افتتاح وبلاگ
بسم الله الرحمن الرحيم
اللهم صل علي محمد و ال محمد و عجل فرجهم
اين وبلاگ به زودي فعاليت خود را اغاز خواهد كرد
خدايا چنان كن سرانجام كار تو خوشنود باشي و ما رستگار
منتظر نگاه هاي پرمهرتان هستيم
مديريت وبلاگ
داستان كوتاه (158)
انتخاب همسر
جواني مي خواست زن بگيرد، به پيرزني سفارش كرد تا براي او دختري پيدا كند. پيرزن به جستجو پرداخت، دختري را پيدا كرد و به جوان معرفي كرد و گفت اين دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگي فراهم خواهد كرد.
جوان گفت: شنيده ام قد او كوتاه است.
پيرزن گفت: اتفاقا اين صفت بسيار خوبي است، زيرا لباسهاي خانم ارزانتر تمام مي شود.
جوان گفت: شنيده ام زبانش هم لكنت دارد.
پيرزن گفت: اين هم ديگر نعمتي است زيرا مي دانيد كه عيب بزرگ زنها پرحرفي است، اما اين دختر چون لكنت زبان دارد پرحرفي نمي كند و سرت را به درد نمي آورد.
جوان گفت: خانم همسايه گفته است كه چشمش هم معيوب است.
پيرزن گفت: درست است، اين هم يكي از خوشبختيهاست كه كسي مزاحم آسايش شما نمي شود و به او طمع نمي برد.
جوان گفت: شنيده ام پايش هم مي لنگد و اين عيب بزرگي است.
پيرزن گفت: شما تجربه نداريد، نمي دانيد كه اين صفت باعث مي شود كه خانمتان كمتر از خانه بيرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خيابان گردي، خرج برايت نمي تراشد.
جوان گفت: اين همه به كنار، ولي شنيده ام كه عقل درستي هم ندارد.
پيرزن گفت: اي واي، شما مردها چقدر بهانه گير هستيد، پس يعني مي خواستي عروس به اين نازنيني، اين يك عيب كوچك را هم نداشته باشه.
داستان كوتاه (157)
ارزش ملك و سلطنت
روزي بهلول بر هارونالرشيد وارد شد. خليفه گفت: مرا پندي بده.
بهلول پرسيد: اگر در بياباني بيآب، تشنهگي بر تو غلبه نمايد چندان كه مشرف به موت گردي، در مقابل جرعهاي آب كه عطش تو را فرو نشاند چه ميدهي؟
گفت: صد دينار طلا.
پرسيد: اگر صاحب آب به پول رضايت ندهد؟
گفت: نصف پادشاهيام را.
بهلول گفت: حال اگر به حبسالبول مبتلا گردي و رفع آن نتواني، چه ميدهي كه آن را علاج كنند؟
گفت: نيم ديگر سلطنتم را.
بهلول گفت: پس اي خليفه، اين سلطنت كه به آبي و بولي وابسته است، تو را مغرور نسازد كه با خلق خداي به بدي رفتار كني.
داستان كوتاه (156)
پاسخ انيشتين
مي گويند
"مريلين مونرو" يك وقتي نامه اي نوشت به "آلبرت انيشتين" كه
فكرش را بكن كه اگر من و تو ازدواج كنيم، بچه هايمان با زيبايي من و هوش و نبوغ
تو، چه محشري مي شوند.
آقاي انيشتين هم نوشت، ممنون از اين همه لطف و دست و دلبازي خانم. واقعا هم كه چه غوغايي مي شود! ولي اين يك روي سكه است. فكر اين را هم بكنيد كه اگر قضيه بر عكس بشود چه رسوايي بزرگي بپا مي شود.
داستان كوتاه (155)
قدرت تصوير ذهني
در يك باشگاه بدنسازي پس از اضافه كردن 5 كيلوگرم به ركورد قبلي ورزشكاري، از وي خواستند كه ركورد جديدي براي خود ثبت كند. اما او موفق به اين كار نشد. پس از او خواستند وزنه اي كه 5 كيلوگرم از ركوردش كمتر است را امتحان كند. اين دفعه او براحتي وزنه را بلند كرد.
اين مسئله براي ورزشكار جوان و دوستانش امري كاملا طبيعي به نظر مي رسيد اما براي طراحان اين آزمايش جالب و هيجان انگيز بود. چرا كه آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند.
او در مرحله اول از عهده بلند كردن وزنه اي برنيامده بود كه در واقع 5 كيلوگرم از ركوردش كمتر بود و در حركت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود ركوردش به ميزان 5 كيلوگرم شده بود. او درحالي اين وزنه را بلند كرده بود كه خود را قادر به انجام آن مي دانست.
داستان كوتاه (154)
اطلاعات لطفا
خيلي كوچك بودم، اولين خانواده اي كه در محلمان تلفن خريد ما بوديم. هنوز جعبه قديمي و گوشي سياه و براق تلفن كه به ديوار وصل شده بود به خوبي در خاطرم مانده. قد من كوتاه بود و دستم به تلفن نمي رسيد ولي هر وقت كه مادرم با تلفن حرف ميزد مي ايستادم و گوش مي كردم و لذت مي بردم.
بعد از مدتي كشف كردم كه موجودي عجيب در اين جعبه جادويي زندگي مي كند كه همه چيز را مي داند. اسم اين موجود "اطلاعات لطفا" بود و به همه سوالها پاسخ مي داد. ساعت درست را مي دانست و شماره تلفن هر كسي را به سرعت پيدا مي كرد.
بار اولي كه با اين موجود عجيب رابطه برقرار كردم روزي بود كه مادرم به ديدن همسايه مان رفته بود. رفته بودم در زيرزمين و با وسايل نجاري پدرم بازي مي كردم كه با چكش كوبيدم روي انگشتم. دستم خيلي درد گرفته بود ولي انگار گريه كردن فايده نداشت چون كسي در خانه نبود كه دلداريم بدهد.
انگشتم را كرده بودم در دهانم و همين طور كه مي مكيدمش دور خانه راه مي رفتم. تا اينكه به راه پله رسيدم و چشمم به تلفن افتاد. فوري رفتم و يك چهارپايه آوردم و رفتم رويش ايستادم. تلفن را برداشتم و در دهني تلفن كه روي جعبه بالاي سرم بود گفتم اطلاعات لطفا.
صداي وصل شدن آمد و بعد صدايي واضح و آرام در گوشم گفت: اطلاعات.
انگشتم درد گرفته. حالا يكي بود كه حرفهايم را بشنود، اشكهايم سرازير شد.
پرسيد مامانت خانه نيست؟
گفتم كه هيچكس خانه نيست.
پرسيد خونريزي داري؟
جواب دادم: نه، با چكش كوبيدم روي انگشتم و حالا خيلي درد دارم.
پرسيد: دستت به جا يخي مي رسد؟
گفتم كه مي توانم درش را باز كنم.
صدا گفت: برو يك تكه يخ بردار و روي انگشتت نگه دار.
يك روز ديگر به اطلاعات لطفا زنگ زدم. صدايي كه ديگر برايم غريبه نبود گفت: اطلاعات. پرسيدم تعمير را چطور مي نويسند؟ و او جوابم را داد. بعد از آن براي همه سوالهايم با اطلاعات لطفا تماس مي گرفتم. سوالهاي جغرافيام را از او مي پرسيدم و او بود كه به من گفت آمازون كجاست. سوالهاي رياضي و علومم را بلد بود جواب بدهد.
او به من گفت كه بايد به قناريم كه تازه از پارك گرفته بودم دانه بدهم. روزي كه قناري ام مرد با اطلاعات لطفا تماس گرفتم و داستان غم انگيزش را برايش تعريف كردم. او در سكوت به من گوش كرد و بعد حرفهايي را زد كه عموما بزرگترها براي دلداري به بچه ها مي گويند.
ولي من راضي نشدم. پرسيدم: چرا پرنده هاي زيبا كه خيلي هم قشنگ آواز مي خوانند و خانه ها را پر از شادي مي كنند عاقبتشان اين است كه به يك مشت پر در گوشه قفس تبديل مي شوند؟ فكر مي كنم عمق درد و احساس مرا فهميد، چون كه گفت: عزيزم، هميشه به خاطر داشته باش كه دنياي ديگري هم هست كه مي شود در آن آواز خواند و من حس كردم كه حالم بهتر شد.
وقتي كه نه ساله شدم از آن شهر كوچك رفتيم. دلم خيلي براي دوستم تنگ شد. اطلاعات لطفا متعلق به آن جعبه چوبي قديمي بر روي ديوار بود و من حتي به فكرم هم نمي رسيد كه تلفن زيباي خانه جديدمان را امتحان كنم.
وقتي بزرگتر و بزرگتر مي شدم، خاطرات بچگيم را هميشه دوره مي كردم. در لحظاتي از عمرم كه با شك و دودلي و هراس درگير مي شدم، يادم مي آمد كه در بچگي چقدر احساس امنيت مي كردم. احساس مي كردم كه "اطلاعات لطفا" چقدر مهربان و صبور بود كه وقت و نيرويش را صرف يك پسر بچه مي كرد.
سالها بعد وقتي شهرم را براي رفتن به دانشگاه ترك مي كردم، هواپيمايمان در وسط راه، جايي نزديك به شهر سابق من توقف كرد. ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر كوچكم زنگ زدم: اطلاعات لطفا. صداي واضح و آرامي كه به خوبي مي شناختمش، پاسخ داد اطلاعات. ناخوداگاه گفتم ميشود بگوييد تعمير را چگونه مي نويسند؟
سكوتي طولاني حاكم شد و بعد صداي آرامش را شنيدم كه مي گفت : فكر مي كنم تا حالا انگشتت خوب شده. خنديدم و گفتم: پس خودت هستي، مي داني آن روزها چقدر برايم مهم بودي؟
گفت: تو هم مي داني تماسهايت چقدر برايم مهم بود؟ هيچوقت بچه اي نداشتم و هميشه منتظر تماسهايت بودم. به او گفتم كه در اين مدت چقدر به فكرش بودم. پرسيدم آيا مي توانم هر بار كه به اينجا مي آيم با او تماس بگيرم؟ گفت: لطفا اين كار را بكن، بگو مي خواهم با ماري صحبت كنم.
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم. يك صداي ناآشنا پاسخ داد: اطلاعات. گفتم كه مي خواهم با ماري صحبت كنم. پرسيد: دوستش هستيد؟ گفتم: بله يك دوست بسيار قديمي. گفت: متاسفم، ماري مدتي نيمه وقت كار مي كرد، چون سخت بيمار بود و متاسفانه يك ماه پيش درگذشت.
قبل از اينكه بتوانم حرفي بزنم گفت: صبر كنيد، ماري براي شما پيغامي گذاشته، يادداشتش كرد كه اگر شما زنگ زديد برايتان بخوانم، بگذاريد بخوانمش. صداي خش خش كاغذي آمد و بعد صداي ناآشنا خواند: به او بگو كه دنياي ديگري هم هست كه مي شود در آن آواز خواند، خودش منظورم را مي فهمد.
داستان كوتاه (153)
جرات تلاش كردن
رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند. زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند.
اندك اندك اين عقيده كه تنه درخت خيلي قويتر از اوست در فكرش شكل مي گيرد. وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد، كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد.
پاي ما نيز همچون فيلها، اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم، غافل از اينكه براي به دست آوردن آزادي، يك عمل جسورانه كافيست.
داستان كوتاه (152)
ايمان واقعي
روزي بازرگان موفقي از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غياب او آتش گرفته و كالاهاي گرانبهايش همه سوخته و خاكستر شده اند و خسارت هنگفتي به او وارد آمده است.
فكر مي كنيد آن مرد چه كرد؟ خدا را مقصر شمرد و ملامت كرد و يا اشك ريخت؟
او با لبخندي بر لبان و نوري بر ديدگان سر به سوي آسمان بلند كرد و گفت: خدايا! ميخواهي كه اكنون چه كنم؟
مرد تاجر پس از نابودي كسب پررونق خود، تابلويي بر ويرانه هاي خانه و مغازه اش آويخت كه روي آن نوشته بود: مغازه ام سوخت، اما ايمانم نسوخته است، فردا شروع به كار خواهم كرد.
داستان كوتاه (151)
ماهيگيريمردي با همسرش در خانه تماس گرفت و گفت: عزيزم از من خواسته شده كه با رئيس و چند تا از دوستانش براي ماهيگيري به كانادا برويم. ما به مدت يك هفته آنجا خواهيم بود. اين فرصت خوبي است تا ارتقاي شغلي كه منتظرش بودم بگيرم.
بنابراين لطفا لباسهاي كافي براي يك هفته برايم بردار و وسايل ماهيگيري مرا هم آماده كن. ما از اداره حركت خواهيم كرد و من سر راه وسايلم را از خانه برخواهم داشت، راستي اون لباسهاي راحتي ابريشمي آبي رنگم را هم بردار.
زن با خودش فكر كرد كه اين مساله يك كمي غير طبيعي است اما بخاطر اين كه نشان دهد همسر خوبي است دقيقا كارهايي را كه همسرش خواسته بود انجام داد.
هفته بعد مرد به خانه آمد. يك كمي خسته به نظر مي رسيد اما ظاهرش خوب و مرتب بود. همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسيد كه آيا او ماهي گرفته است يا نه؟
مرد گفت: بله تعداد زيادي ماهي قزل آلا، چندتايي ماهي فلس آبي و چند تا هم اره ماهي گرفتيم. اما چرا اون لباس راحتي هايي كه گفته بودم برايم نگذاشتي؟
جواب زن خيلي جالب بود. زن جواب داد: لباسهاي راحتي رو توي جعبه وسايل ماهيگيريت گذاشته بودم.
داستان كوتاه (150)
تكرار زمانه
مردي 80 ساله با پسر تحصيلكرده 45 ساله اش روي مبل خانه خود نشسته بودند. ناگهان كلاغي كنار پنجرهشان نشست. پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟
پسر پاسخ داد: كلاغ.
پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟
پسر گفت: بابا من كه همين الان بهتون گفتم: كلاغه.
بعد از مدت كوتاهي پيرمرد براي سومين بار پرسيد: اين چيه؟
عصبانيت در پسرش موج ميزد و با همان حالت گفت: كلاغه كلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتي قديمي برگشت. صفحه اي را باز كرد و به پسرش گفت كه آن را بخواند. در آن صفحه اين طور نوشته شده بود: امروز پسر كوچكم 3 سال دارد و روي مبل نشسته است.
هنگامي كه كلاغي روي پنجره نشست، پسرم 23 بار نامش را از من پرسيد و من 23 بار به او گفتم كه نامش كلاغ است. هر بار او را عاشقانه بغل ميكردم و به او جواب ميدادم و به هيچ وجه عصباني نميشدم و در عوض علاقه بيشتري نسبت به او پيدا ميكردم.