داستان كوتاه (102)

اعدام بابك خرمدين


روز قبل از اعدام، خليفه با بزرگان دربارش مشورت كرد كه چگونه بابك را در شهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه بتوانند وي را ببينند. بنابر نظر يكي از درباريان قرار بر آن شد كه وي را سوار بر پيلي كرده در شهر بگردانند. پيل را با حنا رنگ كردند و نقش و نگار بر آن زدند و بابك را در رختي زنانه و بسيار زننده و تحقير كننده بر آن نشاندند و در شهر به گردش درآوردند.

پس از آن مراسم اعدام بابك با سر و صداي بسيار زياد با حضور شخص خليفه بر فراز سكوي مخصوصي كه براي اين كار در بيرون شهر تهيه شده بود، برگزار شد. براي آنكه همه‌ مردم بشنوند كه اكنون دژخيم به بابك نزديك مي­ شود و دقايقي ديگر بابك اعدام خواهد شد، چندين جارچي در اطراف و اكناف با صداي بلند بانگ مي ­زدند نَوَد نَوَد اين اسمِ دژخيم بود و همه او را مي شناختند.

ابن الجوزي مي­ نويسد كه وقتي بابك را براي اعدام بردند، خليفه در كنارش نشست و به او گفت: تو كه اين همه استواري نشان مي ­دادي اكنون خواهيم ديد كه طاقتت در برابر مرگ چند است. بابك گفت: خواهيد ديد.

چون يك دست بابك را به شمشير زدند، بابك با خوني كه از بازويش فوران مي­ كرد صورتش را رنگين كرد.

خليفه از او پرسيد: چرا چنين كردي؟

بابك گفت: وقتي دست هايم را قطع كنند خون هاي بدنم خارج مي ­شود و چهره‌ام زرد مي ­شود و تو خواهي پنداشت كه رنگ رويم از ترسِ مرگ زرد شده است. چهره‌ام را خونين كردم تا زرديش ديده نشود.

به اين ترتيب دستها و پاهاي بابك را بريدند. چون بابك بر زمين درغلتيد، خليفه دستور داد شكمش را بدرد. پس از ساعاتي كه اين حالت بر بابك گذشت، دستور داد سرش را از تن جدا كند. پس از آن چوبه‌ داري در ميدان شهر سامرا افراشتند و لاشه‌ بابك را بر دار زدند و سرش را خليفه به خراسان فرستاد.

آخرين گفتار بابك چنين بوده است: تو اي معتصم، خيال مكن كه با كشتن من فرياد استقلال طلبي ايرانيان را خاموش خواهي كرد من لرزه­اي بر اركان حكومت عرب انداخته­ ام كه دير يا زود آن را سرنگون خواهد نمود. تو اكنون كه مرا تكه تكه مي­ كني، هزاران بابك در شمال و شرق و غرب ايران ظهور خواهد كرد و قدرت پوشالي شما پاسداران جهل و ستم را از ميان برخواهد داشت.

اين را بدان كه ايراني هرگز زير بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه بيگانگان را تحمل نخواهد كرد. من درسي به جوانان ايران داده ­ام كه هرگز آنرا فراموش نخواهند كرد. من مردانگي و درس مبارزه را به جوانان ايران آموختم و هم اكنون كه جلاد تو شمشيرش را براي بريدن دست و پاهاي من تيز مي­ كند، صدها ايراني با خون بجوش آمده، آماده طغيان هستند، مازيار هنوز مبارزه مي­ كند و صدها بابك و مازيار ديگر آماده­ اند تا مردانه برخيزند و ميهن گرامي را از دست متجاوزان و يوغ اعراب بدوي و مردم فريب برهانند.

بدينسان نخست دست چپ بابك بريده شد و سپس دست راست او و بعد پاهايش و در نهايت دو خنجر در ميان دنده­ هايش فرو رفت و آخرين سخني كه بابك با فريادي بلند بر زبان آورد اين بود : "پاينده ايران".

روز اعدام بابك خرمدين و تكه­ تكه كردن بدنش در تاريخ 2 صفر سال 223 هجري قمري انجام گرفت كه مسعودي در كتاب مشهور مروج الذهب اين تاريخ را براي ايرانيان بسيار مهم دانسته است. اعدام بابك چنان واقعه‌ مهمي تلقي شد كه محل اعدامش تا چند قرن ديگر بنام خشبه‌ بابك، يعني چوبه‌ دار بابك در شهر سامرا كه در زمان اعدام بابك پايتخت دولت عباسي بود شهرت همگاني داشت و يكي از نقاط مهم و ديدني شهر تلقي مي­ شد.

برادر بابك يعني آذين را نيز خليفه به بغداد فرستاد و به نايبش در بغداد دستور نوشت كه او را مثل بابك اعدام كند. طبري مي­ نويسد كه وقتي دژخيم دستها و پاهاي برادر بابك را مي‌بُريد، او نه واكنشي از خودش بروز مي­ داد و نه فريادي برمي‌آورد. جسد اين مرد را نيز در بغداد بر دار كردند.

معتصم خليفه عباسي، چنانكه نظام الملك در سياست نامه خود مي ­نويسد به شكرانه آنكه سه سردار مبارز ايراني، بابك، مازيار و افشين را كه هر سه آنها به حيله اسير شده بودند به دار آويخته بود، مجلس ضيافتي ترتيب داده بود كه در طول آن 3 بار پياپي مجلس را ترك گفت و هر بار ساعتي بعد برمي ­گشت.

در بار سوم در پاسخ حاضران كه جوياي علت اين غيبت ­ها شده بودند فاش كرد كه در هر بار به يكي از دختران پدر كشته اين سه سردار تجاوز كرده است، و حاضران با او از اين بابت به نماز ايستادند و خداوند را شكر گفتند.


جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۹:۵۹
نظرات (0)
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]