داستان كوتاه (23)

هنوز نگران است


روزي زني نزد شيوانا استاد معرفت آمد و به او گفت كه همسرش نسبت به او و فرزندانش بي ­تفاوت شده است و او مي ترسد كه نكند مرد زندگي ­اش، دلش را به كس ديگري سپرده باشد.

شيوانا از زن پرسيد: آيا مرد نگران سلامتي او و بچه هايش هست و برايشان غذا و مسكن و امكانات رفاهي را فراهم مي ­كند؟! زن پاسخ داد: آري در رفع نيازهاي ما سنگ تمام مي­ گذارد و از هيچ چيز كوتاهي نمي ­كند! شيوانا تبسمي كرد و گفت: پس نگران نباش و با خيال راحت به زندگي خود ادامه بده.

دو ماه بعد دوباره همان زن نزد شيوانا آمد و گفت: به مرد زندگي ­اش مشكوك شده است. او بعضي شبها به منزل نمي آيد و با ارباب جديدش كه زني پولدار و بيوه است صميمي شده است. زن به شيوانا گفت كه مي­ ترسد مردش را از دست بدهد.

شيوانا از زن خواست تا بي­ خبر به همراه بچه­ ها به منزل پدر برود و واكنش همسرش را نزد او گزارش دهد. روز بعد زن نزد شيوانا آمد و گفت: شوهرش روز قبل وقتي خسته از سر كار آمده و كسي را در منزل نديده هراسان و مضطرب همه جا را زير پا گذاشته تا زن و بچه ­اش را پيدا كند و ديشب كلي همه را دعوا كرده كه چرا بي­ خبر منزل را ترك كرده اند.

شيوانا تبسمي كرد و گفت: نگران مباش! مرد تو مال توست. آزارش مده و بگذار به كارش برسد. او مادامي كه نگران شماست، به شما تعلق دارد.

شش ماه بعد زن گريان نزد شيوانا آمد و گفت: اي كاش پيش شما نمي ­آمدم و همان روز جلوي شوهرم را مي­ گرفتم. او يك هفته پيش به خانه ارباب جديدش يعني همان زن پولدار و بيوه رفته و ديگر نزد ما نيامده و اين نشانه آن است كه او ديگر زن و زندگي را ترك كرده است و قصد زندگي با زن پولدار را دارد.

زن به شدت مي­ گريست و از بي­ وفايي شوهرش زمين و زمان را دشنام مي­ داد. شيوانا دستي به صورتش كشيد و خطاب به زن گفت: هر چه زودتر مردان فاميل را صدا بـزن و بي­ مقدمه به منزل ارباب پولدار برويد. حتماً بلايي سر شوهرت آمده است!

زن هراسناك مردان فاميل را خبر كرد و همگي به اتفاق شيوانا به در منزل ارباب پولدار رفتند. ابتدا زن پولدار از شوهر زن اظهار بي ­اطلاعي كرد. اما وقتي سماجت شيوانا در وارسي منزل را ديد تسليم شد.

سرانجام شوهر زن را درون چاهي در داخل باغ ارباب پيدا كردند. او را در حالي كه بسيار ضعيف و درمانده شده بود از چاه بيرون كشيدند. مرد به محض اينكه از چاه بيرون آمد به مردان اطراف گفت كه سريعاً به همسر و فرزندانش خبر سلامتي او را بدهند كه نگران نباشند. شيوانا لبخندي زد و گفت: اين مرد هنوز نگران است. پس هنوز قابل اعتماد است و بايد حرفش را باور كرد.

بعداً مشخص شد كه زن بيوه ارباب هر چه تلاش كرده بود تا مرد را فريب دهد موفق نشده بود و به خاطر وفاداري مرد او را درون چاه زنداني كرده بود. يك سال بعد زن هديه ­اي براي شيوانا آورد. شيوانا پرسيد: شوهرت چطور است؟ زن با تبسم گفت: هنوز نگران من و فرزندانم است. بنابراين ديگر نگران از دست دادنش نيستم!


جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۹:۰۷
نظرات (0)
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]