رمان بسيار زيباي گمشده در غبار فصل ششم

- سلام داداش نادر به سردي سلامش را پاسخ مي دهد. ريحانه بادقت نگاهش مي كند و متعجبانه مي پرسد: - چيزي شده؟ - مگه قراره چيزي بشه؟ - ناراحت به نظر مي رسي! - نادر با صداي بلند و اعتراض گونه مي گويد: - فقط يه سوال. اما قول بده بهم صادقانه جواب بدي - خب بپرس - مي خوام بدونم چه صحبت هايي بين تو و صابر رد و بدل شده. فقط همين. ريحانه حيرت زده جواب مي دهد - صابر ؟ خب من... - ازت خواهش كردم با من رو راست باشي. - كي گفته من با صابر صحبت كردم؟ - يعني انكار مي كني؟ من خودم از پشت پنجره دفترم شاهد قضيه بودم و ديدم كه تو و اون با هم صحبت كرديد. بعدشم دوتايي گذاشتين و رفتين. حالا كجا؟ خدا مي دونه. - چرا از خود صابر نمي پرسي؟ - متاسفانه موفق نشدم ببينمش. ولي تصميم دارم باهاش صحبت كنم. - معذرت مي خوام نادر ولي.... ولي اين يه موضوع شخصيه. نادر كه عصباني شده بود با صداي بلند مي گويد: - با من اينطري حرف نزن تو خواهر مني، و در حال حاضر تو خونه من زندگي مي كني. مسئوليت تو به عهده منه مي فهمي؟ من بايد كاملا در جريان رفت و آمدهات باشم. - مطمئن باش رفت و امدهاي من حيثيت تو رو خدشه دار نمي كنه. من ماموريتي رو به صابر محول كردم كه در اصل وظيفه تو بود كه انجام بدي نه اون. نادر مشتي به پيشاني خود كوبيد و وحشت زده مي گويد: - واي خدايا...از همينش مي ترسيدم. اندكي در اتاق قدم مي زند و يكباره به طرف او مي رود. - تو موضوع رو بهش گفتي؟ ريحانه با سكوت خود روي گفته برادر صحه مي گذارد. نادر با ناراحتي مشتهايش را به ديوار مي كوبد و مي گويد: - واي واي، از دست تو و خودسري هات، تو چه جور ادمي هستي! - اين خواست و اراده خداوند بود كه من در اين مسير قرار بگيرم. - خواهش مي كنم مزخرف نگو، من اصلا تحمل شنيدن اين چرنديات را ندارم. ريحانه ه كنترل اعصاب خود را از دست داده فرياد مي زند: - اين تقصير من نيست كه موضوع از فهم و درك تو خارجه. - تو نه تنها خودت رو بلكه همه ماها رو بيچاره مي كني. - مجبور نيستي وجود منو تحمل كني. چرا بيرونم نمي كني برم گورمو گم كنم؟ فكر مي كني هنوز يه دختر بچه هفت ساله هستم كه بهم امر و نهي مي كني؟ - تو مي خواي چه چيزي رو ثابت كني؟ چيزي رو كه وجود نداره؟ - قضاوت رو به عهده زمان بذار، مرور زمان همه چيز رو ثابت مي كنه. - تو ديوونه اي دختر، ديوانه. حالا ديگر شك ندارم كه عقلت رو از دست دادي. - خواهش مي كنم نادر، بيا به جاي جر و بحث كردن دست به دست هم بديم و اين مشكل رو از سر راه برداريم. - كه چي بشه؟ - كه گناهكار به جزاي اعمالش برسه. نادر با صداي بلند مي خندد و مي گويد: - نگفتم ديوونه شدي؟ كدام گناهكار؟ كدوم مجازات؟ مگه تو كي هستي؟ مامور جنبش جهاني صلح؟ مي خواي اصلاح طلب باشي؟ مي خواي مصلح جامعه باشي؟ با كدوم دليل و برهان، خانم وكيل مدافع حقوق بشر؟ با كدوم مدرك؟ - صابر رو واسه اين در نظر گرفتم كه دنبال دليل و مدرك باشه. - ايا درست بود پاي يه غريبه رو وارد زندگي داخلي ما بكني؟ - اين قضيه جنبه شخصي نداره، بلكه به قوانين جامعه مربوط ميشه. - تو با اين نبوغت بهتر بود به جاي پزشكي مي رفتي حقوق مي خوندي. آخه دختره ساده لوح حرفاي چل من غاز تو به هيچ وجه منطقي و محكمه پسند نيست. به صرف ديدن يه خواب نمي شه مردم رو متهم به قتل كرد. دست از اين مسخره بازيا بردار و بيشتر از اين دردسر درست نكن. تا اينجاشم كلي ضرر و زيان متحمل شدي. خودت ديدي كه چطور نتايج شوم اين افكار پوسيده دامنت رو گرفت. از شهر و ديار آواره شدي كه هيچ، پدر و مادر بيچارمونو دچار دردسر كردي. - بهت كه گفتم، اگه نمي توني وجود من رو تحمل كني مي توني رك و پوست كنده از خونه ات بيرونم كني. - اگه خواهرم نبودي حتما اين كار رو مي كردم ولي حالا وضع فرق مي كنه. - من وقتي كاري رو شروع كنم تا اخر ادامه اش مي دم. - تو نمي فهمي چيكار داري مي كني، اگه نتوني اين قضيه رو ثابت كني اونا بر عليه تو اعاده حيثيت مي كنن. تهمت و افترا پيگرد قانوني داره. پاي مطبوعات و جرايد به زندگي ما كشيده مي شه و هزار درد بي درمون ديگه. نادر در اينجا صدايش را بلندتر كرده و مي گويد: - من بهت اجازه نمي دم هر غلطي كه دلت خواست بكني. از اين لحظه به بعد هم حق نداري بدون همراهي من پاتو از خونه بيرون بذاري. ديگه نمي خوام ببينم با صابر يا هر كس ديگه اي تماس داشته باشي، فهميدي؟ ريحانه پشتش را به او مي كند و در پاسخش كلامي نمي گويد. نادر هم با خشم از اتاق بيرون رفته و در را محكم به هم مي كوبد. فرح با ديدن او يك استكان چاي برايش مي ريزد. نادر مي نشيند و با خشم چايش را سر مي كشد. فرح كه زير چشمي او را تحت نظر دارد با لحني ملايم و مهربان مي گويد: - انتظار داشتم بيشتر از اينا به خودت مسلط باشي. تو بهم قول دادي كه عصباني نشي ولي قولت رو فراموش كردي. - چرا درك نمي كني كه من چه حالي دارم. - من تو رو درك مي كنم اما تو چرا ريحانه رو درك نمي كني؟ - تو داري از چيزي جانب داري مي كني كه مي دوني درست نيست. - من از كسي يا از چيزي جانب داري نمي كنم فقط مي خوام ازت خواهش كنم كه زياد سخت نگيري. باشه؟ - چطور مي تونم خونسرد و بي تفاوت باشم در حالي كه مي بينم اين دختر ناآگاهانه و از روي جهالت تيشه به ريشه خودش و ما مي زنه. شامه تو بوي آزاردهنده دردسر و احساس نمي كنه؟ ريحانه خواهرم، حتي اگه يه غريبه هم بود باز وظيفه وجداني من حكم مي كرد نذارم خودش رو دچار مشكل كنه. اصلا خودت بگو. من بايد چيكار كنم، هان بگو ديگه. - والله من عقلم به جايي قد نمي ده. دلم نمي خواد ريحانه تو خونه ما كمبودي احساس كنه. اون مهمون ماست حداقل اينو در نظر بگير و كمي انعطاف و نرمش نشون بده. - مهمونه، قدمش رو تخم چشام، نامردم اگه ذره اي براي رفاه و اسايشش كوتاهي كنم ولي اين مسائل رو نمي تونم ناديده بگيرم. ازت مي خوام بري باهاش صحبت كني. بهش بگو عواطف بشر دوستانه اش رو واسه خودش نگه داره چون من يكي حوصله دردسر ندارم. - باشه باهاش صحبت مي كنم. بهتره تو خودت رو ناراحت نكني. ما زنا زبون همديگر رو بهتر مي فهميم. تو ديگه كوتاه بيا. نادر سر تكان مي دهد و به رغم ناراحتي شديد سعي دارد بر خود مسلط شود. در همان لحظه ريحانه هم در اتاقش نشسته و به اينده مي انديشد. دستهايش را زير چانه اش نهاده و طرحي كه از صورت قاتل كشيده مي نگرد و فكرش به دنبال اين موضوع است كه سرانجام كارش چه خواهد شد. بح يكي از روزها، صابر در كنار ساير همكاران سرگرم كار خود است كه تلفن زنگ مي زند. يكي از همكاران گوشي را برداشته و پس از گفت و گوي مختصر رو به صابر كرده و مي گويد: - صابر بيا تلفن. صابر برخاسته و گوشي را برمي دارد.. - بله؟...سلام تويي؟..... خب چيكار كردي؟....صبر كن تا يادداشت كنم. خودكاري از روي ميز برداشته و چيزهايي يادداشت مي كند. - كه اين طور!.... اره متوجه شدم. قربون تو. خداحافظ. صابر گوشي را مي گذارد برقي از مسرت در چشمانش مي درخشد. كاغذ را به دست گرفته و شتابان به طرف اتاق سردبير مي رود. سردبير پشت ميز خود نشسته و مشغول كار است. - خسته نباشيد. - صابر تويي، چه به موقع اومدي. صابر به وي نزديك شد. سردبير ورقه اي به دستش مي دهد و مي گويد: - اين مقاله رو فورا اديت كن و بفرست حروف چيني. - باشه منم يه خبر جالب براتون دارم. - چي هست؟ - فكر مي كنم مدركي به دست اوردم كه مي تونه عضدي رو بي اعتبار كنه. - عضدي؟ منظورت مسعود عضديه؟ - كاملا همين طوره. سردبير كاملا هيجان زده مي شود و مي پرسد:- متوجه منظورت نشدم. چي مي خواي بگي؟ - من تصور مي كنم بتونم اونو به قتل متهم كنم. - قتل؟! صابر روي صندلي كنار سردبير مي نشيند. سردبير حيرت زده چشم به دهان او مي دوزد. صابر ادامه ميدهد: - جريانش كمي مفصله، ولي من مجبورم براتون توضيح بدم. مردي به نام افشار كه از رفقاي قديمي عضدي بود بر اثر موضوعات و مسايلي كه پشت پرده وجود داشت با عضدي دچار اختلاف مي شه، اين موضوع بايد خاطرتون باشه درسته؟ - بله يه چيزايي يادم هست، خودمونم يه مقاله در مورد اين دو نفر داشتيم. خب ادامه بده. - حدود هشت سال پيش افشار ناگهان مفقود الاثر مي شه، پس از مدتي خانواده اش عضدي رو متهم مي كنن كه افشار رو سر به نيست كرده، كار حتي به مقامات قضايي هم كشيده مي شه اما چون عدله محكمي بر عليه عضدي وجود نداشت اون تبرئه مي شه. - خب تا اينجاش رو كه خودمم مي دونستم. - حالا از اينجا به بعدش رو گوش كنيد. از هشت سال پيش تا اين تاريخ هيچ كس از افشار كمترين نشانه اي به دست نياورده. من سه روي پيش خانمي رو ملاقات كردم، اين خانم يك وضعيت كاملا استثنايي داره، يعني كسي كه حوادث گذشته و اينده بهش الهام ميشه. نمي خوام لفظ پيشگو رو به كار ببرم، همون الهام اسمش رو بذاريم بهتره. اين خانم در روياهاش عضدي رو مي بينه كه به اتفاق راننده اش مردي رو در بيابون به قتل مي رسونن و همونجا هم دفنش مي كنن. جالبتر از همه اين كه اين خانم سه روز پيش، يعني چند ساعتي قبل از ملاقات با من، با عضدي و راننده اش بصورت اتفاقي برخورد مي كند در حالي كه در تمام عمرش نه اونو ديده و نه از اسم و رسمش اگاه بود. فقط به دليل حافظه قوي خودش حدس مي زنه كه اين شخص همون قاتليه كه تو خواب ديده. اون فقط مي تونه شماره اتومبيلش رو يادداشت كنه. - اين خانم حدس مي زنه يا اطمينان داره؟ - خودش صريحا و قاطعانه مي گه كه اطمينان داره اينا همون افرادي هستن كه اون تو الهاماتش ديده. - موضوع جالب و در عين حال باور نكردنيه. خب ادامه بده. - اين خانم يكي از اشنايان منه و من مايل نيستم به هيچ وجه پاش به اين ماجرا كشيده بشه يا اسمي ازش برده بشه از من مي خواد كه قاتل رو از روي شماره ماشينش شناسايي كنم. من با كمك افرادي كه در خارج از موسسه مي شناسم و از رفقاي قابل اعتمادم هستن تونستم به اين اطلاعات دسترسي پيدا كنم. شماره اتومبيل از چهارسال پيش به اين طرف فقط در اختيار اونه. وقتي كه فهميدم اون صاحب اتومبيله يه دفعه ذهنم به مساله افشار متمركز شد و احساس كردم رابطه بين عضدي و مفقودالاثر شدن افشار و كابوس اين خانم وجود داره. - تو گفتي اين خانم رو خوب مي شناسي. درسته؟ - متاسفانه من به درستي اين خانم رو نمي شناسم. - مگه تو نگفتي كه از اشنايان شماست؟ - آشنا نه به اون صورت. اون خواهر يكي از رفقاست. اما من در صحت گفته هاش ترديد ندارم. اول اين كه خانم چند هفته است كه از روستا به تهران امده، و دوم اين كه هيچ اشنايي و سابقه دوستي و معاشرت با عضدي رو نداره و شايد اصلا اطلاع نداشته كه صاحب اتومبيل عضدي نامي باشه. و سوم اين كه سنش اين قدر نيست كه ماجراي هشت سال پيش رو به خاطر داشته باشه. - درسته ولي ما بايد احتمالات رو در نظر بگيريم. فرض اول اين كه ممكنه اين خانم با خانواده افشار در ارتباط باشه اما از تو كتمان كرده باشه. چه بسا از بستگان دور انها باشه. فرض دوم، ممكنه به روزنامه و مقاله هاي هشت سال پيش دسترسي پيدا كرده باشه. تو بايد از اين جهات كاملا مطمئن باشي. - به جرات مي تونم قسم بخورم كه هيچ كدوم از فرضيه هاي شما در مورد اين خانم صادق نيست. سردبير به فكر فرو مي رود و پس از لختي مي گويد: - موضوع خيلي پيچيده تر از اونيه كه فكر مي كردم. گيريم كه همه گفته هاي تو و اون خانم حقيقت داشته باشه، چه طوري مي تونيم اتهام خودمون رو ثابت كنيم؟ تو مي دوني كه من كينه و عداوت ديرينه اي با عضدي دارم و بيشتر از هر كسي مايلم اونو رسوا كنم ولي بدون دليل و مدرك كافي امكان پذير نيست. - شايد من بتونم دليل و مدرك به دست بيارم. - كار خطرناكيه، مي دوني اگه موفق نشي، چه بلايي سرت مياد؟ عضدي مرد بانفوذ و پر قدرتيه. اين كار مثل بازي كردن با ديناميته. - سعي مي كنم راه حلش و پيدا كنم. مگه شما همين رو نمي خواين؟ - اين وسط چي گير تو مياد؟ - فرض كنين من براي ارضا روح ماجراجوي خودم وارد اين معركه بشم. - هيچ ادم عاقلي بي گدار به اب نمي زنه. - سعي مي كنم بي گدار به اب نزنم اما حاضرم ريسك كنم. - سعي كن تا دليل و مدرك كافي به دست نياوردي قضيه جايي درز پيدا نكنه. صابر بلند مي شود و مي گويد: - پس من ميرم و روي اين قضيه كار كنم. ترتيب اينو هم ميدم. اشاره به كاغذي كه سردبير جهت اديت و حروف چيني به او داده بود مي ند و از اتاق خارج مي شود و سردبير خودكارش را لاي دندان فشرده و به فكر فرو مي رود. عصر يكي از روزها ريحانه و صابر پشت ميز كافه رستوران نشسته اند و بستني مي خورند. ريحانه پس از شنيدن توضيحات صابر مي پرسد: - عضدي چه انگيزه اي براي اين قتل داشته؟ - عضدي هر چي كه داشته و داره از افشاره. عضدي و پدرش نسل اندر نسل روستا زاده بودن اما افشار از تجار معروف تهرون بود. پدر عضدي در منزل پدر افشار باغبون بوده. عضدي با همت و پشتكار به تحصيلاتش ادامه ميده و به تهرون مياد تا كاري واسه خودش دست و پا كنه. افشار دست دوستي عضدي رو رد نمي كنه و كم كم معاشرت دائمي اونا باعث ايجاد صميمت مي شه. عضدي داتا ادم جاه طلبي بوده و دلش......مي خواسته سري تو سرا دربياره. دفتر وكالتي تو تهران باز مي كنه و چون رشته اش حقوق بوده رسما به دعاوي مي پردازه. افشار از لحاظ مادي تنها تكيه گاهش به حساب مي اومده و همين افشار بود كه سرمايه هنگفتي در اختيار عضدي قرار مي ده تا در انتخابات مجلس شورا به عنوان نماينده كانديد بشه. ريحانه كه با دقت به سخنان او گوش مي داد مي پرسد: - براي چي عضدي بايد مورد توجه افشار قرار بگيره؟ دوستي ارباب و رعيت زاده كمي سوال برانگيزه. - افشار خواهري داشته كه از هر دو تا افليج بوده و خيلي هم زشت بوده. با وجود ثروت هنگفت پدر، كسي حاضر نمي شده باهاش ازدواج كنه. اين دختر كه يگانه خواهر افشار به حساب مي اومده سالها دل در گرو عضدي داده بود و عضدي كه ادم قدرت طلب و پول پرستي بوده براي رسيدن به مقاصدش به افشار وعده مي ده كه خواهرش رو به همسري خودش دربياره. البته زماني كه در تهرا دفتر وكالت باز مي كنه به وعده اش وفا مي كنه و با خواهر افشار ازدواج مي كنه. صابر مكثي كرده و پس از نوشيدن جرعه اي آب ادامه مي دهد: - افشار به خاطر خواهرش از هيچ كمك مالي مضايقه نمي كند. اما هرگز هم جانب احتياط رو از دست نمي ده و هر زماني كه به عضدي وامي پرداخت مي كنه ازش سفته و چك و اوراق امضا شده مي گيره كه بعدها بتونه طلبشو وصول كنه. همسر عضدي دو سه سال بعد از ازدواج از دنيا ميره. بعد از مرگ اون افشار همچنان به كمك هاش ادامه ميده تا اينكه عضدي همسر ديگه اي اختيار مي كنه و پس از مدت كوتاهي به نمايندگي مجلس شورا انتخاب ميشه. ظاهرا عضدي در زندگي زناشويي ادم ناموفقي بوده چون پس از چهارسال، همسر دومش هم به خاطر سورفتار عضدي و افراط در نوشيدن مشروبات الكلي و عياشي و قمار ازش تقاضاي طلاق مي كنه اما قبل از اينكه حكم طلاق صادر بشه همسر عضدي به طرز فجيعي كشته ميشه. - عجب سرگذشتي، بله مي فرموديد؟! - بله عرض مي كردم خانواده همسرش با تمام تلاشي كه انجام دادن نتونستند مرگ دخترشان را به عنوان قتل به عضدي نسبت بدن. عضدي شواهد و مداركي داشته كه در شب حادثه در نزد دوستانش به سر مي برده بنابراين تبرئه ميشه. از طرفي قبل از حادثه، زن ناشناسي تلفني به افشار اطلاع ميده كه خواهر مرحومش به مرگ طبيعي از دنيا نرفته بلكه عضدي اونو به قتل رسونده و هيچ ردي از خودش به جا نذاشته. - لابد اين زن ناشناس زن دوم عضدي بود. اين طور نيست؟ - بله حدس شما كاملا درسته. با اينكه اين موضوع هيچ وقت ثابت نشد اما به احتمال قريب به يقين كار خودش بوده. به هر حال افشار به اين نتيجه مي رسه كه بايد انتقام خواهرش رو از عضدي بگيره. بنابراين عضدي رو تحت فشار قرار ميده تا ديون خودش رو پرداخت كنه. شايد به اين دليل بود كه عضدي در صدد قتل افشار براومده. - موضوع بسيار پيچيده و بغرنجه. - بله همين طوره. - سوالي كه برام پيش اومده اينه كه چرا عضدي شخصاً مبادرت به قتل كرده اونم به وسيله راننده اش؟ در حالي ه با نفوذ و قدرت مالي كه داشته مي تونسته از عوامل خارجي و ناشناس كمك بگيره مثل ارازل و اوباش و غيره.... - پاسخ اين سوال رو من به درستي نمي دونم. شايد به اين دليل كه به كسي اعتماد نداشته. شايدم دليل ديگه اي وجود داشته باشه. - يه سوال ديگه، گفتيد سردبيرتون حاضر شده با ما مساعدت كنه، مي خواستم بپرسم چرا؟ صابر ابتدا لبخند زد و سپس جواب مي دهد: - شما ادم موشكاف و نكته سنجي هستيد، سردبير هم به نوعي در اين قضيه ذيربط. - موضوع تسويه حساب شخصيه؟ - دقيقا، چون همسر دوم عضدي خواهر متوفاي سردبير من بود. ريحانه تعجب زده مي گويد: - عجب، چقدر تاسف آوره! حالا مي رسيم به راه حل موضوع و اينكه چطور مي تونيم عضدي رو متهم و وادار به اعتراف كنيم. - اساسي ترين مشكل ما همين جاست. متاسفانه ما هيچ مدركي عليه عضدي نداريم به جز اون چيزايي كه شما در عالم رويا ديديد كه اين هم نمي تونه مدرك به حساب بياد. - يعني ما هيچ اقدامي نمي تونيم صورت بديم؟ - ما بايد تلاش خودمون رو بكنيم. نبايد مايوس بود. راستي مثل اينكه اقا نادر زياد از اين مسئله راضي نيست؟ - بله، ايشون نظر مساعدي درباره عقايد من نداره، امروز هم به دليل شركت در كنكور تونستم از منزل خارج بشم. اگر اون مي فهميد كه با شما قرار دارم و هر دو پيگير اين مسئله هستيم مسلما و قعطا مانع خروجم از منزل مي شد. به هرجهت من نمي دونم با چه زبوني از شما تشكر كنم. همين قدر كه به خاطر من اين مسوليت خطير رو پذيرفتيد جاي تشكر داره. - استدعا مي كنم. من كاري نكردم. - خب من با اجازه تون بايد رفع زحمت كنم. - تمنا مي كنم. اجازه مي دين من شما رو برسونم؟ - نه متشرم. بهتره من تنها بازگردم منزل. از بابت همه چيز ممنونم. اميدوارم منو در جريان اقدامات خودتون بذاريد. هر دو از پشت ميز برمي خيزند و صابر مي گويد: - مطمئن باشيد شما اولين كسي هستيد كه از نتيجه كارها آگاه مي شين. - خب خدانگهدارتون و موفق باشيد. - خدانگهدارتون. ريحانه پس از خداحافظي از رستوران خارج مي شود. در نيمه شب يكي از شبها، ريحانه در اتاق خود روي تخت خوابيده است. ساعت ديواري دو نصفه شب را نشان مي دهد. ريحانه در خواب حركت مضطربانه اي را نشان مي دهد. چهره اش غرق در عرق است. خواب مي بيند كه يك شبح سفيد پوش در حال دويدن است و اتومبيلي در تعقيبش است. شبح، زني است كه چهره اش قابل رويت نيست و ريحانه نمي تواند او را شناسايي كند. اتومبيل شبح را زير مي گيرد و دور مي شود. ريحانه سراسيمع و وحشت زده از خواب مي پرد و روي تخت مي نشيند و نفس نفس مي زند. پس از چند روز از اين جريانات صابر، سردبير را در اتاق ملاقات مي كند. سردبير پس از مدتي تفكر مي پرسد: - صابر تو دنبال چي هستي؟ - خودمم نمي دونم دنبال چي هستم. مثل اينكه به بن بست رسيدم. - من كه از اولش گفتم بي نتيجه است. مبارزه با دست خالي بي معنيه. - كاش مي شد به طريقي راننده عضدي رو به حرف اورد. - كسي كه خودش شريك جرمه هيچ وقت به قتلي اعتراف نمي كنه. وانگهي، اين اقاي راننده از هر نظر تامينه. حتي با پول كلون هم نميشه اون رو خريد. - پس چاره چيه؟ - چاره اينه كه موضوع رو فراموش كنيم. - فراموش كنيم؟ - جايي كه خانواده افشار هم نتونستند عضدي را متهم كنند تو با دست خالي چه كاري از دستت برمي آد؟ - براي اينكه اونا مطمئن نبودند عضدي به قتل رسونده، چون كه جسدي كشف نشده، اما ما كه به اصل ماجرا اگاهيم. - بله اما مدرك نداريم. جسد را هم نتونستيم كشف كنيم. - نظر شما با مشاوره با يه قاضي چيه؟ سردبير مدتي در اتاق قدم مي زند و ان گاه پاسخ مي دهد: - با اين كه مي دونم بي نتيجه است ولي حاضرم فرد مورد اعتمادي بهت معرفي كنم. اما مطمئن باش اونم نيم تونه كمكي بهمون بكنه. در همين هنگام يكي از همكاران وارد اتاق سردبير شد و خطاب به صابر مي گويد: - صابر تلفن تو رو مي خواد. - اومدم. مرد بيرون مي رود صابر برمي خيزد و به سردبير مي گويد: - بعد مي بينمتون. سردبير سرش را تكان مي دهد و در سكوت به نقطه اي خيره مي ماند. صابر بيرون رفته و وارد دفتر خود مي شود و گوشي را برمي دارد: - بله؟ او با دقت به سخنان مخاطب خاص او گوش داده سپس مطالبي را يادداشت مي كند. ان گاه گوشي را مي گذارد و شتابان به اتاق سردبير مي رود. چهره اش شادمان و خرسند استو سردبير مي گويد: - فكر نمي كردم به اين زودي برگردي. - مثل اينكه شانس بهمون رو كرده. - چطور؟ چيزي شده؟ - آقاي سردبير اجازه مي دين يكي دو ساعت از ماشين شما استفاده كنم؟ - خب اگه قول بدي زود برگردي و درست رانندگي كني اشكالي نداره؟ ببينم چيزي شده؟ - فكر مي كنم سرنخي پيدا كرده باشم. من عجله دارم بعدا براتون توضيح ميدم. - باشه بيا اينم سوييچ، ولي قبل از ساعت چهار اينجا باش.- مطمئن باشيد. خداحافظ و ممنونم صابر سوييچ را برداشته و شتابان از در بيرون مي رود.در خيابان ها با سرعت اتومبيل مي راند و به تدريج هب نقاط جنوبي شهر نزديك مي شود. به محله اي مي رسد كه خانه هاي ان قديمي و اكثراً مخروبه و فقيرنشين است. نگاهي به ادرسي كه دارد مي اندازد و خانه مورد نظر را مي يابد. مقابل در منزل پارك كرده و پياده مي شود. اتومبيل را قفل كرده و اطراف ان را مي نگرد، سپس در خانه را به صدا در مي اورد. لحظاتي بعد او در اتاق، كنار پيرمردي نشسته است. پيرمرد زندگي فقيرانه اي دارد و بسيار نحيف و رنجور به نظر مي رسد. وي به شرح ووقايع گذشته مي پردازد و مي گويد: - من 15 ساله واسه عضدي خدمت كردم. در واقع خونه زاد بودم و نزديك به ارباب. اونا وقتا عضدي مثل حالا اين همه كبكبه و دبدبه نداشت. ادم عياش و خوش گذروني بود. هر وقت تو قمار مبلغ زيادي از دست مي داد من رو مي فرستاد پيش افشار كه ازش مقداري پول بگيرم. افشار ادم دست و دلبازي بود اما هميشه جانب احتياط را رعايت مي كرد و در ازاي گرفتن مدرك، پول خرج مي كرد. من مدارك امضا شده عضدي رو تحويلش مي دادم و پول مي گرفتم. بعدها عضدي با خواهر افشار ازدواج كرد. خدا رحمتش كنه خانم رو زن نازنيني بود. عضدي خيلي ناراحتش مي كرد و هميشه با هم بگو و مگو داشتند. حتي اقا كتكش هم مي زد. من چند بار خانم را از پشت پنجره مي ديدم كه داره گريه مي كنه و اشك مي ريزه اما كاري از دست من ساخته نبود. او خيلي به شوهرش علاقه داشت هرگز از اختلاف بين خودش و شوهرش به برادرش چيزي نمي گفت. خدابيامرز وقتي كه مرد من خيلي ناراحت شدم و اشك ريختم. - من شنيدم كه خانم افشار به مرگ طبيعي نمرده. شما در اين باره چي مي دوني؟ - والله چي بگم. الله و اعلم! فقط خدا كه اون بالاست ناظر اعمال بشره، خانم افشار قبل از مرگش اظهار كسالت مي كرد. دكتر اغلب به ديدن خانم مي اومد و براش دارو مي اورد. وقتي خانم فوت كرد هيچ كس فكر نمي كرد كه خانم به مرگ غيرطبيعي يا مشكوك از دنيا رفته باشه. - طبيب علت مرگ رو چي تشخيص داد؟؟ - سكته! اما من فكر مي كنم خانم بيچاره از غصه دق كرد. بعدها كه عضدي با همسر دومش ازدواج كرد من جسته و گريخته چيزهايي مشكوك شنيدم. يه شب شاهد درگيري زن و شوهر بودم و از پشت در با گوش هاي خودم شنيدم كه خانم، عضدي رو تهديد مي كرد كه جريان رو به پليس خبر بده. خانم فرياد مي كشيد و مي گفت تو همسر اولتو مسموم كردي و اونو از بين بردي و ..چيزايي از اين قبيل. - عكس العمل عضدي ادامه نوشته
جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۴۲:۰۶
نظرات (0)
،

رمان بسيار زيباي گمشده در غبار فصل پنجم

ريحانه گوشي را مي گذارد و به جانب نادر برمي گردد. - مامان عذرخواهي كرد كه نتونست باهات حرف بزنه. - مگه شما خانمها به ادم مجال حرف زدن مي ديد؟ حالشون چطور بود؟ - همه شون خوب بودن. فرح با سيني چاي وارد مي شود. سيني را روي زمين مي گذارد و مي گويد: - خب ريحانه جون چشمت روشن،اينم از مامان خانمت. حالا بيا و چايي تو بخور. ريحانه تبسم كنان به جانب انها رفته و كنارشان مي نشيند. روز بعد ريحانه در حالي از تاب فروشي خارج مي شود كه چند جلد كتاب خريداري كرده است. در حاشيه خيابان مي ايستد و پس از دقايقي سوار تاكسي مي شود. چند خيابان را كه طي مي كند به موسسه اطلاعات مي رسد. وقتي از تاكسي پياده مي شود ناظر و شاهد تظاهرات عده اي از مردم انقلابي است كه در خيابان به طور منظم راه رفته و شعار مرگ بر شاه مي دهند. ريحانه بي درنگ وارد موسسه مي شود . از سالن عبور كرده و مستقيما وارد اتاقي مي شود كه فرح و نادر انجا مشغول كار هستند. - سلام بچه ها خسته نباشيد. فرح سرش را بالا مي گيرد و با ديدن او از پشت ميز برمي خيزد و مي گويد: - سلام تو كجا؟ اينجا كجا؟ - رسون پرسون اينجا رو پيدا كردم. نادر تبسم مي كند و مي گويد - پس بالاخره تصميم گرفتي از چار ديواري بياي بيرون. ريحانه مي خندد. روي يكي از صندلي مي نشيند و نگاهي به اطراف مي اندازد و مي گويد: - خيلي دلم مي خواست محل كارتون رو از نزيك ببينم. - پس كنجكاوي تو رو به اينجا كشوند. - رفته بودم خريد. - خب چي خريدي؟ - چند جلد كتاب، راستي مزاحمتون كه نيستم. - نه چه مزاحمتي، چايي مي خوري؟ - نه متشكرم.هوا خيلي گرمه. چاي حرارت بدن رو زياد مي كنه. نادر نوشته هايش را برمي دارد و بلند مي شود. - تا شماها گپ بزنين من مي رم و زود برمي گرددم. نادر از دفتر خارج مي شود. فرح ورق كاغذي را كه در دست دارد به طرف ريحانه مي گيرد و مي گويد: - اين ترجمه اي از كارمه. ببين چطوره؟ ريحانه دقايقي را مطالعه مي كند و مي گويد: - خيلي جالبه. هميشه از طرفداران مقاله هاي پزشكي هستم. حالا اينو چيكارش مي كني؟ - اول مي ره ويراستاري و بعد حروف چيني و چاپ. ريحانه مقاله را به دست او مي دهد و مي پرسد: - شغل جالبيه مگه نه؟ - اره، البته اگه دردسرش رو ناديده بگيري. نادر وارد اتاق مي شود. چهره اش درهم رفته و پكر به نظر مي رسد. فرح مي پرسد: - چي شد؟ - هيچي بايد عوضش كنمو - ايراد گرفتن؟ - اره. مهم نيست. بعد ترتيبش رو مي دم. خب ريحانه ديگه تعريف كن. - والله چي بگم؟ خبرا كه دست شماست! نادر نگاهي به ساعتش مي اندازد. مقاله را روي ميز مي گذارد و مي گويد: - بچه ها وقت نهاره، من كه خيلي گرسنه هستم. بهتره بريم بيرون و يه چيزي بخوريم. - آره منم گرسنه هستم. ريحانه تو چي؟ - نه زياد ولي خب دعوتتونو رد نمي كنم. - بد نيست يه روزم از رستوران فقرا ديدن كني. هر سه مي خندند و عازم رفتن مي شوند. در رستوران جايي براي نشستن يافته و پس از سفارش غذا مشغول صرف نهار مي شوند. ريحانه چند قاشق مي خورد و مي گويد: - غذايش بد نيست. نادر جواب مي دهد: - اكثر بروبچه هاي روزنامه ناهارشون رو اينجا مي خورن. هم نسبت به جاهاي ديگه ارزونتره و هم نزديك خودمونه. در همين لحظه پسر جواني از كنار ميز انها عبور كرده و به نادر و فرح سلام مي كند. نادر از جا برميخيزد و با او دست مي دهد: - صابرجان بفرماييد. - متشكرم مزاحم نمي شم. - بيا بشن پسر تعارف نكن. صابر روي يكي از صندلي كنار نادر مي نشيند و فرح مي گويد: - اقا صابر اين روزا كمتر مي بينمت. صابر با اندكي بي حوصلگي و به طنز پاسخ مي دهد: - دنبال نخود سياه هستم، يكي مل شما پشت ميز مي شينه و هي مقاله هاي خارجي به خورد مردم مي ده، يكي مثل من بايد تو خيابونا دنبال گزارش سگ دو بزنه و عرق مفت بريزه! - عوضش با چارتا ادم حسابي برخورد مي كني و دلت وا مي شه. ما كه دور و برمون ادم حسابي نمي بينيم. فرح رو به صابر كرده و مي گويد: - به دل نگير، مقاله اش رو رد كردند دلخوره. صابر به شوخي مي گويد: - اقا نادر من حاضرم جامو باهات عوض كنم. - هر كي نكنه! صابر با صداي بلند مي خندد و يك باره نگاهش را به ريحانه مي دوزد. فرح كه متوجه نگاه او مي شود لبخند مي زند و خطاب به ريحانه مي گويد: - راستش معرفي نكردم. ايشون كه اقا صابر همكار محترم ما، ايشون هم خانم خردمند خواهرشوهر عزيز بنده. - خوشوقتم خانم. - منم همين طور اقا صابر. نادر خطاب به صابر مي پرسد: - يه فنجون قهوه مي خوري؟ - نه متشكرم بايد برم دفتر. از جا برمي خيزد و نادر مي گويد: - پس تو تحريريه مي بينمت. - منتظرت هستم. خب خانمها با اجازه تون. خدانگهدار و روز خوش. فرح و ريحانه هم به نوبه خود از او خداحافظي مي كند و صابر دور مي شود. نادر با چشم او را دنبال مي كند و مي گويد: - بهتره ما هم راه بيفتيم ، خب خانمها موافقن؟ - اره داداش ولي من همين جا ازتون خداحافظي مي كنم. - مي خواي برگردي خونه؟ - اره كمي به كارام مي رسم. - مي خواي برسونمت؟ - نه ممنون. مطمئن باش راه رو گم نمي كنم. فرح نگاهي به ساعت مچي خود مي اندازد و مي گويد: - اگه بموني تا يكي دو ساعت ديگه با هم برمي گرديم خونه. - نه ديگه بهتره برم. از بح خيلي پياده روي كردم. پاهام ديگه جون ندارن. ضمنا از ناهارتونم متشكرم. خانمها از رستوران بيرون مي روند و نادر پس از پرداختن صورت حساب به انها ملحق مي شود و از ريحانه مي پرسد: - پس با ما نمياي؟ - نه ممنونم. - لااقل بذار برات تاكسي بگيرم. - خودم مي تونم اين كار رو بكنم داداش، ناسلامتي ديگه بزرگ شدم. بهتره شماها هم برين نمي خوام ديرتون بشه. ريحانه با انها خداحافظي كرده و به راه مي افتد. فرح و نادر هم به سمت ساختمان روزنامه حركت مي كنند. ريحانه تاكسي مي گيرد و نيم ساعت بعد نزديك منزل پياده مي شود. كرايه اش را حساب مي كند و تاكسي دور مي شود. چادرش را مرتب كرده و چند قدم تا منزل را پياده طي مي كند. كنار منزل مي ايستد، كليد را از كيفش بيرون اورده و در را مي گشايد و وارد مي شود. به مجرد اين كه ريحانه وارد حياط مي شود يك باره خود را در بياباني خلوت و دور افتاده مي بيند. پيرامون او تا انجا كه چشم كار مي كند بيابان خشك و بي اب و علف است. در مقابلش اتومبيلي شيك و خارجي پارك شده است. سه مرد كنار اتومبيل ايستاده اند. و در حال گفت و گو هستند. ريحانه صداي انها را نمي شوند اما چهره انان را به وضوح مي بيند. دو مرد، ظاهري اراسته دارند و مرد سوم اندامي فربه و هيكل درشتي دارد. ريحانه به انها نزديك مي شود. هيچ كدام از انها حضور وي را احساس نمي كنند. ناگهان مرد قوي هيكل از صندوق عقب ميله اي اهني خارج كرده و از ....
پشت چند ضربه اي به سر و گردن يكي از مردان وارد مي اورد. مرد روي زمين در مي غلتد و از حال مي رود. ريحانه كاملا مقابل انهاست و همه چيز را به خوبي رويت مي كند. قاتل لحظاتي بعد گودالي حفر مي كند و جنازه مقتول را درون ان انداخته و گودال را با خاك مي پوشاند. در تمام اين مدت مرد ديگر كه گويا سمت ارباب او را دارد نهايت خونسردي گوشه اي به نظاره ايستاده و پيپ خود را دود مي كند. قاتل ميله را در صندوق عقب نهاده، در اتومبيل را براي مرد مي گشايد. مرد درون اتومبيل مي نشيند و قاتل بعد از مرتب كردن لباس هايش پشت فرمان قرار گرفته، اتومبيل را به حركت درمي اورد و دور مي شود. ريحانه چنان وحشت زده است كه زبانش بند مي ايد . ناگهان ترس و وحشت بر وجودش مستولي مي شود و در بيابان بناي دويدن مي گذارد... صداي زنگ تلفن ريحانه را به خود مي اورد. نگاهي به اطراف مي اندازد و خود را درون اتاق مي بيند. هيچ به خاطر ندارد كه از حياط چگونه گذشته و وارد ساختمان شده است. پيشاپيش عرق كرده و رنگش پريده است. صداي ممتد زنگ تلفن همچنان ادامه دارد. ريحانه به قدري وحشت زده است كه براي برداشتن گوشي هيچ اقدامي نمي كند. دقايقي بعد صداي تلفن قطع مي شود. او به طرف دستشويي رفته و آبي به صورت خود مي زند و در اينه به چهره رنگ پريده خود مي نگرد. دو شب بعد، همگي سر سفره شام نشسته اند و مشغول صرف غذا هستند. ريحانه چهره گرفته اي دارد و با بي ميلي غذا مي خورد. راديو روشن است و اخبار پخش مي شود. در همين اثنا گوينده اخبار اعلام مي دارد كه يك هواپيماي مسافربري انگليسي با صد و بيست و شش سرنشين كه از لندن عازم جامائيكا بود بر فراز اقيانوس اطلس دچار نقص فني و اتش سوزي گشته و بدون اين كه موفق به فرود گردد در ابهاي اقيانوس سقوط مي كند و كليه خدمه و سرنشينان هواپيما از بين مي روند. فرح و ريحانه نگاه حيرت زده اي بينشان رد و بدل مي شود. ريحانه پس از استماع خبر غذايش را نيكه كارها رها كرده و به اتاق خود مي رود. فرح حيران و شگفت زده به نادر مي نگرد و نادر مي پرسد: - چيزي شده؟ - نمي دونم. سر درنميارم. - موضوع چيه؟ - ممكنه بهم بخندي ولي اون روز جمعه يادته كه من و تو ريحانه رفته بوديم پارك جنگلي؟ نادر قاشقي غذا به دهان مي گذارد و جواب مي دهد: - اره چطور مگه؟ - اون روز وقتي من و ريحانه رفتيم كمي قدم بزنيم اون اين صحنه رو پيشگويي كرده بود. - كدوم صحنه؟ - همين جريان سقوط هواپيما، مگه به اخبار گوش نمي دادي؟ - چرا شنيدم، خب كه چي؟ - منظورت چيه كه مي گي خبكه چي؟ - تو مي خواي چي بگي؟ - گفتم كه.. ريحانه اين جريانو تو رويا ديده بود. نادر جرعه اي اب مي نوشد و مي گويد: - خانم مثل اينكه شما هم خيالاتي شدي! پيشگويي چيه؟ رويا و الهام چه معني داره؟ اين كه موضوع بديعي نيست، در هفته يكي دو مورد سانحه هوايي تو هر مملكتي رخ مي ده. - ولي ريحانه عين اين صحنه رو مو به مو و با تمام جزيياتش برام شرح داده بود. اونم دو هفته قبل از وقوع حادثه. به نظر تو عجيب نيست؟ - ممكنه خوب بعضي چيزها به بعضي ادمها الهام بشه. ريحانه هم جز يكي از همين ادم هاست. - بايد قضيه جدي تر از اين حرفها باشه. - گيريم كه اينطور باشه. از دست من و تو چه كاري ساخته است؟ فرح شانه هايش را بالا مي اندازد و جواب مي دهد: - نمي دونم والله، پديده عجيبيه! در يكي از روزها كه ريحانه در خانه تنهاست وبراي مادرش نامه مي نويسد. ناگهان افكار ديگري به مغزش هجوم مي اورد و دستش از نوشتن باز مي ماند. بار ديگر صحنه ان قتل مرموز در مقابل ديدگان وحشت زده اش ظاهر مي شود. قلم را رها كرده و از جا برمي خيزد. هراسان در اتاق قدم مي زند و با خود مي گويد: - خدايا چكار كنم؟ چطور مي تونم از اين كابوس لعنتي خوددم را رها كنم؟ اين افكار جهنمي چرا دست از سرم برنمي داره؟ ديگه نمي تونم اين وضع رو تحمل كنم. دارم كم كم مشاعرم رو از دست مي دم. بار ديگر مي نشيند و نامه را به كناري نهاده و قلم و كاغذ در دست مي گيرد و چهره هر سه مرد را تا انجا كه حافظه اش ياري مي كند با دقت و وسواس روي كاغذ ترسيم مي كند. چهره ها كاملا واضح و اشكار است. نقاشي را در دست گرفته و لحظاتي به ان خيره مي شود.... يك روز صبح ريانه خود را به دفتر روزنامه مي رساند. فرح و نادر سرگرم كارهاي خود بودند كه او از راه مي رسد. نادر كه قرار است او را همراهي كند در حال اتمام مقاله اش است. ريحانه بي صبرانه مي گويد: - داداش عجله كن ممكنه دير بشه. نادر برمي خيزد و در حالي كه دست نوشته ها را روي ميز مرتب مي كند مي گويد: - اومدم بابا چرا اينقدر عجله مي كني. فرح نگاهش را به انها مي دوزد و مي گويد: - وقتي كارتون تموم شد برگردين همين جا، مي خوام ببينم چكار كردين. نادر لبخندي زده و پاسخ مي دهد: - چيكار مي خوايم بكنيم؟ يه كارت ورود به جلسه مي گيريم و زود برمي گرديم. ريحانه چادرش را مرتب كرده و مي گويد: - فكر نكنم زياد طول بكشه، خب ما رفتيم ديگه خداحافظ. - برين به سلامت. ريحانه و نادر از دفتر روزنامه خارج مي شوند و فرح به ادامه كار خود مي پردازد. ساعتي بعد نادر به نرده هاي دانگشاه تكيه داده و سيگار دود مي كند. زماني كه نگاهي به ساعتش مي اندازد و صداي ريحانه را مي شنود كه به او نزديك مي شود. ريحانه با چهره خندان و پيروزمندانه اي مي گويد:
- بالاخره گرفتم داداش - خب مبارك باشه - متشكرم، حسابي معطل شدي نه؟ - مهم نيست. - وقتي كه صبح مي گفتم عجله كن به خاطر همين بود كه زياد معطل نشيم. نادر نگاهي به ساعتش مي اندازد و مي گويد: - زيادم دير نشده، ساعت تازه يازده است. - پس بريم سوار تاكسي بشيم كه فرح منتظرمونه. هر دو به ان سوي خيابان مي روند. بي درنگ تاكسي گرفته و به سوي مقصد حركت مي كنند. ترافيك سنگيني بر سر تا سر خيابان حاكم است. و رفت و امد اتومبيل ها به كندي صورت مي گيرد. نادر مي گويد: - پس با اين حساب چهار روز ديگه كنكور شروع مي شه. - اره داداش. من كه دل تو دلم نيست، از حالا بايد لحظه شماري كنم. - به قدري زود مي گذره كه اصلا متوجه گذشت زمان نمي شي. نگاهي به اطرافش مي اندازد و با بي حوصلگي مي گويد: - عجب ترافيكي، پياده مي رفتيم زودتر مي رسيديم. ريحانه با گوشه چادرش خود را باد مي زند و جواب مي دهد: - گرما هم آدمو كلافه مي كنه. - اره، به خصوص كه ادم گرسنه هم باشه. تو چطور؟ گرسنه نيستي؟ - نه زياد. ريحانه از شيشه تاكسي نگاهي به اطراف مي اندازد . اتومبيل بنز سياه رنگي كه دو سرنشين دارد و كنار انها ايستاده توجه او را به خود جلب مي كند. مردي در عقب اتومبيل به صندلي تكيه داده و ظاهري اراسته و با تشخص دارد. ريحانه نگاه از او برمي گيرد و به نقاط ديگر مي نگرد. تاكسي چند متر حركت كرده سپس دوباره پشت انبوه اتومبيل ها توقف مي كند. اتومبيل بنز بار ديگر كنار انها متوقف مي شود. اين بار وقتي ريحانه به چهره سرنشين اتومبيل مي نگرد احساس مي كند كه سابق بر اين وي را در جايي ديده است. چهره مرد برايش اشنا جلوه مي كند. نادر غرولند كنان مي گويد: - اين بر پدر اين ترافيك لعنت. ريحانه لبخندزنان جواب مي دهد: - به اعصابت مسلط باش. تو كه بايد به اين وضع عادت كرده باشي. - بي خودي وقتمون داره تلف ميشه. - اغلب مردم وقت تلف شده زياد دارن ولي كي به اين چيزا اهميت مي ده. جمله وقت طلاست فقط يه شعاره. نادر از جيب خود ورق كاغذي بيرون اورده و با ان خود را باد مي زند. ريحانه بار ديگر متوجه اتومبيل بنز مي شود. اين بار چهره راننده را زير نظر مي گذراند. چهره او در نظرش اشناست. هر چه به ذهن خود فشار مي اورد نمي داند كه ان دو مرد را كجا ديده است. دقايقي بعد نادر از گرما كلافه شده به سمت خواهرش برمي گردد و مي گويد: - موافقي كمي پياده روي كنيم؟ با اين وضعيت تا شب هم نمي رسيم. - باشه من حرفي ندارم. نادر خطاب به راننده مي گويد: - داداش مي شه ما همين جا پياده شيم. - پياده مي شين؟ - اگه اشكالي نداره. - نه چه اشكالي. بفرما نادر اسكناس به طرف راننده گرفته و پياده مي شود. ريحانه هم پشت سر او پياده مي شود و در را مي بندد. نادر مي رود تا بقيه پولش را از راننده بگيرد. ريحانه نگاه دقيقي به راننده بنز مي اندازد . مرد هم براي لحظه اي به او چشم مي دوزد. يك باره بدن ريحانه مرتعش شده و رنگ از چهره اش مي پرد. نادر مي گويد: - تا ماشينا حركت نكردن بيا بريم پياده رو. ريحانه همچنان ايستاده و حيرت زده مرد را نگاه مي كند. مرد از نگاه خيره او تعجب كرده و با بي اعتنايي رويش را برمي گرداند. نادر مي پرسد: - به چي زل زدي؟ چرا حركت نمي كني؟ ريحانه چند گام به طرف برادرش كه در حال عبور از لابه لاي اتومبيل هاست برمي دارد. براي لحظه اي درنگ كرده و به اتومبيل مزبور خيره مي شود. اكنون به طور كامل يقين دارد كه ان دو مرد را در كابوسهايش ديده است. اتومبيل ها چند متري حركت مي كنند و جلوتر مي روند. نادر از همان فاصله با صداي بلند مي پرسد: - چي شده؟ پس چرا نمياي؟ ريحانه شتابان به جانب برادر مي رود. گاه به او و گاه به بنز كه اكنون مسافتي از وي دور شده مي نگرد. نادر بار ديگر مي پرسد: - دنبال چي مي گردي؟ چرا رنگت پريده؟ حتما گرما زده شدي. - نادر من بايد مطلبي رو بهت بگم. اون ماشين بنز رو مي بيني؟ نادر به محلي كه او اشاره مي كند مي نگرد و جواب مي دهد: - آره. خوب؟ - خواهش مي كنم به حرفام دقت كن. نمي دونم چطوري بگم . من قبلا اين دو نفر رو در حين ارتكاب به قتل ديدم. نادر با تمسخر مي خندد و مي گويد: - چه مي گويي دختر. - باور كن جدي مي گم. - يعني تو قبلا با اينا برخورد داشتي؟ - برخورد كه نه... من.. من اونا رو تو كابوسم ديدم. اونا مردي رو كشتن و جسدشو تو بيابون دفن كردند. - مثل اينكه واقعا گرما زده شدي! - نادر حرفامو باور كن. - ببين ريحانه من به قدري خسته و گرسنه هستم كه حال و حوصله شنيدن داستان و قصه را ندارم. بهتره عجله كني/ - ولي حرفاي من داستان و قصه نيست حقيقت محضه. - تو رو خدا دست بردار. - ببين نادر ممكنه تو حرفامو باور نداشته باشي ولي به خدا قسم تا به حال هر اتفاقي كه تو عالم رويا بهم الهام شده در واقعيت رخ داده، تو نبايد نسبت به گفته هام ترديد داشته باشي. نادر با بي حولگي دستش را تكان مي دهد و مي گويد: - باشه. باشه. گيريم كه حق با توئه. خب حالا مي گي چي؟ اونا قاتل هستن؟ خب باشن، به من و تو چه ارتباطي داره؟ نادر چند قدم برمي دارد و از ريحانه دور مي شود. ريحانه به دنبالش مي رود و بانگ برمي دارد: - نادر صبر كن. نادر از سرعت قدم هايش مي كاهد تا ريحانه به او برسد. - نادر ما بايد يه كاري كنيم. - چيكار كنيم؟ - خواهش مي كنم تا دير نشده شماره ماشين رو يادداشت كن. - كه چي بشه؟ - ببين من وقت ندارم برات توضيح بدم.فقط خواهش مي كنم هر كاري بهت ميگم انجام بده. نادر بي اعتنا به او راهش را مي گيرد و مي رود: - بيا بريم دختر مثل اينكه زده به سرت. ريحانه قلم و كاغذ را از كيفش درمي اورد و به سمت ماشين مي رود و از پشت سر اتومبيل شماره را يادداشت مي كند . سپس به دنبال نادر راه مي افتد. چند گامي كه برمي دارد به او مي رسد. هر دو در سكوت راه مي روند. نادر حسابي عصباني به نظر مي رسد. پس از عبور از چند كوچه، سكوت را مي شكند و مي گويد: - بهتره تو برگردي بري خونه. - نه مي خوام با تو بيام دفتر روزنامه. نادر مي ايستد و به جانب او برمي گردد: - ببين ريحانه اگه تو دنبال دردسر مي گردي من حال و حوصله اش رو ندارم. بهتره هر چي شنيدي و ديدي همين جا فراموشش كني. نمي خوام كسي از اين ماجرا باخبر بشه. فهميدي؟ - حتي فرح؟ - منظورم غريبه هاه بود. ريحانه فقط سر تكان مي دهد و باز هم به راه خود ادامه مي دهد. لحظاتي بعد هر دو با اعابي داغون به اداره روزنامه مي رسند. نادر پشت ميزش مي نشيند و اخم هايش را درهم مي كند. ريحانه و فرح هم در گوشه اي سر در گوش هم نهاده اند و درباره ان موضوع بحث مي كنند. فرح با دقت به سخنان ريحانه گوش مي دهد و مي پرسد: - حالا تو مطمئني اونا همون افرادي بودند كه تو ديدي؟ - بله كاملا يقين دارم. بدون ذره اي ترديد. - ولي ما اونا رو نمي شناسيم. نمي تونيم به هيچ طريقي اثبات كنيم كه اونا...شايد اصلا قتلي اتفاق نيافتاده باشه، مي دوني چي مي خوام بگم؟ تو معمولا چيزايي مي بيني كه قراره در اينده اتفاق بيفته نه در گذشته، مگه نه؟ - بله درسته ولي اين قضيه فرق داره. من كابوس مربوط به قتل ها رو بارها و بارها تو ذهنم مرور كردم. حتي تصويري از چهره اونا كشيدم كه الان خونه است و حاضرم اونو بهت نشون بدم. عجيب اينه كه در لحظه وقوع حادثه، اين افراد چند سالي جوون تر به نظر مي رسيدند و اين نشون مي ده كه قتل سابق بر اين اتفاق افتاده. - من در صحت گفته هات كمترين ترديدي ندارم. موضوع هواپيما بهم ثابت كرد كه تو قادري اتفاقات رو قبل از وقوع اون ببيني، اما نكته مهم و ...
قابل بحث اينجاست كه چطور مي خواي اين موضوع رو به اثبات برسوني؟ - اول بايد به هر طريقي كه شده اونا رو شناسايي كنم و بعد... نادر كه تا ان لحظه سكوت كرده بود مداخله مي كند و با كنايه مي گويد: - بعد مي ري و به پليس مي گي كه بيان و دستگيرش كنن، درسته؟ ريحانه سر به زير مي اندازد و سكوت مي كند. نادر برمي خيزد و با ناراحتي و خشم اتاق را ترك مي كند. لحظاتي در سكوت سپري مي شود. فرح شانه هايش را بالا مي اندازد و مي گويد: - والله نمي دونم چي بگم. به عقيده من صلاح نيست بيشتر از اين خودتو وارد جريان كني. تو بايد خيل ادامه نوشته
جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۴۲:۰۵
نظرات (0)
،

رمان بسيار زيباي گمشده در غبار فصل چهارم

ريحانه گريه كنان پاسخ داد: - پدر من كاري نكردم كه مستحق سرزنش باشم. - ديگه مي خواستي چيكار كني؟ كاش بودي و مي ديدي مردم پشت سرت چيا مي گن! باباي منيژه يه عده رو دنبال خودش راه انداخته بود. توپش اونقدر پر بود كه من نزديك بود سكته كنم. مي گفت مي رم از دست دخترت شكايت كنم. خانم خردمند با عصبانيت گفت: - غلط كرده . مگه ريحانه چيكار كرده؟ - مي گفت دختر تو يا جادوگره و يا اين كه تو توطئه قتل پسرم دست داشته! هر چي بهش گفتم باباجون دختر من خواب نما شده، مي گفت من اين حرفا سرم نمي شه بايد بره پاسگاه و اينو ثابت كنه. مي گفت اصلا مرگ پسر من عمدي بوده نه يه اتفاق! مي گفت حتما يه عده مي خواستن پسرمو از بين ببرن لابد دختر تو هم در جريان بوده، خلاصه كلي منو تهديد مرد و بعد گذاشت و رفت! خردمند بار ديگر به قدم زدن مي پردازد و اضافه مي كند: - هنوز لرز از تنم بيرون نرفته بود كه خانم نعمتي و فك و فاميلاش ريختن سرم. مي گفتن سق دخترت سياهه! مي گفتن اون شومه! ازشون پرسيدم جريان چيه؟ گفتن تو به اونا گفته بودي بچه ممكنه بميره، اونا مي گفتن بچه بچه از روي تاب پرت شده پايين، خوشبختانه نمرده ولي دستش شكسته و گچ گرفتن. مي خواستن بريزن اينجا به خدمتت برسن اما من بيچاره كلي قربون صدقه شون رفتم تا راهشونو كشيدن و رفتن. خدا مي دونه فردا و پس فردا چه افرادي رو مي خواي بفرستي سراغمون! اخه دختر تو سرِ پيازي؟ ته پيازي؟ به تو چه مربوط كه سر مردم چي مي ياد؟ حالا برو درستش كن. به مردم چي مي خواي بگي؟ راضيه به شدت ناراحت است و مادر ضمن تكان دادن سر خود به ارامي اشك مي ريزد. ريحانه اشكهايش را پاك كرده و عاجزانه مي نالد. - من فقط بهشون هشدار دادم پدر فقط همين. - تو حق نداري تو زندگي مردم دخالت كني. مي فهمي؟ حق نداري. ريحانه بلند مي شود و با گريه اتاق را ترك مي كند. سكوت سنگيني بر اتاق حاكم مي شود. پس از لختي، راضيه به حرف امده و مي گويد: - پدر شما نبايد با ريحانه تندي كنين. اون تحت تاثير يه نداي باطني ناشناخته، واقعيتهايي رو مي بينه كه كسي قادر به ديدنش نيست. - من كاري به اين حرفا ندارم. مي بينه؟ خب ببينه ولي حق نداره و نبايد موضوع رو با مردم مطرح كنه. شماها چرا نمي خواين بفهمين؟ مردم هزار جور حرف برامون درمي يارن. براي يه مشت ادم خرافاتي از نداي دروني حرف زدن بي معنيه. راضيه برمي خيزد كه به اتاقش برود. پدر انگشتش را به نشانه تهديد تكان مي دهد و مي گويد: - برو بهش بگو اگه دست از اين مسخره بازي برنداره مجبور مي شم تو خونه حبسش كنم. اون وقت كنكور بي كنكور . فهميدي؟ راضيه با ناراحتي اتاق را ترك مي كند. خردمند كه كف بر لب اورده بود. كنجي مي نشيند و با دستمال عرق پيشاني اش را پاك مي كند و به فكر فرو مي رود. همسرش پس از سكوتي طولاني مي گويد: - من تو رو درك مي كنم و بهت حق مي دم. اما فكر نمي كني كمي زياده روي كردي؟ - هر كس ديگه اي جاي من بود خودشو به اتيش مي كشيد. نمي دوني امروز چقدر جلوي مردم خار و خفيف شدم. صد دفعه بيشتر به خودم لعنت فرستادم كه چرا چند سال پيش از اين ده نرفتم. با اين چند كلاس سوادي كه داشتم مي تونستم دستمو به جايي بند كنم. اينجا موندگار شدم كه خودم و زن و بچه مو مضحكه دست اين ادما كنم. - مشكل ما مهاجرت نيست خردمند، ريحانه بايد معالجه بشه. - تو فكر مي كني اون مريضه؟ - مريضه نه به اون شكلي كه رايجه. مي دوني منم با اين ته سوادم بالاخره چهارتا كتاب خوندم و چند تا مطلب پزشكي از راديو و تلويزيون شنيدم، به نظرم روان ريحانه بايد درمون بشه، مي فهمي چي مي خوام بگم؟ خردمند سرش را به نشانه تاييد تكان مي دهد. در همان زمان راضيه و ريحانه در اتاق خود روي لبه تخت نشسته اند. ريحانه سرش را به شانه راضيه نهاده و هق هق گريه مي كند. راضيه يه تابلويي كه بر روي ديوار نصب است مي نگرد و به ارامي اشك مي ريزد.... در روزهاي اتي ريحانه به هر جايي كه پا مي گذارد عده اي او را با انگشت به يك ديگر نشان مي دهند. بعضي ها لبخند تمسخر بر لب دارند. بعضي ها با انزجار و اكراه از وي كناره مي گيرند. يك روز كه ريحانه پياده به سمت رودخانه مي رسد تني چند از دختران روستا كنار رودخانه مشغول گفت و گو هستند. منيژه هم در ميانشان ديده مي شود. به مجرد اينكه ريحانه به انها نزديك مي شود، منيژه نگاه زهر اگيني به او مي اندازد و تكه سنگي را از زمين برمي دارد. ريحانه تبسم كنان به او نزديك مي شود اما دست منيژه ناگهان بلند مي شود و سنگ را به طرف او پرت مي كند. سنگ، پيشاني ريحانه را مي شكافد و خون از ان بيرون مي زند. ريحانه همان طور كه دست به پيشاني دارد با تضرع مي گويد: - خواهش مي كنم منيژه بذار برات توضيح بدم. دخترها همگي يك صدا به ريحانه مي خندند و منيژه خطاب به انها مي گويد: - بچه ها اجازه ندين اين دختره جادوگر به شماها نزديك بشه. ازش دوري كنين و گرنه همه تون به لعن و نفرين شيطان گرفتار مي شين. دخترها به تبعيت از منيژه مشتي خاك برمي دارن و بر سر و روي ريحانه مي پاشند. ريحانه با ناچاري با سر و روي خونين و خاكي از انجا مي گريزد و افتان و خيزان به خانه مي رود. مادر با ديدن صورت خونين او بر سر خود مي كوبد. پدر كه چاي مي نوشد، استكان را زمين نهاده و با نگراني از جا مي جهد و به ريحانه كمك مي كند تا بنشيند. ريحانه مي نشيند و با خونسردي خطاب به مادر كه پريشان است مي گويد: - چيز مهمي نيست مادر نترسين. چند لحظه بعد مادر زخم هاي صورت و پيشاني اش را شستشو داده و پانسمان مي كند. پدر پشت به انها رو به پنجره مي ايستد و با خشم سبيلهايش را مي جويد و مشت هايش را به هم مي كوبد. راضيه كنار مادر مي نشيند و در سكوت انها را مي نگرد. ريحانه سعي دارد درد ناشي از زخم ها را از او پنهان كند.به اختصار جريان را شرح مي دهد. پدر مي گويد: - ديگه نمي شه اين وضع را تحمل كرد. بايد يه فكري كرد. كسي پاسخش را نمي هد. خانم خردمند فقط نگاهش مي كند. او مي افزايد: - بايد ريحانه را از اينجا دور كنيم. ممكنه بلايي سرش بيارن. حتي ممكنه.... خردمند از گفتن باز مي ايستد و به جانب زنش برمي گردد تا بداند او معني حرفايش را فهميده يا نه. خانم خردمند لبش را چنان به دندان مي گزد كه خردمند از ادامه بحث خودداري مي كند. مادر مي پرسد: - مي گي چيكار كنيم؟ - مي برمش تهران. شايد خودمونم بعد از يه مدتي از اينجا رفتيم. ديگه نمي تونم سرمو جلو مردم بلند كنم. مردم ديگه مي ترسن بهم كار بدن. در عوض اين دو سه هفته مغازه ام خالي شده. از گوشه و كنار شنيدم كه مي گن ما جنّي شديم. راضيه اب دهانش را فرو داده و با ناراحتي مي گويد: - مردم غلط مي كنن، شما نبايد ضعف نشون بدي بابا، ادم كه با اين مزخرفات ميدون رو خالي نمي كنه. - مي گي چيكار كنم دخترم؟ اسلحه دستم بگيرم برم باهاشون بجنگم؟ من بيشتر از هر چيزي نگران سلامتي شما هستم. نگاه كن ببين چه به روز خواهرت اوردن؟ مي ترسم سر تو و مادرت هم عين همين بلا رو بيارن. خانم خردمند كه چشم به سقف دارد، سرش را با تحسر حركت مي دهد و مي گويد: - من يكي كه جرات نمي كنم پامو از در بذارم بيرون. تا چشمشون به من مي افته يا در گوشي پچ پچ مي كنن، يا منو مي كشن زير سوال كه چه بلايي سر ريحانه اومده؟ يكي مي گه بي وقتي شده، يكي مي گه ببرش پيش دعانويس، اون يكي مي گه اگه شوهرش بدي حتما خوب مي شه. يكي مي گه بايد حجامت بشه تا بخاراي سرش بياد بيرون. راضيه اعتراض كنان مي گويد: - چه مزخرفاتي! حجامت چه ربطي به بخار سر داره. خدايا اين مردم كي مي خوان عاقل بشن؟ چه وقت مي خوان بفهمن؟! ريحانه ناله كنان مي گويد: - همش تقصير منه، از همه تون معذرت مي خوام كه شماها رو تو دردسر انداختم. حق با باباست. من بايد از اينجا برم. اونا با شماها كاري ندارن، وقتي من از اينجا دور بشم قضيه كم كم فراموش مي شه. اصلا مي تونين به همه بگين كه من ديوونه شدم و منو بردين تيمارستان. خانم خردمند گوشه لبش را چنگ مي زند و مي گويد: - خدا اون روز رو نياره مادر جون اين حرفا چيه مي زني؟ خردمند وسط كلمه نيمه تاسش را مي خاراند و مي گويد: - عر مي رم مخابرات يه زنگي به نادر مي زنم و بهش مي گم ما داريم مي يايم. فردا صبح با ريحانه حركت مي كنم. صبح كله سحر مي ريم كه چشممون به اينا نيفته تا بازمز ليچار بارمون كنن. خانم شما هم همين امشب وسايل ريحانه رو جمع و جور كن كه صبح معطل نشيم. خانم خردمند سرش را به علامت تصديق تكان مي دهد. ريحانه به راضيه مي نگرد. همگي پريشان و نگرانند و به اينده مي انديشند. همان شب خانم خردمند پس از شام به اتاق دخترها مي رود. ريحانه وسايلش را كنار مي گذارد و مادر انها را با دقت مرتب مي كند و درون چمدان جاي مي دهد. وسايل ريحانه شامل چمداني لباس و ساكي پر از كتاب و جزوه و دفتر است. راضيه روي صندلي پشت ميز مي نشيند و با اندوه به اين منظره مي نگرد. خانم خردمند مي گويد: - ريحانه جون هفته اي يه بار مي رم مخابرات و بهت زنگ مي زنم. هر وقت فرصتي داشتي برامون نامه بده تا از حالت باخبر بشيم. ريحانه سر تكان مي دهد. مادر بغض در گلو دارد و صدايش مي لرزد. راضيه مي گويد: - به محض اينكه تو كنكور قبول شدي خبرش رو بهمون بده. من واست نذر كردم كه قبول بشي. غصه نخور. ريحانه عليرغم فشار عصبي لبخندي مي زند و مي گويد: - نگران نباشين. پيش نادر و فرح هيچ وقت به ادم بد نمي گذره. منم سعي مي كنم هفته اي يه بار براتون نامه بدم. مگه مي خوام برم ابرقو كه همه تون ماتم گرفتين؟ خانم خردمند با پشت دست اشكش را پاك مي كند و مي گويد: - دلم مي خواد حسابي از خودت مواظبت كني. هر وقت پولي چيزي خواستي تو نامه برام بنويس. هنوز هيچي نشده از دل شوره و نگراني دارم پس مي افتم. - خودتو ناراحت نكن مادر بهت قول مي دم اونجا بيشتر بهم خوش بگذره. - خدا كنه. خانم خردمند بعد از بكار بردن اين كلمات به كار خود مشغول شد. راضيه به روزهاي اتي مي انديشد كه بايد دور از خواهر بايد اوقات خود را بگذراند. صبح روز بعد اتوبوس جاده هاي سرسبز شمال را طي مي كند. ريحانه و پدرش در صندلي تعيين شده نشسته اند. پدر سرش را به صندلي تكيه داده و به خواب رفته است. ريحانه از شيشه غبار گرفته اتوبوس جاده را مي نگرد و در فكر است. براي اينكه افكار پريش را از خود دور كند، سعي مي كند ديگر به گذشته ها نيانديشد. چشمانش را مي بندد و در حال چرت زدن به خواب عميقي فرو مي رود. وقتي چشم مي گشايد كه ميدان شهياد( ازادي فعلي) از دور ديده مي شود. هنگامي كه اتوبوس به ميدان مي رسد، راننده توقف مي كند، او و پدرش به اتفاق چند تني از مسافران همان جا پياده مي شوند.خردمند ساك ها را از كمك راننده تحويل مي گيرد و اتوبوس حركت مي كند. آنها در گوشه اي به انتظار مي ايستند. چند دقيقه بعد يك تاكسي از راه مي رسد و انها پس از گفتن مسير و چك و چانه زدن با راننده سرانجام سوار مي شوند. تاكسي چند خيابان را طي كرده، سپس در جايي متوقف مي شود. خردمند و درخترش پياده شده كرايه شان را پرداخت مي كنند و به راه مي افتند. ساك در دست ريحانه چمدان را پدرش حمل مي كند. مقابل خانه اي مي ايستند و زنگ در را صدا درمي اورند. دقايقي بعد در گشوده شده و نادر با شادماني پدر را در اغوش مي گيرد. - سلام بابا. - سلام پسرم. - حال شما چطوره؟ - خوبم الحمدالله. - سلام داداش. - سلام خانم خانما! حالت چطوره؟ - ممنونم داداش. - بياين تو، من و فرح از دو سه ساعت پيش پشت پنجره داريم انتظار مي كشيم. دير كردين، داشتم نگران مي شدم. در همان حال انها نيز همراه نادر وارد خانه شدند. پدر جواب مي دهد: - ساعت پنج صبح بليط داشتم بايد زودتر از اينا مي رسيديم ولي اتوبوس تو راه پنچر كرد، كلي طول كشيد تا راه افتاديم. راننده شم خيلي بي رمق بود. اون قدر شل شل اومد تا صداي همه رو دراورد. - مهم نيست پدر، عوضش صحيح و سلامت رسيدين. دو ساعت ديرتر رسيدن بهتر از خداي نكرده هرگز نرسيدنه. همگي از حياط عبور مي كنند. خردمند نگاهي به اطراف مي اندازد و مي پرسد: - فرح جان كجاست؟ حالش چطوره؟ هنوز كلام خردمند به انتها نرسيده بود كه در ساختمان اصلي گشوده شد و فرح از ان خارج مي شود.. نادر مي گويد: - بفرما پدر اينم فرح خانم كه سراغشو مي گرفتين. فرح با خوشحالي به استقبالشون مي شتابد. - سلام اقاجون. سلام ريحانه جون. خيلي خوش اومدين. فرح ابتدا ريحانه را كه به او نزديك تر است به اغوش مي كشد و او را مي بوسد و بعد خردمند پيشاني عروسش را مي بوسد و مي گويد: - حال عروس گلم چطوره؟ شنيدم از مرگ ما بيزاري؟ فرح مي خندد و جواب مي دهد: - البته اقاجون. اين كه پرسيدن نداره! همگي وارد اتاق مي شوند. فرح انها را به سمت اتاق پذيرايي هدايت مي كند. روي زمين مي نشينند و به پشتي تكيه مي دهند. فرح مي پرسد: - حال مامان اينا چطوره؟ - بد نيستن، سلام رسوندن. - سلامت باشند. من مي رم شربت بيارم تا گلويي تر كنين. فرح بلند مي شود و دور مي گردد. نادر مي پرسد: - خب بابا از خودتون بگين، از خونه، از مادر و راضيه، چيكار مي كنين؟ - هي..... گفتني زياده بذار عرقم خشك بشه تا همه چيز واست تعريف كنم. - ريحانه تو چرا ساتي؟ از تهرون خوشت اومد؟ - زياد دقت نكردم. به نظر من هر كجا كه بري اسمون همين رنگه. - بله درسته، خب شيريني ديپلمتو كي مي دي؟ خردمند مي خندد و به جاي دخترش جواب مي دهد: - قراره با شيريني كنكورش يك دفعه بده. - ايشاالله.فرح با سيني شربت نزد آنها برمي گردد. به همه يك ليوان شربت تعارف مي كند سپس كنار آنها مي نشيند و مي گويد: - قرار بود امسال تابستون من و نادر بيايم شمال تا هم به شماها سر بزنيم و هم بريم دريا. خردمند چند جرعه از شربتش را سر مي كشد و مي گويد: - ماهي رو هر وقت از آب بگيري تازه است. تابستون كه هنوز تموم نشده. فرح با قاشق يخ داخل شربت را به هم زده و مي گويد: - بله ولي گرفتار كارمون هستيم. فكر نمي كنم امسال فرصت مسافرت داشته باشيم. دلم خيلي واسه مامان و راضيه تنگ شده، نمي شد او نا رو هم چند روزي با خودتون مي آوردين؟ خردمند مي خندد و شوخي كنان مي گويد: - خودمونم اينجا زيادي هستيم. - اوا اقا جون اين چه فرمايشيه؟ اينجا خونه خودتونه! ممكنه بهتون بد بگذره و يا نتونيم اون جور كه بايد و شايد ازتون پذيرايي كنيم ولي قلبا خوشحاليم كه پس از يك سال دوباره شما رو مي بينيم. - دلخور نشو عروس عزيزم. باهات شوخي مي كنم. والله اونام خيلي دلشون مي خواست بيان ولي خب نشد ديگه. منم بايد زود برم، نمي تونم اونا رو تنها بذارم. نادر به شوخي به پدر چشمكي مي زند و مي گويد: - بله مرد خونه نباشه خونه از رونق مي افته! همگي مي خندند و فرح مي پرسد: - گرسنه كه نيستيد؟ ناهار خورديد؟ - آره دخترم غذا تو راه خورديم اونم چه غذايي! جاتون خالي نباشه افتضاح بود! فرح برمي خيزد و از روي ميز غذاخوري ظرف ميوه و پيش دستي و كارد و چنگال را مقابل انها مي گذراد. - پس ميوه ميل كنين، ريحانه جون مي ياي بريم اتاقتو نشونت بدم يا اول ميوه مي خوري؟ ريحانه بلند مي شود. چين هاي دامنش را صاف و مرتب مي كند و مي گويد: - اگه زحمتي نيست اول بريم اتاقو ببينم و لباسامو عوض كنم. - باشه بريم. آن دو از مردها جدا شده و وارد اتاق ديگري مي شوند. اتاق كوچكياست كه يك تخت در كنار پنجره آن قرار دارد با تزئيناتي جزيي، فرح مي گويد: - به خانه ات خوش آمدي، هر چند كه اينجا خيلي براي پذيرايي ازت مناسب نيست ولي خب اميدوارم بضاعت اندك ما رو ببخشي. - تو رو خدا نگو اين چه حرفيه؟ اتاق قشنگيه ممنونم. ريحانه كنار پنجره مي رود و نگاهي به بيرون مي اندازد، سپس بر مي گردد و روي لبه تخت مي نشيند و مي گويد: - دلم نمي خواست هيچ وقت مزاحمتون بشم، حالا هم نمي دونم با چه زبوني ازتون تشكر كنم. - ديگه از اين حرفا نزن، من تو رو مثل خواهر خودم مي دونم و از اومدنت هم خيلي خوشالم، سعي مي كنم اينجا از هر نظر بهت خوش بگذره. - خودتو به زحمت ننداز من اهل تشريفات نيستم. يه چار ديواري كه بشه توش مطالعه كرد برام كافيه. - الان مي رم ساكت رو مي يارم كه بتوني لباسات رو عوض كي. - ممنونم زحمت نكش خودم ميارم. فرح به طرف در اتاق مي رود و مي گويد: - نه زحمتي نيست. اگه خسته هستي مي توني يه چرت بخوابي، الان برمي گردم. فرح از اتاق بيرون مي رود و ريحانه دوباره كنار پنجره رفته و از انجا نگاهي به بيرون مي اندازد...روز بعد خردمند و نادر راهي ترمينال مي شوند. خردمند در گوشه اي مي ايستد و رفت و امد مردم را مي نگرد. در همان لحظه نادر در حالي كه بليطي در دست دارد از دور به او نزديك مي شود و مي گويد: - بالاخره تونستم براتون بليط بگيرم. اتوبوس نيم ساعت ديگه حركت مي كنه. - دستت درد نكنه پدرجان، حسابي به زحمت افتادي. - اين حرفا چيه اقاجون. چه زحمتي، ما دلمون مي خواست شما بيشتر از اين پيش ما بموني. - منم خيلي دلم مي خواست ولي بر و بچه ها رو تنها گذاشتم. به مادر گفتم زودتر برمي گردم و مي ترسم نگران بشه. اخلاقش رو كه مي دوني، با كوچكترين چيزي دلشوره و نگراني مي شه. هر دو به طرف محل توقف اتوبوسها حركت مي كنند. خردمند اضافه مي كند: - مي خوام بهت سفارش كنم كه مواظب خواهرت باشي. مي ترسم اينجا هم دچار مشكل بشه. - نگران نباش پدر خودم مراقبش هستم. از وقتي جريان رو برام تعريف كرديد حسابي نگران شدم. - شايد منم خونه زندگي رو فروختم و تصميم گرفتم بيام تهروون. - نه پدر من چنين چيزي رو توصيه نمي كنم. اوضاع اينجا زياد مساعد نيست. سر در گوش پدر مي گذارد و مي گويد: - مگه نشنيدين كه سر و صداي مردم دراومده؟ وضع خيلي خرابه، مردم شورش كردن، همه جا اعتصابه. روزا تو خيابونا تظاهرات به پاست. خلاصه در وضعيت فعلي بهتره هيچ اقدامي نكنيد. - والله منم يه چيزهايي ديددم و شنيدم اما اونقدر درگير بدبختي هاي خودم هستم كه به موضوعات دور و برم ديگه توجه ندارم. اتوبوس آماده حركت مي شود. مسافران يكي يكي سوار مي شوند. خردمند و نادر با يك ديگر روبوسي كرده و خردمند پس از خداحافظي سوار مي شود. روي صندلي خود مي نشيند و شيشه را باز مي كند. نادر مي گويد: - به مادر اينا سلام برسون. - باشه، سعي مي كنم براتون تلفن بزنم. اتوبوس حركت مي كند. نادر تا هنگامي كه اتوبوس از نظر دور مي شود هم چنان مي ايستد و نظاره مي كند. آن گاه به راه خود مي رود....عصر روز جمعه ريحانه به اتفاق برادر و همسر برادرش در پاركي خارج از شهر روز .....جمعه خود را مي گذراند. هر سه نفر روي پتو نشسته اند و هندوانه مي خورند. ريحانه با شادابي مي گويد: - امروز خيلي بهم خوش گذشت، روز خوبي بود از هر دو تاتون ممنونم. فرح با تبسم جواب داد: - خوشحالم كه مي بينم راضي هستي. تو اون قدر تو خودتي كه من هميشه فكر مي كردم اون طور كه بايد و شايد نتونستم وسايل راحتي تو و آسايشتو فراهم كنيم و از اين بابت خودمو ملامت مي كردم. - فرح تو خيلي خوبي، اون قدر مهربون و خوبي كه آدم اگه تو جهنم هم باشه در كنار تو اونجا رو بهشت مي بيه. اميدوارم يه روزي بتونم همه اين خوبيها را جبران كنم. - خوبي از خودته من كه كاري نكردم. دلم مي خواد تو از هر جهت اينجا راحت و اسوده باشي اگه يه روز تصميم بگيري از پيش ما بري من يكي كه خيلي غصه دار مي شم. نادر به عنووان شوخي و مزاح مي گويد: - شما دو تا چقدر باهم تعارف تيكه پاره مي كنين، نمي خواين برين اين اطراف گشتي بزنيني؟ - چرا، پيشنهاد خوبيه. - خب پس معطل چي هستيد؟ پاشين برين ديگه. - مگه تو با ما نمياي؟ - اگه ناراحت نمي شه من مي خوام يه چرت كوچولو بزنم. شما دو تا برين بگردين و از بابت من هم نگران نباشيد. هيچ كس جرات نمي كنه منو بدزده. برين شايد يه سوژه جالب پيدا كردين. فرح نگاهي به ريحانه مي اندازد و مي پرسد: - نظر تو چيه؟ - موافقم. فرح از جا بلند شد و به شوهرش مي گويد: - خب اقا نادر ما رفتيم. شما هم بگير بخواب. فقط مي ترسم خوابت اينقدر سنگين باشه كه اقا دزده بياد دار و ندارمونو كول كنه و ببره. - نترس خانم مگه اين كه خيلي ناشي باشه كه بخوااد به كاهدون بزنه. چار تا بشقاب و دو تا قابلمه به درد هيچ كس نمي خوره. - ريحانه جون پاشو بريم. ريحانه هم بلند شد و هر دو قدم زنان دور مي شوند. نادر با صداي بلند مي گويد: - اگر گرگي چيزي بهتون حمله كرد فورا ادرس منو بهش بدين، مي دونم چه جوري ازش پذيرايي كنم. دخترها مي خندند و از وي فاصله مي گيرند. به طوري كه ديگر صداي خنده شان به گوش نادر نمي رسد. فرح مي گويد: - گاهي وقتا بد نيست جمعه ها گريزي بزنيم و بيايم اكسيژن گيري. - مخصوصا واسه من خيلي مفيده، هر چي باشه من بچه روستا هستم و به اين جور مناظر عادت دارم. - دلت حتما واسه خونه تنگ شده. مگه نه؟ - آره به خصوص واسه مامان، بابا و راضيه هم كه جاي خود دارن. اين اولين باره كه مدتي ازشون دور مي شم. - به هر حال وقتي كه مي خواي خانم دكتر بشي بايد پيه اين چيزارو به تنت بمالي. بيا بريم اون قسمتو تماشا كنيم. خيلي با صفاست. ان دو قدم زنان پيش مي روند. با لذت اطراف را مي نگرند. ريحانه احساس عجيبي دارد. احساس مي كند از دنياي واقعي فاصله مي گيرد. صداس غرش هواپيما در اسمان به گوش مي رسد. سر به آسمال بلند كرده و در لابه لاي ابرها به جست و جو مي پردازد. يك باره چشمش به منظره عجيبي مي افتد. هواي غول پيكري در اسمان در حال پرواز است و اتش به طرز مهيبي از بدنه آهنين ان زبانه مي كشد . ريحانه دست فرح را مي فشارد و وحشت زده فرياد مي زند. - فرح اونجا رو نگاه كن. فرح حيرت زده آسمان را مي نگرد و جز پروانه چند پرنده چيزي نمي بيند. - كجا رو مي گي؟ - نگاه كن اون هواپيما رو مي بيني؟ فرح كه يك دم نگاه از اسمان برنمي دارد. مي پرسد: - هواپيما؟ كدام هواپيما؟ - نگاه كن درست بالاي سر ماست، آتيش گرفته، داره مي سوزهو - ولي من كه هواپيمايي نمي بينم. كو؟ كجاست؟ ريحانه كاملا هيجان زده است. با نگاه هواپيما را تعقيب مي كند. زير پاي او درياي ژرفي ديده مي شود. هواپيماي مشتعل در ميان ابها سقوط مي كند. ريحانه فريادي مي زند و چشمانش را با دست مي پوشاند. - خدايا چه قدر وحشتناكه. اون سقوط كرد. - ريحانه حالت خوبه؟ - فرح ديدي چطور تو دريا سقوط كرد؟ - از چي داري حرف مي زني؟ هواپيما چيه؟ دريا كدومه؟ - اين امكان نداره تو بايد هواپيما رو ديده باشي. - ولي من چيزي نديدم. چي شده ريحانه حالت خوب نيست؟ رنگت خيلي پريده، بيا برگرديم. - پس تو هواپيما رو نديدي؟ خدايا لابد باز اون كابوس لعنتي اومده سراغم. حتي اينجا هم منو رها نمي كنه. خم مي شود و شقيقه هايش را با انگشت مي فشارد. فرح زير بازويش را مي گيرد و با مهرباني مي پرسد: - عزيزم موضوع چيه؟ مي تونم كمكت كنم؟ - نه فراموش كن چيز مهمي نيست. بهتره برگرديم پيش نادر. ريحانه ضمن بيان اين كلمات بازويش را رها مي كند و جلوتر از فرح به راه مي افتد. فرح با كنجكاوي نگاهش مي كند اما چيزي نمي گويد. نيمه شب فرح در اتاق خواب خود سرگرم مرتب كردن مقاله هاي خود است. نادر در بستر خود به خواب رفته است، فرح پس از اتمام كار، كاغذها را دسته كرده و در كيف دستي خود جاي مي دهد. سپس نگاهي به ساعت ديواري مي اندازد. ساعت يك و سي دقيقه بامداد را نشان مي دهد. چراغ مطالعه را خاموش كرده و به ارامي از اتاق خواب بيرون مي رود. در داخل هال چشمش به اتاق ريحانه مي افتد و متوجه مي شود كه چراغ او روشن است. به ان سمت رفته و ضربه اي به در مي زند. - ريحانه جان اجازه هست؟ - بيا تو. فرح دستگيره را چرخانده و وارد اتاق مي شود. ريحانه روي تخت دراز كشيده و كتاب مي خواند. - شب بخير. ريحانه لبخند مي زند، مي نشيند و كتاب را كنار خود مي گذراند. - شب به خير. فرح جلوتر مي ايد و مي پرسد: - هنوز نخوابيدي؟ - نه داشتم مطالعه مي كردم. - مزاحم كه نيستم؟ - نه به هيچ وجه. فرح كنار او روي لبه تخت مي نشيند و نگاهش را از پنچره باز به اسمان مي دوزد. - امشب هوا خيلي خنكه. مگه نه؟ - اره، تو چرا نخوابيدي؟ - داشتم مقاله هاي فردا رو مرتب مي كردم. فرح با دقت به او چشم مي دوزد و سكوت مي كند. ريحانه مي پرسد: - چيزي شده؟ - نه فقط مي خوام مطمئن بشم كه حالت خوبه. ريحانه خنده كوتاهي كرد و جواب داد : - من چيزيم نيست. - ولي امروز عصر مصل اين كه كمي كسالت داشتي. - نمي شه گفت كسالت. در واقع نوعي تغييرات روحيه. - متوجه منظورت نشدم؟ - بهتره فراموشش كني، گاهي وقتا به سرم مي زنه فقط همين. - ريحانه مي تونم كمكت كنم؟ - گفتم كه نه. مشكلي نيست. - من نمي خوام كنجكاوي بي مورد نشون بدم. اما حس مي كنم تو مشغله اي داري كه آزارت مي ده. ريحانه پوزخندي مي زند و مي گويد: - مگه ادم بي مشغله هم پيدا مي شه؟ - نمي خواي به من واقعيت رو بگي؟ ريحانه مكث مي كند و سپس با ترديد مي گويد: - نمي خواستم موضوع كش پيدا كنه. با خودم فكر مي كردم اگه محيطم عوض بشه اين كابوس دست از سرم برمي داره ولي متاسفانه اين طور نشد. برمي خيزد و به كنار پنجره مي رود. سرش را بيرون برده و نفس عيقي مي كشد و مي افزايد: - حالا كه دلت مي خواد همه چيز رو بدوني پس خوب گوش كن. سپس به شرح كابوس هاي خود مي پردازد. در تمام اين مدت فرح با دهاني باز و حيران به او مي نگرد. پس از اين كه ريحانه به شرح ماوقع مي پردازد اهي مي كشد و به فرح چشم مي دوزد. فرح ناباورانه مي گويد: - كه اين طور! باور كردنش بعيده! - بله ولي حقيقت داره. ظاهرا راهي براي رهايي از اين وضع وجود نداره، من نمي دونم بايد چيكار كنم.- تو نبايد افكارتو واسه كسي بازگو كني. افشاي اين راز موقعيت اجتماعي تو رو به مخاطره مي ندازه. - بله مي دونم. پس تو معتقدي كه من اين پديده خدا داده رو در نطفه خفه كنم؟ - چاره ديگري هم داري؟ ريحانه اهي مي كشد و جواب مي دهد: - نمي دونم. هيچي نمي دونم. - بهتره كم كم موضوع را فراموش كني. تو حتي يه لحظه هم نبايد با افكارت تنها باشي. توصيه من اينه كه به چيزاي خوب فكر كني. برمي خيزد و اماده رفتن مي شود و مي پرسد: - من مي رم كه بخوابم، تو كاري با من نداري؟ - نه متشكرم. - شب به خير، اميدوارم خوب بخوابي. ريحانه تبسم مي كند و با او تا دم در همراه مي شود. - شب بخير. فرح از اتاق بيرون مي رود و ريحانه به جاي خود بازمي گردد، بار ديگر كتاب را در دست گرفته و مشغول مطالعه مي شود. عصر يكي از روزها ريحانه و فرح و نادر مشغول صرف ميوه هستند. ريحانه روزنامه اي در دست گرفته و با دقت سرگرم خواندن ان است. ان گاه سرش را به جانب نادر مي چرخاند و مي گويد: - اين مقاله خيلي عالي نوشته شده. نادر لبخندي مي زند و ژستي مي گيرد: - ما اينيم ديگه. فرح دور لبش را با دستمال پاك مي كند و مي گويد: - البته فراموش نكن كه اين مقاله از هفت خوان گذشته و ده بار وصله پينه و رفو كاري شده تا به اين وضع دراومده. ريحانه با تعجب پرسيد: - چطور؟ - هميشه همين طوره. به خصو با وقايع و دگرگوني اخير جامعه، ما نويسنده ها بار عظيمي دوش مون سنگيني مي كنه، از يه طرف بنا به شرافت و وجدان كاري مجبوريم واقعيت ها رو منعكس كميم، از سوي ديگه با مسئله سانسور مواجه هستيم. نادر خطاب به همسرش مي گويد: - خانم ديوار موش داره، بهتره به جاي اين حرفا ما رو به يه فنجون چاي مهمون كني. فرح برمي خيزد و با تبسم جواب مي دهد: - اي به چشم. به مجرد اين كه كلام از زبان فرح جاري مي شود زنگ تلفن به صدا درمي ايد. فرح خود را به تلفن رسانده و گوشي را برمي دارد. - بله بفرمايين. - الو، منزل اقاي خردمند؟ - بله. شما؟ - فرح جان تويي؟ فرح كه صداي مادر را شناخته است با شادماني مي گويد: - سلام مادر. حال شما چطوره؟ مي بخشين كه صداتون رو نشناختم. - سلام دخترم. حالت چطوره؟ خوب و سلامتي؟ - متشكرم ما خوبيم. چه عجب يادي از ما كردين. فرح دستش را روي دهني مي گذارد و خطاب به ريحانه و نادر مي گويد: - بچه ها مامانه. ريحانه بلند مي شود و به جانب فرح مي رود. فرح خطاب به مادر نادر مي پرسد: - اقاجون و راضيه خوبن؟ - خوبن سلام دارن. بچه ها جان؟ - همين جا هستن. گوشي دستتون باشه با ريحانه صحبت كنيد. من ازتون خداحافظي مي كنم. ريحانه گوشي را به دست مي گيرد و با اشتياق مي گويد: - سلام مامان. حالتون چطوره؟ خانم خردمند با لحني بغض الود مي گويد: - سلام دختر نازم، تو خوبي؟ خوشي مادر، كسالتي نداري؟ - من خوبِ خوبم مادر. خانم خردمند به گريه مي افتد و مي افزايد: - دلمون خيلي برات تنگ شده، همش نگرانت هستم، شبا خوابتو مي بينم و روزا هي اشك مي ريزم. - مادر خواهش مي كنم گريه نكن. نگران من نباشين اينجا بهم خيلي خوش مي گذره. جام از هر لحظا كه بگي راحته. خونه غريبه كه نيستم. - شنيدم همه جا شلوغ شده، تو رو خدا مواظب خودت باش. - من كه از صبح تا شب از خونه بيرون نمي رم، هر جا هم كه برم نادر و فرح جون همراهم هستن. راستي بابا و راضيه چزورن؟ - همه شون خوبن، نامه ام به دستت رسيد؟ - نه كي برام نامه دادين؟ - يه هفته اي مي شه. - پس همين روزا به دستم مي رسه. - كنكورت چي شد؟ - فعلا دارم مي خونم. يه ماه و نيم ديگه ازمون سراسري شروع مي شه. - من شب و روز دعا مي كنم كه موفق بشي. - متشكرم مامان، از خونه چه خبر؟ - هيچي، مثل سابق مي گذره. - خوشحالم كردين كه برام زنگ زدين. دلم برارتون يه ذره شده بود. - مي خواستم زودتر از اينا زنگ بزنم ولي گرفتار بودم. - مي دونم مادر، درك مي كنم. منم اينجا همش به شما فكر مي كنم. - خب مادرجون من ديگه بايد خداحافظي كنم. مواظب خودت باش و برام نامه بنويس. - چشم مادر، شما هم مراقب خودتون باشيد و به همه سلام برسونيد. - قربون تو برم، از نادر عذرخواهي كن كه نتونستم باهاش حرف بزنم، ديگه كاري نداري مادرجون؟ - نه مادرجون. خداحافظ. - خداحافظ عزيز دلم.
ادامه نوشته
جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۴۲:۰۴
نظرات (0)
،

رمان بسيار زيباي گمشده در غبار فصل سوم

امير داخل شده و در را مي گشايد. راضيه و ريحانه وارد شده و سايرين هم با احتياط وارد مي شوند. ريحانه در هال بي توجه به ساير اتاقها عبور مي كند. بقيه هم به دنبالش در حركتند. تمام وسايل خانه با تزئيناتش براي ريحانه اشنا است. خردمند خطاب به همسرش مي پرسد: - كجا داره مي ره؟ پاك زده به سرش. همسر خردمند دستهايش را به سوي اسمان بلند كرده و مي گويد: - خدايا خودت به خير بگذرون. ريحانه مقابل همان اتاقي مي ايستد كه در خواب ديده بود. در را مي گشايد و وارد مي شود. پيرزن دقيقا به همان صورتي كه او را در خواب ديده بود روي تخت افتاده و با صداي ضعيفي ناله مي كند. ريحانه به او نزديك مي شود. راضيه با ديدگاني سرشار از حيرت و شگفتي زير لب مي گويد: - خدايا بارو كردني نيست. ريحانه نبض پيرزن را مي گيرد و مي گويد: - هنوز زنده است بايد عجله كنيم. همگي وارد اتاف مي شوند و به اين صحنه مي نگرند. ريحانه به جانب پدر مي آيد. چشمان خردمند از شگفتي و بهت گرد شده است. ريحانه به پدر مي گويد: - بابا او هنوز زنده است بايد برسونيمش بيمارستان و گرنه ممكنه بميره. پدر انگشت حيرت به دهان مي گيرد و مي گويد: - من كاملا گيج شدم. نمي دونم بايد چيكار كنم. ما بايد به پليس خبر بديم يا لااقل با اورژانس تماس بگيريم.. - ولي تا اون موقع خيلي دير شده خودمون مي بريمش بيمارستان. نبايد وقت رو تلف كنيم. عمو به حرف درامده و اظهار مي دارد: - شماها اينجا بمونيد خودم مي برمش. ريحانه شتاب زده مي گويد: - منم با شما ميام، كمك كنين ببريمش تو ماشين. راضيه و پدر و مادرش در همان منزل مي مانند و ريحانه همراه عمو و زن عمو و امير ميروند كه پيرزن را بلند كرده و داخل اتومبيل بگذارند. خردمند از همسرش مي پرسد: - حالا تكليف ما چيه؟ صلاح نيست در اين مكان ديده بشيم. ممكنه يكي از ساكنين منزل سر برسه. عمو كه در حال حركت بود سر برمي گرداند و پاسخ مي دهد: - به محض اينكه پيرزن رو رسوندم بيمارستان برمي گردم و شما رو از اين خونه لعنتي مي برم. - تا اون موقع ما همين جا بمونيم؟ - اگه كسي اومد و از شما توضيح خواست يه چيزي بهش بگين ديگع. عمو به دنبال بقيه از اتاق و سپس از ويلا خارج شد. پشت فرمان اتومبيل نشسته و امير هم در كنارش قرار مي گيرد. ريحانه و زن عمو و پيرزن بيمار در عقب اتومبيل مي نشينند. اتومبيل به سرعت جاده را مي شكافد و پيش مي رود. ريحانه گاه به چهره بي روح پيرزن مي نگرد و گاه چشم بر جاده دارد. زير لب مي گويد: - خدا كنه بتونيم به موقع برسيم. عمو كه صداي او را شنيد مي گويد: - من سعي خودمو مي كنم، دارم با اخرين سرعت رانندگي مي كنم. فاصله زيادي با بيمارستان نداريم. در همان لحظه همسر خردمند در ويلا روي يكي از مبل ها نشسته و با نگراني به شوهرش كه در حال قدم زدن است نگاه مي كند. راضيه در كنار مادر ايستاده و با تحير به اشبا قيمتي سالن مي نگرد . پدر مي گويد: - هيچ سر درنميارم، يكي بهم بگه موضوع از چه قراره؟ به خدا دارم ديونه مي شم. نكنه دارم خواب مي بينم. نكنه ريحانه قبلا به اينجا اومده باشه؟ نكنه پيرزن رو از قبل مي شناخته؟ همسرش در پاسخش مي گويد: - خودت مي دوني كه اينطور نيست. - اخه اصلا با عقل جور درنمياد. پس اون از كجا مي دونست تو اين ويلا پيرزن تنهايي در حال مرگه؟ اون تموم سوراخ سمبه هاي اينجا وارد بوده، اگه كسي قبلا جايي نرفته باشه از كجا مي تونه چشم بسته تموم خونه رو بلد باشه، نكنه دختر شما علم غيب داره و ما خبر نداريم! سپس به سمت راضيه مي نگرد و طرز مشكوكي نگاهش مي كند. - تو مي دوني، من مطمئنم كه تو يه چيزايي مي دوني به ما بگو جريان چيه؟ مادر هم اضافه مي كند: - شما دو تا خواهد نبايد چيزي رو از ما پنهون كنيد. راضيه سرش را تكان داده و با بي حوصلگي عنوان مي كند: - باشه باشه بهتون مي گم ولي اگه باور نكردين ديگه تقصير من نيست. ريحانه مدت هاست كه از حوادث و اتفاقات اينده اگاه مي شه. اون حوادثي رو تو عالم رويا مشاهده مي كنه كه بعدها با همون اتفاقات تو واقعيت رخ مي ده. فقط همين! خانم خردمند با سردرگمي مي پرسد: - اين يعني چي؟ من كه هيچي نفهميدم! - بهتون كه گفتم، هضمش كمي دشواره. به هر حال منم بيشتر از چيزي نمي دونم. پدر با نگراني به اطراف مي نگرد و مي گويد: - اگر كسي از بستگان پيرزن همين حالا سر زده وارد بشه و ماها رو اينجا ببينه چي بهش بگيم؟ اگه پيرزن بميره و پاي پليس به ميان بياد چه جوابي به اونا بديم؟ بگيم دخترمون خواب نما شده كه يه پيرزن تو اين خونه داره مي ميره و ما هم بر اساس گفته هاي اون خودمون رو وارد ماجرا كرديم؟ لعنت به اين شانس! كاش هرگز پامونو تو اين منطقه نيم گذشاتيم. مثلا اومديم يكي دو روز خوش باشيم و تفريح كنيم! ساعتي بعد در بيمارستان پرستارها پيرزن را به اتاق مخصوص مراقبتهاي ويژه مي برند. ريحانه و خانواده عمو همگي در راهرو قدم مي زنند. عمو نگاهي به ساعت مي اندازد و چون حوصله اش سر رفته مي گويد: - بيا بريم دخترم ما كارمونو انجام داديم از اين به بعد وظيفه دكترهاست كه مواظب پيرزن باشند. - عمو جان شما و زن عمو برين، من اينجا مي مونم تا با دكترش صحبت كنم. - پدر و مادرت تو اون ويلا منتظرمون هستند. موندن تو چيزي رو حل نمي كنه. مي توني شب دوباره به پيرزن سر بزني، خودم مي يارمت بيمارستان، حتي مي توني تلفني حالش رو بپرسيم ولي حالا ديگه بايد بريم. ريحانه به ناچار مي پذيرد و همراه ان ها راه مي افتد. بعدازظهر همان روز هر دو خانواده در نقطه اي از پارك جنگلي مشغول صرف ميوه و چاي هستند. كمي بالاتر از انها رودخانه باريكي درگذر است. راضيه و ريحانه در حال شستن ظروف غذاي ظهر در لب رودخانه هستند. راضيه با ناباوري مي گويد: - چيز غريبيه. هيچ كس نمي تونه اين جريان رو باور كنه. - تو چي؟ بالاخره باور كردي>؟ - چطور ممكنه ادم چيزي رو كه با دو تا چشماش ديده باور نداشته باشه؟ ريحانه تبسم مي كند و مي گويد: - خوشحالم كه بالاخره با من هم عقيده شدي. هيچ دوست ندارم كه اطرفيانم فكر كنند كه من مشاعرم رو از دست دادم. در همان لحظه كه دو خواهر در حال مباحثه هستند، عمو سر در گوش همسرش مي گذارد و با او نجواكنان سخن مي گويد: - فكر كنم الان وقتش باشه. تو زن داداش رو سرگزم كني تا منم برم و با داداش صحبت كنم. - مي خواي راجع به خواستگاري صحبت كني؟ - اره ديگه مگه همين رو نمي خواستي؟ - نه فكر كنم بهتره يه مدت دست نگه داريم. - چرا؟ تغيير عقيده دادي؟- با اتفاقي كه امروز افتاد راستش رو بخواي كمي ترس برم داشته. به نظر تو موضوع كمي عجيب نيست؟ عو جهت تاييد سر تكان مي دهد و اظهار مي دارد: - چرا منم حسابي جا خوردم. هر چي فكر مي كنم عقلم قد نمي ده. الا نمي تونم صبح رو باور كنم. - من دلم نمي خواد اخر عمري با جادو جنبل سر كار داشته باشم. شوهرش حيرت زده نگاهش مي كند و با ترديد مي پرسد: - يعني مي خواي بگي؟؟ - اره، غلط نكنم اين دختره با خودش سحر و جادو داره، لابد واسه همينه كه امير كشته مرده خودش كرده. به دلم برات شده كه اين دختره قدم نحسي داره. شايدم با جن و پري در تماس باشه! خردمند كه از دقايقي پيش زن و شوهر را زير نظر دارد خطاب به انها مي پرسد: - چي شده؟ چرا با هم در گوشي حرف مي زنين؟ نكنه ما نامحرم هستيم. عمو يكباره به خود آمده مي خندد و جواب مي دهد: - نه چيز مهمي نيست. داشتم با عيال راجع به موضوعي مشورت مي كردم. مي دوني، اخه به ريحانه قول دادم كه امشب اونو به بيمارستان ببرم تا از پيرزن عيادت كنه نمي دونم كار درستي كردم يا نه؟ نظر خودت چيه؟ خردمند مكثي كرده و با ترديد پاسخ داد: - والا نمي دونم چي بگم؟ سپس رو به همسرش مي كند و از وي مي پرسد: - تو چي مي گي خانم؟ - به نظر من بهتره اجازه بدي كه بره. ضرري هم نداره. اصلا چطوره خودمون هم باهاش بريم و حال پيرزن رو بپرسيم. - نمي دونم، هر كاري خودتون صلاح مي دونيد بكنيد. من ريش و قيچي رو مي دم دست شماها. همسرش سر در گوش او نهاده و نجواكنان مي گويد: - حتم دارم داشتن در مورد ريحانه صحبت مي ردن. اين موضوع اونا رو هم اندازه ما گيج كرده. مي ترسم جريانو اونقدر بزرگ كنن كه پيراهن عثمان بشه. - كاري نمي شه كرد خانم، بذار هر جور دلشون مي خواد قضاوت كنن ما كه نمي تونيم دهن كسي رو مهر و موم كنيم. اين بار عمو من باب شوهي و مزاح مي گويد: - حالا نوبت شما دو تا شد كه در گوشي حرف بزنيد. به جز امير همگي خنديدند و او مات و مبهون به ريحانه كه همراه راضيه در حال بازگشت بودند چشم دوخته و در گفت و گوها شركت نمي كند....شب كه مي شود همگي به طرف بيمارستان حركت مي كنند. عمو اتومبيل را مقابل در پارك مي كند و همراه ريحانه داخل بيمارستان مي رود. امير و خردمند طبق معمول جلو نشسته اند و راضيه و مادرش و زن عمو هم چشم به در دوخته و انتظار مي كشند. تا بازگشت انها، هيچ كس كلامي بر زبان نمي اورد و همگي غرق در افكار خود هستند. سي دقيقه بعد عمو و ريحانه از دور نمايان مي شوند و نزديك اتومبيل مي آيند. عمو پشت فرمان مي نشيند و ريحانه كنار راضيه كه برايش جا باز كرده قرار مي گيرد. پدر ريحانه مي پرسد: - چي شد؟ عمو اينه را صاف كرده و جواب مي دهد: - متاسفانه شماها نمي تونين برين تو، گفتن وقت ملاقات فرداست. خود ما رو هم با صد تا خواهش و التماس راه دادن. يه ساعت فقط داشتيم چونه مي زديم. ريحانه چادرش را مرتب كرده و مي گويد: - فقط به من اجازه دادن چند دقيقه از پشت شيشه ببنمش. مادر پس از چند سرفه پياپي مي پرسد: - حالش چطور بود؟ - پرستار مي گفت خط رفع شده ولي بايد چند روزي تو بيمارستان تحت مراقبت باشد. - نپرسيدي مريضيش چيه؟ - چرا پرسيدم. گفتن سكته ناقص كرده. اگه ما به موقع نرسيده بوديم پيرزن بيچاره الان تو اين دنيا نبود. عمو اتومبيل را به حركت دراورد. مادر ريحانه مجددا مي پرسد: - خانواده اش چي؟ بهشون اطلاع دادن؟ - ظاهرا وقتي به هوش اومده پرستار چند كلمه اي باهاش حرف زده. پيرزن بهش گفته كه پسرش تو تهرون زندگي مي كنه. شماره تلفن پسرش به پرستار داده كه اونا بهش خبر بدن. پدر خطاب به دخترش مي پرسد: - پس كار ما ديگه اينجا تموم شده درسته؟ - بله پدر، فقط مي خواستم مطمئن بشم كه كارمو درست انجام دادم. حالا خيالم راخته و احساس خوشحالي مي كنم كه انساني رو از مرگ حتمي نجات دادم. پدر اهي مي كشد دور لبش را پاك مي كند و مي گويد: - من فردا صبح بايد برگردم خونه، نمي تونم كار مردم رو عقب بندازم. همسرش فوري اضافه مي كند: - خردمند اگه راضي باشي ما هم باهات بيايم. عمو در حين رانندگي با تعجب مي پرسد: - چرا به اين زودي؟ ما كه هنوز همديگه رو سير نديديم. زن داداش شما چرا واسه رفتن عجله مي كني، بذار داداش بره به كارش برسه، شما هم چند روزي بهتون بد بگذره. - خيلي ممنون. به اندازه كافي بهتون زحمت داديم. هنوز تازه اول تابستونه. تا اخر تابستون بازم مزاحمتون مي شيم. - به هر حال من باهاتون تعارفي ندارم. اينجا منزل خودتونه. امير با ناراحتي به طرف مادر ريحانه برمي گردد و ميگويد: - زن عمو چرا مي خواين برين، هنوز خيلي جاها مونده كه به شما نشون ندادم. وقتش كه شد خودم شما رو مي برم صحيح و سالم دست عموجون تحويل مي دم. مادرش به او چشم غره مي رود و امير سرش را پايين انداخته و به اجبار سكوت مي كند. خانم خردمند جواب مي دهد: - گفتم كه وقت بسياره. بقيه رو مي ذاريم واسه يه وقت ديگه. ديگر كسي از اين مقوله سخن نمي گويد و اتومبيل راه خود را در پيش مي گيرد و جلو مي رود. صبح روز بعد خردمند از برادر و همسرش تشكر مي كند و خداحافظي كرده و همراه همسر و دخترهايش به طرف گاراژ حركت مي كنند و درست در لحظه حركت اتوبوس به انجا مي رسند. خردمند شتابان بليط گرفته و همراهان خود را سوار كرده و دقايقي بعد اتوبوس به راه مي افتد. پس از رفتن خردمند و سايرين، عمو در گوشه اي از اتاق مي نشيند و چاي مي نوشد. امير كه پكر و گرفته است كنار پنجره ايستاده و خارج را نگاه مي كند و با خشم ناخن هايش را مي جود. مادرش در حال جارو كردن اتاق است. عمو برمي خيزد و غرولندكنان مي گويد: - چه قدر گرد و خاك مي كني زن! نذاشتي يه چاي زهرمار كنيم. زن عمو رو ترش كرد و با اوقات تلخي مي گويد: - كارامو انجام ندم كه تو مي خواي چاي بخوري؟ مهمون داري ريخت و پاش هم داره ديگه. اصلا كي گفته ور دل من بشيني. پاشو برو يه سري به باغ بزن تا منم به كارم برسم. عمو از اتاق بيرون مي رود. به محض اينكه او خارج مي شود امير با مشت به لبه پنجره مي كوبد و سپس به مادرش مي گويد: - چرا گذاشتي اونا برن؟ چرا جلوشونو نگرفتي؟ حتي يه تعارف خشك و خالي هم بهشون نزدي. - وا! خل شدي؟! خودشون مي خواستن برن من كه نمي تونستم غل و زنجير به پاشون ببندم. - چرا با عمو صحبت نكردين؟ چرا از ريحانه خواستگاري نكردين؟ - بي خودي صداتو براي من بلند نكن. بابات باهاشون صحبت كرد ولي.....مگه به خرجشون رفت! زن عموت با صدتا فيس و افاده گفت كه دخترمو به كس كسونش نمي دم به همه كسونش نمي دم. اصلا مي دوني چيه؟ اين دختره وصله تن ما نيست. بهتره دندون طمع ات رو بكني و دور بندازي. امير لجوجانه پا به زمين مي كويد و مي گويد: - من اين حرفا سرم نمي شعو شما بايد هر جور شده اوو به عقد من در بيارين. زن عمو جا رو به نشانه تهديد در هوا تكان مي دهد و مي گويد: - زيادي داري حرف مي زني. بهت كه گفتم، اونا قبول نكردن. زوري كه نمي شه . دختره پايين پايينا جاش نيست بالا بالاها راش نيست. مگه نوبرشو اوردن. اين نشد يكي ديگع. خودم يكي دو تا دختر خوب برات سراغ دارم. همين روزا مي ريم و.... - من فقط ريحانه رو مي خوام. خواستگاري هيچ دختري هم نمي رم. اگه ريحانه رو واسم نگيرين مي رم خودمو سر به نيست مي كنم. زن عمو مقابلش مي استد و با چشماني دريده وي را مي نگرد و با خشم داد مي زند: - واسه من دم دراوردي. تو رو چه به اين غلطا. سپس با جارو به پشت او مي كوبد و ضمن راندن وي از در مي گويد: - برو تو باغ به بابات كمك كن. پسره دهنش بوي شير مي ده تو روي من وامي سته كه چي؟ برام زن بگيرين. يه الف بچه رو باش.... ده روز بعد ريحانه دوستش را در حياط مدرسه ملاقات مي كند. اغلب دختران دبيرستاني جهت اخذ نتيجه امتحانات در محوطه دبيرستان اجتماع كرده اند. ريحانه و منيژه هم يك ورقه اي در دست دارند كه سرنوشت امتحانات و حاصل ماهها تلاش و كوشش در ان رقم خورده است. منيژه با شادماني دست ريحانه را مي فشارد و اشك شوق از ديدگانش جاريست. با مسرت خطاب به وي مي گويد: - خدارو شكر. باور نمي كردم كه بدون تجديد قبول بشم. واسه تابستون دو سه تايي كنار گذاشته بودم. - خوشحالم منيژه. از صميم قلب خوشحالم. - متشكرم. بيا زودتر بريم. بايد برم از داداشم مژدگاني بگيرم. هر دو به سمت در خروجي حركت مي كنند. از در كه خارج مي شوند منيژه مي گويد: - داداشم قراره هفته ديگه براي ديدن نامزدش بره تهرون. بهم قول داده اگه يه ضرب قبل بشم منم با خودش ببره. اخه من تا حالا تهرون نرفتم. - نامزد تهرونه و خودش اينجا؟ جالبه. - نازمدش ريبه نيست دختر داييمه. چند ساله كه تو تهرون زندگي مي كنن. پارسال عيد كه داييم اينا اومدن پيش ما عيد ديدني اون دو تا يه دل نه صد دل عاشق هم شدنو داييم اصلا مخالفت نكرد فقط گفت بذار سربازي داوود تموم شه يه عروسي بگيرن. الان دو ماهه كه داداشم از سربازي برگشته. قراره بره تهرون همون جا پيش داييم كار كنه. - قراره عروسي كي هست؟ - اخر همين تابستون. عقد كنون رو تهرون منزل عروس مي گيرن و بعد يه هفته مراسم عروسي همين جا انجام مي شه. اخر بيشتر فاميلاي ما اينجا هستن. - مبارك باشه. ما رو كه دعوت مي كني؟ - البته. چرا كه نه؟ تو بهترين دوست من هستي. بدون تو اصلا بهم خوش نيم گذره. راضيه رو هم با خودت بيارو مطمئنم كه با شيطنت ها و شوخي هاش حسابي مجلس رو گرم مي كنه. ريحانه با صداي بلند مي خندد و مي گويد: - باشه حتما. اگه بشنوه با كله مياد. اون عاشق مهموني و بريز و بپاشه. آن سر دو راهي مي رسند. منيژه مي گويد: - خب من ديگه بايد برم. تا داداشم در نرفتته برم مژدگوني رو شفاهي از چنگش دربيارم. - تو كه گفتي هفته ديگه مي خواد بره تهروم؟ - تهرون كه نمي گم. عصري قراره با يكي از دوستاش بره دريا. با هم مسابقه قايق سواري گذاشتن. اگر دير برسم مژدگوني مي پر. تا تنور داغه بايد نون رو بچسبونم. تو كه راضي به ضرر من نيستي؟ چشمكي به او مي زند و ريحانه در جوابش مي گويد: - پس مزاحمت نمي شوم. بعد مي بينمت. - وعده ما جمعه كنار رودخانه. يكي دو تا از بچه ها هم قول دادن كه بيان. فكر مي كنم خوش بگذره. يادت نره خوراكي هر چي دم دستت بود وردار بيار. ريحانه چادرش را مرتب مي كند و جواب مي دهد: - باشه پس تا جمعه خداحافظ. - خداحافظ سلام منو به مامانت برسون. - تو هم همين طور. هر دو به راهي رفته و دور مي شوند. بعدازظهر همان روز مادر ريحانه كنار چرخ خياطي نشسته و در حال دوختن پارچه هاست. ريحانه هم كنار مادر چمباته زده و جزوه هاش را مي خواند. راضيه از اشپزخانه بيرون مي ايد. دستهاي خيسش را به دامنش مي مالد و مي گويد: - ظرفا رو شستم مامان. كار ديگه اي نداري؟ - نه مادرجون دستت درد نكنه. راضيه كنار مادر مي نشيند و مي پرسد: - اين چيه؟ داري واسه من لباس مي دوزي؟ مادر مي خندد و جواب مي دهد: - لباس چيه؟ پرده است. راضيه اهي مي كشد و با كنايه مي گويد: - خوش به حال در و پنجره ها. وضعشون از من بهتره! اونا لباس نو مي پوشن من بايد با اين كهنه ها سر كنم. مادر دست از كار مي كشد، نگاه سرزنش باري به راضيه مي اندازد و اعتراض كنان مي گويد: - باز تو غر ز دي؟ كدوم لباست كهنه است. اينا رو كه من تازه واست دوختم. هنوز دو دفعه هم شسته نشده. ببين ريحانه اصلا صداش درنمياد. لباساش از مال تو هم كهنه تره. راضيه صورت مادر را مي بوسد و مي گويد: - شوخي كردم مامان به دل نگير. راستي واسه خانم نعمتي اينا مهمون اومده. ديدم دارن يه خروس زير پاشون مي كشت. - از كجا ديدي؟ - وقتي داشتم ظرف مي شستم از پنجره اشپزخونه ديدم. سه نفر بودن عروس و پسرخانم نعمتي به همراه بچه شون. - خوب همه جا رو زير نظر گرفتي؟ اخه مگه تو كلانتري؟ - خدا جشم رو داده واسه ديدن ديگه. ريحانه جزوه هايش را جمع كرد و برمي خيزد. راضيه ضمن گفتن اين كلام چشمكي به خواهرش مي زند. ريحانه مي گويد: - من مي رم تو اتاقم اگه كاري داشتين صدام كنين. مادر كه مشغول دوخت و دوز است مي گويد: - برو مادر جان/ - راضيه اين بار با لحني شوخ اضافه مي كند: - اره برو ابجي جون. جايي كه بنده هستم نيازي به حضور شما نيست. خودم يه تنه همه رو حريفم. ريحانه اخم كرده مي گويد: - واي از دست اون زبونت كه دنيا رو به اتيش مي كشه. - پس تا به اتيش زبونم نسوختي زودتر به ديرت پناه ببر و مشغول عبادت شو كه از قافله كنكور عقب نموني. ريحانه به طرف اتاقش مي رود و در را مي بندد. مادر از روي اعتراض اما با لحني ملايم مي گويد: - اين قدر سر به سرش نذار دختر. مظلوم گير اوردي؟ تو يكي رو مي خواستي لنگه خودت كه از پس زبونت بربياد و باهات دهن به دهن بشه. - مادر جون خودتون منو اينجوري زائيدين، ناراحتي برگردم سرجاي اولم. خانم خردمند با صداي بلند مي خندد و مي گويد: - اگه مي شد كه خوب بود. مي ترسم اخرشم تو رو به خاطر اين زبون درازت چشم بزنن. - نگران نباش مادر بادمجون بم افت نداره. ريحانه پشت ميز تحريرش در اتاق نشسته و مشغول مطالعه است كه راضيه با ليواني شربت سكنجبين وارد مي شود. شربت را روي ميز مي گذارد و با لودگي مي پرسد: - چطوري خانم دكتر؟ ريحانه شربت را برمي دارد و با تبسم پاسخ مي دهد: - دستت درد نكنه چه به موقع اوردي! راضيه برمي خيزد و به طرف در مي رود و مي گويد: - ما اينيم ديگه. باز بگو به درد هيچ كاري نمي خورم. - بدجنس من كي چنين حرفي زدم. - سرت به كارت باشه. يه وقت از چيزي نترسي ها. من تو اتاق بغلي هستم. اگه لولو مولو اومد سراغت قورا خبرم كن. و با صداي بلند مي خندد و در را مي بندد. ريحان هم خنده اش مي گيرد. جرعه اي از شربتش را مي نوشد و ليوان را روي ميز نهاده و مشغول و مطالعه مي شود. لحظه اي بعد به صندلي تكيه مي زند و ليوان شربت را به دست مي گيرد. نگاهش در ان خيره مي ماند...اب ليوان وسعت مي گيرد و گسترش مي يابد. دريايي ظار مي شود. دريايي مواج كه دقايقي در ان شناور است.قايق دستخوش امواج طوفاني و پرتلاطم درياست و هر لحظه در ميانامواج بالا و پايين مي رود. مرد جواني يكه و تنها در قايق مشغول پاروزدن است. ابرهاي سياه سطح اسمان را پوشانده اند و رعد مي غرد و برق چشم را كور مي كند. مرد قايقران سعي دارد خود را به سحال برساند اما امواج بلند و سركش قايقش را به بازي گرفته اند. قايقي يكباره واژگون شده و قايق ران را به زير اب فرو مي برد. لحظاتي بعد قايق و پاروها در سطح اب ديده مي شوند اما از مرد پارو زن خبري نيست. دريا او را بلعيده و طعمه ماهي ساخته است.... ريحانه چشمان خود را مي مالد و وحشت زده ليوان شربت را روي ميز مي كوبد . از پشت صندلي برخاسته و كنار پنجره مي رود و به اسمان مي نگرد. اسمان صاف و افتابي است. كنار ميز برمي گردد و با دستمال كاغذي عرق روي پيشانيش را پاك مي كندن. ارام و قرار ندارد. كمي در اتاق قدم مي زند و دوباره پشت ميزش مي نشيند. سعي مي كند افكار خود را به نقطه اي متمركز كند. مداد را برمي دارد و مشاهداتش در رويا را به روي كاغذ پياده مي كند. قايقي در درياي توفاني...هنوز كارش به پايان نرسيده كه به ياد مطلبي مي افتد و بانگ برمي اورد: - آه، نه اين نمي تونه حقيقت داشته باشه. مداد را روي كاغذ رها مي كند از جا مي جهد به طوري كه صندلي اش واژگون مي شود. بدون اتلاف وقت از اتاق بيرون مي رود. مادر و خواهرش در حال اندازه گيري پرده بر روي پنجره هستند. انها خروج ناگهاني و شتاب زده ريحانه را مشاهده مي كنند و هر دو بهت زده به يك ديگر مي نگرند. مادر كه هاج و واج مانده مي گويد: - باز اين دختره چش شده؟ راضيه هم در حالي كه نگاهش را به در دوخته مي گويد: - خيلي عجيبه. يعني با اين سرعت كجا رفت؟ ريحانه در حال دويدن به طرف در حياط است. مادر و خواهرش از پشت پنجره با نگاه تعقيبش مي كنند. ريحانه بي انقطاع در كوچه و خيابان و سپس در گندم زارها در حال دويدن است. بدون لحظه اي توقف ان قدر مي دود تا به در خانه منيژه مي رسد. كنار در دقايقي مي ايستد و نفس تازه مي كند. در حالي كه هم چنان نفس نفس مي زند و عرق از سر و صورتش جاري است چكش در را به صدا درمي اورد. دقايقي نه چندان طولاني، پسر بچه اي در را مي گشايد. - بله؟ - منيژه خونه است؟ - بله. - بهش بگو ريحانه اومده كارش داره، عجله كن پسرجون. پسر ابتدا با ترديد سر تا پايش را برانداز كرده و انگاه وارد منزل مي شود. ريحانه پشت در به انتظار مي ايستد و زيرلب با خود مي گويد: - بايد سعي كنم خونسردي مو حفظ كنم، شايد هنوز دير نشده باشه. صدايي پايي شنيده مي شود و سپس سرو كله منيژه در استانه در ظاهر مي گردد: - اوا تويي؟ سلام داداشم گفت ريحانه دم دره باور نكردم. خب چه خبر؟ بيا تو. - نه مزاحم نمي شم. - چي شده؟ مثل اينكه دويدي؟ - اره تموم راهو دويدم. - حالا چرا دم در وايستادي؟ بيا تو. - نه بايد برم. خونه نگفتم كه كجا مي رم. نگران مي شن. منيژه به او خيره شد و مي پرسد: - چيزي شده؟ - ببين منيژه من نمي تونم برات توضيح بدم. فقط مي خواستم ازت خواهش كنم كاري كني كه داداشت از رفتن به قايق سواري منصرف بشه. فقط همين. منيژه با شگفتي مي پرسد: - منظورت چيه؟ چرا؟ - خواهش مي كنم سوال نكن چون هيچ توضيحي براش ندارم. فقط سعي كن مانع رفتنش بشي. - ولي...اخه چرا؟ من نمي فهمم چي داري مي گي. نكنه شوخيت گرفته؟ - تو منو خوب مي شناسي منيژه. مي دوني كه هيچ وقت حرف بي ربط نمي زنم. الان هم وقت شوخي كردن نيست. - چرا داداشم نبايد بره؟ من نبايد بدونم موضوع چيه؟ - ازم نپرس از كجا موضوع رو فهميدم فقط بهت مي گم كه جون برادرت در خطره. - چي؟ - دريا مي خواد اونو ببلعه. فهميدي؟ - نه نمي فهمم. اصلا نمي فهمم چي مي گي؟! سپس مي خندد و مي افزايد: - مثل اينكه تو حالت خوب نيست ريحانه، بهتره بري خونه و كمي استراحت كني. - چرا متوجه نيستي منيژه. من ديدمش، تو دريا بود، دريا توفاني بود و اون داشت براي نجات خودش تقلا مي كرد اما يه دفعه دريا اونو بلعيد و تو خودش غرق كرد. منيژه در سكوت خيره خيره نگاهش كرد. دهانش از حيرت باز مانده است. ريحانه ادامه مي دهد: - بهش بگو از اين مسافرت صرف نظر كنه. - بي فايده است ريحانه، اون الان چند ساعته كه رفته. ريحانه وحشت زده فرياد زد: - چي؟ رفته؟ ولي.... - قرار بود عصر راه بيفتن ولي دوستاش بعد از نهار اومدن و بردنش. ريحانه به حالت التماس دستهاي او را مي گيرد و مي گويد: - شماها بايد بريد دنبالش. بايد هر جور شده برش گردونين. - ريحانه هيچ مي فهمي چي داري مي گي؟ آن گاه مي خندد و اضافه مي كند: - تا اونجا سه ساعت راهه، ريحانه جون نگران نباش داداشم مواظب خودش هست. بيا بريم يه گلويي تازه كن تا حالت جا بياد، بعدش برو خونه و كمي بخواب. ريحانه سرش را به علامت منفي حركت مي دهد. سپس عقب گرد كرده و ....و دور مي شود. منيژه با دلسوزي توام با حيرت مي پرسد: - كجا مي ري؟ ريحانه با تو هستم. ريحانه بي توجه به او به راهش ادامه مي دهد. منيژه لحظه اي در بهت و حيرت نگاهش مي كند سپس در را مي بندد و وارد منزلش مي شود. ريحانه شتاب زده به منزل برمي گردد و يك راست به اتاقش مي رود. راضيه و مادرش هيچ پرسشي از وي نمي كنند و او هم توضيحي برايشان ندارد. نيمه شب همان روز دخترها در اتاق خواب خود بسر مي برند. راضيه به خواب فرو رفته ولي ريحانه در اتاق قدم مي زند. چندبار اب مي نوشد ولي نگراني رهايش نمي كند. با تصور درياي طوفاني كه خود كشيده و روي ميزش قرار دارد مي نگرد. تصوير در برابرش جان مي گيرد و صحنه درياي طوفاني و قايق در حال غرق شدن دوباره در برابر ديدگانش ظاهر مي شود. ريحانه مي خواهد فرياد بزند اما مقابل دهانش را مي گيرد. چشمانش از حدقه درامده و وحشت زده است. نقاشي را مچاله كرده و دور مي اندازد و با دست شقيقه هايش را مي فشارد. خود را روي تخت مي اندازد و با دست شقيقه هايش را مي فشارد. خود را روي تخت مي اندازد و از حال مي رود. صبح روز بعد ريحانه زنبيل خريد را در دست گرفته و از بازار به سمت خانه در حركت است. نزديك منزل يكباره چشمش به چند زن و مرد مي افتد. زن و مردي جوان همراه با كودكي در حال سوار شدن به اتومبيلشان هستند. در همان لحظه خانم و اقاي نعمتي همسايه ريحانه هم از منزلشان خارج مي شوند كه سوار اتومبيل شوند. ريحانه بهت زده از كنار انها مي گذرد. اتومبيل دور مي شود و ريحانه بهت زده از كنار انها مي گذرد. اتومبيل دور مي شود. ريحانه به ياد روياي خود مي افتد. زني كه كودكش را تاب مي داد و سقوط كودك از روي تاب....ريحانه با پريشاني به منزل باز مي گردد. عصر روز بعد ريحانه در حال شستن سبزي در اشپزخانه است. در همين حال نگاهش را از پنجره به بيرون مي اندازد. همان اتومبيل مقابل منزل نعمتي متوقف مي كند و سرنشينان ان پياده شده و به داخل منزل مي روند. از اتاق مجاور صداي گفت و گوي راضيه و مادرش شنيده مي شود. ريحانه سبزي ها را شسته و در سبد مي ريزد. دستهايش را خشك مي كند و لحظاتي با ترديد وسط اشپزخانه مي ايستد و به كوكت كف ان خيره مي شود. سرانجام تصميم نهايي را گرفته و از اشپزخانه بيرون مي رود. مي خواهد از در خارج شود كه مادر نگاهش مي كند و مي پرسد: - ريحانه جايي مي خواي بري؟ - اره مادر، دم در هستم زود برمي گردم. ريحانه چادرش را به سر مي كشد و از در بيرون مي رود. راضيه با بي تفاوتي شانه بالا مي اندازد و خطاب به مادر مي گويد: - از كاراش نمي شه سر دراورد! چند روزه كه رفتارش مرموز شده. - كنكور فكرش رو پريشون كرده. خيلي درس مي خونه. مي ترسم خداي نكرده مريض بشه. راضيه به طرف اشپزخانه مي رود. از پنجره بيرون را نگاه مي كند و حيرت زده مي بيند كه ريحانه با سرعت به طرف منزل نعمتي مي رود. چند لحظه بعد مشاهده مي كند كه خانم نعمتي از منزل بيروت امده و در استانه در با او گفت و گو مي كند. سپس عروس نعمتي همراه كودكش دم در مي ايند. عروس نعمتي هم با ريحانه صحبت مي كند. انگاه دست بچه اش را گرفته با عصبانيت داخل منزل رفته و در را مي بندد. ريحانه لحظه اي پشت در ايستاده و با صداي بلند چيزي را ادا مي كند كه صدايش به گوش راضيه نمي رسد. ريحانه عاقبت با نااميدي به سوي منزل باز مي گردد. راضيه از اشپزخانه بيرون مي ايد و كنار مادرش مي نشيندن و روزنامه مي خواند. ريحانه با رنگ و رويي برافروخته به داخل اتاق مي رود و بدون اين كه با سي سخت بگويد چادر را به گوشه اي انداخته و به طرف اتاقش مي رود. نگاهي بين مادر و دختر رد و بدل مي شود.... شب كه مي شود ريحانه و راضيه به اتاق خواب خود مي روند وو اماده خواب مي شوند. راضيه كه موضوعي فكرش را مشغول كرده روي تخت دراز مي كشد و از خواهرش مي پرسد: - ريحانه يه چيزي ازت بپرسم راستش رو بهم مي گي؟ - بپرس. - امروز عصر واسه چي رفته بودي دم خونه خانم نعمتي؟ چي به اونا گفتي؟ - تو از كجا فهميدي؟ - از پنجره اشپزخانه ديدمت. ريحانه سكوت مي كند و پاسخي نمي دهد. راضيه دوباره مي پرسد: - نمي خواي چيزي بگي؟ نكنه ديگه بهم اعتماد نداري؟ - يادته بهت گفته بودم بچه اي رو ديدم كه از تاب سقوط مي كنه؟ - اره يادمه. خب؟ - اون بچه نوه همسايه مون بود. - و تو رفتي كه اينو بهشون بگي؟ خب اونا چي گفتن؟ - فكر مي كني عكس العملشون چي بود؟ اولش بهم خنديدن و مسخره ام كردن. بعدش مادر بچه عصباني شد و بهم پرخاش كرد. - تو داري به خودت لطمه مي زني، اخه چرا دشمن تراشي مي كني؟ فكر مي كني اونا حرفاتو باور مي كنن؟ نبايد چنين انتظاري داشته باشي. تو چيزهايي رو مي بنيي كه ديگرون فاقد اون حس هستند. بنابراين ممكنه فكر كنن خداي نكرده ديوونه شدي. - اصلا برام مهم نيست كه ديگرون چه نظري نسبت به من داشته باشن. من فقط مي خوام اونا رو از خطري كه در كمينشون نشسته اگاه كنم. ديروز تو كابوسم ديدم كه برادر منيژه تو دريا غرق شد. وقتي بهش گفتم بهم خنديد ولي برام مهم نيست. مهم اينه كه جلوي حوادث رو بگيرم. - پاك منو از خودت دلسرد كردي ريحانه، اخهچرا دست از اين كارات برنمي داري؟ - من نمي تونم دست رو دست بذارم. شاهد نابودي كساني باشم كه مي تونم بهشون كمك كنم و از مرگ نجاتشون بدم. - مشروط بر اينكه اونا هم حرفاتو باور كنن. ريحانه كمي عاقلانه فكر كن. من به تو حق مي دم كه نگران سرنوشت اونايي باشي كه به نحوي با روياي او ارتباط دارن ولي تو نمي توني كمكشون كني مگه اينكه همه جا جار بزني و وضعيت فعلي خودتو براشون توصيف كني. شايد اون موقع يه عده بهت معتقد بشن و حرفاتو باور كنن. تو داري خودتو تو دردسر بزرگي مي ندازي. من نمي خوام خواهرم مضحكه دست مردم بشه. نمي خوام انگشت نماي خاص و عام بشي. - تو مي گي من چيكار كنم؟ - بهتره روياهات رو براي خودت نگه داري و در صندوقچه سينه مثل يه راز سر به مهر حبسشون كني. اين بهترين كاريه كه مي توني بكني. هر دو سكوت كردند. ريحانه پشتش به خواهر بود و به ارامي اشك مي ريخت و راضيه هم خيلي زود خوابش برد. دو روز بعد دخترها وقتي همراه مادرشان از خريد بازمي گردند چشمشان به چند زن سياه پوشت مي افتد كه از مقابلشان مي ايندن. زنها وقتي نزديك مي شوند، خانم خردمند با يكي از انها سلام و احوال پرسي مي كند. زن سياه پوش به او مي گويد كه پسر همسايه شان در دريا غرق شده و انها قصد دارند براي گفتن تسليت و سرسلامتي به منزل انها بروند. ريحانه به محض شنيدن نام خانوادگي منيژه ناراحت شده و بي اختيار به گريه مي افتد. همراه خواهر و مادر به منزل باز مي گردد. همان لحظه لباس مشكي به تن كرده و هماهر راضيه كه او نيز لباس عزا پوشيده است به سوي منزل منيژه حركت مي كند. بر سر در خانه منِزه پرچم سياهي اويزان است. عكس برادر فوت شده او رو حجله ديده مي شود. از داخل خانه صداي شيون و زاري به گوش مي رسدو زنها در اتاق اجتماع كرده و گريان و نالان بر سر و سينه مي كوبند. راضيه و ريحانه وارد مي شوند و قصد دارند در گوشه اي از سالن بنشينند. به محض اينكه منيژه چشمش به ريحانه مي افتد به جانب او مي ايد و با خشم و عتاب به او مي گويد: - تو اينجا چيكار مي كني؟ واسه چي اومدي؟ ريحانه با تاثر سرش را پايين مي اندازد و مي گويد: - منيژه جون بهت تسليت مي گم، واقعا از اين حادثه متاسفم. منيژه با همان لحن پاسخ مي دهد: - من احتياجي به اظهار تاسف تو ندارم. بهم اثبات شده كه تو دختر شوم و بدقدمي هستي. ديگه نمي خوام چشمم به چشمت بيفته. از اينجا برو بيورن. چند نفري سعي در ارام كردنش دارند اما او دست خود را از ميان باوزان انها مي كشد و ادامه مي دهد: - برو بيرون. برو گمشو. نفرين شده هستي. تو و اون سق سياهت. همه نگاهها به ريحانه خيره مي ماند. راضيه دست ريحانه را گرفته و او را از مجلس خارج مي كند. ريحانه با دلي شكسته و غروري جريحه دار شده بغضش را رها كرده و هق هق كنان چهره اش را با دست مي پوشاند. چند قدم بالاتر روي سكوي در منزل مي نشيند و به شدت گريه مي كند. راضيه هم كنار او ايستاده و گريان و متاثر است. چند روز بعد از اين واقعه، خانه جو ناارمي دارد. راضيه كنار مادرش نشسته و زانوي غم بغل گرفته. ريحانه هم وسط اتاق رو به انها نشسته و به ارامي گريه مي كند. پدرش با عصبانيت در اتاق راه مي رود و غرولند مي كند. - من نمي فهمم، واسه چي اين الم شنگه رو راه انداختي؟ اخه تو چت شده دختر؟ زده به سرت؟ كنار او مي ايستد و به جانبش خم مي شود. - با حرفايي كه زدي يه شهر رو اشفته كردي.
ادامه نوشته
جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۴۲:۰۳
نظرات (0)
،

رمان بسيار زيباي گمشده در غبار فصل دوم

- احتياج به نظر نيست. من دخترم رو خوب مي شناسم. - من مي رم نمازم رو بخونم. بعدشم مي رم مغازه. خردمند از اشپزخانه بيرون مي رود و عمسرش بلند شده و به ادامه كارهايش مي پردازد. چند روز بعد ريحانه در راهروي دبيرستاني كه محل برگزاري امتحانات نهايي است به همراه ساير همكلاسهايش روي صندلي مخصوص امتحان نشسته اندن و هر كدام با جديت مشغول نوشتن پاسخ سوالات امتحاني هستند. منيژه اولين كسي است كه برگه اش را تحويل مي دهد و از راهرو به سمت حياط مي رود. پس از او هم چند نفري ورقه هايشان را به خانم ممتحن داده و خارج مي شوندن. عاقبت ريحانه هم برمي خيزد. ورقه اش را داده و بيرون مي رود. منيژه كه در حياط به گوشه ديوار تكيه داده به مجرد ديدن ريحانه پيش او مي رود و مي پرسد: - چطور بود خوب دادي؟ - اره خيلي اسون بود. تو چطور؟ - زياد خوب نبود. بعضي سوالها رو نتونستم جواب بدم. - پس چرا زودتر از همه ورقه ات رو دادي؟ - خب وقتي هر چي فكر كردم و چيزي به ذهنم نرسيد ديدم بهتره بيشتر از اين خودمو خسته نكنم. من كه نمي خوام مثل تو خانم دكتر بشم. همين ديپلم رنگ و رو رفته واسه هفت پشتم بسته. - من مي خوام برم خونه. تو نمياي بريم؟ - چرا بريم. منم ديگه كاري اينجا ندارم. هر دو از دبيرستان خارج مي شوند و وارد خيابان مي گردند. پس از طي مسافتي به محل ايستگاه ميني بوس مي رسند. چند نفري در صف ايستاده اند، انها هم در نوبت مي ايستند. منيژه در حالي كه عرق پيشانيش را پاك مي كند مي گويد: - امسال چقدر هوا زود گرم شده. - اره خيلي گرمه. - خوشحالم كه تابستون داره از راه مي رسه. اين امتحان اخري خيلي خسته ام كرده. همش امتحان، امتحان. يه بار تو كلاس يه بارم اينجا. اين معلما يه ذره به فكر ما نيستن. مگه اين چند گرم مغز چقدر كشش داره كه اين همه ازش كار مي كشن. خوشحالم كه تعطيل شديم. حالا وقتشه كه بگم خداحافظ مدرسه. - برعكس، من كه واقعا از تعطيل شدن مدرسه متاسفم. اين دوران واهس خودش عالمي داره. پدر و مادرم جفتشون تحصيلات ابتدايي دارن، گاهي وقتا از ته دل افسوس مي خورن كه درس شونو نيمه كاره رها كردن و ديگه ادامه ندادن. ادم هميشه نمي تونه فرصت هاي از دست رفته رو جبران كنه. بيا ميني بوس هم رسيد. منيژه به سمتي مي نگرد كه ريحانه اشاره كرد. ميني بوس از راه رسيد و همه مسافران سوار شدند منيژه و ريحانه هر كدام روي صندلي خالي مي نشينند و ميني بوس به راه مي افتد. ريحانه مي گويد: - تو تعطيلات ديگه نمي تونيم بچه ها رو ببينيم. جدا دلم واسه همه شون تنگ مي شه. - غصه شو نخور. ما باز هم مي تونيم تو اوقات بيكاري به هم سر بزنيم. بعضي از بر و بچه ها خونشون به هم نزديكه، اگه قصد مسافرت نداشته باشن مي تونيم باهاشون قرار بگذاريم كه حداقل هفته اي يك روز هم ديگر رو ببينيم. مي ريم كوه، مي ريم كنار دريا و پيك و نيك. تو كه پدر و مادرت مخالفتي ندارن؟ - نه بابا. خوشبختانه پدر و مادر خوب و روشنفكري دارم. در هر صورت باهات موافقم. تعطيلات نبايد ماها رو از هم جدا كنه. - تو داري خودت رو واسه كنكور اماده مي كني؟ - اره، اوايل شهريور بايد برم تهران تو كنكور شركت كنم. اگه قبول بشم همون جا پيش داداش و زن داداش مي مونم. اونا چفتشون تو اداره روزنامه كار مي كنن. صبح مي رن و عصر مي يان و كاري به كارم ندارن. مي تونم در سكوت و ارامش درس بخونم. - پس بچه هاشون چي؟ سر و صداي بچه ها مانع درس خوندنت نمي شه؟ - داداشم اينا بچه ندارن. هفت ساله كه ازدواج كردن ولي خب خدا هنوز بهشون بچه نداده. - پس حسابي بهت خوش مي گذره. ما كه دور و برمون پر از بچه ايت. پنج تا بچه قد و نيم قد تو خونه داريم كه سر و صداشون ادمو كلافه مي كنه. گاهي وقتا دلم مي خواد از خونه بزنم بيرون و به جنگلي پناه ببرم. يكي نيست به مادرم بگه اخه پدر امرزيده هفت تا بچه مي خواستي چيكار؟ اگه هوسه يكي دو تا بسه نه هفت تا! - خب قديمي ها اينطورن ديگه. اما حالا دوره زمونه عوض شده.... ريحانه پس از گفتن اين جمله از پنجره بيرون را نگاه مي كند و هر دو در سكوت فرو مي وند. ريحانه براي لحظاتي چشمانش را روي هم مي گذارد تا چرتي بزند.... در همان حال خود را در جنگل انبوهي مشاهده مي كند كه لباس سفيد بلندي بر تن كرده است و چند شاخه گل صحرايي در دست دارد. از جنگل گذشته و به محوطه سرسبزي مي رسد. جايي همانند گندم زارها.... افتاب درخشندگي خاصي دارد، پرندگان اواز مي خوانند و پروانه ها در اطرافش پرواز مي كنند. در محوطه، عده اي از جوانان مشغول بازي فوتبال هستند. ريحانه از كنارشان عبور مي كند. به نقطه ديگري مي رسد كه خانواده در زير سايه درخت فرشي گسترده و سرگرم خوردن ميوه و تنقلات هستند. انها پشتشان به ريحانه است و چهره هايشان قابل رويت نيست. چند قدم دورتر زني جوان، تابي به درخت بسته و پسر بچه خردسالش را روي تاب نشانده و او را تاب مي دهد. كودك با صداي بلند مي خندد و زن لحظه به لحظه به سرعت تاب مي افزايد. ريحانه به زن نزديك مي شود. زن به او مي خندد و برايش دستي تكان مي دهد اما در همان لحظه كودك دستش را از طناب تاب رها كرده و روي زمين سقوط مي كند. ريحانه با صداي بلند فرياد مي كشد.... منيژه با دست شانه هاي او را تكان مي دهد و مي گويد: - ريحانه، ريحانه چي شده؟ ريحانه به خود مي ايد و چشمانش را مي گشايد. از صداي فرياد او همه مسافران حيرت زده به جانب او برمي گردند و هر كس زمزمه كنان از بغل دستي خود مي پرسد چي شده است. منيژه با نگراني مي گويد: - ريحانه حالت خوب نيست؟ - من...من...آخ خدايا! دارم ديوانه مي شم! ميني بوس توقف مي كند. منيژه دست او را مي گيرد: - پاشو ريحانه، پاشو رسيديم. اقاي راننده ما پياده مي شيم. بريم ريحانه جون فكر كنم گرما زده شدي. شايدم خستگي امتحان باشه. هر دو پياده شدند و ميني بوس حركت كرد. ريحانه رنگ به چهره نارد. نگاهش وحشت زده است. - چت شده ريحانه؟ مي خواي ببرمت درمانگاه؟ ريحانه كه اندكي به خود مسلط گشته تبسم مي كند: - نه حالم خوبه متشكرم. كمي بهتر شدم. - اخه چي شد؟ چرا يه دفعه حالت بد شد؟ تو كه حسابي منو ترسوندي! - خودمم نفهميدم چي شد. يه لحظه خوابم برد، داشتم كابوس مي ديدم. - تو بايد بيشتر استراحت كني. لابد ديشب تا صبح بيدار موندي و درس خوندي. حتما جزوه هاي كنكور رو هم مطالعه مي كني. درسته؟ ريحانه با تكان سر تاييد مي كند. مقداري كه راه مي روند بر سر دو راهي مي رسند. اين جا همان مكاني است كه ان دو بايد از هم جدا شوند. منيژه هنگام خداحافظي باز مي پرسد: - مي خواي تا دم خونه باهات بيام؟ - نه حالم خوبه نگران نباش. - ولي هنوز رنگت پريده. نكنه تو راه ضعف كني؟ - متشكرم. گفتم كه بهتر شدم. بهتره تو بري ممكنه ديرت بشه. - ده روزه ديگه نتيجه امتحانا رو اعلام مي كنن پس تا اون موقع خداحافظ. ريحانه لبخند مي زند و پاسخ مي دهد: - باشه مي بينمت. - رفتي خونه حتما استراحت كن. - باشه خداحافظ.
ريحانه به راه مي افتد اما منيژه مدتي مي ايستد و حيرت زده او را مي نگرد. سپس شانه هايش را بالا مي اندازد و به راه خود مي رود. ريحانه وقتي وارد منزل مي شود عمويش نيز در اتاق حضور دارد. او به پشتي تكيه داده مي چاي مي نوشد. - سلام عمو جون، حال شما چطوره؟ - سلام دخترم، خوبي ريحانه جون؟ ريحانه كنار عمو مي نشيند و پاسخ مي دهد: - ممنونم عمو جون، كي اومدين؟ - يه ساعتي مي شه. خردمند از دخترش مي پرسد: - امتحان چطور بود دخترم؟ - خوب بود بابا. - از رنگ و روت پيداست كه سحابي خسته شدي، خانم بي زحمت يه چايي واسه دخترمون بريز كه خستگيش در بره. - اي به چشم. - نه مادر زحمت نكش، از راه رسيدم گرممه. مي رم يه ليوان اب خنك بخورم. راضيه برخاسته مي گويد: - تو بشين واست مي يارم. راضيه به اشپزخانه مي رود. مادر با دقت ريحانه را نگاه مي كند و لبخند مي زند و به او مي گويد" - عموجون ما رو به منزل جديدشون دعوت كردن. عمو مي خندد و مي گويد: - فكر مي كنم بهتون خوش بگذره. جاي خوش اب و هوائيه، من و بچه ها كه راضي هستيم. خانم خردمند مي گويد: - حتما خوش مي گذره. پدر ريحانه رو به برادر كرده و مي گويد: - تعجب مي كنم! چطور مي توني هر سال تو يه منطقه زندگي كني! من كه حاضر نيستم يه ساعتم از اين محله و خونه رو ول كنم و برم يه جاي ديگه. مگه اين ه خداي نكرده تحت فشار باشم و مجبور بشم. - اگه خدا بخواد اين دفعه ديگه موندني هستيم. ولي خب اين دفعه وضع فرق داره. يه خونه و يه باغ بزرگ خريدم كه برو بچه ها بتونن توش كار كنن. تا حالا هر چي واسه مردم كار كردم ديگه بسه. مي خوام نوكر خودم و ارباب خودم باشم. راضيه باز مي گردد و ليوان اب را به دست ريحانه مي دهد. ريحانه لبخند تشكر اميزي مي زند و اب را مي نوشد. در تاييد گفته هاي برادر سر تكان مي دهد و مي گويد: - اره داداش اين جوري خيلي بهتره. سپس همسرش را مخاطب قرار مي دهد: - خانم ناهار حاضره؟ - بله حاضره. - پس وردار بيار كه از گشنگي ضعف كردم. خانم خردمند بلند مي شود و به اشپزخانه مي رود. راضيه رو به ريحانه كرده و مي پرسد: - لباساتو عوض نمي كني؟ - چرا دارم مي رم. ريحانه بلند مي شود و به طرف اتاقش مي رود. خانم خردمند از اشپزخانه بيرون مي رود و با راضيه مشغول انداختن سفره مي شود. پس از صرف نهار همه اعضا خانواده در اتاق مشغول خوردن ميوه مي شوند. عمو مي پرسد: - خب داداش قرارمون كي شد؟ - ايشالا جمعه شب، البته من بايد جمعه برگردم يا نهايتا صبح شنبه. - چرا اين قدر زود؟ مي ترسي بهت بد بگذره؟ - چند تا كار سفارشي دارم مي ترسم كاراي مردم عقب بمونه. خانم خردمند در حالي كه حبه هاي انگور را به دهان فرو مي برد از شوهرش مي پرسد: - مگه كارگرات نيستن؟ - چرا ولي بعضي كارا رو خودم بايد انجام بدم. شماها رو اونجا مي ذارم و خودم برمي گردم. هر قدر كه دلتون خواست بمونين و بعد برگردين. عمو مي گويد: - خودم برشون مي گردونم نگران نباش. - دستت درد نكنه . اگه زحمت بكشي ممنون مي شم. - پس من بهت ادرس مي دم، وقتي كه اونجا رسيدي از هر كي بپرسي خونه رو نشونت مي ده. خردمند رو به دخترش كرده و مي گويد: - راضيه جون يه قلم و كاغذ بيار ادرسي كه عموجون مي گن يادداشت كن. مواظب باش اشتباه ننويسي. - چشم بابا. عمو اضافه مي كند: - پس ما جمعه شب منتظرتون هستيم. - به اميد خدا. همان شب راضيه و ريحانه در اتاق خود روي تخت دراز كشيده اند. ريحانه به سقف زل زده و مدام اه مي كشد. راضيه به جانب او برمي گردد و مي پرسد: - چته؟ چرا نمي خوابي؟ - تو چرا نمي خوابي؟ - مي خوام بخوابم ولي وقتي مي بينم تو تو فكري و هي اه مي كشي خوابم نمي بره. - معذرت مي خوام كه مزاحم خوابيدنت شدم. - نه اين طور نيست. به چي داري فكر مي كني؟ - به اون پيرزن... - پيرزن، كدوم پيرزن؟ - و به اون زن و كودكش. - چي داري مي گي ريحانه؟ حالت خوبه؟ راجع به كي حرف مي زني؟ - چهره هاشونو كاملا به خاطر دارم اما مي تونم به جرات قسم بخورم كه تو عمرم هرگز اونا رو نديده بودم. راضيه بلند شده و مي نشيند و زانوهايش را بغل مي گيرد. - مي شه يه جوري حرف بزني كه منم بفهمم! - پيرزن تو ويلاش تك و تنها در بستر مرگ افتاده بود و با نگاش ازم مي خواست كمكش كنم. بعدش اون زن و بچه اش...زنه جوون بود، داشت بچه اش رو تاب مي داد كه بچه از تاب پرت شد پايين. راضيه خيلي وحشتناكه! مطمئنم اتفاقي قراره بيفته ولي نمي دونم كي و كجا. - اين قدر خودت رو عذاب نده ريحانه، بهت اطمينان مي دم كه هيچ اتفاقي نمي افته، اينا فقط مربوط به روياهاته. - رويايي كه بالاخره دير يا زود به حقيقت مي پيونده. - تو نمي توني هيچ مشكلي رو حل ككني. - چرا، اگه اين افراد رو شناسايي كنم شايد بتونم از وقوع فاجعه جلوگيري كنم. - به نظر من تو به استراحت كافي نياز داري. تو اين مدت كه درس مي خوندي فكرت حسابي خسته شده، تو داري كم كم منو هم نگران مي كني. اگه مي خواي تو كنكور قبول بشي بايد اين افكار بچه گانه رو دور بريزي در غير اينصورت هيچ وقت موفق نمي شي با افكار مغشوش و پريشون سد كنكور رو بشكني. راضيه دراز مي كشد، ملافه را روي خود مي اندازد و پشتش را به او مي كند.

- حالا ديگه بهتره بخوابي، من كه خيلي خوابم مياد. شب به خير. راضيه پس از يك دهان دره طويل و پر سر و صدا خيلي زود به خواب مي رود اما ريحانه در سكوت هم چنان به گوشه اي از اتاق خيره مي ماند و فكر مي كند....عصر روز پنج شنبه ريحانه جزوه اش را در دست گرفته و مشغول مطالعه ان است. راضيه و مادرش لباس پوشيده و اماده حركت هستند. خردمند از اتاق ديگر خارج شده و نگاهي به اطرافيان مي اندازد و خطاب به ريحانه مي گويد: - دختر خانم اگه ممكنه اون كتاب لعنتي رو كنار بذارين و راه بيفتين كه داره دير مي شه و ممكنه به اتوبوس نرسيم. مادر غرولند كنان مي گوي: - حتي اين لحظه هم دست بردار نيست. ريحانه جزوه ها را درون كيف دستي اش مي گذارد و مي گويد: - چشم بابا حلضر شدم. پدر در حال حركت اضافه مي كند: - زود باشيد اگه دير به اتوبوس برسيم واويلاست. همگي اماده حركت مي شوند. خانم خردمند چادرش را به سر مي كشد و همراه راضيه از در بيرون مي رود. ريحانه هم دقايقي بعد به دنبالشان خارج مي شود. خردمند اخرين نفر است كه ساك لباسها را برداشته و از در بيرون مي رود. در را قفل كرده و به دنبال انها حركت مي كند. چند دقيقه بعد وارد جاده مي شوند. راضيه و ريحانه جلوتر از همه حركت كرده و سرگرم صحبت كردن هستند. در همين لحظه ها حاج رسولي و پسرش- همان پسري كه هميشه در تعقيب ريحانه است – از خم كوچه اي پيچيده و به سوي انها مي آيند. رسولي مقابل خردمند مي ايستد به سردي سلام كرده و برخلاف هميشه ه با وي به گفت و گو مي پرداخت، بي اعتنا به او رد مي شود. وقتي مقداري دور مي شوند پسر رسولي برمي گردد تا نگاهي به انه بيندازد اما پدرش با خشونت استينش را مي كشد و با اين عمل او را وامي دارد كه به راه خود ادامه دهد. خردمند خطاب به همسرش مي گويد: - از روزي كه به حاج اقا جواب رد دادم باهام سرسنگين شده. ئيگه حتي جواب سلاممو هم نميده. - به جهنم! مگه نون ما رو مي ده؟ زور كه نيست. - واسه طبقه بالاي خونه شون سفارش در و پنجره داده بود ولي بعد از اون جريان اومد و سفارششو پس گرفت. بعدشم شنيدم رفته از جاي ديگه در و پنجره ساز اورده. - به درك! چه اهميتي داره؟ خوبه كه روزي ما دست خداست، هنوز هيچي نشده خودشون رو نشون دادند. كي به اين جور ادما دختر مي ده؟ انها از چند جاده و خيابان گذشتند و وارد گاراژ شدند. خردمند همسر و دخترانش را تنها گذاشته و به طرف باجه بليط فروشي مي رود و لحظاتي بعد همراه با بليط برمي گردد و مي گويد: - اتوبوس تا نيم ساعت ديگه حركت مي كنه. راضيه جون ادرس رو ورداشتي؟ - بله بابا تو كيفمه. - خوبه، بدون ادرس ممكنه سرگردون بشيم. همگي روي نيمكت مي نشيند و به رفت و امد مسافران مي نگرند. چهل دقيقه بعد با اشاره كمك راننده برخاسته و به جانب اتوبوس مي روند. پس از سوار شدن چند مسافر، انها هم به درون اتوبوس رفته و پس از يافتن صندليهاي خود دو به دو مي نشينند. ريحانه و راضيه در يك رديف و خردمند و همسرش در سمت ديگر انها مي نشينند. اتوبوس پس از اماده شدن حركت مي كند... ساعتهاست كه اتوبوس در جاده در حركت است. در داخل اتوبوس، راضيه چشمانش را بسته و چرت مي زند ريحانه در حال مطالعه جزوه اش مي باشد و خانم و اقاي خردمند هم سر در وش هم نهاده و به اهستگي با هم صحبت مي كنند. خانم خردمند مي پرسد: - تو فكر نمي كني دعوت داداشت اينا يه بهونه باشه؟ - بهونه؟ چه بهونه اي؟ - كه به اين وسيله صحبت خواستگاري رو پيش بكشن؟ خردمند اندكي فكر مي كند و سپس شانه هايش را بالا مي اندادز: - نمي دونم شايد. - ولي من تقريبا مطمئنم. زن داداشت زمستون كه پيش ما بود با ايما و اشاره گفت كه وقتي ريحانه ديپلمشو گرفت بايد بشينيم و راجع به اينده اين دو تا جوون حرف بزنيم. - تو كه راضي نبودي چرا همون موقع جوابش نكردي؟ - راستش رو بخواي من تو لفافه منظورمو حالي كردم ولي خب اين تويي كه بايد قائله رو ختم كني. اگه من حرف بزنم ممكنه كدورتي ايجاد بشه. تو يه جوري بهشون حالي كن كه بهشون برنخوره. بگو دختره مي خواد بره تهرون و درس بخونه . خلاصه طوري حرف بزن كه پيگير قضيه نشن. خدمند لبخندزنان جواب مي دهد: - من هيچ وقت تو زندگيم با نظرت مخالف نبودم. اين بار هم خيال ندارم اين كار رو بكنم. خانم خردمند با رضايت مندي مي گويد: - تو بهترين شوهر دنياييو من ازت راضيم و اميدوارم خدا هم ازت راضي باشه. دلم مي خواد مردي به خوبي و مهربوني تو گير دخترام بيفته. مردي كه از صميم قلب دوسشون داشته باشه. - با اين حرفات داري خرم مي كني ها. - استغفرالله اين حرفا چيه كه مي زني. - تو هم واسه من زن خوبي بودي. هميشه با بد و خوبم ساختي و دم نزدي. بچه هام خوب و نجابت رو از تو به ارث بردن. من يه موي تو رو با يه دنيا عوض نمي كنم. خانم خردمند از پنجره اتوبوس به جاده نگاه مي كند و مي گويد: - خدا از سر تصيرات همه بگذره و سايه تو رو هم از سر ما كم نكنه. هوا كم كم رو به تاريكي مي رود كه اتوبوس مسافران را در مقصد پياده مي نمايد . خردمند به تنهايي نزديك قهوه خانه اي كه در مسير قرار دارد مي رود و از مردي كه كنار در قهوه خانه ايستاده ادرس برادرش را مي پرسد. مرد با اشاره دست او را به سمتي راهنمايي مي كند. خردمند تشكر كرده و باز مي گردد. - بچه ها بريم كه ديگه چيزي نمونده برسيم. همگي به راه مي افتند. از كوچه اول عبور مي كنند و در كوچه دوم، امير پسر عموي دخترها روي سكوي در خانه نشسته است. به محض اينكه از دور چشمش به انها مي افتد شتابان و شادمان به استقبالشان مي رود. - سلام عمو جان. سلام زن عمو. - سلام پسر گلم. حالت چطوره عمو جون؟ - خوبم عمو جون. امير نگاهي به دخترها مي اندازد و با شرمساري سر به زير مي افكند. - سلام دخترعموها خوش اومدين. راضيه و ريحانه هم سلام او را پاسخ مي گويند. خردمند مي پرسد: - بابات هست؟ - بله عمو جون، از بعدازظهر تا حالا چشم به راه بوديم. دم در كه مي رسند امير در را به داخل هل داده و خود كنار مي ايستد. - بفرما عمو جون. - ياالله خردمند داخل شده و پس از او سايرين هم وارد مي شوند. امير اخرين فردي است كه به درون رفته و در را مي بندد. به مجرد اين كه خردمند و بقيه وارد خانه مي شوند، عمو و زن عمو از در اتاق بيرون امده و به استقبالشان مي روند. خردمند همراه همسر و دخترانش در صدر اتاق مي نشيند و خان عمو هم در كنارشان قرار مي گيرد. امير به اشپزخانه مي رود و خود را انجا پنهان مي سازد . زن عمو كه سر پا ايستاده مي گويد:

- خيلي خوش اومدين، واقعا قدم رو چشم ما گذاشتين. خردمند عرق روي پيشاني و پشت لبش را با دستمال پاك كرده و به عنوان مزاح مي گويد: - زن داداش از تعارف كم كن و بر مبلغ افزا! ما كه غريبه نيستيم. به جاي تعارف كردن اب خنك بيار كه از تشنگي دارم له له مي زنم. - به روي چشم. همين الان. زن عمو به اشپزخانه مي رود و عمو از برادرش مي پرسد: - خب ديگه تعريف كن، راستي چطوري اينجا رو پيدا كردي؟ - خيلي خب، اصلا مشكل نبود. - بهت كه گفته بودم جاش سر راسته. خب زن داداش شما چطوري؟ اين دختر خانماي گل چطورن؟ همسر خردمند پاسخ مي دهد: - به لطف شما بد نيستيم. و راضيه اضافه مي كند: - قربون عموجون برم. فقط به ما بگين كي مي ريم اين اطراف يه گشتي بزنيم كه دلم واسه يه پيك نيك لك زده. خانم خردمند رو ترش مي كند و مي گويد: - اوا دختر يه دقيقه زبون به دهن بگير. هنوز از راه نرسيده هوايي شده؟ عمو با داي بلند خنديد و اظهار مي دادر: - زن داداش چيكارش داري بذار راحت باشه. و خطاب به راضيه مي افزايد: - دخترم اينجا مثل خونه خودته. دلم مي خواد اين چند روزه حسابي بهتون خوش بگذره. از فردا صبح خودم مي برمتون گردش و همه جاي ديدني رو نشونتون مي دم. امير با سيني پارچ و ليوان وارد اتاق مي شود. سيني را مقابل عمو مي گذارد و زود از اتاق بيرون مي رود. خردمند براي خود اب مي ريزد و پس از تعارف به ديگران ان را جرعه جرعه مي نوشد. امير كنار در اتاق ايستاده و بدون ان كه ديده شود دزدانه ريحانه را مي نگرد. مادرش او را د ران حال غافلگير مي كند. - چشم چروني نكن پسر، دختره مال خودمونه غصه نخور. بهتره تو اين ميوه ها رو ببري تا منم چاي بيارم. ديگه هم فرار نكن. همون جا باش تا من بيام. امير ظرف ميوه را گرفته و دوباره پا به درون اتاق مي گذارد. نزديك در سكندري مي خورد اما زود تعادل خود را حفظ مي كند. راضيه دزدانه مي خندد و دستش را جلوي دهانش مي گيرد تا لبخند تمسخراميزش اشكار نگردد. ريحانه به او چشم غره مي رود و راضيه خود را جمع و جور مي كند. لحظاتي بعد زن عمو هم به انها ملحق شده، همگي دور هم مي نشينند و چاي و ميوه صرف مي كنند. خردمند با چشم اطراف را مي كاود و به عمو مي گويد: - خونه تو پسنديدم داداش، خيلي قشنگ و بزرگه. مباركتون باشه. عمو تبسم كنان جواب مي دهد: - وقتي تو بپسندي كار تمومه. زن عمو كه از اين تعريف و تمجيد خوشحال شده مي گويد: - چشمتون قشنگ مي بينه. والله ديگه از خونه به دوشي خسته شديم. وقتي اينجا رو ديديم يه دفعه مهرش به دلم افتاد. به داداشت گفتم هر جوري كه شده بايد اينجا رو بخري. چند تا از اتاقاش هنوز فرش نشده، گذاشتم واسه اميرجون كه ايشالا وقتي عروسي كرد با خانمش اونجا رو فرش كنه. زن عمو حين گفتن اين جملات به ريحانه مي نگرد. بين خردمند و همسرش نگاهي رد و بدل مي شد و خردمند مي گويد: - ايشالا. عمو رو به برادر كرده و مي گويد: - الان شبه، فردا صبح مي برمت تا همه جاي خونه و باغ رو از نزديك ببيني. راضيه مي پرسد: - عموجون درخت ميوه هم دارين؟ - اره دخترم درخت ميوه هم داريم، درخت سيب، گيلاس، انبه، انجير و توت. امير به ميان حرف پدر مي دود و مي گويد: - درخت خيار و خربزه هم كاشتيم. جملگي به حرف او مي خندند. امير خجالت زده سرش را پايين مي اندازد و راضيه متعجبانه مي پرسد: - درخت خيار و خربزه. عمو تك سرفه اي كرده و در حالي كه به امير اخم مي كند مي افزايد: - منظور امير جان اينه كه بوته هاي خيار و خربزه هم رسيدن. اخه ما تو يه قسمت از باغ صيفي جات هم كاشتيم. زن عمو ادامه مي دهد: - سبزيجات هم همين طور. - پس حسابي خودكفا شدين. - بله ديگه. وقتي زمينش هست بايد استفاده رد. عمو خطاب به زنش مي گويد: - خب خانم اگه گفتي وقته چيه؟ - بله فهميدم وقت شامه. من برم شام رو بكشم و بيارم. سپس برمي خيزد و به راه مي افتد. عمو با حركت سر گفته اش را تصديق مي كند و مي گويد: - اره خانم برو. ما همگي گرسنه هستيم. پس از صرف شام و چاي و ميوه، ساعتي را به گفت و شنودهاي معمولي گذراندند تا اين كه هنگام خواب فرا رسيد. نيمه شب خردمند و همسرش به همراه دو دخترشان در اتاق خوابي كه عمو و همسرش برايشان در نظر گرفته اند خوابيده اند. تنها كسي كه بيدار مانده و چشم بر سقف دارد ريحانه است. جيرجيركي در دل شب اواز مي خواند. و هلال ماه از پنجره اتاف خواب هويداست. در اتاق ديگر، زن عمو رختخواب شوهرش را بر زمين مي گستراند. عمو خميازه اي كشيده و جورابهايش را درمي اورد. همسرش مي گويد: - فردا صبح بايد موضوع را به داداشت بگي. اين پسره داره دق مرگ مي شه. نديدي امشب چطوري دست و پاشو گم كرده بود. عمو وارد بستر شده و مي نشيند و مي گويد: - امان از دست تو و اون پسرت! خانم جان اين پسره هنوز بچه است، دهنش بوي شير مي ده، مي خواي منو جلوي داداشم سنگ رو يخ كني؟ ريحانه باسواده، تحصيل كرده است ولي پسر ما فقط تحصيلات ابتدايي داره، داداشم راضي نمي شه، تازه نظر خود دختره هم شرطه. زن عمو غرولند كنان مي گويد: - وا چه حرفا مي زني؟! خيلي دلشون بخواد، درسته كه امير درس نخونده ولي عوضش نجيب و چشم و دل پاكه، زن نگه دار و خانواده دوسته. اگه تو پا پيش نذاري خودم از ريحانه خواتسگاري مي كنم. من از بچگي اونو واسه امير نشون كردم. پسره هم دلش ضعف مي ره، پاك زده تو سرش. تو كه نمي خواي بچه ام از دست بره. خلاصه هر جوري شده داداشت رو راضي كن. وادارش كن با ما راه بياد. بگوشش دونگ سند زمين رو پشت قباله ريحانه مي ندازيم. هر چي بخوان واسه دختره مي خريم. كاري كن با اين چيزا دهنشون بسته شه. عمو دراز مي كشد و با اوقات تلخي مي گويد: - تو هم وقت گير اوردي. الان خسته ام بعدا در موردش صحبت مي كنيم. - جلو اونا كه نمي شه حرف زد. فردا برو يه ماشين كرايه كن، دسته جمعي مي ريم جنگل. تو بايد داداشت رو ببري يه جاي خلوت و تا رضايتش رو نگرفتي برنمي گردي. نبايد فرصت را هدر داد. - حالا تا فردا خدا بزرگه. فعلا مي خوام بخوابم تو هم بگير بخواب. اگه قسمت باشه خدا خودش جور مي كنه. اگرم قسمت نباشه از دست من و تو كاري ساخته نيست. ملافه را روي خودش مي كشد و چشمانش رو مي بندد و مي افزايد: - پاشو اون چراغ رو خاموش كن.
زن عمو برمي خيزد و چراغ اتاق را خاموش كي كند و وارد بسترش مي شود. روز بعد اتومبيل پيكان از مناطق سرسبز و خوش منظهر در حال عبور است. عمو پشت فرمان نشسته و رانندگي را بر عهده دارد. كنار او امير و خردمند نشسته اند. در صندلي عقب هم زن عمو، همسر خردمند و راضيه و ريحانه قرار دارند. انها در حال صحبت كردن هستند و تنها فردي كه در اين مباحثه شركت ندارد ريحانه است. كه اط پنجره مناظر زيباي بيرون را مي نگد و غرق در افكار خود مي باشد. اتومبيل وارد جاده اي مي شود كه طرفين ان مشجر است. ريحانه چنان محو زيبايي و جذابيت محيط شده كه اعتنايي به سايرين ندارد. با اين كه تاكنون يه ان مناطق قدم ننهاده ولي احساس مي ند به نحوي با اين منطقه ارتباط داشته و هر چه اتومبيل دل جاده را مي شكافد و پيش مي رود اين حس در وي قدرت مي گيرد كه قبلا انجا را از نزديك ديده است. يكباره صداي ناله پيرزني در گوشش مي پيچد. با دقت گوش فرا داده و اطراف را مي نگرد. ساختمان ويلا از دور مقابل ديدگانش ظاهر مي شود. ريحانه شك ندارد كه اين ويلا همان مكاني است كه او در روياي خود ديده است. وقتي به نزديكي ويلا مي رسند صداي ناله را به وضوح بيشتري مي شنود. اتومبيلي چند متري از ويلا دور مي شود كه ناگهان ريحانه فرياد مي زد: - عمو جون نگهدار. خواهش مي كنم نگهدار. از فرياد ناگهاني او همه متحير مي شوند و عمو پا را روي پدال ترمز مي فشارد. اتومبيل اندكي ناله كنان و جيغ كشان توقف مي كمد. همه به او خيره مي شوند.ادامه نوشته
جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۴۲:۰۲
نظرات (0)
،

رمان بسيار زيباي گمشده در غبار فصل اول

كتاب از ياد رفته از خانم نسرين ثامني.
نشر چكاوك
چاپ اول:1377
شابك: 3-14-6043-964

كتاب دو قسمته:
1- سفر زندگي
2- گمشده در غبار

گمشده در غبار
لحظاتي بعد از اينكه زنگ دبيرستان به صدا در مي ايد، دانش اموزان وارد كلاسهاي خود شده و هر يك سر جاي خود مي نشينند. هنوز چند نفري وسط كلاس ايستاده و سرگرم بگومگو هستند كه در كلاس گشوده مي شود و خانم دبير وراد مي شود. دخترها به احترام او برمي خيزند و كلاس در سكوت فرو مي رود.
دبيرها به طرف ميزش مي رود، با لبخند به دخترها نگاه مي كند و با حركت دست انها را دعوت به نشستن مي كند. انگاه پشت ميزش مي نشيند و اوراق امتحاني بچه ها را زير و رو مي كند. به خاطرش مي ايد كه ورقه ها امتحاني در دفتر جا گذاشته است. ريحانه، دختر قد بلند و باريك اندامي است كه در رديف اول در مقابل خانم دبير نشسته، مورد خطاب وي قرار مي گيرد. - خردمند لطفا برو برگه هاي امتحاني رو از دفتر بيار. رو ميز معاون كنار تلفن مي توني پيداشون كني. - چشم خانم. ريحانه برمي خيزد و به سمت در كلاس مي رود. ان را گشوده و خارج مي شود...به مجرد اينكه پايش را بيرون مي گذارد، يك باره به جاي راهروي دبيرستان خود را در مكان ديگري مي يابد. اينجا يك منطقه زيبا و مصفااست. ريحانه حيرت زده و سرگردان نگاهي به اطراف خود مي اندازد تا موقعيت خود را شناسايي كند. جاده اي ساكت و خلوت پيش روي دارد كه هيچ كس به غير از خود او در ان حوالي ديده نمي شود و تنها چيزي كه به گوش مي رسد، صداي اواز پرندگان است. او بي اختيار جاده پوشيده از درخت را پيش گرفته و جلو مي رود. يقين دارد كه در تمام عمرش تاكنون به ان منطقه گام ننهاده است. در حالي كه مسحو ان مناطق دلپذير و روياييست، يكباره داي ناله زنانه اي به گوشش مي رسد. با دقت اطرافش را نگاه مي كند و هم چنان به راه خود ادامه مي دهد. در تمام طول مسير حتي يك ساختمان مسكوني هم وجود ندارد. صداي ناله بيشتر و بيشتر مي شود. بر سرعت گام هايش مي افزايد. پس از مدتي پياده روي، خانه اي ويلايي مقابل ديدگانش ظاهر مي گردد. هرچه جلوتر مي رود صداي ناله با وضوح بيشتري شنيده مي شود. مقابل در ورودي ويلا مي ايستد و نگاهش را به اطراف مي چرخاند. در تصميم گيري مردد است. صداي ناله لحظه اي قطع نمي شود. عاقبت تصميم نهايي را مي گيرد. در را با فشار دست گشوده مي گردد. اهسته پا به درون گذاشته و در را مي ببندد. از نرده هاي در ورودي تا در اصلي ساختمان راه زيادي نيست و در اصلي ساختمان هم نيمه باز است. داخل مي شود و با چشم همه جا را مي كاود. تزئينات ويلا لوكس و اشرافي است و اشيا قيمتي و نفيس در گوشه و كنار چشم مي خورد. اين بار صداي ناله به طور اشكار است. با وجود نگراني و تشويش جلوتر مي رود. در اطراف هال چند اتاق با درهاي بسته قرار دارد. ريحانه با احتياط درها را گشوده و به داخل هر كدام سرك مي كشد. اما كسي را در انجا مشاهده نمي كند. به سمت اتاقي كه در انتهاي هال قرار دارد پيش مي رود. در را باز كرده و داخل مي شود. بعد از ورود به اتاق با نگاه كنجكاوش اطراف را از نظر مي گذراند. مقابل ديدگانش تخت خواب بزرگي قرار دارد. بدان سمت حركت ميكند. روي تخت پيرزني رنجور كه چهره اي بيمار گونه دارد به خوابيده و ملافه سفيدي رويش كشيده شده است. پيرزني رنجور كه چهره اي بيمارگونه دارد به خوابيده و ملافه سفيدي رويش كشيده شده است. پيرزن هم چنان ناله سر مي دهد. ريحانه كنار او مي ايستد و با دقت نگاهش مي كند. سايه اش روي صورت پيرزن مي افتد و سبب مي گردد كه او ديدگانش را گشوده و به ريحانه تبسم كند. ريحانه دستهاي چروكيده و لرزان پيرزن را در دست گرفته و ان را به ارامي مي فشارد. پيرزن قد دارد چيزي بگويد اما صدايي از گلويش خارج نمي شود. ناگاه دچار تشنج شديد مي شود. ريحانه با دستپاچگي به اين سو و ان سوي اتاق مي رود و چون وسيله اي جهت ياري رساندن به پيرزن نمي كند از ويلا بيرون دويده و خود را به جاده مي رساند. هم چنان بي هدف مي دود تا شايد به فرد يا افرادي برخورد كرده و از انها مدد بگيرد. در همين لحظه خود را در مقابل يك دروازه بلند مي يابد. به همه جاي ان دست مي كشد تا روزنه اي جهت عبور بيابد، با مشت به دروازه مي كوبد و طلب كمك مي كند. مي پندارد كه شايد كسي از پشت دروازه صدايش را بشنود. همان طور كه در حال كوبيدن در است ناگهان در باز مي شود... ريحانه در را باز كرده و خود را داخل كلاس مي بيند. چنان مات و مبهوت است كه همان جا در استانه در كلاس خشكش ميزند. خانم دبير با باز شدن در به ان سو مي نگرد و مي گويد: - خردمند بيا تو. ريحانه به خود مي ايد. نگاهي به دستهايش مي اندازد. ورقه هاي امتحاني در دستش قرار دارد. با گيجي و سردرگمي جلوتر رفته انها را روي ميز خانم دبير مي گذارد. - متشكرم مي توني بشيني. ريحانه سرجاي خود مي نشيند. هنوز از بهت و حيرت خارج نشده است. سردرگوش دختر بغل دستي خود نهاده و نجواكنان مي پرسد: - منيژه از وقتي كه از كلاس رفتم بيرون تا حالا چه قدر طول كشيد؟ منيژه نگاهي به او مي اندازد و مي گويد: - چيزي در حدود پنج دقيقه. چطور مگه؟ ريحانه پاسخش را نمي دهد. فقط پنج دقيقه.... در حالي كه او تصور مي كرد بازگشتش ساعتي به طول انجاميده است. هيچ نمي داند اين زمان گم شده را چگونه براي خود توجيه كند. صداي خانم دبير كه اسامي شاگردان را از روي ورقه مي خواند به گوش مي رسدو اما ريحانه پريشان خاطر است و توجهي به محيط كلاس ندارد... ظهر بعد از تعطيل شدن دبيرستان ريحانه همراه منيژه از مدرسه به طرف خانه مي رود. در فاصله كمي دورتر، پسر جواني بدون جلب توجه سايرين در تعقيب انهاست. ريحانه و منيژه انقدر مي روند تا اين كه به سمت چپ مي پيچد. ريحانه هم از سمت راست حركت مي كند. وارد جاده خاكي مي شود. در دو طرف جاده مزارع و گندم زار ديده مي شود. پسر جوان در تعقيب اوست .. پدر ريحانه، اقاي خردمند در كارگاه نجاري خود سرگرم است. در گوشه اي از كارگاه دو جوان كارگر مشغول انجام كارهاي خود هستند. خردمند در اين لحظه دست از كار كشيده و به كارگرها مي گويد: - بچه ها وقت نهاره. كار رو تعطيل مي كنيم. يكي ديگر از كارگرها كه هنوز كارش را به پايان نرسانده جواب مي دهد: - اوستا شما برين خونه من وقتي كارم تموم شد مغازه رو قفل مي كنم. خردمند با حركت سر به او پاسخ مثبت مي دهد و مي افزايد: - باشه پس من كليد رو واست مي ذارم. ساعت چهار اينجا باش. - چشم اوستا خيالتون راحت باشه. خردمند اماده رفتن است كه در كارگاه گشوده شده و پيرمرد مسني وارد مي گردد و به جانب او مي ايد. - سلام عليكم مشدي، خدا قوت. - سلام از بنده است حاج اقا، حال شما؟ - الحمدالله، شما چطوري؟ - به لطف شما بد نيستم. امري باشه در خدمتم. - داشتم رد مي شدم گفتم يه سري هم به شما بزنم. هم از حال شريف باخبر بشم و هم اين كه... پيرمرد سكوت كرد و خدمند مي گويد: - اختيار دارين درخدمتم. - مثل اينكه داشتين تشريف مي بردين. اين طور نيست؟ - بله براي ناهار مي رفتم. - پس به اتفاق هم مي ريم كه هم قدمي زده باشيم و هم اين كه تو راه چند كلمه اي باهاتون صحبت كنم. - خواهش مي كنم. بفرمايين. خردمند و پيرمرد از در بيرون مي روند. وقت ناهار، ريحانه به همراه اعضا خانواده اش كه شامل پدر و مادر و خواهر كوچكترش راضيه هستند بر سر سفره نشسته اند و مشغول خوردن غذا مي باشند. ريحانه سخت در فكر است و با غذايش بازي مي كند. راضيه لقمه اش را قورت مي دهد و خطاب به خواهرش مي گويد: - ريحانه امروز بايد باهام يه كمي حساب كار كني. فردا امتحان رياضي دارم. ريحانه پاسخي به او نمي دهد. در واقع چنان در افكار خود غوطه ور است كه صدايي نمي شنود. راضيه با ارنج به پهلوي او مي زند: - با تو هستم حواست كجاست؟ ريحانه به خود مي ايد و با لكنت زبان مي گويد: - هان...چي گفتي؟.... - مي گم فردا امتحان دارم. كمكم مي كني؟ ريحانه با تكان دادن سر به او پاسخ مثبت مي دهد. مادر متعجبانه نگاهش مي كند و مي پرسد: - مثل اينكه حالت خوب نيست. مريضي؟ ريحانه لبخند زوركي مي زند. - نه مادر حالم خوبه. - پس چرا تو فكري؟ اصلا دست به غذا نزدي! - دارم مي خورم مادر شما غذاتو بخور. خردمند رو به ريحانه كرده و مي پرسد: - امتحانات كي شروع مي شه؟ - دو روز ديگه بابا. - اهان. خوبه. - بابا در مورد دانشگاه فكراتون رو كردين؟ - ريحانه باز شروع كردي پدرجان؟ - ولي شما قول داده بودي بابا، يادتون نيست؟ - چرا يادمه ولي... خودت مي دوني كه دست و بالم تنگه. - مي دونم بابا. من دلم نمي خواد به شما فشار بيارم يا به خاطر من دچار زحمت بشين. - پس پول دانشگاهت چي مي شه؟ - تازه مجبورم براي شركت در كنكور برم تهرون اخه دانشگاه اينجا رشته پزشكي نداره.

- ديگه بدتر! اونجا هزينه ات چند برابره.

- از لحاظ جا و مكان كه مشكلي نيست، مي رم پيش نادر و فرح، البته نه اينكه فكر كنين مي خوام برم سربار اونا بشم نه، نادر مي تونه برام كار پيدا كنه، يه كار ابرومندانه كه خرج تحصيلم تامين بشه. مي رم تو يه بيمارستان كار مي گيرم. شيفت شب كار مي كنم كه روز بتونم درس بخونم. بابا خواهش مي كنم قبول كنين. خردمند رو به همسرش كرده و مي پرسد: - خانم نظر شما چيه؟ - والله اگه پيش فرح و نادر باشه خيالم از هر نظر راحته. ما هم بالاخره مي تونيم يه كمكي بكنيم. خردمند اه مي كشد و مي گويد: - باز به نفع بچه هات راي دادي و سر من بيچاره بي كلاه موند! خانم خردمند به شوخي مي گويد: - سرت سلامت باشه كلاه مي خواي چيكار، عوضش يه خانم دكتر تحويل جامعه مي دي كه همه بهش افتخار مي كنن. راضيه مي خندد و به شوخي مي گويد: - خدا مي دونه چند تا مريض رو مي خواد راهي اون دنيا كنه. اونم بدونم غسل و كفن. مادر گره اي به ابرو مي اندازد و مي گويد: - باز اين زبون تو به چرخش افتاد؟ زبون كه نيست دوك نخ ريسيه! پدر بلافاصله اضافه كرد: - ماشالا هيچ وقت هم كم نمياره. ريحانه خنده كنان مي گويد: - كاريش نداشته باشين اون از هفت دولت ازاده. خب بابا بالاخره نتيجه چي شد؟ اوكي؟! - من اوكي موكي نمي فهمم، حالا كه مادرت مثل يه ستون بتوني، سفت و سخت پشت شما رو گرفته منم حرفي ندارم خانم دكتر! ما كه تو جهنم هستيم يه پله هم پايين تر. راضيه باز به سخن مي ايد و مي گويد: - فقط مرد و مردونه قول بده كه وقتي دكتر شدي اين خانم باجي رو با يه نسخه بفرستي اون دنيا كه ازشرش خلاص بشيم. مادر حيرت زده نگاهش مي كند و مي پرسد: - خانم باجي؟ چرا اون؟ پيرزن بيچاره كه ازارش به يه مورچه هم نمي رسه. - واسه اين كه هر وقت منو مي بينه مي گه يه روز عروس خودم مي شي. اونم با اون پسر خل و ديوونه اش. مادر با صداي بلند مي خندد و مي گويد: - اونقدر سر مردم عيب مي ذاري تا اخرش يه شوهر عتيقه گيرت مي افته كه عالم و ادم بهت بخندن و مثل خودت واست ساز كوك كنن. ريحانه خطاب به پدرش مي گويد: - ممنون كه قبول كردين.. هيچ وقت اين محبت شما رو فراموش نمي كمن. سپس از كنار سفره بلند مي شود و خطاب به راضيه مي گويد: - وقتي غذاتو خوردي زودي بيا. ريحانه به طرف اتاقش مي رود و مادر مي گويد: - از بس ذوق كرده غذاشو تموم نكرد! اما خودمونيم خردمند،دكتري هم بهش مياد ها. مگه نه؟ - مامانو باش! تا گوساله گاو شود دل صاحبش لب شود! راضيه كه اين كلام را بر زبان اورده با صداي بلند از گفته خودش خنده اش مي گيرد. مادر به طعنه مي گويد: - اگر نمرديم مال تو رو هم مي بينيم. - دكتر شدن واسه من اش دهن سوزي نيست. - پس تو مي خواي چيكاره بشي؟ - مي خوام خلبان بشم. مادر شگفت زده مي گويد - به حق چيزاي نشنيده. خردمند سر تكان مي دهد و مي گويد: - آرزوهاتم وراي ادميزاده دختر جون. خلبان؟ اونم يه زن؟ راضيه مي خندد و غذا خوردن را ادامه مي دهد. ريحانه وقتي وارد اتاقش مي شود كنار پنجره رفته پرده را كنار مي زند و از انجا بيرون را نگاه مي كند. دستش را ستون زير چانه اش مي كند و به فكر فرو مي رود. در همين هنگام راضيه وارد اتاق شده و يكسره به طرف او مي ايد: - اين قدر فكر نكن زود پير مي شي ها. ريحانه به طرف او برمي گردد و تبسم مي كند. راضيه كتاب و دفترش را روي ميز مي گذارد و ريحانه به طعنه مي گويد: - شكم خانم وقتي كه سير شد اونوقت زبونش به كار مي افته. درست مثل اينكه زبونت رو روغن كاري كرده باشن. - اين هنرم نمي توني به ما ببيني؟ مگه نمي دوني زبون من شمشيرمه. راستش ريحانه تازگي ها خيلي تو خودتي. من كم كم دارم بهت مشكوك مي شم. ريحانه مقابلش روي صندلي مي نشيند و با حيرت مي پرسد: - مشكوك مي شي؟ به چي؟ - فقط ادماي عاشق اين همه تو فكر فرو مي رن. لابد توهم گلوت گير كرده كه همش در عالم خلسه فرو مي ري. راستش رو بخواي تصميم گرفتم برات يه كاراگاه خصوصي استخدام كنم. ريحانه با لحني جدي مي گويد: - سرتو بنداز پايين و كارت رو بكن بچه. - بله نفهميدم چي گفتي؟ مثل اينكه سركار خانم يادش رفته كه من پونزده سال و چهار ماه و بيست و شش روز از سنم مي گذره. جناب عالي وقتي به سن و سال من بودي ادعاي پروفسوري مي كردي. - چيه حسوديت شد! - در استعداد ژرف و خداداده شما شكي نيست اما دليل نمي شه كه به من بگي بچه. - خيلي خب مادربزرگ حرفم رو پس مي گيرم. حالا راضي شدي؟ زود باش كتابت رو باز كن كه خودم صدتا كار دارم. راضيه ضمن گشودن كتابش مي گويد: - نكنه به جناب امير اتابك خان فكر مي كني؟ ريحانه سر بلند كرده و به او مي نگرد و با حيرت مي پرسد: - امير اتابك خان كيه ديگه؟ - پسر عموي گرامي را عرض مي كنم. اگه واقعا حدسم درست باشه بايد بگم كه اصلا سليقه ات رو نمي پسندم. كي حاضره زن يه پسر دست و پا چلفتي و خل مثل اون بشه! قسم مي خورم كه فرق بين سوسك و شامپانزه رو ندونه. هنوز دست چپ و راستشو بلد نيست! ريحانه با حالتي عصبي كتاب را از دست او مي كشد. - خيلي داري وراجي مي كني، حوصلمو سر بردي دخختر. اگر خواهرت رو خوب مي شناختي اين حرفا رو نمي زدي. - خوبه خوبه! لازم نكرده واسه من قيافه بگيري. معلم به اين بداخلاقي نوبره والله. ريحانه ناگهان از كوره در مي رود. كتاب را روي ميز پرت مي كند و از جا برمي خيزد. - بس كن ديگه. چرا چرت و پرت مي گي. اعصاب رو خورد كردي. با خشم به كنار پنجره رفته و پشت به خواهرش مي ايستد و بيرون را نگاه مي كند. راضيه كاملا غافلگير شده است. مدتي در بهت و حيرت نگاهش مي كند سپس بلند شده به كنار ريحانه مي رود و از پشت او را بغل مي كند. - معذرت مي خوام ريحانه، به خدا منظور بدي نداشتم. نمي خواستم ناراحتت كنم. ريحانه به جانب او برمي گردد و گلايه كنان مي گويد: - اين عادت خوبي نيست كه ادم سر به سر كسي بذاره كه حال و حوصله درست و حسابي نداره. تو اصلا ادمو درك نمي كني. - معذرت مي خوام اشتباه كردم. اشك در ديدگانش حلقه مي زند. پشتش را به ريحانه كرده و به وسط اتاق مي رود.

مي خواستم كمي باهات شوخي كنم. تو سابق بر اين، اين طوري نبود، با همه مي گفتي و مي خنديدي ولي تازگي ها ديگه حتي باهام حرف هم نمي زني. خب منم فكر كردم شايد ديگه دوستمت نداشته باشي. مي خواستي علت اين كم اعتنايي رو بفهمم، درس خووندن هم بهونه اي بود كه باهات حرف بزنم.
راضيه به گريه مي افتد. ريحانه به او نزديك شده شانه اش را از پشت مي گيرد و وي را به طرف خود مي كشد. راضيخ بدون مقاومت سرش را به سينه او مي چسباند. ريحانه با ملايمت مي گويد:
- چه قدر نازك نارنجي شدي دختر، معذرت مي خوام كه عصباني شدم. اخه كي گفته من نسبت به تو بي توجه هستم.
- پس چرا ديگه بهم محل نمي ذاري؟ به خصوص امروز، وقتي از مدرسه اومدم هر چي باهات حرف زدم سرسنگين جواب دادي.
ريحانه او را نوازش مي كند و مي گويد:
- به هيچ وجه اينطور نيست. تو براي خيلي عزيزي.
او را رها كرده و پشت ميز مي نشيند و ادامه مي دهد:
- گاهي وقتا لازمه ادم كمي تو خودش باشه و فكر كنه.
راضيه نيز روي صندلي مقابل خواهرش مي نشيند و مي پرسد:
- به چي فكر كنه؟
- به گذشته، ادم اگه فكر نكنه مغزش زنگ مي زنه و مي پوسه.
- من نگرانت هستم. حس مي كنم تو يه مشكلي داري ولي نمي خواي حرف دلت رو با كسي در ميون بذاري. من اينو خوب مي فهمم.
- نه اشتباه مي كني. باور كن من چيزي رو ازت مخفي نمي كنم. ببين راضيه گفتنش اسون نيست. من...من باز دچار كابوس شدم. همون كابوس هاي هميشگي مدتي بود كه داشتم راحت و بي دغدغه زندگي مي كردم. تصورم اين بود كه كابوس برطرفشده ولي بعد از چند ماه دوباره همه چيز شروع شد. خب بهم حق بده كه نگران باشم. كاشكي مي فهميدي درون من چي مي گذره.
- بالاخره هر مشكلي يه چاره اي داره. تو بايد يه كاري واسه خودت بكني. به يه دكتر روان شناس مراجعه كن. تا كي مي خواي خودتو اسير اوهام و تصورات خيالي كني.
ريحانه در حالي كه با خودكارش بازي مي كرد جواب بدهد:
- به دكتر چي بگم؟ بگم از بعد مكان و زمان فراتر مي رم و با حوادثي روبرو مي شم كه در اينده قراره اتفاق بيافته؟ بگم من پيشگو هستم و اينده رو مثل گذشته مي تونم ببينم. فكر مي كني كسي حرفم رو باور مي كنه؟ فكر مي كني بيماري من چندتا كپسول و درمان مي تونه داشته باشه؟
ريحانه از پشت ميز برخاسته و در اتاق قدم مي زند. لحظاتي مكث مي كند سپس با پريشاني اضافه مي كند:
- راضيه من خيلي مي ترسم. از اينده نگرانم.
- تو مي توني و در قبال اين رويداد خونسردي باشي و به اين توهمات توجهي نكني.
ريحانه به او نزديك شده و روي صندليش خم مي شود:
- من مي توانم از وقوع حوادث شوم جلوگيري كنم به شرط اينكه حرفمو باور كنن. وقتي مي بينم كسي داره تو دردسر مي افته يا دچار حادثه ناگواري مي شه نمي تونم خون سرد و بي تفاوت از جريان بگذرم. پارسال يادته؟ خجسته و رضا همسايه مون قرار بود بعد از عروسي برن ماه عسل، يه هفته قبلش من از دروازه زمان عبور كردم. ديدم اونا تو جاده دچار حادثه شدن و مردن. تو اولين كسي بودي كه من رويامو براش تعريف كردم. بعدش ديدي چي شد؟ اون حادثه اتفاق افتاد. درست مثل همون كابوسي كه برات شرح داده بودم. من مي تونستم از وقوع اين حادثه جلوگيري كنم. اگه بهشون گفته بودم شايد تن به اين مسافرت نمي دادند يا وسيله ديگري غير از ماشين براي خودشون در نظر مي گرفتن.
- ولي اون حادثه فقط يه اتفاق بود. يه حادثه كاملا تصادفي كه شايد اصلا ربطي به كابوس تو نداشت.
- نمي تونه يه تصادف باشه. اگه فقط همين يه مورد بود حرفاتو قبول داشتم ولي سقوط فلاني از بالاي درخت، اتش سوزي منزل ايكس، فلان حادثه برا ايگرگ و چندين مورد مشابه اين نمي تونه همش تصادفي باشه. اولين بار تو پانزده سالگي دچار اين حالت شدم. اون موقع تو دبستان بودي. ديدم كه مامور ساواك ريختن تو مدرسه تون و معلم تون رو دستگير كردند و با خودشون بردند. تو بهم خنديدي ولي بعدش خودت شاهد بودي كه چطور اون بيچاره رو گرفتن و بردن. يكي دو بار هم چيزاي جزيي ديدم كه كاملا مثل خودش اتفاق افتاد. حالا چرا من؟ چرا بايد من قاصد شوم مرگ باشم؟ چرا همه حوادث ناگوار بايد واسه من به تصوير كشيده بشه؟
ريحانه به سمت ديگر ميز مي رود. پشتش را به لبه ان تكيه مي دهد و مي افزايد:
- چند ماهي وضع به حالت عادي برمي گرده و دوباره اين حالت مي ياد سراغم . خدا خودش به خير بگذرونه.. كاش راهي وجود داشت...
راضيه در سكوت نگاهش مي كند قلبا سخنانش را قبول دارد . در ديدگانش اثار نگراني مشهود است. ريحانه به دور دستها خيره مي شود و ديگر حرفي نمي زند. در لحظه اي كه دو خواهر در اتاق گرم گفتگو هستند مادر ريحانه در اشپزخانه مشغول شستن ظروف غذاي ظهر است. خردمند روي كف اشپزخانه نشسته و چاي مي نوشد. او با خونسردي رو به همسرش كرده و مي گويد:
- بايد راجع به موضوعي باهات حرف بزنم.
- بگو من گوشم با شماست.
- يه نفر از ريحانه خواتسگاري كرده؟
- كي ؟ من مي شناسمش؟
- اره بابا، حاج اقا رسولي واسه پسرش.
- خاك عالم! مگه دخترمو از سر راه اوردم.
- پسره اونقدرام بد نيست كه تو اين جور وحشت كردي.
خانم خردمند با ناراحتي ظرفها را رها كرده و به جانب او مي ايد:
- نكنه بهش جواب مثبت داده باشي؟
- نه بابا، حاج اقا گفتم بايد با خودت مشورت كنم.
همسرش با حالت سرزنش اميزي مي گويد:
- اخه مرد تو چرا اينقدر ساده اي مگه هر كي از راه رسيد ادم دخترشو دو دستي تقديمش مي كنه.
- حاج رسول ادم بدي نيست. چند ساله كه مي شناسمش.
- مگه مي خواي دخترتو به اون بدي؟ خوبه، واسه خودش خوبه. پسره بي كار و بي عاره، تازه سواد درست و حسابي هم كه نداره.
خانم خردمند مي ايد و كنار شوهرش مي نشيند و اضافه مي كند.
- از همه اين حرفا گذشته مگه مي شه با مادرش كنار اومد؟ من دخترمو تو دهن يه گرگ نمي اندازم. بيچاره عروسش از دست اين پيرزن خون گريه مي كنه. عروس كوچيكه پارسال دو دفعه فرار كرد و رفت پيش ننه باباش! يه بارم مي خواست خودكشي كنه كه به دادش رسيدن.
- تو بالاخره بايد رو هر كسي يه عيب و ايرادي بذاري. راضيه هم به تو رفته. حالا اين هيچي، پسر برادر من چه عيبي داره كه تو راضي نمي شي؟
- دخترت راضي نمي شه. حق هم داره. اونا اصلا به تيپ هم نمي خورن. پسره فقط چهار كلاس سواد داره، اگر بهت برنخوره بايد بگم كمي هم خل و چل تشريف داره. ريحانه امسال ديپلمش رو مي گيره، بعدشم اگه خدا ياري كنه و تو كنكور قبول بشه واسه خودش ميشه يه خانم دكتر و سري تو سرا در مياره. حتي ممكنه خواستگار دكتر و مهندس داشته باشه. نه خير اقاي خردمند اگه منو بكشن بازم راضي نمي شم دختخ نازنين ام حروم كنم.
- باشه خانم هر چي شما بگي همون قبوله.
- به رسولي بگو دخترمون مي خواد دكتر بشه و حالا حالاها خيال شوهر كردن نداره.
خردمند ازجا بلند مي شود و مي پرسد:
- نمي خواي نظر دخترتو بدوني؟


ادامه نوشته
جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۴۲:۰۱
نظرات (0)
،

رمان بسيار زيباي سفر زندگي فصل نهم(فصل آخر)

سر اصل مطلب. از دوست عزيزم شنيدم كه سركار اهل قلم هستين و نياز به حمايت دارين، بنابراين بهتره فقط از اين مقوله حبت بشه، موافقين. - خواهش مي كنم. اين نظر لطف سركاره. - خب دوست عزيز از خودتون بگيد. از كارتون از نوشته ها.... - بله خواهش مي كنم. والله عرض كنم خدمت شريفتون كه بنده گاهي اوقات سياه مشقي مي نويسم حالا تا نظر سركار چي باشه. - اختيار داريد شكسته نفسي مي فرمايين. البته تا مروري روش نشه نمي شه قضاوت كرد. - البته حق با سركاره. من در حال حاضر يه نمونه از كارمو اوردم كه اگر موافق باشين تقديم كنم. - خواهش مي كنم، بنده در اختيار شما هستم. سلمان دست نوشته ها را از لفاف روزنامه خارج كرده انها را مقابل يعقوبي مي گذارد. نعمت براي دقايقي از مغازه خارج مي شود و با چند شيشه نوشابه خنك باز مي گردد. يعقوبي دست نوشته ها را ورق زده و نگاهي به صفحات ان مي اندازد. چشم سلمان به دست هاي اوست و قلبش به شتد تپش دارد. يعقوبي دقايقي بعد سر بلند كرده و ميگويد: - اجازه مي دين نوشته هاي سركار چند روزي به رسم امانت پيش بنده بمونه؟ - استدعا مي كنم، شما صاحب اختيارين. - خواهش مي كنم. من چند روزي عازم مسافرت هستم و فكر مي كنم اونجا فرصت كافي براي مرور نوشته هاي سركار داشته باشم. وقتي برگشتم در اسرع وقت باهاتون تماس مي گيرم و نظرمو خدمتتون عرض مي كنم. - ميل، ميل سركاره. - شايد ذكر اين مطلب هنوز كمي زود باشه ولي من اميدوارم كه بتونيم در اينده همكاري مستمر و صميمانه اي با هم داشته باشيم. - باعث مباهات بنده است و اميدوارم با عنايت و مساعدت سركار بتونم خدمتگزار نا چيزي براي فرهنگ و ادب اين سرزمين باشم. يعقوبي نوشابه را سر مي كشد، ان گاه از جا برمي خيزد تا عزم رفتن كند. نعمت مي پرسد: - آقاي يعقوبي كجا؟ - با اجازه تون بايد مرخص شم. - به ما افتخار بديد نهار در خدمت باشيم. - متشكرم خدمت از ماست. حقيقتش ساعت سه قرار ملاقاتي دارم كه نمي خوام خلاف وعده كنم. يعقوبي پس از اداي اين كلمات رو به سلمان مي كند و از وي مي پرسد: - اقاي بشارتي من با چه وسيله اي مي تونم با سركار تماس داشته باشم؟ - متاسفانه من تلفن ندارم ولي.... - اشكالي نداره. من شماره تلفن شركت رو در اختيارتون مي ذارم. اگه لطف كنيد فردا تماس بگيريد ممنون مي شم. - يعقوبي متعاقب اين گفته از جيبش كارت ويزيتي بيرون اورده و به طرف سلمان مي گيرد. - بفرمايين اينم شماره تلفن. - متشكرم اقاي يعقوبي. واقعا نمي دونم با چه زبوني از لطف سركار تشكر كنم. - اختيار دارين، اميدوارم بتونم خدمتي انجام بدم. يعقوبي دست سلمان و نعمت را مي فشارد و پس از خداحافظي خارج مي شود. سلمان روي صندلي مي نشيند و مي پرسد: - تو كه گفته بودي طرف ويزيتوره! - خب مگه نيست؟ - برخوردش نشون نمي داد.. ادم فكر مي كرد با يه مدير كل داره صحبت مي كنه. نعمت كنار او مي نشيند و مي گويد: - ادم اداب دانيه، نديدي چه طور لفظ قلم حرف مي زد! تو حرفه خودش استاده. - علتش اينه كه زياد با ادماي گنده نشست و برخاست كرده، تو فكر مي كني بتونه برام كار انجام بده؟ - نااميد نشو اگه نوشته هات رو بپسنده حتما كاري واست مي كنه. در مجموع ادم مثبتيه. هر كجا بگي دوست و اشنا داره. برشش از يه ناشر هم بيشتره. - وضعش چطوره؟ منظورم اينه كه مي تونه روي كارم سرمايه گذاري كنه؟ - توپِ توپه! غصه شو نخور فقط بايد يه هفته دندون رو جگر بذاري. بعدش خدا بزرگه. - اقا نعمت به خدا شرمندتم. - اين چه حرفيه من كه هنوز كاري واست نكردم. - تا همين جاشم خيلي اقايي كردي. خب من ديگه مي رم. - ناهار پيشم بمون. جون من تعارف نمي كنم. - قربونت برم ما نمك پرورده هستيم. بايد برم خونه تا من نباشم ننه ام نهار نمي خوره. - پس مزاحمت نمي شم. نعمت او را تا دم در بدرقه مي كند و به عنوان مزاح مي گويد: - سلمان جون اميدوارم روزي بشه كه خودم كتابات رو تو بازار سياه بفروشم. اما تو رو خدا روزي كه به شهرت رسيدي ما رو فراموش نكني ها. - اين حرفا چيه! خدا يعني من اون روز رو مي بينم. - حتما مي بيني. باهام تماس داشته باش. - چشم خداحافظ. - خداحافظ. سلمان تا يك هفته بعد از ديدار ارام و قرار ندارد. شب و روز به اين مي انديشد كه ايا يعقوبي نوشته اش را پسنديده و نسبت به او نظر مساعد دارد يا نه؟ به قدري كلافه و سردرگم است كه نمي داند چگونه لحظه هايش را بگذراند. ان روز پس از يك هفته انتظار در حالتي از بيم و اميد، كنار پنجره باز اتاق، پشت به مادر ايستاده و متفكرانه داخل حياط را مي نگرد. مادرش با دستمال گرد و غبار روي عكس ها را پاك مي كند و سپس به جانب پسر مي ايد و پش سر او مي ايستد. - سلمان جون چي شده مادر. چرا تو فكري؟ سلمان به جانب مادر برمي گردد و لبخند مي زند. - چيزي نيست مادر جون. ناراحت نشو. از پنجره دور شده و گوشه اي روي زمين مي نشيند و اضافه مي كند: - داشتم با اينده فكر مي كرد امروز تقريبا همه چيز تموم مي شه. - پسرم تو اين چند روزه خيلي به اعصابت فشار اوردي، اخه كمي خوددار باش مادر. - نمي تونم، فكرم ناراحته، سرنوشت و اينده ام دست يعقوبيه. اگه بهم جواب رد بده مي ميرم. از درون تهي مي شم. اما اگه... اگه حاضر به همكاري بشه در واقع درهاي خوشبختي رو به روم باز كرده. - توكل به خدا كن. خدا بنده هاشو هيچ نااميد نمي كنه. خدا مي گه تو ازم بخواه منم خواسته هاتو اجابت كنم. - ديروز يه هفته مهلتش تموم شد. عمدا يه روز تماس رو به تاخير انداختم تا كاملا مطمئن شم از مسافرت برگشته. - كي مي خواي بهش زنگ بزني؟ - بعدازظهر كه دارم مي رم سركار. شركتشون تا شش بعدازظهر بازه. برام دعا كن كه امشب با خبراي خوش برگردم خونه. - برات دعامي كنم. من هميشه دارم واست دعا مي كنم. مادر در همان حال به او پشت كرده و با پشت دست اشك چشمانش را پاك مي كند. عصر همان روز سلمان با شماره اي كه يعقوبي در اختيارش نهاده تماس مي گيرد. - الو شركت پخش ميلاد بفرمايين. سلمان وقتي صداي خانم منشي را مي شنود مي گويد: - سلام خانم. عذر مي خوام. اقاي يعقوبي تشريف دارند؟ - نه خير تشريف ندارن. - مي بخشين ايشون كي تشريف مي يارن؟ - احتمالا فردا صبح. جنابعالي؟ - من بشارتي هستم. سلمان بشارتي. - امرتونو بفرمايين. - مي خواستم بپرسم ايشون پيغامي برام نذاشتن؟ - چند لحظه گوشي لطفا. سلمان با نگراني گوشي را در دست دارد. خارج از باجه تلفن دو نفر منتظر ايستاده اند. خانمي كه در رديف اول قرار دارد به عنوان اعتراض با سكه به شيشه مي كوبد. سلمان به طرف او برمي گردد و عذرخواهي مي كند. در همين لحظه صداي منشي در گوشي مي پيچد. - الو اقاي بشارتي؟ - امر بفرماييد خانم. - اقاي يعقوبي براتون پيغام گذاشتن كه فردا صبح بين ساعت ده تا يازده در دفتر شركت با ايشون ملاقات حضوري داشته باشين. ادرس شركت رو دارين؟ - نه خير ندارم. - پس يادداشت كنيد. سلمان با تعجيل از جيبش خودكار و كاغذي بيرون مي اورد. پس از يادداشت كردن ادرس، گوشي را مي گذارد، از باجه خارج مي شود. همان دم خود را به مغازه مي رساند اما تا شب ارام و قرار ندارد. مدام در تب و تاب است. تشويش و اضطراب همه وجودش را در بر گرفته است.

مي خواهد حدس بزند كه عكس العمل يعقوبي چيست. اما نمي تواند.

ان شب را با نگراني به صبح مي رساند و روز بعد در ساعت تعيين شده خود را به تعجيل به شركت يعقوبي مي رساند. يعقوبي كه انتظار ورودش را مي كشد دستش را صميمانه مي فشارد و او را دعوت به نشستن مي كند و خود مقابلش مي نشيند. كارگر جواني دو فنجان قهوه برايش مي اورد و زود خارج مي شود. سلمان از يعقوبي مي پرسد: - مسافرت خوش گذشت؟ - جاي شما خالي بد نبود. - قربون شما. دوستان جاي ما. - در واقع هم فال بود و هم تماشا. علاوه بر اين كه كارهاي شركت رو انجام دادم اب و هوايي هم عوض كردم. در ضمن فرصت شد تا با شيوه و سبك نگارشتون هم اشنا بشم. - تشكر مي كنم. خوب نظرتون در مورد نوشته هاي حقير چيه؟ يعقوبي لبخند مي زند و به او خيره مي شود: - اقاي بشارتي قبل از اينكه وارد موضوعات اصلي بشيم لازم مي دونم كمي در مورد خودم صحبت كنم. - استدعا مي كنم. بفرمايين. سرپا گوشم. - عرضم به حضورتون، من جلسه اول كه با شما اشنا شدم احساس كردم برخوردم خيلي خشك و رسميه بنابراين ترجيح مي دم از حالت اداري و رسمي خارج بشم و از اين به بعد خيلي راحت و دوستانه با هم گپ بزنيم، شما موافقين؟ - اختيار دارين امر امر شماست. - نه نشد. قرارمون اين بود كه دوستانه صحبت كنيم. علي اي حال بايد من يكي دو نكته رو به شما عرض كنم. اين شركت و دم و دستگاه رو كه مشاهده مي كنين بنده فقط جز كوچكي از كل هستم. اينجا به من تعلق نداره بلكه بعضي از كارهاي شركت رو انجام مي دم كه خدمتي كرده باشم. با اينكه خودم پروانه نشر و ارم انتشاراتي ندارم لهذا اونقدر تو اين صنف دوست و اشنا دارم كه حاصل سالها زحمت و تلاش شخصي خودمه. وقتي اثر شما رو مطالعه مي كردم احساس عجيبي بهم دست داد. حس كردم به كشف بزرگي نائل شدم. در واقع من در شما چيزي كشف كردم كه ديگران از لمس و درك اون عاجز بودند. شما نياز به حمايت معنوي و پشتوانه اقتصادي دارين كه در عرصه ادبيات يكه تاز ميدون باشيد و شايد من بتونم در اين راه مفيد و مثمر باشم. سلمان هيجان زده مي گويد: - تشكر مي كنم اين نظر لطف شماست. يعقوبي دو حبه قند داخل قهوه اش ريخته و ان را هم مي زند و مي گويد: - ناشران معمولا به نويسنده هاي گمنام و تازه كار ميدون براي عرضه اندام نمي دن و من بدون اينكه بخوام منتي سرتون بذارم عرض مي كنم كه حاضرم بدون در نظر گرفتن اين گونه مسائل با شما قراردادي جهت اولين اثر منعقد كنم. البته تقاضاي من از شما اينه كه به من قول بديد در شروع كار تا رسيدن به نقطه اوج كه هدف هر دوي ماست به حق التاليف معمولي و متعارف اكتفا كنين تا گام به گام بتونيم با هم به اهدافمون برسيم. سلمان پس از مكثي به نسبت طولاني مي گويد: - با اين كه مساله مادي در زندگيم نقش سازنده اي رو ايفا مي كنه و من به شدت به جنبه اقتادي موضوع وابسته هستم لهذا چون به حسن نيت و صدق گفتارتون واقفم پيشنهادتونو با جون و دل مي پذيرم. - منم از همكاري شما صميمانه تشكر و قدرداني مي كنم و بهتون قول مي دم در صورت موفقيت شما رو از لحاظ مادي اغنا كنم. - متشكرم. به عقيده شما چند درصد شانس موفقيت دارنو - باور كنين در اين مورد به هيچ وجه نمي تونم اظهار نظر صريحي ارائه بدم. همه چيز بستگي به شانس و اقبال ما و سليقه و پسند خواننده ها داره. به هرحال بايد اين ريسك رو انجام داد و منتظر بازتاب اثرتون در بازار بود. اگه در گام نخست موفقيت نسبي به دست بياريم گام هاي بعدي رو با سرعت و شتاب بيشتري طي مي كنيم. قهوه تون سرد نشه. - متشكرم. - من به سهم خودم همه توش و توانم رو به كار مي گيرم تا كار به نحو احسن به بازار فروش عرضه بشه، بعدش ديگه با خداست. اگه مطلب خاصي نداشته باشين، قرارداد رو تقديم كنم. - خير مطلب ديگه اي به ذهنم نمي رسه. يعقوبي از جا بلند شده و به طرف ميز تحرير مي رود. سلمان هم در اين فاصله قهوه اش را مي نوشد. يعقوبي همراه پوشه اي باز مي گردد، پوشه را گشوده و قرارداد را كه در دو نسخه تنظيم شده به سلمان مي دهد و خود مقابلش مي نشيند. سلمان قرارداد را گرفته و مطالعه مي كند، سپس با خودكارش هر دو برگ را امضا مي كند و به يعقوبي مي دهد. يعقوبي يك نسخه از قرارداد را در اختيار وي مي گذارد. - متشكرم اقاي يعقوبي مي تونم بپرسم از كي شروع به كار مي كنين؟ - از همين امروز اولين مراحل كار رو انجام مي دم. اگه به طور مرتب پيگير باشم به اميد پروردگار تا يك ماه ديگه شما موفق مي شين اولين اثر چاپ شده خودتونو به دوستان و اشنايان هديه كنين. برقي از شادماني در چشمان سلمان مي درخشد. - متشكرم اقاي يعقوبي از صميم قلب ممنونم. - خواهش مي كنم. البته شما هم چنان به نوشتن ادامه بدين، ما هميشه بايد دستمون پر باشه. - به روي چشم مطمئن باشين. سلمان بار ديگر قرارداد را مطالعه مي كند و ان را تا كرده و در جيب مي گذارد. شادي و سرور از چهره اش هويداست. وقتي از يعقوبي جدا مي شود دل تو دلش نيست و از شادي در پوست نمي گنجد. به قنادي رحيم اقا كه مي رسد در را گشوده و وارد مي شود. رحيم يكي دو تا مشتري دارد و مشغول گفت و گو با يكي از انهاست. سلمان به او نزديك مي شود. - سلام رحيم اقا خسته نباشين. - سلام سلمان خان، حال شما؟ خوبي؟ - ممنونم. - مي بخشين سلمان خان الان مي يام خدمتت. - خواهش مي كنم. عجله اي نيست به كارتون برسين. دقايقي بعد رحيم مشتري خود را راه انداخته و نزد او مي ايد: - خب اقا سلمان گل و گلاب در خدمت شما هستم. - اختيار داريد خدمت از ماست. والله يه كيلو شيريني مي خواستم. - اي به روي چشم. از همون كه هميشه مي بردي؟ سلمان مي خندد و مي گويد: - فرقي نمي كنه، شيريني باشه ديگه.... رحيم دست به كار مي شود. در هنگام كار طبق معمول لبخندي بر لب دارد. - سلمان خان امروز خيلي سرحال و بشاشي! خبري شده؟ - بله خبرايي هست. - جداً! لابد قرار بله برون گذاشتين، به هر حال مباركه. سلمان با صداي بلند مي خندد و مي گويد: - نه رحيم اقا. خوشبختانه از اين خبرا نيست. موضوع مهم تر از اين حرفاست. - فكر نمي كنم هيچ خبري مهم تر از عقد و عروسي باشه. - بالاخره موفق شدم كتابمو به چاپ برسونم. - جدي مي گي؟ بگو تو بميري؟! - باور كنين. راست مي گم. - الهي شكر. خوب سلمان خان بايد حسابي به ما سور بدي. - به روي چشم، اصلا چند كيلو شيريني به حساب من بردارين. - قربونت برم زيره به كرمون مي بري! با يكي دو كيلو شيريني مي خواي قضيه به اين مهمي رو ماست مالي كني؟ من از بس تو شيريني غوطه ورم كه وقتي بوش بهم مي خوره حالم دگرگون مي شه، نه سلمان خان خسيس بازي درنيار، اين جور مواقع بايد سركيسه رو شل كرد. - چشم رحيم اقا شيريني مخصوص شما پيش ما محفوظه. رحيم شيريني را كشيده و به دست او مي دهد: - بفرما. قابلي هم نداره. - قربون شما. پول را به رحيم مي دهد و از قنادي بيرون مي ايد. به منزل كه مي رسد مادر از ديدن جعبه شيريني و چهره شاد و خندان پسرش درمي يابد كه موضوع مهمي پيش امده است. سلمان پس از تعويض لباس مي نشيند و ضمن باز كردن جعبه شيريني جريان قرارداد را براي مادر شرح مي دهد. مادر از شادماني اشك بر ديده دارد و در حين خوردن شيريني و چاي اشكهايش را پاك مي كند. - بخور مادر جون بخور كه اين شيريني با شيريني هاي ديگه توفير داره. - دستت درد نكنه به اندازه كافي خوردم. شيريني زياد واسم خوب نيست ممكنه قند خونم بالا بره. سلمان شيريني ديگري به دهان مي گذارد و مادر با مسرت او را مي نگرد. سلمان مي گويد: - به به! شيريني هاي رحيم اقا هميشه تازه و خوشمزه است. - نوش جونت. خدايا شكرت، اونقدر خوشحالم كه نمي تونم جلوي اشكهام رو بگيرم. - ديدي مادر، من هميشه منتظر همچين روزي بودم. نگفتم خدا هيچ وقت ادم رو مايوس نمي كنه. سلمان دست در جيبش برده و يك فقره چكي را كه يعقوبي بابت حق التاليف به او پرداخت كرده بيرون اورد و با ولع ان را نگاه مي كند. - دو روز ديگه پولدار مي شم. - چه قدر هست؟ - زياد نيست. ولي يعقوبي قول داده در ورت موفقيت اولين اثر، دستمزدمو بالا ببره. - به اميد خدا. - اول بايد ببرمت دكتر. مادر حيرت زده نگاهش مي كند. - دكتر؟ ولي من كه مريض نيستم. - بايد واست عينك بگيرم. چشمات داره از سو مي افته. - با اين چشمها شصت سال زندگي كردم چند باح ديگه هم نمي تونم باهاش سر كنم. تو بيشتر به اين پول احتياج داري. سلمان من باب شوخي ژست مي گيرد و مي گويد: - ادم رو حرف يه نويسنده شهير حرف نمي زنه! وقتي مي گم بايد بريم دكتر يعني بايد بريم. سلامتي شما برام مهمتر از پوله. - بازم چايي مي خوري؟ - اره مادر فدات شم يكي ديگه بريز. مادر سيني چاي را برمي دارد و بلند مي شود به طرف سماور مي رود و با لحن مخصوصي مي گويد: - شريني كتابتو خورديم حالا بگو شيريني عروسيت رو كي بايد خورد؟ سلمان اخم مي كند و مي گويد: - عروسي بي عروسي مادر، من خيال زن گرفتن ندارم. من با كارم عروسي كردم و دست بر قضا زن خوبي هم گير اومده.
مادر اه مي كشد و مشغول ريختن چاي مي شود. مي داند كه بحث كردن با او بي فايده است... چند روز بعد اولين اقدام سلمان رفتن به بانك و گرفتن پول است. او مادرش را همراه خود مي برد. پس از گرفتن پول از بانك خارج مي شود و كنار خيابان منتظر تاكسي مي ايستد. دقايقي بعد سوار مي شوند و تاكسي به راه خود ادامه مي دهد. - حالا حتما لازمه من بيام دكتر؟ - اره مادر لازمه. اين قدر به فكر پولش نباش خدا كريمه. پس از رسيدن به مطب چشم پزشك از تاكسي پياده مي شوند و از پله هاي مطب بالا مي روند. سلمان كه قبلا از منشي دكتر وقت گرفته بود همراه مادر در اتاق انتظار روي ندلي مي نشيند و لحظاتي بعد پزشك انها را فرا مي خواند. دكتر با دقت چشم پيرزن را معاينه كرده و چند نمره عينك را به چشمانش امتحان مي كند سپس نسخه را به دست سلمان مي سپارد. سلمان مادر را به خانه برمي گرداند و خود به سراغ عينك ساز مي رود تا عينك مادر را مطابق نسخه سفارش دهد. در روزهاي اتي ماشين هاي چاپ به سرعت در حال فعاليت هستند. سلمان و يعقوبي با مرد چاپ خانه دار گفت و گو مي كنند. صداي انها در ميان صداي دستگاه محو است. سلمان نسخه اي از كتابش را به دست گرفته و با شعف روي جلد و داخل ان را مي نگرد. گاهي اوقات او و يعقوبي براي ارزيابي كارها به چاپخانه سركشي مي كنند و از نزديك بر پيشرفت كارها نظارت دارند. چاپخانه دار چند جلد كتاب به سلمان اهدا كرده و هر دو انجا را ترك مي كنند. از ان پس سلمان هر شب مشغول نوشتن است. ديگر هيچ كاري جز نوشتن ندارد، حتي مغازه اش را تعطيل كرده و به صاحب ان واگذار كرده است. بر سر در مغازه سابق سلمان يك اگهي بزرگ ديده مي شود كه متن ان حاكي از واگذاري و اجازه مغازه به يك فروشنده است. دو ماه بعد يعقوبي و سلمان قرارداد جديدي را امضا كرده و يعقوبي چكي به او پرداخت مي كند و سلمان هم نوشته جديدش را در اختيار وي قرار مي مي دهد. اولين اثرش با استقابل بي نظير عامه مواجه شده است. چيزي كه نه براي او و نه براي يعقوبي قابل پيش بيني نبود. سلمان چنان بي وقفه كار مي كند كه حتي گردش و تفريح و غذا خوردن را هم از ياد برده است و به ندرت از اتاقش بيرون مي ايد. مادر اغلب اوقات غذايش را در سيني نهاده و به اتاقش مي برد و بدون اينكه كلامي بگويد به ارامي تركش مي كند. از يك سو خوشحال است كه پسرش پله هاي ترقي را مي پيمايد و از سوي ديگر براي سلامتي او احساس نگراني مي كند ماهها تبديل به سالها مي شود. در همين اوان است كه سلمان تصميم به خريد اتومبيل مي گيرد. روزي پس از چند ساعت جست و جو، عاقبت در يك بنگاه اتومبيل، ماشين مورد نظرش را معامله مي كند و سوئيچ را تحويل مي گيرد. در خارج از بنگاه سوار اتومبيلش شده و به سوي خانه حركت مي كند. مادر از ديدن اتومبيل اشك شوق در ديدگانش جمع مي شود. ماه بعد سلمان تصميم مي گيرد اپارتماني خريداري كند. پس از دريافت چك از يعقوبي همراه مادر به چند بنگاه املاك مراجعه مي كند. پس از بازديد از چند خانه و اپارتمان، يك منزل بزرگ و لوكس توجه انها را جلب مي كند. سلمان تصميم مي گيرد همان خانه را خريداري كند. نظر مادر را جويا مي شود و پيرزن با مسرت و كنجكاوي اتاقها را بررسي كرده و از سرويس ان هم ديدن مي كند انگاه او نيز موافقت خود را اعلام مي كند. سلمان در اسرع ئقت كار سند زدن را به پايان مي رساند. چند روز بعد وقتي كار مبلمان و سرويس انجام مي شود مادر و پسر در خانه جديد اسكان مي يابند. اكنون همه چيز طبق ميل و خواسته سلمان است مادر هم از هر فرصتي كه پيدا مي كند مساله ازدواج را پيش مي كشد اما سلمان با وجود داشتن استطاعت مالي هيچ تمايلي به ازدواج ندارد و همواره در برابر پيشنهاد مادر خونسرد و بي تفاوت است. سلمان بعدها شركت و تشكيلاتي براي خود فراهم مي كند. سكرتري دارد كه هم تلفن چي و هم ماشين نويس است. يك روز كه خانم منشي طبق معمول مشغول تايپ دست نوشته ها است، سلمان وارد مي شود. - سلام اقاي بشارتي. - روز به خير خانم. خسته نباشين. سلمان يكسره به دفتر كار خود مي رود و پشت ميز مي نشيند. لحظه اي بعد منشي او با در دست داشتن پوشه اي وارد مي شود. منشي دختر جذابي است. او مدتها قبل تحت تاثير سنگيني و وقار سلمان قرار گرفته و قلبا به او علاقه مند است اما سلمان هرگز وجود او را در كنار خود احساس نكرده است. دختر جوان بارها سعي كرده بود توجه و محبت او را به سوي خود جلب كند ولي موفق نگشته بود. در انتظار روزي بود كه سلمان وي را به عنوان همسر اينده خود برگزيند. او به جانب ميز سلمان مي رود و مودبانه مي گويد: - اقاي بشارتي چند تلفن مهم داشتين كه همه رو يادداشت كردم. سپس پوشه را روي ميز سلمان مي گذارد . سلمان پوشه را گشوده و نگاهي به اوراق كه در ان قرار دارد مي اندازد: - متشكرم خانم. - ضمنا از انتشارات مردم هم چند بار تماس گرفتن. - بازم! خب؟ - اقاي قاسميمر بودن كه حتما با ايشون تماس بگيرين. سلمان پوزخندي مي زند: - قاسمي؟ خب مهم نيست. ديگه؟ - اقاي قاسمي با اصرار زياد از من خواستن كه نظر شما رو نسبت به پيشنهاد ايشون جلب كنم. سلمان كه خسته بنظر مي ايد به صندلي تكيه داده و چشمانش را با انگشت مي مالد. دقايقي به فكر فرو مي رود و ان گاه مي گويد: - من يه جواب بيشتر ندارم.بهش بگين بشارتي گفت من به كسي كه منو از گمنامي به اوج شهرت رسونده هرگز پشت نمي كنم ولو اين كه تموم ثروت دنيا رو در اختيارم بذارن. - بله قربان چشم. - لطفا يه فنجون قهوه برام بيارين. - اطاعت. منشي خارج مي شود سلمان سيگاري روشن مي كند، ارنجش را به ميز تكيه داده و به فكر فرو مي رود....او اكنون در اوج شهرت است. به هر كجا كه قدم مي گذارد با استقبال مردم روبه رو مي شود. خبرنگاران براي مصاحبه با او با يك ديگر به رقابت مي پردازند. نشريات مختلف به وي پيشنهاد همكاري مي دهند. دختران و پسران جوان به محض ديدن وي از او امضا مي خواهند. صفحات تقويم ورق مي خورد و كتابها در چاپخانه به سرعت در حال تكثير و چاپ هستند. سالها به سرعت برق و باد سپري شده اند. سلمان اكنون در استانه پنجاه سالگي است. موهايش سفيد شده و عينكي بر چشم دارد. در دفتركار خود پشت ميز نشسته است. چيز مي نويسد و پشت سر هم سيگار دود مي كند. ساعت دو بعدازظهر كه مي شود او عينك را از چشم برداشته و ان را درون قاب مخصوص خود مي گذارد.نوشته ها راجمع كرده و همراه با خودنويس و عينك، همگي را داخل كيف سامسونت جاي مي دهد. بارانيش را برمي دارد و سامسونت به دست از دفترش خارج مي شود. در اتاق مجاور يك دختر عينكي و جوان پشت ميز تحرير نشسته و سرگرم تايپ است. سلمان با او خداحافظي مي كند و از در بيرون مي رود. در خيابان اتومبيل مي راند و سيگار مي كشد. هوا سرد و ابري است. از چند خيابان مي گذرد وجلوي مطب پزشكش متوقف مي شود و پس از پياده شدن وارد مطب مي شود. پزشك كه دوست قديمي اوست با او به گرمي برخورد مي كند. سلمان روي تخت دراز مي كشد و دكتر به معاينه او مي پردازد. - داروهاي قبلي رو مصرف كردي؟ - صادقانه بگم دكتر جون. متاسفانه خير. باور كن اغلب مصرف داروها رو فراموش كردم. اصلا فرصت ندارم كمي به خودم برسم. دكتر پشت ميزش مي نشيند و اعتراض كنان مي گويد: - مرد تو داري خودت رو از بين مي بري. وضع معده ات خرابه، بايد يه ف ادامه نوشته
جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۴۱:۵۹
نظرات (0)
،

رمان بسيار زيباي سفر زندگي فصل هشتم

- متشكرم فرناز.. تو خيلي خوبي. تو هميشه منو خوب درك كردي. هر جا كه باشي برات ارزوي خوشبختي مي كنم. - منم همين طور. دلم مي خواد ساعتها باهات حرف بزنم ولي مي ترسم مادر سر برسه. نمي خوام حرمت مادر و فرزندي ر زير پا بذارم و تو روش وايستم. - من ديگه مزاحمت نمي شم. - به مادرت سلام برسون. بهش بگو من هميشه به يادتون هستم. - متشكرم فرناز. من شايسته تو نبودم. منو ببخش. - خداحافظ سلمان. موفق باشي. - تو هم همين طور. خدانگهدارت. هر دو گوشي را مي گذارند. فرناز روي مبل نشسته سرش را به عقب تكيه مي دهد و قطره اشكي ارام از گونه اش فرو مي چكئ... عر همان روز فرناز در اتاقش روي تخت نشسته و زانوهايش را در بغل دارد. افسرده و مكدر است و بغض گلويش را مي فشارد. از اتاق پذيرايي داي گفتگو شنيده مي شود. در همين لحظه مادرش در را گشوده و وارد اتاق مي شود. به كنار فرناز مي ايد و با قيافه اخم الود مي گويد: - دختر پاشو بيا بيرون. همه منتظر تو هستن. پاشو اخماتو وا كن. فرناز رويش را برمي گرداند. مادر كنارش روي تخت مي نشيند و با لحن ارومتري مي گويد: - پاشو بيا، ابرو ريزي نكن دخترم، خودت كه اخلاق بابات رو مي دوني. نذار كار به جاهاي باريك بكشه. پاشو بيا اقا دوماد رو ببين، واقعا به اين ميگن مرد! يه پارچه اقا! چيزي كم و كسري نداره. فرناز ديده اشك الودش را به مادرش مي دوزد. نگاهش شماتت بار است. مادر با پشت دست قطره هاي اشك را از روي صورتش پاك مي كند و مي گويد: - اشكاتو پاك كن، خوب نيست تو رو اين ريختي ببينن. دنيا كه به اخر نرسيده. شوهري گيرت اومده كه يه ناخنش به دتا از اين جوونا مي ارزه. پاشو مادرجون، پاشو چند تا چايي وردارد بيار و بيشتر از اين ابروريزي نكن. خانم اميني وقتي سكوت او را مي بيند دستش را مي گيرد و وي را از تخت پايين مي كشد. فرناز همانند مسخ شده ها به دنبال مادر راه افتاده و از اتاق خارج مي شود. مادر او را به طرف اشپزخانه مي برد. خودش فنجانهاي چاي را پر كرده و سيني را به دست فرناز مي دهد. در اتاق پذيرايي مبل ها به وسيله خان عمو اقاي اميني، داماد و مادر و خواهرش اشغال شده است. همگي در حال گفتگو هستند كه فرناز با سيني چاي وارد مي شود و به اهستگي سلام مي كند. خانم اميني هم با چهره اي بشاش خود را به كنار شوهرش مي رساند و مي نشيند. سرها به طرف فرناز برمي گردد. فرناز با حالتي بي روح و سرد به طرف ميهمانان رفته و سيني چاي را به انها تعارف مي كند.خانواده خواستگار، من جمله خود او با تحسين فرناز را مي نگرد. فرناز وقتي مقابل خواستگار مي ايستد حتي نگاهش هم نمي كند. پس از پخش كردن چاي بي درنگ اتاق را ترك مي كند. با پخش شيريني مشخص مي شود كه توافق حاصل شده است. چند شب بعد سلمان در سوز و سرما و بارش برف در كوچه ها قدم مي زند. پس از مدتي وارد خياباني مي شود كه منزل فرناز در ان قرار دارد. اتوبوس عروس و داماد كه مزين به گل است مقابل در پارك شده است. از داخل حياط منزل صداي هلهلهه شنيده مي شود. نور چراغهاي تزئيني چشم را خيره مي كند. سلمان در پناه نور چراغ برق مي ايستد و يقه اوركتش را بالا مي اورد كه چهره اش شناخته نشود. دقايقي بعد عروس و داماد همراه مدعوين و پدر و مادر عروس از منزل خارج مي شوند. فرناز و همسرش سوار بر اتومبيل شده و در صندلي عقب جاي مي گيرند. ساير مهمانان هم سوار اتومبيل هاي خود مي شوند. پسر جواني پشت رل اتومبيل داماد مي نشيند و اتومبيل لحظاتي بعد از كنار سلمان عبور مي كند. او براي لحظه اي كوتاه چهره محزون عروس را مشاهده مي كند. اتومبيل ها دور مي شوند و سلمان پشت سر انان قدم زنان به راه خود مي رود. برف هم چنان ارام ارام مي بارد. سلمان از خيابانها مي گذرد، سيگار مي كشد و راه مي رود. هنگام عبور از خياباني، اتومبيل با سرعت از كنارش مي گذرد و ابهاي جمع شده در كنار خيابان را روي او مي ريزد. سر تا پاي سلمان خيس مي شود و لباسش گل الود مي گردد. اتومبيل چند متري كه دور مي شود توقف مي كند. سپس دنده عقب مي گيرد و به كنار سلمان مي رسد و مي ايستد. مردي كه كنار راننده نشسته، شيشه را پايين مي كشد و با لحني پوزش خواهانه خطاب به سلمان مي گويد: - اقا جدا ازتون معذرت مي خوام مثل اين كه بدجوري خيس شدين. سلمان در سكوت نگاهش مي كند و هيچ واكنشي نشان نمي دهد. مرد مي افزايد: - اگه جايي مي رين شما رو برسونيم. سلمان هم چنان سكوت مي كند. صورتش بي روحش كه اب از ان مي چكد هيچ عكس العملي ندارد. دو مرد نگاه حيرت زده و پرسشگر به هم رد و بدل مي كنند و با اشاره مرد سخنگو، راننده حركت كرده و از سلمان دور مي شود. راننده شانه هايش را بالا مي اندازد و حيرت زده مي گويد: - اين ديگه كي بود؟ - خيلي عجيبه، انگار تو اين دنيا نبود. - شايدم ديوونه بود. نگاهشو ديدي؟ - بريم بابا گور پدرش به ما چه... سلمان هم چنان راه مي رود. روي پلي مي ايستد كه زيرش رودخانه اي خروشان با ابي كثيف و گل الود در حال گذر است. به نرده ها پل تكيه مي دهد و به سطح اب چشم مي دوزد و به ياد گذشته هاي مي افتد. به ياد نخستين برخوردش با فرناز..... در مغازه اش نشسته بود و كتاب مي خواند كه در باز شد و اقاي اميني همراه با همسر و دخترش وارد شدند. سلمان با ديدن مرد همسايه برخاست، كتاب را كنار گذاشت و به طرف انها رفت و با اميني سلام و احوالپرسي كرد. اميني چيزهايي گفت و سلمان تعدادي روسري روي پيشخوان گذاشت. اميني با او دست داد و به مغازه اش اشاره كرد و خارج شد.
مادر و دختر روسري ها را زير و رو مي كردند. سلمان زير چشمي دختر جوان را مي نگريست. چشمان دختر او را مسحور كرده بود. حالش دگرگون شد و رفتار ناشيانه اي از او سر زد كه موجب خنده دختر گشت. ان ها روسري مورد نظر را انتخاب كرده و پس از دادن پول خارج شدند. سلمان كه هم چنان با نگاه حسرت بار و مشتاق خود انها را بدرقه مي كرد، با خروج انها دستش را روي قلبش گذاشت، چشمانش را فرو بست و اه كشيد. چند روز بعد سلمان همراه مادرش به خانه اميني رفتند. مادر سلمان يك قواره پارچه و يك جعبه شيريني و يك انگشتر طلا به طرف مادر فرناز گرفت. خانم و اقاي اميني خيلي زودتر از ان چه انتظار مي رفت به خواتسگاري سلمان پاسخ مثبت دادند. خانم اميني جعبه شيريني را گشود و به انها شيريني تعارف كرد. سپس مادر سلمان انگشتر را به انگشت فرناز كرد و همگي كف زدند و مبارك باد گفتند.... سلمان به خود مي ايد و از پل عبور مي كند و به طرف خانه به راه مي افتد. مادر سلمان كنار بخاري دراز كشيده و چشمانش را بسته كه سلمان وارد اتاق مي شود. موهايش خيس و اشفته است. بدون اينكه مادر را بيدار كند يكسره به اتاقش مي رود. هم چنان كه دست در جيب دارد روي لبه تخت مي نشيند و به نقطه اي خيره مي ماند. دلش مي خواهد با صداي بلند گريه كند اما اين كار را نمي كند. چهره فرناز از پشت شيشه اتومبيل داماد در مقابل ديدگانش جان مي گيرد. اوركتش را مي كند و روي تخت مي اندازد . بي اندازه اندوهگين است. صورتش را لاي دستهايش پنهان مي سازد و دقايقي در همان حال مي ماند. ناگهان با عكس العمل سريع از جا برمي خيزد و مشتي به ديوار مي كوبد. به كتابهايش كه روي تاقچه چيده شده هجوم مي اورد و همه انها را روي زمين مي ريزد. به طرف ميز كار مي رود. پوشه ها را مي گشايد و تمام صفحات نوشته ها را پاره مي كند و با خشم به طاراف پرتاب مي كند. ميز تحريرش را به هم مي زند و فرياد زنان با خود حرف مي زند: - لعنتي ها بريد گم شين، نمي خوام بنويسم، نمي خوام نويسنده بشم. شماها ديگه برام مردين. ديگه اين زندگي رو نمي خوام، نمي خوام.... روي زمين زانو مي زند و هق هق كنان همان جا ولو مي شود. مادرش كه در اثر سر و صداها از خواب بيدار شده سراسيمه در را مي گشايد و در استانه ان چشمش به سلمان و اتاق درهم ريخته مي افتد. در همان نقطه ايستاده و در سكوت به سلمان نگاه مي كند و به ارامي اشك مي ريزد. سلمان حتي وجود او را هم احساس نمي كند. چشمش به يكي از صفحات دفتر مي افتد كه سالم و دست نخورده كنارش افتاده است. ان را برمي دارد و مچاله مي كند و به گوشه اي مي اندازد. زانوهايش را در بغل گرفته، سرش را روي ان مي گذارد و به تلخي مي گريد. مادر كه ديگر قادر به ديدن چنين صحنه اي نيست در را مي بندد و او را تنها مي گذارد. مادر پس از ترك سلمان كنجي مي نشيند و براي اندوه بي پايان پسرش اشك مي ريزد. از روزي كه فرناز را از سلمان گرفته بودند او حني يك لبخند هم بر لبان سلمان نديده بود. اين جدايي حسرت بار بزرگترين ضربه را به جسم و جان او وارد اورده بود و مادر نمي دانست كه چه تدبيري بينديشد تا پسرش را از غم و اندوه برهاند. مادر تا پاسي از شب گذشته بيدار مي ماند و نيمه شب ارام و پاورچين به سمت اتاق سلمان مي رود و در را مي گشايد و وارد مي شود. چراغ اتاق هنوز روشن است و سلمان روي زمين كنار كاغذ پاره هاه به خواب رفته است. مادر به وي نزديك مي شود پتو را از روي تخت برمي دارد و روي او مي اندازد. دقايقي به چهره محزونش خيره مي ماند سپس نگاهي به اطراف مي اندازد. در حالي كه روي نوك پنچه پا راه مي رود به سوي تاقچه رفته و كتابها را مرتب مي كند. كاغذ ها را از وسط اتاق جمع كرده و انها را در گوشه اي روي هم انباشته مي سازد. تمام اين كارها را با دقت وبدون توليد سر و دا انجام مي دهد. گاه گاهي به طرف سلمان برمي كردد تا از خواب بودن او مطمئن شود. وقتي اندكي كار تميز و مرتب كردن تمام مي شود قاب عكس فرناز را كه روي زمين افتاده برمي دارد. چراغ را خاموش كرده و از اتاق خارج مي شود و به اتاق ديگري مي رود. چند روز بعد سلمان وقتي مغازه را قفل مي كند و كركره اش را مي كشد، اميني و خان عمو را مي بيند كه مقابل مغازه خود ايستاده اند. وانت باري جلوي مغازه توقف كرده و چند كارگر مشغول تخليه قالبها از درون ان و حمل ان به مغازه اميني هستند. سلمان از كنار اميني مي گذرد. به او سلام كرده و به سرعت رد مي شود. اميني در حالي كه پاسخ سلامش را مي دهد به خان عمو نشان مي دهد. خان عمو با حالت مخصوصي سلمان را كه در حال دور شدن است نگاه مي كند. سلمان در مسير حركتش از يك نوشت افزار فروشي مقداري كاغذ و دفتر مي خرد تا نوشتن را از سر بگيرد. او از همان شب اغاز به نوشتن مي كند. در يك روز بهاري كه هوا خوب و افتابي است، مادر سلمان در حياط كنار حوض، لباسها را ابكشي كرده و انها را روي بند مي اندازد. پس از اتمام كار به سوي اتاق مي رود. پس از ورود، زنبيلش را برمي دارد. چادرش را سر مي كند و از اتاق خارج مي شود. وارد حياط شده و از ان مي گذرد. در كوچه را مي گشايد و بيرون مي ايد و در را پشت سر خود مي بندد. در كوچه به حركت خود ادامه مي دهد. با يكي دو زن همسايه سلام و احوالپرسي كرده و رد مي شود. ساعتي بعد مادر با زنبيلي پر از ميوه و سبزي در راه بازگشت به منزل است. در مسير به يكي از همسايه ها برخورد كرده و گفت و گو كنان به جانب خانه حركت مي كند. در مقابل خانه مادر سلمان از زن جدا مي شود. با كليدي كه همراه دارد در را مي گشايد. از حياط گذشته و به درون اتاق مي ايد. چادرش را به چوب لباسي اويزان مي كند و زنبيل را به اشپزخانه مي برد. سيني را كف اشپزخانه مي گذارد و سبزيها را درون ان مي نهد. مشغول پاك كردن سبزي است كه سلمان وارد مي شود. - سلام مادر. - سلام. خسته نباشي. - رفته بودي خريد؟ - اره يه مقدار ميوه و سبزي گرفتم. - چرا صدام نكردي خودم برم واست خريد كنم؟ - ديدم مشغول نوشتن هستي نخواستم مزاحمت بشم. سلمان ليواني از روي كابينت برداشت. ان را زير شير گرفته و دو ليوان پياپي اب مي نوشد. سپس كنار مادرش مي نشيند. - شما گاهي وقتا باهام تعارف مي كني. ادم كه نبايد با پسرش رو درواسي داشته باشه. از اين به بعد هر كاري داشتي فورا بهم بگو، حتي اگه مشغول نوشتن باشم. مادر تبسم كنان مي گويد: - باشه چشم. سلمان خميازه پر سر و دايي مي كشد. مادر نگاهش مي كند و مي خندد. - حسابي خسته هستي. - اره ولي مهم نيست. - تو حسابي خودت رو درگير كار كردي. من هيچ وقت نديدم به خودت برسي. سابق بر اين ورزش مي كردي با برو بچه هاي محل فوتبال بازي مي كردي. عضو باشگاه بودي. واسه خودت يكي دو تا دوست صميمي داشتي. اما حالا با همه دوست و رفيقات بهم زدي و با هيچ كس معاشرت نمي كني. - مادرجون اگه بخوام دنبال اين چيزا برم پس كي مي تونم بنويسم؟ دوستام نوشته هام هستن. گردش و تفريح منو از هدفم دور مي كنه. - خب بالاخره تو هم بايد يه مهموني بري يه هوايي بخوري، اينجوري كه نمي شه در ضمن بايد سر سامان هم بگيري. مادر مكثي كرده و سپس مي افزايد: - الان كه داشتم برمي گشتم خونه شهلا خانم رو ديدم. مي دوني كه كي رو مي گم؟ سلمان با خون سردي سري تكان مي دهد: - بله. - كلي با هم حرف زديم. بيشترش راجع به تو بود. مي گفت يه دختر خوب و نجيب تو فاميلاش سراغ داره. مي گم بد نيست يه روز بريم دختره رو ببينيم. شايد خدا بخواد و .... سلمان با بي حوصلگي دستش را در هوا تكان مي دهد. - ول كن مادر، زن چيه! عروس كدومه! شما كه شرايط منو خوب مي دوني. - خب بالاخره كه چي؟ مگه مي خواي تا اخر عمر زن نگيري؟ من كه عمر نوح ندارم. بالاخره يكي رو مي خواي كه تر و خشكت كنه - ديگه نمي خوام به موجودي به نام زن فكر كنم. خودم به اندازه كافي بدبختي دارم. - نمي دونم چي بگم مادر. تو انقدر خودت رو تو كارت غرق كردي كه ديگه هيچ چيزي برات مهم نيست. سلمان بلند مي شود و مي گويد: - غصه نخور مادر بالاخره همه چي درست مي شه. من هرگز مايوس نمي شم. ادم بايد هميشه اميدوار باشه. خوب من مي رم كه به كارم برسم. - برو پسرم برو. سلمان خارج مي شود. مادر به پاك كردن سبزي ادامه مي دهد. يك روز سلمان عصر پشت پيشخوان كتاب فروشي روي صندلي كنار نعمت نشسته است. سيگاري گوشه لب نهاده و اتش مي زند. نعمت استكان چاي را به اطراف او مي كشد.

- چايي تو بخور اينقدر سيگار نكش. سلمان لبخند مي زند و مي گويد: - قربونت برم اقا نعمت. ما كه داريم از دنيا مي كشيم اين سيگار كه قابل نيست. نعمت به قفسه هاي كتاب مي نگرد و جواب مي دهد: - اين روزا همه گرفتارن. اين كه ناراحتي نداره. - همه گرفتارن و من از همه گرفتارتر. هيچ وقت تو زندگيم شانس نياوردم. از هيچ چيز و هيچ كس خيري نديدم. - حالا مگه چي شده؟ امروز خيلي ايه ياس مي خوني؟ سلمان به تلخي هني مي كند و زهر خندي مي زند: - هر كي جاي من بود تا حالا هفت دفعه جون كنده بود. ما از پوست كلفتي روي كرگدن رو سفيد كرديم. در همين لحظه دختر جواني وارد كتاب فروشي مي شود. ابتدا نگاهي به قفسه ها مي اندازد و سپس به جانب نعمت پيش مي ايد. - سلام اقا. - سلام خانم بفرمايين. - ببخشيد. دوزخ اثر دانته رو دارين؟ نعمت مدتي فكر كرده و به ذهن خود فشار مي اورد و مي گويد: - اهان منظورتون كتاب كمدي الهيه؟ نه خير اين كتاب مدتهاست كه تجديد چاپ نشده. يعني گير نمي ياد. - پس نايابه. خيلي جاها دنبالش گشتم اما پيدايش نكردم. - كتاباي ديگه ام هست. بدم خدمتتون؟ - نه اقا متشكرم. خداحافظ. دختر بدون اينكه نگاهي به ساير كتابها بيندازد خارج مي شود. سلمان ناخود آگاه مي خندد. نعمت متعجبانه مي پرسد: - چي شد يه دفعه گل از گلت شكفت؟ سلمان خنده كنان ادامه مي دهد: - دارم به كار اين بنده خدا مي خندم. دوزخ همين جاست اونوقت مردم دارن تو كتاباي دانته دنبالش مي گردن. جدا مسخره است. - تو زيادي سخت مي گيري جوون. - داري مثل پيرمرداي جهان ديده موعظه مي كني؟ مگه دروغ مي گم؟ جهنم رو مي خواي ببيني؟ خب بفرما، اين بنده حقير شب و روز با تموم گوشت و پوستم دارم جهنم رو لمس مي كنم. ديگه بدتر از اين چي مي خواي؟ حتما بايد اتيشو با چشمات ببيني؟ سلمان چايش را هورتي سر كشيد و نعمت پرسيد: - خنك بود؟ - اره خنكِ خنك. گاهي وقتا ادم توش مي سوزه و جزغاله مي شه گاهي هم از خنكي و بي مزگيش حالش به هم مي خوره. نعمت حيرت زده براندازش مي كند و مي گويد: - چايي رو گفتم پسر. حواست كجاست؟ سلمان لبخندي مي زند و سيگار ديگري روشن مي كند. نعمت با تاسف سر تكان مي دهد و مي گويد: - از بس شبا نشستي تو اون اتاق دود زده و هي خوندي و نوشتي حسابي زده به كله ات. راستي كار كتابت به كجا كشيد؟ سلمان نفس عميقي مي كشد. - دِ لامب درد منم همينه ديگه. در جامعه مترقي و ادب شناس ايران زمين كسي اين بنده حقير سراپا تقصير رو به بازي نمي گيره. همه مي گن برو عمو كشكت رو بساب. نويسندگي به تو نيومده. انگار نويسنده ها بايد علاوه بر هيبت ادمي يه چيز مافوق بشري تو ظاهرشون داشته باشن كه به وسيله اون به اشتهار برسن. نعمت با دست دودها را كه به طرف صورتش امده كنار مي زند و با لحني اميخته به شوخي مي گويد: - خيلي كنجكاو شدم نوشته هاتو بخونم ببينم اخه تو چي مي نويسي كه مورد پسند هيچ تنابنده اي نيست! سلمان با صداي بلند اه مي كشد و جواب مي دهد: - بدبختي اينجاست كه اين بندگان ادب دوست و داعيه داران بيرق به دست! حتي حاضر نيستن نوشته هام رو بخونن بعد بگن مزخرفه. نديده و نچشيده مي گن نمكش كمه. - پس ناموفق ناموفقي. - بع...له! چه جورم. سلمان با قوطي كبريتش بازي مي كند و نعمت به فكر فرو مي رود. سپس گويي چيزي به ذهنش رسيده است مي گويد: - يه نفر هست كه برام كتاب مي ياره، در ال ويزيتوره. تو تمامي مراكز پخش همكاري داره. مي گم بد نيست اين دفعه ديدمش مشكلت رو باهاش درميون بذارم شايد بتونه گره از كارت باز كنه. - اي بابا دلت خوشه! تمام ناشرين كوچك و بزرگ اب پاكي رو ريختن دستم . اونوقت مي خواي از يه ويزيتور انتظار مساعدت داشته باشي؟ - امتحانش كه ضرر نداره. اگرم بگه نه كه چيزي ازت كم نمي شه. - نه پسر خوب بهتره فراموشش كني. از حالا مي دونم جوابش چيه. از بس نه شنيدم شبا تو خواب هم دچار كابوس مي شم. اين نه ها مثل عقرب جراره بهم حمله ور مي شن و نيشم مي زنن. - من نمي دونم فكر نويسنده شدن از كي در مغزت جرقه زد. سالهاست كه مي شناسمت. از اون موقعي كه دبيرستان مي رفتي و ازم نوشت افزار مي خريدي. اگه از اون وقتا دنبال يه كار بهتر راه مي افتادي حالا واسه خودت سري تو سرا دراورده بودي. اخه اينم شد كار؟ كاري كه توش سود نباشه به چه دردي مي خوره؟ سلمان تبسم مي كند و در جوابش مي گويد: - شاعر مي گه هر كسي را بهر كاري ساختن. منم هيچ هنري به جز نوشتن ندارم. نويسندگي همه عشق منه، همه زندگيمه. گاهي وقتا يه چيزايي تو گلوم سنگ مي شه و اون تو گير مي كنه، اون وقته كه حس مي كنم به جاي حرف زدن نياز به نوشتن دارم. به خاطر اينكه يه روز نويسنده موفقي بشم خيلي چيزهامو از دست دادم. اين عشق چنان در من قوت داشت كه حتي به خاطرش همسر اينده ام رو از دست دادم. احساس مي كنم اگه ننويسم مي ميرم. نوشتن برام حكم اكسيژن رو داره كه اگه نباشه خفه مي شم. نعمت دستي به شانه سلمان مي زند و به شوخي مي گويد: - اگر بنويسي خواننده ها رو خفه مي كني! سلمان برمي خيزد و دست در جيبش مي كند. - ازم مي پرسن اگه ننويسي چطور مي شه؟ مثل اينه كه از ادم بپرسن اگه نفس نكشي چي مي شه؟ من مي نويسم تا تو نوشته هام گم بشم. غرق بشم و از دنيا برم. اونوقت شايد بعد از مرگم به استعدادم پي ببرند. يه دسته گل به احترام رو گورم بذارن. از جيب اسكناسها را بيرون مي اورد و انها را به طرف نعمت مي گيرد. - خب رفيق شفيق وقت حساب كتاب رسيده. شرمندتم ولي علي الحساب اين پيشت باشه تا بعد. نعمت به سرم تعارف دست او را پس مي زند. - بذار جيبت، فعلا تو بيشتر از من بهش نياز داري. - نه جون تو نمي شه. مي ترسم اينم خرج بشه و بيشتر شرمنده ات بشم. - گفتم كه بذار جيبت. من كه باهات تعارف ندارم باشه هر وقت روبراه شدي با هم حساب مي كنيم. - بگير بذار تو دخلت تا پشيمون نشدم. اگه تعارف كني ديگه پيشت نمي يام. نعمت پولها را گرفته و روي ميز مي گذارد. - حالا كه اصرار مي كني باشه. ولي از من به نيحت، برو دو دستي بچسب به كار و كاسبيت كه خدا روزي رسونه. سلمان لبخند زنان به ان سوي پيشخوان مي رود. - خب ما ديگه رفتيم. نعمت برمي خيزد و با او همراه مي شود. دم در كه مي رسند نعمت مي گويد: - كتابي چيزي لاز نداري؟ اگه مي خواي ب يتعارف ور دار و ببر و به فكر پولشم نباش ما قبولت داريم. - يه مدتيه مطالعه رو گذاشتم كنار. نوشتن بهم مجال هيچ كاري رو نمي ده. در هر حال ازت ممنونم كه به فكرم هستي. يه روزي جبران مي كنم. - خواهش مي كنم. اين حرفا چيه. - راستي گفتي اون يارو رو كي مي بيني؟ - كدوم يارو؟ - همون ويزيتوره. نعمت لبخندي مي زند. - اهان يعقوبي رو مي گي؟ خب.... وقت معيني نداره. ممكنه فردا بياد ممكنه يه هفته ديگه. ولي بالاخره پيدايش مي شه چون كه بايد بياد و پولش رو وصول كنه. - راجع به من باهاش حرف مي زني؟ - تغيير عقيده دادي؟ - مي گم شايد بشه بهش اميدوار بود. از اين ستون به اون سون فرجه. - باشه من هر كاري از دستم بربياد كوتاهي نمي كنم. سلمان دستم را به گرمي مي فشارد و با خوشحالي مي گويد: - قربون تو برم خيلي اقايي. - خدا كنه بتونم برات كاري كنم. چند روز ديگه يه سري بهم بزن تا بهت بگم نتيجه چي شد. اصلا چطوره زنگ بزني، شماره مو داري؟ - اره دارم. - پس بهم تلفن كن. - فدات بشم. دربست نوكرتم به خداو خب خداحافظ - خداحافظ. سلمان خارج مي شود و نعمت با نگاه از پشت شيشه دور شدنش را مي نگرد. همان شب سلمان دست نوشته هايش را مرتب كرده و لاي روزنامه مي پيچد و ان را كنار مي گذارد. مقداري از كاغذ باطله هايش را دور مي ريزد و بعضي از نوشته هاي به درد نخورش را پاره مي كند. سپس ساعتي را به طمالعه مي گذراند و وقتي خواب بر وي غلبه مي يابد چراغ را خاموش كرده و به بستر مي رود. چند روز بعد سلمان از تلفن عمومي شماره كتاب فروشي رو مي گيرد تا با نعمت صحبت كند. - الو؟ - سلام نعمت جون. - سلمان تويي؟ سلام پسر، چطوري؟ - قروبن تو. چه خبرا؟ - خبراي خوب! - چطور؟ - اول بگو ببينم كجا هستي؟ - نزديك خونه هستم دارم مي رم ناهار. - وقت داري يه سر بياي اينجا؟ - همين حالا. - اگه حالا بياي خيلي بهتره. - چه خبر شده نعمت جون؟ - فعلا چيزي نپرس. وقتي اومدي مفصلا باهات گپ مي زنم. - از اون بابا خبري شده؟ - اره خودشون الان اينجا هستند. - جدا؟ چه حسن تصادفي؟ خب چه كردي؟ - بايد بياي حضوري صحبت كنيم. زود راه بيفت. - چشم با كله مي يام. - بهتره نوشته هات رو هم با خودت بياري. - به روي چشم. - فقط عجله كن. - بازم چشم. خداحافظ. سلمان گوشي را مي گذارد. با عجله خارج شده و به جانب خانه حركت مي كند. گاهي مي دود و گاه از سرعت خود مي كاهد. به خانه كه مي رسد شتابان وارد اتاق مي شود. مادرش كنار ميز سماور دراز كشيده و متكايي زير سر دارد. به مجرد وارد شدن سلمان بلند شده و به حالت نشسته قرار مي گيرد. - اومدي پسرم؟ - سلام مادر. - سلام. خسته نباشي. سلمان به طرف اتاقش مي رود. مادر لباس خود را مرتب كرده و مي ايستد. مي خواهد به اشپزخانه برود كه سلمان با تعجيل از اتاقش بيرون مي ايد. - چي شده سلمان داري مي ري بيرون؟ - اره مادر جون. - كي برمي گردي. - با خداست. - ولي نهار چي؟ غذا نمي خوري؟ - وقتي برگشتم يه چيزي مي خورم. مي بخشي مادر عجله دارم. خداحافظ. با همان شتاب از در خارج مي شود و مادر را در بهت و حيرت به جا مي گذارد. سلمان در خيابان براي يك اتومبيل مسافركش دست بلند كرده و پس از گفتن مسير سوار مي شود. در تمام طول راه هيجان زده است و اضطراب دارد. وقتي از اتومبيل پياده مي شود حالت پرواز دارد. داخل كتاب فروشي شده و به طرف نعمت و مرد جواني كه كنار او نشسته مي رود. نعمت با ديدن او خوشحال و مسرور برمي خيزد و مي گويد: - به به سلمان خان هم تشريف مي اورد. - سلام اقا نعمت. سلمان خطاب به شخ ثالث مي گويد: - سلام جناب. مرد با متانت پاسخ مي دهد: - سلام. روزتون بخير. سلمان دستي را كه به طرفش دراز شده را مي فشارد. - روز شما هم بخير. نعمت خطاب به مرد جوان مي گويد: - معرفي مي كنم ايشون اقاي بشارتي هستن، ايشون هم اقاي يعقوبي. يعقوبي دست سلمان را تكان مي دهد و مي گويد: - حال سركار چطوره؟ از اشنايي تون خوشوقتم. - متشكرم بنده هم همين طور. سلمان كنار يعقوبي روي صندلي مي نشيند . نعمت هم چهارپايه اي برداشته و كنار انها مي نشيند. سلمان از يعقوبي مي پرسد: - مصدع اوقات شريف كه نشدم؟ - اختيار داريد بنده در خدمت شما هستم. از دو ساعت پيش تا حالا ذكر خير شما بود. نعمت رشته كلام را در دست مي گيرد و مي گويد: - داشتم خدمت اقاي يعقوبي عرض مي كردم كه شما چه قدر مشتاق هنر و هنر دوست هستين. سلمان با فروتني پاسخ مي دهد: - اين نظر لطف شماست بنده كه قابل نيستم. نعمت گره اي به ابرو مي اندازد و مي گويد: - اختيار داري سلمان خان داري شكسته نفسي مي كني. خلاصه من مساله شما رو با اقاي يعقوبي مطرح كردم و ايشون هم لطف كردن و وقتشونو در اختيار ما گذاشتن كه حضوري مذاكراتي با هم داشته باشين. سلمان به يعقوبي لبخند مي زند و مي گويد: - ايشون بزرگواري فرمودن. يعقوبي خطاب به سلمان مي گويد: - جناب بشارتي من ذاتاً اهل حاشيه روي نيستم و دلم مي خواد زود برم...



ادامه نوشته
جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۴۱:۵۸
نظرات (0)
،

رمان بسيار زيباي سفر زندگي فصل هفتم

- واسه تو چه فرقي مي كنه، مگه خوشبختي دخترتو نمي خواي؟ - كي قراره بيان؟ - بذارش به عهده خان داداش، خودش همه چيز رو راست و ريس مي كنه. خانم اميني از جا بلند مي شود. - چه مي دونم. هر چي قسمت باشه. چايي مي خوري؟ - اره يه دونه بريز. پررنگ باشه. خانم اميني استكان او را برمي دارد و به اشپزخانه مي رود. فرناز در حال اشك ريختن است. - چيه دختر چرا آبغوره مي گيري؟ فرناز ديدگانش را به مادر مي دوزد و ملتمسانه مي گويد: - بابا كه اون حرفا رو جدي نگفت، مگه نه؟ - تو كه پدرتو مي شناسي. تو اين جور كارا هيچ وقت با كسي شوخي نمي كنه. - ولي مادر اخه مگه مي شه؟ من نمي خوام نازديمو بهم بزنم. - اختيار دار ما پدرته، خودت كه مي دوني كسي نمي تونه رو حرفش حرف بزنه. به خصوص كه پاي خان عمو در ميان باشه. - شما چرا اين حرف رو مي زني مادر، پس من چي؟ احساسم چي مي شه؟ شما مي دوني كه من سلمان رو دوست دارم. خانم اميني به جانب او برمي گردد و به چشمانش زل مي زند: - اون چي؟ اونم تو رو دوست داره؟ - بله اونم دوستم داره. - مطمئني؟ - من كوچكترين ترديدي ندارم. خانم اميني به او پشت كرده و رو به سماور مي ايستد. - اگه دوستت داشت اين همه مدت بلاتكليف نمي گذاشتت. ما به اندازه كافي بهش مهلت داديم حالا اگه اون عرضه نداره تقصير ما چيه؟ تو هم بهتره اشكاتو پاك كني و اروم بگيري. ما خير و صلاح تو رو مي خوايم. فرناز گريه كنان به دامان مادر مي آويزد: - شما بايد با پدر حرف بزني. بهش بگو من نامزدم رو دوست دارم و حاضر به جدايي نيستم. - امكان نداره پدرت تصميمشو عوض كنه. - پس با خان بابا صحبت كن. - اين يكي از باباتم بدتره. - من دختر شما هستم نه خان عمو. خانم اميني دقايقي خيره خيره نگاهش مي كند سپس سرش را پايين مي اندازد. - بي فايده است فرناز. تو بايد حرف ما رو گوش كني. اگر مي خواي عاقبت به خير شي بايد حرف ما رو گوش كني. خانم اميني استكان پر از چايي را برمي دارد و نزد شوهرش برمي گردد. فرناز گوشه اشپزخانه چمپاته زده و همچنان گريان است. مي داند كه پدرش ادم يكدنده ايست و مقاومت و مخالفت در برابر خواسته ها و تمايلات پدر بي فايده و بيهوده است. بح روز بعد خانم اميني لباسها و لوازمي را كه هداياي سلمان به فرناز است درون ساكش قرار مي دهد، فرناز در گوشه اي نشسته و به ارامي اشك مي ريزد. مادر مي گويد: - بهت قول مي دم يه هفته نشده فراموشش كني. ادم بايد اينده نگر باشه. اون جوري كه بابات تعريف مي كنه خواستگار جديد پولاش از حد و حساب خارجه. خدا كنه عمو بتونه كاري بكنه. فرناز سرش را ميان دستهايش پنهان كرده و با داي بلند گريه مي كند. مادر مي افزايد: - وقتي زنش بشي چشم دوست و دشمن از حسادت چهارتا مي شه. همه دختراي فاميل بهت غبطه مي خورن. من وقتي زن بابات شدم خيلي سختي كشيدم. از اولش كه اين جوري نبوديم. نمي خوام دختر منم اول زندگيش سختي بكشه و با نون بخور و نمير زندگي كنه. ادم تا وقتي كه جوونه بايد خوش بگذرونه و راحت زندگي كنه. .قتي پا به سن گذاشتي ديگه همه چيز برات بي اهميت مي شه. فرناز با حالت عبي از جا بلند شده و اتاق را ترك مي كند. خانم اميني پس از پايان كار، چادرش را به سر مي كشد. از اتاق بيرون مي ايد . وارد اتاق نشيمن شده و از انجا به طرف اتاق فرناز حركت مي كند. پشت در مي ايستد و دستگيره در را مي چرخاند اما در قفل است. داي هق هق فرناز شنيده مي شود. مادر ضربه اي به در مي زند. - فرناز در رو باز كن كارت دارم. به جز صداي هق هق گريه پاسخي نمي ايد. خانم اميني دقايقي مكث مي كند و عاقبت دستگيره را به شدت تكان مي دهد. - باز كه تو داري گريه مي كني! باز كن باهات كار دارم. خانم اميني باز هم بر كرده و سپس با خشم مي گويد: - اخ كه چقدر تو لجباز و يكدنده اي! من دارم مي رم، غذا رو گازه مواظب باش نسوزه، فهميدي؟ خداحافظ. خانم اميني چادرش را روي سر مرتب كرده و از خانه بيرون مي ايد. سوار تاكسي مي شود و يكسره به جانب منزل سلمان حركت مي كند. مادر سلمان در حالي كه دستمال در دست دارد، مشغول گردگيري لوازم اتاق است. در همين لحظه داي زنگ در شنيده مي شود. او دست از كار كشيده و با حيرت نگاهي به ساعت ديواري مي اندازد. ساعت ده صبح را نشان مي دهد. دستمال را گوشه اي مي گذارد. چادرش را از روي چوب لباسي برمي دارد و روي سر مي اندازد و از در اتاق بيرون مي رود. به وسط حياط نرسيده صداي دومين زنگ بلند مي شود. - كيه؟ اومدم. در را كه مي گشايد چهره خانم اميني را در استانه ان ظاهر مي شود. مادر سلمان با حيرت و خوشحالي مي گويد: - اوا شمائين؟ سلام. - سلام. حالتون چطوره؟ هر دو روبسي كردند. مادر سلمان جواب مي دهد: - قربون شما. چه عجب از اين طرفا. چي شد كه به كلبه خرابه ما تشريف اورديد؟ بفرمايين تو خواهش مي كنم. خانم اميني وارد مي شود و مادر سلمان در را مي بندد. هر دو از حياط عبور مي كنند. - خيلي خوش امديد. سرافرازمون كرديد. - از اين طرفا رد مي شدم گفتم سلامي عرض كنم. - لطف كردين. قربون قدمتون. خانواده چطوره؟ اقاي اميني فرناز جون. - به لطف شما بد نيستن. سلام دارن. - سلامت باشين. بفرمايين. هر دو وارد اتاق مي شوند. مادر سلمان او را با دست به طرف پشتي هدايت مي كند. خانم اميني مي نشيند و ساكي را كه به همراه دراد كنار خود مي گذارد. نگاهي به اطراف مي اندازد و مي پرسد: - مزاحم كه نشدم؟ - اختيار داريد. اين حرفا چيه؟ منزل خودته. ببخشين الان برمي گردم. همان دم از ااف خارج مي شود. خانم اميني انگتانش را درهم فرو مي برد و با انگشتر بازي مي كند. اندكي نگران است. بي اختيار ساكي كه در كنارش قرار دارد لمس مي كند. اضطراب از چهره اش خوانده مي شود. مادر سلمان با سيني استكانها برمي گردد. كنار سماور مي نشيند و چاي مي ريزد. مادر فرناز مي گويد: - زحمت كشين دست شما درد نكنه. - قابلي نداره، نمك گير نمي شين. مادر سلمان بلند مي شود و سيني را مقابل او را مي گيرد. خانم اميني استكان را از درون سيني برداشته و كنار خود روي زمين مي گذارد. مادر سلمان به طرف كمد رفته و در ان را مي گشايد، چادر نماز گلداري را از ان بيرون اورده و ان را به طرف خانم اميني مي گيرد. - بفرمايين چادرتونو عوض كنيد. تو رو خدا راحت باشيد. خانم اميني از گرفتن چادر امتناع مي كند. - قربون شما. اين جوري راحت ترم. مي خوام رفع زحمت كنم. - اوا چرا؟ مگه من مي ذارم. خيلي حرفا داريم كه با هم بزنيم. - بايد زود برگردم خونه، كلي كار دارم كه بايد انجام بدم. مادر سلمان كنارش مي نشيند. چادر را مقابل خانم اميني مي گذارد و با خنده مي گويد: - خدا نگه داره فرناز جونو، وقتي ادم يه دختر جوون تو خونه داشته باشه هيچ وقت كاراش رو زمين نمي مونه. - فرناز امروز رفته خونه خانه عموش، قراره چند روزي اونجا بمونه. - خب به سلامتي. انشالا كه خيره. - والله چه عرض كنم! - چرا ميل نمي كميم. بفرمايين چاييتون سرد شد. خانم اميني چاي را جرعه جرعه سر مي كشد . مادر سلمان برمي خيزد. خانم اميني استكان را زمين مي گذارد و مي گويد: - خواهش مي كنم ديگه زحمت نكشيد. - چه زحمتي، مي رم ميوه بيارم. - نه تو رو خدا، باور كنين عجله دارم بايد برم. اومدم چند دقيقه اي شما رو ببينم و رفع زحمت كنم. - اخه اين جوري كه نمي شه، بعد از مدتها تشريف اورديد اونم اين جوري؟ - ما ها كه با هم تعارف نداريم. راستي سلمان خان چطوره؟ مادر سلمان لبخند مي زند و مي نشيند. - سلامت باشين. بد نيست، رفته سرِ كار. - مدتيه كه كم لطف شدين و به ما سر نمي زنين. - اختيار دارين. باور كنين گرفتاري مجال نمي ده. اگه كوتاهي شده شما به بزرگي خودتون ببخشيد. - خواهش مي كنم. والله...نمي دونم چه جوري بگم. مادر سلمان با نگارني چشم به دهانش مي دوزد و مي پرسد: - طوري شده؟ - طوري كه نه، راستش هيچ وقت دلم نمي خواست اين جوري و با اين شرايط خدمت برسم ولي خب ديگه.... - موضوع چيه؟ حس مي كنم شما چيزي مي خواين بگين؟ خانم اميني از نگا مستقيم در چهره او اجتناب كرده، سرش را به زير مي اندازد و در حالي كه با گوشه چادرش بازي مي كند و مي گويد: - چيزي رو كه مي خوام مطمئنا خوشايند نيست ولي خب چاره چيه. حقيقتش اينه كه باباي فرناز ازم خواسته خدمت برسم تا به عرضتون برسونم كه... راستش چه جوري بگم... روم سياه، باباي فراز نظرش اينه كه...بهتره اين ولت سر نگيره... مادر سلمان با هراس و شگفتي تكرار مي كند: - سر نگيره؟ منم نمي فهمم! چهره اش درهم مي رود و با ناراحتي به خانم اميني كه همچنان نگاهش را از وي مخفي مي دارد چشم مي دوزد. خانم اميني جابه جا مي شود و ادامه مي دهد: - ببين، بذار خيلي ساده، خلاصه عرض كن. ما به اين نتيجه رسيديم كه اين دو تا جوون براي هم ساخته نشدن. اين چند ماه رو هم كه بهتون فرت داديم در اثر خواهش هاي من بود ولي اقاي اميني ديگه بيشتر از اين صبر رو جايز نمي دونه. پاي ابروي يه خانواده در ميونه. اخه مردم چي مي گن؟ ما پيش دوست و دشمن زير سوال رفتيم. هر كي به ما مي رسه يه چيزي مي گه. خوبيت نداره دختر مردم سر زبونا بيفته. - ولي... - شما گفتين سه ماه ديگه فرصت بدين ما هم داديم. پاييزم تموم شده و داره زمستون مي رسه، پس ملاحظه مي كنين كه كوتاهي از جانب خودتون بود. سلمان خان جوون خوبيه، من هم هميشه دلم مي خواست دامادي با اين فات داشته باشم ولي هر چيزي حساب كتاب داره. - بله حق با شماست ولي.... مادر سلمان هر زمان خواست سخني بگويد خانم اميني مجالي به او نمي داد. - ديگه به صلاح ما نيست بيشتر از اين صبر كنيم. فكر نمي كنم با امروز و فردا كردن چيزي عوض بشه. - خانم اميني سلمان بي تقصيره. اون مرد و مردونه تلاش مي كنه حالا اگه بد شانسي مياره اين ديگه دست كسي نيست. - بله در گفته هاي شما شكي نيست ولي خودتون رو بذاريد جاي ما، اگه خودتون بوديد حاضر بوديد دخترتون ماهها بلاتكليف بمونه؟ مادر سلمان تضرع كنان مي گويد: - خانم اميني تو رو خدا. دستم به دامنتون، شما هم مثل من يه مادر هستين و احساس منو درك مي كنيد. نذارين قضيه يان جوري تموم شه. به خدا سلمان از غصه دق مي كنه. اون خيلي به فرناز علاقه داره. خودتون كه بهتر از من مي دونين. - بله مي دونم. ولي علاقه به تنهايي شرط نيست. - شما مي تونين يه كاري بكنين. با شوهرتون حرف بزنيد. بگين به خاطر دل اين د. تا جوون بازم بهمون فرصت بده. قول ميدم خودم هر جوري كه شده تمومش كنم. - ما از روز اول به خاطر دل اين دو جوون از بيشتر خواسته هامون گذشتيم. ولي بيشتر از اين لاح نيست. خانم اميني مكثي كرده و سپس مي افزايد: - راستش قرار شد فرناز و به فاميل خودمون شوهرش بديم. حرفامونو زديم و به توافق رسيديم. جدا متاسفم حاجيه خانم ولي ديگه فايده اي نداره. دستش را به طرف ساكش دراز كرده و بسته را از درون ان بيرون مي اورد. - بفرمايين اينم وسايلي كه واسه فرناز گرفته بودين. اينم انگشتر نامزدي. مادر سلمان دستش را براي گرفتن دراز نمي كند و هيچ واكنشي نشان نمي دهد. خانم اميني جعبه انگشتر را روي بقيه لوازم مي گذارد. مادر سلمان كه به شدت پريشان است با ترديد مي پرسد: - خود فرناز خانم چي؟ - والله ما دخترمون رو طوري تربيت كرديم كه محاله جلوي بزرگترش حرفي بزنه. خب من ديگه بايد برم. تو اين مدت هر بدي كه از ما ديدين حلال كنين. خانم اميني برپا مي خيزد. چادرش را مرتب كرده و به جانب در مي رود. مادر سلمان هم بلند شده و مي گويد: - حالا نهار تشريف داشتين، يه روزم با فقرا سر كنين. - زنده باشين. اونجام به شما تعلق داره. هر دو از اتاق خارج مي شوند. مادر سلمان تا دم در او را بدرقه مي كند و مكدر و نگران به اتاق برمي گردد. كنار بسته اي كه مادر فرناز پس اورده مي نشيند و با اندوه به ان چشم مي دوزد. اشك در چشمانش حلقه مي زند. نمي داند چگونه موضوع را با سلمان در ميان بگذارد. تحمل ديدن قيافه اندوهگين او را ندارد. ظهر كه سلمان به منزل برمي گردد، مادر بلافاصله سفره را پهن مي كند و هر دو مشغول ناهار مي شوند. سلمان احساس مي كند حال مادرش خوب نيست. - مادر؟ - چيه پسرم؟ - چته مادرجون كسالت داري؟ پيرزن لبخند كمرنگي مي زند و مي گويد: - نه مادر جون. حالم خوبه. چطور مگه؟ - اخه خيلي توهمي. گفتم شايد خداي نكرده كسالتي داشته باشي. - نه حالم خوبه چيزي نيست. سلمان با دقت به چشمان مادر مي نگرد. مي گويد: - چشمان پف كرده، لابد سرما خوردي. عصر با هم مي ريم دكتر.

مادر دست از خوردن مي كشد و بلند مي شود. به گوشه اتاق مي رود و براي خود چاي مي ريزد.

- پس چرا غذاتو تمم نكردي؟ بازم بگو مريض نيستي. - گرسنه نيستم پيش از ظهر يه تيكه نون خوردم همون اشتهامو كور كرد. مادر با استكان چاي بازي مي كند سلمان غذايش را تمام مي كند و به جمع كردن ظروف مي پردازد. مادر برايش چاي مي ريزد. سلمان ظرفها را به اشپزخانه برده و باز مي گردد. كنار مادر مي نشيند و قند را به دهان مي اندازد و با دقت به مادر مي نگرد. - حتم دارم يه چيزيت هست، زياد سرحال نيستي. - فعلا چايي تو بخور بعد باهات حرف مي زنم. سلمان استكان را درون نعلبكي مي گذارد و مي پرسد: - چي شده؟ اتفاقي افتاده؟ - گفتم كه، بعدا مي گم. - چرا همين الان نمي گي. - تو چه قدر كم طاقتي بچه. - باز قسط بقال و قاب عقب افتاده؟ باز كسي چيزي گفته؟ - نه موضوع اين نيست. - خب پس چي؟ مادر سعي دارد ناراحتي خود را پنهان كند. - پدر فرناز.... - پدر فرناز چي؟ مادر تو كه جون به سرم كردي. يه كلمه بگو چي شده و خلاصم كن. - پدر فرناز انگشتر دخترش رو پس فرستاده. سلمان يكه خورد. دقايقي خيره خيره مادر را مي نگرد. نمي تواند موضوع را هضم كند. باورش نمي شود كه درست شنيده است. با ناراحتي مي پرسد: - چي گفتي مادر؟ - اره پسرم. همه چيز رو پس اوردن. - كجا؟ چه وقت؟ - بح مادر فرناز اينجا بود. پيغوم اورد كه نامزدي رو به اختيار خودشون به هم زدن و ديگه هم اون طرفا پيدامون نشه. سلمان كنار ديوار مي نشيند و پشتش را به ان تكيه مي دهد. - فرنازم باهاش بود؟ - ن هخانم اميني تنها بود. مي گفت دخترشونو به فاميل خودشون شوهر مي دن. خيلي سعي كردم، حتي بهش التماس كردم يه فرصت كوتاه بهمون بدن ولي مادره راضي نشد. مي گفت ديگه راه ندناره، مي گفت ما تصميم خودمونو گرفتيم و ديگه حرفمونو پس نمي گيريم. سلمان عصبي و ناراحت شد. سرش را به ديوار تكيه داده و فكر مي كند. مادر به ارامي و بي دا اشك مي ريزد. سلمان دقايقي متفكرانه مي نشيند و سپس بلند مي شود و اعتراض كنان مي گويد: - نه اونا نمي تونن اين كار رو باهام بكنن. نمي تونن اين قدر بي رحم باشن. اوركتش رو از چوب لباسي برمي دارد و همان دم از اتاق بيرون مي رود. از در خانه بيرون مي ايد و در را پشت سر خود مي بندد. با قدم هاي تند از كوچه عبور مي كند. حتي پاسخ سلام يكي از جوان هاي همسايه را نمي دهد. چهره اش نشان گر ناراحتي و عبانيت اوست. سر حيابان در برابر باجه تلفن همگاني توقف مي كند. مردي در حال گفت و گو با تلفن است. سلمان در انتظار مي ايستد و با سكه اي بازي مي كند. لحظاتي بعد مرد خارج مي شود و او به داخل كيوسك مي رود و شماره اش را مي گيرد. تلفن منزل اميني زنگ مي زند. فرناز و مادرش در هال نشسته اند. به محض شنيدن داي زنگ، فرناز به طرف تلفن هجوم مي برد. گوشي را برمي دارد اما قبل از اين كه ان را به گوش خود بچسباند مادرش از راه مي رسد و گوشي را از دست او مي كشد و با خشونت خطاب به دخترش مي گويد: - خودم جواب مي دم. الو بفرماييد. - سلام خانم اميني. مادر فرناز گره اي به ابرو مي اندازد و به سردي مي گويد: - شمايي؟ عليك السلام. - مي بخشين خانم اميني، مي خواستم با فرناز صحبت كنم. - فرناز خونه نيست. چند روزي رفته خونه عموش. - مادرم مي گفت امروز تشريف اورده بودين اونجا. مي گفت شما حرفايي زدين. مي خواستم بپرسم موضوع چيه؟ - سلمان خان لطفا به حرفام توجه كن. هر چيزي رو كه مادرت گفته عين حقيقته. بين تو و فرناز همه چي تموم شده. بهتره ديگه اينجا تماس نگيري. - ولي اون نامزد منه. شما به دلخواه خودتون نمي تونيد نامزدي ما رو به هم بزنيد. - اختيار دار فرناز ما هستيم. اين ماييم كه در مورد اينده اش تصميم مي گيريم. تازه اون خودش ديگه مايل نيست باهات حبت كنه. قراره تا چند روزه ديگه با يكي ديگه نامزد كنه. پس صلاح نيست شما ديگه اينجا زنگ بزنيد. خداحافظ. خانم اميني گوشي را مي گذارد. فرناز تمام مدت كنار نلفن ايستاده و شاهد و ناظر گفته هاي اوست . صورتش را لاي دستهايش پنهان مي سازد و هق هق كنان به سمت اتاق خود مي دود. با قطع تلفن از سوي خانم اميني، سلمان با ناراحتي و اندوه از خيابان مي گذرد. به تدريج از منزل فاصله مي گيرد و دور مي شود. در مسيرش پاركي قرار دارد. وارد شده و كمي راه مي رود. پارك كاملا خلوت است و هوا به شدت سرد. روي نيمكتي مي نشيند و سيگاري اتش مي زند. دو ساعت تمام بي توجه به سرماي استخوان سوز با افكار خود كلنجار مي رود، عاقبت هنگامي كه سرما تا مغز استخوانش نفوذ مي يابد، برمي خيزد و حركت مي كند. بيست دقيقه بعد به مغازه اميني مي رسد. ابتدا مقابل در مغازه مكثي كرده سپس دستگيره را مي چرخاند و وارد مي شود. اميني پشت ميزش نشسته و تلفني با مخاطب خود گفت و گو مي كند. با ورود تازه وارد سرش را بالا مي گيرد و نگاهش به چهره افسرده سلمان مي افتد اما اهميتي به او نداده و هيچ عكس العملي در قبال ورود او نشان نمي دهد. سلمان چند دقيقه در همان نقطه سرپا مي ايستد تا مكالمه به پايان برسد . سپس جلوتر مي رود. - سلام اقاي اميني. اميني سرسنگين نگاهش مي كند و به سردي مي گويد: - سلام. خوبي؟ - به مرحمت شما. بد نيستم. - امري بود؟ - اقاي اميني من اومدم كه... اميني بي درنگ كف دستش را به علامت سكوت مقابل او مي گيرد و مي گويد: - ببين سلمان خان در مورد ره مطلبي اجازه داري حرف بزني اله مساله خودت و دخترم. - ولي اقاي اميني... - گوش كن جانم. ت. ب اندازه كافي فرت داشتي فكر كني و حرف بزني. پس بي خودي نه وقت من رو بگير و نه وقت خودت رو. من امروز اصلا حال و حوصله بحث كردن ندارم. تا ديروز دختر من نامزدت بود، ولي از حالا به بعد ديگه نيست. من پدرشم و شرعت و قانونا اين حق رو دارم كه در مورد اينده ش تصميم بگيرم. حالا اگه غير از اين موضوع حرف ديگه اي داري بفرما من گوشم به شماست. سلمان سكوت مي كند. حرفي براي گفتن ندارد، اقاي اميني اب پاكي را روي دستش ريخته و راه گريزي برايش نمانده است. اميني به ندلي تكيه داده و يه دستش را از پشت آن اويزان مي كند. اين بار لحنش ارومتر است. - ببين پسرم. تو و فرناز واسه هم ساخته نشدين. چه جوري مي خواي با دست خالي دخترمو خوشبخت كني؟ دلت كه نمي خواد اون تو خونت سختي بكشه و حسرت يه زندگي خوب تو دلش بمونه؟ اون تو ناز و نعمت بزرگي شده و طاقت سختي كشيدن نداره، اگه زن تو بشه مجبوره بي پولي و نداري رو تحمل كنه. كمي منطقي فكر كن و احساسات رو بذار كنار. فرناز يه خواستگار خوب و واجد شرايط داره كه مي تونه خوشبختش كنه. اگه واقعا سعادت اونو مي خواي، اگه واقعا دوستش داري خودت رو بكش كنار. دختر خوب فراوونه برو سراغ يكي ديگه....اصلا...اصلا خودم استين بالا مي زنم و هر كسي رو كه تو بگي مي رم برات خواستگاري مي كنم ولي اونو فراموشش كن. سلمان در سكوت سر به زير مي اندازد. با وجود سرماي گزنده، عرق روي پيشانيش مي جوشد. حرفي براي گفتن ندارد. سرش را پايين انداخته و با ناراحتي و ياس از مغازه بيرون مي رود. اميني لبخندي مي زند، شانه هايش را با بي تفاوتي بالا مي اندازد و گوشي را برداشته شماره اي را مي گيرد. سلمان كه حال و حوصله هيچ كاري را ندارد بدون اين كه مغازه اش را بگشايد و مشغول به كار شود تا شب در خيابانها قدم مي زند و اواخر شب خسته و گرسنه به منزل برمي گردد. مادرش روي زمين كنار بخاري دراز كشيده و خوابش برده است. سفره شام هم چنان روي زمين پهن است و ظرف مخصوص شام هم چنان روي ان قرار دارد. بدون اينكه مادر را بيدار كند به اتاقش مي رود. روز بعد سلمان كنار پنجره بسته ايستاده است. داخل حياط را مي نگرد و سيگار دود مي كند. باران شديدي مي بارد و قطرات ان از شيشه فرو مي ريزد. مادر از اشپزخانه بيرون مي ايد و دم در به سلمان متفكر و غمگين مي نگرد. دل مادر براي او مي سوزد. سلمان غرق در روياهاي خود است و حضور مادر را احساس نمي كند. مادر به اشپزخانه مي رود و دور از چشم پسر برايش اشك مي ريزد. در همان لحظه فرناز هم پشت پنجره اتاق خود ايستاده و ورت غرق در اشك خود را به شيشه چسبانده و به سلمان مي انديشد. دلش در هواي ديدن او پر مي كشد اما مي داند كه اين كار ميسر نيست. تمام سعي خود را به كار برده تا شايد مادرش را متقاعد گرداند ولي موفق نشد. پدر از حرف و تصميم خود برنمي گردد. سلمان تمام روز را در اتاقش به سر مي برد و حتي با مادرش هم سخن نمي گويد. پيرزن سعي دارد مزاحمش نشود، غذايش را در سيني نهاده و به اتاقش مي برد و بدون حرفي و سخني از نزدش مي رود. نيمه شب كه مي شود چراغ اتاق سلمان هم چنان روشن است. او روي تخت دراز كشيده و طبق معمول سيگار مي كشد. تصوير فرناز در ميان قاب، مقابلش قرار دارد و نگاه سلمان به عكس خيره است. ساعت شماطه دار دو و سي دقيقه بامداد را نشان مي دهد. ان شب فرناز هم در اتاق خود درون بستر دراز كشيده و به ارامي اشك مي ريزد. از لحظه اي كه نامزدي اش به هم خورده تاكنون اشك ديدگانش خشك نشده و سوزش دل تنها و محزونش التيلم نيافته است. زنجير مداليومي را كه هديه سلمان است به دور مچ خود مي پيچد و مداليوم را مي گشايد. در يك طرف عكس سلمان و در سوي ديگر عكس او قرار دارد. با ديدگاني اشك بار به عكس سلمان چشم مي دوزد. يك هفته از اين واقعه مي گذرد. يك روز بح افتابي اقاي اميني در حال خروج از مننزل است. بارانيش را پوشيده و چترش را برمي دارد و نگاهي به ساعت مي اندازد. ساعت هشت و سي دقيقه است. ساعت مچي خود را با ساعت ديواري ميزان كرده و قد خروج دارد كه تلفن زنگ مي زند. كفش هاي را دراورده و گوشي را برمي دارد. چند بار الو الو مي گويد و چون جوابي نمي شنود با شنيدن صداي بوق، سرجايش نهاده و به طرف در مي رود. كفش هايش را به پا كرده و خارج مي شود. دقايقي بعد فرناز ظروف شسته شده را با حوله خشك كرده و در قفسه مي چيند. مادرش زنبيل خريد را برمي دارد و بدون هيچ حرفي چادرش را سر كرده و از اتاق بيرون مي رود. فرناز دستهايش را خشك كرده و از اشپزخانه وارد هال مي شود. روي زمين مي نشينند و به فكر فرو مي رود. به ياد روزي مي افتد كه با سلمان در پارك قدم مي زدند و با هم بستني مي خوردند. سپس سوار چرخ و فلك شدند و از ان بالا به ادمها نگاه مي كردند. در خارج از پارك كنار پيرمردي ايستاده بودند. پيرمرد پرنده اي داشت كه ان پرنده از داخل قفس با نوك خود پاكتهاي فال حافظ را بيرون مي كشيد. سلمان پول را پرداخت كرده همراه فرناز در حال حركت فال را مي خواند و هر دو مي خنديدند.... با داي زنگ تلفن فرناز به خود مي ايد. اهي مي كشد و از جا برمي خيزد. به اتاق پذيرايي مي رود روي مبل مي نشين ادامه نوشته
جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۴۱:۵۷
نظرات (0)
،

رمان بسيار زيباي سفر زندگي فصل ششم

- خودش چيزي گفت؟ - تقريبا، وقتي رفتم ازش خريد كنم دفترشو باز كرد و گفت كه حساب قبلي ما بالا زده. گفت اگه يه مقدارش رو بديم كافيه. - چقدر پول تو خونه داريم؟ - زيادي نيست. پشت ايينه ست وردار بشمار. ضمنا قبض برق هم امروز اومد. سلمان به طرف تاقچه مي رود. پولها را برمي دارد و مي شمارد. قبض برق را هم برداشته و رقم بدهي آن را مي خواند و مي گويد: - اين هنوز دوازده روزي وقت داره، مال مغازه ام اوومده، باشه دوتاشو با هم ميدم. - پول كم داريم نه؟ سلمان به طرف كتش كه ري چوب لباس اويزان است مي رود و قبض برق را در جيب مي گذارد و پاسخ مي دهد: - غصه نخور مادر درست مي شه. پولها را در جيبش جاي مي دهد و مي افزايد. - امروز بايد برم قسط كتابامو بدم. فردا سعي مي كنم پولي جوري كنم تا از خجالت علي اقا بقال دربيايم. - باشه مادر جون. هر جور خودت صلاح مي دوني. چاي مي خوري؟ - شما زحمت نكش خودم مي ريزم. مادر به پرده اي كه در دست دارد اشاره مي كند و مي گويد: - پس من برم اين تو تشت خيس كنم. پس از خروج مادر سلمان چاي براي خود مي ريزد و ان را سر مي كشد. لباس مي پوشد و در حياط خانه از مادر خداحافظي مي كند و از منزل بيرون مي رود. با تاكسي خود را به كتاب فروشي مي رساند. وادر كتاب فروشي كه مي شود، اقا نعمت را مي بيند كه ليستي در دست دارد و يك مشتري هم كنار او ايستاده است. سلمان جلوتر رفته و مقابلش مي ايستد. - سلام اقا نعمت. - سلام سلمان جون. چطوري پسر؟ ستاره سهيل شدي! - گرفتارم اقا نعمت، گرفتار. - خدا نكنه. برو بشين الان مي يام خدمتت. سلمان چند قدم جلوتر روي صندلي مي نشيند و قفسه كتاب ها را با نگاه جست و جو مي كند. كتابي بيرون كشيده و ورق مي زند. لحظاتي بعد نعمت كه مشتري خود را راه انداخته نزد او م ايد و كنارش روي صندلي دوم مي نشيند. - خب رفيق باوفا تعريف كن ببينم چطوري؟ سلمان كتاب را سر جايش مي گذارد: - اصلا خوب نيستم. - خدا بد نده چي شده؟ - خدا بد نمي ده اما بنده هاش چرا؟ نعمت با صداي بلند مي خندد و دستي به شانه سلمان مي زند. - خب بگو ببينم اين بنده هاي خدا چه هيزم تري بهت فروختن كه دادت دراومده؟ - چه مي دونم! هر طرف مي چرخم بدبياري مي يارم. از زمين و اسمون برام مي باره. - موضوع كتابته؟ - بله ديگه. - مگه چاپش نكردي؟ - اي بابا كجاي كاري. هنوز ناشرش پيدا نشده اونوقت تو مي گي چاپ نشده! - تو كه گفته بودي يكي رو پيدا كردي. اون بابا اسمش چي بود؟ سلمان سيگاري روشن مي كند و مي گويد: - قاسمي. - خب پس اون چي شد؟ - اونم تو زرد از اب دراومد. - چطور؟ - اولش يه نگاه سرسري بهش انداخت، بعد قول داد اگه دستي توش ببرم چاپ كنه. منم هر سازي كه اون زد رقصيدم. با هم قرار گذاشتيم در فلان روز برم ديدنش. فكر مي كردم كار تمومه،خيلي بهش اميد بسته بودم ولي وقتي رفتم اونجا گفتن رفته مسافرت اما من فهميدم كه داره مووش مي دوونه و ما رو گذاشته سركار. - خب مي برديش پيش كس ديگه. مگه ناشر قحطه. - قبلش اين كار رو كرده بودم اما همه بهم جواب رد دادن. اولش زياد نااميد نبودم چون يقين داشتم كه قاسمي رو دارم. با خودم فكر مي كردم مرده و قولش. ولي نمي دونستم اين يارو هم ما رو دست انداخته. به پدر نامزدم قول داده بودم ظرف سه ماه عروسي رو راه بندازم. سه ماه هم گذشت و من نتونستم كاري از پيش ببرم. ديگه حتي روم نشد تو صورت نامزدم نگاه كنم. اون طفلك هم روزاي سختي رو مي گذرونه. تو خونه هي بهش فشار مي يارن و ملامتش مي كنن. خلاصه اون از داخل در فشاره و من از بيرون. - غصه نخور سلمان جان. درست مي شه. واسه امر خير هيچ وقت ادم در نمي مونه. نمي توني از كسي قرض كني؟ سلمان خاكستر سيگارش را در زير سيگاري مي تكاند. با تاسف سر تكان مي دهد و مي گويد: - نه بابا كسي رو ندارم. - وام چي؟ نمي توني از بانك واسه تعمير خونه وام بگيري؟ - اون خونه فكستني اونقدر نمي ارزه كه با وامش بشه يه عقد كنون راه انداخت. سلمان سيگارش را خاموش مي كند. دست در جيب كرده و اسكناسها را روي ميز زير يك كتاب مي گذارد كه فقط گوشه پولها پيداست. سپس بلند مي شود. - قربونت برم اقا نعمت با حرفام سرت رو درد اوردم. - داري مي ري؟ - اره بايد برم. يكي دو ساعتمبرم تو مغازه بشينم شايد يكي در رو باز كنه و بگه خرت به چند! - صبر كن يه چايي واست بيارم. - ممنونم باشه يه وقت ديگه. خب كاري با ما نداري؟ - مخلصتم. برو به سلامت. - خداحافظ. - خداحافظ. سلمان از در كتاب فروشي خارج مي شود. نعمت هم چنان دور شدن او را مي نگرد. اهي مي كشد و با صداي بلند مي گويد: - اي روزگار. سپس به جانب ميز مي رود و پولها را برداشته و مي شمارد. پشيمان است كه چرا در چنان شرايطي پول را از سلمان پذيرفته و حتي به او تعارف هم نكرده است... چند روزي مي گذرد. يك شب اميني و برادرش سوار بر اتومبيل هستند و از خيابان ها مي گذرند. خان عمو پشت فرمان نشسته و اميني در كنار او. باران نم نم مي بارد و برف پاك كم روشن است. خان عمو با اوقات تلخي مي گويد: - من كه هيچ از كاراي اين پسر سر در نمي يارم. اخه چه مرگشه؟ حرف حسابش چيه؟ - چي بگم داداش؟ خودمم نفهميدم چي مي خواد. چند بار تا حالا بهش گفتم بابا بيا تكليف اين دخترمو روشن كن ولي يه مشت چرت و پرت تحويلم مي ده. مي گه فعلا دستم خاليه بذار كتابم چاپ بشه...خلاصه از اين جور چيزا - اي بابا تو چقدر ساده اي. من كه چشمم اب نمي خوره. اين پسره خيالباف قصد سو استفاده داره، اگه پول نداشت غلط كرد رو دختر مردم اسم گذاشت. تو چرا قبول كردي؟ - چه مي دونم خر شدم. يكي دو سال بود كه تو محل كار مي شناختمش. پسر خوب و معقولي به نظر مي اومد. بعدشم مادر فرناز گفت كه دختره هم راضيه. به خاطر فرناز و اصرار مادرش بود كه سر بله برون خيلي كوتاه اومدم. دخترمو مفت مفت پيشكششون كردم تازه طلبكار هم هستن. خان عمو پوزخندي مي زند و با طعنه مي گويد: - لابد انتظار دارن خرج عروسي رو هم تو بدي. اخه مرد حسابي چرا با كسي مشورت نكردي، اگه به خودم گفته بودي اصلا نمي ذاشتم كار به اينجا بكشه. ادم كه به هر بي سروپايي دختر نمي ده. خان عمو سيگاري اتش مي زند و در حال رانندگي نگاهي به چپ و راست مي اندازد و از خياباني عبور مي كند.اميني متفكر روي زانوي خود مي كوبد. خان عمو اضافه مي كند: - حالا هم دير نشده. ماهي رو هر وقت از اب بگيري تازه است. راستش من يكي رو سراغ دارم كه حرف نداره، قول مي دم فرناز رو خوشبخت كنه. اقاي اميني چشم به دهان برادر مي دوزد و مي گويد: - كي هست؟ خان عمو مي خندد و در پاسخش مي گويد: - غريبه نيست از بستگان عياله. وضعش توپه توپ. درسته كه سنش كمي بالاست ولي مرد زندگيه. - مگه چند سالشه؟ - هيچي بابا فقط چهل سالشه. يه مرد باتجربه و پخته كه چيزي كم و كسري نداره. - چطور شد با اين سن و سال هنوز عزب مونده؟ - چون دنبال همون چيزيه كه ما هستيم. - هان؟ - پول جونم پول. - شغلش چيه؟ - بساز بفروش. ادم لارژ و دست و دل بازيه. ادم اگه مي خواد دوماد دار بشه بايد چنين شخصي رو انتخاب كنه نه يه جوون اس و پاس رو. اخلاق و رفتارش رو خودم ضمانت مي متنو به خدا پاك پاكه! از بس دنبال پول دويده اصلا يادش رفته كه مرد خلق شده. به هر حال من خوشبختي فرناز رو مي خوام. دختر برادر عين دختر خود ادم مي مونه. اگه خودم دختر مجرد داشتم حتي يه لحظه هم وقت تلف نمي كردم. اميني با دست پيشاني اش را لمس مي كندن و متفكرانه مي گويد: - نمي دونم چي بگم. سلمان رو چه جوري دست به سرش كنم؟ - اين كه كاري نداره. نه عقدي صورت گرفته و نه چيزي. يه انگشتر ناقابل رد و بدل شده خوب پسش بده. - اين درست ولي به در و همسايه جي بگيم؟ خان عمو شانه هايش را بالا مي اندازد و با خونسردي مي گويد: - هيچي بگو پسره معتاد بود و تو نمي دونستي. مي توني هزار تا عيب و ايراد روش بذاري كسي چه مي فهمه. - اخه نمي شه. مردم كه احمق نيستن. از ظاهر سلمان معلومه كه اين كاره نيست. سلمان فقط سيگار مي كشه و اهل هيچ فرقه اي نيست. يه كمي تندخو و عجول هست اما در مجموع عيب و ايرادي نداره. مي دوني داداش، وجدانم اجازه نمي ده بهش بهتون بزنم. - وجدان كيلويي چند؟ اين حرفا چيه داداش؟ اين قدر ساده نباش. ادم خوبيه؟ خوب باشه. پيشكش ننه اس. تو به فكر خودت باش. از اولش نبايد زير بار مي رفتي. فرناز مگه از دختراي ديگه چي كم داره؟ اين پسرا قري فري زن نگه دار نيستن. خب پس من برم با طرف صحبت كنم؟ اقاي اميني پس از مكث كوتاهي گفت: - حبت كن. - خوبه. خبرش رو بهت مي گم. اتومبيل مقابل منزل اميني متوقف شد. اميني در را مي گشايد و خارج مي شود. هنگام بستن در، خان عمو تكرار مي كند: - حرفام يادت نره. مبادا تحت تاثير زنت قرار بگيري و پشيمون بشي. - پشيمون نمي شم. حرف مرد يكيه. - ما رو سنگ رو يخ نكني ها. - نه بابا خيالت راحت باشه. خب ديگه خداحافظ. - به سلامت. اميني حركت مي كند. در خانه را مي گشايد و داخل مي شود. خان عمو هم به راه مي افتد. همان شب پس از رف شام، فرناز در اشپزخانه غذا را جمع كرده و ظرف ها را در ظرفشويي مي ريزد. پدر و مادرس در اتاق نشيمن نشسته اند. خانم اميني فنجان چاي را مقابل شوهرش مي گذارد. اميني چايش را سر مي كشد. اوقاتش تلخ است. اخم بر چهره دارد. - اين پسره اين طرفا پيداش نشده؟ - پسره! كدوم پسره؟ اميني با بي حولگي دستش را در هوا تكان مي دهد: - آهه... سلمانو مي گم ديگه. - نه! چطور مگه؟ اميني پس از مكثي طولاني مي گويد: - اين پسره ديگه شورش رو دراورده. بايد به فكري به حالش كرد. - چرا مگه چي شده؟ - ديگه مي خواستي چي بشه. كم ما رو مضحكه خودش كرده، اخه اين كه نشد وضع خانم! چند ماه ديگه بايد صبر كنيم؟ خانم اميني سرش را به چپ و راست تكان مي دهد: - اره راست مي گي. چيبگم والله من كه از اين كار اين پسره سردرنمي ارم. - معلومه خانم، هيچ كس از كار اين پسره اب زير كاه سردر نمياره. اصلا مي دوني چيه؟ ما دختر بهشون نمي ديم. والسلام. خانم اميني حيرت زده مي پرسد: - يعني مي خواي بگي... - فردا بح مي ري خونه شون، انگشتر فرناز و هم مي بري پسشون مي دي. مي گي نامزدي بي نامزدي. بگو دور دختر ما رو قلم بكشن. خوش ندارم ديگه اين طرفا پيداشون بشه. خانم اميني با ترديد مي گويد: - ولي.... اقاي اميني با خشونت و تندي مي پرسد: - ولي چي خانم؟ - اخه جواب مردم رو چي بديم؟ دوست و اشنا مي دونن كه سلمان دختر ما رو نامزد كرده، مردم هزار جور حرف و حديث در مي يارن. فرناز در اشپزخانه صداي مكالمه ان دو را مي شنود و گوشهايش را تيز مي كند. از ظرف شستن دست مي كشد، كنار در اشپزخانه سرش را تكيه مي دهد و گريه مي كند. اميني با لحن ملايمتري مي گويد: - همين روزا قراره خان داداش يه خواستگار خوب و پولدار بفرسته در خونه مون. خانم اميني با شكفتي زائدالوفي مي پرسد: - راست مي گي؟ بايد حدس مي زدم كي راي تو رو زده. خب طرف كي هست؟ چيكاره است؟ - كسي رو كه خان داداشم انتخاب كنه بد نمي شه. - نگفتم بد يا خوب، پرسيدم كي و چيكاره است. - از فاميلاي دور زن داداشه. خان داداش مي گفت پولش از پارو بالا مي ره. اونوقت ادم همچين دامادي رو مي ذاره و دختر به يه ادم آس و پاس بده. - اميني اين حرفاي تو نيست. اينا رو خان داداش تو دهنت گذاشته؟


ادامه نوشته
جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۴۱:۵۶
نظرات (0)
،
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۱۸۱ ][ ۱۸۲ ][ ۱۸۳ ][ ۱۸۴ ][ ۱۸۵ ][ ۱۸۶ ][ ۱۸۷ ][ ۱۸۸ ][ ۱۸۹ ][ ۱۹۰ ][ ۱۹۱ ][ ۱۹۲ ][ ۱۹۳ ][ ۱۹۴ ][ ۱۹۵ ][ ۱۹۶ ][ ۱۹۷ ][ ۱۹۸ ][ ۱۹۹ ][ ۲۰۰ ][ ۲۰۱ ][ ۲۰۲ ][ ۲۰۳ ][ ۲۰۴ ][ ۲۰۵ ][ ۲۰۶ ][ ۲۰۷ ][ ۲۰۸ ]