فرار به سوي نابودي
مدام در گوشم مي گفت: براي خريد لوازم آرايش به پول نياز دارم. من كه از اين حرف ها خوشم نمي آمد با عصبانيت به او گفتم: از دو خواهر بزرگترت يادبگير كه مثل آدم سرشان را پايين انداخته اند و درس مي خوانند، خوش ندارم دنبال اين سبك بازي ها باشي!ما سر اين موضوع با هم قهر كرديم و چند روزي حرف نمي زديم، اما وقتي فهميدم پول هاي پس اندازش را بدون اجازه برداشته و براي خودش مانتوي جلف و بد رنگ خريده است از كوره در رفتم و سيلي محكمي به صورتش زدم.افسانه كه انتظار چنين برخوردي را از من نداشت با گريه به داخل اتاقش رفت و خودش را به خواب زد. حتي شب هر چه خواهرانش او را براي شام صدا زدند جوابي نداد. صبح روز بعد وقتي به اتاقش رفتم تا ببينم حالش چطور است متوجه شدم توي رختخوابش نيست و گويا از خانه فرار كرده است. تا غروب منتظرماندم و هيچ خبري از دخترم نشد. با اطلاع موضوع به همسرم ما با هرجايي كه به عقل مان مي رسيد تماس گرفتيم و سرزديم، ولي بي فايده بود و اثري از افسانه پيدا نكرديم.ده شبانه روز خون دل خورديم و گوش به زنگ بوديم تا اين كه امروز از كلانتري تماس گرفتند و خبر دستگيري دخترم را با دو پسر جوان به ما دادند. من به عنوان يك مادر اعتراف مي كنم برخورد خوبي با دخترم نداشته ام و كاش براي تربيت صحيح او و اصلاح خودم با يك مشاور و روان شناس صحبت مي كردم و ..!
ادامه اين ماجرا را از زبان دختر ۱۴ ساله مي خوانيم. افسانه با چشماني اشك بار در دايره اجتماعي كلانتري امام رضا(ع) مشهد گفت: دو خواهر ناتني دارم و مادرم پس از مرگ همسر اولش با پدر من كه كارگري ساده است ازدواج كرده است. او با اين باور كه چون دو خواهرم يتيم هستند، بايد محبت بيشتري داشته باشد، هواي آن ها را داشت و من از اين موضوع رنج مي بردم. به همين خاطر مي خواستم خودي نشان بدهم و سر ناسازگاري با خانواده ام گذاشتم. متاسفانه از سه ماه قبل با دو پسر جوان كه در ساختماني نيمه ساز در همسايگي مان كار مي كردند آشنا شدم و با آن ها به صورت تلفني در ارتباط بودم. آن شب پس از مشاجره با مادرم احساس مي كردم شخصيتم در حضور دو خواهرم خرد شده است براي همين هم با آن دو پسر جوان تماس گرفتم و كمي درد دل كردم. آن ها با زباني چرب و نرم حق را به من دادند و مرا تشويق كردند كه از خانه فرار كنم. صبح روز بعد، وقتي همه در خواب بودند آرام و بي سروصدا وسايلم را جمع كردم و از خانه بيرون زدم. من همراه آن دو پسر حيله گر به يكي از شهرهاي نزديك مشهد رفتيم وسه روز در آن جا بوديم و سپس به مشهد برگشتيم.
افسانه اشك هايش را پاك كرد و افزود: با بلايي كه به سرم آمده بود پشيمان و نادم شدم و مي خواستم به خانه برگردم، اما اين دو پسر جوان اجازه ندادند و مرا با تهديد و توسل به زور داخل خانه اي در حاشيه شهر مشهد بردند و زنداني ام كردند. امروز حالم خيلي خراب شد و آن ها كه ترسيده بودند قصد داشتند در خياباني شلوغ رهايم كنند و متواري شوند اما ماموران انتظامي متوجه شدند و دستگير شديم.افسانه در حالي كه سرش را پايين انداخته بود، گفت: دوستان خوبي انتخاب نكرده بودم و تحت تاثير حرف هاي آن ها با دو پسر جوان ارتباط برقرار كردم و به اين دردسر و بدبختي افتادم. تازه بعد از فرار و بدبختي هايي كه به سرم آمد؛ فهميدم چقدر مادرم و دو خواهرم را دوست دارم و چه اشتباه بزرگي كرده ام !
كاش من و مادرم بيشتر با هم رفيق بوديم و همديگر را درك مي كرديم.حرف آخرم اين است كه لج بازي با بزرگ ترها يعني آينده خود را در آتش اشتباه خاكستر كردن و فرار از خانه يعني سقوط در لجنزار گناه و سياه بختي!
..:: اولين نمايشگاه مجازي خلاقيت و نوآوري ::..