رمان غزل و آريا قسمت 5
فصل پنجمپدرآريا هميشه چند تائي شاگرد خصوصي داشت. جواناني كه به خانه شان مي آمدند. به اتاق كارآقاي سپهر درطبقه دوم. بيشترشان شاعرهاي جواني بودند كه مي خواستند يك روزي شاعر بزرگي شوند!از ليسانسه هاي ادبيات كه مي خواستند مشق ادبيات واقعي بكنند گرفته تا جوانهاي هيجده نوزده ساله اي كه در ذهنشان پشت جلد كتابي را مي ديدند كه درآينده خواهند داشت! ازليسانسه هاي ادبيات كه مي خواستند مشق ادبيات واقعي بكنند گرفته تا جوانهاي هجده ساله اي كه دربودنشان فرقي نمي كرد. يكي معرفي شان كرده بود. يا يك ناشري يا استاد ادبياتي، يا آشنايي ويا يكي از شاگردهاي قبلي. استاد سپهر همه را تا جايي كه همه را تا جايي كه وقتش اجازه مي داد مي پذيرفت. واينگونه بود كه هميشه چند تايي شاگرد داشت. آنها با آريا و مادرش سلام وعليك پيدا مي كردند وگاه حتي كار به رفت وآمد خانوادگي مي كشيد. مهرانگيز خانم همه شان را با محبت وآغوش باز مي پذيرفت. باآنكه اين آموزش رايگان بود اما براي استاد سپهر يك سرمايه گذاري بود.
خودش مي گفت:
- اينها سرمايه هاي آينده اين كشورند! يكي بايد باشد كه به حرفشان گوش كند و راهنمائئ شان كند!
آريا به نگراني به پدرش نگاه مي كرد:
- چرا شما آخر؟ يعني وقت شما اينقدر بي ارزشه؟ ميدونين چند وقته يه سفر نرفتيم؟ ميدونين روزي چند دقيقه با ما حرف مي زنين؟
- اينارو درست مي گي پسرم. حق با توه. اما باور كن اينام حق دارن. قبول كن.
آريا قبول نداشت، اما مي ساخت. تا به حال با هيچكدامشان، حتي همسالهايش دوست صميمي نشده اما دشمن هم نبود. بگذريم كه به پدرش ايراد مي گرفت.
آنروز عصراز منزل پدربزرگش برمي گشت. قرار نبود به آن زودي برگردد اما حوصله اش سر رفته بود. چند تائي طرح زده بود و راضي اش نكرده بود! بايد برمي گشت خانه خودشان، وقتي دم در رسيد كليد درقفل در انداخت در را باز كرد و وارد راهرو شد لحظه اي برجا خشك شد:
- نه اين غير ممكنه ! اون كجا اينجا كجا؟!
اما سلام او فرصت فكر كردن به آريا نداد. سرجايش ميخكوب شده بود. قلبش مي كوبيد. انگار مي خواست ازسينه بيرون بزند. خيلي ساده گفت:
- سلام.
- س...سلام...سلام!
دستپاچه شده بود.دوبار جواب سلام را تكرار كرد و همين دستپاچگي انگار گريبان اورا هم گرفت. گريبان اورا كه تا اين لحظه آرام مي نمود.
- شما؟ اينجا؟
- من....مدتيه خدمت استاد مي رسم.پدرتون درحق من لطف دارن، آقاي سپهر....
آريا خودش هم نفهميد اين چند كلمه ي ساده چطور زير ورويش كرد! او كه شوكه شده بود وحتي سلام راسه چهار بار تكرار كرده بود، با همين يكي دو جمله عوض شد! انگار خودش را پيدا كرد، آرياي دانشكه را! محكم ايستاد! لحنش تمسخرآميز شد. درست مثل كلاس! انگار مي خواست غزل را بكوبد، سرخايش بنشاند! جواب آن خداحافظي آخر ترمش را بدهد. هنوز دو ماه بيشتر از آن روز نگذشته بود. لحني كاملاً استهزاآميز به خودش گرفت و گفت:
- لطفشون مستدام خانم صدر! ايشون هميشه لطف دارن!
غزل هم عوض شد! همان غزل هميشگي! درحالي كه از كنار او رد مي شد، خيلي سرد خداحافظي كرد! مثل همانظور!
- ببخشيد آقاي سپهرخداحافظ تان!
ورفت. غزل رفت وآريا سرجايش ماند! نفهميد چقدر وسط راهرو ايستاده؟! با صداي مادرش به خود آمد:
- تو اينجائي مادر؟ كي اومدي؟
مادرش بود. مادر هميشه خوبش. مهرانگيز خانمي كه براي او هميشه مادر بود. خانم ربيعي، دبيرشيمي جدي اي كه با متانت و رفتار خشكش همه يدخترها راسر كلاس ساكت وآرام مي نشاند، براي او مادري مهربان وخندان بود. بحدي كه شوهرش گاه گلايه مي كرد كه:
- مهري جان، تو انقدر كه با پسرت شاد برخورد مي كني، با شوهر بيچاره ات نمي كني!آرزو بدلم موند كه يه بار، فقط يه بار، مثه وقتي كه آريا رو مي بيني، تو روي من بخندي! هميشه جدي، هميشه جدي! انگار اينجا كلاسه ومن دربدر شاگرد سركارخانم!
هر چند مهرانگيز خانم با شوخي سروته قضيه را خم مي آورد وبا يك كيوان جانم دا شوهر را بدست مي آورد اما استاد كيوان سپهر راست مي گفت. حق داشت! مهرانگيز بيشتر وقتها جدي بود. حتي موقع گفتن وخنديدن! استاد سپهر از همان روزهاي اول اسمش را مخفف كرده بود و مهري صدايش مي كرد. منظور داشت دراين اسم خلاصه، مي گفت:
- مي دوني عزيزم تو مهرانگيزي، درست، قبول. اما براي دل من تو مهري، مهر ومحبت! بذار مهري صدات كنم.
زندگيشان با عشق شروع شده بود. كيوان تازه استخدام شده بود. درآوزش و پرورش وبعنوان دبير ادبيات. آنوقتها تازه ليسانسش را گرفته بود. سربازي را معاف شده بود. بيست وچهار پنج سالي داشت. شايد دو سه سال سابقه داشت كه با مهرانگيز آشنا شد. خيلي اتفاقي .خاله ي كيوان تلفن نداشت . اين بود كه شماره تلفن همسايه شان را داده بوده بود به خواهر ها وپسرخواهرهايش. تلفن آقاي ربيعي را.آقاي ربيعي همسايه ي بازنشته شان مردي بود كاري وجدي. تركه اي وسبزه ي سبز. هيچوقت جيزي به اسم خنده روي لبهايش نمي نشست. كوچه شان بن بست بود با سه چهار خانه. دو تا همسايه اصلاً با بقيه رفت وآمد نداشتند وفقط به يك سلام و عليك خشك وخالي اكتفا مي كردند. اما خانواده ي آقاي ربيعي و همسايه ي بغلي دستي شان اقاي مظاهري شوهرخاله ي كيوان بود. اصلاً پيش خودش فكر مي كرد آقاي ربيعي همسايه ي خاله اش فقط يك دختر دارد! دختر كه چند باري ديده بودمش وبا هم سلا وعليك هم كرده وبودند. آنروز مي خواست با خاله اش درمورد يك مهماني صحبت كند. شماره ي آقاي ربيعي همسايه شان را گرفت. زنگ سوم يا چهارم بود كه گوشي را برداشتند:
- الو بفرمايين.
صدا دخترانه بود. دخترانه ومعصومانه. اما چيزي دراين صدا بود كه كيوان سپهر را تكان اد! نتوانست جواب بدهد. ساكت ماند وصدا دوباره پرسيد:
- آقا چرا مزاحم مي شي؟
نفهميد چرا به جاي آنكه عذر بخواهد و بگويد با خاله اش كار دارد، و اگر ممكن است صدايش كنند، گفت:
- ازكجا فهميدين مردم كه مي گين آقا؟
- به اونش كاري نداشته باشين، ديدين كه درست گفتم؟!
حرفش رابريد:
- بله، قسمت اولش را درست حدس زديد. مرد هستم اما فكر نمي كنم قسمت دومش درست باشه.
- يعني مزاحم نيستيد؟
- نه كه نيستم، مگه بي كارم؟
حالا كيوان مي فهميد آن حالتي كه درصداست ومحسورش كرده شنگي و شوخي دخترانه اي است كه درلايه ي صدا موج مي زند. دلش نيامد با فردوس خانم همسايه تان كار دارم، كيوان هستم پسر خواهرشون، نمي خواست صحبتشان قطع شود. از خدا مي خواست با او حرف بزند . با يان دختري كه نمي شناختش. اينرا مي دانست كه صدا، صداي دختر آقاي ربيعي نيست. با او حرف زده بودف صدايش را مي شناخت. هر كه بود، كيوان خواهان شنيدن صدايش بود! درحالي كه خدا خدا مي كرد طرف قطع نكند، گفت:
- ببينين خانم، من دبيرم. دبير ادبيات دبيرستان.اهل اين حرفها نيستم.
- فكركنم راست بگين. ازصداتون پيداست كه مسن هم هستيد.
كيوان ازاين حرف خوشش نيامد اما ادامه داد:
- چند ساله ام يعني؟
- اي همچين سي...چهل... همين حدوداً ديگه.
وفوراً با لحني كه آشكار شوخ مي نمود، پرسيد:
- درست گفتم؟
- نمرت بيسته، تقريباً.
- نه از تقريباً خوشم نمياد.
- خب راستش.....
دختر حرفش را قطع كرد:
- يعني راست راستش؟
- خب حالا كه اينو گفتي، ديگه نمي گم، بگذريم....
و يكوقت متوجه شد كه بدون آنكه حتي اسم همديگر را بدانند، دارند ازمدرسه حرف مي زنند وكلاس ورابطه ي محصل ها ودبيرها:
- يه خانم زبان داشتيم همه ش مي گفت ( ايزتريبلي) يعني وحشتناكه!با يه حالي مي گفت اينو كه نگو! راجع به همه چي همينو مي گفت!
شايد نيم ساعتي حرف زدند. هردوتاشان از صحبت با همديگر خوششان آمد وكيوان نيمچه قراري گذاشت براي تماس تلفني بعدي....
ديگر همديگر را به اسم مي شناختند وبه رسم. كاري به فاميل همديگر نداشتند. كيوان هم اسمي از خاله و اين حرفها به ميان نياورد. گفت كه شماره را شانسي گرفته وبالاخره.....
قبل از ديدار خيلي چيزها از هم مي دانستند. كلي با هم حرف زده بودند. كيوان به غير از قضيه خاله و همسايگي همه چيز را راست گفته بود. مهرانگيز كه حتي اين استثنا را هم نداشت. همه ي حرفهايش راست بود غير از يك حرف كه كيوان باور نمي كرد:
- ما دو خواهريم، من وروح انگيز!
و روح انگيز را كه توصيف كرده بود، كيوان شناخته بود.
- اين كه همان دختر آقاي ربيعي است!
اما دختر دوم را نه، باور نمي كرد! فكر مي كرد اين دختر از فاميلهاي نزديك آقاي ربيعي است. مثلاً دختر برادر يا خواهر مرد خانه يا زن خانه. از خاله اش هم نپرسيد. تاآن روز، روز ديدار.
دختر هماني بود كه او مي خواست. سال آخر دبيرستان. تو دل برو وبلا! اما اين دختر جدي بود. رفتارش با آن دختر شوخ پشت تلفن زمين تا آسمان فرق داشت! آن دختر شوخ بلا كجا واين دختر متين جدي كجا؟
مهرانگيز بعدها اعتراف كرد:
- باورم نمي شد اينقدر جوون باشي! صدات خيلي پيرتر نشان مي داد! همينطور هم به اين خوش تيپي!
- اما منكه ترا خوشكل و تو دل برو مي دونستم. همه چيزات همونجورائي بود كه من فكر مي كردم. غير از اين قيافه ي جدي اخموت!
وعاقبت كيوان مجبور شد همان يك نكته ناگفته را هم رو كند! قضيه خاله فرودسش را كه همسايه آنها بود. آخر چاره اي نداشت، مي خواست از خواستگاري حرف بزند. مجبور بود.
- پس حضرت آقا با برنامه تلفن زدند نه تصادفي واتفاقي!؟ اداي كيوان را درمي آورد:
- باور كن همينطوري پيش اومد، بيكار نشسته بودم گفتم يه تلفن بزنم. همينطوري شانسي شماره گرفتم تا اينكه....
ونامزد شدند. از روز نامزدي به بعد ديگر نتوانستند ازهم جدا شوند! چاره اي نبود بايد عقد مي كردند. همه اش به سه ماه نكشيد! حتي عروسي شان! ديگر كيوان شد داماد خانواده ي ربيعي. هر چند باز هم يك لبخند روي لبهاي پدرزنش نديد. بعد از عروسي بود كه مهرانگيز به دانشگاه رفت و بعد استخدام شد وكيوان هم فوق ليسانسش را گرفت ومنتقل شد به وزرات علوم آموزش عالي وشد دانشيار وبعد استاديار ودوسه سال پيش بالاخره كرسي استادي را اشغال كرد. استاد تمام وقت و عضو هيئت علمي دانشكده ي ادبيات.
وقتي آريا به دنيا آمد، هر دوشان تدريس مي كردند. به قول كيوان:
- شديم مثه گربه! همينطور بچه رو به دندون گرفتيم، ازاين جا به اون جا!
آريا تا كوچك بود، مادر مهرانگيز نگهش مي داشت وبعدهم مهدكودك شد مادرش! مهرانگيز سعي مي كرد زياد كلاس نگيرد وحداقل نصفه روز بيكار باشد تا بچه بدون محبت مادري بزرگ نشود. كم كم آريا به پنج شش سالگي رسيد و حرفهاي خانم جان مادر مهرانگيز. هم رنگ ديگري گرفتند:
- مامان من به بچه عادت كرده ام! ديگه وقتشه كه يه دختر گيس گلابتون پيدا كني! آريا خواهر مي خواد!
مهرانگيز وكيوان هر دو مخالف بودند. از هر دو طرف مادربزرگها فشار مي آوردند. مادركيوان پسر مي خواست، مي گفت:
- وا مگه مي شه؟ فقط يه بچه؟ بچه م پشت مي خواد! پسر بي برادر، بي پشت وپناهه!
ومادر مهرانگيز كه دختر مي خواست مي گفت:
- دور از جون، دور از جون، آدم گريه كن مي خواد مادر! دور از جونت صد سال ديگه، خدا نكرده اگر طوري شدي، يه گريه كن نمي خواي؟ تازه، بچه م خواهر مي خواد! خواهر يه چيز ديگه س!
اما كيوان ومهرانگيز سفت ايستادند كه نه! مهر انگيز مي گفت:
- ما اگه بتونيم همين يه بچه رو درست تربيت كنيم، شاهكار كرديم! چيه همينطور بچه بريزي دورت؟ كه چي آخه؟
وكيوان اديبانه مي گفت:
- بله خواهي كه به يادگار فرزند نهي، تو خود چه...هي كه يادگارت باشد! اگه قرار باشه جانشين از خودمون باقي بذاريم همين يكي بسه! اگرهم منظور ادامه نسل آدم باشه، ماشاالله هزار ماشاالله اونقدر هسن كه ما توش گميم. اونقدر سمن هست كه ياسمن توش گمه!
وآريا بزرگ شد. تنها بود اما لوس نبود. بچه ي خوبي بود وپسر خوبي شد وحالا بايد مرد خوبي هم مي شد.
مهرانگيز خانم با وجود تدريس وكار خانه به واقع برايش مادري كرده بود. آريا مهرباني را با او معني مي كرد وحالا اين مادر، اين مهربان، داشت از او سوال مي كرد كه چرا وسط راهرو ايستاده؟ در جواب مادر بايد چه مي گفت؟ مگر مي شد جز راست گفت؟!
- هيچي مادر، يك نفرو اينجا ديدم كه باورم نمي شد هيچوقت اينجا و توي خونه خودمون ببينمش!
- نكنه منظورت صدره؟ غزلو مي گي؟ دختر ماهيه. چطور تا حالا نديده بودمش؟! د. سه هفته ايه كه مياد پيش پدرت.
- عجب!
آريا اينرا گفت و وارد هال شد اما مادر كه احساس كرده بود اين برخورد جور ديگري است. با بقيه فرق مي كند و حتماً دراين ميانه خبرهادي هست، سعي مي كرد ادامه بدهد. سيل اطلاعات بود كه مي ريخت وآريا هر چند نشان مي داد كه بي تفاوت است و برايش فرقي نمي كند. اما دلش مثل سير وسركه مي جوشيد. مي خواست همه چيز را بداند، هر چه كه به غزل مربوط مي شود، كي آمده؟ چه كرده؟ مادرچه ها از او مي داند؟ وگلاً هر چيز ديگري را، حتي اگر كوچك باشد. مادر درحالي كه استكان چاي را جلو آريا مي گذاشت، ادامه داد:
- با استعداده. يكي دو تا از كارشو پدرت برام خونده. بد نبوده. مي شه گفت حتي خوب هم هست. هم شعر كهن مي گه، هم نو. از قضا غزل هم مي گه، غزلهاي عاشقانه….
مهرانگيز خانم ازغزل چيزهائي درمورد دانشگاه شنيده بود. مي دانست كه با پسرش همكلاسي است اما يك چيز را نمي دانست وآن اينكه آنها مثل جن وبسم الله هستند. يك لجبازي كودكانه كه حالا رنگي از كينه گرفته است. مهرانگيز خانم حتي از دخترك خوشش آمده بود:
- زيباست، موقر، باادب، خوش صحبت! كاش مي دانستم نظرش راجع به پسر من چيه؟
وحالا آريا داشت مي گفت كه چقدر از اين دختر بدش مي آيد:
- عالم وآدم نووكر خودش مي دونه! فكر مي كنه همه خريدني هستند! بايكي دوتا از پولداراي ديگه كلاس دوسته وخدارو بنده نيست.
- يعني شما با آنكه همكلاسيد، باهم خوب نيستيد؟
- كاش خوب نبوديم، دشمنيم! دشمن! مي فهمي مادر دشمن!
آريا درحاليكه خم شده بود ودستش را روي دسته ي مبل مادرش گذاشته بود از دانشگاه وهمكلاسي هايش مي گفت وجاي غزل را درمجموعه ي ارتباطهايش معين مي كرد. مجبور شد حتي روغن داغش را هم زيادتر كند:
- بله مادر. ماها، يعني مرتضي وبهار و چندتاي ديگه از بچه ها گروه اونارو اوت كرديم! يعني مي كنيم. نقشه ها داريم براي ترم بعدشون!
مادر مي فهميد. مهرانگيز خودش عاشق شده بود، اين افراط را مي فهميد! مي دانست اين غلو كردن ها راه را به كجا مي براند. تصميم گرفت خودش را همانطوري نشان بدهد كه آريا مي طلبد. البته درظاهر. دردلش خنديد وگفت:
- كه اينطور؟! پس اينطوريه؟دختره ي…..دختره ي….
به ظاهر دنبال يك صفت براي غزل مي گشت كه پيدا كرد:
- دختره ي عوضي قرتي!
- آريا برفروخت:
- نه عوضي كه نيست اما…. اي همچين…خب ديگه، توي گروه دشمنه!
آريا طاقت نياورد بشنود كه غزل را عوضي وقرتي بخوانند! مهرانگيز دردل بيشتر مي خنديد. اخمها را درهم كشيده بود يعني كه متفكر است وحرفهاي پسرش را باور كرده اما در درون به رفتارپسرش مي خنديد! مي انديشيد:
- حتي يه دقيقه طاقت نياورد! خراب كرد! طفلكي بچه م! طاقت نياورد بدشو بشنوه! بميرم براش! بچه مو بگو، طفلكي…..
جواب داد:
- كه اينطور؟!
وآريا گفت وگفت. از روز اول آمدن غزل تاآن روز. ازهمه كارهايش و مهرانگيز خانم گوش مي كرد. مادرانه وبا حوصله گوش مي كرد ومي انديشيد:
- الهي قربونت برم مادر، چه حالي داري! مي فهمم، بگو. هرچي دلت مي خواد بگو. بدش رو بگو، منكه مي دونم توي دلت چي مي گذره بگو مادر، هرچي مي خواي بگو