داستان كوتاه (50)
كاري كن كه رخ دهد
شيوانا از مقابل مدرسه اي عبور مي كرد. پسر جواني را ديد كه غمگين و افسرده بيرون مدرسه به درختي تكيه كرده و به افق خيره شده است. شيوانا كنار او رفت و جوياي حالش شد. پسر جوان گفت: حضور در اين مدرسه نياز به پول زيادي دارد ولي پدرم فقير است و نمي تواند از پس مخارج تحصيل من برآيد.
با مدير مدرسه صحبت كرديم و او گفته است به شرطي مي توانم رايگان در اين مدرسه تحصيل كنم كه بتوانم در امتحانات درسي در تمام دروس بالاترين نمره را بدست آورم. اما اين درسها سخت است و با خودم مي گويم كه اين اتفاق هرگز نمي تواند رخ دهد. براي همين به ناچار بايد تحصيل را ترك كنم.
شيوانا نفسي عميق كشيد و گفت: يعني تو قبل از انجام آزمون شكست را پذيرفته اي و از پذيرفتن آن غمگين هم شده اي؟ دليل اين تسليم و واگذاري مبارزه هم تنها اين است كه اين اتفاق يعني پيروز شدن افتادني نيست! خوب اينكه كاري ندارد! راهي پيدا كن و اگر پيدا نمي شود راهي بساز كه اين اتفاق بي افتد. كاري كن كه اين چيزي كه مي خواهي رخ دهد.
به جاي دست روي دست گذاشتن و قبل از آزمون از تلاش دست كشيدن سعي كن با چنگ و دندان از چيزي كه به آن علاقه داري دفاع كني و اتفاقي كه دوست داري را رخ دادني سازي! اگر سرنوشت تو به رخ دادن اين اتفاق بستگي دارد خوب كاري بكن كه رخ بدهد.
سپس شيوانا دست بر شانه هاي پسر جوان كوبيد و گفت: انسان قوي وقتي به مانعي بر مي خورد تسليم نمي شود. يا راهي پيدا مي كند كه از آن مانع عبور كند و اگر اين راه پيدا نشد آن راه را مي سازد! برخيز و راه پيروزي خود را بساز و اتفاقي كه بقيه محال مي دانند را رخ دادني كن.
داستان كوتاه (49)
براي ياد گرفتن فراموش كن
آفتي عجيب و ناشناخته به جان ذرتهاي دهكده شيوانا افتاده بود و محصولات تعداد زيادي از كشاورزان را از بين برده بود. شيوانا شاگردان مدرسه را فراخواند و گفت: دوست كشاورزي دارم در يكي از روستاهاي دوردست كه حتما روش دفع اين آفت را ميداند. ميخواستم يكي از شما را انتخاب كنم و همراه با نمونه محصولات آفتزده نزد او بفرستم تا روش پيشنهادي او براي درست كردن سم و دفع آفت از مزارع ذرت را ياد بگيرد. چه كسي پيشقدم ميشود؟
يكي از شاگردان شيوانا كه حافظهاي بسيار قوي داشت و در جمع شاگردان به زيركي و زرنگي معروف بود قدم پيش گذاشت و گفت: من آنقدر دانش و اطلاعات دارم كه به محض اينكه دوست شما اصول درست كردن سم را ياد بدهد سريع ياد ميگيرم، من ميروم.
شيوانا با تبسم موافقت كرد و گفت: اجازه بده يكي از شاگردان معمولي و تازهكار را هم همراه تو بفرستم تا تنها نباشي. فقط چون اين شاگرد خيلي ساده است از زرنگي و هشياريات عليه او استفاده نكن. همه به اين جمله خنديدند و آن دو نفر صبح روز بعد راهي دهكده دوردست شدند.
چند هفته بعد آنها برگشتند و همه با شوق و علاقه منتظر بودند تا روش دفع آفت را از زبان آنها بشنوند. شاگرد زرنگ با غرور گفت: چند ماده ساده را اگر با هم مخلوط كنيم ميتوانيم ضد آفت را بسازيم و در عرض يك هفته مرض را از محصولات ذرت دور سازيم. اصلا نيازي به اين مسافرت نبود. او به سرعت مواد مورد نظر خودش را مخلوط كرد و روي بعضي از مزارع آفتزده پاشيد. اما بعد از دو هفته هيچ تغييري حاصل نشد و اوضاع از قبل هم بدتر شد.
شيوانا شاگرد ساده و معمولي را احضار كرد و از او خواست هر چه را ياد گرفته براي بقيه نقل كند. آن شاگرد با جزيياتي وصفناپذير تكتك مراحل را از تميز كردن ظروف سم تا ميزان دقيق مواد تركيبي و نحوه استفاده از سم و آب ندادن مزارع قبل از سمپاشي به مدت مشخص و سپس مخلوط كردن آب و سم با هم و استفاده از آن را توضيح داد. وقتي طبق دستورات شاگرد معمولي سم ساخته و استفاده شد بلافاصله در عرض كمترين مدت قابل تصور آفتها از مزارع محو شدند و همه چيز درست شد.
شاگردان با تعجب نزد شيوانا رفتند و از او پرسيدند: آن شاگرد زرنگ اطلاعات بسيار زيادي داشت و هوش و حافظه او در بين جمع بينظير بود. در حالي كه اين همراه دوم يك شاگرد معمولي است. چگونه آن فرد زرنگ نتوانست جزييات دقيق را به خاطر بسپارد و ياد بگيرد و اين شاگرد معمولي توانست به اين خوبي همه چيز را ياد بگيرد.
شيوانا پاسخ داد: آن شاگرد زرنگ و باهوش فريب هوش و زرنگي خودش را خورد و به همين خاطر موقع ياد گرفتن درسها از استاد، حواسش به خودش و غرور خودش و دانش خودش بود. براي همين دانش او تبديل به پردهاي شد بين او و درسي كه ميگرفت و به همين خاطر به جاي حرفها و درسهاي استاد فقط صداي دانش خود را ميشنيد.
اما اين شاگرد ساده و معمولي با ذهني پاك و خالي و صاف و با فروتني و تواضع يك جوينده واقعي دانش، درسها را فرا گرفت و به همين خاطر همه جزييات را با دقتي وصفناپذير درك كرده بود. براي ياد گرفتن چيزهاي جديد اغلب لازم است انسان دانش قبلي خود را براي مدتي به طور موقت فراموش كند تا بتواند در فضاي يادگيري موضوع تازه قرار گيرد.
دوست زرنگ و باهوش شما با وجود زيركي و هوشمندي بالايي كه داشت اما هنر فراموش كردن خودش و كنار گذاشتن دانش قبلي و غرور دانستنش، موقع يادگيري دانش جديد را بلد نبود. اما اين دوست معمولي شما چون در مقابل درسي كه داده ميشد مثل يك فرد تازهكار و مشتاق ظاهر شد توانست همه چيز را جذب كند.
در حقيقت به همين دليل است كه در زندگي افراد معمولي بسياري اوقات بسيار بهتر و قدرتمندتر از افراد باهوش ظاهر ميشوند. يادگيري آنها در موضوع كاريشان عميق و دقيق و جامع است. به همين خاطر موثر و كارآمد هستند.
داستان كوتاه (48)
ميدان قدرت خود را درياب
يكي از شاگردان شيوانا ماهيگير جوان و بسيار ماهري در صيد ماهي بود. او شناگري ورزيده بود كه به راحتي ميتوانست در اعماق آب براي چند دقيقه دوام آورد و به همين خاطر گاهي به صيد مرواريد هم ميپرداخت.
روزي ماهيگير جوان نزد شيوانا آمد و به او گفت: در محله ما پسر جوان و تنومندي است كه فن كشتي و درگيري روي خاك را به خوبي بلد است. من هر وقت از سر كار برميگردم او در مقابل جمع جلوي مرا ميگيرد و از من ميخواهد اگر جرات دارم با او روبهروي اهالي محل كشتي بگيرم.
البته تا به حال هر كه با او كشتي گرفته زمين خورده و به شدت آسيب ديده و من چون ميدانم چه اتفاقي برايم ميافتد هميشه به بهانهاي ميدان را واگذار ميكنم و باعث ميشوم اهالي به من بخندند و مرا ترسو بخوانند.
نكته اينجاست كه در اين محله دختري است كه دلباختهاش شدهام و پدرش شرط ازدواج مرا فراهم كردن تعدادي مشخص مرواريد تعيين كرده است. هر بار كه اين جوان قلدر و كشتيگير جلوي مرا ميگيرد و من از مبارزه شانه خالي ميكنم او مرا به شدت تحقير ميكند و من در مقابل اين دختر و پدرش بسيار شرمنده ميشوم.
پدر دختر هم به عنوان جريمه يكي به مرواريدها اضافه ميكند. تا الان تعداد مرواريدهايي كه بايد براي رضايت پدر محبوبم بپردازم به هفت مرواريد رسيده است. ميخواستم راهي به من نشان دهيد كه از شر اين مزاحم خلاص شوم طوري كه ديگر سربهسر من نگذارد. اگر كار همين طوري پيش برود من ديگر نميتوانم جلوي اهل محل و خانواده محبوبم سر بلند كنم.
شيوانا كمي فكر كرد و سپس گفت: فردا من و تعدادي از شاگردان در محله شما حاضر ميشويم. تو هر چه را من گفتم بپذير. فرداي آن روز وقتي ماهيگير جوان از سر كار بازميگشت و محله هم از جمعيت پر بود، دوباره كشتيگير قلدر سر و كله اش پيدا شد و يقه پيراهن ماهيگير را گرفت و به او گفت كه اگر جرات و مردانگي دارد با او جلوي جمع كشتي بگيرد و در غير اين صورت بپذيرد كه فردي ترسو و بزدل است و كفشهاي او را ببوسد.
شيوانا بلافاصله نزديك آن دو رفت و با صداي بلند گفت: من انجام اين مسابقه كشتي را ميپذيرم به شرطي كه زمان و مكان و جايزه آن را من تعيين كنم. كشتيگير قلدر كه از مهارت و توانايي خود مطمئن بود فورا پيشنهاد شيوانا را پذيرفت. ماهيگير هم با شك و ترديد طبق توافق قبلي موافقت خود را اعلام كرد.
شيوانا گفت: بسيار خوب فردا راس ظهر همه اهالي دهكده كنار ساحل درياچه مجاور دهكده جمع شوند و اين مسابقه را تماشا كنند. هر كدام از طرفين مسابقه هم كه باختند بايد هفت مرواريد به طرف ديگر به عنوان جريمه بپردازد. كشتيگير با خنده تمام شرايط را قبول كرد و ماهيگير هم به ناچار با گفته شيوانا موافقت نمود.
ظهر روز بعد همه اهل دهكده از جمله خانواده دختر مورد علاقه ماهيگير كنار ساحل درياچه جمع شدند. كشتيگير قلدر با خوشحالي روي ماسههاي درياچه بالا و پايين ميپريد و ماهيگير جوان را مسخره ميكرد كه به زودي او را زمينگير خواهد كرد. ماهيگير جوان هم مات و مبهوت به شيوانا نگاه ميكرد و نميدانست چه بگويد.
شيوانا روي يك بلندي ايستاد و گفت: بسيار خوب! زمان مسابقه مشخص شد كه چند دقيقه ديگر است. جايزه هم كه طبق توافق هفت عدد مرواريد است. اما مكان مسابقه اينجا ساحل درياچه نيست بلكه در داخل آب و در بخش عميق درياچه است. ماهيگير و كشتيگير را سوار قايق كنيد و آنها را وسط درياچه داخل آب بيندازيد. آن كس كه كشتي را باخت بايد هفت مرواريد را بپردازد.
كشتيگير كه غافلگير شده بود براي اينكه جلوي اهل دهكده كم نياورد شرط را پذيرفت و با قايق همراه ماهيگير به بخش عميق درياچه رفت. به محض اينكه آنجا رسيدند ماهيگير كشتيگير را بغل گرفت و همراه او داخل آب پريد.
بديهي است كه به دليل مهارت بينظير ماهيگير در شنا و دوام آوردن در عمق آب او ميتوانست به راحتي كشتيگير را در زير آب به دام اندازد و وادار به تسليم كند. بعد از چند دقيقه كشتيگير بيحال و از كار افتاده روي دستهاي ماهيگير داخل قايق انداخته شد.
شيوانا نيز بلافاصله نتيجه مسابقه را اعلام كرد و به كشتيگير كه از وحشت غرق شدن دست و پايش را گم كرده بود گفت: بايد جلوي جمع هفت مرواريد را به هر قيمتي كه شده از دوستان و آشنايان خود قرض بگيرد و تحويل ماهيگير دهد. كشتيگير چنين كرد و روز بعد از فرط خجالت و شرمندگي دهكده شيوانا را براي هميشه ترك كرد و رفت.
ماهيگير جوان با خوشحالي نزد شيوانا آمد و گفت: چرا اين اتفاق افتاد!؟ و شيوانا لبخندزنان گفت: همه قدرت و هيبت كشتيگير فقط روي خاك معنا پيدا ميكرد. قدرت و مهارت تو هم روي آب ظاهر ميشد. تو بايد خاك را از او ميگرفتي و در ميدان قدرت خودت يعني روي آب به مبارزه ميپرداختي. من اين جابهجايي ساده را براي تو انجام دادم. بقيهاش كار خودت بود.
از اين به بعد هر وقت ديدي جايي ضعيف عمل ميكني و كسي قويتر ظاهر ميشود و تو از بابت ضعف خودت آسيب ميبيني، سريع به اين فكر كن كه ميدان قدرت تو و حوزه ضعف رقيب كجاست. بعد بلافاصله به ميدان قدرت خودت برو و آنجا با حريف مبارزه كن. وقتي در ميدان قدرت حريف مبارزه كني سرنوشتي جز شكست نخواهي داشت و در خوشبينانهترين حالت ميتواني با هزينه و زحمت و دردسر فراوان پيروز شوي. ولي وقتي در ميدان قدرت خودت حريف را به دام مياندازي ميتواني با صرف كمترين قدرت و در سادهترين شكل پيروز شوي و براي هميشه حريف را از گود خارج كني. اين سادهترين قاعده مبارزه است.
داستان كوتاه (47)
تو گذشته ات نيستي
پسر جواني وارد مدرسه شيوانا شد و خواست تا او را به شاگردي بپذيرد. شيوانا نگاهي به سر و وضع پسر انداخت و گفت: هر كس در اين مدرسه بايد شغلي فرا بگيرد و در آن شغل مشغول به كار شود. به اين ترتيب هم كار و مهارتي ياد ميگيري و هم هزينههاي خود را تامين ميكني.
پسر قبول كرد و با شرم و خجالت گفت: البته مسالهاي در مورد گذشتهام هست كه بايد به شما بگويم و آن اين است كه من در گذشته زندگيام آدم خوبي نبودهام و... شيوانا به ميان حرفش پريد و گفت: هيچ كس گذشته خودش نيست. هر انساني همان چيزي است كه همين الان انتخاب ميكند باشد. تو اين همه راه آمدهاي و ميخواهي يكي از شاگردان مدرسه باشي. پس تو شاگرد مدرسهاي. گذشته تو نه به من و نه به هيچ كس ديگري ربط ندارد.
پسر ساكت شد و هيچ نگفت. شيوانا ادامه داد: تا وقتي كه انتخاب شاگرد مدرسه بودن باشد تو شاگرد مدرسه ميماني و نزد ما هستي. هر وقت انتخابت عوض شد، بگو تا نسبت به ماندن يا رفتنت تصميم بگيرم. آنچه تعيين كننده و معنابخش هويت توست انتخاب خود توست كه مشخص ميكند الان چه باشي. تو گذشتهات نيستي كه مجبور به توضيح و توجيه آن باشي.
داستان كوتاه (46)
عشق يعني مواظب رفتار و حركات خود باشي
شيوانا با دو تن از شاگردانش همراه كارواني به شهري دور مي رفتند. با توجه به مسافت طولاني راه و دوري مقصد، طبيعي بود كه بسياري از مردان كاروان بدون همسرانشان و تنها سفر مي كردند و وقتي به استراحتگاهي مي رسيدند بعضي از مردان پي خوشگذراني مي رفتند.
همسفران نزديك شيوانا و شاگردانش دو مرد تاجر بودند كه هر دو اهل دهكده شيوانا بودند. يكي از مردان هميشه براي عيش و خوشگذراني از بقيه جدا مي شد. اما آن ديگري همراه شيوانا و شاگردانش و بسياري ديگر از كاروانيان از گروه جدا نمي شد.
يك روز در حين پياده روي يكي از شاگردان شيوانااز او سوالي در مورد معناي واقعي عشق پرسيد. همسفر خوشگذران اين سوال را شنيد و خود را علاقه مند نشان داد و گفت: عشق يعني برخورد من با زندگي. تجربه هاي شيرين زندگي را برخودم حرام نمي كنم.
همسرم كه در دهكده از كارهاي من خبر ندارد. تازه اگر هم توسط شما يا بقيه خبردار شد با خريد هديه اي او را راضي به چشم پوشي مي كنم. به هر صورت وقتي كه به دهكده برگردم او چاره اي جز بخشيدن من ندارد. بنابراين من از هيچ تجربه لذت بخشي خودم را محروم نكردم و هم با خريد هداياي فراوان عشق همسرم را حفظ كردم. اين مي شود معناي واقعي عشق.
شيوانا رو به شاگرد كرد و گفت: اين دوست ما از يك لحاظ حق دارد. عشق يعني انجام كارهايي كه محبوب را خوشحال مي كند. اما اين همه عشق نيست. بلكه چيزي مهمتر از آن هست كه اين رفيق دوم ما كه در طول سفر به همسر خود وفادار است و حتي در غيبت او خيانت هم نمي كند، دارد به آن عمل مي كند. بيائيد از او بپرسيم چرا همچون همكارش پي عياشي و عشرت نمي رود؟
مرد دوم كه سر به زير و پابند اخلاقيات بود تبسمي كرد و گفت: به نظر من عشق فقط اين نيست كه كارهايي كه محبوب را خوشايند است انجام دهيم. بلكه معناي آن اين است كه از كارهايي كه موجب ناراحتي و آزردگي خاطر محبوب مي شود دوري جوئيم.
من چون مي دانم كه انجام حركتي زشت از سوي من، حتي اگر همسرم هم خبردار نشود، مي تواند روزي روزگاري موجب آزردگي خاطر او شود و چه بسا اين روزي روزگار در آن دنيا و پس از مرگ باشد، باز هم دلم نمي آيد خاطر او را مكدر سازم و به همين خاطر به عنوان نگهبان امانت او به شدت اصول اخلاقي را در مورد خودم اجرا مي كنم و نسبت به آن سخت گير هستم.
شيوانا سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: دقيقا اين معناي عشق است. مهم نيست كه براي ربودن دل محبوب چقدر از خودت مايه مي گذاري و چقدر زحمت مي كشي و چه كارهاي متنوعي را انجام مي دهي تا خود را براي او دلپذير سازي و سمت نگاهش را به سوي خود بگرداني. بلكه عشق يعني مواظب رفتار و حركات خود باشي و عملي مرتكب نشوي كه محبوب ناراحت شود. اين معناي واقعي دوست داشتن است.
داستان كوتاه (45)
اول محو شو بعد كمك كن
مرد پير و جاافتاده اي نزد شيوانا آمد و به او گفت: سن و سالي از من گذشته و تصميم گرفته ام به مردم كمك كنم تا نيكي بيشتري از من باقي بماند. دختر جواني در همسايگي ماست كه پدر و مادرش را از دست داده و مال و اموالي هم ندارد. براي اينكه بي سرپرست نماند و بتواند از زندگي بهره مند شود قصد دارم او را به همسري خود برگزينم. اما اختلاف سني زياد بين من و او مرا نگران ساخته است و از شما مي خواهم با دختر صحبت كنيد و او را راضي كنيد تا من به او كمك كنم؟
شيوانا با چشماني متعحب به مرد پير خيره شد و گفت: تو اگر واقعا مي خواهي به اين دختر بي سرپرست و همينطور بقيه جوانان نيازمند اين دهكده كمك كني، اول سهم خودت را از ماجرا بيرون بكش و بعد كمك كن.
توصيه مي كنم كه با ثروت زيادي كه داري مقدمات ازدواج و تشكيل خانواده و يافتن شغل را براي آن دختر و پسر جواني كه سراغ دارد فراهم كني و با اين كار دو نفر را به سعادت برساني. چيزي كه تو اسم كمك به ديگران روي آن گذاشته اي، كمك و مساعدت به خودت است و تو منفعت خودت را در زرورق كمك به ديگران پنهان كرده اي.
نياز روحي و سني و طبيعي آن دختر جوان به يك همسر جوان هم سن و سال خودش با افكار و روحياتي مشابه خودش است نه با تو كه پير و فرسوده شده اي و ده ها سال از او فاصله داري. از اين به بعد ديگر سراغ من نيا و هر وقت هم خواستي به كسي كمك كني اول سهم خودت را محو و نابود كن و بعد به ديگران كمك كن.
داستان كوتاه (44)
پادشاه سرزمين وجود خود باش
يكي از شاگردان شيوانا فردي بسيار تميز و مرتب بود. لباسهايش بسيار تميز و بدون چين و چروك بود و كفش هايش هميشه از تازگي برق مي زد. يك روز شيوانا با تعجب ديد كه اين شاگرد فوق العاده تميز دارد روي كفش هاي خود خاك مي ريزد تا برق آنها را از بين ببرد و لباسهايش را به هم مي ريزد تا شكل و ظاهري ژوليده و به هم ريخته پيدا كند.
شيوانا با تعجب نزديك او رفت و پرسيد: چه مي كني؟ از تو بعيد است كه اين بلا را بر سر لباس و كفش و ظاهر خود بياوري؟
شاگرد با نگاه شرم زده گفت: امروز در بازار راه مي رفتم، چند نفر از رهگذران با صداي بلند درحالي كه مرا مسخره مي كردند گفتند اين آدم را نگاه كنيد كه شاگرد معمولي مدرسه شيوانا بيشتر نيست اما مثل پادشاهان لباس مي پوشد و مواظب تميزي لباس و جامه خود است. به همين دليل تصميم گرفتم شكل ظاهر خودم را شبيه بقيه كثيف و به هم ريخته سازم تا ديگر كسي چنين حرفي به من نزند.
شيوانا با لبخند گفت: تو چرا به آنها نگفتي كه در واقع يك پادشاه و سلطان گرانقدر و بي نظير هستي كه براي مدتي افتخار دادي و به مدرسه شيوانا آمده اي. شاگرد جوان با حيرت گفت: من پادشاه كجا هستم!؟
شيوانا پاسخ داد: تو پادشاه و حاكم سرزمين وجود خودت هستي. مي تواني بر بدن و روح و ذهن خودت حكم براني و آن را همان گونه گه مي پسندي آرايش كني و رشد دهي. هيچ قريبه اي نمي تواند بدون اجازه تو اي جناب سلطان، به ذهن و روان تو وارد شود.
چگونه يك پادشاه بزرگ مثل تو به آن رهگذرهاي ساده انديش اجازه داده است بي اجازه وارد ذهنش شوند و آرامش او را برهم زنند؟ برخيز و سريع بدون آنكه كسي متوجه شود دوباره بهترين و تميزترين جامه اي كه در توان داري بر اندام اين پادشاه بي رقيب بياراي و با افتخار به زيباترين شكلي كه در توان داري در كوي و برزن قدر گذار. مدرسه شيوانا به داشتن اينگونه شاگردان است كه افتخار مي كند و به خود مي بالد.
داستان كوتاه (43)
به خاطر خودت عاشق باش
مردي جوان، پريشان و آشفته نزد شيوانا آمد و با حالتي زار و به هم ريخته گفت: به هر كسي محبت مي كنم جوابم را با گستاخي و بي احترامي مي دهد و از مهرباني من سوءاستفاده مي كند و نمك مي خورد و نمكدان مي شكند. شما بگوييد چه كنم! آيا طريق مهر و محبت را رها سازم و همچون خود آنها بي رحم و خودپرست شوم و به فكر منافع خودم باشم؟
شيوانا با لبخند گفت: وقتي كسي به ديگري محبت مي كند و در حق انسان هاي اطراف خودش مهرباني و شفقت به خرج مي دهد اين كار را فقط به خاطر آنها انجام نمي دهد، بلكه اولين فردي كه از اين عمل مهربانانه نفع مي برد خود شخص است كه احساسي آرام بخش و متعالي وجودش را فرا مي گيرد و بركت و شادي و عشق در وجود و زندگي او گسترش مي يابد.
اگر آنها جواب محبت را با فريب و دغل مي دهند و از مهرباني تو سوءاستفاده مي كنند، تو هرگز نبايد فضاي پاك و آرام و باصفاي دل خود را به خاطر افرادي اين چنيني تيره و تار كني. هرچه اطراف تو را فريب و نيرنگ بيشتر فرا گرفت تو به خاطر خودت و به خاطر آرامش و تعالي روح و روان خودت عاشق تر بمان و چراغ مهرباني را در دل خود خاموش نكن. در واقع به خاطر خودت هم كه شده هميشه عاشق بمان.
داستان كوتاه (42)
رسم تعظيم مقابل خوبي ها
مرد جاافتاده كه اخلاق و رفتار سالمي داشت و جزو شاگردان شيوانا بود، با حالتي مردد نزد شيوانا آمد و در مقابل شاگردان گفت: من هميشه سعي كرده ام در اخلاق و رفتار اصول جوانمردي و انساني را رعايت كنم و به سمت كارهاي ناپسند نروم. اتفاقي براي من و خانواده ام رخ داده كه من را در تصميمي كه مي خواهم بگيرم دچار ترديد ساخته است.
قضيه از اين قرار است كه از دهكده مجاور يكي از جوانان ثروتمند ولي بدنام و شرور به خواستگاري دخترم آمده است. اينكه چرا او از بين اين همه دختر، دختر مرا انتخاب كرده، براي من عجيب است. او پسر شروري است و در همان دهكده خودش دخترهاي هم فكر و هم رده با او زيادند كه آنها هم چون خودش شرورند. حال مانده ام چه تصميمي بگيرم.
شيوانا محكم و استوار گفت: اينكه كاملا مشخص است، در مقابل انسان هاي خوب و سالم همه تعظيم مي كنند. حتي آدم هاي بدكار و بدنام هم وقتي مقابل خوبي مي رسند احترام مي گذارند و با فاصله عبور مي كنند.
اينكه آن جوان شرور مي خواهد همسرش را از خانواده سالم و خوب انتخاب كند هم به همين دليل است كه مي خواهد در حين ناخنك زدن به دنياي شرارت، بهترين ها را از بين خوب ترين ها به عنوان شريك زندگي خودش انتخاب كند.
دختر تو هم حق دارد بهترين و سالم ترين انسان را به همسري خود برگزيند. اينكه ديگر جاي ترديد ندارند. محكم و استوار به درخواست آن جوان، جواب منفي بده و بگذار رسم تعظيم مقابل خوبي ها هميشه پايدار بماند.
داستان كوتاه (41)
شايد براي امروز
شيوانا
همراه شاگردان از جادهاي كنار رودخانه عبور ميكردند. به خاطر باران شديد چند روز
قبل، جريان آب رودخانه بسيار شديد بود و كمترين بياحتياطي ميتوانست باعث لغريدن
عابران و افتادن آنها داخل آب شود.
در حين قدم زدن يكي از شاگردان جديد شيوانا كه تازه به مدرسه آمده بود گفت: من قبلا نزد استاد بزرگي در دهكدهاي دوردست درس ميگرفتم. او ميگفت ما آدمها هر كدام ماموريتي داريم و دليل اين كه تا الان زندهايم اين است كه هنوز آن ماموريتي را كه به خاطرش اجازه حيات يافتهايم، انجام ندادهايم.
شيوانا با لبخند گفت: آن استاد به شما نگفت چگونه بفهميم ماموريت ما در زندگي چيست؟ شاگرد جديد پاسخ داد: استاد گفت وقتش كه برسد خودمان ميفهميم و بعد از آن ديگر بودنمان در اين دنيا ضرورتي ندارد و از آن به بعد است كه ديگر زندگي ما را نميخواهد.
چند دقيقه در سكوت گذشت. در اين هنگام يكي از عابران كه كودكي نحيف بود بيش از حد به لبه رودخانه نزديك شد و به خاطر ليز بودن زمين سرخورد و داخل آب خروشان رودخانه افتاد. و با زحمت خودش را به سنگي بزرگ وسط آب چسباند. اما جريان آب بسيار شديد بود و آن كودك نميتوانست زياد طاقت بياورد.
مادر كودك شروع به فرياد كرد و از عابران كمك خواست اما به خاطر جريان شديد رودخانه هيچ كس جرات نميكرد به آن كودك كمك كند. شاگرد تازه وارد با صدايي لرزان گفت: هيچ فايدهاي ندارد، زمان مرگ اين كودك فرارسيده و از هيچ كس كاري ساخته نيست.
در اين لحظه شيوانا بلافاصله طنابي را از داخل كوله پشتي درآورد و به كمر خود بست و سر ديگر طناب را به دست شاگردان داد تا او را نگه دارند و خودش با عجله به داخل آب رودخانه شيرجه زد و شناكنان خود را به كودك رساند و طناب را به كمر او بست.
با زحمت زياد شاگردان توانستند شيوانا و كودك را از آب نجات دهند. وقتي هردو سالم و سلامت به ساحل رودخانه رسيدند. شاگرد تازه وارد با تعجب از شيوانا پرسيد: شما با اين سن و سال چرا جان خود را به خطر انداختيد؟ با اين سيلاب وحشتناك هر لحظه امكان داشت جان خود را از دست بدهيد؟
شيوانا تبسمي كرد و گفت: گفتم شايد ماموريتي كه به خاطر آن تا الان زنده ماندهام نجات همين كودك باشد. براي همين درنگ نكردم و سر وقت ماموريتي كه به خاطرش اين همه زندگي كردهام رفتم. اما الان كه نجات يافتيم فهميدم كه...پدر، اين لحظه شيوانا ساكت شد و به سطح رودخانه خيره ماند.
شاگرد تازه وارد با كنجكاوي پرسيد: چه چيزي را فهميديد؟
شيوانا با لبخند گفت: فهميدم كه ماموريت من بايد چيز ديگري همين دوروبرها باشد. به تو هم پيشنهاد ميكنم به جاي جست و جوي ذهني ماموريت زندگيات، در همين الانهاي زندگي خودت به دنبال انجام يك كار به دردبخور باشي. در اين صورت وقتي عمرت به پايان ميرسد ميفهمي كه هزاران ماموريت ارزشمند را به انجام رساندهاي و كاينات هربار به تو يك فرصت جديد براي ماموريت بعدي داده است.