داستان كوتاه (158)
انتخاب همسر
جواني مي خواست زن بگيرد، به پيرزني سفارش كرد تا براي او دختري پيدا كند. پيرزن به جستجو پرداخت، دختري را پيدا كرد و به جوان معرفي كرد و گفت اين دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگي فراهم خواهد كرد.
جوان گفت: شنيده ام قد او كوتاه است.
پيرزن گفت: اتفاقا اين صفت بسيار خوبي است، زيرا لباسهاي خانم ارزانتر تمام مي شود.
جوان گفت: شنيده ام زبانش هم لكنت دارد.
پيرزن گفت: اين هم ديگر نعمتي است زيرا مي دانيد كه عيب بزرگ زنها پرحرفي است، اما اين دختر چون لكنت زبان دارد پرحرفي نمي كند و سرت را به درد نمي آورد.
جوان گفت: خانم همسايه گفته است كه چشمش هم معيوب است.
پيرزن گفت: درست است، اين هم يكي از خوشبختيهاست كه كسي مزاحم آسايش شما نمي شود و به او طمع نمي برد.
جوان گفت: شنيده ام پايش هم مي لنگد و اين عيب بزرگي است.
پيرزن گفت: شما تجربه نداريد، نمي دانيد كه اين صفت باعث مي شود كه خانمتان كمتر از خانه بيرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خيابان گردي، خرج برايت نمي تراشد.
جوان گفت: اين همه به كنار، ولي شنيده ام كه عقل درستي هم ندارد.
پيرزن گفت: اي واي، شما مردها چقدر بهانه گير هستيد، پس يعني مي خواستي عروس به اين نازنيني، اين يك عيب كوچك را هم نداشته باشه.