داستان كوتاه (30)

گاهي نگاهت را نگاه كن


روزي شيوانا تابلويي بزرگ و سفيد روي ديوار كلاس گذاشت و از شاگردان خواست بهترين جمله كوتاهي را كه با آن زندگي انسان مي­تواند هميشه در مسير درست قرار گيرد، روي آن بنويسند. شاگردان هفته ­ها فكر كردند و هر كدام جمله زيبايي را گفتند. اما شيوانا هيچ كدام را نپسنديد.

روزي مردي ژنده­ پوش با چهره ­اي زخمي و خسته وارد دهكده شد. به خاطر سر و وضع بهم ريخته ­اش هيچ كس در دهكده به او غذا و جا نداد. مرد زخمي پرسان­ پرسان خودش را به مدرسه شيوانا رساند و سراغ معلم مدرسه را گرفت.

شاگردان او را نزد شيوانا بردند. يكي از شاگردان گفت: استاد به گمانم اين مرد فراري است. حتماً خطايي انجام داده و به همين خاطر مي­ گريزد و اكنون كه نزد ما آمده شايد سربازان امپراتور دنبالش باشند و اگر او را اينجا پيدا كنند حتماً براي ما صورت خوشي نخواهد داشت.

شاگرد ديگر گفت: سر و صورت زخمي او نشان مي­ دهد كه اهل جنگ و درگيري است. لابد يكي از راهزنان است كه با فريب به دهكده آمده است تا چيزي براي سرقت پيدا كند.

شاگرد بعدي گفت: به گمانم او بيماري خطرناكي دارد كه هيچ كس جرات نكرده به او كمك كند. شايد دير يا زود بيماري او به بقيه افراد مدرسه سرايت كند و ما نيز مريض شويم.

اما شيوانا وقتي مرد غريب را در آن وضع ديد بي ­اعتنا به حرف هاي شاگردانش، بلافاصله از آنها خواست تا به تازه وارد آب و غذا و محلي براي اسكان دهند و لباسي مناسب بر تنش بپوشانند و بگذارند خوب استراحت كند.

آن مرد چند هفته به راحتي در مدرسه ساكن بود. يك روز مرد تازه وارد كه حسابي استراحت كرده بود وارد كلاس شيوانا شد و گوشه­ اي نشست و به حرف هاي او گوش داد. شيوانا در پايان كلاس از مرد خواست تا اگر دلش مي خواهد براي بقيه چيزي تعريف كند.

مرد گفت تاجري بسيار ثروتمند در شهري بسيار دور است كه براي ملاقات با دوست خود چندين هفته سفر كرده و در نزديكي دهكده شيوانا از اسب به داخل رودخانه افتاده و به زحمت خودش را به ساحل كشانده و زخمي و خسته موفقش شده تا خودش را به مدرسه شيوانا برساند.

او گفت كه خانواده ­اش را از وضعيت خود مطلع ساخته و به زودي سواران و خدمه ­اش به دهكده مي­ رسند تا او را به خانه­ اش بازگرداند.

مرد غريب گفت اكنون از لطف و مهرباني اعضاي مدرسه بسيار سپاسگزار است و به پاس نجات او از آن وضع قصد دارد تا مبلغ زيادي به مدرسه كمك كند تا وضع مدرسه و دهكده بهتر شود.

همه شاگردان يك صدا فرياد شادي كشيدند و از اين كه فرد سخاوتمندي قبول كرده در كارهاي انسان­ دوستانه مدرسه مشاركت مالي كند بسيار خوشحال شدند.

وقتي كلاس درس تمام شد، مرد تازه ­وارد به تابلوي سفيد روي ديوار اشاره كرد و گفت به نظر من مي­ توانيد با نوشتن يك جمله روي اين تابلو آن را بسيار زيبا و معنادار كنيد طوري كه هر انساني با انديشيدن در مورد اين جمله بلافاصله در مسير درست قرار گيرد .

شاگردان هاج و واج به سخنان مرد تازه­ وارد گوش كردند و از او خواستند اگر جمله ­اي به نظرش مي­ رسد بگويد.

تازه وارد گفت: من پيشنهاد مي­ كنم روي تابلو بنويسيد: گاهي اوقات نگاهت را نگاه كن. چرا كه ما آدمها معمولا فقط به اتفاقات اطراف خودمان نگاه مي­ كنيم و با قالب­ هاي ذهني خودمان نگاهمان را روي چيزهائي متمركز مي ­كنيم كه ممكن است درست و مناسب نباشد.

اما اگر انسان ياد بگيريد كه گاهي نيم نگاهي به نگاه خودش بياندازد و بي ­پروا چشمانش را به هر چيزي خيره نكند، آنگاه از روي كنترل مسير نگاه مي توان از خيلي قضاوت­ هاي عجولانه و نادرست در مورد اشخاص دوري جست و صاحب نگاهي پاك و پسنديده شد.

شيوانا بلافاصله اين جمله تازه وارد را پسنديد و گفت كه روي تابلو بنويسيد: گاهي نگاهت را نگاه كن.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۹:۱۱
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (29)

كوچكترين ذره


روزي يكي از شاگردان شيوانا در حضور جمع از او خواست تا روش شناختن پليدي از پاكي را به او آموزش دهد.

شيوانا پاسخ داد: هرگاه ديديد رفتار يا گفتار يا نظريه يا عملي قصد نابود كردن كوچكترين واحد اجتماع يعني خانواده را دارد بدان كه پشت آن ديدگاه و گفتار و نظريه، پليدي پنهان شده است.

شاگرد پرسيد: مگر كوچكترين واحد اجتماع چه ويژگي شاخصي دارد كه همه پليدان تاريخ در تلاش­ اند تا آن را از هم بپاشند؟

شيوانا پاسخ داد: از به هم چسبيدن و كنار هم چيده شدن اين واحدهاي كوچك است كه جامعه بزرگ آرام و آرام ساز شكل مي ­گيرد و پليدي براي منهدم ساختن جامعه انساني به اصلي­ ترين واحد تشكيل دهنده جامعه يعني خانواده يا پيوند متعهدانه يك زن و مرد حمله مي­ كند.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۹:۱۱
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (28)

عشقي جدا از معشوق


روزي شيوانا پيرمعرفت يكي از شاگردانش را ديد كه زانوي غم بغل گرفته و گوشه ­اي غمگين نشسته است. شيوانا نزد او رفت و جوياي حالش شد.

شاگرد لب به سخن گشود و از بي­ وفائي يار صحبت كرد و اينكه دختر مورد علاقه ­اش به او جواب منفي داده و پيشنهاد ازدواج با ديگري را پذيرفته است. شاگرد گفت كه سالهاي متمادي عشق دختر را در قلب خود حفظ كرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد ديگر او احساس مي­ كند بايد براي هميشه با عشقش خداحافظي كند .

شيوانا با تبسم گفت: اما عشق تو به دخترك چه ربطي به دخترك دارد؟ شاگرد با حيرت گفت: ولي اگر او نبود اين عشق و شور و هيجان هم در وجود من نبود.

شيوانا با لبخند گفت: چه كسي چنين گفته است. تو اهل دل و عشق ورزيدن هستي و به همين دليل آتش عشق و شوريدگي دل تو را هدف قرار داده است. اين ربطي به دخترك ندارد. هر كس ديگري هم جاي دختر بود، تو اين آتش عشق را به سمت او مي­ فرستادي.

بگذار دختر برود! اين عشق را به سوي دختر ديگري بفرست. مهم اين است كه شعله اين عشق را در دلت خاموش نكني. معشوق فرقي نمي ­كند چه كسي باشد!

دخترك اگر رفت با رفتنش پيغام داد كه لياقت اين آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعي اين شور و هيجان فرصت جلوه ­گري و ظهور پيدا كند.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۹:۱۰
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (27)

مهاجرت پيش از موعد


روزي مردي نزد شيوانا آمد و از فقر و تنگدستي گله كرد. او گفت كه در دهكده زميني كوچك دارد و كلبه­ اي محقرانه و متاسفانه دخل و خرجش كفاف تامين معاش خانواده را نمي­ دهد و هر روز از روز قبل فقيرتر و تنگدست ­تر مي­ شود.

او گفت كه در دهكده براي او كاري نيست و تمام اهل خانه چشم اميدشان به اوست تا كاري براي خود دست و پا كند و درآمدي كسب نمايد، اما چنين كاري پيدا نمي ­شود و او نمي­ داند چه كند.

شيوانا از مرد پرسيد: اگر همين الان زلزله­ اي بيايد و همه چيز حتي همان كلبه و زمين را از بين ببرد و چيزي براي فروختن و كسي براي خريدن در دهكده باقي نماند، اما تو و خانواده و بقيه اهل دهكده به فرض محال زنده بمانيد، آنگاه چه مي­ كنيد؟

مرد تنگدست فكري كرد و گفت: خوب! اندكي قوت لايموت جمع مي كنيم و دسته­ جمعي به شهر ديگري مهاجرت مي ­كنيم و دسته­ جمعي هر جا كاري بود مستقر مي ­شويم و زندگي كولي­ وار را شروع مي ­كنيم.

آنگاه شيوانا تبسمي كرد و گفت: خوب! حتما بايد بميري و يا حتما بايد زلزله­ اي بيايد تا تو و خانواده ­ات به خود تكاني دهيد و مهاجرت را شروع كنيد. تا زنده­ اي كمي تلاش به خرج دهيد و اگر لازم آمد همين امشب مهاجرت را شروع كنيد.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۹:۱۰
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (26)

وارث ثروت يا ثروت آفرين


براي نگهداري يك كودك يتيم دو خانواده ثروتمند داوطلب شده بودند. چون شرايط مالي هر دو خانواده يكسان بود از شيوانا خواستند تا نظر دهد كودك نزد كدام خانواده باشد تا آينده اي بهتر پيدا كند.

شيوانا از خانواده اول خواست تا توضيح دهد چگونه به ثروت رسيده است و منبع درآمدشان چيست؟

مرد خانواده كه فردي چاق و فربه بود با غرور گفت: از پدرم زمين و اموال فراواني به من ارث رسيده است. بخشي از اين اموال را اجاره داده ­ام و بخشي را نيز به صورت پول در اختيار مردم قرار مي دهم و از سود آنها هر ماه ارتزاق مي ­كنيم. بيشتر تفريح مي­ كنيم و آخر هر ماه چند ساعتي براي گرفتن سود و اجاره وقت مي­ گذارم. شرايط زندگي و تفريح براي اين كودك در خانواده من كاملا فراهم است.

مرد دوم كه چهره ­اي ورزيده و عضلاني داشت گفت: از پدر چيز زيادي به من ارث نرسيده است. اما خودم با كار و تلاش چندين مزرعه و باغ را تهيه كرده ­ام و معدني دارم كه خودم به همراه گارگرانم از آن زغال­ سنگ استخراج مي­ كنيم و مي­ فروشيم.

البته از لحاظ مالي مشكلي نداريم ولي اگر بيكار بمانيم به تدريج فقير مي­ شويم و بايد براي حفظ ثروت دايم تلاش كنيم. البته سعي مي ­كنيم به بچه سخت نگذرد ولي او هم بايد تا حدودي تلاش كند تا بتواند شرايط كاري ما را درك كند در هر حال از بابت آسايش و امكانات كودك كم و كسري نخواهند داشت.

شيوانا سري تكان داد و گفت: خانواده اول ظاهر استراحت و راحتي بيشتري در اختيار كودك قرار مي­ دهند و خانواده دوم ضمن فراهم ساختن امكانات، كار و زحمت بيشتري از كودك طلب خواهند كرد.

اما در نظر داشته باشيد كه خانواده اول با وابستگي شديد به ميراث پدري و اتكا كامل به سود حاصل از ثروت عملا هنر و مهارتي را به كودك نمي ­آموزند و ثروتشان با برگشتن چرخ روزگار در چشم به هم زدني محو و نابود مي­ شود. و اين يعني اگر در تلاطم روزگار ثروت خانواده از بين برود زندگي كودك نيز همراه آن فنا مي­ شود.

اما خانواده دوم ضمن فراهم ­سازي امكانات رفاهي، راه و رسم ثروت آفريني را به كودك مي ­آموزد. كاملا روشن است كه كودك بايد به خانواده دوم سپرده شود.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۹:۰۹
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (25)

ناز ناشناختني


شيوانا را به دهكده ­اي دوردست دعوت كردند تا براي آنها دعاي باران بخواند. همه مردم ده در صحرا جمع شدند و همراه شيوانا دست به دعا برداشتند تا آسمان بر ايشان رحم كند و باران رحمتش را بر زمين­هاي تشنه سرازير نمايد .

اما ساعتها گذشت و باراني نيامد. كم­ كم جمعيت از شيوانا و دعاي او نااميد شدند و لب به شكايت گشودند. يكي از جوانان از لابلاي جمعيت با تمسخر گفت: آه اي جناب استاد معرفت! تو به شاگردانت چه منتقل مي­ كني! وقتي نمي ­تواني از دعايت باران بسازي. حتماً از حرفهايت هم نتيجه ­اي حاصل نمي­ شود.

عده زيادي از جوانان و پيران حاضر در جمع نيز به جوان شاكي پيوستند و شيوانا را به باد تمسخر گرفتند، اما استاد معرفت هيچ نگفت و در سكوت به تمام حرفها گوش فرا داد. سپس وقتي جمعيت خسته شدند و سكوت كردند به آرامي گفت: آيا در اين دهكده فرد ديگري هم هست كه به جمع ما نپيوسته باشد!؟

همان جوان معترض گفت: بله! پيرمرد مست و شرابخواره ­اي است كه زن و فرزندش را در زلزله ده سال پيش از دست داده است و از آن روز دشمن كائنات شده و ناشناختني را قبول ندارد. شيوانا تبسمي كرد و گفت: مرا نزد او ببريد! باران اين دهكده در دست اوست.

جمعيت متعجب، پشت سر شيوانا به سمت خرابه ­اي كه پيرمرد در آن مي­ زيست رفتند. در چند قدمي خرابه پيرمرد ژوليده ­اي را ديدند كه روي زمين نشسته و با بغض به آسمان خيره شده است. شيوانا به نزد او شتافت و كنارش نشست و از او پرسيد: آسمان منتظر است تا فقط درخواست تو به سوي او ارسال شود. چرا لب به دعا باز نمي كني!؟

پيرمرد لبخند تلخي زد و گفت: همين آسمان روزي با خراب كردن اين خرابه بر سر زن و فرزندانم مرا به خاك سياه نشاند. تو چه مي گويي!؟

شيوانا دست به پشت پيرمرد زد و گفت: قبول دارم كه مردم دهكده در اين ده سال با تنها گذاشتن تو، خويش را مستحق قحطي و خشكسالي نموده اند، اما عزت تو در اين سرزمين نزد ناشناختني از همه، حتي از من شيوانا هم بيشتر است. به خاطر كودكان و زناني كه از تشنگي و قحطي در عذابند، ناز كشيدن ناشناختني را قبول كن و درخواستي به سوي بارگاهش روانه ساز.

پيرمرد با چشماني پر از اشك رو به آسمان كرد و خطاب به ناشناختنـي گفت: فكر نكن هميشه منت تو را مي­ كشم! هنوز هم از تو گله­ مندم! اما از تو مي ­خواهم به خاطر زنان و كودكان گرسنه اين سرزمين ابرهايت را به سوي اين دهكده روانه كني.

مي ­گويند هنوز كلام پيرمرد تمام نشده بود كه در آسمان رعد و برقي ظاهر شد و قطرات باران باريدن گرفتند. شيوانا زير بغل پيرمرد را گرفت و او را به زير سقفي برد و خطاب به جمعيت متعجب و حيران و شرم زده گفت: دليل قحطي اين دهكده را فهميديد!

در اين سالهاي باقيمانده سعي كنيد قدر اين پيرمرد و بقيه آسيب ديدگان زمين لرزه را بدانيد. او بركت روستاي شماست. سعي كنيد تا مي­ توانيد او را زنده نگه داريد.

سپس از كنار پيرمرد برخاست و به سوي جواني كه در صحرا به او اعتراض كرده بود رفت و در گوشش زمزمه كرد: صحنه ­اي كه ديدي اسمش معرفت است. من به شاگردانم اين را آموزش مي دهم. 


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۹:۰۸
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (24)

حمل تحمل


شيوانا استاد معرفت بود. اما بسياري از مردم عادي، از راه­ هاي دور و نزديك نزد او مي ­آمدند تا براي مشكلاتشان راه حل ارايه دهد. روزي مردي نزد شيوانا آمد و گفت كه از زندگي زناشويي­ اش راضي نيست و فقط به خاطر مشكلات بعدي جرات و توان جدايي از همسرش را ندارد.

مرد از شيوانا پرسيد كه آيا اين تحمل اجباري رابطه زناشويي او و همسرش درست است و يا اين كه او مي­ تواند راه حل ديگري براي خلاصي از اين درد جانكاه پيدا كند؟! در دست مرد قفسي بود كه داخل آن دو پرنده كوچك نگهداري مي ­شدند.

شيوانا دست دراز كرد و در قفس را باز كرد و هر دو پرنده را از قفس بيرون آورد و به سمت آسمان پرتاب كرد. يكي از پرنده­ ها پر كشيد و مانند تيري كه از چله كمان رها مي­ شود در فضا گم شد. اما پرنده دوم در چند قدمي روي زمين فرود آمد و با اشتياق فراوان دوباره به سمت قفس پر كشيد و به زور خودش را از در كوچك قفس داخل آن انداخت! شيوانا لبخندي زد و هيچ نگفت.

مرد درحالي كه بابت از دست دادن پرنده­ اش آزرده شده بود با تلخي گفت: پرنده­ اي كه پريد و رفت ساكت­ ترين و زيباترين بود. درحالي كه پرنده ­اي كه برگشت بيشتر از همه آواز مي ­خواند و خودش را به در و ديوار قفس مي­ زد. هميشه فكر مي­ كردم اين كه آواز غمگين مي­ خواند بيشتر طالب رفتن است، اما دل غافل كه ساكت­ ترين پرنده مشتاق رفتن بود. اين ديگر چه حكايتي است نمي ­دانم!

شيوانا لبخندي زد و گفت: هر دو پرنده چيزي را تحمل مي كردند. آن كه رفت دوري از آزادي را تحمل مي ­كرد و وقتش كه رسيد به سمت چيزي پر كشيد كه آرزويش را داشت! اما اين دومي كه آواز مي خواند و از ميله­ هاي قفس شكوه داشت خود تحمل كردن را تحمل مي ­كرد و دوست داشت. او دوباره به قفس بازگشت تا مبادا احساس "تحمل كردن" را از دست بدهد!

مرد نگاهي به شيوانا انداخت و در حالي كه به آسمان خيره شده بود گفت: يعني مي ­گوييد من شبيه اين پرنده ­اي هستم كه قفس را انتخاب كرد؟

شيوانا سري تكان داد و گفت: تو از تحمل براي خود قفسي ساخته ­اي و در اين قفس شروع كرده­ اي به آواز و شعر اندوهگين خواندن و از ديگران هم مي­ خواهي در قفس بودن تو را تحسين و تاييد كنند. حال آنكه بيشتر از همه تو اسير قفس خودت هستي. تو حمال تحمل خود هستي.

پرنده ­اي كه بخواهد برود راهش را مي­ كشد و مي رود و ديگر حتي به قفس فكر نمي ­كند! تو همه اين سالها قفس زندگي­ ات را مي­ پرستيدي و در عين حال بار سنگين تحمل را نيز حمل مي كردي.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۹:۰۸
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (23)

هنوز نگران است


روزي زني نزد شيوانا استاد معرفت آمد و به او گفت كه همسرش نسبت به او و فرزندانش بي ­تفاوت شده است و او مي ترسد كه نكند مرد زندگي ­اش، دلش را به كس ديگري سپرده باشد.

شيوانا از زن پرسيد: آيا مرد نگران سلامتي او و بچه هايش هست و برايشان غذا و مسكن و امكانات رفاهي را فراهم مي ­كند؟! زن پاسخ داد: آري در رفع نيازهاي ما سنگ تمام مي­ گذارد و از هيچ چيز كوتاهي نمي ­كند! شيوانا تبسمي كرد و گفت: پس نگران نباش و با خيال راحت به زندگي خود ادامه بده.

دو ماه بعد دوباره همان زن نزد شيوانا آمد و گفت: به مرد زندگي ­اش مشكوك شده است. او بعضي شبها به منزل نمي آيد و با ارباب جديدش كه زني پولدار و بيوه است صميمي شده است. زن به شيوانا گفت كه مي­ ترسد مردش را از دست بدهد.

شيوانا از زن خواست تا بي­ خبر به همراه بچه­ ها به منزل پدر برود و واكنش همسرش را نزد او گزارش دهد. روز بعد زن نزد شيوانا آمد و گفت: شوهرش روز قبل وقتي خسته از سر كار آمده و كسي را در منزل نديده هراسان و مضطرب همه جا را زير پا گذاشته تا زن و بچه ­اش را پيدا كند و ديشب كلي همه را دعوا كرده كه چرا بي­ خبر منزل را ترك كرده اند.

شيوانا تبسمي كرد و گفت: نگران مباش! مرد تو مال توست. آزارش مده و بگذار به كارش برسد. او مادامي كه نگران شماست، به شما تعلق دارد.

شش ماه بعد زن گريان نزد شيوانا آمد و گفت: اي كاش پيش شما نمي ­آمدم و همان روز جلوي شوهرم را مي­ گرفتم. او يك هفته پيش به خانه ارباب جديدش يعني همان زن پولدار و بيوه رفته و ديگر نزد ما نيامده و اين نشانه آن است كه او ديگر زن و زندگي را ترك كرده است و قصد زندگي با زن پولدار را دارد.

زن به شدت مي­ گريست و از بي­ وفايي شوهرش زمين و زمان را دشنام مي­ داد. شيوانا دستي به صورتش كشيد و خطاب به زن گفت: هر چه زودتر مردان فاميل را صدا بـزن و بي­ مقدمه به منزل ارباب پولدار برويد. حتماً بلايي سر شوهرت آمده است!

زن هراسناك مردان فاميل را خبر كرد و همگي به اتفاق شيوانا به در منزل ارباب پولدار رفتند. ابتدا زن پولدار از شوهر زن اظهار بي ­اطلاعي كرد. اما وقتي سماجت شيوانا در وارسي منزل را ديد تسليم شد.

سرانجام شوهر زن را درون چاهي در داخل باغ ارباب پيدا كردند. او را در حالي كه بسيار ضعيف و درمانده شده بود از چاه بيرون كشيدند. مرد به محض اينكه از چاه بيرون آمد به مردان اطراف گفت كه سريعاً به همسر و فرزندانش خبر سلامتي او را بدهند كه نگران نباشند. شيوانا لبخندي زد و گفت: اين مرد هنوز نگران است. پس هنوز قابل اعتماد است و بايد حرفش را باور كرد.

بعداً مشخص شد كه زن بيوه ارباب هر چه تلاش كرده بود تا مرد را فريب دهد موفق نشده بود و به خاطر وفاداري مرد او را درون چاه زنداني كرده بود. يك سال بعد زن هديه ­اي براي شيوانا آورد. شيوانا پرسيد: شوهرت چطور است؟ زن با تبسم گفت: هنوز نگران من و فرزندانم است. بنابراين ديگر نگران از دست دادنش نيستم!


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۹:۰۷
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (22)

كم كردن سياهي زغال


شيوانا خبردار شد كه يكي از شاگردان مدرسه هر روز وقتي فرصت استراحت و تفريح فراهم مي شود، بقيه شاگردان را گرد خود جمع مي­ كند و در مورد خبرهايي كه در دهكده و همينطور مناطق دور و نزديك شنيده براي آنها ماجرا تعريف مي ­كند. اما با اين تفاوت كه همه قصه­ ها و حكايت­ ها و ماجراهايي كه نقل مي­ كند مربوط به حوادث زشت و قتل و سرقت و انسان آزاري و بقيه رفتارهاي ناپسند انسان­ هاي ناهنجار است.

شيوانا روزي آن شاگرد خوش ­سخن را در مقابل بقيه اعضاي مدرسه احضار كرد و با صداي بلند از او خواست تا ديگر از اين داستان هاي منفي و اتفاقات ناپسند بيرون مدرسه براي شاگردان چيزي نقل نكند.

آن شاگرد با اعتراض گفت: اما استاد اينها واقعيت جامعه بيرون مدرسه است و افراد مدرسه حق دارند با اين واقعيات آشنا شوند!

شيوانا پاسخ داد: اما مساله اينجاست كه بيرون مدرسه اتفاقات مثبت و دوست داشتني مثل محبت انسان­ها به همديگر و ازخودگذشتگي اهالي براي كمك به يكديگر و هزاران اتفاق اميدبخش ديگر هم رخ مي ­دهد. اما تو عمدا اتفاقات آزاردهنده و ناخوشايند را از دل اين هزاران اتفاق خوب بيرون مي كشي و فقط آنها را نقل مي ­كني.

از سوي ديگر به طور مستمر و دائم مشغول پر كردن ذهن شاگردان با اين داستانهايت هستي. نتيجه اين قصه گفتن­ ها از آدم هاي بد و رفتارهاي زشت اين است كه تو كم­كم كاري مي ­كني كه براي شاگردان مدرسه قباحت و زشتي كارهاي ناپسند كمتر به چشم آيد و آنها باورشان شود كه بايد با سياهي زغال بسازند و آن را به هر قيمتي كه هست بپذيرند و با آن كنار بيايند.

چون اين عادي سازي كارهاي ناپسند در نظر شاگردان مدرسه حد پاياني ندارد و هر روز تو با قصه هاي ناخوشايند بيشتري به آن بال و پر مي ­دهي، كم ­كم به صورت يك امر جاافتاده در مي­ آيد و زشتي­ ها و پليدي­ ها ديگر آنقدر ناپسند به نظر نمي ­رسند. درحالي كه ما در اينجا جمع شده ­ايم تا زيبايي خوبي­ ها و پاكي­ ها را باور كنيم و به ديگران معرفي نمائيم.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۹:۰۶
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (21)

زبان تبر


هيزم­ شكن تنومند اما بدخلقي در نزديكي دهكده شيوانا زندگي مي ­كرد. هيزم­ شكن بسيار قوي بود و مي ­توانست در كمتر از يك هفته يكصد تنه تراشيده درخت قطور را تهيه و تحويل دهد اما چون زبان تلخ و تندي داشت با اهالي شهرهاي دور قرار داد مي­ بست و براي مردم دهكده خودش كاري نمي كرد.

براي ساختن پلي روي رودخانه نياز به تعداد زيادي تنه درخت و الوار بود و چون فصل باران و سيلاب هم نزديك بود، اهالي دهكده مجبور بودند به سرعت كار كنند و در كمتر از دو هفته پل را بسازند. به همين خاطر لازم بود كسي نزد هيزم ­شكن برود و از او بخواهد كه كارهاي جاري خودش را متوقف كند و براي پل دهكده تنه درخت آماده كند.

چند نفر از اهالي نزد او رفتند اما جواب منفي گرفتند. براي همين اهالي دهكده نزد شيوانا آمدند و از او خواستند به شكلي با مرد هيزم­ شكن سر صحبت را باز كند و او را راضي كند تا براي پل دهكده تنه درخت آماده كند.

شيوانا صبح روز بعد اول وقت لباس كارگري پوشيد. تبري تيز را روي شانه گذاشت و به سمت كلبه هيزم­ شكن رفت. مردم از دور نگاه مي ­كردند و مي ­ديدند كه شيوانا هم ­پاي هيزم شكن تا ظهر تبر زد و درخت اره كرد و سرانجام موقع ناهار با او سر گفتگو را باز كرد و در خصوص نياز اهالي به پل و باران شديدي كه در راه است براي او صحبت كرد.

بعد از صرف ناهار هيزم شكن با شادي و خوشحالي درخواست شيوانا را پذيرفت و گفت از همين بعد ازظهر كار را شروع مي­ كند. شيوانا هم كنار او ايستاد و تا غروب درخت قطع كرد. شب كه شيوانا به مدرسه برگشت اهالي دهكده را ديد كه با حيرت به او نگاه مي­ كنند و دليل موافقيت هيزم ­شكن يك دنده و لجباز را از او مي ­پرسند.

شيوانا با لبخند اشاره ­اي به تبر كرد و گفت: اين هيزم شكن قلبي به صافي آسمان دارد. منتهي مشكلي كه دارد اين است كه فقط زبان تبر را مي ­فهمد. بنابراين اگر مي­ خواهيد از اين به بعد با هيزم شكن هم كلام شويد چند ساعتي با او تبر بزنيد.

در واقع هر كسي زبان ابزار شغل خودش را بهتر از بقيه مي ­فهمد و شما هر وقت خواستيد با كسي دوست شويد و رابطه صميمانه برقرار كنيد بايد از طريق زبان ابزار شغل و مهارت او با او هم كلام شويد.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۹:۰۶
نظرات (0)
،
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۱۸۱ ][ ۱۸۲ ][ ۱۸۳ ][ ۱۸۴ ][ ۱۸۵ ][ ۱۸۶ ][ ۱۸۷ ][ ۱۸۸ ][ ۱۸۹ ][ ۱۹۰ ][ ۱۹۱ ][ ۱۹۲ ][ ۱۹۳ ][ ۱۹۴ ][ ۱۹۵ ][ ۱۹۶ ][ ۱۹۷ ][ ۱۹۸ ][ ۱۹۹ ][ ۲۰۰ ][ ۲۰۱ ][ ۲۰۲ ][ ۲۰۳ ][ ۲۰۴ ][ ۲۰۵ ][ ۲۰۶ ][ ۲۰۷ ][ ۲۰۸ ]
خرید بک لینک behtarinbacklink.com - پسورد نود 32 - اوکلی لایسنس رایگان نود 32 -
سایت enfejar
بهترین سایت پیش بینی فوتبال
سایت betball90
انفجار آنلاین
جت بت ۹۰
betorward
وان ایکس بت
جت بت
betforward
river poker
emperor poker
بکس بت
بت تایم 90 وی آی پی
وان ایکس بت
همیار نود 32 - بهترین سئو