سرگردان

با چشماني گريان به دست و پاي پدر و مادرم افتادم و گفتم پسر عمويم با يكي از هم كلاسي هايم ارتباط تلفني دارد و آ دم با اخلاقي نيست، اما آن ها با عصبانيت گفتند: اگر زمين و زمان را به هم بدوزي خواسته پدر بزرگت بايد عملي بشود و عقد پسر عمو و دختر عمو را توي آسمان ها بسته اند، پس بهتر است به حرف بزرگ ترهايت گوش بدهي و با محمود ازدواج كني!

زن جوان در دايره اجتماعي كلانتري مصلاي مشهد افزود: من طبق تصميم پدر بزرگم و به اصرار خانواده ام با پسر عمويم ازدواج كردم. سه سال مثل ابر و باد گذشت و متاسفانه شوهرم دار و ندارمان را پاي بساط مواد مخدر دود كرد و به هوا داد.خانه ما پاتوق دوستان كريستالي او شده بود و من بيچاره به سر كار مي رفتم تا هزينه هاي سرسام آور زندگي را جور كنم. محمود هم دلش را خوش كرده بود كه دوستان بي سر و پايش گاهي به او كمك مالي تحت عنوان پول چاي مي دهند. واقعا مانده بودم از دست كارهاي اين مرد بي مسئوليت چه كار كنم و حتي يك روز كه به محمود اعتراض كردم و گفتم دوستانت پا روي فرش ما مي گذارند و نان و نمك مان را مي خورند اما نگاه ناپاكي دارند، او با ناراحتي جواب داد: تو ايراد داري و حتما چراغ سبزي به آن ها نشان داده اي و تحريك شان مي كني.در برابر اين توهين بزرگ دختر يك ساله ام را در آغوش گرفتم و گريه كنان به خانه پدرم رفتم تا ببينم چه خاكي مي توانم بر سرم بريزم، اما لحظه اي كه به خانه رسيدم متوجه شدم دقايقي قبل پدر بزرگم فوت كرده است و غوغايي به پا شده است من بلافاصله به خانه برگشتم و به محمود گفتم: پدر بزرگ مرده است و بايد هرچه زودتر بروم. او كه خمار و بي حال بود مرا راهي كرد و قول داد تا يك ساعت ديگر خودش را برساند، اما دو روز بعد آمد.مراسم عزاداري كه تمام شد من درصدد بودم تا تكليفم را روشن كنم، اما يكي از دوستان شوهرم يك روز مرا صدا زد و گفت: هر وقت به تو نگاه مي كنم، دلم كباب مي شود چرا با اين مرد مفنگي زندگي مي كني و عمرت را تباه كرده اي.نمي دانم چرا عقده دلم باز شد و به او كه خودش براي مصرف مواد مخدر به خانه ما مي آمد اعتماد كردم. بهرام در ديدارهاي بعدي گفت كه مجرد است و مي تواند آينده خوبي برايم مهيا كند. او با محبت هاي فريبنده خود مرا خام كرد و به اين ترتيب بود كه طلاقم را از محمود گرفتم. اما الان با وجود گذشت دو سال اين آدم هوسران فقط وعده سر خرمن مي دهد. ما چند ماه به طور موقت و پنهاني با هم عقد كرديم. از مدتي قبل متوجه شدم كه او با معرفي من به مردان غريبه قصد سوء استفاده هاي غير اخلاقي دارد و حتي تهديدم مي كند كه اگر به خواسته هاي پليدش تن ندهم، روزگارم را سياه خواهد كرد. من با اشتباه بزرگي كه مرتكب شدم از چاله به چاه افتادم و عروسك شيطان شدم. اميدوارم هيچ پدر ومادري براي ازدواج فرزندان خود تصميم غيرمنطقي و نامعقول نگيرند و هيچ زني هم فريب حرف هاي دروغين افراد انسان نما و حيوان صفت را نخورد.«حسين سليمان پور مقدم» كارشناس ارشد روان شناسي درباره اين ماجرا معتقد است، توصيه هاي بزرگاني مثل پدر بزرگ و مادربزرگ به ويژه در موضوع ازدواج كاملا قابل احترام است، اما اجراي آن حتما بايد همراه با تعمق، تامل و دقت نظر باشد. پس ازدواج امري نيست كه به صرف يك توصيه انجام شود.نكته ديگر اين كه حضور دوستاني به صورت مجرد و نه خانوادگي آن هم در زمان هاي متعدد در خانواده هميشه آسيب زاست و همان طور كه در اين ماجرا مي بينيم ويژگي اعتياد نيز بر اين افراد اضافه مي شود كه درصد آسيب زايي را تشديد مي كند.اين مشاور خانواده افزود: انجام و اجراي هر اقدام مهمي مثل ازدواج بايد با تفكر انتقادي همراه باشد و تاكيد مي كنيم تقويت رفتار جرات مندانه و «نه» گفتن به خواسته هاي غير منطقي افراد ديگر بسيار مهم و ضروري است تا از وقوع چنين وقايع تاسف بار و نگران كننده به طور آگاهانه پيش گيري شود.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۹:۵۰:۴۹
نظرات (0)
،

لجنزار گناه

نمي گويم از روزي كه چادر از سرم برداشتم بدبخت شدم، اما اعتراف مي كنم از وقتي كه خودم را مثل روباهي مكار آرايش كردم و همراه دوستي نااهل پا ازخانه بيرون گذاشتم، ناآگاهانه به لجنزار فساد و بي بندوباري فرو رفتم و گوهر عفت و حيا را از دست دادم.زن جوان در دايره اجتماعي كلانتري سيدي مشهد افزود: پدرم كارگري ساده و زحمت كش است و مادرم نيز براي تامين مخارج زندگي در كارگاهي توليدي كار مي كند تا من، دوخواهر و يك برادرم زندگي آسوده اي داشته باشيم، اما افسوس كه با ندانم كاري نه تنها خودم را بيچاره و سياه بخت كرده ام، بلكه خواهر فلك زده ام نيز در آتش اشتباهات من سوخت و خيري از جواني اش نديد.ماجرا ازاين قرار است كه ۴ سال قبل يك روز به طور اتفاقي و در صف نانوايي با زن جواني كه در همسايگي مان زندگي مي كرد آشنا شدم. آزاده خوش سرزبان و شوخ طبع بود و مي گفت در اين شهر غريب است. او شماره تلفنش را داد و ما پس از مدت كوتاهي باهم دوست صميمي شديم.با اين كه پدر ومادرم راضي نبودند با اين خانم متاهل رفت وآمد داشته باشم، اما در برابر آن ها ايستادم و با غرور گفتم: بچه كه نيستم ۱۷سال سن دارم و خودم بهتر مي دانم چه كار كنم.دوستي با آزاده، خيلي زود در من تغييرات زيادي به وجود آورد تا جايي كه چادر را كنار گذاشتم و هر روز با قيافه تازه اي كه او برايم درست مي كرد به دور از چشم پدر و مادرم بيرون مي رفتم و مضحكه مردان هوسران و چشم چراني مي شدم كه مثل گرگ در خيابان ها پرسه مي زدند.چند ماه گذشت و آزاده با پرداخت تمام هزينه هاي لوازم آرايشي ام مرا خام كرد. او كه با چند مرد غريبه رابطه داشت با نقشه اي پليد و به خاطر اين كه از شوهرش نقطه ضعفي داشته باشد زمينه ارتباطي شوم بين من و همسرش را فراهم كرد و به اين ترتيب بود كه در لجنزار گناه فرو رفتم.زن جوان اشك هايش را پاك كرد و افزود: متاسفانه من خواهر كوچكم را با مردي كه از دوستان آزاده بود و ادعا مي كرد دنبال دختري نجيب و خوب براي ازدواج مي گردد آشنا كردم و الان او هم سياه بخت شده است؛ چون اين مرد حيوان صفت فقط درصدد رسيدن به نيات شيطاني خود و سوء استفاده از اين دختر بي گناه بود.يك سال بعد با مشكلي كه شوهر آزاده برايم به وجود آورد نزديك بود هنگام سقط جنين در زيرزمين خانه جان خودم را ازدست بدهم و با اين مسئله، خانواده ام قصد شكايت داشتند، اما براي حفظ آبرو به ناچار با همسر دوستم ازدواج كردم. آزاده نه تنها در برابر من كه هوويش بودم هيچ حساسيتي به خرج نداد بلكه مرا در باتلاق فساد اخلاقي فرو برد و ...!حالا شوهر او قصد دارد مرا كه آلوده به كريستال شده ام بدون هيچ دردسري طلاق بدهد و آن ها مي خواهند از اين شهر بروند. از اين زندگي خسته شده ام و رو ندارم به خانه پدرم برگردم، چون مرا عاق كرده  است.در اين لحظه انفجار بغض زن جوان سكوت اتاق را شكست. او در حالي كه دستانش را روي صورتش گذاشته بود گفت: براي روزهايي كه پوشش و حجابم را رعايت مي كردم و نگاهم را به زمين مي دوختم و از خانه بيرون مي رفتم دلم تنگ شده است. اگر زناني كه با  آرايش زننده و غليظ و لباس هاي جلف و چسبان به خيابان ها مي آيند بدانند چه خطراتي آن ها را تهديد مي كند هيچ وقت راضي نخواهند شد شان و احترام خود را اين قدر پايين بياورند و امنيت شان را به خطر بيندازند.
ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۹:۵۰:۴۹
نظرات (0)
،

عكس هاي من!

تو با ديگران فرق داري و پدرت آدم متعصبي است. مواظب خودت باش. چون اگر خطايي بكني او گردن تو را از بيخ مي برد و زمين و آسمان را به هم مي ريزد و...!

هر روز منتظر بودم تا با ترس و لرز اين حرف هاي تكراري و آزاردهنده را آويزه گوشم كنم و فقط يك كلمه درجواب مادرم بگويم: چشم!

با شرايطي كه در خانه داشتم، عبوس و افسرده بار آمده بودم و يكي از هم كلاسي هايم كه تقريبا از مشكلات زندگي ام خبر داشت، هميشه مي گفت: تا زماني كه جلوي چشم پدر و مادرت هستي همان چيزي باش كه آن ها مي خواهند،اما وقتي تنهايي و از خانه بيرون زده اي آن طور رفتار كن كه دوست داري! خونسرد باش و حال پدر و مادرت را بگير.او با اين حرف هاي احمقانه حتي زمينه ارتباط مرا با پسري جوان نيز فراهم كرد.دختر جوان در دايره اجتماعي كلانتري شهرك ناجاي مشهد افزود: من و حامد مدتي به صورت تلفني با هم رابطه داشتيم و گاهي نيز در راه برگشت از مدرسه چند دقيقه اي همديگر را توي پارك مي ديديم.حامد به حرف هايم گوش مي داد و با تعريف و تمجيدهايي كه از رفتار و حركاتم و قيافه ام مي كرد توانست مرا فريب بدهد. من شيفته و دلباخته او شده بودم، اما پس از گذشت چند ماه متوجه شدم پدرم مرا زير نظر دارد به همين خاطر با ترس و لرز به حامد زنگ زدم و گفتم بهتر است همديگر را براي هميشه فراموش كنيم. او با خنده اي گفت: دلم را با خود برده اي و حالا آن را روي زمين رها مي كني تا بشكند و تكه تكه شود، حداقل بيا تا با هم خداحافظي كنيم.

آزيتا ادامه داد: من پيشنهاد حامد را پذيرفتم و به همان پاركي كه هميشه قرار ملاقات داشتيم رفتم اما او كه با خودرو آمده بود گفت: قيافه ما توي پارك تابلو شده است و از طرفي شايد پدرت اين محل را زير نظر داشته باشد. بيا سوار شو تا نزديك خانه تان تو را مي رسانم و در طول مسير با هم حرف مي زنيم.

ما به راه افتاديم و حامد با حرف هاي احساسي اش حسابي مرا تحت تاثير قرار داد تا جايي كه متوجه نشدم از شهر خارج شده ايم. او ناگهان به داخل جاده اي فرعي پيچيد و من با گريه و التماس پرسيدم: كجا مي روي زود برگرد كه غروب شده است وخانواده ام نگران مي شوند. ولي او در حالي كه درهاي خودرو را با قفل مركزي بسته بود به راه خود ادامه داد و در مكاني خلوت با توسل به زور و تهديد چند عكس از من گرفت و سپس مرا تا نزديك خانه رساند و رهايم كرد.

متاسفانه از آن روز به بعد حامد با اطلاعاتي كه خودم درباره اخلاق و رفتار پدرم به او داده ام مدام زنگ مي زند و تهديدم مي كند كه يا بايد به خواسته هاي پليدي كه دارد تن بدهم و يا عكس هايم را براي خانواده ام مي فرستد و...

ديگر از اين وضعيت خسته شده ام.الان حدود يك هفته است كه از خواب و خوراك افتاده ام. من در پايان مي خواهم بگويم كاش با پدر و مادرم بيشتر دوست بودم، با هم درد دل مي كرديم و آن ها بعضي وقت ها خوبي هاي مرا هم مي ديدند تا اين طور به سادگي فريفته يك مشت حرف چرند و پرند و تعريف و تمجيدهاي پسري حقه باز نمي شدم. اگرچه خودم نيز مقصر هستم چون حماقت كرده ام.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۹:۵۰:۴۸
نظرات (0)
،

فرار به سوي نابودي

مدام در گوشم مي گفت: براي خريد لوازم آرايش به پول نياز دارم. من كه از اين حرف ها خوشم نمي آمد با عصبانيت به او گفتم: از دو خواهر بزرگترت يادبگير كه مثل آدم سرشان را پايين انداخته اند و درس مي خوانند، خوش ندارم دنبال اين سبك بازي ها باشي!

ما سر اين موضوع با هم قهر كرديم و چند روزي حرف نمي زديم، اما وقتي فهميدم پول هاي پس اندازش را بدون اجازه برداشته و براي خودش مانتوي جلف و بد رنگ خريده است از كوره در رفتم و سيلي محكمي به صورتش زدم.افسانه كه انتظار چنين برخوردي را از من نداشت با گريه به داخل اتاقش رفت و خودش را به خواب زد. حتي شب هر چه خواهرانش او را براي شام صدا زدند جوابي نداد. صبح روز بعد وقتي به اتاقش رفتم تا ببينم حالش چطور است متوجه شدم توي رختخوابش نيست و گويا از خانه فرار كرده است. تا غروب منتظرماندم و هيچ خبري از دخترم نشد. با اطلاع موضوع به همسرم ما با هرجايي كه به عقل مان مي رسيد تماس گرفتيم و سرزديم، ولي بي فايده بود و اثري از افسانه پيدا نكرديم.ده شبانه روز خون دل خورديم و گوش به زنگ بوديم تا اين كه امروز از كلانتري تماس گرفتند و خبر دستگيري دخترم را با دو پسر جوان به ما دادند. من به عنوان يك مادر اعتراف مي كنم برخورد خوبي با دخترم نداشته ام و كاش براي تربيت صحيح او و اصلاح خودم با يك مشاور و روان شناس صحبت مي كردم و ..!

ادامه اين ماجرا را از زبان دختر ۱۴ ساله مي خوانيم. افسانه با چشماني اشك بار در دايره اجتماعي كلانتري امام رضا(ع) مشهد گفت: دو خواهر ناتني دارم و مادرم پس از مرگ همسر اولش با پدر من كه كارگري ساده است ازدواج كرده است. او با اين باور كه چون دو خواهرم يتيم هستند، بايد محبت بيشتري داشته باشد، هواي آن ها را داشت و من از اين موضوع رنج مي بردم. به همين خاطر مي خواستم خودي نشان بدهم و سر ناسازگاري با خانواده ام گذاشتم. متاسفانه از سه ماه قبل با دو پسر جوان كه در ساختماني نيمه ساز در همسايگي مان كار مي كردند آشنا شدم و با آن ها به صورت تلفني در ارتباط بودم. آن شب پس از مشاجره با مادرم احساس مي كردم شخصيتم در حضور دو خواهرم خرد شده است براي همين هم با آن دو پسر جوان تماس گرفتم و كمي درد دل كردم. آن ها با زباني چرب و نرم حق را به من دادند و مرا تشويق كردند كه از خانه فرار كنم. صبح روز بعد، وقتي همه در خواب بودند آرام و بي سروصدا وسايلم را جمع كردم و از خانه بيرون زدم. من همراه آن دو پسر حيله گر به يكي از شهرهاي نزديك مشهد رفتيم وسه روز در آن جا بوديم و سپس به مشهد برگشتيم.

افسانه اشك هايش را پاك كرد و افزود: با بلايي كه به سرم آمده بود پشيمان و نادم شدم و مي خواستم به خانه برگردم، اما اين دو پسر جوان اجازه ندادند و مرا با تهديد و توسل به زور داخل خانه اي در حاشيه شهر مشهد بردند و زنداني ام كردند. امروز حالم خيلي خراب شد و آن ها كه ترسيده  بودند قصد داشتند در خياباني شلوغ رهايم كنند و متواري شوند اما ماموران انتظامي متوجه شدند و دستگير شديم.افسانه در حالي كه سرش را پايين انداخته بود، گفت: دوستان خوبي انتخاب نكرده بودم و تحت تاثير حرف هاي آن ها با دو پسر جوان ارتباط برقرار كردم و به اين دردسر و بدبختي افتادم. تازه بعد از فرار و بدبختي هايي كه به سرم آمد؛ فهميدم چقدر مادرم و دو خواهرم را دوست  دارم و چه اشتباه بزرگي كرده ام !

كاش من و مادرم بيشتر با هم رفيق بوديم و همديگر را درك مي كرديم.حرف آخرم اين است كه لج بازي با بزرگ ترها يعني آينده خود را در آتش اشتباه خاكستر كردن و فرار از خانه يعني سقوط در لجنزار گناه و سياه بختي!


..:: اولين نمايشگاه مجازي خلاقيت و نوآوري ::..




ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۹:۵۰:۴۸
نظرات (0)
،

فريب با يك لبخند!

چشم هايم را كه از روي كتاب برداشتم ساعت ۱۰ شب بود و احساس خستگي و بي حوصلگي مي كردم. با خميازه اي از پشت ميزم بلند شدم و به دوستم زنگ زدم و پرسيدم: شيري يا روباه! چند فصل ديگر مانده تا اين كتاب را تمام كني؟ من و ميلاد طبق معمول چند دقيقه اي خوش و بش كرديم و سپس او پيشنهاد داد تا با هم گشتي بزنيم و يك ليوان آب ميوه نوش جان كنيم.پسر جوان در دايره اجتماعي كلانتري جهاد مشهد افزود: من كه منتظر شنيدن چنين پيشنهادي بودم بلافاصله آماده شدم و به دنبال ميلاد رفتم. در آن شب زيباي بهاري، مزه پراني هاي دوستم توي ماشين گل انداخته بود و با دلقك بازي هاي او لحظات خوشي سپري مي شد اما ناگهان در خيابان كوهسنگي، دختر جواني را مشاهده كرديم كه كنار خيابان ايستاده است و دست تكان مي دهد. دختر جوان به محض اين كه پايم را از روي پدال گاز برداشتم و سرعت خودرو كم شد با لبخندي شيطاني اشاره كرد و گفت: مستقيم!

من كه با ديدن اين دختر خانم و لبخند شيطاني اش جوگير شده بودم بدون آن كه يك لحظه با خودم فكر كنم دختري تنها ساعت حدود 11:30 شب در خيابان خلوت و تاريك چكار مي كند؟ خيلي سريع خودرو را متوقف كردم و گفتم بفرماييد سوار شويد. اما در اين لحظه چند پسر جوان از داخل خودروي سواري پژو كه كنار خيابان توقف كرده بود پياده شدند. آن ها با سر و صدا به سمت ما حمله ور و مرا با ضربه چاقو مجروح كردند. با اين كه درد زيادي تحمل مي كردم ولي تصميم گرفتم كه در برابر مهاجمان بايستم تا مبادا آسيبي به آن دختر تنها برسانند اما در كمتر از چند ثانيه فهميدم چه اشتباه بزرگي كرده ام. چون در كمال ناباوري ديدم آن دختر خانم به صورتم نگاهي انداخت و در حالي كه مي خنديد همراه آن اراذل و اوباش سوار پژو شد و به سرعت از محل فرار كردند.من و ميلاد خيلي وحشت كرده بوديم و به سختي خودمان را به داخل خودرو كشانديم اما تازه متوجه شديم چه كلاه بزرگي سرمان رفته است چرا كه آن افراد حقه باز هنگام درگيري، گوشي تلفن همراه، كيف جيبي حاوي مدارك شناسايي، كارت سوخت و وجوه نقد ما را سرقت كرده بودند.پسر جوان افزود: ميلاد با عصبانيت به من نگاهي كرد و گفت: مگر نگفتم به آن دختر توجهي نكن و راه خودت را ادامه بده، ديدي چه بلايي به سرمان آمد. او بلافاصله با شماره تلفن خودش تماس گرفت و آن دختر خانم گوشي سرقتي را جواب داد و با لحني تمسخرآميز گفت: باي باي، بهتر است زودتر به خانه برگرديد چون خيلي دير شده است!با اين ماجرا حالا مي فهمم وقتي پدرم با نگراني مي گفت براي بيرون رفتن از خانه برنامه ريزي داشته باشيد و در برخورد با افراد غريبه احتياط كنيد منظورش چه بود، شايد خداي ناكرده اين ضربه چاقو به قلبم مي خورد و جان خودم را از دست مي دادم! از شما چه پنهان در خانه ما هميشه سر اين رفت و آمدهاي وقت و بي وقت، جر و بحث بود و من در برابر خانواده ام جبهه مي گرفتم و مي گفتم اين قدر امر و نهي نكنيد اما واقعيت اين است كه احتياط شرط عقل است و آدم عاقل بايد با دانش و آگاهي موقعيت ها را بسنجد و به طور منطقي خود را از خطرات و اين گونه مشكلات دور كند.



..:: اولين نمايشگاه مجازي خلاقيت و نوآوري ::..





ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۹:۵۰:۴۷
نظرات (0)
،

ارتباط شوم

شماره تلفنش را يكي از هم كلاسي هايم به من داد و گفت: فرزاد، پسرخاله ام است و خيلي مغرور است بيا و به طور ناشناس با او تماس بگير و اذيتش كن تا دلم خنك شود! متاسفانه من كه تازه گوشي تلفن همراه خريده بودم و ذوق و شوق داشتم بدون توجه به عواقب اين كار اشتباه و از روي مسخره بازي به تلفن پسر غريبه زنگ زدم. فرزاد پس از چند بار تماس تلفني، گفت: اگر شجاعت نداري و مي ترسي خودت را نشانم بدهي پس چرا زنگ مي زني؟

دختر جوان در دايره اجتماعي كلانتري شهيد نواب صفوي مشهد افزود: من حماقت كردم و شوخي شوخي دلباخته پسري شدم كه بعدا فهميدم پسرخاله هم كلاسي ام نيست و قبلا سر او نيز كلاه گذاشته است. ولي وقتي در  اين باره از فرزاد توضيح خواستم كه چرا به هم كلاسي ام نامردي كرده اي؟ او با چرب زباني تمام تقصيرها را به گردن دوستم انداخت و گفت: واقعا قصد ازدواج داشتم اما اين دختر لياقت ندارد و...!من با آرامشي كه در صداي اين پسر جوان حس مي كردم و با علاقه قلبي كه به او داشتم خام شدم و حدود ۳ ماه با او در ارتباط بودم تا اين كه يك روز غروب به بهانه جشن تولدش مرا به خارج از شهر برد و با وعده ازدواج و توسل به زور مورد آزار و اذيت قرار داد! از آن به بعد حتي هروقت در پارك قرار ملاقات مي گذاشتيم و هم ديگر را مي ديديم با اين ادعا كه يك نخود ترياك مي تواند از نظر عصبي آرامم كند چند بار از اين مواد لعنتي در چاي و نوشيدني حل كرد و به خوردم داد. ولي چون واقعا دوستش داشتم نمي خواستم او را از دست بدهم و به همين خاطر با اشتباهي بزرگ، به خواسته هايش تن دادم. اما خيلي زود فهميدم به بيراهه رفته ام چون با مشكلي كه برايم به وجود آمده بود نگراني خاصي داشتم و ديگر نمي توانستم به اين ارتباط شوم ادامه بدهم. من از فرزاد خواستم هرچه سريع تر تكليفم را روشن كند ولي او خيلي خونسرد در حالي كه چاقويي را نشانم داد گفت: تكليف تو از روز اول هم روشن بود بهتر است بروي و گورت را گم كني در غير اين صورت نمي گذارم يك روز خوش ببيني و...!با شنيدن اين جملات تهديدآميز دنيا روي سرم خراب شد و تصميم گرفتم موضوع را به مادرش خبر بدهم اما پيرزن با چشماني اشك بار نگاهم كرد و پرسيد: تو چندمين دختري هستي كه فريب اين آدم احمق را خورده اي؟ از دست اين پسر ناخلف خسته شده ام و نمي دانم به خاطر اين خطاهايش چه جوابي به همسر و دختربچه اش بدهم؟ پيرزن با آه و ناله مرا نفرين كرد و تازه فهميدم چه ساده و راحت فريب خورده ام و حيثيتم را به باد داده ام.دختر جوان افزود: نمي توانم در اين باره چيزي به مادرم بگويم چون او بعد از مرگ پدرم هر كاري كه از دستش برمي آمده، انجام داده است و اگر چنين حرف هايي را بشنود سكته مي كند، ولي من حالا چه كنم...!


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۹:۵۰:۴۶
نظرات (0)
،

فرار اينترنتي

گرفتاري هاي شغلي پدر و دل مردگي مادرم، باعث شد تا من از كلاس سوم راهنمايي دچار افسردگي شديد و ناراحتي روحي شوم و آن قدر حالم خراب بود كه والدينم تصميم گرفتند شرايط زندگي مان را تغيير بدهند و به قول معروف حال و هواي خانه را شادتر كنند. اما افسوس كه اين كار آن ها نيز نوشداروي بعد از مرگ سهراب و آب در هاون كوبيدن بود. چون آن ها حاضر نشدند از يك مشاور متخصص كمك بگيرند و پدرم معتقد بود كسي كه به مركز مشاوره برود بيمار رواني و ديوانه است! اين تصور غلط عامل بدبختي ام شد و متاسفانه من به جاي آن كه تنهايي ام را با پدر و مادرم قسمت كنم به رايانه معتاد شدم و تمام وقت خودم را با گشت و گذار در اينترنت مي گذراندم.

دختر جوان در دايره اجتماعي كلانتري طبرسي جنوبي مشهد افزود: در مدت كوتاهي از طريق چت با پسر جواني آشنا شدم و پس از چند هفته با او قرار ملاقات گذاشتم، اما خانواده ام كه رفت و آمدهايم را كنترل مي كردند مچم را در اولين ديدار با پسر جوان در پارك گرفتند. آن روز پدرم با كتك و سرزنش مرا به خانه برد. برخوردهاي تند او باعث شد يك هفته بعد دوباره از طريق اينترنت با آن پسر جوان ارتباط برقرار كنم. به پيشنهاد او از خانه فراري شدم، ما قصد داشتيم به تهران برويم، ولي در پايانه مسافربري عمويم به طور اتفاقي مرا ديد و با يك كتك مفصل به خانه برگرداند. با اين وضعيت، والدينم تمام آزادي هايم را گرفتند و فقط براي رفتن به مدرسه، آن هم با كنترل هاي دقيق اجازه مي دادند از خانه بيرون بروم. افسوس كه با سخت گيري هاي آن ها سر ناسازگاري گذاشتم و چند روز از مدرسه فرار كردم تا اين كه در آخرين چت روم، دوست پسرم گفت: آماده باش، مي خواهم تو را همراه خود به خارج از كشور ببرم.

با شنيدن اين حرف در دنياي روياهايم غرق شدم و احساس شادماني عجيبي داشتم. فكر مي كردم از تمام قيد و بندها آزاد مي شوم و مي توانم به خوشبختي برسم. با اين تفكرات كودكانه از پنجره خانه فرار كردم. پسرجوان مرا سوار خودرو شخصي اش كرد و به خارج از شهر برد. ولي در جاده اي خلوت چهره واقعي اش نمايان شد چون با تهديد و توسل به زور قصد آزار و اذيتم را داشت كه راننده يك دستگاه موتور ۳چرخ دوره گرد به دادم رسيد و آن پسر حيله گر از ترس پا به فرار گذاشت.

خدا واقعا رحم كرد و از اين معركه شيطاني نجات پيدا كردم، اما كاش هيچ وقت عقلم را زير پا نمي گذاشتم و از خانه فرار نمي كردم تا اين قدر مورد توهين و تحقير واقع نشوم، چون احترام هر كسي دست خودش است. من در پايان از تمام پدران و مادران خواهش مي كنم بيشتر مراقب اوضاع فرزندان خود باشند و به دختران جوان هم مي گويم كاري نكنيد كه اعتماد والدين به شما از بين برود؛ چون با اين اشتباهات آينده تان تباه مي شود.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۹:۵۰:۴۶
نظرات (0)
،

نيرنگ

دلم را به يك نگاه خياباني باختم و يك دل نه صد دل عاشق شدم. او چند روز مرا تعقيب مي كرد و منتظر بودم حرف دلش را بگويد تا اين كه يك روز در ايستگاه اتوبوس جلو آمد و با لبخندي كه به لب داشت سلام كرد. «احسان» در حالي كه به چشمانم خيره شده بود با صدايي لرزان گفت: ببخشيد مي توانم شماره تلفن شما را داشته باشم؟ مي خواهم موضوع مهمي را مطرح كنم. در پاسخ به اين سوال سرم را پايين انداختم و جواب دادم: معذرت مي خواهم مثل اين كه اشتباه گرفته ايد من از آن دسته دخترهايي نيستم كه فكر مي كنيد.او لبخندي زد و گفت: راست مي گويي، چند روزي است كه تعقيبت مي كنم و اگر دختر باوقاري نبودي مطمئن باش چنين پيشنهادي را مطرح نمي كردم و اين را هم بدان كه من هم از آن پسرهايي نيستم كه توي كوچه و خيابان دنبال مسخره بازي و فريب دختران هستند. احسان با اين حرف ها مرا خام كرد و ما به خاطر اين كه كسي شك نكند مسافتي قدم زديم.«فائزه» در دايره اجتماعي كلانتري جهاد مشهد افزود: ارتباط خياباني من و احسان ۲ سال طول كشيد تا اين كه او به خواستگاري ام آمد و با وجود مخالفت شديد خانواده ام، آن قدر لج بازي و اصرار كردم تا پدر و مادرم راضي شدند و ما با برگزاري مراسم عقد كنان، با هم نامزد شديم. چند ماه گذشت و در اين مدت ۲ بار متوجه شدم همسرم با دختران غريبه ارتباط تلفني دارد و هر بار مي خواستم اعتراض كنم با چرب زباني عذرخواهي مي كرد و مي گفت: اين خانم مدتي است مزاحمم مي شود و اگر با او صحبت كردم فقط مي خواستم ببينم فرد مزاحم كيست و براي چه به يك مرد متأهل زنگ مي زند، خواهش مي كنم آبرويم را حفظ كن و...!فائزه ادامه داد: از آن جا كه براي ازدواج با احسان با خانواده ام لج بازي كرده بودم خجالت مي كشيدم درباره خطاهاي او چيزي به پدر و مادرم بگويم و فقط خون دل مي خوردم ولي از ۲ ماه قبل فهميدم احسان با زني كه ۱۵ سال از او بزرگ تر است رابطه دارد و...!سرم سوت كشيد. من شماره تلفن آن زن را از روي گوشي شوهرم برداشتم و با او تماس گرفتم اما آن خانم غريبه خيلي راحت گفت: احسان را دوست دارم و با هم به طور موقت ازدواج كرده ايم!متاسفانه شوهرم وقتي متوجه شد كه موضوع لو رفته است و آبرويش در خطر است يك دست كتك مفصل نثارم كرد و حالا با اين بهانه كه ما به درد هم نمي خوريم و اين ازدواج از اول اشتباه بوده است اصرار دارد كه به طور توافقي و بي سر و صدا از هم جدا شويم.نمي دانم چرا او در حق من اين قدر نامردي مي كند و چرا من در انتخاب شريك زندگي ام اين قدر حماقت كردم و حالا پشيمان و سرافكنده بايد به خانه پدرم برگردم. مصمم هستم طلاق بگيرم چون او مرد زندگي من نيست و واقعا نمي تواند مرا خوشبخت كند! كاش...!


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۹:۵۰:۴۴
نظرات (0)
،

نگاه شيطاني

با بازي چشمانش و لبخند مرموزي كه بر چهره داشت دلم را لرزاند. سرم را پايين انداختم و مي خواستم خيلي سريع از آن جا عبور كنم اما شيطان لعنتي يك لحظه توي جلدم رفت و دوباره به چشمانش نگاه كردم و ...!نمي دانم با چه رويي به روستا برگردم و به همسر و خانواده ام بگويم چه غلطي كرده ام؟«غضنفر» مرد ۳۵ ساله اي است كه براي پي گيري شكايت خود به پليس آگاهي خراسان رضوي مراجعه كرده است او كه خيلي ساده حرف مي زد اظهار داشت:اهل يكي از روستاهاي دورافتاده هستم و يك عمر با كارگري بر روي زمين هاي كشاورزي و چوپاني خون دل خورده ام تا زندگي آبرومندانه اي داشته باشم. دو ماه قبل يكي از اقوام كه در مشهد زندگي مي كند و براي عيدديدني به روستا آمده بود پيشنهاد داد اگر مايل باشي مي توانم برايت كاري در قسمت خدمات يكي از كارخانجات شهر دست وپا كنم! با شنيدن اين حرف هوايي شدم و تصميم گرفتم به شهر بيايم اما همسرم ناراضي بود و مي گفت: به همين لقمه نان حلال قانع باش و خدا را شكر كن، ما بدون سرمايه در شهري بزرگ چه خاكي به سرمان بريزيم و.... ! اما گوش من بدهكار اين حرف ها نبود و با عصبانيت به او گفتم: براي مدتي به شهر مي روم و كار مي كنم تا آن موقع مدرسه بچه ها هم تعطيل مي شود. اگر شرايط جفت وجور شد مي آيم و شما را هم با خودم مي برم و اگر به بن بست خوردم برمي گردم و به همين زندگي فقيرانه خود ادامه مي دهيم.غضنفر افزود: با فروش گوسفندانم مبلغ ۳ ميليون تومان وجه نقد جور كردم تا خانه اي در حاشيه شهر براي خودم رهن كنم ، به اين ترتيب راهي مشهد شدم. ولي به محض ورود به اين شهر بزرگ در خروجي پايانه مسافربري خانم جواني را ديدم كه روي صندلي نشسته بود. او خيره خيره به چشمانم نگاه مي كرد و مي خنديد. مي خواستم با عجله رد شوم اما شيطان بزك كرده فريبم داد و دوباره به چشمانش نگاه كردم . زن غريبه با لبخندي اشاره كرد كه در كنارش بنشينم و من بدون آن كه به عواقب اين خطاي بزرگ و هم چنين تعهدي كه به همسرم دارم فكر كنم، با او هم سخن شدم . زن جوان با حرف هايش سرم را گرم كرد و مرا به خانه اي در حاشيه شهر كشاند. پس از چند دقيقه ۲ نفر كه داخل اتاق پنهان شده بودند بيرون آمدند و با نشان دادن فيلمي گفتند از حضورت در اينجا فيلم گرفته ايم و قصد داريم تو را تحويل پليس بدهيم .خيلي ترسيده بودم و نمي توانستم حرف بزنم. آنها با تهديد و توسل به زور پول هايم كه تمام سرمايه زندگي ام بود گرفتند و از آن خانه بيرونم كردند. من آدم بي لياقتي هستم و ديگر نمي توانم به چشمان معصوم همسرم كه سجاده نمازش جمع نمي شود نگاه كنم!رئيس پليس آگاهي خراسان رضوي در اين باره به خراسان گفت: كارآگاهان عمليات ويژه پليس آگاهي با تحقيقات گسترده دريافتند كه اعضاي يك باند در مسير مردان بوالهوس و ساده لوح قرار مي گيرند و با كشاندن طعمه هاي خود به خانه اي و تهيه فيلم، از آنان اخاذي مي كردند. سرهنگ ماشاءا... صادقي افزود: متهمان پرونده دستگير و تحقيقات در اين باره هم چنان ادامه دارد.


..:: اولين نمايشگاه مجازي خلاقيت و نوآوري ::..




ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۹:۵۰:۴۴
نظرات (0)
،

قرارداد پنهاني

از حركات و رفتارش خوشم مي  آمد و حس مي كردم به او علاقه دارم. ناصر سر راه مدرسه ام مغازه داشت و پسر به ظاهر باوقاري بود. من پس از چند بار مراجعه براي خريد، شماره تلفن او را از روي شيشه مغازه اش برداشتم و روز بعد هم با اشتباهي بزرگ، به او زنگ زدم. در همان تماس اول، قبل از آن كه خودم را معرفي كنم و همديگر را ديده باشيم او خيلي خودماني برخورد كرد و گفت: صداي تو آرام بخش است، بيا مغازه تا همديگر را ببينيم.دختر ۱۷ ساله در دايره اجتماعي كلانتري شهرك ناجاي مشهد افزود: متاسفانه من كه فكر مي كردم دختر زرنگي هستم و توانسته ام پسر مورد علاقه ام را خام كنم با دلي بي قرار به مغازه اش رفتم.ناصر به محض اين كه مرا ديد لبخندي زد و گفت: هر روز تو را زيرچشمي تعقيب مي كنم و منتظر چنين فرصتي بودم تا چند كلمه با هم صحبت كنيم و امروز اين افتخار نصيبم شده و ...! با شنيدن اين جملات عاطفي، فكر مي كردم روي ابرها نشسته ام و بر خلاف مادرم كه يك عمر از ازدواج اجباري با پدرم مي ناليد من مرد روياهايم را پيدا كرده ام و مي توانم در آينده زندگي خوبي را تجربه كنم.ما مدتي با هم در ارتباط بوديم اما هر وقت او پيشنهاد مي داد براي تفريح و گردش به پارك يا بيرون از شهر برويم قبول نمي كردم و مي گفتم تا قبل از اين كه به طور رسمي با هم نامزد نشده ايم چنين درخواستي نكن!

چند ماه گذشت و من اگر چه از نظر تحصيلي افت كرده بودم ولي احساس عجيبي داشتم تا اين كه يك روز ناصر با قيافه اي حق به جانب گفت: تو تمام دنياي من هستي و هر طور كه شده بايد با هم ازدواج كنيم اما يك مشكل وجود دارد و آن اين است كه حداقل ۲ سال زمان نياز داريم تا بتوانم خودم را از نظر اقتصادي كمي جمع و جور كنم و با برگزاري جشن باشكوه عروسي در يك باغ ويلاي بزرگ زندگي مرفهي را در كنار هم شروع كنيم.اين شرط ناصر منطقي به نظر مي رسيد و آن را پذيرفتم و با اصرار او قرار شد به دليل اين كه به پاي هم بنشينيم و فكر ازدواج با فرد ديگري به سرمان نزند يك قرارداد پنهاني نوشتيم و با اثر خون سرانگشت خود آن را امضا كرديم! در واقع با اين كار مي خواستيم رسم وفاداري را به جا بياوريم.دختر پشيمان با چشم هايي پر از اشك افزود: ناصر با اين حيله حد و مرزهاي بين ما را شكست و توانست از من سوءاستفاده كند ولي پس از رسيدن به نيات پليد خود خيلي راحت گفت: خانواده اش راضي به اين ازدواج نيستند و بهتر است همديگر را فراموش كنيم.در آن شرايط با اين احساس كه غرور و شخصيتم به بازي گرفته شده است با خشم و عصبانيت از او جدا شدم و گفتم: به جهنم! اما نمي دانستم چه بلايي به سرم آمده است و خودم را جهنمي كرده ام چون پس از گذشت چند ماه متوجه شدم باردار هستم. من مثل ديوانه ها به سراغ والدين ناصر رفتم تا حقيقت را فاش كنم. ولي آن ها سر و صدا راه انداختند و گفتند پسر ما آن قدر هم كه تو فكر مي كني احمق نيست كه چنين خطايي بكند!

با يك دنيا غم و غصه مرتكب اشتباه ديگري شدم و تصميم به خودكشي داشتم كه مادرم متوجه موضوع شد و ...!

فقط مي توانم بگويم با ندانم كاري آينده ام را تباه كرده ام و نمي دانم چه خاكي بر سرم بريزم. خودم كردم كه لعنت بر خودم باد! و امان از بازي چشم و دل كه ما آدم ها هميشه گرفتار آن هستيم!


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۹:۵۰:۴۳
نظرات (0)
،
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۱۸۱ ][ ۱۸۲ ][ ۱۸۳ ][ ۱۸۴ ][ ۱۸۵ ][ ۱۸۶ ][ ۱۸۷ ][ ۱۸۸ ][ ۱۸۹ ][ ۱۹۰ ][ ۱۹۱ ][ ۱۹۲ ][ ۱۹۳ ][ ۱۹۴ ][ ۱۹۵ ][ ۱۹۶ ][ ۱۹۷ ][ ۱۹۸ ][ ۱۹۹ ][ ۲۰۰ ][ ۲۰۱ ][ ۲۰۲ ][ ۲۰۳ ][ ۲۰۴ ][ ۲۰۵ ][ ۲۰۶ ][ ۲۰۷ ][ ۲۰۸ ]
خرید بک لینک behtarinbacklink.com - پسورد نود 32 - اوکلی لایسنس رایگان نود 32 -
سایت enfejar
بهترین سایت پیش بینی فوتبال
سایت betball90
انفجار آنلاین
جت بت ۹۰
betorward
وان ایکس بت
جت بت
betforward
river poker
emperor poker
بکس بت
بت تایم 90 وی آی پی
وان ایکس بت
همیار نود 32 - بهترین سئو