رمان بسيار زيباي گمشده در غبار فصل دوم
- احتياج به نظر نيست. من دخترم رو خوب مي شناسم. - من مي رم نمازم رو بخونم. بعدشم مي رم مغازه. خردمند از اشپزخانه بيرون مي رود و عمسرش بلند شده و به ادامه كارهايش مي پردازد. چند روز بعد ريحانه در راهروي دبيرستاني كه محل برگزاري امتحانات نهايي است به همراه ساير همكلاسهايش روي صندلي مخصوص امتحان نشسته اندن و هر كدام با جديت مشغول نوشتن پاسخ سوالات امتحاني هستند. منيژه اولين كسي است كه برگه اش را تحويل مي دهد و از راهرو به سمت حياط مي رود. پس از او هم چند نفري ورقه هايشان را به خانم ممتحن داده و خارج مي شوندن. عاقبت ريحانه هم برمي خيزد. ورقه اش را داده و بيرون مي رود. منيژه كه در حياط به گوشه ديوار تكيه داده به مجرد ديدن ريحانه پيش او مي رود و مي پرسد: - چطور بود خوب دادي؟ - اره خيلي اسون بود. تو چطور؟ - زياد خوب نبود. بعضي سوالها رو نتونستم جواب بدم. - پس چرا زودتر از همه ورقه ات رو دادي؟ - خب وقتي هر چي فكر كردم و چيزي به ذهنم نرسيد ديدم بهتره بيشتر از اين خودمو خسته نكنم. من كه نمي خوام مثل تو خانم دكتر بشم. همين ديپلم رنگ و رو رفته واسه هفت پشتم بسته. - من مي خوام برم خونه. تو نمياي بريم؟ - چرا بريم. منم ديگه كاري اينجا ندارم. هر دو از دبيرستان خارج مي شوند و وارد خيابان مي گردند. پس از طي مسافتي به محل ايستگاه ميني بوس مي رسند. چند نفري در صف ايستاده اند، انها هم در نوبت مي ايستند. منيژه در حالي كه عرق پيشانيش را پاك مي كند مي گويد: - امسال چقدر هوا زود گرم شده. - اره خيلي گرمه. - خوشحالم كه تابستون داره از راه مي رسه. اين امتحان اخري خيلي خسته ام كرده. همش امتحان، امتحان. يه بار تو كلاس يه بارم اينجا. اين معلما يه ذره به فكر ما نيستن. مگه اين چند گرم مغز چقدر كشش داره كه اين همه ازش كار مي كشن. خوشحالم كه تعطيل شديم. حالا وقتشه كه بگم خداحافظ مدرسه. - برعكس، من كه واقعا از تعطيل شدن مدرسه متاسفم. اين دوران واهس خودش عالمي داره. پدر و مادرم جفتشون تحصيلات ابتدايي دارن، گاهي وقتا از ته دل افسوس مي خورن كه درس شونو نيمه كاره رها كردن و ديگه ادامه ندادن. ادم هميشه نمي تونه فرصت هاي از دست رفته رو جبران كنه. بيا ميني بوس هم رسيد. منيژه به سمتي مي نگرد كه ريحانه اشاره كرد. ميني بوس از راه رسيد و همه مسافران سوار شدند منيژه و ريحانه هر كدام روي صندلي خالي مي نشينند و ميني بوس به راه مي افتد. ريحانه مي گويد: - تو تعطيلات ديگه نمي تونيم بچه ها رو ببينيم. جدا دلم واسه همه شون تنگ مي شه. - غصه شو نخور. ما باز هم مي تونيم تو اوقات بيكاري به هم سر بزنيم. بعضي از بر و بچه ها خونشون به هم نزديكه، اگه قصد مسافرت نداشته باشن مي تونيم باهاشون قرار بگذاريم كه حداقل هفته اي يك روز هم ديگر رو ببينيم. مي ريم كوه، مي ريم كنار دريا و پيك و نيك. تو كه پدر و مادرت مخالفتي ندارن؟ - نه بابا. خوشبختانه پدر و مادر خوب و روشنفكري دارم. در هر صورت باهات موافقم. تعطيلات نبايد ماها رو از هم جدا كنه. - تو داري خودت رو واسه كنكور اماده مي كني؟ - اره، اوايل شهريور بايد برم تهران تو كنكور شركت كنم. اگه قبول بشم همون جا پيش داداش و زن داداش مي مونم. اونا چفتشون تو اداره روزنامه كار مي كنن. صبح مي رن و عصر مي يان و كاري به كارم ندارن. مي تونم در سكوت و ارامش درس بخونم. - پس بچه هاشون چي؟ سر و صداي بچه ها مانع درس خوندنت نمي شه؟ - داداشم اينا بچه ندارن. هفت ساله كه ازدواج كردن ولي خب خدا هنوز بهشون بچه نداده. - پس حسابي بهت خوش مي گذره. ما كه دور و برمون پر از بچه ايت. پنج تا بچه قد و نيم قد تو خونه داريم كه سر و صداشون ادمو كلافه مي كنه. گاهي وقتا دلم مي خواد از خونه بزنم بيرون و به جنگلي پناه ببرم. يكي نيست به مادرم بگه اخه پدر امرزيده هفت تا بچه مي خواستي چيكار؟ اگه هوسه يكي دو تا بسه نه هفت تا! - خب قديمي ها اينطورن ديگه. اما حالا دوره زمونه عوض شده.... ريحانه پس از گفتن اين جمله از پنجره بيرون را نگاه مي كند و هر دو در سكوت فرو مي وند. ريحانه براي لحظاتي چشمانش را روي هم مي گذارد تا چرتي بزند.... در همان حال خود را در جنگل انبوهي مشاهده مي كند كه لباس سفيد بلندي بر تن كرده است و چند شاخه گل صحرايي در دست دارد. از جنگل گذشته و به محوطه سرسبزي مي رسد. جايي همانند گندم زارها.... افتاب درخشندگي خاصي دارد، پرندگان اواز مي خوانند و پروانه ها در اطرافش پرواز مي كنند. در محوطه، عده اي از جوانان مشغول بازي فوتبال هستند. ريحانه از كنارشان عبور مي كند. به نقطه ديگري مي رسد كه خانواده در زير سايه درخت فرشي گسترده و سرگرم خوردن ميوه و تنقلات هستند. انها پشتشان به ريحانه است و چهره هايشان قابل رويت نيست. چند قدم دورتر زني جوان، تابي به درخت بسته و پسر بچه خردسالش را روي تاب نشانده و او را تاب مي دهد. كودك با صداي بلند مي خندد و زن لحظه به لحظه به سرعت تاب مي افزايد. ريحانه به زن نزديك مي شود. زن به او مي خندد و برايش دستي تكان مي دهد اما در همان لحظه كودك دستش را از طناب تاب رها كرده و روي زمين سقوط مي كند. ريحانه با صداي بلند فرياد مي كشد.... منيژه با دست شانه هاي او را تكان مي دهد و مي گويد: - ريحانه، ريحانه چي شده؟ ريحانه به خود مي ايد و چشمانش را مي گشايد. از صداي فرياد او همه مسافران حيرت زده به جانب او برمي گردند و هر كس زمزمه كنان از بغل دستي خود مي پرسد چي شده است. منيژه با نگراني مي گويد: - ريحانه حالت خوب نيست؟ - من...من...آخ خدايا! دارم ديوانه مي شم! ميني بوس توقف مي كند. منيژه دست او را مي گيرد: - پاشو ريحانه، پاشو رسيديم. اقاي راننده ما پياده مي شيم. بريم ريحانه جون فكر كنم گرما زده شدي. شايدم خستگي امتحان باشه. هر دو پياده شدند و ميني بوس حركت كرد. ريحانه رنگ به چهره نارد. نگاهش وحشت زده است. - چت شده ريحانه؟ مي خواي ببرمت درمانگاه؟ ريحانه كه اندكي به خود مسلط گشته تبسم مي كند: - نه حالم خوبه متشكرم. كمي بهتر شدم. - اخه چي شد؟ چرا يه دفعه حالت بد شد؟ تو كه حسابي منو ترسوندي! - خودمم نفهميدم چي شد. يه لحظه خوابم برد، داشتم كابوس مي ديدم. - تو بايد بيشتر استراحت كني. لابد ديشب تا صبح بيدار موندي و درس خوندي. حتما جزوه هاي كنكور رو هم مطالعه مي كني. درسته؟ ريحانه با تكان سر تاييد مي كند. مقداري كه راه مي روند بر سر دو راهي مي رسند. اين جا همان مكاني است كه ان دو بايد از هم جدا شوند. منيژه هنگام خداحافظي باز مي پرسد: - مي خواي تا دم خونه باهات بيام؟ - نه حالم خوبه نگران نباش. - ولي هنوز رنگت پريده. نكنه تو راه ضعف كني؟ - متشكرم. گفتم كه بهتر شدم. بهتره تو بري ممكنه ديرت بشه. - ده روزه ديگه نتيجه امتحانا رو اعلام مي كنن پس تا اون موقع خداحافظ. ريحانه لبخند مي زند و پاسخ مي دهد: - باشه مي بينمت. - رفتي خونه حتما استراحت كن. - باشه خداحافظ.ريحانه به راه مي افتد اما منيژه مدتي مي ايستد و حيرت زده او را مي نگرد. سپس شانه هايش را بالا مي اندازد و به راه خود مي رود. ريحانه وقتي وارد منزل مي شود عمويش نيز در اتاق حضور دارد. او به پشتي تكيه داده مي چاي مي نوشد. - سلام عمو جون، حال شما چطوره؟ - سلام دخترم، خوبي ريحانه جون؟ ريحانه كنار عمو مي نشيند و پاسخ مي دهد: - ممنونم عمو جون، كي اومدين؟ - يه ساعتي مي شه. خردمند از دخترش مي پرسد: - امتحان چطور بود دخترم؟ - خوب بود بابا. - از رنگ و روت پيداست كه سحابي خسته شدي، خانم بي زحمت يه چايي واسه دخترمون بريز كه خستگيش در بره. - اي به چشم. - نه مادر زحمت نكش، از راه رسيدم گرممه. مي رم يه ليوان اب خنك بخورم. راضيه برخاسته مي گويد: - تو بشين واست مي يارم. راضيه به اشپزخانه مي رود. مادر با دقت ريحانه را نگاه مي كند و لبخند مي زند و به او مي گويد" - عموجون ما رو به منزل جديدشون دعوت كردن. عمو مي خندد و مي گويد: - فكر مي كنم بهتون خوش بگذره. جاي خوش اب و هوائيه، من و بچه ها كه راضي هستيم. خانم خردمند مي گويد: - حتما خوش مي گذره. پدر ريحانه رو به برادر كرده و مي گويد: - تعجب مي كنم! چطور مي توني هر سال تو يه منطقه زندگي كني! من كه حاضر نيستم يه ساعتم از اين محله و خونه رو ول كنم و برم يه جاي ديگه. مگه اين ه خداي نكرده تحت فشار باشم و مجبور بشم. - اگه خدا بخواد اين دفعه ديگه موندني هستيم. ولي خب اين دفعه وضع فرق داره. يه خونه و يه باغ بزرگ خريدم كه برو بچه ها بتونن توش كار كنن. تا حالا هر چي واسه مردم كار كردم ديگه بسه. مي خوام نوكر خودم و ارباب خودم باشم. راضيه باز مي گردد و ليوان اب را به دست ريحانه مي دهد. ريحانه لبخند تشكر اميزي مي زند و اب را مي نوشد. در تاييد گفته هاي برادر سر تكان مي دهد و مي گويد: - اره داداش اين جوري خيلي بهتره. سپس همسرش را مخاطب قرار مي دهد: - خانم ناهار حاضره؟ - بله حاضره. - پس وردار بيار كه از گشنگي ضعف كردم. خانم خردمند بلند مي شود و به اشپزخانه مي رود. راضيه رو به ريحانه كرده و مي پرسد: - لباساتو عوض نمي كني؟ - چرا دارم مي رم. ريحانه بلند مي شود و به طرف اتاقش مي رود. خانم خردمند از اشپزخانه بيرون مي رود و با راضيه مشغول انداختن سفره مي شود. پس از صرف نهار همه اعضا خانواده در اتاق مشغول خوردن ميوه مي شوند. عمو مي پرسد: - خب داداش قرارمون كي شد؟ - ايشالا جمعه شب، البته من بايد جمعه برگردم يا نهايتا صبح شنبه. - چرا اين قدر زود؟ مي ترسي بهت بد بگذره؟ - چند تا كار سفارشي دارم مي ترسم كاراي مردم عقب بمونه. خانم خردمند در حالي كه حبه هاي انگور را به دهان فرو مي برد از شوهرش مي پرسد: - مگه كارگرات نيستن؟ - چرا ولي بعضي كارا رو خودم بايد انجام بدم. شماها رو اونجا مي ذارم و خودم برمي گردم. هر قدر كه دلتون خواست بمونين و بعد برگردين. عمو مي گويد: - خودم برشون مي گردونم نگران نباش. - دستت درد نكنه . اگه زحمت بكشي ممنون مي شم. - پس من بهت ادرس مي دم، وقتي كه اونجا رسيدي از هر كي بپرسي خونه رو نشونت مي ده. خردمند رو به دخترش كرده و مي گويد: - راضيه جون يه قلم و كاغذ بيار ادرسي كه عموجون مي گن يادداشت كن. مواظب باش اشتباه ننويسي. - چشم بابا. عمو اضافه مي كند: - پس ما جمعه شب منتظرتون هستيم. - به اميد خدا. همان شب راضيه و ريحانه در اتاق خود روي تخت دراز كشيده اند. ريحانه به سقف زل زده و مدام اه مي كشد. راضيه به جانب او برمي گردد و مي پرسد: - چته؟ چرا نمي خوابي؟ - تو چرا نمي خوابي؟ - مي خوام بخوابم ولي وقتي مي بينم تو تو فكري و هي اه مي كشي خوابم نمي بره. - معذرت مي خوام كه مزاحم خوابيدنت شدم. - نه اين طور نيست. به چي داري فكر مي كني؟ - به اون پيرزن... - پيرزن، كدوم پيرزن؟ - و به اون زن و كودكش. - چي داري مي گي ريحانه؟ حالت خوبه؟ راجع به كي حرف مي زني؟ - چهره هاشونو كاملا به خاطر دارم اما مي تونم به جرات قسم بخورم كه تو عمرم هرگز اونا رو نديده بودم. راضيه بلند شده و مي نشيند و زانوهايش را بغل مي گيرد. - مي شه يه جوري حرف بزني كه منم بفهمم! - پيرزن تو ويلاش تك و تنها در بستر مرگ افتاده بود و با نگاش ازم مي خواست كمكش كنم. بعدش اون زن و بچه اش...زنه جوون بود، داشت بچه اش رو تاب مي داد كه بچه از تاب پرت شد پايين. راضيه خيلي وحشتناكه! مطمئنم اتفاقي قراره بيفته ولي نمي دونم كي و كجا. - اين قدر خودت رو عذاب نده ريحانه، بهت اطمينان مي دم كه هيچ اتفاقي نمي افته، اينا فقط مربوط به روياهاته. - رويايي كه بالاخره دير يا زود به حقيقت مي پيونده. - تو نمي توني هيچ مشكلي رو حل ككني. - چرا، اگه اين افراد رو شناسايي كنم شايد بتونم از وقوع فاجعه جلوگيري كنم. - به نظر من تو به استراحت كافي نياز داري. تو اين مدت كه درس مي خوندي فكرت حسابي خسته شده، تو داري كم كم منو هم نگران مي كني. اگه مي خواي تو كنكور قبول بشي بايد اين افكار بچه گانه رو دور بريزي در غير اينصورت هيچ وقت موفق نمي شي با افكار مغشوش و پريشون سد كنكور رو بشكني. راضيه دراز مي كشد، ملافه را روي خود مي اندازد و پشتش را به او مي كند.
- حالا ديگه بهتره بخوابي، من كه خيلي خوابم مياد. شب به خير. راضيه پس از يك دهان دره طويل و پر سر و صدا خيلي زود به خواب مي رود اما ريحانه در سكوت هم چنان به گوشه اي از اتاق خيره مي ماند و فكر مي كند....عصر روز پنج شنبه ريحانه جزوه اش را در دست گرفته و مشغول مطالعه ان است. راضيه و مادرش لباس پوشيده و اماده حركت هستند. خردمند از اتاق ديگر خارج شده و نگاهي به اطرافيان مي اندازد و خطاب به ريحانه مي گويد: - دختر خانم اگه ممكنه اون كتاب لعنتي رو كنار بذارين و راه بيفتين كه داره دير مي شه و ممكنه به اتوبوس نرسيم. مادر غرولند كنان مي گوي: - حتي اين لحظه هم دست بردار نيست. ريحانه جزوه ها را درون كيف دستي اش مي گذارد و مي گويد: - چشم بابا حلضر شدم. پدر در حال حركت اضافه مي كند: - زود باشيد اگه دير به اتوبوس برسيم واويلاست. همگي اماده حركت مي شوند. خانم خردمند چادرش را به سر مي كشد و همراه راضيه از در بيرون مي رود. ريحانه هم دقايقي بعد به دنبالشان خارج مي شود. خردمند اخرين نفر است كه ساك لباسها را برداشته و از در بيرون مي رود. در را قفل كرده و به دنبال انها حركت مي كند. چند دقيقه بعد وارد جاده مي شوند. راضيه و ريحانه جلوتر از همه حركت كرده و سرگرم صحبت كردن هستند. در همين لحظه ها حاج رسولي و پسرش- همان پسري كه هميشه در تعقيب ريحانه است – از خم كوچه اي پيچيده و به سوي انها مي آيند. رسولي مقابل خردمند مي ايستد به سردي سلام كرده و برخلاف هميشه ه با وي به گفت و گو مي پرداخت، بي اعتنا به او رد مي شود. وقتي مقداري دور مي شوند پسر رسولي برمي گردد تا نگاهي به انه بيندازد اما پدرش با خشونت استينش را مي كشد و با اين عمل او را وامي دارد كه به راه خود ادامه دهد. خردمند خطاب به همسرش مي گويد: - از روزي كه به حاج اقا جواب رد دادم باهام سرسنگين شده. ئيگه حتي جواب سلاممو هم نميده. - به جهنم! مگه نون ما رو مي ده؟ زور كه نيست. - واسه طبقه بالاي خونه شون سفارش در و پنجره داده بود ولي بعد از اون جريان اومد و سفارششو پس گرفت. بعدشم شنيدم رفته از جاي ديگه در و پنجره ساز اورده. - به درك! چه اهميتي داره؟ خوبه كه روزي ما دست خداست، هنوز هيچي نشده خودشون رو نشون دادند. كي به اين جور ادما دختر مي ده؟ انها از چند جاده و خيابان گذشتند و وارد گاراژ شدند. خردمند همسر و دخترانش را تنها گذاشته و به طرف باجه بليط فروشي مي رود و لحظاتي بعد همراه با بليط برمي گردد و مي گويد: - اتوبوس تا نيم ساعت ديگه حركت مي كنه. راضيه جون ادرس رو ورداشتي؟ - بله بابا تو كيفمه. - خوبه، بدون ادرس ممكنه سرگردون بشيم. همگي روي نيمكت مي نشيند و به رفت و امد مسافران مي نگرند. چهل دقيقه بعد با اشاره كمك راننده برخاسته و به جانب اتوبوس مي روند. پس از سوار شدن چند مسافر، انها هم به درون اتوبوس رفته و پس از يافتن صندليهاي خود دو به دو مي نشينند. ريحانه و راضيه در يك رديف و خردمند و همسرش در سمت ديگر انها مي نشينند. اتوبوس پس از اماده شدن حركت مي كند... ساعتهاست كه اتوبوس در جاده در حركت است. در داخل اتوبوس، راضيه چشمانش را بسته و چرت مي زند ريحانه در حال مطالعه جزوه اش مي باشد و خانم و اقاي خردمند هم سر در وش هم نهاده و به اهستگي با هم صحبت مي كنند. خانم خردمند مي پرسد: - تو فكر نمي كني دعوت داداشت اينا يه بهونه باشه؟ - بهونه؟ چه بهونه اي؟ - كه به اين وسيله صحبت خواستگاري رو پيش بكشن؟ خردمند اندكي فكر مي كند و سپس شانه هايش را بالا مي اندادز: - نمي دونم شايد. - ولي من تقريبا مطمئنم. زن داداشت زمستون كه پيش ما بود با ايما و اشاره گفت كه وقتي ريحانه ديپلمشو گرفت بايد بشينيم و راجع به اينده اين دو تا جوون حرف بزنيم. - تو كه راضي نبودي چرا همون موقع جوابش نكردي؟ - راستش رو بخواي من تو لفافه منظورمو حالي كردم ولي خب اين تويي كه بايد قائله رو ختم كني. اگه من حرف بزنم ممكنه كدورتي ايجاد بشه. تو يه جوري بهشون حالي كن كه بهشون برنخوره. بگو دختره مي خواد بره تهرون و درس بخونه . خلاصه طوري حرف بزن كه پيگير قضيه نشن. خدمند لبخندزنان جواب مي دهد: - من هيچ وقت تو زندگيم با نظرت مخالف نبودم. اين بار هم خيال ندارم اين كار رو بكنم. خانم خردمند با رضايت مندي مي گويد: - تو بهترين شوهر دنياييو من ازت راضيم و اميدوارم خدا هم ازت راضي باشه. دلم مي خواد مردي به خوبي و مهربوني تو گير دخترام بيفته. مردي كه از صميم قلب دوسشون داشته باشه. - با اين حرفات داري خرم مي كني ها. - استغفرالله اين حرفا چيه كه مي زني. - تو هم واسه من زن خوبي بودي. هميشه با بد و خوبم ساختي و دم نزدي. بچه هام خوب و نجابت رو از تو به ارث بردن. من يه موي تو رو با يه دنيا عوض نمي كنم. خانم خردمند از پنجره اتوبوس به جاده نگاه مي كند و مي گويد: - خدا از سر تصيرات همه بگذره و سايه تو رو هم از سر ما كم نكنه. هوا كم كم رو به تاريكي مي رود كه اتوبوس مسافران را در مقصد پياده مي نمايد . خردمند به تنهايي نزديك قهوه خانه اي كه در مسير قرار دارد مي رود و از مردي كه كنار در قهوه خانه ايستاده ادرس برادرش را مي پرسد. مرد با اشاره دست او را به سمتي راهنمايي مي كند. خردمند تشكر كرده و باز مي گردد. - بچه ها بريم كه ديگه چيزي نمونده برسيم. همگي به راه مي افتند. از كوچه اول عبور مي كنند و در كوچه دوم، امير پسر عموي دخترها روي سكوي در خانه نشسته است. به محض اينكه از دور چشمش به انها مي افتد شتابان و شادمان به استقبالشان مي رود. - سلام عمو جان. سلام زن عمو. - سلام پسر گلم. حالت چطوره عمو جون؟ - خوبم عمو جون. امير نگاهي به دخترها مي اندازد و با شرمساري سر به زير مي افكند. - سلام دخترعموها خوش اومدين. راضيه و ريحانه هم سلام او را پاسخ مي گويند. خردمند مي پرسد: - بابات هست؟ - بله عمو جون، از بعدازظهر تا حالا چشم به راه بوديم. دم در كه مي رسند امير در را به داخل هل داده و خود كنار مي ايستد. - بفرما عمو جون. - ياالله خردمند داخل شده و پس از او سايرين هم وارد مي شوند. امير اخرين فردي است كه به درون رفته و در را مي بندد. به مجرد اين كه خردمند و بقيه وارد خانه مي شوند، عمو و زن عمو از در اتاق بيرون امده و به استقبالشان مي روند. خردمند همراه همسر و دخترانش در صدر اتاق مي نشيند و خان عمو هم در كنارشان قرار مي گيرد. امير به اشپزخانه مي رود و خود را انجا پنهان مي سازد . زن عمو كه سر پا ايستاده مي گويد:
- خيلي خوش اومدين، واقعا قدم رو چشم ما گذاشتين. خردمند عرق روي پيشاني و پشت لبش را با دستمال پاك كرده و به عنوان مزاح مي گويد: - زن داداش از تعارف كم كن و بر مبلغ افزا! ما كه غريبه نيستيم. به جاي تعارف كردن اب خنك بيار كه از تشنگي دارم له له مي زنم. - به روي چشم. همين الان. زن عمو به اشپزخانه مي رود و عمو از برادرش مي پرسد: - خب ديگه تعريف كن، راستي چطوري اينجا رو پيدا كردي؟ - خيلي خب، اصلا مشكل نبود. - بهت كه گفته بودم جاش سر راسته. خب زن داداش شما چطوري؟ اين دختر خانماي گل چطورن؟ همسر خردمند پاسخ مي دهد: - به لطف شما بد نيستيم. و راضيه اضافه مي كند: - قربون عموجون برم. فقط به ما بگين كي مي ريم اين اطراف يه گشتي بزنيم كه دلم واسه يه پيك نيك لك زده. خانم خردمند رو ترش مي كند و مي گويد: - اوا دختر يه دقيقه زبون به دهن بگير. هنوز از راه نرسيده هوايي شده؟ عمو با داي بلند خنديد و اظهار مي دادر: - زن داداش چيكارش داري بذار راحت باشه. و خطاب به راضيه مي افزايد: - دخترم اينجا مثل خونه خودته. دلم مي خواد اين چند روزه حسابي بهتون خوش بگذره. از فردا صبح خودم مي برمتون گردش و همه جاي ديدني رو نشونتون مي دم. امير با سيني پارچ و ليوان وارد اتاق مي شود. سيني را مقابل عمو مي گذارد و زود از اتاق بيرون مي رود. خردمند براي خود اب مي ريزد و پس از تعارف به ديگران ان را جرعه جرعه مي نوشد. امير كنار در اتاق ايستاده و بدون ان كه ديده شود دزدانه ريحانه را مي نگرد. مادرش او را د ران حال غافلگير مي كند. - چشم چروني نكن پسر، دختره مال خودمونه غصه نخور. بهتره تو اين ميوه ها رو ببري تا منم چاي بيارم. ديگه هم فرار نكن. همون جا باش تا من بيام. امير ظرف ميوه را گرفته و دوباره پا به درون اتاق مي گذارد. نزديك در سكندري مي خورد اما زود تعادل خود را حفظ مي كند. راضيه دزدانه مي خندد و دستش را جلوي دهانش مي گيرد تا لبخند تمسخراميزش اشكار نگردد. ريحانه به او چشم غره مي رود و راضيه خود را جمع و جور مي كند. لحظاتي بعد زن عمو هم به انها ملحق شده، همگي دور هم مي نشينند و چاي و ميوه صرف مي كنند. خردمند با چشم اطراف را مي كاود و به عمو مي گويد: - خونه تو پسنديدم داداش، خيلي قشنگ و بزرگه. مباركتون باشه. عمو تبسم كنان جواب مي دهد: - وقتي تو بپسندي كار تمومه. زن عمو كه از اين تعريف و تمجيد خوشحال شده مي گويد: - چشمتون قشنگ مي بينه. والله ديگه از خونه به دوشي خسته شديم. وقتي اينجا رو ديديم يه دفعه مهرش به دلم افتاد. به داداشت گفتم هر جوري كه شده بايد اينجا رو بخري. چند تا از اتاقاش هنوز فرش نشده، گذاشتم واسه اميرجون كه ايشالا وقتي عروسي كرد با خانمش اونجا رو فرش كنه. زن عمو حين گفتن اين جملات به ريحانه مي نگرد. بين خردمند و همسرش نگاهي رد و بدل مي شد و خردمند مي گويد: - ايشالا. عمو رو به برادر كرده و مي گويد: - الان شبه، فردا صبح مي برمت تا همه جاي خونه و باغ رو از نزديك ببيني. راضيه مي پرسد: - عموجون درخت ميوه هم دارين؟ - اره دخترم درخت ميوه هم داريم، درخت سيب، گيلاس، انبه، انجير و توت. امير به ميان حرف پدر مي دود و مي گويد: - درخت خيار و خربزه هم كاشتيم. جملگي به حرف او مي خندند. امير خجالت زده سرش را پايين مي اندازد و راضيه متعجبانه مي پرسد: - درخت خيار و خربزه. عمو تك سرفه اي كرده و در حالي كه به امير اخم مي كند مي افزايد: - منظور امير جان اينه كه بوته هاي خيار و خربزه هم رسيدن. اخه ما تو يه قسمت از باغ صيفي جات هم كاشتيم. زن عمو ادامه مي دهد: - سبزيجات هم همين طور. - پس حسابي خودكفا شدين. - بله ديگه. وقتي زمينش هست بايد استفاده رد. عمو خطاب به زنش مي گويد: - خب خانم اگه گفتي وقته چيه؟ - بله فهميدم وقت شامه. من برم شام رو بكشم و بيارم. سپس برمي خيزد و به راه مي افتد. عمو با حركت سر گفته اش را تصديق مي كند و مي گويد: - اره خانم برو. ما همگي گرسنه هستيم. پس از صرف شام و چاي و ميوه، ساعتي را به گفت و شنودهاي معمولي گذراندند تا اين كه هنگام خواب فرا رسيد. نيمه شب خردمند و همسرش به همراه دو دخترشان در اتاق خوابي كه عمو و همسرش برايشان در نظر گرفته اند خوابيده اند. تنها كسي كه بيدار مانده و چشم بر سقف دارد ريحانه است. جيرجيركي در دل شب اواز مي خواند. و هلال ماه از پنجره اتاف خواب هويداست. در اتاق ديگر، زن عمو رختخواب شوهرش را بر زمين مي گستراند. عمو خميازه اي كشيده و جورابهايش را درمي اورد. همسرش مي گويد: - فردا صبح بايد موضوع را به داداشت بگي. اين پسره داره دق مرگ مي شه. نديدي امشب چطوري دست و پاشو گم كرده بود. عمو وارد بستر شده و مي نشيند و مي گويد: - امان از دست تو و اون پسرت! خانم جان اين پسره هنوز بچه است، دهنش بوي شير مي ده، مي خواي منو جلوي داداشم سنگ رو يخ كني؟ ريحانه باسواده، تحصيل كرده است ولي پسر ما فقط تحصيلات ابتدايي داره، داداشم راضي نمي شه، تازه نظر خود دختره هم شرطه. زن عمو غرولند كنان مي گويد: - وا چه حرفا مي زني؟! خيلي دلشون بخواد، درسته كه امير درس نخونده ولي عوضش نجيب و چشم و دل پاكه، زن نگه دار و خانواده دوسته. اگه تو پا پيش نذاري خودم از ريحانه خواتسگاري مي كنم. من از بچگي اونو واسه امير نشون كردم. پسره هم دلش ضعف مي ره، پاك زده تو سرش. تو كه نمي خواي بچه ام از دست بره. خلاصه هر جوري شده داداشت رو راضي كن. وادارش كن با ما راه بياد. بگوشش دونگ سند زمين رو پشت قباله ريحانه مي ندازيم. هر چي بخوان واسه دختره مي خريم. كاري كن با اين چيزا دهنشون بسته شه. عمو دراز مي كشد و با اوقات تلخي مي گويد: - تو هم وقت گير اوردي. الان خسته ام بعدا در موردش صحبت مي كنيم. - جلو اونا كه نمي شه حرف زد. فردا برو يه ماشين كرايه كن، دسته جمعي مي ريم جنگل. تو بايد داداشت رو ببري يه جاي خلوت و تا رضايتش رو نگرفتي برنمي گردي. نبايد فرصت را هدر داد. - حالا تا فردا خدا بزرگه. فعلا مي خوام بخوابم تو هم بگير بخواب. اگه قسمت باشه خدا خودش جور مي كنه. اگرم قسمت نباشه از دست من و تو كاري ساخته نيست. ملافه را روي خودش مي كشد و چشمانش رو مي بندد و مي افزايد: - پاشو اون چراغ رو خاموش كن.
زن عمو برمي خيزد و چراغ اتاق را خاموش كي كند و وارد بسترش مي شود. روز بعد اتومبيل پيكان از مناطق سرسبز و خوش منظهر در حال عبور است. عمو پشت فرمان نشسته و رانندگي را بر عهده دارد. كنار او امير و خردمند نشسته اند. در صندلي عقب هم زن عمو، همسر خردمند و راضيه و ريحانه قرار دارند. انها در حال صحبت كردن هستند و تنها فردي كه در اين مباحثه شركت ندارد ريحانه است. كه اط پنجره مناظر زيباي بيرون را مي نگد و غرق در افكار خود مي باشد. اتومبيل وارد جاده اي مي شود كه طرفين ان مشجر است. ريحانه چنان محو زيبايي و جذابيت محيط شده كه اعتنايي به سايرين ندارد. با اين كه تاكنون يه ان مناطق قدم ننهاده ولي احساس مي ند به نحوي با اين منطقه ارتباط داشته و هر چه اتومبيل دل جاده را مي شكافد و پيش مي رود اين حس در وي قدرت مي گيرد كه قبلا انجا را از نزديك ديده است. يكباره صداي ناله پيرزني در گوشش مي پيچد. با دقت گوش فرا داده و اطراف را مي نگرد. ساختمان ويلا از دور مقابل ديدگانش ظاهر مي شود. ريحانه شك ندارد كه اين ويلا همان مكاني است كه او در روياي خود ديده است. وقتي به نزديكي ويلا مي رسند صداي ناله را به وضوح بيشتري مي شنود. اتومبيلي چند متري از ويلا دور مي شود كه ناگهان ريحانه فرياد مي زد: - عمو جون نگهدار. خواهش مي كنم نگهدار. از فرياد ناگهاني او همه متحير مي شوند و عمو پا را روي پدال ترمز مي فشارد. اتومبيل اندكي ناله كنان و جيغ كشان توقف مي كمد. همه به او خيره مي شوند.