داستان كوتاه (109)

زيبايي رايگان است


مردي در نمايشگاهي گلدان مي ­فروخت. زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد. بعضي­ ها بدون تزيين بودند، اما بعضي­ ها هم طرحهاي ظريفي داشتند. زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است.

او پرسيد: چرا گلدانهاي نقش­دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند؟ چرا براي گلداني كه وقت و زحمت بيشتري برده است همان پول گلدان ساده را مي ­گيري؟

فروشنده گفت: من هنرمندم، قيمت گلداني را كه ساخته ­ام مي­ گيرم، زيبايي رايگان است.

پائولوكوئيلو


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۵۰:۰۴
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (108)

نابينا و ماه


نابينا به ماه گفت: دوستت دارم.

ماه گفت: چطوري، تو كه نمي­ بيني؟

نابينا گفت: چون نمي­ بينمت، دوستت دارم.

ماه گفت: چرا؟

نابينا گفت: اگر مي­ ديدمت عاشق زيباييت مي­ شدم، ولي حالا كه نمي­ بينمت عاشق خودت هستم.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۵۰:۰۳
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (107)

تخته سنگ


در زمان­هاي گذشته، پادشاهي تخته سنگي را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد.

بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي­ تفاوت از كنار تخته سنگ مي ­گذشتند. بسياري هم غرولند مي­ كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي­ عرضه ­اي است و... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي­ داشت.

نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه­ اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود.

كيسه را باز كرد و داخل آن سكه­ هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در آن يادداشت نوشته بود: هر سد و مانعي مي ­تواند شانسي براي تغيير زندگي انسان باشد.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۵۰:۰۳
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (106)

معجون آرامش


كسري انوشيروان بر بزرگمهر خشم گرفت و در خانه­ اي تاريك به زندانش فكند و فرمود او را به زنجير بستند. چون روزي چند بر اين حال بود، كسري كساني را فرستاد تا از حالش پرسند. آنان بزرگمهر را ديدند با دلي قوي و شادمان. بدو گفتند: در اين تنگي و سختي تو را آسوده دل مي­ بينم!

گفت: معجوني ساخته ­ام از شش جزء و به كار مي­ برم و چنين كه مي ­بينيد مرا نيكو مي ­دارد.

گفتند آن معجون را شرح بازگوي كه ما را نيز هنگام گرفتاري به كار آيد.

گفت: آري جزء نخست اعتماد بر خداي عزوجل است. دوم آنچه مقدر است بودني است. سوم شكيبايي براي گرفتار بهترين چيزهاست. چهارم اگر صبر نكنم چه كنم، پس نفس خويش را به جزع و زاري بيش نيازارم. پنجم آنكه شايد حالي سخت­ تر از اين رخ دهد. ششم آنكه از اين ساعت تا ساعت ديگر اميد گشايش باشد.

چون اين سخنان به كسري رسيد او را آزاد كرد و گرامي داشت.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۵۰:۰۲
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (105)

دو برادر مهربان


دو برادر با هم در مزرعه خانوادگي كار مي­ كردند كه يكي از آنها ازدواج كرده بود و خانواده بزرگي داشت و ديگري مجرد بود. شب كه مي ­شد دو برادر همه چيز از جمله محصول و سود را با هم نصف مي­ كردند.

يك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت درست نيست كه ما همه چيز را نصف كنيم، من مجرد هستم و خرجي ندارم ولي او خانواده بزرگي را اداره مي­ كند. بنابر اين شب كه شد يك كيسه پر از گندم را برداشت و مخفيانه به انبار برادر برد و روي محصول او ريخت.

در همين حال برادري كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت درست نيست كه ما همه چيز را نصف كنيم. من سر و سامان گرفته ­ام ولي او هنوز ازدواج نكرده و بايد آينده ­اش تأمين شود. بنابر اين شب كه شد يك كيسه پر از گندم را برداشت و مخفيانه به انبار برادر برد و روي محصول او ريخت.

سال­ها گذشت و هر دو برادر متحير بودند كه چرا ذخيره گندمشان هميشه با يكديگر مساوي است. تا آنكه در يك شب تاريك دو برادر در راه انبارها به يكديگر برخوردند. آنها مدتي به هم خيره شدند و سپس بي آنكه سخني بر لب بياورند كيسه ­هايشان را زمين گذاشتند و يكديگر را در آغوش گرفتند.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۵۰:۰۱
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (104)

نشانه عشق


پسري جوان كه يكي از مريدان شيفته شيوانا بود، چندين سال نزد استاد درس معرفت و عشق مي آموخت. شيوانا نام او را "ابر نيمه­ تمام" گذاشته بود و به احترام استاد بقيه شاگردان نيز او را به همين اسم صدا مي ­زدند.

روزي پسر نزد شيوانا آمد و گفت دلباخته دختر آشپز مدرسه شده است و نمي ­داند چگونه عشقش را ابراز كند!؟

شيوانا از "ابر نيمه ­تمام" پرسيد: چطور فهميدي كه عاشق شده اي؟!

پسر گفت: هر جا مي ­روم به ياد او هستم. وقتي مي­ بينمش نفسم مي­ گيرد و ضربان قلبم تند مي شود. در مجموع احساس خوبي نسبت به او دارم و بر اين باورم كه مي ­توانم بقيه عمرم را در كنار او زندگي كنم!

شيوانا گفت: اما پدر او آشپز مدرسه است و دخترك نيز مجبور است به پدرش در كار آشپزي كمك كند. آيا تصور مي ­كني مي­ تواني با كسي ازدواج كني كه براي بقيـه همكلاسي­ هايت غذا مي ­پزد و ظرف هاي غذاي آنها را تميز مي ­كند.

"ابر نيمه­ تمام" كمي در خود فرو رفت و بعد گفت: به اين موضوع فكر نكرده بودم. خوب اين نقطه ضعف مهمي است كه بايد در نظر مي­ گرفتم.

شيوانا تبسمي كرد و گفت: پس بدان كه عشق و احساس تو به اين دختر هوسي زودگذر و التهابي گذرا بيش نيست و بي­ جهت خودت و او را بي ­حيثيت مكن!

دو هفته بعد "ابر نيمه­ تمام" نزد شيوانا آمد و گفت كه نمي ­تواند فكر دختر آشپز را از سر بيرون كند. هر جا مي ­رود او را مي ­بيند و به هر چه فكر مي ­كند اول و آخر فكرش به او ختم مي­ شود.

شيوانا تبسمي كرد و گفت: اما دخترك نصف صورتش زخم دارد و دستانش به خاطر كار، ضخيم و كلفت شده است. به راستي بد نيست كه همسر تو فردي چنين زشت و خشن باشد. آيا به زيبايي نه چندان زياد او فكر كرده ­اي! شايد علت اين كه تا الان ترديد كرده­ اي و قدم پيش نگذاشته­ اي همين كم بودن زيبايي او باشد؟!

پسر كمي در خود فرو رفت و گفت: حق با شماست استاد! اين دخترك كمي هم پير است و چند سال ديگر  شكسته مي ­شود. آنوقت من بايد با يك مادربزرگ تا آخر عمر سر كنم!

شيوانا تبسمي كرد و گفت: پس بدان كه عشق و احساس تو به اين دختر هوسي زودگذر است و التهابي گذرا بيش نيست پس بي­ جهت خودت و او را بي ­حيثيت مكن!

پسرك راهش را كشيد و رفت.

يكي از شاگردان خطاب به شيوانا گفت كه چرا بين عشق دو جوان شك و ترديد مي ­اندازيد و مانع از جفت شدن آنها مي ­شويد.

شيوانا تبسمي كرد و پاسخ داد: هوس لازمه جفت شدن دو نفر نيست. عشق لازم است و "ابر نيمه­ تمام" هنوز چيزهاي ديگر را بيشتر از دختر آشپز دوست دارد.

يك ماه بعد خبر رسيد كه "ابر نيمه تمام" بي­ اعتنا به شيوانا و اندرزهاي او درس و مشق را رها كرده است و نزد دختر آشپز رفته و او را به همسري خود انتخاب كرده است و چون شغلي نداشته است در كنار پدر همسر خود به عنوان كمك آشپز استخدام شده است.

يكي از شاگردان نزد شيوانا آمد و در مقابل جمع به بدگويي "ابر نيمه­ تمام" پرداخت و گفت: اين پسر حرمت استاد و مدرسه را زير پا گذاشته است و به جاي آموختن عشق و معرفت در حضور شما به سراغ آشپزي رفته است، جا دارد او را به خاطر اين بي حرمتي به مرام عشق و معرفت از مدرسه بيرون كنيد؟!

شيوانا تبسمي كرد و گفت: ديگر كسي حق ندارد به كمك آشپز جديد مدرسه "ابر نيمه­ تمام" بگويد. از اين پس نام او "تمام آسمان" است. اگر من از اين به بعد در مدرسه نبودم سوالات خود در مورد عشق و معرفت را از "تمام آسمان" بپرسيد. همه اين درس و معرفت براي اين است كه به مرحله و درك "تمام آسمان " برسيد. او اكنون معناي عملي و واقعي عشق را در رفتار و كردار خود نشان داده است.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۵۰:۰۱
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (80)

شوهر


شيوانا جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذايى و سكه و طلا را به خانه زنى با چندين بچه قد و نيم قد برد. زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را ديد شروع كرد به بدگويى از همسرش و گفت: اى كاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردى بودند. شوهر من آهنگرى بود كه از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در يك حادثه در كارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى عليل و از كار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود.

وقتى هنوز مريض و بى‌حال بود چندين بار در مورد برگشت سر كارش با او صحبت كردم ولى به جاى اينكه دوباره سر كار آهنگرى برود مى‌گفت كه ديگر با اين بدنش چنين كارى از او ساخته نيست و تصميم دارد سراغ كار ديگر برود.

من هم كه ديدم او ديگر به درد ما نمى‌خورد، برادرانم را صدا زدم و با كمك آنها او از خانه و دهكده بيرون انداختيم تا لااقل خرج اضافى او را تحمل نكنيم. با رفتن او، بقيه هم وقتى فهميدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتن و امروز كه شما اين بسته‌هاى غذا و پول را برايمان آورديد ما به شدت به آنها نياز داشتيم. اى كاش همه انسان‌ها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!

شيوانا تبسمى كرد و گفت: حقيقتش من اين بسته‌ها را نفرستادم. يك فروشنده دوره‌گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اينها را به شما بدهم و ببينم حالتان خوب هست يا نه!؟ همين!

شيوانا اين را گفت و از زن خداحافظى كرد تا برود. در آخرين لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستى يادم رفت بگويم كه دست راست و نصف صورت اين فروشنده دوره گرد هم سوخته بود.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۵۰:۰۰
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (103)

ثروت كوروش


زماني كزروس به كوروش بزرگ گفت: چرا از غنيمت­ هاي جنگي چيزي را براي خود بر نمي­ داري و همه را به سربازانت مي بخشي.

كوروش گفت: اگر غنيمت­ هاي جنگي را نمي ­بخشيديم الان دارايي من چقدر بود؟

كزروس عددي را با معيار آن زمان گفت.

كوروش يكي از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو كوروش براي امري به مقداري پول و طلا نياز دارد.

سرباز در بين مردم جار زد و سخن كوروش را به گوششان رسانيد.

مردم هرچه در توان داشتند براي كوروش فرستادند.

وقتي كه مال هاي گردآوري شده را حساب كردند از آنچه كزروس انتظار داشت بسيار بيشتر بود.

كوروش رو به كزروس كرد و گفت: ثروت من اينجاست، اگر آنها را پيش خود نگه داشته بودم هميشه بايد نگران آنها بودم. زماني كه ثروت در اختيار توست و مردم از آن بي­ بهره­ اند مثل اين مي­ ماند كه تو نگهبان پولهايي كه مبادا كسي آن را ببرد.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۹:۵۹
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (102)

اعدام بابك خرمدين


روز قبل از اعدام، خليفه با بزرگان دربارش مشورت كرد كه چگونه بابك را در شهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه بتوانند وي را ببينند. بنابر نظر يكي از درباريان قرار بر آن شد كه وي را سوار بر پيلي كرده در شهر بگردانند. پيل را با حنا رنگ كردند و نقش و نگار بر آن زدند و بابك را در رختي زنانه و بسيار زننده و تحقير كننده بر آن نشاندند و در شهر به گردش درآوردند.

پس از آن مراسم اعدام بابك با سر و صداي بسيار زياد با حضور شخص خليفه بر فراز سكوي مخصوصي كه براي اين كار در بيرون شهر تهيه شده بود، برگزار شد. براي آنكه همه‌ مردم بشنوند كه اكنون دژخيم به بابك نزديك مي­ شود و دقايقي ديگر بابك اعدام خواهد شد، چندين جارچي در اطراف و اكناف با صداي بلند بانگ مي ­زدند نَوَد نَوَد اين اسمِ دژخيم بود و همه او را مي شناختند.

ابن الجوزي مي­ نويسد كه وقتي بابك را براي اعدام بردند، خليفه در كنارش نشست و به او گفت: تو كه اين همه استواري نشان مي ­دادي اكنون خواهيم ديد كه طاقتت در برابر مرگ چند است. بابك گفت: خواهيد ديد.

چون يك دست بابك را به شمشير زدند، بابك با خوني كه از بازويش فوران مي­ كرد صورتش را رنگين كرد.

خليفه از او پرسيد: چرا چنين كردي؟

بابك گفت: وقتي دست هايم را قطع كنند خون هاي بدنم خارج مي ­شود و چهره‌ام زرد مي ­شود و تو خواهي پنداشت كه رنگ رويم از ترسِ مرگ زرد شده است. چهره‌ام را خونين كردم تا زرديش ديده نشود.

به اين ترتيب دستها و پاهاي بابك را بريدند. چون بابك بر زمين درغلتيد، خليفه دستور داد شكمش را بدرد. پس از ساعاتي كه اين حالت بر بابك گذشت، دستور داد سرش را از تن جدا كند. پس از آن چوبه‌ داري در ميدان شهر سامرا افراشتند و لاشه‌ بابك را بر دار زدند و سرش را خليفه به خراسان فرستاد.

آخرين گفتار بابك چنين بوده است: تو اي معتصم، خيال مكن كه با كشتن من فرياد استقلال طلبي ايرانيان را خاموش خواهي كرد من لرزه­اي بر اركان حكومت عرب انداخته­ ام كه دير يا زود آن را سرنگون خواهد نمود. تو اكنون كه مرا تكه تكه مي­ كني، هزاران بابك در شمال و شرق و غرب ايران ظهور خواهد كرد و قدرت پوشالي شما پاسداران جهل و ستم را از ميان برخواهد داشت.

اين را بدان كه ايراني هرگز زير بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه بيگانگان را تحمل نخواهد كرد. من درسي به جوانان ايران داده ­ام كه هرگز آنرا فراموش نخواهند كرد. من مردانگي و درس مبارزه را به جوانان ايران آموختم و هم اكنون كه جلاد تو شمشيرش را براي بريدن دست و پاهاي من تيز مي­ كند، صدها ايراني با خون بجوش آمده، آماده طغيان هستند، مازيار هنوز مبارزه مي­ كند و صدها بابك و مازيار ديگر آماده­ اند تا مردانه برخيزند و ميهن گرامي را از دست متجاوزان و يوغ اعراب بدوي و مردم فريب برهانند.

بدينسان نخست دست چپ بابك بريده شد و سپس دست راست او و بعد پاهايش و در نهايت دو خنجر در ميان دنده­ هايش فرو رفت و آخرين سخني كه بابك با فريادي بلند بر زبان آورد اين بود : "پاينده ايران".

روز اعدام بابك خرمدين و تكه­ تكه كردن بدنش در تاريخ 2 صفر سال 223 هجري قمري انجام گرفت كه مسعودي در كتاب مشهور مروج الذهب اين تاريخ را براي ايرانيان بسيار مهم دانسته است. اعدام بابك چنان واقعه‌ مهمي تلقي شد كه محل اعدامش تا چند قرن ديگر بنام خشبه‌ بابك، يعني چوبه‌ دار بابك در شهر سامرا كه در زمان اعدام بابك پايتخت دولت عباسي بود شهرت همگاني داشت و يكي از نقاط مهم و ديدني شهر تلقي مي­ شد.

برادر بابك يعني آذين را نيز خليفه به بغداد فرستاد و به نايبش در بغداد دستور نوشت كه او را مثل بابك اعدام كند. طبري مي­ نويسد كه وقتي دژخيم دستها و پاهاي برادر بابك را مي‌بُريد، او نه واكنشي از خودش بروز مي­ داد و نه فريادي برمي‌آورد. جسد اين مرد را نيز در بغداد بر دار كردند.

معتصم خليفه عباسي، چنانكه نظام الملك در سياست نامه خود مي ­نويسد به شكرانه آنكه سه سردار مبارز ايراني، بابك، مازيار و افشين را كه هر سه آنها به حيله اسير شده بودند به دار آويخته بود، مجلس ضيافتي ترتيب داده بود كه در طول آن 3 بار پياپي مجلس را ترك گفت و هر بار ساعتي بعد برمي ­گشت.

در بار سوم در پاسخ حاضران كه جوياي علت اين غيبت ­ها شده بودند فاش كرد كه در هر بار به يكي از دختران پدر كشته اين سه سردار تجاوز كرده است، و حاضران با او از اين بابت به نماز ايستادند و خداوند را شكر گفتند.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۹:۵۹
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (101)

كوهنورد


كوهنوردي مي‌‌خواست به قله‌اي بلندي صعود كند. پس از سال‌ها تمرين و آمادگي، سفرش را آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نمي‌شد. سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمي‌توانست چيزي ببيند حتي ماه و ستاره‌ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند.

كوهنورد همان‌طور كه داشت بالا مي‌رفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط كرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگي‌اش را به ياد مي‌آورد.

داشت فكر مي‌‌كرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابي كه به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه­ هاي درختي در شيب كوه گير كرد و مانع از سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين سكوت، كه هيچ اميدي نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن.

ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي‌خواهي؟

نجاتم بده خداي من.

آيا به من ايمان داري؟

آري. هميشه به تو ايمان داشته‌ام.

پس آن طناب دور كمرت را پاره كن.

كوهنورد وحشت كرد. پاره شدن طناب يعني سقوط بي‌ترديد از فراز كيلومترها ارتفاع. گفت: خدايا نمي‌توانم.

خدا گفت: آيا به گفته من ايمان نداري؟

كوهنورد گفت: خدايا نمي ­توانم. نمي‌توانم.

روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد درحالي پيدا شده كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۹:۵۸
نظرات (0)
،
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۱۸۱ ][ ۱۸۲ ][ ۱۸۳ ][ ۱۸۴ ][ ۱۸۵ ][ ۱۸۶ ][ ۱۸۷ ][ ۱۸۸ ][ ۱۸۹ ][ ۱۹۰ ][ ۱۹۱ ][ ۱۹۲ ][ ۱۹۳ ][ ۱۹۴ ][ ۱۹۵ ][ ۱۹۶ ][ ۱۹۷ ][ ۱۹۸ ][ ۱۹۹ ][ ۲۰۰ ][ ۲۰۱ ][ ۲۰۲ ][ ۲۰۳ ][ ۲۰۴ ][ ۲۰۵ ][ ۲۰۶ ][ ۲۰۷ ][ ۲۰۸ ]
خرید بک لینک behtarinbacklink.com - پسورد نود 32 - اوکلی لایسنس رایگان نود 32 -
سایت enfejar
بهترین سایت پیش بینی فوتبال
سایت betball90
انفجار آنلاین
جت بت ۹۰
betorward
وان ایکس بت
جت بت
betforward
river poker
emperor poker
بکس بت
بت تایم 90 وی آی پی
وان ایکس بت
همیار نود 32 - بهترین سئو