي!
- چكنيم ديگه! گاه درحق حضرات دوستان لطف مي كنيم! علي الخصوص درحق آقاي مرتضاي گل بلبل سنبل!
- خيلي سرحالي امروز؟ زدي به دنده ي بيعاري؟ آره؟ باشه، عيب نداره، دنيا مال شماس، شما. بي خيال ها!
آريا خنديد و با دست به پشت مرتضي كوفت:
- ترا بخدا بس كن. منكه از پس زبون تو برنميام. اگرم يه مزه اي بندازم، از خود تو ياد گرفتم. يادته كه ترم قبل من هيچي بلد نبودم!
- بله ديگه، كلاس مفتي براي طنزآموزي! طنزآموزي رايگان دريك ترم! بشتابيد به سوي دانشكده ي هنر، ايها الناس ارزان كردم، خونه دار وبچه دار زنبيلو وردار بيار، به شرط چاقو، حراج كردم مسلمونا...
مرتضي صدايش را بلند كرده بود وبا هر جمله بلندتر هم مي شد، طوري كه چند تايي از بچه هاي دانشكده هاي ديگر كه اورا نمي شناختند چپ چپ نگاهش مي كردند. آريا هم فرصت را مناسب ديد كه جواب حرفهاي آخري مرتضي رابدهد:
- ببين مردم چطوري نگات مي كنن؟! بچه هاي دانشكده ي خودمون كه مي شناسنت، حتي سال چهارمي ها! اما اين بيچاره ها كه خبر ندارند....
وبا دست به پيشاني اش زد، يعني كه كم دارد وپا به فرار گذاشت. ميدانست به شوخي هم كه باشد چند تائي مشت از مرتضي نوش جان خواهد كرد. مي خنديد و فرار مي كرد، مرتضي هم به دنبالش.
- بابا بگيرينش. يكي اينو بگيره. اگه هاري گرفتين به خودتون مربوطه ها! يكي اينو بگيره. آي مسلمونا....
آريا داشت از خنده روده بر مي شد اما مي دويد
....
رمان غزل و آريا قسمت 5
فصل پنجمپدرآريا هميشه چند تائي شاگرد خصوصي داشت. جواناني كه به خانه شان مي آمدند. به اتاق كارآقاي سپهر درطبقه دوم. بيشترشان شاعرهاي جواني بودند كه مي خواستند يك روزي شاعر بزرگي شوند!از ليسانسه هاي ادبيات كه مي خواستند مشق ادبيات واقعي بكنند گرفته تا جوانهاي هيجده نوزده ساله اي كه در ذهنشان پشت جلد كتابي را مي ديدند كه درآينده خواهند داشت! ازليسانسه هاي ادبيات كه مي خواستند مشق ادبيات واقعي بكنند گرفته تا جوانهاي هجده ساله اي كه دربودنشان فرقي نمي كرد. يكي معرفي شان كرده بود. يا يك ناشري يا استاد ادبياتي، يا آشنايي ويا يكي از شاگردهاي قبلي. استاد سپهر همه را تا جايي كه همه را تا جايي كه وقتش اجازه مي داد مي پذيرفت. واينگونه بود كه هميشه چند تايي شاگرد داشت. آنها با آريا و مادرش سلام وعليك پيدا مي كردند وگاه حتي كار به رفت وآمد خانوادگي مي كشيد. مهرانگيز خانم همه شان را با محبت وآغوش باز مي پذيرفت. باآنكه اين آموزش رايگان بود اما براي استاد سپهر يك سرمايه گذاري بود.
خودش مي گفت:
- اينها سرمايه هاي آينده اين كشورند! يكي بايد باشد كه به حرفشان گوش كند و راهنمائئ شان كند!
آريا به نگراني به پدرش نگاه مي كرد:
- چرا شما آخر؟ يعني وقت شما اينقدر بي ارزشه؟ ميدونين چند وقته يه سفر نرفتيم؟ ميدونين روزي چند دقيقه با ما حرف مي زنين؟
- اينارو درست مي گي پسرم. حق با توه. اما باور كن اينام حق دارن. قبول كن.
آريا قبول نداشت، اما مي ساخت. تا به حال با هيچكدامشان، حتي همسالهايش دوست صميمي نشده اما دشمن هم نبود. بگذريم كه به پدرش ايراد مي گرفت.
آنروز عصراز منزل پدربزرگش برمي گشت. قرار نبود به آن زودي برگردد اما حوصله اش سر رفته بود. چند تائي طرح زده بود و راضي اش نكرده بود! بايد برمي گشت خانه خودشان، وقتي دم در رسيد كليد درقفل در انداخت در را باز كرد و وارد راهرو شد لحظه اي برجا خشك شد:
- نه اين غير ممكنه ! اون كجا اينجا كجا؟!
اما سلام او فرصت فكر كردن به آريا نداد. سرجايش ميخكوب شده بود. قلبش مي كوبيد. انگار مي خواست ازسينه بيرون بزند. خيلي ساده گفت:
- سلام.
- س...سلام...سلام!
دستپاچه شده بود.دوبار جواب سلام را تكرار كرد و همين دستپاچگي انگار گريبان اورا هم گرفت. گريبان اورا كه تا اين لحظه آرام مي نمود.
- شما؟ اينجا؟
- من....مدتيه خدمت استاد مي رسم.پدرتون درحق من لطف دارن، آقاي سپهر....
آريا خودش هم نفهميد اين چند كلمه ي ساده چطور زير ورويش كرد! او كه شوكه شده بود وحتي سلام راسه چهار بار تكرار كرده بود، با همين يكي دو جمله عوض شد! انگار خودش را پيدا كرد، آرياي دانشكه را! محكم ايستاد! لحنش تمسخرآميز شد. درست مثل كلاس! انگار مي خواست غزل را بكوبد، سرخايش بنشاند! جواب آن خداحافظي آخر ترمش را بدهد. هنوز دو ماه بيشتر از آن روز نگذشته بود. لحني كاملاً استهزاآميز به خودش گرفت و گفت:
- لطفشون مستدام خانم صدر! ايشون هميشه لطف دارن!
غزل هم عوض شد! همان غزل هميشگي! درحالي كه از كنار او رد مي شد، خيلي سرد خداحافظي كرد! مثل همانظور!
- ببخشيد آقاي سپهرخداحافظ تان!
ورفت. غزل رفت وآريا سرجايش ماند! نفهميد چقدر وسط راهرو ايستاده؟! با صداي مادرش به خود آمد:
- تو اينجائي مادر؟ كي اومدي؟
مادرش بود. مادر هميشه خوبش. مهرانگيز خانمي كه براي او هميشه مادر بود. خانم ربيعي، دبيرشيمي جدي اي كه با متانت و رفتار خشكش همه يدخترها راسر كلاس ساكت وآرام مي نشاند، براي او مادري مهربان وخندان بود. بحدي كه شوهرش گاه گلايه مي كرد كه:
- مهري جان، تو انقدر كه با پسرت شاد برخورد مي كني، با شوهر بيچاره ات نمي كني!آرزو بدلم موند كه يه بار، فقط يه بار، مثه وقتي كه آريا رو مي بيني، تو روي من بخندي! هميشه جدي، هميشه جدي! انگار اينجا كلاسه ومن دربدر شاگرد سركارخانم!
هر چند مهرانگيز خانم با شوخي سروته قضيه را خم مي آورد وبا يك كيوان جانم دا شوهر را بدست مي آورد اما استاد كيوان سپهر راست مي گفت. حق داشت! مهرانگيز بيشتر وقتها جدي بود. حتي موقع گفتن وخنديدن! استاد سپهر از همان روزهاي اول اسمش را مخفف كرده بود و مهري صدايش مي كرد. منظور داشت دراين اسم خلاصه، مي گفت:
- مي دوني عزيزم تو مهرانگيزي، درست، قبول. اما براي دل من تو مهري، مهر ومحبت! بذار مهري صدات كنم.
زندگيشان با عشق شروع شده بود. كيوان تازه استخدام شده بود. درآوزش و پرورش وبعنوان دبير ادبيات. آنوقتها تازه ليسانسش را گرفته بود. سربازي را معاف شده بود. بيست وچهار پنج سالي داشت. شايد دو سه سال سابقه داشت كه با مهرانگيز آشنا شد. خيلي اتفاقي .خاله ي كيوان تلفن نداشت . اين بود كه شماره تلفن همسايه شان را داده بوده بود به خواهر ها وپسرخواهرهايش. تلفن آقاي ربيعي را.آقاي ربيعي همسايه ي بازنشته شان مردي بود كاري وجدي. تركه اي وسبزه ي سبز. هيچوقت جيزي به اسم خنده روي لبهايش نمي نشست. كوچه شان بن بست بود با سه چهار خانه. دو تا همسايه اصلاً با بقيه رفت وآمد نداشتند وفقط به يك سلام و عليك خشك وخالي اكتفا مي كردند. اما خانواده ي آقاي ربيعي و همسايه ي بغلي دستي شان اقاي مظاهري شوهرخاله ي كيوان بود. اصلاً پيش خودش فكر مي كرد آقاي ربيعي همسايه ي خاله اش فقط يك دختر دارد! دختر كه چند باري ديده بودمش وبا هم سلا وعليك هم كرده وبودند. آنروز مي خواست با خاله اش درمورد يك مهماني صحبت كند. شماره ي آقاي ربيعي همسايه شان را گرفت. زنگ سوم يا چهارم بود كه گوشي را برداشتند:
- الو بفرمايين.
صدا دخترانه بود. دخترانه ومعصومانه. اما چيزي دراين صدا بود كه كيوان سپهر را تكان اد! نتوانست جواب بدهد. ساكت ماند وصدا دوباره پرسيد:
- آقا چرا مزاحم مي شي؟
نفهميد چرا به جاي آنكه عذر بخواهد و بگويد با خاله اش كار دارد، و اگر ممكن است صدايش كنند، گفت:
- ازكجا فهميدين مردم كه مي گين آقا؟
- به اونش كاري نداشته باشين، ديدين كه درست گفتم؟!
حرفش رابريد:
- بله، قسمت اولش را درست حدس زديد. مرد هستم اما فكر نمي كنم قسمت دومش درست باشه.
- يعني مزاحم نيستيد؟
- نه كه نيستم، مگه بي كارم؟
حالا كيوان مي فهميد آن حالتي كه درصداست ومحسورش كرده شنگي و شوخي دخترانه اي است كه درلايه ي صدا موج مي زند. دلش نيامد با فردوس خانم همسايه تان كار دارم، كيوان هستم پسر خواهرشون، نمي خواست صحبتشان قطع شود. از خدا مي خواست با او حرف بزند . با يان دختري كه نمي شناختش. اينرا مي دانست كه صدا، صداي دختر آقاي ربيعي نيست. با او حرف زده بودف صدايش را مي شناخت. هر كه بود، كيوان خواهان شنيدن صدايش بود! درحالي كه خدا خدا مي كرد طرف قطع نكند، گفت:
- ببينين خانم، من دبيرم. دبير ادبيات دبيرستان.اهل اين حرفها نيستم.
- فكركنم راست بگين. ازصداتون پيداست كه مسن هم هستيد.
كيوان ازاين حرف خوشش نيامد اما ادامه داد:
- چند ساله ام يعني؟
- اي همچين سي...چهل... همين حدوداً ديگه.
وفوراً با لحني كه آشكار شوخ مي نمود، پرسيد:
- درست گفتم؟
- نمرت بيسته، تقريباً.
- نه از تقريباً خوشم نمياد.
- خب راستش.....
دختر حرفش را قطع كرد:
- يعني راست راستش؟
- خب حالا كه اينو گفتي، ديگه نمي گم، بگذريم....
و يكوقت متوجه شد كه بدون آنكه حتي اسم همديگر را بدانند، دارند ازمدرسه حرف مي زنند وكلاس ورابطه ي محصل ها ودبيرها:
- يه خانم زبان داشتيم همه ش مي گفت ( ايزتريبلي) يعني وحشتناكه!با يه حالي مي گفت اينو كه نگو! راجع به همه چي همينو مي گفت!
شايد نيم ساعتي حرف زدند. هردوتاشان از صحبت با همديگر خوششان آمد وكيوان نيمچه قراري گذاشت براي تماس تلفني بعدي....
ديگر همديگر را به اسم مي شناختند وبه رسم. كاري به فاميل همديگر نداشتند. كيوان هم اسمي از خاله و اين حرفها به ميان نياورد. گفت كه شماره را شانسي گرفته وبالاخره.....
قبل از ديدار خيلي چيزها از هم مي دانستند. كلي با هم حرف زده بودند. كيوان به غير از قضيه خاله و همسايگي همه چيز را راست گفته بود. مهرانگيز كه حتي اين استثنا را هم نداشت. همه ي حرفهايش راست بود غير از يك حرف كه كيوان باور نمي كرد:
- ما دو خواهريم، من وروح انگيز!
و روح انگيز را كه توصيف كرده بود، كيوان شناخته بود.
- اين كه همان دختر آقاي ربيعي است!
اما دختر دوم را نه، باور نمي كرد! فكر مي كرد اين دختر از فاميلهاي نزديك آقاي ربيعي است. مثلاً دختر برادر يا خواهر مرد خانه يا زن خانه. از خاله اش هم نپرسيد. تاآن روز، روز ديدار.
دختر هماني بود كه او مي خواست. سال آخر دبيرستان. تو دل برو وبلا! اما اين دختر جدي بود. رفتارش با آن دختر شوخ پشت تلفن زمين تا آسمان فرق داشت! آن دختر شوخ بلا كجا واين دختر متين جدي كجا؟
مهرانگيز بعدها اعتراف كرد:
- باورم نمي شد اينقدر جوون باشي! صدات خيلي پيرتر نشان مي داد! همينطور هم به اين خوش تيپي!
- اما منكه ترا خوشكل و تو دل برو مي دونستم. همه چيزات همونجورائي بود كه من فكر مي كردم. غير از اين قيافه ي جدي اخموت!
وعاقبت كيوان مجبور شد همان يك نكته ناگفته را هم رو كند! قضيه خاله فرودسش را كه همسايه آنها بود. آخر چاره اي نداشت، مي خواست از خواستگاري حرف بزند. مجبور بود.
- پس حضرت آقا با برنامه تلفن زدند نه تصادفي واتفاقي!؟ اداي كيوان را درمي آورد:
- باور كن همينطوري پيش اومد، بيكار نشسته بودم گفتم يه تلفن بزنم. همينطوري شانسي شماره گرفتم تا اينكه....
ونامزد شدند. از روز نامزدي به بعد ديگر نتوانستند ازهم جدا شوند! چاره اي نبود بايد عقد مي كردند. همه اش به سه ماه نكشيد! حتي عروسي شان! ديگر كيوان شد داماد خانواده ي ربيعي. هر چند باز هم يك لبخند روي لبهاي پدرزنش نديد. بعد از عروسي بود كه مهرانگيز به دانشگاه رفت و بعد استخدام شد وكيوان هم فوق ليسانسش را گرفت ومنتقل شد به وزرات علوم آموزش عالي وشد دانشيار وبعد استاديار ودوسه سال پيش بالاخره كرسي استادي را اشغال كرد. استاد تمام وقت و عضو هيئت علمي دانشكده ي ادبيات.
وقتي آريا به دنيا آمد، هر دوشان تدريس مي كردند. به قول كيوان:
- شديم مثه گربه! همينطور بچه رو به دندون گرفتيم، ازاين جا به اون جا!
آريا تا كوچك بود، مادر مهرانگيز نگهش مي داشت وبعدهم مهدكودك شد مادرش! مهرانگيز سعي مي كرد زياد كلاس نگيرد وحداقل نصفه روز بيكار باشد تا بچه بدون محبت مادري بزرگ نشود. كم كم آريا به پنج شش سالگي رسيد و حرفهاي خانم جان مادر مهرانگيز. هم رنگ ديگري گرفتند:
- مامان من به بچه عادت كرده ام! ديگه وقتشه كه يه دختر گيس گلابتون پيدا كني! آريا خواهر مي خواد!
مهرانگيز وكيوان هر دو مخالف بودند. از هر دو طرف مادربزرگها فشار مي آوردند. مادركيوان پسر مي خواست، مي گفت:
- وا مگه مي شه؟ فقط يه بچه؟ بچه م پشت مي خواد! پسر بي برادر، بي پشت وپناهه!
ومادر مهرانگيز كه دختر مي خواست مي گفت:
- دور از جون، دور از جون، آدم گريه كن مي خواد مادر! دور از جونت صد سال ديگه، خدا نكرده اگر طوري شدي، يه گريه كن نمي خواي؟ تازه، بچه م خواهر مي خواد! خواهر يه چيز ديگه س!
اما كيوان ومهرانگيز سفت ايستادند كه نه! مهر انگيز مي گفت:
- ما اگه بتونيم همين يه بچه رو درست تربيت كنيم، شاهكار كرديم! چيه همينطور بچه بريزي دورت؟ كه چي آخه؟
وكيوان اديبانه مي گفت:
- بله خواهي كه به يادگار فرزند نهي، تو خود چه...هي كه يادگارت باشد! اگه قرار باشه جانشين از خودمون باقي بذاريم همين يكي بسه! اگرهم منظور ادامه نسل آدم باشه، ماشاالله هزار ماشاالله اونقدر هسن كه ما توش گميم. اونقدر سمن هست كه ياسمن توش گمه!
وآريا بزرگ شد. تنها بود اما لوس نبود. بچه ي خوبي بود وپسر خوبي شد وحالا بايد مرد خوبي هم مي شد.
مهرانگيز خانم با وجود تدريس وكار خانه به واقع برايش مادري كرده بود. آريا مهرباني را با او معني مي كرد وحالا اين مادر، اين مهربان، داشت از او سوال مي كرد كه چرا وسط راهرو ايستاده؟ در جواب مادر بايد چه مي گفت؟ مگر مي شد جز راست گفت؟!
- هيچي مادر، يك نفرو اينجا ديدم كه باورم نمي شد هيچوقت اينجا و توي خونه خودمون ببينمش!
- نكنه منظورت صدره؟ غزلو مي گي؟ دختر ماهيه. چطور تا حالا نديده بودمش؟! د. سه هفته ايه كه مياد پيش پدرت.
- عجب!
آريا اينرا گفت و وارد هال شد اما مادر كه احساس كرده بود اين برخورد جور ديگري است. با بقيه فرق مي كند و حتماً دراين ميانه خبرهادي هست، سعي مي كرد ادامه بدهد. سيل اطلاعات بود كه مي ريخت وآريا هر چند نشان مي داد كه بي تفاوت است و برايش فرقي نمي كند. اما دلش مثل سير وسركه مي جوشيد. مي خواست همه چيز را بداند، هر چه كه به غزل مربوط مي شود، كي آمده؟ چه كرده؟ مادرچه ها از او مي داند؟ وگلاً هر چيز ديگري را، حتي اگر كوچك باشد. مادر درحالي كه استكان چاي را جلو آريا مي گذاشت، ادامه داد:
- با استعداده. يكي دو تا از كارشو پدرت برام خونده. بد نبوده. مي شه گفت حتي خوب هم هست. هم شعر كهن مي گه، هم نو. از قضا غزل هم مي گه، غزلهاي عاشقانه….
مهرانگيز خانم ازغزل چيزهائي درمورد دانشگاه شنيده بود. مي دانست كه با پسرش همكلاسي است اما يك چيز را نمي دانست وآن اينكه آنها مثل جن وبسم الله هستند. يك لجبازي كودكانه كه حالا رنگي از كينه گرفته است. مهرانگيز خانم حتي از دخترك خوشش آمده بود:
- زيباست، موقر، باادب، خوش صحبت! كاش مي دانستم نظرش راجع به پسر من چيه؟
وحالا آريا داشت مي گفت كه چقدر از اين دختر بدش مي آيد:
- عالم وآدم نووكر خودش مي دونه! فكر مي كنه همه خريدني هستند! بايكي دوتا از پولداراي ديگه كلاس دوسته وخدارو بنده نيست.
- يعني شما با آنكه همكلاسيد، باهم خوب نيستيد؟
- كاش خوب نبوديم، دشمنيم! دشمن! مي فهمي مادر دشمن!
آريا درحاليكه خم شده بود ودستش را روي دسته ي مبل مادرش گذاشته بود از دانشگاه وهمكلاسي هايش مي گفت وجاي غزل را درمجموعه ي ارتباطهايش معين مي كرد. مجبور شد حتي روغن داغش را هم زيادتر كند:
- بله مادر. ماها، يعني مرتضي وبهار و چندتاي ديگه از بچه ها گروه اونارو اوت كرديم! يعني مي كنيم. نقشه ها داريم براي ترم بعدشون!
مادر مي فهميد. مهرانگيز خودش عاشق شده بود، اين افراط را مي فهميد! مي دانست اين غلو كردن ها راه را به كجا مي براند. تصميم گرفت خودش را همانطوري نشان بدهد كه آريا مي طلبد. البته درظاهر. دردلش خنديد وگفت:
- كه اينطور؟! پس اينطوريه؟دختره ي…..دختره ي….
به ظاهر دنبال يك صفت براي غزل مي گشت كه پيدا كرد:
- دختره ي عوضي قرتي!
- آريا برفروخت:
- نه عوضي كه نيست اما…. اي همچين…خب ديگه، توي گروه دشمنه!
آريا طاقت نياورد بشنود كه غزل را عوضي وقرتي بخوانند! مهرانگيز دردل بيشتر مي خنديد. اخمها را درهم كشيده بود يعني كه متفكر است وحرفهاي پسرش را باور كرده اما در درون به رفتارپسرش مي خنديد! مي انديشيد:
- حتي يه دقيقه طاقت نياورد! خراب كرد! طفلكي بچه م! طاقت نياورد بدشو بشنوه! بميرم براش! بچه مو بگو، طفلكي…..
جواب داد:
- كه اينطور؟!
وآريا گفت وگفت. از روز اول آمدن غزل تاآن روز. ازهمه كارهايش و مهرانگيز خانم گوش مي كرد. مادرانه وبا حوصله گوش مي كرد ومي انديشيد:
- الهي قربونت برم مادر، چه حالي داري! مي فهمم، بگو. هرچي دلت مي خواد بگو. بدش رو بگو، منكه مي دونم توي دلت چي مي گذره بگو مادر، هرچي مي خواي بگو
رمان غزل و آريا قسمت 4
فصل جهارمروزهاي آخر ترم بود.موقع امتحانات. آريا بيشتر به درسها مي رسيد تا كارهاي ديگر. هرچند ساعات بيكاري بين كلاسهاي پر بود ازشوخي هاي مرتضي.آنروز امتحان تاريخ هنر داشتند، اولين امتحان.
- شوخيهاي تو تعطيلي نداره؟ مثلاً موقع امتحاناي آخر ترم هم نمي خواي جدي بشي ويه كم به درسات برسي؟
- چه بخوام چه نخوام درسا به من ميرسن. حالا چرا من ديگه وقت خودمو تلف كنم به درسا برسم؟ مانمي رسيم، با سرعت هزار كيلومترم به درسا نمي رسيم!
- بابا منظور من از رسيدن، توجه بود نه اينكه تو مي گي!
خودش هم از توضيحش خنده اش گرفت. بهار كه تازه به آنها رسيده بود، بدون مقدمه گفت:
- ميان ماه من با ماه گردون تفاوت از زمين تا آسمان است. خب چي مي گفتين؟
مرتضي خنديد وگفت:
- اينو باش، شعر شاهد هم خونده، حال مي گه چي مي گفتين! بابا قضيه چراغونيهاي پارساله!
- ولش كن خانم ابدي. مرتضي حالش خرابه! آموزش چه خبر بود؟
- براي امتحانها شماره صندلي معلوم كردند. برين شماره ها تونو ببينين، پشت شيشه زدن.
بهار اينرا گفت ورفت. مرتضي گفت:
- امروز بهار يه چيزيش بود تو متوجه شدي؟ چرا شماره هاي مارو يادداشت نكرده بود؟
- نميدونم. بريم سراغ شماره ها. ديگه همچين وقتي نمونده.
شماره ها را ديدند.آريا كه انتظار داشت كنار مرتضي وبهار بنشيند، حالا با ترتيب ديگري مواجه مي شد. در جا خشكش زد!
- واقعاً كه؟
مرتضي درحالي كه مي خنديد و پشت سرآريا مي دويد، سعي مي كرد خودش را به او برساند:
- بابا حالا چرا ناراحت شدي؟ گفتم دعاهات نتيجه داد، بد گفتم؟
- ازشوخيهات خسته شدم مرتضي! كي من آرزو كردم كنار خانم صدر بنشينم؟
- شوخي كردم! بابا منم ناراحت شدم. من بايد پهلوي تو مي نشستم. فاميل من صادقه، فاميل اون صدر. هردو تايي مون صاد داريم اما قسمته! كار ديگه اي نميشه كرد. ونوس پهلوي تو مي نشينه. مي خواستي اول فاميلتو سين نذاري! عوض كني بذاري....بذاري الف وصاد كه پهلوي بهار ابدي و مرتضي صادق گل بشيني.
ديگر مرتضي به آريا رسيده بود وداشت كنار او راه مي رفت اما آريا به حرفهايش جواب نمي داد!ناراحت بود.
- مار از پونه بدش مي ياد دم خونه ش سبز مي شه!
نزديك سالن امتحانات رسيده بودند. از پيچ راهرو پيچيدند، وشنيدند! عادل بود كه داشت با غزل حرف مي زد. آريا و مرتضي فهميدند عادل درمورد چي صحبت مي كند. قدمهايشان را آهسته كردند. آريا دلش مي خواست جواب غزل را بشنود اما انگار غزل جوابي نداد مرتضي آهسته گفت:
- ونوس جوابشو نداد!
- شايد سر تكون داده يعني آره!
- الله اعلم!
غزل سري تكان داد كه مي شد هم به معناي آره گرفت وهم به معناي نه. اما عادل كه فقط به پيشداوريهاي خودش فكر مي كرد، ادامه داد:
- كاش مي شد سيم گوشي موبايل رو از زير پيراهن رد كرد وجوري روي گوش گذاشت كه موها روشو بپوشونه!
- چه فكرهائي مي كنيد آقاي صارمي! مگه درس نخوندين؟
- چرا اونكه چرا. گفتم براي مشورت!
خنده ي غزل نشان مي داد كه حرف عادل را باور نكرده. آريا ومرتضي ازكنارشان رد شدند. صندليهايشان را پيدا كردند و نشستند. بهار روي اولين صندلي نشسته بود. سرش هنوز روي كتاب بود. با اينكه صداي مرتضي وآريا راشنيد اما حتي سرش را بلند نكرد.
آريا گفت:
- فهميدم چرا بهار ناراحته. مي خواسته با هم باشيم .انگار من مخصوصاً جاي غزل رو كنار خودم تععين كردم!
- بي خيال ! بزرگ مي شه يادش مي ره. اما حيف، حيف!
- حيف چي؟
- اون همه چيزيش ابديه مي ترسم ناراحتي هاش هم ابدي باشه!
آريا خنده اش گرفت:
- امان از دست تو!
- فعلاً امان از دست استاد وسوالات!
عدل بالاي سر غزل ايستاده بود واز روي كتاب باز غزل چيزي مي خواند. آريا سرجايش نشست. صندلي مرتضي يكي بعد ازغزل بود. سوالها توزيع شد. آريا با اولين نگاه خيالش راحت شد. سوالي نبئود كه او جوابش را نداند. شروع به نوشتن كرد. شايد نيم ساعت هم طول نكشيد كه سوالات تمام شد. نيم ساعت وقت اضافه داشت. سرش را بلند كرد .غزل مشغول نوشتن بود. انگشتان ظريف غزل نگاههاي آريا را به خودشان جذب كردند. حركت انگشتان او همراه با اخم نامحسوسي كه ابروان زيباي اورا به هم نزديك كرده بود، دل آريا را به طپش واداشت.انديشيد:
- چرا اينجوري شدم؟ منكه اصلاً از اون خوشم نمياد! حتي بدمم مياد!
آريا نمي دانست به خودش راست مي گويد يا نه! او به همه ي سوالات جواب داده بود ونيم ساعت وقت داشت كه هر چه دلش مي خواهد غزل را نگاه كند!
با خودش گفت:
- بايد برگه روبدم وبرم بيرون.
اما نرفت، نتوانسته بود برود، ازسرجايش تكان نخورد! زيرچشمي نگاه كرد، غزل هنوز مشغول نوشتن بود.مزه هاي بلندش دل مي برد.
- چه مژگاني؟ چه انحناي قشنگي دارند اين نوكهايشان كه به بالا برگشته اند....
خدايا چطوري همه ي اينارو توي يه صورت جمع كردي؟ چطوري چند تا دونه مو مي تونن اينقدرقشنگ باشند!
آريا داشت فكر مي كرد كه چرا شكل اين موها درنظر او اينقدر زيبا جلوه مي كند!
به خودش نهيب زد:
- چه فكرها مي كنم من؟قشنگه! زيباست. هيچ كاري هم نمي شه كرد! خدايا آخه چرا؟ چرا اون اينقدر قشنگه؟! چرا من اينقدر ازاين خوشم مي آد؟!
خيلي دلش مي خواست اين علاقه راحمل بر نقاش بودن يا ميل طبيعي آدم به زيبائي بكند، اما نمي شد!
- آدم به خودش كه نمي تونه دروغ بگه!
غزل سرش را بلند كرد. حالا داشت فكر مي كرد وته مدادش را مي جويد.
- اما نه، من از اون بدم مي آد. مغروره! فكر مي كنه با پولاش مي تونه دنيا رو بخره!تازه دوست عادله، اين آدم عوضي! نه من از اون خوشم نمياد.يعني حتي بدم هم مي آد.
غزل فقط يك اشكال داشت، يك سوال نيم نمره اي! جوابي كه تا آخر وقت امتحان يادش نيامد. آريا اما تا آخرين ثانيه ها هم نشست. نگاهش درظاهر به برگه بود اما داشت به غرزل نگاه مي كرد. نگاه وفكرش هر دو مشغول اين صنم زيباي دانشكده بود. امتحانها يكي بعد از ديگري برگزار شدند. آريا تمام درسها را با بهترين نمره ها پاس كرد. غزل هم همينطور. منتها نه به خوبي او. نمره هاي او درحد مرتضي وبهار بود. كلاس بيست وپنج نفره شان همگي موفق بودند. هيچكس حتي از يك درس نيفتاد. واقعاً شروع خوبي بود.
- براي ترم اول بد نبود.
چرا ميگي بد نبود. خوب بود مرتضي جان. خوب خوب.
بهار حرف آريا را قطع كرد:
- براي شما بله، اما براي بعضيها نه! همچين زياد هم خوب نبود!
- از اين حرفها بگذريم، مياين عمومي ها را تابستان بگيريم؟
پيشنهاد مرتضي بجا بود. مي شد چند تا از درسهاي عمومي را در تابستان پاس كرد. سه تايي نفري شش واحد گرفتند. ديگه لازم نبود براي دو سه ماه از همديگر خداحافظي كنند. اما با خيلي از بچه ها خداحافظي كردند. حتي مجبور شدند با عادل و غزل هم خداحافظي كنند.
- اشكالي نداره جوون. مرد براي همينه. براي همين بدنيا اومده، اومده كه از دست زن جماعت مرارت بكشه . حالا عيب نداره.
آريا با آنكه عصباني بود وعصباني تر هم شد اما جواب داد:
- درست مي فرمائين آقا مرتضي!
غزل خيلي خونسرد جواب آريا را داده بود وهمين باعث شد كه مرتضي به آريا متلك بگويد.
غزل مثل هميشه سوار مرسدس بنز سبز رنگي شد كه راننده شان براي او نگه داشته بود. ازداخل ماشين با عادل خداحافظي كرد. عادل خودش پشت رل ماشينشان نشسته بود. شيشه بغل دست را پائين كشيده بود وبلند بلند و با خنده از غزل خداحافظي مي كرد. مخصوصاً نمايشي رفتار مي كرد. مي خواست همه روابط گرم اورا با زيباترين دختر دانشكده شان ببينند. حتي دربين دخترهاي ترم هاي بالاتر و رشته هاي ديگر هم به زيبايي غزل نبود! غزل واقعاً تك بود! آريا درظاهر خونسرد و بي تفاوت نگاه مي كرد اما درباطن؟! درباطن خودش هم نمي دانست چه حالي دارد! هرچه بود نبايد نشان مي داد.
غزل داشت فكر مي كرد:
- خوب سرجاش نشوندمش !فكر كرده با اون نمره هاش بايد قربونش رفت! بهش تعظيم كرد! موقع خداحافظي دستاشو بوسيد! پسره ي مغرور!
سرش را بلند كرد و به شيدا كه پهلويش نشسته بود گفت:
- ديدي چطوري سرجاش نشوندمش؟
شيدا مي دانست غزل از كي صحبت مي كند اما گفت:
- كي رو؟
- سپهرو! آيا سپهر رو مي گم! همچي سرد باهاش خداحافظي كردم كه جلوي همه كنف بشه!
- حقشه پسره ي مغرور! همچي قيافه مي گيره انگار(آلن دلونه)!
- نه فكر مي كنه پيكاسوه!
اولين ترم تحصيلي تمام شد. آريا با دوستانش براي ثبت نام ترم تابستانه قرار گذاشت.
- فعلاً خداحافظ مرتضي.
- خداحافظ. تلفن يادت نره.
- خانم ابدي خداحافظ. بچه ها همگي خداحافظ تا بعد.
- خداحافظ آقاي سپهر. خداحافظ آريا.
آريا راه افتاد. حالا با خودش تنها بود. مي خواست بر عكس هر روز پياده برگردد خانه. مي خواست ذر راه فكر كند. خوشحال نبود. پيش ازآن براي تعطيلي تابستانش نقشه ها كشيده بود
رمان غزل و آريا قسمت 3
فصل سومازثبت نام آريا دردانشكده هنر چند هفته گذشته بود. چون ترم اول بود تمام واحدهاي ارائه شده را انتخاب كرده بود.كالسها تشكيل شده بودند وآريا عملا دانشجو شده بود واز سال بالائي ها متلك شنيده بود:
- اين جوجه ها سال اوليند؟
- نه بابا همچين جوجه ي جوجه هم نيستند،ولي خب هر چي باشه سال اوليند.
روزهاي اول همه چيز دانشگاه براي او تازه بود.ازرفتار بچه ها ونوع لباس پوشيدنشان گرفته تا آزاديهائي كه در دبيرستان ازآنها خبري نبود.آريا گاه خوشحال مي شد وگاه ناراحت. لباسها وسر صورت دانشجوها برايش تازگي داشت.بعضي از پسرها مخصوصا طوري لباس مي پوشيدند كه عالم وآدم بدانند آنها دانشجوي رشته هنر هستند!يكي با موهاي ژوليده وشلوار جين وگيوه ،ديگري با ريش پروفسوري وموهاي تراشيده بوم نقاشي دردست ويكي ديگر با ريشهايي بلند در حالي كه تسبيحي را مثل گردنبد دور گردن انداخته ،جليقه وشلواري پوشيده كه جا به جا لكه هاي رنگ هنرمند بودنش را داد مي زنند!دخترهايي باآرايشهاي جورواجور ومانتوهاي رنگ به رنگ ، براي آريا تازگي داشتند واين تازه جداي از رفتارشان بود! رفتاري كه به قصد ابراز وجود بود، نوعي ابراز وجود هنرمندانه! آريا انديشيده بود:
- خب شايد يه روزي ماهم همينطور بشيم، معلوم نيست. اما انگار اينجام اينجوري كه فكر مي كردم نيست،هر چند تازه اولشه!
اداهاي روشنفكرانه ي بعضي ازدانشجويان برايش خنده دار بود.هرچند سعي مي كرد نخندد اما روزهاي بعد برايش لحظه هايي پيش آمد كه بيش ازآنها به خنده اش انداخت. لحظه هائي كه شاديشان را مديون مرتضي بودند. دوستي كه ازهمان موقع ثبت نام پيدا كرد. با مرتضي درروزثبت نام وانتخاب واحد آشنا شد.
داشت فرم ثبت نام را پرمي كرد، نوشته بود سال اخذ ديپلم؟
آريا منظور اين سوال رانمي فهميد!
- يعني منظورش همون سال ديپلمه يا سال پيش دانشگاهي؟
ازاولين نفري كه كناردستش بود پرسيد:
- ببخشيد خانوم شما ميدونين كه
او نمي دانست اما گفت:
- يه نفر رفته ازمسئول آموزش بپرسه، الان مياد.
آن يك نفر مرتضي بود.
- سلام. اسم من مرتضاست، مرتضي صادق!
بچه ي بي شيله پيله اي بود.آريا آنروز فقط با همين دو نفر صحبت كرد:بهار ابدي ومرتضي صادق. بعد هم با هر دوشان دوست شد.مرتضي شوخ ترين آدمي بود كه در تمام زندگيش ديده بود اما درعين حال وبا آنكه نشان نمي داد،خيلي معتقد بود. او پاك وساده بود وآريا مي انديشيد:
- مثه بچه ها ساده س،مثه آب پاكه!فقط حيف كه با اين همه شوخ طبعي بيخود با ديگرون درمي افته!
مرتضي طاقت زور شنيدن نداشت!دراين زمينه باآريا خيلي فرق داشت. آريا درمقابل زورجاخالي مي داد ورد مي شد اما مرتضي مي ايستاد.
هنوز درست جا نيفتاده بودند كه يك حادثه ي پيش پا افتاده باعث دودستگي شد.
يعني عملا بچه ها رادودسته كرد.شايد يكي دوهفته ازكلاسها گذشته بود كه اريا وارد كلاس شد.آنروز زودآمده بود.
- اين مرتضي هم كه نيومد، ميرم كلاس تا بياد.
اما به محض ورود باصحنه اي روبرو شد كه براي لحظه اي فكر كرد كلاس را اشتباهي آمده!
- اين اداها چيه؟بچه بازيه! اما به چه حقي به مردم توهين كرده؟
بر روي تابلوشعاري نوشته شده بود وبه يك تيم فوتبال توهين شده بود، به طرفداران اين تيم.درست مثل شعارهايي كه روي ديوار خرابه ها مي نويسند! آريا درنگ نكرد. فوراٌ اسم تيم راپاك كرد ونام تيم حريفش رانوشت. بايد هر كس شعار رانوشته بود، تنبيه مي شد! هنوز هيچ كس دركلاس نبود. صندلي اي راانتخاب كرد ونشست.منتظر آمدن مرتضي.
- چشممون به اين شعار توي دانشگاه هم روشن!
آريا طرفدار متعصب فوتبال نبود اما ازاين شعار نويسي ها برروي دروديوار بدش مي آمد. معني نداشت كه به انسانها توهين شود! حالا طرفدار هرتيم يا باشگاهي كه باشند، در درجه ي اول انسانند! داشت فكر مي كرد كه اولين اظهارنظر را شنيد وديگر پشت سرهم بچه ها وارد شدند وبا ديدن تابلو اظهارنظر كردند:
- به به اينجا هم از اين حرفاس؟!
- دمش گرم، راست گفته!
- چي رو راست گفته، اين تيم سوراخه.
- دانشگاه روچه به اين حرفا؟ اين بچه بازيا؟
- يعني دور از جون دانشجوي رشته ي هنر هم هستيد!
آريا مي شنيد وحرفي نمي زد تا آنكه مرتضي كنارش نشست:
- قضيه چيه؟
آريا با صائي آهسته جواب داد:
- كارمنه، يكي قبلاً نوشته بود، من اسم تيمو عوض كردم.مي خوام ببينم كاركي بوده...
مرتضي حرفش رابريد وبا خوشحاي گفت:
- اي كلك!زدي توخال! خوب كاري كردي. اينجوري طرف خودشو نشون مي ده!
مشغول صحبت بودند كه يك نفر با صداي بلند وتوپ پر گفت:
مي شه بپرسم كي توي اين دست بده؟!
بچه ها تقريباً ساكت شدند. عادل صارمي جلوي تابلو ايستاده بود وبه بچه ها نگاه مي كرد. عادل يكي ازبچه پولدارهاي كلاس بود كه فكر مي كرد عالم و آدم بايد منتشو بكشن .لباسهاي گران قيمت مي پوشيد وماشينهاي مدل بالا سوار مي شد. قدبلندي داشت، بلند ولاغر.موهايش قهوه اي باز بود وپوستي سفيد داشت با ابروهاي بور وصورتي كشيده كه به چانه اي تيز ختم مي شد. همان روزهاي اول مرتضي گفته بود:
- صورتش مثه اسب مي مونه اما ماشين سوار مي شه ،اونم ماشيناي ازما بهترون رو! واقعاً زمين بايد افتخار كنه كه اين آقاي اسب روش راه مي ره!
آريا مي دانست كه مرتضي ازخدا مي خواهد با عادل درگير شود وحالا آن موقعيت پيش آمده بود. عادل طوري داد زده بود وبه همه نگاه كرده بود كه گوئي دارد نسق مي گيرد! مرتضي ازجا بلند شد وگفت:
- ببينم مگه چيز ديگه اي بوده؟ اينجور كه من مي بينم به طرفداري يه تيم يه چيزايي گفته...
عادل با عصبانيت حرف مرتضي راقطع كرد وگفت:
- پرسيدم كي عوضش كرده؟
مرتضي با حالتي آرام وبي خيال جواب داد:
- فرض كنيم من كردم، امري بود؟
وديگر كلاس به هم ريخت. صداي بچه ها بلند شد. هركس به طرفداري يكي ازآنها حرفي مي زد واظهارنظري مي كرد. آريا ومرتضي با اضافه شدن بهار سه نفر شدند. بچه هاي كلاس تقريباً دو دسته شدند. دسته اي طرفدار عادل و دسته اي طرفدار مرتضي. اما آنچه آريا رابرجا ميخكوب كرد، طرفداري غزل صدر از عادل بود!
يعني اوهم؟! باورش نمي شد، خصوصاً كه شيدا دوست غزل هم به دسته ي آنها پيوست. آريا يك لحظه انديشيد:
- بايدم غزل ازاون طرفداري كنه! آخه هردوشون ازيه آخور مي خورن! هردو بچه پولدارن ديگه!
اما توي دلش حرف خودش را رد كرد.دلش نم خواست غزل مثل عادل باشد ونبود هم. غزل زيباترين دختر دانشكده بود.
- لامصب حتي اسمشم زيباست!
اين را مرتضي گفته بود آنهم اولين باري كه غزل وارد كلاسشان شد. اوقبولي دانشگاه تهران نبود اما يك آگهي ساده كارها را درست كرده بود:
جابه جايي
يك دانشچوي ترم اول نقاشي دانشگاه كرمان
(قبولي نيمسال دوم)متقاضي جابجائب با
دانشجوي دانشگاه تهران مي باشد. هديه اي
ارزشمند تقديم خواهد شد!تلفن تماس.....
بهار مي گفت:
- آگهي را همه جاي دانشگاه زده بوده، نميدونين چقدر تلاش كرده،
- حالا چقدر بوده اين هديه؟!
-پنج ميليون تومان! من ديدمش، پسر معصومي بود!
- خانم ابدي شما از كجا پي به معصوميتش بردين؟
بهار درجواب مرتضي گفته بود:
- باور كنيد آقاي صادق، ازسر تا پاش معصوميت مي باريد! پيدا بود، خودتون ميدونين، منتها مي خواين شوخي كنين.
- درست مي گين. ببخشين، جدي شوخي كردم!
غزل صدر اينطوري همكلايشان شده بود! با يك جابجايي ساده! او آمده بود تهران وپسرك با گرفتن پنج ميليون تومان رفته بود كرمان!
- طفلكي !چقدر آتيش مي گيرم وقتي اين تفاوتها را مي بينم! يكي اونقدر داره كه نمي دونه چيكارش كنهف اونوقت يه نفر بخاطر چند ميليون تومان مجبور مي شه خونواده وفاميل وشهرش جدابشه، بره اونور ايران! فقط بخاطر احتياج!
- غصه نخور آريا جان، لاغر مي شي!
آريا ناراحت شده بود، جاي شوخي نبود! اما چه مي شد كرد، مرتضي دوستش بود و آريا دوستش مي داشت. به هر حال غزل اينگونه در كلاس آنها نشسته بود وآريا بعد ازمدتي به خودش گفته بود:
- نه فقط قشنگ ترين دختر دانشكده س، كه فكر مي كنم قشنگ ترين دختر دانشگاه هم باشه!
وحالا اين دختر زيبا ازعادل طرفداري كرده بود. آريا نظر خودش را درمورد عادل مي دانست اما درمورد غزل گيج شده بودك
- مگه مي شه اون از عادل لق لقو خوشش بياد؟!
غزل علاوه برزيبايي، درست مثل بهار متين وموقر بود، بهار هم دختر خوبي بود، هم به دوستي وهم پاك وخوش فكر. منتها بهار كجا وغزل كجا؟! غزل را انگار تراشيده بودند! يك مجسمه ساز از مرمر تراشيده بودش انگاري! اندامي بقاعده وزيبا با صورتي زيباتر:
- واي كه چقدر قشنگه اين دختر1 يعني قشنگ تر ازاين هم ميشه؟! اون واقعاً ونوسه!
آريا دردل معترف به زيبايي او بود. موهايي بلوند اما بلوند تيره كه درزير روسري ومقنعه پنهان شده بودند. هر چند گاه تارهاي نافرماني مي كردند واز زير روسري بيرون مي زدند، مي آمدند به تماشاي پيشاني! پيشاني اي زيبا! نه بلند ونه كوتاه! به قاعده ي به قاعده وابروان خرمائي كماني! قوسهائي به كمال زيبائي ودرزير اين ابروها چشمهائي درشت كه گاه قهوه اي مايل به سياه بودند وگاه قهوه اي باز! هرچه بودند زيبا بودند.مژه ها بلند وخميده، صورت نه گرد كامل و نه كشيده اما گردن تا بخواهي كشيده! گردني بلند ومرمرين! پوستس مهتابي داشت كه با رنگ صورتي لبهاي زيبايش كاملاً همخواني داشت. بيني اش را معلوم بود عمل نكرده، چرا كه خداوند زيبا آفريده بود. غزل زيبا بود وزيبا رفتار مي كرد. ظرافت رفتارش زبانزد بچه ها شده بود وحالا آريا مانده بود كه چرا!؟
- چرا غزل از اون دفاع كرد؟ جرا با اونا جور شد؟
وجه مشترك غزل وعادل داشته هايشان بود. هر دو از خانواده هائي ثروتمند بودند. غزل صدر وعادل صارمي!
مرتضي مي گفت:
- من فكر مي كنم نوكراشونم مرسدس بنز سوار مي شن!
وبيراه هم نمي گفت! درست كه غلو مي كرد اما آريا تا حالا دو سه بار غزل را ديده بود كه ازماشينهاي آخرين مدل آنهم ازنوع اسپورتشان پياده مي شد وراننده ي همه شان راننده ي هميشگي غزل بود. هرچند عادل خودش رانندگي مي كرد.
مرتضي مي گفت:
- پول لباسشون بيشتر از قيمت زندگي بعضي هاست!
آريا ام ازآنروز غزل را طور ديگري ديد، ازآنروز بذري در درونش كاشته شد:
- اينا همين طورن! بايدم مي رفت توي دسته ي عادل! خيلي مغروره. همه رو از اون بالا بالاها مي بينه!
گذشت روزها اين دسته بندي را ازيادها برد. يعني بيشتر بچه هاي كلاس اصلاً يادشان رفت. غير از چندنفر! غير از دومثلث آريا، مرتضي، بهار وعادل،غزل،شيدا!
آريا سعي مي كرد به خودش بقبولاند كه ازغزل خوشش نمي آيد، درصورتيكه حتي تنفس بوي او آشفته اش مي كرد!در درون او مبارزه اي شروع شد كه روزبروز داغ تر مي شد! مبارزه اي كه گاه جلوه هائي در بيرون پيدا مي كرد. بعضي وقتها كه كلاس تمام مي شد، هر گروه به گروه ديگر طعنه اي مي زد يا متلكي مي گفت:
- هان بعضي ها اصلاً قابل نيستن!
- حالا حالاها وقت هست، شاهنومه آخرش خوشه!
- بله، جوجه ها رو آخر پائيز مي شمرن، صبركنين!
بعضي از دخترها نه تنها با فوتبال ميانه اي نداشتند، كه اصلا اهل اين حرفها نبودند اما مبارزه شان با گروه مقابل باقي ماند. هر چند گاه وقتي تنها بودند وبا يكي از بچه هاي آن گروه روبرو مي شدند، سلام وعليك هم مي كردند اما موقعي كه با هم بودند، سهم ديگري متلك بود وطعنه!
گاه شيدا زمزمه مي كرد:
- اصلاً چرا ما اين كارارو مي كنيم؟
وبهار مي گفت:
- حيف غزل! براي چي رفت با اون بچه پولدار ازخود راضي؟
زمان كينه ي آنچناني به جا گذاشته بود اما آن حادثه رابطه ي آريا وغزل را كه مي توانست حداقل معمولي باشد، تيره كرد. هر دو زير لب براي خودشان زمزمه مي كردند:
- ازاين آرياي مغرور خوشم نمياد!
-اين غزل چه غروري داره!
اما آريا ازعادل واقعاًبدش مي آمد وبه زبان هم مي آورد. عني از گفتنش پروائي نداشت:
- معلوم نيست اين طرف براي چي اومده دانشكده ي هنر؟ نه چيزي سرش مي شه، نه علاقه اي داره. يكي بگه براي چي جاي يه نفر ديگه رو پر كردي؟ تو كه نمي دوني نقاشي خوردنيه يا پوشيدني!
ومرتضي مي خنديد ومي گفت:
- همينه ديگه. براي قيافه گرفتن خوبه.(زنانه ولوس ادامه مي داد) پسرم عادل نقاشي مي خونه!
هر دو خنده شان مي گرفت. يك روز كه از دانشكده برمي گشتند، آريا با ديدن غزل طاقت نياورد وگفت:
- مرتضي اين غزل واقعاً غزاله. ازحق نمي شه گذشت. حيف كه از اون پسره ي ق لقو طرفداري مي كنه وگرنه دختر قشنگي بود. خيلي قشنگ با يه زيبايي خداداي!
مرتضي فوراً گفته بود:
- بابا تو خودتم خوش تيپي، هيچ به خودت نيگا كردي؟ ماشاالله هيچي ازاون كم نداري.
وآريا به خودش نگاه كرده بود. آن شب درخانه روبروي آيينه ايستاده بود وبه خودش دقيق شده بود.
مرتضي راست مي گفت. آريا هم زيبا بود. منتها يك زيبايي مردانه داشت، چشمهاي درشت سياه با ابروهاي مشكي پرپشت وموهائي به سياهي شب! قد بلندي داشت. تقريباً چهارشانه بود. سالها واليبال اندام اورا متناسب كرده بود. رنگ پوستش سبزه ي مايل به سفيد بود. با بيني اي نه به بزرگي پدر ونه به كوچكي مادر!چانه اش به پدرش رفته بود كه به صورت كشيده اش مي آمد. او يك مرد زيبا بود، جواني زيبا وخوش اندام.
براي اولين با برق غرور درچشمهايش درخشيد، خودش را با خيلي ازپسرهاي دانشگاه مقايسه كرد وزير لب گفت:
- حق با مرتضي بود، من خوش تيپم.
آريا متوجه ي غرور خودش نشد، غروري كه موقع زمزمه كردن به او دست داده بود.
با خودش گفت:
- اين غزل هم خيلي از خود راضي ومغروره!مخصوصاً با اون همدسته ش، با اون عادل قرتي! من نمي فهمم چرا
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۱۸۱ ][ ۱۸۲ ][ ۱۸۳ ][ ۱۸۴ ][ ۱۸۵ ][ ۱۸۶ ][ ۱۸۷ ][ ۱۸۸ ][ ۱۸۹ ][ ۱۹۰ ][ ۱۹۱ ][ ۱۹۲ ][ ۱۹۳ ][ ۱۹۴ ][ ۱۹۵ ][ ۱۹۶ ][ ۱۹۷ ][ ۱۹۸ ][ ۱۹۹ ][ ۲۰۰ ][ ۲۰۱ ][ ۲۰۲ ][ ۲۰۳ ][ ۲۰۴ ][ ۲۰۵ ][ ۲۰۶ ][ ۲۰۷ ][ ۲۰۸ ]