داستان كوتاه (40)
جِني
يه روزي يه مرده نشسته بوده و داشته روزنامه اش رو مي خونده كه زنش يهو ماهي تابه رو مي كوبه تو سرش !
مرده مي گه : برا چي اين كار رو كردي ؟ زنش جواب مي ده : به خاطر اين زدمت كه تو جيب شلوارت يه تكه كاغذ پيدا كردم كه توش اسم جِنى نوشته شده بود …
مرده مي گه : وقتي هفته پيش براي تماشاي مسابقه اسب دواني رفته بودم اسبي كه روش شرط بندي كردم اسمش جني بود . زنش معذرت خواهي مي كنه و مي ره به كاراي خونه برسه .
سه روز بعد ، مرد داشت تلويزين تماشا مي كرد كه زنش اين بار با يه قابلمه ي بزرگتر مي كوبه تو سرش به طوري كه مرده تقريبا بيهوش مي شه .
مرد وقتي به خودش مياد مي پرسه اين بار براي چي منو زدي ؟ زنش جواب مي ده : آخه اسبت زنگ زده بود !
داستان كوتاه (41)
عشق واقعي
زن و شوهر جواني سوار بر موتورسيكلت در دل شب مي راندند . آنها از صميم قلب يكديگر را دوست داشتند .
زن جوان : يواشتر برو من مي ترسم . مرد جوان : نه ، اينجوري خيلي بهتره !
زن جوان : خواهش مي كنم ، من خيلي مي ترسم . مرد جوان : خوب ، اما اول بايد بگي دوستم داري . زن جوان : دوستت دارم ، حالا مي شه يواشتر بروني . مرد جوان : مرا محكم بگير . زن جوان : خوب ، حالا مي شه يواشتر بروني ؟
مرد جوان : باشه ، به شرط اين كه كلاه كاسكت مرا برداري و روي سرت بذاري ، اخه نمي تونم راحت برونم ، اذيتم مي كنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند :
برخورد يك موتورسيكلت با ساختماني حادثه آفريد . در اين سانحه كه بدليل بريدن ترمز موتور سيكلت رخ داد ، يكي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت .
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين كه زن جوان را مطلع كند با ترفندي كلاه كاسكت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند و اين است عشق واقعي . عشقي زيبا
داستان كوتاه (38)
خانم تامپسون
در روز اول سال تحصيلى ، خانم تامپسون معلّم كلاس پنجم دبستان وارد كلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه ، مطابق معمول به دانش آموزان گفت كه همه آن ها را به يك اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست .
البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امكان نداشت . مخصوصاً اين كه پسر كوچكى در رديف جلوى كلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد كه خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت.
تدى سال قبل نيز دانش آموز همين كلاس بود . هميشه لباس هاى كثيف به تن داشت ، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد .
او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه كرد .
امسال كه دوباره تدى در كلاس پنجم حضور مي يافت ، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند كمكش كند .
معلّم كلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود : تدى دانش آموز باهوش ، شاد و با استعدادى است . تكاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد . رضايت كامل .
معلّم كلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود : تدى دانش آموز فوق العاده اى است . همكلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش كه در خانه بسترى است دچار مشكل روحى است .
معلّم كلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود : مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است . او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي كند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد . اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نكند او به زودى با مشكل روبرو خواهد شد .
معلّم كلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود : تدى درس خواندن را رها كرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد . دوستان زيادى ندارد و گاهى در كلاس خوابش مي برد .
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشكل او پى برد و از اين كه دير به فكر افتاده بود خود را نكوهش كرد . تصادفاً فرداى آن روز ، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند .
هداياى بچه ها همه در كاغذ كادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود ، بجز هديه تدى كه داخل يك كاغذ معمولى و به شكل نامناسبى بسته بندى شده بود .
خانم تامپسون هديه ها را سركلاس باز كرد . وقتى بسته تدى را باز كرد يك دستبند كهنه كه چند نگينش افتاده بود و يك شيشه عطر كه سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود .
اين امر باعث خنده بچه هاى كلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع كرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند كرد . سپس آن را همانجا به دست كرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد .
تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر كرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد . سپس نزد او رفت و به او گفت : خانم تامپسون ، شما امروز بوى مادرم را مي داديد .
خانم تامپسون ، بعد از خداحافظى از تدى ، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه كرد . از آن روز به بعد ، او آدم ديگرى شد و در كنار تدريس خواندن ، نوشتن ، رياضيات و علوم ، به آموزش زندگي و عشق به همنوع به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي كرد .
پس از مدتى ، ذهن تدى دوباره زنده شد . هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي كرد او هم سريعتر پاسخ مي داد .
به سرعت او يكى از با هوش ترين بچه هاى كلاس شد و خانم تامپسون با وجودى كه به دروغ گفته بود كه همه را به يك اندازه دوست دارد ، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود .
يكسال بعد ، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت كرد كه در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد كه من در عمرم داشته ام .
شش سال بعد ، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد . او نوشته بود كه دبيرستان را تمام كرده و شاگرد سوم شده است . و باز هم افزوده بود كه شما همچنان بهترين معلمى هستيد كه در تمام عمرم داشته امد .
چهار سال بعد از آن ، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت كرد كه در آن تدى نوشته بود با وجودى كه روزگار سختى داشته است امّا دانشكده را رها نكرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود . باز هم تأكيد كرده بود كه خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است .
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد . اين بار تدى توضيح داده بود كه پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين كار را كرده است . باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب كرده بود .
امّا اين بار ، نام تدى در پايان نامه كمى طولاني تر شده بود : دكتر تئودور استودارد . ماجرا هنوز تمام نشده است .
بهار آن سال نامه ديگرى رسيد . تدى در اين نامه گفته بود كه با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج كنند . او توضيح داده بود كه پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش كرده بود اگر موافقت كند در مراسم عروسى در كليسا ، در محلى كه معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند .
خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چكار كرد ؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست كرد و علاوه بر آن ، يك شيشه از همان عطرى كه تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد .
تدى وقتى در كليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت : خانم تامپسون از اين كه به من اعتماد كرديد از شما متشكرم .
به خاطر اين كه باعث شديد من احساس كنم كه آدم مهمى هستم از شما متشكرم . و از همه بالاتر به خاطر اين كه به من نشان داديد كه مي توانم تغيير كنم از شما متشكرم .
خانم تامپسون كه اشك در چشم داشت در گوش او پاسخ داد : تدى ، تو اشتباه مي كنى . اين تو بودى كه به من آموختى كه مي توانم تغيير كنم .
من قبل از آن روزى كه تو بيرون مدرسه با من صحبت كردى ، بلد نبودم چگونه تدريس كنم .
بد نيست بدانيد كه تدى استودارد هم اكنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشكى است و بخش سرطان دانشكده پزشكى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است همين امروز گرمابخش قلب يك نفر شويد …وجود فرشته ها را باور داشته باشيد
و مطمئن باشيد كه محبت شما به خودتان باز خواهد گشت
داستان كوتاه (37)
فرشته و خانم ميان سالخانم ميان سالي سكته قلبي كرد و سريعاً به بيمارستان منتقل شد. وقتي زير تيغ جراح بود عملاً مرگ را تجربه كرد . زمانيكه بي هوش بود فرشته اي را ديد .
از فرشته پرسيد : آيا زمان مردنم فرا رسيده است ؟ فرشته پاسخ داد : نه ، تو ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز ديگر فرصت خواهي شد .
بعد از به هوش آمدن براي بهبود كامل خانم تصميم گرفت كه در بيمارستان باقي بماند . چون به زندگي بيشتر اميدوار بود ، چندعمل زيبايي انجام داد .
جراحي پلاستيك ، ليپساكشن ، جراحي بيني ، جراحي ابرو و … او حتي رنگ موي خود را تغيير داد . خلاصه از يك خانم ميان سال به يك خانم جوان تبديل شد .
بعد از آخرين جراحي او از بيمارستان مرخص شد . وقتي براي عريمت به خانه داشت از خيابان عبور مي كرد ، با يك آمبولانس تصادف كرد و مُرد!!!
وقتي با فرشته مرگ روبرو شد بهش گفت : من فكر كردم كه گفتي ۴۰ سال و اندي بعد مرگ من فرا مي رسه ؟ چرا من رو از جلوي آمبولانس نكشيدي كنار ؟ چرا من مردم ؟
فرشته پاسخ داد : ببخشيد ، وقتي داشتي از خيابون رد مي شدي نشناختمت!
داستان كوتاه (36)
چه كسي بايد بيدار باشد
مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا كريمخان را ملاقات كند . سربازان مانع ورودش مي شوند . خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست ؟
پس از گزارش سربازان به خان ؛ وي دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند . مرد به حضور خان زند مي رسد . خان از وي مي پرسد كه چه شده است اين چنين ناله و فرياد مي كني ؟ مرد با درشتي مي گويد دزد ، همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم .
خان مي پرسد وقتي اموالت به سرقت مي رفت تو كجا بودي ؟ مرد مي گويد من خوابيده بودم . خان مي گويد خب چرا خوابيدي كه مالت را ببرند ؟ مرد در اين لحظه پاسخي مي دهد آن چنان كه استدلالش در تاريخ ماندگار مي شود و سرمشق آزادي خواهان مي شود .
مرد مي گويد : چون فكر مي كردم تو بيداري من خوابيده بودم !!! خان بزرگ زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران كنند . و در آخر مي گويد اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم
داستان كوتاه (35)
نامه
روزي مردي به سفر مي رود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه مي شود كه هتل به كامپيوتر مجهز است . تصميم مي گيرد به همسرش ايميل بزند .
نامه را مي نويسد اما در تايپ آدرس دچار اشتباه مي شود و بدون اينكه متوجه شود نامه را مي فرستد .
در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين كره خاكي ، زني كه تازه از مراسم خاك سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فكر كه شايد تسليتي از دوستان يا آشنايان داشته باشه به سراغ كامپيوتر مي رود تا ايميل هاي خود را چك كند .
اما پس از خواندن اولين نامه غش ميكند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش مي رود و مادرش را بر نقش زمين مي بيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد :
گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم مي دونم كه از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا كامپيوتر دارند و هر كس به اينجا مياد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته .
من همين الان رسيدم و همه چيز را چك كردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه !!
داستان كوتاه (34)
معلم
معلم عصبي ، دفتر رو روي ميز كوبيد و داد زد : سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد ، سرش رو پايين انداخت و خودش رو تا جلوي ميز معلم كشيد و با صداي لرزان گفت : بله خانوم ؟
معلم كه از عصبانيت شقيقه هاش مي زد ، تو چشماي سياه و مظلوم دخترك خيره شد و داد زد : چند بار بگم مشقاتو تميز بنويس و دفترت رو سياه و پاره نكن ؟ هـــا ؟!
فردا مادرت رو مياري مدرسه مي خوام در مورد بچه بي انضباطش باهاش صحبت كنم . دخترك چونه ي لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت :
خانوم... مادرم مريضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق مي دن...اونوقت مي شه مامانم رو بستري كنيم كه ديگه از گلوش خون نياد... اونوقت مي شه براي خواهرم شير خشك بخريم كه شب تا صبح گريه نكنه... اونوقت...
اونوقت قول داده اگه پولي موند براي من هم يه دفتر بخره كه من دفترهاي داداشم رو پاك نكنم و توش بنويسم... اونوقت قول مي دم مشقامو ........
معلم صندليش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشين سارا ...و كاسه اشك چشمش روي گونه خالي شد .
داستان كوتاه (33)
فرصت بهتر
دانه اولي گفت : من مي خواهم رشد كنم . من مي خواهم ريشه هايم را هر چه عميق تر در دل خاك فرو كنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالاي سرم پخش كنم .
من مي خواهم شكوفه هاي لطيف خودم را همانند بيرق هاي رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم .
من مي خواهم گرماي آفتاب را روي صورت و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگ هايم احساس كنم . و بدين ترتيب دانه روئيد .
دانه دومي گفت : من مي ترسم . اگر من ريشه هايم را به دل خاك سياه فرو كنم ، نمي دانم كه در آن تاريكي با چه چيزهايي روبرو خواهم شد .
اگر از ميان خاك سفت بالاي سرم را نگاه كنم ، امكان دارد شاخه هاي لطيفم آسيب ببينند . چه خواهم كرد اگر شكوفه هايم باز شوند و ماري قصد خوردن آن ها را كند ؟
تازه ، اگر قرار باشد شكوفه هايم به گل نشينند ، احتمال دارد بچه كوچكي مرا از ريشه بيرون بكشد . نه ، همان بهتر كه منتظر بمانم تا فرصت بهتري نصيبم شود . و بدين ترتيب دانه منتظر ماند .
مرغ خانگي كه براي يافتن غذا مشغول كندوكاو زمين در اوائل بهار بود دانه را ديد و در يك چشم برهم زدن قورتش داد .
داستان كوتاه (32)
عالم فروتن
اين كاسه گندم من هستم ( از نظر علم و ... ) و سپس دانه گندمي از آن برداشت و گفت : و اين دانه گندم هم فلان عالم است . و شروع كرد به تعريف از خود .
خبر به گوش آن عالم فرزانه رسيد . فرمود به او بگوئيد : آن يك دانه گندم هم خودش است . من هيچ نيستم...
داستان كوتاه (31)
پادشاه
در زمان هاي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد .
بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند . بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد .
حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت .
نزديك غروب ، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد . بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد.
ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد .
پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : هر سد و مانعي مي تواند شانسي براي تغيير زندگي انسان باشد .