داستان كوتاه (25)

ناز ناشناختني


شيوانا را به دهكده ­اي دوردست دعوت كردند تا براي آنها دعاي باران بخواند. همه مردم ده در صحرا جمع شدند و همراه شيوانا دست به دعا برداشتند تا آسمان بر ايشان رحم كند و باران رحمتش را بر زمين­هاي تشنه سرازير نمايد .

اما ساعتها گذشت و باراني نيامد. كم­ كم جمعيت از شيوانا و دعاي او نااميد شدند و لب به شكايت گشودند. يكي از جوانان از لابلاي جمعيت با تمسخر گفت: آه اي جناب استاد معرفت! تو به شاگردانت چه منتقل مي­ كني! وقتي نمي ­تواني از دعايت باران بسازي. حتماً از حرفهايت هم نتيجه ­اي حاصل نمي­ شود.

عده زيادي از جوانان و پيران حاضر در جمع نيز به جوان شاكي پيوستند و شيوانا را به باد تمسخر گرفتند، اما استاد معرفت هيچ نگفت و در سكوت به تمام حرفها گوش فرا داد. سپس وقتي جمعيت خسته شدند و سكوت كردند به آرامي گفت: آيا در اين دهكده فرد ديگري هم هست كه به جمع ما نپيوسته باشد!؟

همان جوان معترض گفت: بله! پيرمرد مست و شرابخواره ­اي است كه زن و فرزندش را در زلزله ده سال پيش از دست داده است و از آن روز دشمن كائنات شده و ناشناختني را قبول ندارد. شيوانا تبسمي كرد و گفت: مرا نزد او ببريد! باران اين دهكده در دست اوست.

جمعيت متعجب، پشت سر شيوانا به سمت خرابه ­اي كه پيرمرد در آن مي­ زيست رفتند. در چند قدمي خرابه پيرمرد ژوليده ­اي را ديدند كه روي زمين نشسته و با بغض به آسمان خيره شده است. شيوانا به نزد او شتافت و كنارش نشست و از او پرسيد: آسمان منتظر است تا فقط درخواست تو به سوي او ارسال شود. چرا لب به دعا باز نمي كني!؟

پيرمرد لبخند تلخي زد و گفت: همين آسمان روزي با خراب كردن اين خرابه بر سر زن و فرزندانم مرا به خاك سياه نشاند. تو چه مي گويي!؟

شيوانا دست به پشت پيرمرد زد و گفت: قبول دارم كه مردم دهكده در اين ده سال با تنها گذاشتن تو، خويش را مستحق قحطي و خشكسالي نموده اند، اما عزت تو در اين سرزمين نزد ناشناختني از همه، حتي از من شيوانا هم بيشتر است. به خاطر كودكان و زناني كه از تشنگي و قحطي در عذابند، ناز كشيدن ناشناختني را قبول كن و درخواستي به سوي بارگاهش روانه ساز.

پيرمرد با چشماني پر از اشك رو به آسمان كرد و خطاب به ناشناختنـي گفت: فكر نكن هميشه منت تو را مي­ كشم! هنوز هم از تو گله­ مندم! اما از تو مي ­خواهم به خاطر زنان و كودكان گرسنه اين سرزمين ابرهايت را به سوي اين دهكده روانه كني.

مي ­گويند هنوز كلام پيرمرد تمام نشده بود كه در آسمان رعد و برقي ظاهر شد و قطرات باران باريدن گرفتند. شيوانا زير بغل پيرمرد را گرفت و او را به زير سقفي برد و خطاب به جمعيت متعجب و حيران و شرم زده گفت: دليل قحطي اين دهكده را فهميديد!

در اين سالهاي باقيمانده سعي كنيد قدر اين پيرمرد و بقيه آسيب ديدگان زمين لرزه را بدانيد. او بركت روستاي شماست. سعي كنيد تا مي­ توانيد او را زنده نگه داريد.

سپس از كنار پيرمرد برخاست و به سوي جواني كه در صحرا به او اعتراض كرده بود رفت و در گوشش زمزمه كرد: صحنه ­اي كه ديدي اسمش معرفت است. من به شاگردانم اين را آموزش مي دهم. 


جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۹:۰۸
نظرات (0)
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]