نيرنگ

دلم را به يك نگاه خياباني باختم و يك دل نه صد دل عاشق شدم. او چند روز مرا تعقيب مي كرد و منتظر بودم حرف دلش را بگويد تا اين كه يك روز در ايستگاه اتوبوس جلو آمد و با لبخندي كه به لب داشت سلام كرد. «احسان» در حالي كه به چشمانم خيره شده بود با صدايي لرزان گفت: ببخشيد مي توانم شماره تلفن شما را داشته باشم؟ مي خواهم موضوع مهمي را مطرح كنم. در پاسخ به اين سوال سرم را پايين انداختم و جواب دادم: معذرت مي خواهم مثل اين كه اشتباه گرفته ايد من از آن دسته دخترهايي نيستم كه فكر مي كنيد.او لبخندي زد و گفت: راست مي گويي، چند روزي است كه تعقيبت مي كنم و اگر دختر باوقاري نبودي مطمئن باش چنين پيشنهادي را مطرح نمي كردم و اين را هم بدان كه من هم از آن پسرهايي نيستم كه توي كوچه و خيابان دنبال مسخره بازي و فريب دختران هستند. احسان با اين حرف ها مرا خام كرد و ما به خاطر اين كه كسي شك نكند مسافتي قدم زديم.«فائزه» در دايره اجتماعي كلانتري جهاد مشهد افزود: ارتباط خياباني من و احسان ۲ سال طول كشيد تا اين كه او به خواستگاري ام آمد و با وجود مخالفت شديد خانواده ام، آن قدر لج بازي و اصرار كردم تا پدر و مادرم راضي شدند و ما با برگزاري مراسم عقد كنان، با هم نامزد شديم. چند ماه گذشت و در اين مدت ۲ بار متوجه شدم همسرم با دختران غريبه ارتباط تلفني دارد و هر بار مي خواستم اعتراض كنم با چرب زباني عذرخواهي مي كرد و مي گفت: اين خانم مدتي است مزاحمم مي شود و اگر با او صحبت كردم فقط مي خواستم ببينم فرد مزاحم كيست و براي چه به يك مرد متأهل زنگ مي زند، خواهش مي كنم آبرويم را حفظ كن و...!فائزه ادامه داد: از آن جا كه براي ازدواج با احسان با خانواده ام لج بازي كرده بودم خجالت مي كشيدم درباره خطاهاي او چيزي به پدر و مادرم بگويم و فقط خون دل مي خوردم ولي از ۲ ماه قبل فهميدم احسان با زني كه ۱۵ سال از او بزرگ تر است رابطه دارد و...!سرم سوت كشيد. من شماره تلفن آن زن را از روي گوشي شوهرم برداشتم و با او تماس گرفتم اما آن خانم غريبه خيلي راحت گفت: احسان را دوست دارم و با هم به طور موقت ازدواج كرده ايم!متاسفانه شوهرم وقتي متوجه شد كه موضوع لو رفته است و آبرويش در خطر است يك دست كتك مفصل نثارم كرد و حالا با اين بهانه كه ما به درد هم نمي خوريم و اين ازدواج از اول اشتباه بوده است اصرار دارد كه به طور توافقي و بي سر و صدا از هم جدا شويم.نمي دانم چرا او در حق من اين قدر نامردي مي كند و چرا من در انتخاب شريك زندگي ام اين قدر حماقت كردم و حالا پشيمان و سرافكنده بايد به خانه پدرم برگردم. مصمم هستم طلاق بگيرم چون او مرد زندگي من نيست و واقعا نمي تواند مرا خوشبخت كند! كاش...!


جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۹:۵۰:۴۴
نظرات (0)
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]