چند حكايت حكيمانه/بايد تفكيك و ويرايش شود
اشتباه فرشتگان
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده مي شود .پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟
از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و…
حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است:
با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.
مرد كور
روزي مرد كوري روي پلههاي ساختماني نشسته و كلاه و تابلويي را در كنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد: من كور هستم لطفا كمك كنيد . روزنامه نگارخلاقي از كنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سكه د ر داخل كلاه بود.او چند سكه داخل كلاه انداخت و بدون اينكه از مرد كور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگري روي ان نوشت و تابلو را كنار پاي او گذاشت و انجا را ترك كرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد كه كلاه مرد كور پر از سكه و اسكناس شده است مرد كور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان كسي است كه ان تابلو را نوشته بگويد ،كه بر روي ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چيز خاص و مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به شكل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد كور هيچوقت ندانست كه او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد:
امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم !!!!!
وقتي كارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممكن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است. حتي براي كوچكترين
يكي از بستگان خدا
شب كريسمس بود و هوا، سرد و برفي.
پسرك، در حاليكه پاهاي برهنهاش را روي برف جابهجا ميكرد تا شايد سرماي برفهاي كف پيادهرو كمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شيشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه ميكرد.در نگاهش چيزي موج ميزد، انگاري كه با نگاهش ، نداشتههاش رو از خدا طلب ميكرد، انگاري با چشمهاش آرزو ميكرد. خانمي كه قصد ورود به فروشگاه را داشت، كمي مكث كرد و نگاهي به پسرك كه محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقيقه بعد، در حاليكه يك جفت كفش در دستانش بود بيرون آمد.
- آهاي، آقا پسر!
پسرك برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق ميزد وقتي آن خانم، كفشها را به او داد. پسرك با چشمهاي خوشحالش و با صداي لرزان پرسيد:
- شما خدا هستيد؟
- نه پسرم، من تنها يكي از بندگان خدا هستم!
- آها، ميدانستم كه با خدا نسبتي داريد!
نخستين درس مهم
من دانشجوى سال دوم رشته پرستاري بودم. يك روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خندهام گرفت. فكر كردم استاد حتماً قصد شوخى كردن داشته است. سوال اين بود: «نام كوچك زنى كه محوطه دانشكده را نظافت ميكند چيست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام كوچكش را از كجا بايد ميدانستم؟ من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بيجواب گذاشتم. درست قبل از آن كه از كلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سوال كرد آيا سوال آخر هم در بارمبندى نمرات محسوب ميشود؟ استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدمهاى بسيارى ملاقات خواهيد كرد. همه آنها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما ميباشند، حتى اگر تنها كارى كه ميكنيد لبخند زدن و سلام كردن به آنها باشد.
من اين درس را هيچگاه فراموش نكردهام.
دومين درس مهم
يك شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر، يك زن مسن سياه پوست آمريكايى در كنار يك بزرگراه و در زير باران شديدى كه ميباريد ايستاده بود. ماشينش خراب شده بود و نيازمند استفاده از وسيله نقليه ديگرى بود. او كه كاملاً خيس شده بود دستش را جلوى ماشينى كه از روبرو ميآمد بلند كرد. راننده آن ماشين كه يك جوان سفيدپوست بود براى كمك به او توقف كرد. البته بايد توجه داشت كه اين ماجرا در دهه ١٩٦٠ و اوج تنشهاى ميان سفيدپوستان و سياهپوستان در آمريكا بود. مرد جوان آن زن سياهپوست را به داخل ماشينش برد تا از زير باران نجات يابد و بعد مسيرش را عوض كرد و به ايستگاه قطار رفت و از آن جا يك تاكسى براى زن گرفت و او را كمك كرد تا سوار تاكسى شود.
زن كه ظاهراً خيلى عجله داشت از مرد جوان تشكر كرد و آدرس منزلش را پرسيد. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود كه صداى زنگ در برخاست. با كمال تعجب ديد كه يك تلويزيون رنگى بزرگ برايش آوردهاند. يادداشتى هم همراهش بود با اين مضمون:
«از شما به خاطر كمكى كه آن شب به من در بزرگراه كرديد بسيار متشكرم. باران نه تنها لباسهايم كه روح و جانم را هم خيس كرده بود. تا آن كه شما مثل فرشته نجات سر رسيديد. به دليل محبت شما، من توانستم در آخرين لحظههاى زندگى همسرم و درست قبل از اين كه چشم از اين جهان فرو بندد در كنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به خاطر كمك بيشائبه به ديگران دعا ميكنم.»
سومين درس- هميشه كسانى كه خدمت ميكنند را به ياد داشته باشيد
در روزگارى كه بستنى با شكلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ سالهاى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتكار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسيد: بستنى با شكلات چند است؟
خدمتكار گفت: ٥٠ سنت
پسر كوچك دستش را در جيبش كرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد: بستنى خالى چند است؟
خدمتكار با توجه به اين كه تمام ميزها پر شده بود و عدهاى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بيحوصلگى گفت : ٣٥ سنت
پسر دوباره سكههايش را شمرد و گفت:
براى من يك بستنى بياوريد.
خدمتكار يك بستنى آورد و صورتحساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام كرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت كرد و رفت. هنگامى كه خدمتكار براى تميز كردن ميز رفت، گريهاش گرفت. پسر بچه روى ميز در كنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود
يعنى او با پولهايش ميتوانست بستنى با شكلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نميماند، اين كار را نكرده بود و بستنى خالى خورده بود!!
چهارمين درس مهم- مانعى در مسير
در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را كه در يك جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشهاى قايم شد تا ببيند چه كسى آن را از جلوى مسير بر ميدارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با كالسكههاى خود به كنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آنها نيز به شاه بد و بيراه گفتند كه چرا دستور نداده جاده را باز كنند. امّا هيچيك از آنان كارى به سنگ نداشتند.
سپس يك مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديك سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانهاش را زير سنگ قرار داد و سعى كرد كه سنگ را به كنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدنها و عرق ريختنهاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى كه سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آنها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد كيسهاى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. كيسه را باز كرد پر از سكههاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه كه اين سكهها مال كسى است كه سنگ را از جاده كنار بزند. آن مرد روستايى چيزى را ميدانست كه بسيارى از ما نميدانيم! «هر مانعى = فرصتى»
بگذاريد اين ايميل به حيات خود ادامه دهد و براي دوستان خود ارسالش كنيد.
لطفا اين داستانهاي كوتاه را براي دوستان خود ارسال نماييد، كساني كه برايتان ارزشمند هستند، اما اگر اين كار را انجام نداديد، نگران نباشيد، هيچ حادثه ناخوشايندي براي شما رخ نخواهد داد، شما تنها اين فرصت را كه به دنياي شخص ديگري با اين مطلب روشنايي بيشتري ببخشيد، از دست خواهيد داد، كسي چه مي داند، شايد يكي از دوستان شما هم اكنون بيشترين نياز را به خواندن اين مطلب داشته باشد.
خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد..
اشو زرتشت
چگونه مردن نيز هنر است (دكتر شريعتي)
دكتر علي شريعتيمُردن نيز هنريست،
و هم چون هر هنري بايد آن را آموخت.
نمايشي سخت زيبا و عميق؛
تماشاييترين صحنه زندگي است. بسيار كماند مرداني كه زيبا مُردهاند
من مدتهاست در تاريخ ميگردم تا انسانهايي را كه خوب مُردهاند بيابم.
و مُردنهايي سخت زيبا و با شكوه يافتم.
بيشك آنهايي كه ميدانند چگونه بايد مُرد، ميدانستند چگونه بايد زيست؛
چه براي كساني كه زندگي تنها دم برآوردن نيست، جان دادن نيز تنها دم برنياوردن نيست، خود يك كار است، كاري بزرگ، هم چون زندگي.
(وبلاگ خديجه كبري ام المومنين)
...و گفت
ابوالحسن خرقانيو گفت:
راه خداي تعالي را عدد نتوان گفت چندانكه بنده است، به خداي تعالي راه است.
به هر راهي رفتم قومي ديدم .
گفتم:
بار خدايا؛ مرا به راهي بر كه من باشم و تو و خلق در آن نباشند.
اندوه در پيش من نهاد.
گفت:
اين اندوه باري گران است خلق نتوانند كشيد.
و گفت:
مردمان دعا كنند و گويند:
"خداوندا، ما را به دو سه موضع فرياد رس:
يكي در وقت جان كندن، دوم در وقت گور، سوم در قيامت ".
من گويم:"الهي مرا به همه وقت فرياد رس ".
و گفت:
كساني ديدهام به تفسير قرآن مشغول بودهاند.
جوانمردان به تفسير خويش مشغول بودند.
و گفت:
قدم اول آنست كه گويد" خداي و ديگر نه "
و قدم دوم آتش است
و قدم سوم سوختن.
(ماخذ:خديجه كبري ام المومنين)
الهي!
الهي!

چه فضل است كه با دوستان خود كردهاي؟
هر كه ايشان را شناخت، تو را يافت،
و هر كه تو را يافت، ايشان را شناخت.
گلهاي بهشت، در پاي عارفان، خار است؛
آن كس كه تو را جُست، با بهشتش چه كار است؟
خواجه عبدالله انصاري
(ماخذ:خديجه كبري ام المومنين"س")
عاشقان رفته اند!
بر همه چيزي كتابت بُوَد ،مگر
بر آب
و اگر گذر كني بر دريا،
از خون ِ خويش
بر آب
كتابت كن
تا آن كز پي تو در آيد
داند كه
عاشقان و
مستان و
سوختگان رفته اند.
" ابوالحسن خَرقاني
خدا درمتن زندگي
ملاصدرا ميگويد:خداوند بينهايت است و لامكان و بيزمان
اما به قدر فهم تو كوچك ميشود
و به قدر نياز تو فرود ميآيد
و به قدر آرزوي تو گسترده ميشود
و به قدر ايمان تو كارگشا ميشود
يتيمان را پدر ميشود و مادر
محتاجان برادري را برادر ميشود
عقيمان را طفل ميشود
نااميدان را اميد ميشود
گمگشتگان را راه ميشود
در تاريكي ماندگان را نور ميشود
رزمندگان را شمشير ميشود
پيران را عصا ميشود
محتاجان به عشق را عشق ميشود
خداوند همه چيز ميشود همه كس را...
به شرط اعتقاد
به شرط پاكيِ دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهيز از معامله با ابليس
بشوييد قلبهايتان را از هر احساس ناروا
و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف
و زبانهايتان را از هر گفتار ناپاك
و دستهايتان را از هر آلودگي در بازار
و بپرهيزيد از ناجوانمرديها، ناراستيها، نامردميها ...
چنين كنيد تا ببينيد چگونه!
بر سفره شما با كاسهاي خوراك و تكهاي نان مينشيند
در دكان شما كفههاي ترازويتان را ميزان ميكند
و در كوچههاي خلوت شب با شما آواز ميخواند
مگر از زندگي چه ميخواهيد كه در خدايي خدا يافت نميشود؟؟؟
(ماخذ:وبسايت خديجه كبري ام المومنين"س")
صداقت (حكايت حكيمانه)
صداقت
روزي پادشاهي سالخورده كه دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصميم گرفت براي خود جانشيني انتخاب كند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع كرد و به هر كدام دانه گياهي داد و از آنها خواست، دانه را در يك گلدان بكارند و گياه رشد كرده را در روز معيني نزد او بياورند.
پينك يكي از آن جوان ها بود و تصميم داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن به كار گيرد، بنابراين با تمام جديت تلاش كرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد. به اين فكر افتاد كه دانه را در آب و هواي ديگري پرورش دهد، به همين دليل به كوهستان رفت و خاك آنجا را هم آزمايش كرد ولي موفق نشد.
پينك حتي با كشاورزان دهكده هاي اطراف شهر مشورت كرد ولي همه اين كارها بي فايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسيد. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه كوچك خودشان را در گلدان براي پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه كرد. وقتي نوبت به پينك رسيد، پادشاه از او پرسيد: « پس گياه تو كو؟» پينك ماجرا را براي پادشاه تعريف كرد.
در اين هنگام پادشاه دست پينك را بالا برد و او را جانشين خود اعلام كرد. همه جوانان اعتراض كردند.
پادشاه روي تخت نشست و گفت:« اين جوان درستكارترين جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراين هيچ يك از دانه ها نمي بايست رشد مي كردند.»
پادشاه ادامه داد: « مردم به پادشاهي نياز دارند كه با آنها صادق باشد، نه پادشاهي كه براي رسيدن به قدرت و حفظ آن به هر كار خلافي دست بزند.»
داوري !!/ قصه دوم / قصه هاي شهر هرت
داوري !!!ـآي دزد! آي دزد! دزد آمده ! آهاي ! آهاي !
دزد بد شانس وقتي صداي صاحب خانه را شنيد ناگزير پلكان پشت بام را پيش گرفت . پشت بام به گريزگاهي راه نداشت. دزد دست و پا گم كرده خود را به لب پشت بام مشرف به كوچه رساند. ارتفاع ديوار بلند بود . ولي چاره اي نبود . چون صاحب خانه و همسايگان كه بيدار شده بودند با چوبدستي پشت سر او بودند . دزد عجول فرصتي براي انديشيدن نداشت. يك راه تحمل ضربات چوب صاحب خانه و راه ديگر پريدن به داخل كوچه بود . دزد راه دوم را بر گزيد.و خود را به داخل كوچه انداخت. ديوار بلند و دزد هم چاق و تنومند بود . در نتيجه پاي دزد نسبتا محترم!! شكست!
صبح روز بعد دزد با پاي شكسته و عصاي زير بغل روانه قصر حاكم شهر هرت شد .
- آقاي قاضي ! من شكايت دارم! حق مرا از اين صاحب خانه بي انصاف بگير ! آخ ! واي !
- چه شده ؟ چه كسي پاي تو را شكسته؟
- آقاي قاضي ! قصه من دراز است . ديشب نزديكي هاي سحر طبق معمول در انجام وظيفه ! و شغل شريف!خود وارد خانه اي شدم . در اثناي كار صاحب خانه از خواب بيدار شده و به اتفاق همسايگان با چوب و چماق به من يورش آوردند. من ناگزير از ترس ضرب و شتم از بالاي پشت بام به داخل كوچه پريدم . به علت بلندي پشت بام پايم شكسته است . حال شكايت من اين است كه چرا اين صاحب خانه پشت بام خود را اين قدر بلند ساخته است كه دزد نتواند به سلامت از بالاي آن به پايين بپرد؟! اكنون من از اين صاحب خانه شكايت دارم و خواهان مجازات او هستم!
- درست است ! حق با شماست ! حتما او را احضار و به اشد مجازات محكوم مي كنم !
حاكم سپس به گزمه ها دستور داد صاحب خانه را احضار كردند.
- آقاي صاحب خانه ! چرا ديوار پشت بام خود را تا اين اندازه بلند و مرتفع ساخته اي كه اين دزد محترم(!!) وقتي ناگزير از روي آن پريده پايش شكسته است ؟!
- قربان ! من تقصيري ندارم . معمار و مهندس نقشه آن را اين گونه كشيده است !
- بسيار خوب! معمار را احضار كنيد .
پس از احضار معمار قاضي رو به او كرد و با توپ و تشر گفت :
- آقاي معمار ! چرا نقشه خانه اين شخص را اين طوري كشيده اي كه بلندي پشت بام آن باعث شكستن پاي اين دزد شريف!! شده است؟!
- آقاي قاضي محترم! من تقصيري ندارم . بناي ساختمان آن را به اين بلندي ساخته است .
- بسيار خوب! بنا را بياوريد!
پس از حضور بنا قاضي بر سر او فرياد كشيد :
- چرا پشت بام اين آقا را اين قدر مرتفع ساخته اي به حدي كه دزد نتواند از بالاي آن به راحتي بگريزد؟
- قربان ! من تقصيري ندارم. مقصر اصلي خشت مالي است كه خشت ها را ضخيم قالب گيري كرده است!
قاضي با عصبانيت نعره كشيد:
- فورا خشت مال وظيفه نشناس را احضار كنيد تا او را به سختي مجازات كنم .
پس از احضار او قاضي با چند دشنام و ناسزا گفت :
-چرا تو خشت ها را كلفت و ضخيم قالب زده اي كه...
- قربان ! به جقه مبارك قسم مي خورم كه من تقصيري ندارم. نجار بي انصاف قالب خشت مالي را اين گونه ساخته است !
- فورا اين نجار متخلف و جنايتكار را بياوريد تا بلايي به روز او بياورم كه ديگر هيچ نجاري جرات نكند چنين خلاف بزرگي مرتكب شود .
پس از مدتي گزمه ها نجار بدبخت را كشان كشان به محكمه آوردند .
- اي نجار گناهكار! ياالله! زود به جنايت خود اقرار كن ! چرا قالب خشت مالي را اين انداره پهن ساخته اي كه ...
- قربانت گردم ! اين اندازه طبيعي آن است. هميشه و همه جا قالب خشت مالي را همين طور و به همين اندازه مي سازند و من ...
-كافي است !ديگر حرف نزن ! مقصر اصلي تو هستي! آهاي گزمه ها! به او دستبند بزنيد و يك قفس بسازيد به ابعاد يك "متر " و او رادر آن محبوس كنيد.
پس از ساختن قفس گزمه ها هرچه كوشيدند هيكل درشت و تنومند نجار را در آن جاي دهند نتوانستند . ناگزير نزد حاكم رفتند و گفتند :
قربان ! نجار بسيار چاق و تنومند است و در اين قفس جاي نمي گيرد . چه فرمان مي دهيد ؟
حاكم كه ديگر در اين داوري هاي مشعشع !!خود درمانده بود در حالي كه فرياد مي زد گفت :
- اين قدر براي اين كارهاي كوچك وقت مرا نگيريد ! آيا اين كار ساده پرسيدن دارد؟ اگر نجار چاق است و در قفس جاي نمي گيرد بالاخره يكي بايد مجازات شود(!!) بگرديد و كسي را پيدا كنيد كه قد و قواره او دراين قفس بگنجد !! او را در قفس محبوس كنيد و اين دعوا را فيصله دهيد !!!
( نوشته : سيد عليرضا شفيعي مطهر)
داوري !!/ قصه دوم / قصه هاي شهر هرت
داوري !!!ـآي دزد! آي دزد! دزد آمده ! آهاي ! آهاي !
دزد بد شانس وقتي صداي صاحب خانه را شنيد ناگزير پلكان پشت بام را پيش گرفت . پشت بام به گريزگاهي راه نداشت. دزد دست و پا گم كرده خود را به لب پشت بام مشرف به كوچه رساند. ارتفاع ديوار بلند بود . ولي چاره اي نبود . چون صاحب خانه و همسايگان كه بيدار شده بودند با چوبدستي پشت سر او بودند . دزد عجول فرصتي براي انديشيدن نداشت. يك راه تحمل ضربات چوب صاحب خانه و راه ديگر پريدن به داخل كوچه بود . دزد راه دوم را بر گزيد.و خود را به داخل كوچه انداخت. ديوار بلند و دزد هم چاق و تنومند بود . در نتيجه پاي دزد نسبتا محترم!! شكست!
صبحردز بعد دزد با پاي شكسته و عصاي زير بغل روانه قصر حاكم شهر هرت شد .
- آقاي قاضي ! من شكايت دارم! حق مرا از اين صاحب خانه بي انصاف بگير ! آخ ! واي !
- چه شده ؟ چه كسي پاي تو را شكسته؟
- آقاي قاضي ! قصه من دراز است . ديشب نزديكي هاي سحر طبق معمول در انجام وظيفه ! و شغل شريف!خود وارد خانه اي شدم . در اثناي كار صاحب خانه از خواب بيدار شده و به اتفاق همسايگان با چوب و چماق به من يورش آوردند. من ناگزير از ترس ضرب و شتم از بالاي پشت بام به داخل كوچه پريدم . به علت بلندي پشت بام پايم شكسته است . حال شكايت من اين است كه چرا اين صاحب خانه پشت بام خود را اين قدر بلند ساخته است كه دزد نتواند به سلامت از بالاي آن به پايين بپرد؟! اكنون من اين صاحب خانه شكايت دارم و خواهان مجازات او هستم!
- درست است ! حق با شماست ! حتما او را احضار و به اشد مجازات محكوم مي كنم !
حاكم سپس به گزمه ها دستور داد صاحب خانه را احضار كردند.
- آقاي صاحب خانه ! چرا ديوار پشت بام خود را تا اين اندازه بلند و مرتفع ساخته اي كه اين دزد محترم(!!) وقتي ناگزير از روي آن پريده پايش شكسته است ؟!
- قربان ! من تقصيري ندارم . معمار و مهندس نقشه آن را اين گونه كشيده است !
- بسيار خوب! معمار را احضار كنيد .
پس از احضار معمار قاضي رو به او كرد و با توپ و تشر گفت :
- آقاي معمار ! چرا نقشه خانه اين شخص را اين طوري كشيده اي كه بلندي پشت بام آن باعث شكستن پاي اين دزد شريف!! شده است؟!
- آقاي قاضي محترم! من تقصيري ندارم . بناي ساختمان آن را به اين بلندي ساخته است .
- بسيا خوب! بنا را بياوريد!
پس از حضور بنا قاضي بر سر او فرياد كشيد :
- چرا پشت بام اين آقا را اين قدر مرتفع ساخته اي به حدي كه دزد نتواند از بالاي آن به راحتي بگريزد؟ ؟
- قربان ! من تقصيري ندارم. مقصر اصلي خشت مالي است كه خشت ها را ضخيم قالب گيري كرده است!
قاضي با عصبانيت نعره كشيد:
- فورا خشت مال وظيفه نشناس را احضار كنيد تا او را به سختي مجازات كنم .
پس از احضار او قاضي با چند دشنام و ناسزا گفت :
-چرا تو خشت ها كلفت و ضخيم قالب زده اي كه...
- قربان ! به جقه مبارك قسم مي خورم كه من تقصيري ندارم
- نجار بي انصاف قالب خشت مالي را اين گونه ساخته است !
- فورا اين نجار متخلف و جنايتكار را بياوريد تا بلايي به روز او بياورم كه ديگر هيچ نجاري جرات نكند چنين خلاف بزرگي مرتكب شود .
پس از مدتي گزمه ها نجار بدبخت را كشان كشان به محكمه آوردند .
- اي نجار گناهكار! ياالله! زود به جنايت خود اقرار كن ! چرا قالب خشت مالي را را اين انداره پهن ساخته اي كه ...
- قربانت گردم !اين اندازه طبيعي آن است. هميشه و و همه جا قالب خشت مالي را همين طور و به همين اندازه مي سازند و من ...
-كافي است !ديگر حرف نزن ! مقصر اصلي تو هستي! آهاي گزمه ها! به او دستبند بزنيد و يك قفس بسازيد به ابعاد يك "گز " و او رادر آن محبوس كنيد.
پس از ساختن قفس گزمه ها هرچه كوشيدند هيكل درشت و تنومند نجار را در آن جاي دهند نتوانستند . ناگزير نزد حاكم رفتند و گفتند :
قربان ! نجار بسيار چاق و تنومند است و در اين قفس جاي نمي گيرد . چه فرمان مي دهيد ؟
حاكم كه ديگر در اين داوري هاي مشعشع !!خود درمانده بود در حالي كه فرياد مي زد گفت :
- اين قدر براي اين كارهاي كوچك وقت مرا نگيريد ! آيا اين كار ساده پرسيدن دارد؟ اگر نجار چاق است و در قفس جاي نمي گيرد بالاخره يكي بايد مجازات شود(!!) بگرديد و كسي را پيدا كنيد كه قد و قواره او در قفس بگنجد !! او را در قفس محبوس كنيد و اين دعوا را فيصله دهيد !!!
( نوشته : سيد عليرضا شفيعي مطهر)
شعر/اي دلبرمامباش بي دل بر ما...
اي دلبــــــــر ما مباش بي دل بر مايك دلبــــر ما به كه دو صد دل بر ما
نه دل بر ما ماند و نه دلبــــــــر بر ما
يا دل بر ما فرست و يا دلبـــــــــر ما