داستان كوتاه (28)
عشقي جدا از معشوق
روزي شيوانا پيرمعرفت يكي از شاگردانش را ديد كه زانوي غم بغل گرفته و گوشه اي غمگين نشسته است. شيوانا نزد او رفت و جوياي حالش شد.
شاگرد لب به سخن گشود و از بي وفائي يار صحبت كرد و اينكه دختر
مورد علاقه اش به او جواب منفي داده و پيشنهاد ازدواج با ديگري را پذيرفته است.
شاگرد گفت كه سالهاي متمادي عشق دختر را در قلب خود حفظ كرده بود و با رفتن دختر
به خانه مرد ديگر او احساس مي كند بايد براي هميشه با عشقش خداحافظي كند .
شيوانا با تبسم گفت: اما عشق تو به دخترك چه ربطي به دخترك دارد؟ شاگرد با حيرت گفت: ولي اگر او نبود اين عشق و شور و هيجان هم در وجود من نبود.
شيوانا با لبخند گفت: چه كسي چنين گفته است. تو اهل دل و عشق ورزيدن هستي و به همين دليل آتش عشق و شوريدگي دل تو را هدف قرار داده است. اين ربطي به دخترك ندارد. هر كس ديگري هم جاي دختر بود، تو اين آتش عشق را به سمت او مي فرستادي.
بگذار دختر برود! اين عشق را به سوي دختر ديگري بفرست. مهم اين است كه شعله اين عشق را در دلت خاموش نكني. معشوق فرقي نمي كند چه كسي باشد!
دخترك اگر رفت با رفتنش پيغام داد كه لياقت اين آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعي اين شور و هيجان فرصت جلوه گري و ظهور پيدا كند.