رمان غزل و آريا قسمت 22
فصل ۲۲باز دوباره شروع كردي، تو ديگه داري كفر منو بالا مياري غزل! متوجه شدي. متوجه شدي كه رفتارت روز به روز داره بدتر مي شه، اخه من چه گناهي...
- صبر كن ببينم، تو چه گناهي كردي؟ تو هيچ گناهي نكردي، گناه از منه! فكر مي كردم وقتي با هم بياييم اينجا بالاخره هم رشته ايم، مي ريم تماشاي موزه ها، گالري ها، تابلوهاي نقاشاي معروف دنيا را مي بينيم، دوباره مي ريم دانشگاه، توي رشته ي خودمون ادامه ي تحصيل مي ديم، اما هيهات....
- هيهات كه چي؟
- هيهات، اي واي بر من و دل اميدوار من....
- باز كه خانم شعر فرموده ن؟!
- خب چي بگم؟ به تو چي بايد بگم؟ ميدوني بجاي تمام اون كارائي كه آرزو داشتم تو چيكار كردي؟ توي اين مدت با اين همه امكاناتي كه اينجا براي يه دانشجوي هنر بود چيكار كردي؟ تو فقط فكر عياشي بودي، يا به كازينو رفتي يا ديسكوتيك، يا منو بردي به اين بار يا به اون سالن رقص، كارت شده خوردن و خوابيدن و نوشيدن و قمار كردن....
- همچين مي گه قمار كه هر كي بشنوه فكر مي كنه من قمار بازم، خب معلومه كه وقتي آدم ميره كازينو مي خواد بازي كنه، عيبم نيست، همه همين كارو مي كنند. تازه وقتي كه داريم ، مي تونيم، بايد از زندگي مون لذت ببريم، مي فهمي لذت!! حتماً انتظار داشتي دوران ماه عسل و اوايل ازدواجم رو با نقاشي كشيدن وكتاب خواندن بگذرونم؟ هان؟
- خب مگه چه عيب داره؟ تازه...
- كور خوندي.
- عادل!
غزل با تحكم و صداي بلند گفت عادل. سكوت فضاي خانه را پر كرد. غزل كه احساس كرد خيلي بلند داد زده، سعي كرد جلوي عصبانيتش را بگيرد، اما نمي توانست حرف دلش را نزند:
- هيچ متوجه هستي داري چطوري حرف مي زني؟ مگه مالاتيم؟ اين حرفهاي چاله ميدوني چيه، كور خوندي! تو خجالت نمي كشي، تازه از چي داري دفاع مي كني، مگه زندگي خوردن و رقصيدن و...
- پس چيه؟ هان! از نظر حضرت خانم زندگي چيه؟! بفرمايين، بفرمايين بگين تا منم بدونم!
- هيچي! همينه كه تو مي گي!
غزل احساس مي كرد هر چه بگويد زيادي است. پالت رنگ را روي ميز گذاشت، بلند شد، مي خواست تنها باشد، انديشيد:
- نيمه كاره مي مونه كه بمونه!
به اطاقش رفت و در رابست.
عادل نمي دانست چكار كند، درحالي كه راه مي رفت زمزمه مي كرد:
- بابا من كه كار اشتباهي نكرده م، دارم زندگي مي كنم. داريم زندگيمونو مي كنيم، اما اون مرتب اشكال مي گيره و قر مي زنه، قرار نبوده كه تارك دنيا بشيم! اينهمه امكانات هست، چرا استفاده نكنيم؟ خانم انگار انتظار دارن دوتايي بشينيم مثه بچه مكتبي ها به درس خوندن يا نقاشي كشيدن، تفريحشون هم يعني تماشاي تابلو و موزه! اخه اينم شد زندگي؟ شايدم بهانه س!
مي انديشيد:
- نكنه فيلش ياد هندستون كرده، ياد دوستاش افتاده!
حتي فكر آريا عادل را ديوانه مي كرد، حس مي كرد شوهري است كه همسرش به او خيانت كرده است...
- آخه اونا كه ارتباطي با هم نداشتند، تازه اين قبل از ازدواج ما بوده، اونم اگه بوده، كه نبوده!
- غزل حق نداشته كسي رو دوست داشته باشه، اگه كسي رو دوست مي داشت، بيخود كرد با من ازدواج كرد!
عادل عصباني شد. همينطور كه قدم مي زد، تا نزديكيهاي اطاق غزل رفت، اما برگست:
- بيخود! اصلاً نمي رم سراغش، فكر مي كنه نوبرشو آوردهً بايد محلش نگذارم،كم محلي! كم محلي آدمش مي كنه. امشبم بايد برم بيرون، بايد به يكي از بچه ها زنگ بزنم و بريم يه جاي حال، مخصوصاً بايد طوري برم كه غزل هم بفهمه كجا دارم مي رم و با كي مي رم، اصلاً بايد با چند تا از دخترا پسرا بريم، آره اينجوري بهتره، ميريم ديسكوتيك!
شروع به گرفتن شماره تلفني كرد:
- سلام مجي جون، آره... قربانت، نه مريضه، حالش خوب نيست! ببينم امشب چيكار مي كني؟
- خيلي عاليه، آره به دوست دخترت هم زنگ بزن، بگو با يكي از دوستاش بياد.
- آره خوبه، باشه، يكساعت ديگه خوبه، خداحافظ تا يك ساعت ديگه، قربانت.
لبخندي از روي رضايت بر لبهاي عادل نشست و از جا بلند شد، بايد خودش را آماده مي كرد.
غزل هنوز گريه مي كرد. از وقتي وارد اتاق خوابشان شد، خودش را روي تخت انداخت و بي اراده شروع به گريه كرد. نفهميد كه چقدر گريه كرد و يا در بيرون اتاق چه گذشت، او داشت به خودش فكر مي كرد و كاري كه كرده بود....
- حقمه، هر چي بكشم حقمه، خودمو گول مي زدم، من كه اونو مي شناختم، بيخود فكر مي كردم مي شه، معلوم بود تفاهم نداريم، به كي لج كردم؟ به كجا؟ خودمو با دست خودم انداختم توي چاه، توي چاله.... با يه خوك، با يه حيوون ازدواج كردم.زندگيش فقط خوردن و خوابيدنه و... يه حيوون، به تمام معنا، آخه قرار نبود اون چيزي از هنر بفهمه، اما آخه يعني اينقدر؟ مگه مي شه؟
سه ماه از ازدواج آنها مي گذشت. با پولي كه پدر عادل داشت هيچ كاري برايشان غير ممكن نبود! بعد از ورود به آمريكا ساكن لوس آنجلس شدند. خانه اي كه خريدند در يك شهرك آرام قرار داشت. چند همسايه ي ايراني هم داشتند، آنها ارمني بودند.
- چه آدمهاي خوبي!
وقتي فهميدند همسايه هاي جديدشان ايراني هستند و تازه ازدواج كرده، از هيچ كمكي دريغ نكردند، هر چند عادل خوشش نمي آمد:
- يعني چه اين ادااطوارها؟ اينجا ديگه بايد ايران فرق داشته باشه، ما كاري با اونا نداريم.
اما غزل از همان روزهاي اول احساس مي كرد به درد و دل با ديگران نياز دارد، خصوصاً كسي كه زبانش را بفهمد و اولين كاري كه كرد تلفن به زهرا بود، دختر فاطي خانم.
- آخ فدات بشم غزل جون، اگه بدوني چقدر منتظر تلفنت بودم...
- تلفن من؟ چرا؟ مگه...
- آره، مادر زنگ زد و قضايا را برام تعريف كرد. اگه بدوني چقدر دلواپس توه؟ آنقدر سفارش تورو كرده كه نگو، گفتم مطمئن باش. غزل مثه خواهر منه.
صداي گريه ي غزل باعث شد كه زهرا خانم حرفش را قطع كند و بپرسد:
- چيه غزل جان؟ گريه مي كني؟ آهان از غربته، همه همينطورن،روزاي اول همينطوره، مال دوريه، دوري از پدر و مادر و...
اما گريه غزل علتي غير از اينها داشت. با هم قرار گذاشتند. زهرا آدرس گرفت و به ديدن غزل آمد، هر چند عادل از او خوشش نيامد.
- من از اين تازه به دوران رسيده ها خوشم نمياد، دختر كلفت، دختر كلفته! حتي اگر زن رئيس جمهور بشه! خوشم نمياد با اون رفت و آمد كني.
اما غزل توجهي نكرد. تنها اميد او در اين ديار غربت زهرا بود، و زهرا هم الحق سعي مي كرد به غزل سخت نگذرد، هر چند مشكل جاي ديگري بود. غزل اشتباه كرده بود، اشتباهي بزرگ!
و حالا دوباره دعوا كرده بودند. غزل به پشت روي تخت دراز كشيده بود، فهميد كه عادل از خانه بيرون رفته اما خيلي از جايش تكان نخورد. داشت به زندگيش فكر مي كرد، به گذشته، به حال. مخصوصاً به چند ماه گذشته، به روزهايي كه با شيدا قهر كرد و بعد...
- چقدر من احمق بودم! خداي من طفلك آريا حالا چيكار مي كنه؟ ميدونستم كه عاشقمه، اما... كاشكي از استاد خداحافظي كرده بودم، مسلماً نمي گذاشت اينكارارو بكنم... آخ خدا، چقدر به خودم ظلم كردم!
يادش به اولين باري افتاد كه اين كلمه را گفته بود. داشت با مادرش تلفني صحبت مي كرد. هنوز حرفش تمام نشده بود كه شنيد:
- ظلم؟ دختره ي بي عقل تو بهترين كار ممكن رو كردي، سعي كن خوش بگذروني، خوش! مي فهمي؟ دخترم گوشي رو ميدم پدرت...
- سلام بابا، ينگه دنيا چطوره؟ خوش ميگذره؟ كجاها رفتي؟ چيا ديد؟ عادل خوبه؟وضع چطوره؟ خوش هستين؟
خوش! خوش! غزل از اين واژه عقش مي گرفت، هر بار كه با پدر و مادرش تماس گرفته بود قبل از آنكه درد دلش باز شودف از خوشي مي گفتند، خوش گذروندن!
- خدايا چكنم؟ چيكار كنم، خودم كردم...
درست از هفته ي اول به بعد اين حال را داشت. در هيچ موردي با هم تفاهم نداشتند و عادل فكر مي كرد حق با اوست، يكي بخاطر آنكه مردست و دوم بخاطر آنكه پول دارد...
- چي كم داري؟ شير مرغ و جون آدميزاده هم بخواي برات فراهم مي كنم! اينجا آمريكاست، مي فهمي آمريكا! كافيه ارداه كني، هر چي.... هر چي كه بخواي!
واي كه چقدر اين آدم نمي فهميد! نمي فهميد كه نيازهاي يك انسان فقط خوردن و خوابيدن و با زن بودن نيست. بايد يك كاري مي كرد، يك حركتي، تلاشي. بايد از ادامه اين وضع جلوگيري مي كرد.
- ديگه بسه! از همين حالا به بعد رابطه زن و شوهري مونو قطع مي كنم، منكه حيوون نيستم كه فقط نيازهاي جسمي آقا رو برآورده كنم!
غزل بلند شد، انگار اين تصميم نيروي جديدي به او تزريق كرده بود. فكر آنكه مي تواند حداقل به اين طريق جلوي شوهرش بايستد، اميدوارش مي كرد
- شوهر؟! خوبه كه حتي توي ذهنم اونو شوهرم نميدونم! اون عادله، فقط عادل. عادل صارمي
هنوز سه ماه از زندگي مشتركشان نگذشته بود كه كار به اينجا رسيد. غزل در افكار خودش زندگي ديگري را تصور مي كرد و عادل با خواسته هاي خودش به يك زندگي ديگر مشغول بود. غزل كتابي برداشت و شروع به مطالعه كرد. خودش نفهميد كه كي خوابش برد، هر چه بود امشب لحظه هايش را به خواست خودش گذرانده بود!
- گور پدر اون! هر جا كه مي خواد رفته باشه! هر وقت هم مي خواد برگرده! فكر كرده اينجوري منو تحت فشار قرار مي ده! مخصوصاً به دوستش مجتبي مي گه: سعي كن با دوست دخترت بياي! بهش بگو دوستش رو هم بياره! فكر مي كنه من حسوديم مي شه؟! اونقدر با اين دختر و اون دختر برو تا بتركي!
غزل خوابش برد..
نصفه هاي شب عادل به خانه برگشت. شايد ساعت سه بعد از نيمه شب بود كه برگشت. روي پاهايش بند نبود، تلو تلو خوران خودش را به اطاق خواب رساند و دستگيره ي در را چرخاند، اما در بسته بود. يكي دوبار دستگيره رابه پايين فشار داد اما در باز نشد. با صداي بلند گفت:
- غزل ... غزل اين در قفل شده، بازش كن.
شايد فكر مي كرد غزل به خاطر تنهايي اش در اطاق خواب را قفل كرده و حالا مي خواست بيدارش كند تا او در اطاق را به رويش باز كند، اما خبري نشد. دوباره بلند تر تكرار كرد:
- گفتم در اطاق قفله! پاشو بازش كن، منم عادل.
اما خبري نشد، هر چه داد زد، خبري نشد. غرغر كنان به هال برگشت و روي يك كاناپه ولو شد. فقط كفشهايش را كند:
- مـ...مـ... معلوم نيست خوا... خواب مرگ رفته اين زن كه بيدار نمي شه؟! بذار نشه.
اما غزل بيدار شده بود و مي شنيد، سر و صداي عادل بيدارش كرده بود و غزل حتي گلايه هاي زيرزباني اورا مي شنيد و جواب داد:
- فكر كردي، حالا ببين!
وصبح روز بعد عادل متوجه رفتار او شد، همسرش درست مثل زمان دانشجوئي شان شده بود! سرسنگين و جدي!
- سلام خانوم خوشگله، خوب خوابيدي؟
- متشكرم.
- متشكرم؟
- چي بايد بگم؟
عادل متوجه شد، گفت:
- هيچي....
و به آشپزخانه رفت، صبحانه را خورد، اما آن روز شروع دوره اي جديد در زندگي آنها بود.
- كاري نداري عادل؟
- كجا؟ همينطور بي مقدمه راهي شدي؟
- مقدمه نمي خواست، با زهرا خانم قرار دارم. ميخواهم امروز را با هم باشيم، يه كمي گردش توي پارك جنگلي و بعدشم ناهار مي خوريم و غروب برمي گردم.
- چرا غروب؟
- براي ديدن زيبايي هاش، خداحافظ!
عادل جواب نداد، باورش نمي شد كه هنوز چند ماه از عروسي اش نگذشته، عروسش يكساله نشده، با او اينطوري برخورد كند!
- باشه، حالا رهف برو تا بريم! بتاز تا بتازيم!
و لجبازي آن دو شروع شد، هر كدام علاقه هاي شخصي خودشان را دنبال كردند. اما تفريح ها و علاقه هاي آن دو زمين تا آسمان با هم تفائت داشتند! غزل تمام لحظه هايش را با نقاشي و مطالعه و تفريحات ارزشمند مي گذراند، اما عادل شبانه روز در بارها و ديسكوتيك ها و كازينوها پلاس شد!
- سلام زهرا خانم.
- سلام غزل جان، چطوري عزيزم؟
- قربان شما، خوبم.
- خب خيلي خوش آمدي، من آماده ام. مي خواهي همين حالا بريم بيرون؟ مي تتونيم همينجا با هم يك چاي بخوريم و گپي بزنيم و بعد بريم. هر جور كه دوس داري.
- والا ميل ميل شماست، اما بدهم نيست كه يه چايي...
- پس بشين تا برات بيارم.
و خوردن چاي همان و دوساعت گپ دوستانه هم همان.
- ديروز مادر تلفن كرد، خيلي دلش پر بود. گفتم قطع كن و خودم زنگ زدم. مثه ابر بهار گريه مي كردف مثه اينكه توي اون خونه فقط مادره كه دوري تو رو حس مي كنه...
- اينو كه خودم مي دونستم.
- اما نمي دونستي كه موندن مادر فقط بخاطر توه، و حالا كه ديگه تو اونجا نيستي، احساس مي كنه وجودش اونجا زياديه، ميدوني...
ياد فاطمه خانم چشمهاي غزل را پراز اشك كرد.
- بيا دستمال بردار، من واقعاً موندم كه...
- منم دلم براي فاطمه خانوم تنگ شده.
- مادر بيش از تو ناراحتهف مي گفت مي خواد از خونه ي شما بره، مي گفت ديگه طاقت نداره، آقا و خانم اصلاً باهاش نمي سازن، يعني با هم نمي خوانند. مي گفت تا غزل خانوم اينجا بود، بخاطر اون تحمل مي كردم، اما ديگه نمي تونم!
- مي فهمم، مي دونم چه مي كشه!
- از آقاي صدر و ميمنت خانم چه خبر؟ مرتب باهات تماس مي گيرن؟
- آره ولي اي كاش نمي گرفتن، كارشون شده پرسيدن اون چيزايي كه دوس دارن، نادر يعني پاپا از پول و اينجور چيزا مي پرسه و مي مي هم از كازينو و پوكر... باور مي كنين، دختر يكي يه دونه شونو فرستادن تو ديار غربت، به جاي اينكه بپرسن حالش چطوره؟ خوشبخت هست يا نه؟ سؤالاشون شده اينا! نمي دونين زهرا خانم چقدر پشيمونم!
- نه ديگه، قرار نشد از اين حرفا بزني، ببين عزيزم غير از درد و دلاي خودت، مادر هم همه چيز را برام گفته، اما مگه مي شه آدم دم به ساعت يه تصميمي بگيره و بعد بزنه زيرش؟
غزل حرف زهرا خانم را قطع كرد و گفت:
- مسئله دم به ساعت نيست! من فقط يك تصمصم اشتباه گرفتم، اونهم ازدواج با عادل بود.
- ما كاري به درست يا غلط بودن اين كار نداريم، حالا مهم اينه كه تو سر تصميمت بايستي، ميدوني اين مهمترين تصميم يك انسن در تمام زندگيشه. آدما حتي اگه از يه پدر و مادر بدنيا اومده باشن و يه جور بزرگ شده باشن، بازم با هم فرق دارن، قديميا گفتن دوتا شيشه رو هم كه بذاري بغل هم، به هم مي خورن و صدا مي دن.
غزل حرف زهرا خانم را قطع كرد و با تعجب گفت:
- برام خيلي عجيبه، شما دارين حرفاي فاطمه خانومو مي زنين! شما كه تحصيل كرده ي آمريكائين و سالهاست اينجا زندگي مي كنيد؟
- درست حدس زدي، عين حرفهاي مادرمه! مهم نيست حرف مال كي باشه، مهم درست يا غلط بودن حرفه. آدما وقتي با هم ازدواج مي كنند مدتها اصطكاك دارند تا بالاخره همديگه رو بفهنن و با يه كمي كوتاه آمدن و يه كم گذشت به تفاهم برسند. اگه قرار باشه با اولين مشكل حرف از اشتباه كردم و نميدونم جدائي و اينها بزنن كه نمي شه!
- نه زهرا خانم، شما منظور منو متوجه نشدين. من اين مراحل را طي كردم، من عادل رو توي دانشگاه مي شناختم، رفت و اومد داشتيم. اخلاق و رفتارشو مي دونستم، من با خودم لجبازي كردم! به خودم ظلم كردم. من بخاطر لجبازي با ديگران به خودم ضربه زدم!
- اگه اينطوره كه اصلا! نميدونم چي بگم! آخه مگه ميشه آدم بخاطر لجبازي با ديگران خودشو توي چاله بندازه؟
- بدتر، توي چاه! اما من انداختم!
- چائيت سرد شد، بذار عوضش كنم.
روز خوبي بود.شايد اولين روزي بود كه غزل دلش را تمام و كمال براي زهرا خانم باز كرد. زنها حرف همديگر را خوب مي فهمند. و انروز هم گذشت، اما عصر كه غزل به خانه آمد، عادل آماده ي بيرون رفتن بود و ديگر لجبازي آن دو شكل مشخصي به خودش گرفت. غزل براي خودش نقاشي مي كرد، به زهرا خانم سر مي زد، مطالعه مي كرد. عادل هم براي خودش اين بار و آن كازينو را زير پا در مي كرد. عادل فكر مي كرد بالاخره غزل خسته مي شود و دست از كارهايش برمي دارد، اما اينطوري نبود و بالاخره يك شب كه عادل ديروقت به خانه برگشت، بي آنكه بخواهد، شروع به فحاشي كرد. بدون هيچ دليلي از پشت در اطاق خواب شروع كرد:
- آهاي! با توام، زودباش در رو باز كن، من بهت دستور مي دم.
- برو بخواب عادل، صبح با هم صحبت مي كنيم.
- من صبح و اين حرفا سرم نمي شه! من شوهرتم و بهت دستور مي دم در رو باز كني، فكر كردي شهر هرته؟ تو زن مني! بايد شبها پيش من باشي.
غزل با عصبانيت فرياد زد:
- تو حال طبيعي نداري، برو توي اطاق خودت بخواب تا صبح.
- تو دررو باز نكني، نمي رم.
غزل در را باز كرد. در حالي كه سرخ شده بود. با عصبانيت گفت:
- اينهم در! فرمايش ديگه اي هم بود؟
عادل داخل شد. لب تخت نشست و گفت:
- حالا بيا پهلوي من.
غزل در حالي كه داشت منفجر مي شد از اطاق خارج شدو در حالي كه مي رفت گفت:
- پس تو اونجا بخواب! من توي هال مي خوابم.
اما مگر عادل دست بردار بود؟
- من امشب ول كن تو نيستم.
و ديگر دعوا اجتناب ناپذير شد، اول حرفها درشت شد و بعد فحش بود كه درفضا رها مي شد.
- خجالت نمي كشي مرد؟ داري مثل نقل و نبات فحش قسمت مي كني، فكر نمي كني فردا چه جوري مي خواي تو صورت من نگاه كني؟
اما عادل دست بردار نبود و عاقبت مچ دست غزل را گرفت و سعي كرد از جا بلندش كند.
- دستمو ول كن.
- بلند شو، بهت مي گم بلند شو.
و وقتي عادل متوجه مقاومت غزل شد، دست درآورد! شايد فكر نمي كرد كار به اينجاها بكشد اما كشيد و اولين سيلي، غزل را مثل ماده ببري خشمگين به طرف عادل كشاند! عادل مجبور شد از هر چه در دسترس بود استفاده كند، حتي از كمربندش.
- خيال كرده! زنيكه لگوري، زير سرش بلند شده! فكر كرده من خرم! حتماً دلت هواي اون پسره ي جعلق رو كرده! اون جوجه فكلي گشنه گدارو! پدر تو در مي آرم، مي كشمت....
نه كه غزل آرام ايستاد و كتك خورد، نه، او هم تا مي توانست زد، اما با اولين ضربه ي عادل يك چيزي در و جود غزل شكست! چيزي كه غزل فكر مي كرد ديگر درست نخواهد شد.
- ديگه نمي شه، تو خرابش كردي! بدجوري خرابش كردي! جوري خرابش كردي كه ديگه درست نشه!
و همانوقت راهي شد، راهي منزل تنها كسي كه در آمريكا مي شناخت، يعني تنها كسي كه مي شد به او پناه آورد:زهرا خانم!
- كيه؟ كيه؟
- منم، غزل زهرا خانم!
- چي؟ تو؟ اينوقت شب؟!
و با باز كردن در متوجه ي وضعيت غيرعادي غزل شد:
- چي شده؟ تو با ت چيكار كردي؟ اين چه وضعيه؟
غزل خودش را در آغوش زهرا خانم انداخت. گريه به او مجال حرف زدن نمي داد. گريست... غزل يك دل سير گريست. همه ي دردهايش را گريست و از آن شب در خانه ي زهرا خانم ماندگار شد.
معلوم هست اين اردوي تحقيقي تفريحي كجا هست؟ اينرا ژاله وشيدا از مرتضي پرسيدند. مرتضي كه يك آگهي دست نوشته در دست گرفته بود، با خنده جواب داد: -آهان اين ديگه بيست سؤاليه. مسئله مهم اينه كه اين اردو را من ترتبي دادم. اصلاً هم ربطي به دانشگاه نداره. تازه خبر ندارين، همه ش مهمون منيد! هرچندتا كه باشين! شيدا درحالي كه به شدت مي خنديديد گفت: - نه بابا؟ از كي تا حالا اينقدر دست و دلباز شديد؟ ژاله اضافه كرد: - تازه نه براي يكي و دوتا. جناب صادق مي فرمان هر تعدادي كه بيان! و رو به مرتضي اضافه كرد: - شايد همه ي بچه هاي كلاس بخوان بيان؟ - خب قدمشون روي جفت چشماش!
ش آخر چشماش را طوري ادا كرد كه بين م وشين مشكوك بود! ژاله فوري مچش را گرفت:
- بله روي چمشاي كي؟ چشمام يا چشماش؟
- خب همونكه اول گفتين.
- يعني روي چشمام.
- بله درسته، يعني دقيقاً همينكه فرمودين.
ژاله متوجه ي كلك تازه مرتضي نشده بود اما شيدا با خنده گفت:
- نگو ژاله جان. منظورش چشماي توه! آقارو!
هر دو اداي دويدن به طرف مرتضي را درآوردند. او هم در حاليكه دستش را بصورت حايل جلوي صورتش مي گرفت، گفت:
- بابا غلط كردم. بخشيدش، بچه س، خارج از شوخي قدم همه روي چشماش. جداً روي چشماش، روي چشمان ميزبان.
- ميزبان؟
هردو باهم پرسيدند ومرتضي گفت:
- بله ميزبان! به زودي هم مي فهميد كيه! فقط سعي كنيد بچه هايي بيان كه با حال باشن، حالگيري نكنن.
شيدا باز هم خنديد و گفت:
- توي كلاس ما حال گيري وجود نداره. فقط يه نفر هست اونم...
- آقاي مرتضي صادقه!
انرا شهريار گفت كه جمله هاي آخر آنها را شنيده بود.
- به به حضرت آقام تشريف آوردند؟ خودشون كم بودند، تو هم اومدي كمكشون؟
- قضيه چيه؟
- والا قضيه از اين قراره كه....
ژاله براي شهريار تعريف كرد و قرار شد شهريار از بچه هايي كه داوطلبند، ثبت نام كند. مرتضي پشت سر شهريار داد زد:
- حواست باشه. مدت سه روز! همه مخارج با ميزبان، لباس و وسائل شخصي يادشون نره...
ژاله بلندتر از مرتضي گفت:
- يعني بعضي ها فكر مي كنند ممكن است كسي بدون لباس هم بياد؟
- والا از شما بعيد نيست، ممكن است.....
بچه ها ثبت نام كردند. چهارده نفر داوطلب شده بودند. شهريار ورقه ي اسمها را به مرتضي داد.
- خب پسر بهشون بگو آماده باشند تا من ساعت و روزشو خبر بدم. در هر صورت آخر اين هفته ش. اصلاً نه، از همين حالا بگو روز چهارشنبه ساعت.... ساعت پنج.... نه ديره، ساعت چهر صبح، قرار دم در دانشكده ، فهميدي؟
شهريار شنيده بود. فقط چند تايي اعتراض داشتند كه ساعت چهار زوده:
- آخه چرا ساعت چهار؟ بايد خوابمونو حروم كنيم؟
- خب ديگه، اينجوري گفتن، يعني آقاي صادق كه...
و چهارشنبه رسيد. مرتضي با راننده ي اتوبوس يك ربع به چهار قرار گذاشته بود. اتوبوس سر ساعت رسيد و اريا و مرتضي را سوار كرد و راهي در دانشگاه شدند.
- واي آريا! تو؟
- آقاي سپهر شما كجا بوديد؟
- سلام آريا جان، سلام.
- خدارا شكر كه ديدمت. كجا بودي اين مدت؟
- اقاي سپهر سلام.
- سلام آقاي سپهر.
بچه ها از ديدن آريا نه تنها خوشحال، كه شوكه هم شده بودند. باور نمي كردند او دوباره پيش آنها برگردد!
- سلام برهمه، خوش اومدين بچه ها!
مرتضي اول همه را ساكت كرد و بعد گفت:
- معرفي مي كنم آقاي آريا سپهر. دانشجوي سابق رشته ي نقاشي دانشكده هنر دانشگاه تهران و ميزبان فعلي دانشجويان رشته ي نقاشي!
- واي! بس كن ديگه!
- نكنه مي خواد همه شو بگه! دانشجويان رشته ي نقاشي دانشكده هنر.....
همه خنديدند. بچه ها شاد و سرحال بودند. سؤالها با خنده وش ادي شروع شد:
- كجا مي ريم؟
- تا حالا كجا بودي آريا؟
- آقاي سپهر از كي تا حالا...
و مرتضي جواب همه را داد:
- بچه ها ما همه مهمون آريائيم. داريم مي ريم ويلاي آريا كه سه روز بخوريم و بپاشيم و خوش بگذرونيم. اگه بدونين چه جائيه! بهشت! باور كنين بهشته! حالا مي بينين فقط بايد چهار پنج ساعت صبر كنين.
يكي از بچه ها حرف مرتضي را بريد:
- چهار پنج ساعت؟
و آريا جواب داد:
- براي رسيدن به جنگل و دريا زياده؟
همه هورا كشيدند. اما زمزمه هايي هم از گوشه و كنار به گوش مي رسيد و البته مخاطب اين سؤالها غير از ژاله و شيدا و مخصوصاً مرتضي نبودند. چرا كه همه فكر مي كردند آنها بيش از بقيه اطلاع دارند.
- مال خودشه يا فاميلاش؟
- از كي تا حالا استاد سپهر ويلادار شدن؟
- راستي راستي مال اونهاست؟
و پاسخ همه سؤالها خبر نداريم، ماهم نميدانيم بود. البته مرتضي اضافه مي كرد:
- والا مثه اينكه ارث بهشون رسيده، گوئي به اريا رسيده....
و رسيدند. بچه ها در محوطه ويلا پخش شدند. فضاي گسترده و طبيعي همه را شاد و بي پروا كرده بود.
- واي چقدر قشنگه!
- چه خونه اي!
- اين چادرا چيه؟
- اينا مال ماست. اونايي كه دلشون مي خواد توي هواي آزاد بخوابند!
آريا از هيچ چيز دريغ نكرده بود. دلش مي خواست تا آنجا كه ممكن است به بچه ها خوش بگذرد.
وجود استاد سپهر در ويلا بعنوان سرپرست اردو پدر و مادر بچه ها را مطمئن كرده بود.براستي هم هيچكس كاري كه خارج از شأن يك دانشجو باشد انجام نداد. هر كدام از بچه ها با چند تايي طرح و تابلو به خانه برگشتند. تابلوهايي كه بعضي شان چند بيتي از شعرهاي استاد سپهر را در حاشيه داشتند. حاصل كار ارزشمند بود. واقعاً هم خوش گذشت. سه روزي كه براي همه جزو خاطرات زيباي دوران تحصيل ثبت شد. مخصوصاً براي دو نفر: شيدا و مرتضي! و اينرا آريا وقتي فهيمد كه چند روز بعد از اردو مرتضي به او سر زد. در خانه ي خودش بود كه مرتضي وارد شد. با كليد خودش در را باز كرد. طبق معمول اول كمي شوخي كرد اما وقتي آريا با سيني چاي از آشپزخانه برگشت، گفت:
- تو باورت مي شه آريا؟
- چي رو؟
- اينكه... اينكه... يعني ميدوني، اينكه شيدا... شيدا به من....
آريا كه مدتها بلند نخنديده بود، با صداي بلند به خنده افتاد:
- پس خياط هم در كوزه افتاد! پس خود آقاي مرتضي خان صادق هم بله؟ اما من فكر مي كردم آخرش ژاله خانم تورت كنند،نه...
- دس وردار آريا. همه چيز كه شوخي نيس!
- ا؟ چه عجب؟! يادشون رفته حضرت آقا كه همه عالم و آدم رو به مسخره مي گرفتن؟! حالا براي من صدا كلفت مي كنند كه همه چيز شوخي نيس! هميشه شعبون يه بارم رمضون! گوسفند از جوي پريد، دنبه ش رفت بالا، بزه گفت آي ديدم ديدم! گوسفنده گفت ما يه عمر مي ديديم و هيچي نمي گفتيم، حالا تو يه بار ديدي، دادت رفته به هوا؟! بله آقا....
مرتضي در حاليكه اداي انگشت حيرت گزيدن را در مي آورد، گفت:
- نيگا؟! نيگا چه زبوني درآورده مرد شكست خورده ي ما؟!
- فقط مي خواستم بدوني! خدارو شكر مي كنم كه مزه شو چشيدي!خب حالا ديگه شوخي بسه. قضيه چيه؟
- يعني تو متوجه ي هيچ چي نشدي؟
مرتضي فكر مي كرد آنچه در مغز او و شدا مي گذشته، يا حركاتي كه گاه از يكي شان سر مي زده و نشان مي داده كه به يكديگر علاقه دارند، همه را متوجه كرده!
علاوه برآن آريا مدتها بود كه دانشگاه نمي رفت تا ان دو را ببيند. تازه آريا بيشتر وقتها توي حال خودش بود.
- من آنقدر به سر خودم هست كه...
- يعني اصلاً...
- نه اصلاً ماوجه نشدم! برام تعريف كن چطوري شروع شد؟
مرتضي سرخ شد. سرش را پايين انداخت. انگار رويش نمي شد در صورت آريا نگاه كند. خجالت مي كشيد. او در يك خانواده ي سنتي بزرگ شده بود. پدرش عطاري داشت. حاج عباس صادق مردي بود كه هيچوقت با بچه هايش بيش از حد لزوم صحبت نمي كرد. مادر مرتضي هم كه هميشه مشغول انجام كاري بود.
- مگه كار خونه مهلت مي ده؟ به زبون آسونه پنج تا بچه رو بزرگ كردن !
آريا دوباره پرسيد:
- نمي خواي بگي؟ نكنه خجالت مي كشي؟
مرتضي جواب داد:
- آره خجالت مي كشم. مي دونيف درسته كه من و تو با هم دوستيم و خيلي هم صميمي هستيم. اما تو هيچ چي از زندگي من نمي دوني. در صورتيكه من حتي شماره شناسنامه ي همسايه هاي شما را بلدم. آره جدي مي گم. سير تا پياز زندگي شما را مي دونم. زندگي شما بازه، اما زندگي من بسته است! شايد باور نكني اما اولين باري كه توي مدرشه شروع به شوخي و مسخره بازي كردم براي پوشاندن خجالتم بود! از همه چيز خجالت مي كشيدم. براي همين به قول مادرم زدم به دنده ي بيعاري! اول از خنده شروع شد و بعد جوك گفتن و با بچه ها بي مزگي كردن و بعد من بزرگ شدم و اين حالت كامل شد. بقولي تكامل پيدا كرد و من شدم يه آدم شوخ طبع! اما باور كن كه توي دلم مثه روي لبام نيست! خنده اي كه....
آريا احساس مي كرد كه موضوع حساس شده. مرتضي داشت براي او درد دل مي كرد. براي اولين بار مي خواست از زندگيش بگويد. بايد سنگ صبور او مي شد. كاري كه تا حالا مرتضي براي او كرده بود. بايد مثل يك سنگ مي شد. سنگي صبور و ساكت! و همانطور هم شد! فقط گوش داد. بايد جبران مي كرد و مرتضي گفت و گفت و گفت....
- تو نميدوني زندگي توي يه خونه شلوغ يعني چه؟ تو تك بودي. نمي فهمي وقتي چند تا بچه باشيد، براي به دست آوردن هر چيزي بايد مبارزه كني! تازه خدا نكنه كه بچه ي كوچيك خونه باشي! چون اونوقت زور همه به تو مي رسه! باز خدا را شكر، من وسطي بودم. از بزرگترا، زور مي شنيدم و به كوچكترا زور مي گفتم. از شر خوردن بگير تا هر چيز ديگه! هنوزم كه هنوزه پدرم يكبار همراه ما نخنديده! مي دوني چي مي گه؟ مي گه:
- مرد نبايد تو روي زن و بچه ش بخنده! پرو مي شن!
حتي اگر يكوقتي، يك موردي پيش آمده كه خيلي خنده دار بوده و نتونسته خودشو كنترل كنه، دستشو جلوي دهنش گرفته كه خداي نكرده ما خنده شو نبينيم! صبح رفته دم مغازه و شب برگشته. عين برج زهرمار نشسته تا وقتي كه موقع خواب شده و خوابيديم. يك دليل ديگه براي شوخيهاي من، همين طبع حاج آقام بوده! براي مبارزه با اون ( سنان بن انس)...
آريا از كلمه (سنان بن انس) خنده اش گرفت اما آنقدر تحت تأثير زندگي داخلي مرتضي قرار گرفته بود كه اين خنده هم مجال بروز نيافت. درغم اين نوع زندگي كردن حل شد!
- آره پسر! زندگي كاسب جماعت با زندگي كارمندي و پول داري فرق داره! خصوص كاسب بازاري يا سنتي. چون نميدونن چقدر درآمد دارند، كم خرج مي كنند! بقاعده و با حساب و كتاب! براي همين هم وقتي آخر سال حساب مي كنند و سودشان مشخص مي شود، مقدار كمي از آن خرج شده و زيادش باقي مي ماند. اما يك وقت فكر نكني بعد خرجش مي كنند، خير مي مونه، مي غلته روي سرمايه اما بازهم خودشو نشون نمي ده! حاج آقا عباس صادق هنوز هونطوري است كه ده سال قبل بوده! در صورتيكه من مطمئنم سرمايه عطاري، چند برابر شده، خسته ت نكنم، من يه همچين جايي بزرگ شدم. دور وبرم توي خونه هميشه شلوغ! يه لحظه نمي توني با خودت تنها باشي! براي همين هم به نقاشي پناه بردم. اوائل با ذغال روي گچهاي پايين ديوار حياط عكس مي كشيدم و پاك مي كردم بعد با گچ نقاشي مي كشيدم. هر جا كه مي شد و آهسته آهسته روي كاغذ طرح زدم. من اينجوري با نقاشي آشنا شدم! اما هميشه آرزوي يك زندگي خلوت رو داشتم. من اصلاً از تشكيل خانواده و اين حرفا خوشم نمي اومد. فكر ازدواج رو كه مي كردم، خونه خودمون يادم مي اومد و از هر چي زنه سير مي شدم! تا اينكه اومدم دانشگاه و با تو آشنا شدم و با بقيه بچه ها....
- اما هيچوقت نشون ندادي كه....
- درسته، هميشه همينطور بوده. فكر مي كني راجع به ماشين تو كه گاهي دستم بوده، چي گفتم؟
- يادمه گفتي كه مي گي من اونو قسطي براي آموزشگاه خريده ام وگاهي يك ساعتي براي كارهاي آموزشگاه بهت قرضي مي دم.
- اين درست اما فقط همين تنها كه كافي نبود حاج آقا مي پرسيد چه لزمي داشت؟ پول بنزينشو از كجا مي دي؟ اين بود كه همون حرفا رو زدم به اضافه ي اينكه قراره باهاش مسافركشي كنم! و در ضمن تاكسي تلفني هم كار كنم! نصف و نصف، با تو يعني!
- جدي مي گي؟
- آره كه جدي مي گم! اگه اينارو نمي گفتم همون بار اول مي گفت برو ماشينو پسشون بده. در صورتيكه حاج آقا داره! بيشتر از اينها هم داره! مي تونست بهترين ماشين را بخره! نخريد! نخريد و نمي خرد! درصورتيكه نميدوني همين ماشين تو كه گاهي يه روز ازت مي گرفتم چقدر دل خواهر برادرهامو شاد كرد؟! مادرموكه ديگه نگو! هفته اي يكبار زيارت اموات روي شاخش بود! ويا چه دعاهايي؟! چه دل شادي؟! راستي كه چقدر با اين ماشين خريدنت مادرمو خوشحال كردي! هر هفته بردمش سر قبر پدر ومادرش. بگذريم، همه اينها باعث مي شد كه من هيچوقت به زن فكر نكنم! حتي تا چند وقت پيش!
- جدي مي گي؟
مرتضي با لحني نيمه شوخي نيمه جدي گفت:
- تو هم كه همش مي گي: جدي مي گي، جدي مي گي.
- عذر مي خوام.
- نميخواد. شوخي كردم. خلاصه گذشت تا قضيه غزل و شيدا پيش اومد. يعني بينشون شكر آب شد. و غزل گذاشت و رفت. شيدا هم باندشون رو ديگه شكسته بود، ول كرد و اومد طرف ما. اوائل فقط صحبت شماها بود. تو و غزل. اما آهسته آهسته احساس مي كردم وقتي شيدا حرف مي زنه، من يه جوريم مي شه! يعني وقتي مي ديدمش دلم مي لرزيد و ديگه....
- اوهوم! ديگه كار تموم شد! عاشق شدي؟
- نه اصلاً فكرشم نمي كردم! فقط مي ديدم كه وقتي اون حرف مي زنه، تمام وجودم مشتاق شنيدنه! دلم مي خواست فقط اون حرف بزنه و من گوش كنم! با نگام مي خواستم تموم حركاتشو بخورم! ديگه زندگيم مثه قبل خالي نبود! بجاش پر از دلهره شده بود! نمي فهميدم چرا؟ ديگه مثل قبل خواب راحت نداشتم! شبها همينطوري از خواب مي پريدم.
- مي فهمم.
- اا تو چت شده مرد؟ آريا، آريا....
آريا دست خودش نبود. حرفهاي مرتضي او را به جائي كشاند كه با آمدن مرتضي لحظه اي از آن خارج شده بود! و آن حال فقط با ياد غزل بود! آريا در تمام لحظه ها او را مي ديد. تمام صحنه هايي كه در چند سال گذشته ديده بود و غزل در آن جا داشت: از روز اولي كه غزل را ديده بود، تا آخرين بار، حتي كوچكترين حركت او را حفظ بود! مي دانست كه فلان روز، غزل فلان جمله را مي گفت و فلان حركت را مي كرد....
آريا در حالي كه اشكهايش را پاك مي كرد، در جواب مرتضي گفت:
- ميدوني دست خودم نيست! هر اسمي منو ياد غزل مي اندازه! شيدا كه ديگه جاي خودشو داره. براي من وجود او يعني وجود غزل! شيدا بزرگترين يادآور غزله! تازه اين حرفاي تو، خودمنو به يادم مي آره....
- اما تو اشتباه مي كردي! تو همش مي گفتي نه! تو منكر دوست داشتن بودي!
- ميدونم، ميدونم كه چه اشتباهي كردم! با خودم كه بودم، غزل را مي پرستيدم!اما باش ماها، مخصوصاً وقتي كه غزل هم حضور داشت، دست خودم نبود. يه طور ديگه مي شدم. خدايا منو ببخش. منو ببخش.
- خب ديگه، كاريه كه شده! يعني كار از كار گذشته! ديگه خودتو سرزنش نكن!
- منو ببخش كه وسط حرفاي تو... خب، ادامه بده.
مرتضي از جا بلند شد. به طرف پنجره رفت. همينطور كه بيرون را نگاه مي كرد گفت:
- خب ديگه، مي فهميدم كه دوستش دارم و فكر مي كردم من كوچكتر از اون هستم كه شيدا به من علاقه پيدا كنه! تا اينكه...
آريا با عجله پرسيد:
- تا اينكه چي؟
- تا اينكه توي اين اردو... روز دوم كه نشسته بوديم... غروب بود، كنار دريا آتيش درست كرده بوديم. من و ژاله دوتايي آتش روشن كرديم. عكس شعله ها به روي آب دريا ديدني بود. داشتم به آب نگاه مي كردم كه حس كردم يك نفر كنار من ايستاده....
- شيدا بود؟
- آره، قبل از اينكه حرف بزنه، حس كردم اونه! حتي حس كردم چه جوري داره نيگام مي كنه! برگشتم و با تته پته گفتم:
- سلام.
گفت:
- سلام. داري به آب نگاه مي كني؟
- به آب و آتش. عكس آتش ها رو توي آب مي بيني؟
- پس آب و آتش به هم آميخته شد؟! آره زيباست! اما آب آتش رو خاموش مي كنه! آتش هم مي تونه آب رو بسوزونه؟
- من كه نمي فهمم تو چي مي گي!
كنارم نشست و گفت:
- تو چه احساسي داري؟
- به چي؟
- نمي دونم، خودت بگو، بايد بفهمي!
فهميدم! فهميدم كه مي خواد به من اجازه حرف زدن بدهد. نگاهش به من جرأت مي داد. بدون مكث گفتم:
- منظورت احساسم نسبت به توست؟
سرش را به علامت موافقت تكان داد و باز مشتاقانه نگاهم كرد. پرسيدم:
- جوابش را مي خواهي؟
دوباره با سر جواب مثبت داد. منهم دل به دريا زدم و گفتم:
- عشق!
- عشق!
آريا جان انگار آتش گرفت. صورتش سرخ سرخ شد و پرسيد:
- ميخواهي نظر من را هم بداني؟
گفتم: اوهوم.
گفت:
- سخته گفتنش. براي يك دختر سخته! اصلاً از اولش هم سخت بود، از همون لحظه اي كه ازت پرسيدم تو چه احساسي داري؟ سخت بود. اما من شروع كردم و مي خواهم تا آخر برم. ميدوني سرنوشت آريا و غزل جلوي چشمامه و منو مي ترسونه! من طاقتشو ندارم، نه من نمي تونم! بخدا نمي توتنم!
و ديگه نمي تونست جلوي گريه شو بگيره. اصلاً متوجه نبوديم كه ژاله كنار آتيش پشت سرما نشسته، همينطور كه گريه مي كرد، ادامه داد:
- آره نمي تونم! من تحمل شكست رو ندارم! من هم... منهم...
- تو چي؟
- دوستت دارم!
هنوز حرفش رو تموم نكرده بود كه بلند شد و دويد. فرار كرد و منو بهت زده برجا گذاشت.
صداي ژاله رو شنيدم كه گفت:
- خوشبخت باشين. بهتون تبريك مي گم.
ميدوني آريا ژاله داشت گريه مي كرد. با بغض حرف مي زد. من نميدونم آيا ژاله به من احساسي داشت يا به دليل ديگري گريه مي كرد. هر چه بود، بغض گلويش را گرفته بود.
- ميخوام اولين نفري باشم كه بهتون تبريك مي گه.
اينو گفت ورفت. من كنار آتيش و دريا باقي موندم. نميدوني آريا چه حالي دارم! از اون لحظه به بعد انگار روي آتيشم!
- پس اجازه بده منهم دومين نفري باشم كه بهت تبريك مي گم.
مرتضي با حالي كه معلوم نبود خوش است يا نا خوش، گفت:
- نميدونم چي بگم آريا جان! منو ببخش! بايد تنها باشم، اجازه بده برم. بايد برم خونه. نميدونم چي مي شه؟! خدا بخير بگذرونه!
آريا تعجب كرد. نمي فهميد چرا مرتضي از آخر و عاقبت كار مي ترسد، اما چند روز بعد فهميد كه ترس مرتضي بي جهت نبوده! آنروز هر دوشان با هم آمدند سراغ آريا، بجاي آنكه مرتضي در را با كليد باز كند زنگ زد، پيش از آن تلفن كرده و گفته بود،كه مي آيند و آمدند.
- سلام آقا مرتضاي گل، سلام شيدا خانم، تبريك مي گم....
- ممنون.
شيدا گفت ممنون و نشست، اما آريا احساس كرد هردوشان گرفته هستند. مرتضي شروع كرد، يعني نگذاشت حتي چند لحظه بگذرد. يا آريا سؤالي بكند، بدون مقدمه گفت:
- اونا مخالفن! حاج آقا و حاج خانم هر دوتا شون با هم!
- يعني چي؟ مگه مي شه؟آخه چرا؟
- هيچي مي گن لقمه ي ما نيست، مي گن ما بايد با وصله ي تنمون وصلت كنيم...
- خب مگه شيدا وصله ي تنشون نيست؟
آريا اين جمله را با طعنه به زبان آورده بود،اما مرتضي بي توجه به طعنه ي پنهان در لحن آريا جواب داد:
- نخير نيست! مادرم از يه طرف و حاج آقا از طرف ديگر.
- ببينم مي شه از اولش بگي؟
آريا بعد از آنكه اينرا گفت رو به شيدا كرد و ادامه داد:
- منو ببخش شيدا جان كه بدون پذيرايي و....
- اين چه حرفيه؟ ما كه با هم رودرواسي نداريم....
- خب پس اگه ممكنه... ببين آشپزخانه اونطرفه... پس تو از همه مون پذيرايي كن، يه جايي بذار كه همگي...
- بچشم!
شيدا راهي آشپزخانه شد و آريا با صدائي آهسته رو به مرتضي گفت:
- نمي خواستم اينجا باشه و نظرات اونارو راجع به خودش بشنوه!
- خوب كاري كردي، منكه اصلاً متوجه ي اين چيزا نيستم!
- خب؟
- هيچي، اونروز كه از پيش تو رفتم تصميم گرفتم كار را تمام كنم. شب كه حاج آقا اومدن خونه بهشون گفتم، به هر دوشون و هر دو با هم تعجب كردند. انگار از قبل برنامه ريزي كرده بودند. مادرم كه از حاج آقا ساده تر است دستشان را رو كرد، گفت:
- مثه اينكه همه چي عوض شدهف از قديم قرار بود پدر و مادر براي دومادي پسرشون دست بجنبونن، ما هم بيكار ننشستيم. من و حاج اقا دختر حاجي دواساز رو زير سر گذاشتيم، ماشاالله هم خوش برو روست، هم پاك و پاكيزه. خونواده دار، خلاصه همه چي تموم، خودم ديدم و پسنديدم، حاج آقا هم با حاج آقا دواساز حرفايي زده، يعني يه كارائي كرده، اونوقت حالا تو يه كاره اومدي كه...
ديدم اگر سست بجنبم جشن تولد بچه مم مي گيرن، اين بود كه پريدم وسط حرف مادرم كه:
- اين حرفا چيه مادر؟ ديگه ته دهات هم از اين كارا نمي كننن، چه برسه به مغز پايتخت! من خودم اونقدر مي فهمم كه چه كسي رو براي زندگي آينده م انتخاب كنم!
خلاصه بعد از دو روز قهر و آشتي و كلي حرف و حديث، حاج آقا و مادرم قبول كردند، به شرطي كه شيدا در امتحان اونها قبول بشه...
آريا حرف مرتضي را بريد و با تعجب گفت:
- امتحان؟!
- بله امتحان، شوخي نمي كنم! مادرم گفت بايد شيدا رو ببينه، اما وقتي خواستم قرار بذارم معلوم شد منظورش اينجوري ديدن نيست!
- مي خواستن تمام ذرات وجود بنده رو ببينن!
شيدا كه پهلوي آن دو ايتستاده بود، اينرا گفت و نشست، مرتضي هم با ناراحتي ادامه داد:
- بله منظور مادرم ديدن شيدا توي حموم بود! فكر مي كردم شيدا موافقت نمي كنه، اما قبول كرد. قرار گذاشتيم توي حموم محله مون، حموم گذر اوس ابراهيم، توي نمره. بالاخره دردسرت ندم....
شيدا با ناراحتي پريد وسط حرف مرتضي:
- يه وقت ديدم در نمره ي خصوصي حمام باز شد و دونفر وارد شدند، البته من منتظر مادر مرتضي بودم، اما حالا با دو تا زن پا به سن روبرو مي شدم كه يكي شون خيلي وقيح به آدم نيگا مي كرد، فوري فهميدم كه اون خانم مادر مرتضي هستند و اين خانم دلاله ي محله شون، باور كن آريا...
شيدا به گريه افتاد، اما نمي خواست ساكت شود، مي خواست بگويد و گفت، البته با گريه:
- اول عذرخواهي كردن كه ببخشم اشتباهي اومدن، دلم مي خواست بگم اين چه نمايشي است؟ اما به روي خودم نياوردم...
آريا مي ديد كه مرتضي عصبي و ناراحت است، شنيدن اين حرفها ناراحتش مي كرد، داشت خون خونش را مي خورد، اما ساكت نشسته بود...
- خلاصه يكوقت متوجه شدم كه فقط اندازه روده ي كوچك و بزرگم را نپرسيده اند و نميدانم تعداد موهايم را نشمرده اند كه با ناراحتي گفتم عذر مي خوانم خانمها اگه اجازه بدين من بايد از خدمت مرخص بشم. در حمام را بستم و لباس پوشيدم و آمدم بيرون.
مرتضي حرف شيدا را پي گرفت:
- اين از ماردم، پدرم هم معلوم شد هزار نفر را بسيج كرده كه راجع به جد و آباد شيدا تحقيق كنند. ميدوني كه پدر شيدا در يك شركت تجارتي كار مي كند، شيدا مي گفت روز بعد كه پدرش مي آيد خانه... اصلاً خودت بگو شيدا! بگو....
- هيچي فرداي اونروز، عصر پدرم اومد خونه مثه برج زهرمار، همه مون تعجب كرده بوديم! پدر هيچ وقت اينطوري نبود، مي خواستيم بدانيم چه اتفاقي افتاده كه پدر منفجر شد:
- هيچ معلوم هست تو دختر چه كار كردي كه اينهمه آدم فرستادي سراغ من؟ من كه نمي دانستم قضيه چيه، پرسيدم:
- چه كاري؟
و پدر جواب داد:
- هيچي امروز رفتم شركت از رئيس ادره گرفته تا آبدارچي اداره پرسيدن چه اتفاقي افتاده آقاي قاسمي؟ ميخواين جائي استخدام بشين؟ وام بگيرين؟دختر زن بدين؟ پسر شوهر بدين؟ مي خواين وكيل بشين، وزير بشين.... و وقتي پرسيدم براي چي، گفتند از روز گذشته يك عده در مورد شما تحقيق مي كنند، از زندگي نامه ده نسل قبل شما تا زندگي دختر خاله ي پسر عمه تان را دارند مي پرسند، خلاصه توسط آبدارچي تحقيق شد، ته و توي قضيه كه درآمد معلوم شد دختر بنده قرار است توسط يك آقازاده ي به اسم پسر حاجي عطار خواستگار بشوند!
پدر آنقدر عصبي بود كه نمي شد با او حرف زد، مادرم هم عصباني بود كه چرا من چيزي به او نگفته ام و هر چي مي گفتم خبري نبوده كه به او بگويم، باور نمي كرد، خلاصه...
مرتضي با عصبانيت حرف شيدا را قطع كرد:
- همه اينها يك طرف، نتيجه شان هم يك طرف! حاج آقا و حاج خانم نتيجه گيري كرده اند كه خير اينها وصله ي تن مانيستند، دور اين دختر را خيط بكش، باورت مي شه آريا؟ به همين راحتي راجع به زندگي دونفر تصمصم مي گيرند!
- آخه چرا؟
- بايد از خودشون پرسيد، مهم اينه كه مخالفن!! با ازدواج ما مخالفند...
آريا واقعاً باور نمي كرد كه در اين زمانه هنوز چنين فكرهايي وجود داشته باشد، با ناراحتي از شيدا پرسيد:
- خونواده ي شما چي؟
- پدر و مادر من منطقي هستند، اونها با مرتضي مشكلي ندارند. بعد از آنكه عصبانيت در خانه تمام شد از سير تا پياز فضيه را گفتم. والا اولش سير خنديدند، اما موافق بودند. يعني حرفي نداشتند.
- بنظر تو چيكار كنيم؟
سؤال مرتضي در فضا رها شد، هيچ جوابي به اين سؤال داده نشد. آريا سرش را زير انداخت، نميدانست به سؤال دوستش چه جوابي بدهد
رمان غزل و آريا قسمت 21
فصل بيست و يكم
خب اينم از مهموني حضرتعالي در آپارتمان خودتون.
آريا حرف مرتضي را قطع كرد و با خنده گفت:
- آپارتمان من نه، طبقه دوم آموزشكده مون.
- خب هر چي شما مي گين. چه علي خواجه، چه خواجه علي!فرقي نمي كنه. مهم اينه كه بالاخره تو پدر و مادرتو مهمون كردي! اونم توي خونه ي خودت، خونه اي كه با سليقه ي خودت مبله ش كردي، با دستاي خودت چيدي و مرتب كردي. منظورمو فهميدي؟
- آره بخاطر همه چيز ازت متشكرم. بخاطر همه ي كارائي كه برام كردي.
- دست وردار. من كاري نكردم.
- چرا، تو خيلي براي من زحمت كشيدي.
- كدوم زحمت! ميدوني چه آرزويي داشتم؟
آريا كه منظور مرتضي را حدس زده بود سرش را زير انداخت و پرسيد:
- چه آرزويي؟
- اين كه خودم دست به دستتون بدم، آره دلم مي خواست خودم شب عروسيتون برقصم!حيف، حيف كه... چيكار مي شه كرد؟!
آريا نمي دانست چكار كند! خودش از ناراحتي داشت مي تركيد اما ناراحتي دوستش بدجوري دلش را مي سوزاند. بغضي كه در صداي مرتضي بود چشمهايش را از اشك پر كرد.
- خدايا مي بيني؟ اون به خاطر من ناراحته، بخاطر شكست من؟
شانه هاي آريا مي لرزيد اما هنوز سرش پايين بود. دستهاي مرتضي آرام بر روي شانه هاي او قرار گرفت:
- هي مرد! داري چيكار مي كني؟ آروم باش، آروم... ميدوني، دريا پر از موجه! بالا و پايين مي ره اما حتي يه قطره از چشماش بيرون نمي ريزه! مثه دريا باش، توي دلت پر از موج باشه اما ظاهرت آرام. مي فهمي؟ آرام! سعي كن، بيشتر سعي كن.
مرتضي بلند شد و شروع كرد به قدم زدن:
- من مي رم پايين توي حياط قدم مي زنم. هر وقت آماده شدي بيا پايين.
نيم ساعت بعد آريا پايين رفت. آرام و لبخندي برلب.
- منو ببخش مرتضي جان. حالا اون حرفي كه اول مي خواستي بزني. بزن.
مرتضي مكثي كرد و گفت:
- مي خواستم بگم كي مي ريم شمال؟ آماده اي كه استاد سپهر و خانموشونو ببريم ويلا؟
آريا دست مرتضي را گرفت و محكم فشرد:
- متشكرم مرد! تو واقعاً دوستي! يه دوست خوب. راجع به سفر هم هروقت تو بگي آماده ام. فقط بايد يه زنگي به مشد عباس بزنيم و بگيم ويلا رو آماده كنه.
- آره بايد يه ليست هم بديم كه خريد كنه، هر چي لازم داريم...
و بالاخره كارهاي سفر رديف شد. هر چهار نفر سرحال و قبراق بودند. صبح با ماشين آريا از تهران راه افتاده بودند. خود آريا رانندگي مي كرد اما آنقدر بين راه استراحت كردند كه عصر در ويلا بودند. هوا خيلي خوب بود. تقريباً خنك و دلچسب! پدر و مادر آريا با خيال راحت روي كنده ي درختي نشسته بودند كه معلوم نبود چطور به ساحل رسيده، تقريباً پوك شده بود. آريا و مرتضي روبرويشان ايستاده بودند.
استاد سپهر و مهرانگيز خانم واقعاً خوشحال بودند! كارهايي كه آريا در اين مدت انجام داده بود، نه فقط شوق انگيز، كه افتخار آور بود!
- ميداني آريا به تو افتخار مي كنم!
- نه فقط به تو، به اين پسرم هم افتخار مي كنم! دستتون درد نكنه! شماها مايه افتخاريد! ميدونن ما بزرگترها فكر مي كنيم اگر جوونها بطور اتفاقي مثه شماها به پول برسند، فقط مي چسبند به عياشي و ولخرجي و... آنوقت شماها اينطوري....
مرتضي با خنده حرف استاد سپهر را قطع كرد:
- حالا از كجا معلوم كه ماهم نكرده باشيم...
آريا با دست روي پاي مرتضي كوبيد و گفت:
- خجالت بكش مرتضي!
- خجالت نداره آريا جان، خب جوونيد وحتماً هم نبايد عياشي باشه! مي شه تفريح كرد، سفر، گردش...
هر چهار نفر خنديدند. با صداي بلند. فقط آريا بود كه دراعماق دلش غم از دست دادن غزل خانه داشت. غمي كه در ته نگاهش بود و نبود! نبود كه در ظاهر مي خنديد و بود كه وسط خنده ساكت مي شد! اما براي آنكه حال ديگران را خراب نكند، به طرف ديگر نگاه مي كرد. به آن دورها. شايد به آنور كره ي زمين! نمي خواست پرده ي اشكي كه نگاهش را تار مي كند، پايين بيفتد و ديگران ببينندش!
- غزلم چرا رفتي؟ چرا؟
- آهاي كجايي مرد؟
صداي مرتضي دستهاي آريا را در آي فرو برد. آريا يك مشت آب به صورتش زد و اشك را شست و به طرف آنها برگشت. با آنكه سعي مي كرد صدايش طبيعي باشد كه نبود:
- اينجام، فرمايش؟
- هيچي، هيچي. گفتم يه وقت فكر اردو رفتن نباشي....
و دوباره همه به خنده افتادند. اشاره مرتضي به سفرهايشان دريك سال اخير بود...
و روزها به شادي مي گذشت. استاد سپهر و مهرانگيز خانم شادترين لحظات عمرشان را مي گذراندند. شب ها در كنار آتشي كه پشت ويلا در هواي آزاد روشن كرده بودند، مي نشستند. مشد عباس با تنه ي درختان بقول خودش( يك پايه) درست كرده بود:
- بله آقا استاد! ديدم چهار پايه چهر تا پايه داره، اينها يك پايه! بجاي چارپايه اسمشونو گذاشتم يك پايه!
يك تكه چوب كه مي شد رويش نشست. يك تكه نيم متري از تنه درخت. هم زيبا، هم راحت.( يك پايه) ها را دور آتش چيده بودند. مشدعباس آتش را در گودالي روشن كرده بود و در كنار گودال دو ميله ي فلزي فرو كرده بود. ميله ها به شكل دوشاخه بودند. مرتضي با ميل گرد سيخ كباب درست كرده بود. سيخ هاي نيم متري با دسته ي چوبي و حالا مشد عباس كه گوشت بره را با استخوان در سيخ كرده بود، داشت سيخ را روي شعله هاي آتش مي گرداند. سيخ را روي دوميله آتش گذاشته بود. استاد سپهر زمزمه مي كرد:
- اشك كباب موجب طغيان آتش است
اظهار عجز پيش ستمگر زابلهي است!
- به به ! آقا استاد، دوباره بخوانيد.
مشدعباس پدر آريا را آقا استاد صدا مي كرد.
- بگذار بگويد. مرا هر جور كه دوست دارد صدا كند.
دراين مدت خود مشد عباس را هم گاهي مشد عباس يا آسيد عباس صدا مي كردند. استاد سپهر شعر را دوباره خواند و آسيد عباس زير لب زمزمه اش كرد:
- راستي كه بارك الله! چه خوب گفتيد، يعني شاعرش چه خوب گفته!
- از شعر خوشت مياد آسيد عباس؟
- بله آقا استاد، خيلي. هر شعري تا حالا شنيدم، از بر كردم.
- بارك الله، بارك الله، پس چرا برامون نمي خوني؟
- كسي خواسته و من نخوندم؟
خنده ي پسرها استاد سپهر را هم به خنده انداخت. لحظه هايي كه با مهرباني طبيعت سرشار از زيبايي مي گذشتند، همه را دور از غم و غصه ي معمول زندگي نگه مي داشتند.
- ميداني مهرانگيز جان در عمرم به اندازه ي اين چند روز خوش نگذرانده بودم! چه آرامشي!
- منهم همينطور. كاش مي شد بازنشست شويم، بياييم اينجا زندگي كنيم.
- اونكه مي شه. كاري نداره. اما تو مطمئني مي توني از كلاس و بچه ها دست بكشي؟
- والا....
- خب همينه ديگه، والا...! آدم مطمئن نيست كه بتونه!
روزهايي كه در ويلا گذراندند، بسيار دلچسب از آب در آمد. آنها با خاطراتي خوش به تهران برگشتند. مرتضي سعي مي كرد فضا شاد بماند. مرتب شوخي مي كرد، لطيفه تعريف مي كرد. نمي گذاشت سكوت طولاني شود و آريا به فكر فرو برود. اريا هم در ميان جمع بود و گاه حتي بيشتر از بقيه مي خنديد اما از ته دلش شاد نبود! آريا نمي دانست دلش كجاست! دلش جائي بود كه غزل آنجا بود!
- يعني حالا غزل كجاست؟ دارد چكار مي كند؟!
غزل مشغول نقاشي بود. درهال خانه شان نشسته بود و ذهنيتش را نقش مي كرد...
- چي مي كشي؟
- مي بيني كه؟
عادل در حالي كه ليوان نوشابه اش را روي ميز مي گذاشت، دوباره پرسيد:
- مي خواستم خودت بگويي...
غزل با نگاهي تمسخر بار و لحني طعنه آميز گفت:
- پس هنرمند بايد دنبال اثرش بره و توضيح بده؟ ميدوني توي اين مدت كه با هم بوديم، من به اين نتيجه رسيدم كه تو هيچ نسبتي با رشته ي هنر نداري! ماندم كه براي چي اومدي رشته ي نقاشي....
عادل حرف زنش را قطع كرد:
- علاقه داشتم، تازه رشته هاي هنري امروزه ارزش خاص خودشونو پيدا كرده ن...
- عجب، واقعاً كه!
- چي واقعاً كه، خب در يك رشته اي درس مي خوندم، يه روزي پزشكي ارزش داشت، يه روز ديگه مهندسي و امروز هنر.....
غزل طاقت نياورد ساكت بماند، حرف شوهرش را قطع كرد و با طعنه اي آشكار گفت:
- توي بورسه؟! نه خجالت نكش، بگو ديگه...
- اصلاً معلوم نيست امروز تو چته؟ بابا يه كلمه پرسيدم چي مي كشي، اينكه ديگه اينقدر باز جويي نداره، نمي خواي بگي، خب نگو!
- عادل واقعاً كه! اصلاً باور نمي كردم، ميدوني بچه ها مي گفتن، اما من باور نمي كردم، ميگفتم مگه مي شه يه نفر بياد رشته ي نقاشي و استعداد و علاقه نداشته باشه، تازه قبول شدنش هم مطرح بود، اما حالا مي بينم اونا راست مي گفتن. تو در طول اين مدت حتي يكبار مداد دست نگرفته اي، تازه قلم و قلم مو دست نگرفته اي هيچ، اصلاً انگار نه انگار كه دانشجوي رشته ي هنر بودي! حتي يك كلمه دراين مورد صحبت نكردي، منو باش چي مي گم، حتي حاضر نيستي يك لحظه به يه تابلو نگاه كني... راحت الحلقوم مي خواي، من بگم چي مي كشم؟!
- بابا ولمون كن تو هم...
- درسته، وقتي كار به اينجا مي كشه، تو مي گي ولمون كن...
- كار به كجا مي كشه؟
- به همينجا، به جايي كه كم مياري
رمان غزل و آريا قسمت 20
فصل بيستم
صدايش مي لرزيد. با يك دست قلبيش را گرفته بود و با دست ديگر گوشي تلفن را. احساس مي كرد درد نامحسوسي در قلبش مي پيچد. ضربه فوق العاده بود! نمي شد باور كرد! براي بار دوم پرسيد:
- شما مطمئنيد آقاي صادق؟ واي آقاي صادق، مرتضي جان! نمي دونين اين خبر چقدر براي من عجيبه! سخته! غريبه! آخر چطور او؟ نه، باور كردني نيست! شما مطمئنيد؟
- بله استاد. تلفن زديم به دايه اش فاطمه خانم، يعني خانم شيدا قاسمي تلفن زده! صدرصد درسته!
- خب، متشكرم از اينكه منو انتخاب كردين. يعني... چطوري بگم، از اينكه مورد اطمينان جوانها واقع شده م، خوشحالم. معلومه كه موفق شدم. در هر صورت منو ببخشيد. چون حالا وقت اين حرفها نيست، حرف زندگي دوتا جوونه كه... به هر حال متشكرم، و چشم، خودم باهاش صحبت مي كنم.
- خب پس خداحافظ. امري ندارين استاد؟
- نه عزيزم، خدانگهدار.
دستهاي استاد سپهر مي لرزيد. گوشي را گذاشت و همانجا روي مبل ولو شد....
- بچه هام! واي...! زندگي هردوشون خراب شد!... تقصير منه!... نبايد مي گذاشتم كار به اينجا برسه! چه آرزوهائي براي اونا داشتم! اونم دخترم بود! واي....
لحظه ها سخت و سنگين مي گذشتند. درد با تمام قدرتش به استاد سپهر حمله مي كرد. قلبش درد گرفته بود!
- خانم... مهرانگيز... مهرانگيز... مهري... جان.
- چيه؟ چي شده كيوان؟
- قلبم! قلبم!درد... اون قرصهاي زير زبوني منو....
وتا قرصهاي قلب استاد كيوان به زير زبانش برسد، از حال رفت. وقتي اورژانس رسيد، به سرعت دست بكار شد. با يكي دوتا تزريق حالش جا آمد و بغد از يكي دوساعت به خانه برگشتند.
- لطفاً حرف نزن كيوان جان، هيچي نگو، چي شد اينجوري شدي آخه؟ آخ ببخشيد نگو! چرا مواظب نيستي؟ سيگار زيادي...
- نه موضوع اين نيست.... حالم بهتره، مي تونم حرف بزنم! اصلاً بايد بگم و گرنه توي دلم مي مونه! قضيه آرياست، آريا و غزل!
شروع به گفتن كرد. استاد كيوان و همسرش ساعتها حرف زدند.
- خب ديگه كيوان جان. كار از كار گذشته! همه مون مقصريم. وقتي يه طوري مي شه، يعني يه اتفاقي مي افته، تازه همه به فكر مي افتند كه چه كارهايي از دستشون بر مي اومده و مي تونستند انجام بدن و نداده ن!
- همينطوره عزيزم! حيف... فقط كاش آريا تحمل كنه! ضربه ي سختيه براش! من پسرمو مي شناسم.
صبح فردا حال استاد خوب خوب بود. مثل هميشه.
- خب مثه اينكه كار ديگه اي نداريم غير از انتظار كشيدن!
- ميدوني آريا كي مياد؟
- همين امروز و فدا. يعني دوستش مرتضي اينطوري مي گفت. در هر صورت خدا به دادش برسه.
- اين آريائي كه من مي شناسم، در ظاهر سكوت مي كنه. انگار نه انگار كه علاقه اي در كار بوده، اما در باطن پدر خودشو در مي آره!
- ترس منم از همينه! كاش اعتراف مي كرد.
مهرانگيز خانم با يك زهر خند حرف شوهرش را بريد كه:
- اگه اينطوري بود كه اصلاً اين وضع پيش نمي اومد! حالا دوتاشون با هم نامزد هم شده بودند. حيف كه...
- آره راست مي گي. واي از اين منم! واي ازاين غرور!
- البته غرور غزل را هم فراموش نكن! غرورش و سروضع ظاهرش! اونهمه اداي پولداري...
- نه بي انصافي نكنيم، اون اصلاً اهل قيافه گرفتن و اداي پولدار رو در آوردن نبود!
- اشتباه نكن، ادا در نمي آورد اما همون بنز اسپورتي كه سوار مي شد، در مقابل آريا كه با تاكسي و اتوبوس مي رفت و مي اومدو ماشين پدرش حتي...
- اينو درست مي گي! حق با توست.
استاد كيوان دستش به هيچ كاري نمي رفت. نه خواندن و نه نوشتن و بالاخره زنگ در به صدا در آمد. مهرانگيز خانم قبل از برداشتن آيفون گفت:
- خودشه كيوان! زنگ زدن خودشه!
آريا بود!
- سلام برهمه. سلام مامان. سلام پدر.
- سلام، سلام. به به حضرت آقا! خوش گذشت پدر جان؟
- جاي شما خالي، بد نبود. شما چطورين؟ خوبين مادر؟
- الحمدالله. ساكتو بده به من و برو لباس عوض كن.
- نه مادذ، خودم ساكمو باز مي كنم و...
- نه، مي خوام لباساي كثيفتو بريزم توي ماشين لباسشويي و...
آريا نمي خواست آنها ساكش را باز كنند. مي ترسيد نشانه اي از زندگي ديگرش در ساك پيدا شود. براي همين ساك را برداشت و در حالي كه به طرف اتاقش مي رفت، گفت:
- همه ش كه نمي شه شما زحمت بكشيد. ساك رو خالي مي كنم، لباس كثيفارو مي يارم.
استاد كيوان لبخند به لب گفت:
- چه عجب! پسرمون به فكر زحمت مادرش افتاده
مرتضي نشست. نمي دانست چطوري شروع كند. آريائي كه مي ديد با آرياي قبل زمين تا آسمان فرق داشت. يك چين عميق در بين ابروهايش جا خوش كرده بود. در پيشانيش هم كه پيش ازاين صاف صاف بود، چند چين كوتاه و بلند به چشم مي خورئ. صورتش نه تنها گرفته و درهم بود كه رنگ طبيعي اش را هم نداشت! مثل آدمهائي كه از رختخواب مريضي بلند مي شوند، رنگ پريده بود! انگار آب شده بود! شايد از نصف هم كمتر! خيلي لاغر شده بود! داشت نقاشي مي كشيد. شايد يك ربع ساعت هر دو ساكت بودند. مرتضي فقط به او نگاه مي كرد و افسوس مي خورد. بالاخره آريا سرش را بلند كرد و گفت:
- خب؟
معلوم نبود با اين خب چه مي پرسد! مرتضي نمي دانست بايد چكار كند. جواب داد:
- هي، مي گذره، ميدوني من واقعاً متاسفم.
- خب ديگه...
- خودت مي دوني كه چقدر به تو علاقه دارم. تو تنها دوست من هستي آريا. من طاقت ترا ندارم. ميدوني چرا توي اين مدت سراغت نيومدم؟
- نه!
- مي خواستم خلوتت رو بهم نزنم. همون اول كه مادرت گفت رفته اي مسافرت، فهميدم رفته اي ويلا. با خودم گفتم مزاحمت نشم. مرتب به خونه تون زنگ مي زدم. همينطور به ويلا، منتها به مش عباس گفته بودم مزاحمت نشه. تا اينكه ديروز وقتي زنگ زدم گفت آمده اي تهران. فهميدم اينجايي.
- خب ديگه...
- تو اين مدت با همه ي اساتيد صحبت كردم. آموزش دانشكده واقعاً محبت كرد. تموم واحدهايي كه گرفته بودي، پاس شد. يعني اساتيد نمره هاي ميان ترم و پژوهش ها و كارهاي قبلي ات رو براي آخر ترم رد كردند. آموزش هم قبول كرد. البته پدرت هم زحمت كشيد. راستي تقاضاي مرخصي تحصيلي تو ديدم. خوب كاري كردي...
مرتضي بلند شد و به طرف آريا آمد. وقتي بالاي سرش رسيد. هر دو دست را روي شانه هاي آريا گذاشت و در حالي كه توي چشمهاش نگاه مي كرد گفت:
- من وا قعاً متاسفم! هيچ كاري از دستم بر نمي اومد. تنها كاري كه تونستم بكنم، اين بود كه منم اين ترم رو مرخصي گرفتم، پيش خودم گفتم شايد كاري داشته باشي. گفتم در دسترست باشم. ميدوني آخه...
چشمهاي آريا خيس شده بودند. مرتضي هم طاقت نياورد. چشمهايش مي سوخت. اشك راه خروج مي خواست، مي خواست جاري شود. و مرتضي گريست! رويش را برگرداند تا راحت تر گريه كند. به طرف پنجره رفت و همانجا ايستاد...
هر دو دوست سير گريستند اما اين آريا بود كه شروع به حرف زدن كرد:
- آي مرتضي جان، ديدي؟
- اوهوم.
- كي باور مي كرد؟ تو باورت مي شه؟ نه، نمي شه! منكه منتظر بودم يكي از همين روزها دوتائي با هم اعتراف كنيم! انگار اون لحظه را مي ديدم، مي ديدم كه داريم به هم...
لبخند تلخي بر لبهاي آريا نشست. مرتضي حرفش را بريد:
- ميدونم، ميدونم. خودتو اذيت نكن.من همه چي رو مي فهمم. هيشكي باور نمي كرد! اگه بدوني بچه ها چه حالي داشتن؟! همه شون ناراحت بودن. ژاله، شيدا... همه و همه.
- اي روزگار! اي روزگار! كي فكرشو مي كرد؟
آريا تا حالا اين جمله را تكرار كرده بود: كي فكرشو مي كرد؟ گوئي اين جمله در ذهنش تكرار مي شد، مرتضي بطرف او رفت. دستش را گرفت و بلندش كرد:
- بيا برويم توي حياط آموزشگاه زير درختا قدم بزنيم. اينجا دل آدم بيشتر مي گيره. بريم توي هواي آزاد.
- باشه، منم همينطورم. ميخوام برم. اصلاً از اينجا برم. اينجا هوا كمه! برم يه جائي كه هوا باشه! يه جاي آزاد! آزاد آزاد!
مرتضي ناگهاني و با صداي بلند گفت:
- بيا باهم برگرديم ويلا!
آريا آهي كشيد و جوابي نداد.
- خواهش مي كنم آريا. بيا بريم اونجا. ميدونم كه تازه برگشتي، اما وقتي با هم باشيم فرق مي كنه.
- باشه. هر چند من ديگه اينجا و اونجا فرقي نمي كنه. هيچ جا نمي شه نفس كشيد، اما باشه.
- همين حالا...
- باشه.
- پس من تلفن كنم. هم به پدر و مادر تو، هم به خونواده ي خودم. مي گم آريا به من زنگ زده برم پيشش. شماره موبايل تراهم مي دهم. مي گويم از يكي از دوستان قرض گرفته ايم...
- هر كاري دوست داري بكن... اما نه صبر كن...
- چرا؟ كاري پيغامي چيزي داري براشون؟
- نه، پيغام كه نه. قضيه ويلا و ماشين و آموزشگاه و بقيه ي چيزها رو مي خوام بهشون بگم. ديگه حوصله ي فيلم بازي كردن و دروغ گفتن و هي الكي اردو رفتن رو ندارم!
مرتضي سرجايش ايستاد نمي دانست چكار كند!
- هان چيه؟ به فكر افتادي؟
- والا نميدونم. يعني درسته كه حالا بهشون بگي؟ ميدوني اين مسئله كوچيكي نيست، مسلماً وقتي اونا بفهمن كه تو از نظر مادي چه وضعي داري، خوشحال مي شن. اما فكر نمي كني با اين وضع و حال تو، اون لذتي كه بايد ببرن، ازشون گرفته مي شه؟
- من ديگه به اين حرفا كاري ندارم.
- نه، مسئله اين حرفا نيست. ببين من فكر مي كنم، يعني با اينكه هنوز پدر نشدمف فكر مي كنم براي پدر و مادر هيچي مهم تر از خوشبختي بچه شون نيست! استاد سپهر و مهرانگيز خانم وقتي خوشحال هستند كه حال تو خوب باشه. حالا اگه ميلياردها پول داشته باشي و ناراحت باشي، براشون فرقي نمي كنه. براي اونا شادي تو مهمه! حالام كه تو...
- هر كاري مي خواي بكن. يعني هر كاري به نظرت درسته انجام بده. اما من يكي ديگه حوصله ي ادا و اطوار و فيلم بازي كردن ندارم.
مرتضي به فكر فرو رفت. شايد هم دانستن آنها هر چند در اين شرايط، بهتر از ندانستنشان بود. انديشيد:
- شايد هم خونواده با هم توي ويلا جمع بشن و حال آريا بهتر بشه. البته شايد... بالاخره اون دوتا بعد از يك عمر جون كندن و درس دادن چند صباحي استراحت كنن...
و قبول كرد، اما گفت:
- باشه بهشون مي گم. اما اجازه بده حضوري بگم. ميدوني تلفني يه جوريه! انگار...
مرتضي فكر مي كرد يكي از بهترين لحظه هاي عمرش خواهد بود. او از ديدن خوشحالي آدمها لذت مي برد. خصوصاً كه آنها پدر و مادر عزيزترين دوستش باشند! تصميم گرفت خودش به منزل استاد برود و حضوراً همه چيز را به آنها بگويد.
- آقاي صادق عزيز شنيده بودم خيلي شوخين! اما نه اينقدر!
جواب استاد سپهر مثل يك سطل آب سرد بود كه روي سر مرتضي ريخته شد. نمي دانست چه بگويد! همينطور به آنها نگاه مي كرد و فكر مي كرد. عاقبت گفت:
- يعني اينقدر دور از ذهنه؟!
مهرانگيز خانم هم سيني چاي را جلوي مرتضي گذاشت و با لبخندي گفت:
- ولي خودمونيم آقاي صادق، هاي خوب مي شد اگه اينطوري مي شد!
- دست بردار خانم جون!
استاد سپهر بيحوصله گفت: انگار از حرفهاي مرتضي بدش آمده بود. ديگر نمي شد ساكت نشست:
- استاد عزيز، آقاي سپهر گل. همه حرفهاي من راسته! عين حقيقته. هيچ فكر كردين در يك سال گذشته، آريا چقدر اردو و سفر رفته؟! شما كه خودتون توي دانشگاه تدريس مي كنين و عضو هيئت علمي هستين، تا حالا كي ديدين دانشجوها اينقدر اردو برن؟
آقاي سپهر حرف مرتضي را قطع كرد:
- البته درست مي گي. ما هم اين فكر رو كرديم. هم من و هم مهرانگيز. اما دو نكته باعث شد كه قبول كنيم كه هنوز هم قبول داريم. يكي اطمينان به حرفهاي پسرمون، و دوم اينكه خودت ميدوني در يك دانشكده اگر نمايندگان دانشجوها در انجمن هاي مختلف فعال باشند، ميتونند بيشتر از اين هم اردو تشكيل بدن. در هر صورت...
- باشه تا اينجا قبول، اما وجود خانم شيفته را قبول دارين يا اونم خياله يل بقول شما شوخيه؟
- خب اونكه درست، بله ايشون خيلي به ما لطف داشتند، هم به من و هم به آريا
- خدارو شكر كه تا اينجا رو قبول دارين. اصولاً مردم خبر خوب را فوراً قبول مي كنن. خبر بده كه بايد ثابت بشه! يعني آدما نمي خوان توي دلشون قبول كنن! هي دليل مي يارن كه نخير اين اتفاق نيفتاده و...
مهرانگيز خانم ساكت بود و به حرفهاي آن دو گوش مي داد، به طور ناگهاني حرف مرتضي را قطع كرد و رو به شوهرش گفت:
- چرا اينقدر مبارزه مي كني كيوان؟ آقاي صادق كه بيكار نيستند، نه بيكارن و نه دور از جونشون ديوونه!
و رو به مرنضي ادامه داد:
- آقاي صادق من قبول دارم. حالا بايد چيكار كنيم؟
- هيچي چند روزي مرخصي بگيرين تا راهي شمال شويم. يا نه اگر خواستين امشب را مهمان آريا باشين، توي آموزشگاه، طبقه دوم آپارتمان خصوصي آرياست. يه سورپريز هم هست. موافقين؟
مرتضي خيلي جدي دعوتش را براي شام تكرار كرد و رفت. خودش را به آريا رساند.. دلش مي خواست در اين شرايط يك جوري آريا را خوشحال كند. مي دانست كه خوشحالي پدر و مادرش او را خوشحال مي كند. براي همين كمي غلو كرد. شادي استاد و همسرش را بيشتر از اندازه ي واقعي منعكس كرد. صورت آريا كمي باز شد اما نه آنقدر كه مرتضي دلش مي خواست:
- خب ديگه مرد بزرگ. يه دستي به سر و صورتت بكش كه ديگه وقت اومدنشونه. بايد شاه پسرشون را اقلاً مرتب ببينن...
- بسه ديگه. تو هم بند كردي به من! بس نيست اين يك ساعت قر و فر؟
مرتضي از وقتي كه برگشته بود، شروع كرده بود به تميز و مرتب كردن خانه. به زور آريا را به حمام فرستاد و سر و صورتش را صفا داد. شام را به يك رستوران سفارش داد و ديگر كاري نمانده بود جز انتظار كشيدن و عاقبت انتظارشان به سر آمد. شرايط بر روي آريا هم اثر گذاشته بود. او هم از ان حالت گرفته و بي تفاوت بيرون آمده بود! بخه وضوح منتظر بود! نه تنها منتظر، كه گوئي دلواپس! شايد هم دلواپس اظهارنظر پدر و مادرش بود . عاقبت هم طاقت نياورد پرسيد:
- به نظر تو چي مي گن؟ يعني خوششون مي ياد؟
- چرا كه نياد؟ تو از پولها بهترين استفاده را كردي! زحمت كشيدي، كار كردي! بايد به تو افتخار هم بكنند!
- نميدونم.
مرتضي انديشيد:
- كاش غزل هم با اونها بود! چي مي شد؟! خدايا چرا...
زنگ در به صدا در آمد، با اشاره ي مرتضي، آريا گوشي آيفون را برداشت. براي همين حركت كوچك يك ربع ساعت جر و بحث كرده بودندو مرتضي عاقبت نظرش را به آريا قبولانده بود:
- بابا بايد حس كنند كه پسرشان صاحب خانه است بايد بشنوند كه اون خودش مي پرسه كيه! بخدا كيف مي كنن!
و كيف كرده بودند.
- كيه؟
شنيدن صداي آريا براي آن دو، نه تنها لذت بخش كه بسيار دور از ذهن بود. آخر هنوز باور نداشتند كه به خانه ي پسرشان قدم مي گذارند!
- قربون صداش برم، خودشه! چيزي نگو، صبر كن دوباره بپرسه. زنگ بزن، زنگ بزن.
- امان از زن! آخه بابا... خب باشه! بيا اينم يك زنگ ديگه!
آريا دوباره پرسيد:
- كيه؟
و بعد رو به مرتضي گفت:
- شايد اونا نباشند، شايد يكي ديگه س. بيا خودت گوشي را بگير ببين كيه!
آريا متوجه نبود كه صدايش از پشت در شنيده مي شود. آنها حرفهاي اورا شنيده بودند و مهرانگيز خانم با عجله گفت!
- نه مامان مائيم، دررو باز كن.
آريا بارها از خانه ي رويائي اش صحبت كرده بود. حتي چند باري به زبان آورده بود. چند سال قبل يكبار با پدرش به قبرستان ظهيرالدوله رفته بودند، بعد از آنكه پشت سراستاد سپهر حركت كرده بود و سر قبر چند هنرمند فاتحه خوانده بود، بي اراده گفته بود:
- مي بينيد پدر؟ خدا كاري كرده كه بعد از مرگشون هم يه جاي باصفا دفن بشن!
استاد سپهر جواب داده بود:
- درسته، هنرمندا صاحب يه روح حساس هستند، روح حساس هم با طبيعت بيشتر احساس راحتي مي كنه، براي همين از دار و درخت و گل و سبزه و آب بيشتر خوشش مياد. خب خداهم آرزو شونو برآورده كرده.
- ميگم پدر؟
- جان پدر.
- كاش مي شد ما هم توي اين خيابون خونه مي خريديم.
پدرش حرف را برگردانده بود. صورتش سرخ شده بود و آريا از دست خودش عصباني شده بود:
- واي كه چقدر من نفهمم! آخه اين چه حرفي بود من زدم! خدايا منو ببخش.چقدر پدرمو اذيت كردم. اونكه تقصيري نداره. از خدا مي خوام خونمون اينجا باشه. ولي...
بار دوم وقتي بود كه پدرش از باغ سفارت انگليس صحبت مي كرد، باغي كه سالها پيش خارج از تهران واقع بود و باغ ييلاقي سفارت بود اما حالا وسط شهر واقع شده بود. درست بالاي خيابان دولت.
- مي گم پدر اينجا چقدر باصفاست! كاشكي خونه ي ما..
و حرفش را خورده بود. دفعه قبل را به ياد آورده بود، صورت پدرش را، صورت گلگون پدرش راادامه نوشته
رمان غزل و آريا قسمت 19
فصل نوزدهم
خبر مثل بمب تركيد:
- غزل با صارمي ازدواج كرده و رفته اند خارج!
خبر را يككي از بچه ها به ژاله داده بود و ژاله هم به شيدا و مرتضي! مرتضي باور نمي كرد:
- اين غير ممكنه! طرف يا اشتباهي شنيده يا از خودش درآورده!
شيدا اضافه كرد:
- شايدم دروغ گفته! خيلي ها دوست دارند شايغه بسازند.
ژاله ناگهان حرف اورا قطع كرد و با صدايي بلندتر گفت:
- اما بچه ها، اونا هميشه اين وقتا پيداشون مي شد! ديگه چيزي به شروع كلاس نمونده!
مرتضي ببا عجله راه افتاد و آنها را به ئنبال خودش كشاند!
- برويم آموزش، اگر رفته باشند، يعني ترك تحصيل كرده باشند، آموزش خبر دارد. من...
ژاله با خنده حرف مرتضي را قطع كرد و گفت:
- بله ميدونم ميخواي چي بگي، من يه دوست توي آموزش دارم كه... بريم سراغ دوستتت. رفتند اما تقريباً شاد برگشتند. دوست مرتضي كه كارمند آموزش بود، خبري نداشت:
-هيچكس در اين چند روز گذشته ترك تحصيل نكرده!
خب بريم كلاس بچه ها اونام ميان خدارو شكر اگه راست بود چي مي شد!اريا!من فقط دلواپس تو بودم!
اما عادل و غزل نه تنها در ان ساعت كه در هيچكدان از ساعات ان روز و فردا به دانشكده نيامدند و بالاخره خبر تاييد شد!فاطمه خانم در جواب سوال تلفني شيدا گفت"
-اره دختر گلم رفت!نميدوني چه حالي دارم....
و گريه امانش نداد!شيدا شوكه شد بي اراده اشكهايش جاري شدند دل و جانش از غم پر شد:
-چرا غزل؟چرا اينكارو كردي؟اخه چرا خودتو تو چاه انداختس؟بخاطر چي؟براي چي؟
جمع شدن انها درست مثل مراسم ختم بود!ژاله و شيدا و مرتضي نشسته بودند ساكت و غمگين.
-خدا به داد اريا برسه!
-اقاي صادق نگفتيد اريا كجاست؟الان چند روزه كه غايبه اصلا دانشكده سر نزده!
-يه جايي همين نزديكي هاست .وضع روحيش خراب بود فرستادمش ييلاق.يعني ييلاق فكري!يه جايي كه از كلاس و دانشگاه و شهر و خونواده و مشكلات دور باشه.
ژابه حرفش رو بريد:
-واييييييييييي ترمز كن.تو كه هر چي به زبونت اومد شمردي بگو بخاطر غزل و راحتمون كن!
مرتضي كه شروع كرده بود جو مجلس رو كمي شاد كنه وا رفت!خودش هم كم غم نداشت اما مي خواست حداقل دوستانش زجر نكشند.
-خب نشد.دلم ميخواست جو اين مجلس عزا بشكنه اما خب ديگه اره.اريا خراب خراب بود.ديگه حالا ما سه تامون خودموني هستيم بايد همه چي رو رو كنيم اونم غزلو دوستش داشت اما خب ظاهرا ازش بدش مي اومد!
شيدا اضافه كرد:
-مثه غزل!اگه بدونين چقدر به اريا علاقه داشت؟!اما يك بار حتي يكبار حتي وقتي دو تا مون در صميمي ترين حال بوديم حاض نشد اعتراف كنه!
ژاله گفت"
-از همون روز اول فهميدم!حيف كه فكر نمي كردم كار به اينجا كشيده بشه!درست عكس اين وضعو تحمل مي كدم!مشكل از فاصله ي طبقاتي اون دو تا بود!از روز اول هر كدوم براي هم قيافه مي كشدننه اينكه حرف بزنن نه غزل با اوردن ماشين اخرين مدل و راننده و اون ادا اطوار باعث مي شد ارايا لجش بگيره!×فكر مي كرد ميخواد خودشو بگيره!خلاثه قورت بندازه.از اون طرف هم اريا داشته هاي پدر و مادرش رو ميخواست به رخ اون بكشه!انگار غزل مي گفت من پول دارم تو نداري و اريا مي گفت من يكي دنيا معنويت دارم تو نداري!
-در صورتي كه هيچكدوم نه همچين فكري داشتند نه همچين غرضي.اونا..
اين را مرتضي گفت و شيدا تاييد كرد.انها هر كدام يار و ياور و سنگ صبور يكي از انها بودند.خب از اوضاع خبر داشتند.
ژاله با نارااحتي حرفش رو قطع كرد كه:
-خب اگه شما اينو مي دونستين چرا هيچ كاري نمي كردين؟هم شما هم شيدا؟
شياد حالتي دفاعي به خودش گرفت
-از كجا ميدوني كه نكرديم؟منكه تا تونستم تلاشمو كردم.
-منم همينطور اصلا فكر مكي كردم كار به اينجا بكشه!قطع رابطه شيدا باهاش به اين قضيه كمك كرد.ديگه كسي رو نداشت باهاش حرف بزنه.اين بود كه عادل شد يار ع=غارش!
-نه مرتضي جان اشتباه مي كني!من غزلو مي شناسم عادل يار غارش نشد.عادل اسلحه غزل شد!غزل با اين ازدواج يك اسلحه خريد تا با اون به اريا شليك كنه!باور كن.
ژاله و مرتضي به فكر فرو رفتيند و عاقبت اين ژاله بود كه گفت"
-شايدم درست بگي!يعني شايد كه نه واقعا درست مي گي.خوب فهميدي ولي اخه پس چرا اسلحشو برد؟
مرتضي پوزخندي زد:
-نه اسلحشو نبرد رفتن امريكا يعني اولين شليك!كه اهاي بچه بي پول ببين اسلحه من مي تونه دو سه روزه منو ببره امريكا كاري كه هر كسي نمي تونه بكنه!
-جواب اريا رو چي بديم؟!
سوال همه شان بود هر چند از زبان شيدا جاري شد و جواب نداشتند.هيچكدام!
-حالا شما مي دونين اريا كي بر مي گرده؟
مرتضي در جواب ژاله گفت:
-دست خودمه هر وقت بخوام مي تونم بهش تلفن كنم كه بياد.اما فكر مي كنم اومدنش بدتر از موندنشه!
-اما اگه بهش خبر ندي اونوقت شايد اعتراض كنه كه اگه زودخبر مي شد شايد يكي كاري مي كرد!
-اخه چه كاري؟كدوم كاري از دست يه دانشجوي اس و پاس بر مي اد؟
مرتضي طاقت نياورد انگار بهش توهين شد بدون فكر و با تندي در جواب شيدا گفت"
-كي گفته اريا اسو پاسه؟!اون صد تا عادل و جد و ابادش مي خره در راه خدا ازاد مي كنه!
مر تضي بي انكه بخواهد جبهه گرفت.جبهه اش نه در مقابل دوستانش كه در مقابل عادل و غزل بود!انگار مي خواست يه غزل بگويد:
اشتباه كردي !×مفت باختي!اينم كه از اون نبود؟حتي اگه كاري به كار دل هم نداشته باشيم!تازه اين كي چند برابرشو داشت!
مرتضي شخصا تصميم گرفت ژاله و شيدا را روشن كند.لزومي نداشت بفهمند از كجا اما بايد مي فهميدند كه اريا چه امكاناتي دارد.اين بود كه از جمله اول كه وضع اريا و عادل صد پله بهتره.گفت:
-ميتونين راز دار باشين؟
-اره...اره!
-تو چي؟ببخشيد شما چطور شيدا خانم؟
-منهم همينطور.
-قسم بخوريد به خدا.به اسمائ اعظم خدا قسم بخوريد كه لو نديد؟
-خب قسم مي خوريم.به خدا قسم به همه ي اسمهاي خدا قسم مي خوريم كه اين
راز را حفظ كنم. خوب شد؟
آنقدر مشتاق بودند كه بدون فهميدن قضيه، قسم خوردند. مرتضي گفت:
- ببين بچه ها آموزشكده ي ما مال آرياست، علاوه بر آن...
بچه ها در يك روز دوبار شوكه شدند! اول از ازدواج غزل و عادل و حالا با شنيدن قضيه آموزشگاه آريا! دهنشان از تعجب باز ماند!
- حالا كو تا ببينين؟ اگه ماشين و ويلاشو ببينين، چي مي گين؟
- ماشين و ويلاشو؟
مرتضي گفت. از روز اولي كه آريا با خانم شيفته آشنا شده بود، تا حالا كه داشت چند روز را به تنهايي در ويلا مي گذارند.
- البته خود من نديدم، اون اولشو خود آريا برام تعريف كرد، اما از لحظه اول خريد با هم بوديم. يعني آريا اول اين ساختمان را براي آموزشگاه خريد و بعد هم ديگه بقيه شو...
ژاله با صورتي سرشار از تعجب پرسيد:
- چطوري دلش اومد اينهمه وقت از همه قايم كنه؟ مخصوصاً از پدر و مادرش، از ماها؟ چرا رو نكرد تا عادلو از رو ببره؟ هان؟
- والا منم چند باري ازش پرسيدم. اول از اون كه آريا قبول نداره عاشق غزله، يعني حاشا مي كنه، درثاني مي گه حتي اگه آدم عاشق يه دختر باشه، بايد كاري كنه كه اون دختر عاشق خودش بشه! نه عاشق مال و منالش!
شيدا حرف مرتضي را بريد:
- اينو كه راس مي گه. اما آخه اونا دوتايي خيلي بهم ميومدن! حاضرم سر هم چيزي كه بخواين شرط ببندم كه عاشق هم بودن!
- مثه من و... من و كي بگم... مثه من و مثلاً زيباترين دختر دنيا!
ژاله كه هميشه جواب شوخيهاي مرتضي را مي داد گفت:
- آره بخدا، بشرطي كه زيباترين دختر چهل سال پيش دنيا باشه؟
- واقعاً كه! شما دوتا چطوري مي تونين شوخي كنين؟
- اولاً كه من شوخي نكردم، جواب مرتضي را دادم، درثاني چيكار كنيم؟ تو ميگي چه بكنيم؟
- هيچي، يه فكري كنين كه چطوري به آريا بگيم؟ من دلواپسم!
مرتضي كه براي يك لحظه درقالب شوخ هميشگي رفته بود، دوباره غمگين شد و با چهره اي گرفته گفت:
- منهم همينطور. مي ترسم اگه از بچه هاي دانشگاه بشنوه، يه طوري بشه! چون من مطمئنم آريا غزلو مال خودش ميدونه! منتظره كه يه اتفاقي بيفته، يه جوري بشه و بدون اونكه غرور مزخرفش شكسته بشه، اونوقت حالا....
- من ميگم كار، كار استاد سپهره!
شيدا ناگهاني گفت و مرتضي با تخعجب پرسيد:
- پدر آريا؟ تو از كجا مي شناسي شون؟
- از حرفهاي غزل. آخه غزل خيلي از استاد سپهر مي گفت. نمي دوني چقدر به استاد علاقه داشت! تعجبم چطور تونست بدون خداحافظي از استاد حدا بشه؟! بنظر من استاد سپهر بهترينه....
مرتضي كه داشت قدم مي زد، زمزمه كرد:
- راست مي گي. درسته بايد با استاد تماس بگيرم. اما اونوقت يه مشكل... بگيم آريا كجاست؟ فكر مي كنند آريا با ماست! خب اونو يه جوري جور مي كنيم، مي گم اين دفعه من نرفتم اردو، فقط بايد به آريا زنگ بزنم كه... نه لازم نيست، خودش وقتي برگرده، يكراست مي ره خونه شون و....
مرتضي ايستاد. قبول كرده بود. قبول كرده بود كه از پدر آريا كمك بگيرند:
- باشهف قبول. اما از زندگي آريا چيزي نمي گيم. فقط قضيه ازدواج غزل، قبول؟
ژاله و شيدا با هم گفتند:
- قبول. با استاد تماس بگير.
رمان غزل و آريا قسمت 18
فصل هجدهم
- مي مي وقت دارين؟
- نمي خوام بگم نه، اما باور ندارم! با آرايشگرم قرار دارم. تا همين حالا شم نيم ساعت دير كردم، تا برگردم هم بچه ها ميان و...
- منظورتان از بچه ها دوستان دوره ي پوكرتونه؟
- دوباره شروع نكن غزل جون كه حوصله شو ندارم!
- مي مي؟!
جوري كلمه ي مي مي را غزل با فرياد گفت، كه مادرش مجبور شد بايستد! غزل همانطور كه ايستاده بود در چشمهاي مادرش زل زد و با عصبانيت گفت:
- ميدونستم كه وقت ندارين، نه تنها شما كه پدر هم وقت نداره! فبل از شما با اون صحبت كردم. تلفني، ميدنين چي مي گفت؟ مي گفت تا فردا عصر وقت نداره! يعني از روي ليست كاراشو خوند. براي فردا شب بهم وقت داد! پدر و مادر من براي هر كار مزخرفي وقت دارند، غير از دخترشون! براي همين هم مي خوام راحتتون كنم!
- اين چه حرفيه غزل جون، صبر كن از آرايشگاه برگردم، قول مي دم قبل از مجلس بيام توي اطاقت و با هم صحبت كنيم.
- لازم نيست، يك جمله س، همين حالا گوش كنين و برين!
- چي؟
- همين كه گفتم. من امشب خواستگار دارم. ساعت نه شب ميان!
- چي؟ خواستگار؟
- بله، نكنه فكر كردين كه هنوز دخترتون بچه س؟ آخه شما سني ندارين، مگه مي شه دختر دم بخت داشته باشين؟ مخصوصاً كنار اون دوستاتون كه هجده سال هم ندارين!
- بسه ديگه! تو حق نداري...
- راست مي گين حق ندارم راجع به شما قضاوت كنم! اما راجع به خودم كه مي تونم! به پدر هم گفتم. رأس ساعت نه اونا ميان! چه شما باشين، چه نباشين! اگه نباشين، خودم جواب مي دم. از حالا بگم كه جوابم آره است!
- واي مگه ميشه همينطوري؟ بدون...
- لازم نيست شما زحمت بكشين. خودمون همه چيزو ميدونم. طرف همونيد كه شما مي خواين. عادله. پسر آقاي صارمي. هموني كه مي گفتين بي نظيره.
- اما تو كه از اون بدت مي اومد؟ خودت مسخره مي كردي؟ وقتي من و پدرت خونواده شو شناختيم و من گفتم...
- بله يادمه. شما گفتين اين بهترين شوهره. منم گفتم براي شما شايد، خوب يادمه مي مي چه حرفايي زدم! اما حالا مي خوام با اون ازدواج كنم! مي خوام از دست من راحت بشين...
ميمنت خانم مادر غزل هميشه آماده گريه كردن بود. شايد بارها گريستن هنر پيشه ها را تمرين كرده بود و پا آن صورت و بدن جوانانه اي كه درست كرده بود، هر وقت اراده مي كرد مي توانست مثل هر هنرپيشه اي كه بخواهد گريه كند. به قول آقاي صدر هميشه اشكش دم مشگش بود. حتي غش كردنهاي زيبائي هم داشت كه هر وقت مي خواست مي توانست براي شوهرش اجرا كند. غزل متوجه بود كه امكان دارد مادرش با شنيدن اين حرفها هر دو برنامه را با هم اجرا كند. اين بود كه فرصت نداد و گفت:
- مي مي نه غش بكنين نه گريه! فقط ساعت نه توي سالن پذيرايي آماده باشيد! هر جور خودتون مي دونين، برنامه ي دوره تونو بهم بزنين! آنها رأس ساعت 9 اينجا هستند. عادل و پدر و مادرش. يادتون نره.
غزل با گفتن آخرين كلمه به طرف اطاقش راه افتاد. منتظر نماند كه عكس العمل مادرش را ببيند. هر چند پس ناله هاي مادرش را مي شنيد كه با لحني معترض در فضا رها مي شد:
- واي كه چه دوره اي شده! فاطمه خانم كجائيد؟ مي بينيد با من چكار مي كنه؟! چي مي گي! كجائي صدر؟ كجائي ببيني دخترت مادرشو سكه ي يه پول مي كنه و مي ره! آخ فاطمه خانم كجائي؟! به دادم برس! يه آب قندي... فاطمه خانوم!
- واي فاطمه خانوم چي شده؟
و هنوز فاطمه خانم به او نرسيده بود كه آخرين جمله را گفت و غش كرد:
- از دست اين دختر، اين دختره ي پر رو...
اما تمام اعتراضات باعث بهم خوردن برنامه ي خواستگاري نشد. آنها آمدند و پدر و مادر غزل هم پذيرايي كردند. هر چند هر دو از اينكه برنامه هايشان بهم خورده بود، ناراحت بودند!
- بفرمائين جناب صارمي، تعارف نكنين.
- متشكرم خانم. صرف شد.
مادر عادل خوشحال بنظر نمي رسيد:
- بله خانم صدر، داشتم عرض مي كردم. مايه عمر آرزو داشتيم. همه ي امكانات رو آماده كرده بوديم. منتظر يك همچين روزي، اما حيف كه ديگه دوره دوره ي ....
آقاي صارمي حرف زنش را قطع كرد:
- اين حرفها رو ول كنيد خانم جان. چند بار گفتيد؟! مهم اينه كه هر دوتاشون انتخاب خوبي كرده اند. حالا هر جور كه دلشان مي خواد زندگيشون رو شروع كنند.
- آخه آقاجان، اين كه حرف نشد! بذارين حرفمو بزنم.
و رو به غزل ادامه داد:
- بله خانم صدر، متأسفانه هر دوشون تصميم گرفته اند هيچ مجلسي نگيرند! همينطور خشك و خالي بروند ماه عسل! مي خواهند ماه عسلشان آمريكا باشد.
ميمنت خانوم با تعجب حرف مادر عادل را قطع كرد و گفت:
- جدي مي فرمائين؟
- بله جدي جدي! مگه شما خبر نداشتين؟
- والا نه اينكه بي خبر بي خبر باشم، اما آخه...
غزل نگذاشت مادرش ادامه بدهد. حرفش را بريد:
- نه مادرم خبر ندارن! نه مادرم، نه پدرم! من چيزي از برنامه هام به اونها نگفته ام! حالا عادل سير تا پيازش را براي شما گفته، نظر خودش بوده...
غزل جوري حرف مي زد كه همه بفهمند منظورش چيست. او نه تنها پدر و مادر خودش را مي كوبيد كه مي فهماند عادل هنوز مثل يك بچه ي لوس و ننر همه ي برنامه هايشان را براي پدر و مادرش شرح داده.
- بله عادل نظر خودش را به شما گفته، اما از نظر من لزومي نداره به كسي جواب پس بدهم...
داشت به آنها مي فهماند كه حق ندارند در كار عروس آينده شان دخالت كنند! آخر وقتي مي گويد كه مادر و پدرش هم نبايد برنامه هايش را بدانند، پدر شوهر و مادر شوهر، جاي خود دارند...
- ما نه تنها براي ماه عسل به آمريكا مي ريم، بلكه قراره همونجا زندگي كنيم...
پدر و مادر هر دوشان با اين حرف غزل شروع به اعتراض كردند. هر كدام حرفي مي زدند:
- آخه پس دانشگاه و درسشون چي مي شه؟
- مگه مي شه؟ بايد پهلوي پدر و مادر...
- ولايت غربت! مگه اينجا براي اين دو نفر جانيست كه...
- همه چيز شون جوره! براي چي برن...
غزل طاقت نياورد. مي ديد كه دارد كار به جاهاي باريك مي رسد، نگاههايش به عادل نتوانسته بودند كاري از پيش ببرند! اين بود كه خودش شروع كرد:
- ببخشيد، ببخشيد يك لحظه! يك لحظه اجازه مي رين؟
و وقتي همه ساكت شدند گفت:
- عادل چرا حرفي نمي زني؟ بگو برنامه ي ما چيه؟ اگه يك وقت توي اين فاصله نظرت عوض شده بگو! شايد منهم نظرم كلاً...
و عادل فهميد كه بايد حرف بزند و گرنه ممكن است حتي غزل را از دست بدهد! آخر او باور نمي كرد كه غزل با او ازدواج كند! روز قبل خود غزل شروع كرده بود، درست مثل يك معامله:
ببين عادل من حاضرم با تو ازدواج كنم. به شرطي كه اين ادا اطوار و جشن و عروسي و اين حرفها رو ول كنيم و با يه عقد ساده چمدونا رو ببنديم و بريم آمريكا.
- يعني درس رو ول كنيم؟
- خب آره، اگه دلمون خواست اونجا ادامه مي ديم. تو كه از نظر مالي امكانشو داري؟
- آره دارم، از اون نظر حرفي نيست. ده سال قبل پدر برام سرمايه گذاري كرده. مشكلي ندارم.
- خب پس اگه قبول داري، شروع كنيم. با خانواده ها صحبت كنيم و....
وشروع كرده بودند، هر دوشان. وحالا كه كار به اينجا رسيده بود، نبايد عادل كوتاه مي آمد، نبايد فرصت را از دست مي داد، ممكن بود غزل را از دست بدهد! انديشيد:
- شايد غزل دريك بحران روحي اين تصميم را گرفته، نكنه يه وقت بهم بزنه! اگه من...
بنابراين با عجله گفت:
- همينه كه غزل ميگه! ما تصميمونو گرفتيم. فردا عقد مي كنيم و با اولين پرواز هم مي ريم اورپا براي ماه عسل. از آنجا هم مي ريم آمريكا. اگر ويزا گرفتيم، شايد از اول بريم آمريكا. تصميمي ما قطعي است.
خانواده ي هر دوشان تلاش كردند. آن شب تا پاسي از شب رفته با هم صحبت كردند اما فايده اي نداشت! غزل تصميمش را گرفته بود و عادل هم همان حرف را مي زد! عاقبت قبول كردند و كار تمام شد!
ميمنت خانم كه شوكه شده بود دست به دامان شوهرش شد. هنوز باور نمي كرد كه كار تمام شده! يك لبخند بي معني به مهمانها زد و سرش را به گوشهاي آقاي صدر نزديك كرد:
- چرا همنطوري نشستي مرد؟ چرا هيچ كاري نمي كني؟ يه بچه ي سر به هوا داره همه مونو بازي مي ده! چرا متوجه نيستي؟ همه ش زير سر دخترته! اين دختره ي ... دختره نمك نشناس...
آقاي صدر درست مثل همسرش با همان صداي در گوشي و زير دنداني منتها در حالي كه لب هم مي گزيد زمزمه كرد:
- تو بزرگش كردي... يعني اين تحفه ايه كه هر دوتامون بار آورديم! مي خواستي چي بشه؟ برو خدا رو شكر كن كه خوب جايي خمير كرده، اگه يه پسر گداگشنه رو ورداشته بود و مي گفت يالا، چيكار مي كردي؟!
- آخه حرف مردم چي؟ عمه خانوم خواهر خودت! مهندس، دوستام! اصلاً همه و همه! جواب اونارو چي بدم نادر؟!
- خفه شو! فقط خفه شو! همه دارن نيگا مي كنن! بسه، آبريروريزي نكن ساكت! ميمنت خانم هنوز نمي خواست باور كند كه كار تمام شده. شايد هم باور كرده بود اما حاضر نبود تسليم بشود! بعد از اين جواب نادر كه شايد در تمام زندگي مشتركشان همتا نداشت؛ دوباره به جمع لبخند زد. از همان لبخندهاي لوسي كه بارها روبروي آينه تمرين كرده بود. به همه نگاه كرد، پدر و مادر عادل راحت نشسته بودند. انديشيد:
- اونا جنگاشونو كرده ن. باز به اين پسره كه يه ذره پدر و مادرشو داخل آدم دونسته و زودتر بهشون گفته. اقلاً سنگاشونو واكندن، داداشونو زده ن، دق دلشونو خالي كرده ن كه حالا اينجوري راحت نشستن...
هر چند آنها هم راحت ننشته بودند! خون خونشان را مي خورد اما چاره اي نداشتند! آنها هم به اين دل خوشي كرده بودند كه اقلاً دختره مايه آبروريزي نيست! وضع مالي آقاي صدر حداقل دلخوشي شان بود. ميمنت خانم داشت ديوانه مي شد. نگاهش را از خانواده صارمي گرفت. به عادل رسيد و غزل كه كنار او نشسته بود.
- نيگاش كن! دختره ي پرو رفته اونور نشسته! نكرده اينجا پهلوي ما بشينه! تير غيب خورده چه كارا ازش مياد!
عادل درست مثل يك آدم بلاتكليف نشسته بود اما ميمنت خانم او را جور ديگري مي ديد:
- داماد آينده مو! كپي نادر! واي! از همين حالا خودشو داده دست اين اختيار سر خود! نه، نمي شه همينطوري بشينم . به اينا نيگا كنم! من نميذارم! بايد يه كاري بكنم.
ميمنت خانم غش كرد. اول چند نفس عميق كشيد و سرش را به اين طرف و آن طرف تكان داد و بريده بريده گفت:
- واي... واي، دارم مي ميرم... واي خدا... يكي به... يكي به دادم...
وغش كرد!
وحشت خانواده ي صارمي و نگراني آقاي صدر و دستپاچگي عادل هيچكدام نتوانستند غزل را از سر جايش تكان بدهند! از همانجا كه نشسته بود با صدايي آرام و مطمئن گفت:
- فاطمه خانم. فاطمه خانم. بي زحمت يه ليوان آب قند بيارين. يه كم آب هم بزنين به سر و صورت مي مي. دوباره حالشون بهم خورد!
اعتماد به نفس و رفتار آرام غزل ترفند ميمنت خانم را بي اثر كرد! چاره اي نبود. غزل اينطور مي خواست. اينرا آقاي صدر با صداي بلند اعلام كرد. آنهم وقتي كه فاطمه خانم مي مي را براي استراحت به اطاقش برده بود:
- خب ديگه. دوره عوض شده. اينام جوونن، باشه، هر طوري كه دلشون ميخواد وصلت كنن.
او به همان نتيجه اي رسيده بود كه پيشتر پدر و مادر عادل رسيده بودند. خواستگاري و مهربران و عقد و عروسي در همين جلسه تمام شد. تنها فاطمه خانم بود كه موافق نبود:
- خودشو بدبخت كرد! لجباز! لجباز! از بچگي لجباز بود. از همينش مي ترسيدم! از همين كه به سرش اومد! بدبخت شد!
فاطمه خانم تمام سعيش را كرد. او از همان لحظه شروع كرد اما فايده اي نداشت. همانطور شد كه غزل مي خواست!
عقد در دفترخانه انجام شد و آنها فقط با دو چمدان راه افتادند. فرداي روز عقدكنان، با ويزاي توريستي راهي اورپا شدند.
- خداحافظ همگي.
- خداحافظ، خداحافظ.
غزل فقط با فاطمه خانوم دست و روبوسي كرد:
- فاطمه خانوم، مادرجان خداحافظ. منو ببخش، بخاطر همه چيز! بخاطر همه ي كارام!
فاطمه خانم در حالي كه اشك مي ريخت، در گوشش زمزمه كرد:
- هنوزم فرصت هست! دست بردار، نكن، ترو بخدا نكن! پس اون چي؟ آريا چي؟
غزل با صداي بلند طوري كه همه بشنوند گفت:
- فاطمه خانم گذشته گذشته است! بايد ولش كرد!
اما فاطمه خانم دست بردار نبود. دوباره بغلش كرد و به بهانه ي روبوسي وخداحافظي آهسته گفت:
- نكن دخترم! با خودت لجبازي نكن! خودت را بدبخت نكن! نرو دخترم، دختر گلم...
- ديگه بسه فاطمه خانم! حلالم كنيد. بخاطر همه ي زحمتهاتون متشكرم.
مادر عادل آهسته مي گفت:
- اينا چرا همديگه رو ول نمي كنن؟ نديده بوديم با كلفت بيشتر از پدر و مادر گرم بگيرند كه خب الحمدالله حالا داريم مي بينيم! معلوم نيست ديگه چه ها بايد ببينيم! مي بيني مرد؟
آقاي صارمي آهسته جواب داد:
- بس كن زن! دست بردار، بذار برن. براي اين حرفا بعداً فرصت هست.
و خانم صارمي بجاي جواب سرش را برگرداند. صداي فاطمه خانوم به گوش مي رسيد كه مي گفت:
- فراموش نكني به زهرا سر بزني. نامه يادت نره.
- باشه، باشه خداحافظ. خداحافظ همگي. مي مي، پاپا خداحافظ.
عادل هم خداحافظي كرد. اما خوشحال و شاد.
- خداحافظ ببا، خداحافظ مامان.
- به اميد خدا. دست خدا به همراهتون. خداحافظ، خداحافظ...
رمان غزل و آريا قسمت 17
فصل هفدهم
بعد از رفتن بهار تا مدتي فضاي دانشكده غمگين بود اما بلاخره همه خودشان را بدست آوردند و دوباره شور زندگي و خون جواني فضا را شاد كرد. اما اتفاقاتي كه در محدوده ي روابط آريا و غزل و شيدا و مرتضي به وقوع پيوسته بود. دوباره كلاس را سرد كرده بود. دوباره قيافه ها درهم رفته بود. دوباره فضاي كلاس تيره شده بود. آريا به تازگي نه تنها از مرتضي كه از بقيه كناره مي گرفت وغزل و شيدا هم با همديگر حرف نمي زدند. ژاله كه همه را دقيق زير نظر داشت فكر مي كرد:
- خب ، داره همه چيز دستگيرم مي شه! اين ميونه طفلك صارمي از همه جا بي خبره! بايد برم سراغش، بايد ببينم اين عاشق چي مي گه...
غزل از دست خودش عصباني بود. نه تنها از دست خودش كه از شيدا و فاطمه خانم و پدر و مادرش و همه و همه عصباني بود! نمي دانست چكند! دلش مي خواست مي توانست از شيدا عذرخواهي كند اما نمي توانست! و آريا تنهاتر از هميشه بود. مخصوصاً از اين كفتر دوبرجه بودن هم خسته شده بود! اصلاً حوصله ي رسيدگي به ويلا را نداشت! حتي به آموزشگاه و خانه ي خودش هم كمتر رفت و آمد مي كرد، بيشتر پهلوي پدر و مادرش بود. مي رفت توي اطاق خودش، در را قفل مي كرد و مثل جغد تنها مي نشست! خيلي خسته شده بود، از همه چيز، حتي از دارائي هايش!
غزل هم در خانه دوباره با هيچكس حرف نمي زد.
- دختر گلم مي شه به من بگي چي شده؟
- هيچي فاطمه خانم! هيچ خبري نشده!
- انگار خيلي حالت خرابه! ببينم امروز چندمه؟ آهان؟ وقت پريودت هم نيست! خبر تازه اي شده؟ اصلاً ميدوني چند وقته سراغ استادت نرفتي؟ نمي خواي به استاد سپهر سر بزني؟ خيلي وقته برام يه شعر نخوندي مادر!
فاطمه خانم تند و تند حرف مي زد. همه ي فكرهائي را كه در اين چند روزه در سرش پرورانده بود، به زبان مي آورد. طفلك فاطمه خانم ساده بود. ساده و بي ريا! سياست نداشت كه فكرهايش را جدا جدا و به موقع به زبان بياورد! يكباره گفت و غزل هم جواب را يكجا داد:
- من هيچ ناراحتي ندارم فاطمه خانم، به هيچكس هم نمي خوام سربزنم، شمام دست از سرم بردارين!
فاطمه خانم غزل را مي شناخت. با آنكه در لحظه ي اول دلش مي سوخت، اما زود فراموش مي كرد:
- بچه س! بذلر بگه، بذار هر چي مي خواد به من بگه! اگر به من نگه، خب به كي بگه؟! به پدر و مادرش؟! به اونايي كه اصلاً...
غزل به طرف اطاقش زفت اما از همان لحظه اي كه آخرين كلمه را به فاطمه خانم گفت، پشيمان شد:
- خاك توي سرم كنن! اونم ناراحت كردم! آخه چرا؟ چرا من اينجوريم؟
روي تختخوابش افتاد وشروع به گريه كرد. در تنهائي زار مي زد. اما بجاي آنكه حالش بهتر شود، بدتر مي شد.
- همه بدن! هيچكس منو دوست نداره، هيچكس!
و نه تنها غزل با حالي پريشان لحظه ها را مي گذارند كه آريا هم از او بهتر نبود. در اين يكي دوساله كه آن دو نفر با خودشان و عشقشان مي جنگيدند، وجود دوستاني مثل شيدا و مرتضي برايشان غنيمتي بود، كه هيچ چيز نمي توانست جانشين آن شود و حالا آن دو از دوستانشان، از سنگ هاي صبورشان جدا شده بودند....
- خدايا چيكار كنم؟ كاش با مرتضي اونجوري حرف نزده بودم...
صداي مهرانگيز خانم آريا را از آن حال بيرون كشيد، مجبور بود جواب بدهد.
- پسرم، پسرم پاشو بيا غذا بخور. پاشو عزيزم. كيوان جان كار بسه! غذا سرد مي شه.
مرتضي و شيدا هم حال بهتري نداشتند، اما آخر آنها تقصيري نداشتند، دراين ميانه ژاله با خودش مي جنگيد:
- اصلاً معلوم هست تو كي هستي؟ دختر مواظب باش پات نلغزه! نكنه طرف يكي رو بگيري؟ نكنه دلت...
خودش به خودش جواب مي داد:
- مگه من چيكار كردم؟
- همين! همينكه از بهم خوردن رابطه ي بچه ها خوشحالي! دليل....
- كي خوشحال بود؟
- تو! خودتو!
- كي من خوشحال بودم؟ من...
- خب اگه ناراحتي، پس يه كاري بكن.
- چيكار كنم؟
- هيچي دست بكار شو. فردا پنج شنبه است و كلاسها تعطيل. يالا شروع كن. به بچه ها زنگ بزن. يه جا جمعشون كن و قال قضيه را بكن. يالا ديگه.
ژاله شروع كرد. بهانه اش يك جشن كوچك خودماني بود.
- بگم به چه مناسبت؟
- خب بگو جشن تولدته!
- نه نمي شه، بچه ها ميدونن تولد من نيست. بهتره بگم به مناسبت... به مناسبت...
- بابا مناسبت نمي خواد! بگو دلت مي خواد دور هم جمع بشين.
تلفن ها شروع شد. آريا كه حوصله نداشت. نه به ويلا رفته بود و نه به خانه ي خودش، با بي حوصلگي در خانه ي خودشان بود. قبول كرد. هر چند بي حوصله:
- باشه ژاله خانم ميام. چشم خانم رفاعي.
مرتضي و شيدا فوراً قبول كردند. فقط غزل بود كه به هيچ صراطي مستقيم نبود.
- نه خانم رفاعي، نمي تونم، وقت ندارم.
ژاله مي انديشيد:
رمان غزل و آريا قسمت 16
فصل شانزدهم
تا مدتها كلاس آنها ان كلاس سابق نبود. روزهاي اول صندلي بهار يك دسته گل بود و بعد از ۀن صندلي را خالي نگه داشتند. هيچكس روي آن نمي نشست اما دنيا ادامه داشت، بچه ها جوان بودند و آهسته آهسته غم نبود بهار را به فراموشي سپردند.
- خاك سرده آقاي زارع عزيز.
- مي دونم شادكام، اما ببين… ببين مهران آخه… نبايد يه مراسمي چيزي…
- خب ديگه همون هفته و چهلم كه رسم بود، برگزار شد. ديگه بايد صبر كرد تا سال. ولي خب…
- در هر صورت دنيا خيلي بي وفاس! خيلي…
- اينو كه راس مي گي.
آريا تا مراسم هفتم در خانه ماند. نمي دانيت چكار كند. فقط بعد از دوهفته بود كه به دانشگاه رفت. دراين مدت اصلاً با مرتضي همكلام نشده بود. نه او جلو رفته بود و نه مرتضي. آنروز وقتي كلاس تمام شد، آريا سرش را زير انداخت و بيرون رفت.
- آريا… آريا صبر كن.
صداي مرتضي بود. دل آريا هري ريخت پايين. نمي دانست چه جوابي بدهد اما نا خودآگاه جواب داد:
- من با تو كاري ندارم! هر چي بايد بگي، قبلاً گفتي! ببينم حرف تازه اي داري؟
مرتضي كه هنوز پرده اي از غم بر صورت داشت جواب داد:
- آره هست. بايد بشنوي.
- اگه نخوام چي؟
- بازم بايد بشنوي. ميشه بريم آموزشگاه آپارتمان تو؟ به نماينده گفتم برامون غايب نذاره. استاد رهنمون سخت نمي گيره. مي شه بريم؟
به جاي جواب ، آريا بطرف در خروجي راه افتاد. مرتضي هم پشت سرش.
- چاي مي خوري؟
- نه بشين وفقط گوش كن.
روي مبل هاي هال در طبقه ي دوم آموزشگاه نشستند و مرتضي شروع كرد. يعني مي خواست شروع كند كه نتوانست، شروع به گريه كرد.
- اومدي اينجا گريه كني؟
آريا انرا گفت و احساس كرد بي رحمي كرده، فوراً اضافه كرد:
- عذر مي خوام. منو ببخش.
و خودش هم به گريه افتاد. دوتايي سير گريه كردند و عاقبت مرتضي شروع كرد:
- ببين من خيلي بي رحمي كردم. منو ببخش اما دلم مي خواد بدوني كه تقصير نداشتم. هنوزم كه يادم مي افته، جيگرم آتيش مي گيره! حيف بود بهار... حيف، خيلي حيف..
- مگه من اينو نمي دونم، مگه من كم ناراحتم؟ مگه من كم دلم مي سوزه؟
آريا با هر جمله برافروخته تر مي شد و وقتي جمله ي آخر را تمام كرد، صدايش تمام ساختمان را پركرده بود:
- اما حرف سراينه كه من چه گناهي كرده م؟ هان چه گناهي؟
سؤال آريا طوري دل مرتضي را به درد آورد كه از جا بلند شد و بغلش كرد:
- هيچ گناهي، عزيز دلم. هيچ گناهي! منو ببخش، خيلي تحت تأثير حرفهاي بهار قرار گرفتم...
آريا حرف مرتضي را قطع كرد و با تعجب پرسيد:
- مگه با تو صحبت كرد؟
- نه، اما يه يادداشت برام نوشته كه هيچكس ازش خبر نداره! بيا خودت بگير بخون...
آريا خواند و خواند. نه يكبار، نه دوبار، كه شايد چهار و پنج بار! با هر كلمه گريه كرد. گريه كردند.
- مرتضي بخدا من تقصيري نداشتم!
- ميدونم، ميدونم.
- اون پيش خودش يه خيالاتي كرده بود و...
- اينو هم مي دونم. اما اونروز من تحت تأثير اين حرفاش، اين يادداشتش، فكر مي كردم تقصير توه!
- تقصير من هم هست، من هم مقصرم! بايد عاقلانه رففتار مي كردم، نبايد احساساتشو دست كم مي گرفتن، نبايد باهاش تندي مي كردم. نبايد رك و پوست كنده حرف مي زدم.
- نه آريا جان تو راستشو گفتي، نمي شد كه دروغ بگي. از كجا فكر مي كردي كه اون خودشو مي كشه؟!
- در هر صورت خودمو نمي بخشم! آخه... اما تراهم نمي توانم ببخشم يادته چه حرفهايي به من زدي؟
- ديگه گذشته... راستي ميدوني كه من حتي پيش خودم فكر كرده بودم بعد از دانشگاه اگر شد، باهاش ازدواج كنم؟
- جدي مي گي؟
- آره، نه اينكه عاشقش باشم، اما فكر مي كردم چون چهار سال با هم بوديم و به زير و بم اخلاق همديگه وارديم، مي تونيم يه جفت خوشبخت رو تشكيل بديم.
- واقعاً متأسفم.
مرتضي زهر خندي زد و گفت:
- نه، تو تقصيري نداشتي، اينو همينطوري گفتم. دلم فقط بخاطر جوونيش مي سوزه و پدر و مادرش!
- منم همينطور. باور كن خواب و خوراك ندارم. كم كه با هم نبوديم؟ ما سه تا همش با هم بوديم! مگه يادم مي ره؟ آخه...
- مي فهمم، منم همينطورم.
- تازه عذاب وجدان داره منو مي كشه!
- نه، اين يكي ديگه اشتباهه! اشتباه محض! من به اين فكر افتادم كه بايد فراموشش كرد. به هر شكل. وگرنه زندگي هر دو تا تون نابود مي شه! مي فهمي چي مي گم؟
- آره.
آريا با سر هم حرفش را تأييد كرد و مرتضي ادامه داد:
- بچه ها فكر مي كنند كه شما دو تا عاشق هم بودين و تو بخاطر اينه كه خيلي ناراحتي، نمي دونن كه تو احساس گناه مي كني... احساس تقصير مي كني... براي همينم من دلم بحال تو بيشتر مي سوزه! مخصوصاً خبردارم كه غزل و شيدا هم همين فكر رو مي كنند! مخصوصاً غزل! عادل هم شده آتيش بيار معركه! خبرشو دارم.
- از كجا؟
- ژاله! ژاله رفاعي. بعد از بهار اون داره توي دسته مون جاي بهار رو مي گيره. خبر مي آره. از عادل و حرفا و كاراشون! ببين آريا بهار به خاطر عشق تو به غزل خودشو كشت، حالا خيلي زوره كه غزل عكس اينو فكر كنه و تو از دستش بدي! مي گم...
- نه مرتضي، از دست من هيچكاري بر نمي آد. نه، من كه نمي تونم!
- نمي گم خودت برو اعتراف كن. نه، نميخوام يه كاري بكنم، يعني اگه اجازه بدي يه كاري بكنم.
- چه كاري؟
- اگه بذاري ميرم پيش غزل و همه چي رو مي گم! همه چي رو...
- نه نه. بهيج وجه. توي اين دنيا كه براش كاري نكردم. توي اون دنيا بذار راحت باشه. مگه توي يادداشتش از تو نخواسته كه هيچكس نفهمه؟ حالا تو چطوري مي خواي به وصيتش گوش ندي؟
مرتضي متفكر و آرام با صدائي آهسته گفت:
- ببين اون ديگه رفته! ترس من بخاطر شماهاس! دوتا آدم زنده! تو و غزل! شما عاشق همديگه اين! هيچ فكر كردي اگه غزل هم راه بهار رو بره چي مي شه؟ فكر كنه كه تو عاشق بهاري، در صورتي كه خودش عاشق توه! اگه اين كار رو كرد، اونوقت من چه خاكي به سرم بريزم؟ تو چه خاكي به سرت مي ريزي؟ تورو كه من مي شناسم، ديگه يه
رمان غزل و آريا قسمت 15
فصل پانزدهمبهار با لبخند به آريا رو كرد:
- ببينم امروز با هم حرف بزنيم؟
- ما كه هر روز با هم حرف مي زنيم!
- نه خيرف اگه يادتون باشه، چند روز پيش خدمتتون عرض كردم مي خوام باهاتون صحبت كنم…
آريا حرف بهار را قطع كردو گفت:
- من متوجه ي منظورت نشدم بهار جان. چون فكر كردم ما هميشه با هم حرف مي زنيم، بنابراين لزومي…
صداي بلند بهار آريا را سرجايش ميخكوب كرد! بهار نگذاشت آريا ادامه بدهد! با فرياد گفت:
- گفتم كه منظورم اين حرفا نبود! حالا وقت داري؟
آريا سادولوحانه جواب داد:
- آره ، خب بفرماييد.
- اينجا؟
- پس كجا؟
- واي كه تو گاهي وقتا چقدر... چقدر خنگ مي شي! خب بيا.
بهار كه كاملاً عصباني مي نمود، راه افتاد. آريا كه واقعاً نمي فهميد چرا رفتار بهار اينجوري شده، دنبال او به راه افتاد. بهار به يكي از خيابانهاي خلوت دانشكده پيچيد. تند مي رفت. آريا براي آنكه به او برسد، مجبور شد تند تر قدم بردارد و بالاخره بهار پشت چند درخت كاج پير ايستاده وگفت:
- خب حالا بفرمايين...
- چي رو؟
- ميگي چي رو؟ يعني تو نمي فهمي؟ نكنه خودتو به اون راه مي زني؟
آريا كه ديگرواقعاً داشت عصباني مي شد، با صداي بلند جواب داد:
- كدوم راه؟ به پير، به پيغمبر نمي فهمم از چي صحبت مي كني!
- خب حالا كه خودت نمي خواهي حرف بزني، من شرع مي كنم.
بهار ناگهان ساكت شد. شروع به قدم زدن كرد، انگار داشت تصميم مي گرفت، يا اينكه فكر مي كرد چگونه منظورش را به كلام تبديل كند. درهرحال بعد از دو سه دقيقه راه رفتن روبروي آريا ايستاد و با صدايي آهسته تر، آرام و با طمأنينه گفت:
- خودت مجبورم كردي، من نمي خواستم اما خب ديگه.. شد! ببينم آخرش مي خواهي چيكار كني؟
- چي رو؟
بهار با شنيدن اين سؤال آريا يكباره منفجر شد! با صداي بلند داد زد كه:
- باز ميگه چي رو؟ اگه نمي شناختمت مي گفتم واقعاً نمي فهمي از چي حرف مي زنم، اما حيف كه مي شناسمت، چند ساله، چند ترمه كه مي شناسمت. ببينم هنوز نمي خواهي تكليف منو روشن كني؟
- تكليف تو رو؟
- بله، تكليف منو! دل منو! عشق منو! تا كي مي خواي منو بازي بدي؟ هان؟ كي ميخواي بگي؟ اينهمه فرصت بس نيست؟!
ديگر بهار نتوانست خودش را كنترل كند. فرو ريخت. نشست. هاي هاي گريه مي كرد:
- خسته شدم از بس منتظر موندم! از روز اول گفتي كه دوستت دارم اما...
آريا كه تازه موضوع را فهميده بود، بجاي يك برخورد عاقلانه و منطقي بطور ناگهاني حرف اورا قطع كرد و پرسيد:
- من؟ من گفتم؟
- نه با زبونت، بازبونت نه، اما با كارات، با رفتارت...
- با رفتارم؟ كي من همچين رفتاري داشتم كه خودم نفهميدم؟
- تو نفهميدي؟ پس برو گوش كن ببين همه بچه ها از چي حرف مي زنند؟ از علاقه ي آريا سپهر به بهار ابدي! مثه اينكه نمي فهمي توي اين چند ترم چطوري با من رفتار كردي!
- يه رفتار دوستانه. درست همونطوري كه با مرتضي يا با... يا با بقيه دوستام رفتار مي كردم.
- اما من با مرتضي فرق مي كردم! رفتار تو با من
- تو چطوري به خودت وعده دادي كه من به تو علاقه دارم؟ من كي همچين حرفي زدم؟ كي؟... خدايا به دادم برس!
ديگر آريا هم داشت عصباني مي شد اما حال بهار طور ديگري بود. از شدت عصبانيت در مرز جنون ايستاده بود:
- خدا به داد من برسه! خدا منو بكشه كه بازيچه ي دست تو شدم! تو آدم بي عاطفه..
آريا داشت ديوانه مي شد. با مشت به تنه ي درخت كوبيد و گفت:
- بابا كي من به تو گفتم دوستت دارم؟ كي؟
- نگفتي اما نشون دادي! در تمام اين مدت! كي بود كه اين همه از غزل بد مي گفت؟ تو نبودي؟
- خب اين چه ربطي داره؟
- ربطش معلومه! تو از اول فقط با من دوست بودي. فقط من! نه با هيچكس ديگه! من محرم حرفات بودم.
- واي خداي من! تو براي من عين مرتضي بودي. من و تو ومرتضي از اولش با هم دوست شديم. تو براي من يه دوست بودي، همين! نه كمتر و نه بيشتر!
بهار فقط گريه مي كرد! گريه مي كرد و حرف مي زد. حرفهايش با گريه آميخته بود و گريه اش با گلايه:
- من احمق رو بگو! خدا من ديگه چطور مي تونم بين بچه ها سرمو بلند كنم؟!
- اين چه ربطي به بچه ها داره؟
- چه ربطي به بچه ها داره؟ واي نميدوني چه حرفا مي زنن! اما باشه، گور پدر بچه ها! جواب دلمو چي بدم؟
آريا نمي فهميد كه رفتارش بي رحمانه است، اما داشت از خودش دفاع مي كرد. از رفتارش، از رفتار بي پيرايه اش. نمي فهميد با دل يك دختر چه كاري دارد انجام مي دهد! نمي فهميد دارد دل يك دختر را، دل پاك يك دختر را مي شكند! تكه تكه مي كند!
- به من چه؟ خب مي گفتي، يكبار مي گفتي كه دوستم نداري...
- آخه مگه بايد به همه گفت كه عاشقشون نيستي؟ من كي گفتم عاشق توام؟
- اما تو.. وقتي از غزل بد مي گفتي، وقتي اون دختره ي عوضي هر جايي...
ديگر آريا طاقت نياورد. نفهميد چطوري مي خواست با پشت دست به دهن بهار بكوبد و در نيمه ي راه دستش را نگاه داشت و مشت كرد و به سر خودش كوبيد:
- خفه شو! غزل ماهه! من اگه بدشو گفتم، براي اينه كه.. براي اينه كه... من عاشق اونم! مي فهمي عاشق اونم...
سكوت وحشتناكي حاكم شد. آريا بايد سكوت را مي شكست. سكوتي كه فقط باگريه ي بي صداي بهار شكسته مي شد. اريا خيلي آرامتر شروع كرد. به طرف بهار برگشت. شانه هايش را گرفت وگفت:
- ببين بهار جان، من از تو عذر مي خوام. تو دوست مني. درست عين مرتضي. من هيچوقت كاري نكرده م كه بيشتر از اين رو نشون بدم. به تموم اين مدت فكر كن، تموم كاراي منو ببين، ببين اصلاً بوي عاشق بودن مي ده؟ من كشته ي غزلم! من عاشق غزلم! اگه از اون بد مي گفتم، اگه با اون لجبازي كردم، بخاطر اينه كه عاشقشم مي فهمي؟ عاشقشم!
بهار سرش را تند و تند به دو طرف تكان داد. با هر حركت سر يك نه بزرگ را بوجود مي آورد، بغض كرده بود:
- خداي من! تو منو كشتي آريا!
صدا آهسته بود اما از اعماق جان بهار بر مي آمد:
- برو... از اينجا برو تنهام بگذار... برو! ديگه نمي خوام ببينمت!
- آخه... با اينحالي كه تو داري... خواهش مي كنم بهار...
- خفه شو... فقط برو، برو. برو كه ديگه نبينمت... برو...
كلمه « برو» را آنقدر بلند گفت كه آريا به اطراف نگاه كرد. ترسيد كه صدا به همه ي دانشكده رسيده باشد. اما صداي غار غار كلاغها تمام صداها را در خود خفه مي كرد. فقط صداي كلاغها به گوش مي رسيد. آريا ايستاد اما بهار سرش را روي زانو گذاشته بود. انگار ديگر اينجا نبود!
- واقعاً بايد برم اما....
آريا باز هم طاقت نياورد، با التماس گفت:
- بهار... بهار؟
اما هيچ جوابي نشنيد. حال بدي داشت. از اتفاقي كه افتاده بود، ناراحت بود اما هيچ كار ديگري از دستش بر نمي آمد! نمي دانست چكار كند! اول آرام آرام راه افتاد. چند باري برگشت و پشت سرش را نگاه كرد اما بعد تند كرد. خيلي تند بطرف دانشكده شان مي رفت اما وسط راه بطرف در خروجي پيچيد. دلش نمي خواست هيچكس را ببيند.
- بايد برم خونه... دارم ديوونه مي شم اينجا...
آريا روز بعد را هم به دانشكده نرفت:
- يك روز غيبت اشكالي نداره. اما تعجب مي كنم چرا امروز مرتضي زنگ زد! عجبه! بايد از من خبر مي گرفت! مي پرسيد چرا امروز نرفته م؟ خب ولش كن...
تمام روز را از اطاقش بيرون نيامد. مهرانگيز خانم صبح را كلاس داشت اما بعد از ناهار تا شب چندين بار به او سر زد:
- انگار امروز پسرم سرحال نيست؟ طوري شده؟ اتفاقي افتاده؟
- نه مادر، همينطوري. از اون ناراحتيهاي بي نام و نشانه! خودش تموم مي شه.
و همين يك روز در تنهايي اطاق ماندن حالش را اندكي بهتر كرد. تصميم گرفت روز بعد را به دانشگاه برود:
- مادر صبح زود صدام كنين. ساعت هشت كلاس دارم.
وراه افتاد. جوري كه ساعت هشت در دانشكده باشد. مثل هميشه با اتوبوس و كتابي در دست براي خواندن! با ديدن محوطه به خودش نهيب زد:
- چرا اينجا اينقدر خلوته امروز؟
فضاي خالي جلوي دانشكده شان يك ميدان كوچك داشت كه دايره ي وسطش را گل كاشته بودند. يك باغچه پراز گل. بيشتر در اين ميدانچه جلوي در ورودي دانشكده بچه ها ايستاده بودند به حرف زدن. يكي دوتا، سه تا چهارتا... بعضي ها روي نيمكت هاي دور ميدانچه مي نشستند. اما امروز انگار هيچكس نبود!
- نكند دانشكده تعطيل شده؟
وارد ميدان شد و به طرف در ورودي دانشكده رفت اما هنوز به در ورودي نرسيده بود كه يكي از خدمتگزارهاي دانشكده را ديد كه با ديدن آريا تعجب كرد و از همانجا گفت:
- بچه ها دم در شرقي قرار گذاشتند، مگه خبر نداشتين؟
- نه من ديروز دانشكده نبودم!
- پس تا نرفتن برو. زود باش. قرار ساعت هشت و نيمه، يالا بدو.
آريا برگشت و شروع به دويدن كرد. مي خواست به بچه ها برسد. همينطور كه مي دويد با خودش انديشيد:
- يعني چه؟ يعني چه خبره؟ براي چي بچه ها اونجا جمع شده ن؟ خب هر خبري هست، حالا مي فهمم. مجبورم برم اونجا. آخه يه خبري، خب مرتضي بايد يه زنگي به من مي زد. چرا يه اطلاعيه نزده ن دم در دانشكده؟
وناگهان يادش آمد كه انگار يك چيزي مثل اعلاميه ديده كه دم در ورودي ساختمان نصب شده اما او به آن نرسيده بود تا بخواند!
- كاش رفته بودم و خونده بودم. همينطور به حرف اين يارو گوش كردم و برگشتم. خب هنوز چند دقيقه وقت دارم. بايد تندتر بروم...
وتندتر دويد. نفس نفس مي زد كه رسيد. بچه ها را ديد كه بيرون درشرقي جمع شده اند اما بعد... ايستاد. نمي فهميد قضيه از چه قرار است!
- چرا بچه ها سياه پوشيده اند؟ اون اتوبوس چيه با پارچه ي سياه؟! يعني چي شده؟ چرا... خدايا يعني كسي مرده؟!
هنوز به چند قدمي بچه ها نرسيده بود كه شادكام از بقيه جدا شد و به طرف او دويد:
- صبر كن سپهر، آريا وايستا همونجا!
شادكام به آريا رسيد. سياه پوشيده بود. آريا با دلهره پرسيد:
- چه خبره؟ چي شده؟ چرا بچه ها...
چشمهاي شادكام سرخ بود.
- ببين آريا... صبر كن، بايست تا بهت بگم.
- گفتم چي شده؟
- متأسفم! يكي از بچه هاي كلاس فوت كرده... ميدوني...
آريا داشت سكته مي كرد. با فرياد پرسيد:
- كي؟ بگو كي؟
- ابدي! بهار ابدي!
آريا نفهميد كه چقدر بلند فرياد زد:
- واي خداي كم! خدا... خدا.... خدا..!
صداي فرياد آريا همه ي نگاهها را به طرف او برگرداند، چند تا ار بچه ها با عجله به طرف آريا دويدند. آريا با مشت به سر و صورت خودش مي كوبيد:
- خداي من آخه چرا... چرا؟ به من بگين چطوري آخه؟ چي شده؟
مرتضي خودش را زودتر از بقيه به او رسانده بود. در حالي كه دستهاي اورا مي گرفت گفت:
- خب ديگه بسه. معلوم هست كدوم گوري هستي؟
- خداي من، بگو چطوري...
صداي يكي از بچه ها به گوش آريا رسيد. مثل آنكه علي زارع بود:
- معلوم نيست! شايد سكته كرده... شايد هم... ديروز صبح از خواب بيدار نمي شود. وقتي مي روند، مي بينند روي تختخوابش...
همه گريه مي كردند. صداي گريه آريا در بين صداي بچه ها گم شد. هر چند بلندتر از همه بود:
- خدايا چرا... خاك بر سرمن... تقصير من بود...
- خفه شو ديگه!
آريا باور نمي كرد درست مي شنود! صدا، صداي مرتضي بود. اشتباه نمي كرد.
چشمانش را باز كرد، مرتضي بغلش كرده بود . دستهايش را گرفته بود كه توي سر خودش نزند. جوري كه هر كس نگاه مي كرد، مي ديد كه اين دوست دارد دوستش را دلداري مي دهد. فكر كرد شايد اشتباه شنيده اما دوباره لبهاي مرتضي دم گوش او قرار گرفتند:
- گفتم خفه شو... كثافت قاتل تو ديگه براي چي گريه مي كني؟
مرتضي با صداي بلند گفت:
- دور آريا رو خلوت كنين. بذارين من آرومش مي كنم.
آريا را بغل كرد و از بقيه جدايش كرد. چشمهايش مثل دو كاسه خون بودند:
- هر غلطي مي خواهي بكن. هر چه مي خواهي زر بزن... اما اين تغييري در اصل قضيه نمي ده!
و بعد تند و تند درحالي كه او را بغل كرده بود و بطرف نرده ها مي برد اضافه كرد:
- البته هيچكس نمي دونه. فقط من مي دونم كه توي كثافت قاتلي! فقط براي من نوشته! قبل از خودكشي... باي پدر و مادرش يه چيز ديگه نوشته. گفته از زندگي خسته شده! همين و همين.... پدر و مادرشم نذاشتن هيشكي بفهمه... به همه گفتن سكته كرده... اينارو مي گم كه خبر داشته باشي... اما از نظر من تو قاتلي اوني... تو كثافت عوضي... توي يادداشتش برام نوشته... حالا هر چي مي خواي زار بزن كثافت....
وبا ديدن غزل و شيدا كه نزديك مي شدند، كلمه كثافت را با اين كلمات كامل كرد:
- عزيز من كاري از دستت بر نمي آد. قسمت بوده! خواهش مي كنم خودتو كنترل كن!
نگاه مرتضي به آريا درست مثل كسي كه بود به قاتل عزيزش نگاه مي كند اما در همانحال رهايش نمي كرد. بغلش كرده بود و آريا نمي دانست چه جوابي به او بدهد فقط مي گفت:
- آخه مرتضي... مرتضي تو كه....
و مرتضي كه با صداي آهسته و در گوشي او از هيچ توهيني دريغ نمي كرد، جلوي ديگران با صداي بلند به او دلداري مي داد:
- آهسته تر پسر، آريا جان بسه ديگه!
غزل هم چشمهايش گريان بود، هم غزل و هم شيدا!
- تسليت مي گويم آقاي سپهر.
آريا برگشت و به غزل نگاه مي كرد. به چشمهاي زيبا اما گريان غزل. نمي دانست چه جوابي به او بدهد! مي فهميد كه چرا دارد به او تسليت مي گويد. مي خواست فرياد بزند:
- اينطوري كه تو فكر مي كني نيست. ما عاشق هم نبوده ايم، من عشقم را از دست نداده ام كه تو به من تسليت بگوئي!
اما نمي توانست! نمي شد اين حرفها را بزند! و چشمهاي گريان غزل به او دوخته شده بود و طوري مي گفت تسليت مي گويم، كه از هزار تا فحش بدتر بود!
- منهم به شما تسليت مي گويم آقاي سپهر. حيف بهار بود. حيف شد كه از دستش داديد!
و آريا فقط توانست بگويد:
- همه مان از دستش داديم، بايد به همه تسليت گفت.
اما مرتضي يكي از كثيف ترين ترفندهايش را بكار برد. او كه از زير و بالاي همه چيز باخبر بود اما معلوم نبود چرا با آريا اينطوري رفتار مي كند؛ گفت:
- اما آريا جان قبول كنيم كه براي تو از همه سخت تر است، اينجا كه غريبه اي نيست حالا، همه خودماني هستيم...
و آريا طاقت نياورد. خودش را از آغوش تقلبي مرتضي بيرون كشيد و داد زذ:
- خفه شو ديگه؟ بسه! ولم كن!
اما مرتضي با رندي و آهسته رو به غزل و سيدا كرد وگفت:
- طفلكي كنترل خودش را از دست داده، خدا بهش رحم كنه.
آريا نمي توانست چكار كند:
- چرا مرتضي دارد با من اينطوري رفتار مي كند؟! مگر من چه كرده ام آخر؟ خدايا به دادم برس.
و( خدايا به دادم برس) را بلندتر گفت. چشمهاي غزل و شيدا و مرتضي كارهاي او را نگاه مي كرد و او داشت عاصي مي شد!
- خانمها، آقايون بفرماوين سوار اتوبوس بشين، بفرمائين.
براي مراسم ختم مي رفتند. روز قبل مراسم خاكسپاري انجام شده بود. همه غمگين و گرفته بودند. دخترها بدون استثنا گريه مي كردند. پسرها هم همينطور، هر چند تك و توك سعي مي كردند خودشان را كنترل كنن. آريا مخصوصاً صبر كرد.
بعد از آنكه مرتضي نشست، فوراً خودش را به علي زارع رساند و كنار او نشست.
- عجيبه! ادم نمي تونه باور كنه! همين پريروز بود كه با هم بوديم، سر كلاس استاد...
آريا بقيه حرف زارع را نشنيد، داشت به مرتضي فكر مي كرد و كارهايش:
- آخه چرا با من اينجوري مي كنه؟ مگه من چيكار كردم؟ يعني بهار توي يادداشت وصيت نامه ش چي نوشته؟
- نكنه گفته من باعث خودكشي ش شدم؟ خب حالا گفته باشه هم، مرتضي كه منو مي شناسه، مي دونه كه...
آريا نمي فهميد! از طرفي فكر آنكه بهار مرده و ديگر بين آنها نيست ديوانه اش مي كرد، گوئي خودش هم احساس تقصير مي كرد:
- شايدم مرتضي درست فكر مي كنه! تقصير منهم هست! اگر اونروز اونجوري باهاش حرف نزده بودن... اما آخه بايد چي مي گفتم؟.. دروغ مي گفتم؟... منكه عاشق اون نبودم... از كجا ميدونستم خودكشي مي كنه؟!..
صداي هر دوشان سوز داشت. غزل كمتر حرف مي زد اما بيشتر گريه مي كرد. صداي فين فين هر دوشان مرتب گوش آريا را اذيت مي كرد اما او كه خودش هم آرام آرام به گريه افتاده بود، بي صدا گريه مي كرد و مي شنيد:
- غزل جون ما خيلي بديم... يعني منظورم خودمه... من خيلي سنگدل هستم، خيلي! با بهار بد تا كردم.
- منم همينطور...
- اما آخه آدم از كجا ميدونه؟ اگر فكرشو مي كردم.... حيف اون قد و بالا نبود...
- شايد سكته نبوده، نكنه خودشو...
- نه غير ممكنه! آخه به خاطر چي؟ همه چي كه روبراه بود! پيدا بود كه بهم علاقه... خودت... خودتو چند بار مي گفتي كه...
- درسته غزل جون، اما من بد كردم... خيلي دلشو سوزوندم... اون متلك هام... خدا منو بكشه....
- من چي ؟ مگه من كم... همش هم بخاطر... ما دخترا بازيچه ي مردائيم... بيخود بخاطر اونا...
- حيف بهار! حيف اون چشما... اون موها...ديده بودي موهاش چقدر...
- ترو بخدا دلمو آتيش نزن شيدا... بسه ديگه...بسه... نگو...
انگار آن دو روضه مي خواندند و آريا گريه مي كرد! آريا مطمئن بود كه آنها نمي دانند او پشت سرشان نشسته. و براستي هم نمي دانستند. فكر مي كردند جلوي اتوبوس و كنار مرتضي نشسته است.
- مي بيني حال دخترارو؟
با سر جواب مثبت داد. علي زارع دلش مي خواست حرف بزند. براي همين هم اينرا گفت اما آريا اصلاً حال حرف زدن نداشت.
- آقاي صادق راننده كارتون داره، آدرس دقيقو مي خواد.
مرتضي بلند شد و رفت پهلوي راننده. داشت به او آدرس مي داد. اولين كسي بود كه خبرش كردند. همان ديروز باخبر شده بود. مادر بهار به او تلفن زد و وقتي او رسيد، يادداشت را دادند دستش. يادداشتي كه براي پدر و مادرش گذاشته بود:
پدر و مادر عزيزم
سلام و خداحافظ. مرا ببخشيد كه اينطوري بي مقدمه مي روم. باور كنيد دوستتان دارم و اگر تا حال مانده ام فقط به خاطر شماها بوده اما ديگر طاقت ندارم. اين يادداشت را براي شما نوشتم كه بدانيد هيچكس مسبب اين كار من نيست. من فقط خسته شده ام، خسته ي خسته! براي همين سعي مي كنم با خوردن اين قرصها راه را كوتاه كنم. وقتي اين يادداشت را مي خوانيد كه ديگر زنده نيستم. سلام مرا به همه برسانيد. همه ي فاميل و دوست و آشنا را هميشه دوست داشته ام. به بچه هاي كلاس سلام مرا برسانيد. مخصوصاً به همكلاسي خوبم آقاي مرتضي صادق. همه ي كتابها و نوشته ها وتابلوهاي خودم را به او مي بخشم. بقيه وسايل خصوصي ام مال شماست، البته منكه چيزي ندارم فقط يك خواهش از شما دارم و آن اين است كه مرا بخاطر اين كارم ببخشيد. انشاالله سر شما سلامت باشد و بقيه بچه جاي مرا پركنند. هيچكس در تصميم گيري من نقشي نداشته و مقصر نيست. علت خودكشي من فقط نااميدي است. من اميدهاي بيهوده اي را مدتها در دلم پرورانده ام و حالا فهميده ام كه همه اش بيهوده بوده است و ديگر دلم نمي خواهد در اين دنيا زندگي كنم. مي بوسماتن. خدانگهدار شما. دخترتان بهار.
يادداشت ديوانه اش كرد. نمي فهميد چه مسئله اي باعث خودكشي بهار شده است! مادر و پدرش هر دو غش كرده بودند. عمويش همه كاره بود. همو بود كه ترتيب پزشكي قانوني و بقيه كارها را داد و بعد اعلام كرد كه بهار سكته كرده است.
- در خواب سكته كرده است. آقاي دكتر بفرماييد كه همه بدانند.
و دكتر پزشكي قانوني كه گزارش خودكشي را نوشته و امضاء كرده بود، براي تسلي دل آنان جوري كه همه ي همسايه ها و فاميل بشنوند، تأييد كرد:
- بله در خواب تمام كرده است. زندگي است ديگر، سكته...
هم گفته بود و هم نگفته بود! با سياست كار را تمام كرده و رفت. مرتضي نمي توانست خودش را كنترل كند. پاهايش طاقت كشيدن جسمش را نداشتند اما چاره اي نبود هر طور كه بود با خانواده ي بهار همراهي كرد. ووقتي بعد از خاك سپاري جسم نيمه مرده اش را به خانه رساند، مادرش كاغذ را به او داد:
- ديروز عصر آورد. گفت ابدي است، بهار ابدي. همكلاسي تو.
- كو؟ كجاست كاغذ؟
- چه خبرته؟ الان ميارم. تو قوطي چرخ خياطي گذاشتم. حالاست كه بيارم. هيچ معلوم هست چته؟
مثل ديوانه ها شده بود. طاقت نداشت صبر كند تا مادرش كاغذ را بياورد. به طرف چرخ خياطي دويد. با مادرش با هم رسيدند.
- كجا حالا؟
- ميرم توي اطاقم ،همونجا مي خونم.
- حالا ديگه ما نامحرم شديم. نبايد بفهميم چي نوشته توش؟ نكنه خبرائي باشه ايشالا؟ مباركا باشه برامون و خودمون بي خبر...
مرتضي نماند كه بقيه حرف مادر را بشنود. فقط دندانها را با عصبانيت به هم فشرد و داد زد:
- حاج خانم! شما نمي فهميد...
نه، مادرش نمي فهميد! اصلاً متوجه ي حال او نشده بود. فقط كفشهايش را كند و نامه را باز كرد:
سلام مرتضي جان
مرا ببخش كه مزاحم تو شدم. ميدانم وقتي كه اين نامه را مي خواني چه حالي داري، اما دلم نيامد بي خبر بروم. مسلماً وقتي نامه را مي خواني كه از رفتن من باخبر شده اي. خودم از مادرت خواهش كردم نامه را صبح به تو بدهد. مخصوصاً مي خواستم پس از دفن من...
تازه مرتضي بياد آورد كه مادر گفته بود نامه را بهار ديروز عصر آورده. حواسش نبود كه بپرسد چرا صبح به او نداده است؟ با غضب شروع به خواندن بقيه ي نامه كرد:
اين چند كلمه را بخواني. مرتضي جان شايد خودت هم از اول متوجه شده بودي كه من عاضق آريا شده ام. فكر مي كردم كه او هم مرا دوست دارد چون رفتار او جز اين را نشان نمي داد. اما با كمال بدبختي امروز فهميدم كه قضيه غير از اين است....
مرتضي با خودش زمزمه كرد:
- خب معلومه كه غير ازاين بود. از من مي پرسيدي دختر...
دوباره مشغول خواندن شد! انگار لازم بود وسط نامه غيض و عصبانيتش را يك جوري نشان بدهد و سر يكي خالي كند. خواه مادرش، خواه خودش، خواه... آريا...
و او نه تنها عاشق من نيست بلكه هيچ احساسي نسبت به من ندارد. او عاشق غزل است. همان كسي كه از روز اول بدش را گفته و مي گويد. امروز پرده از رازش برداشت. آريا به دوستي ما خيانت كرد.....
- نه كدام خيانت؟ من ميدونستم اون عاشق غزله... اين منم كه ترو... اما نه نمن عاشق تو نبودم، فقط دوست بوديم. مي گفتم شايد يه روزي باهات ازدواج كنم... اما عشق و اين حرفا نه... نه من و نه آريا هيچكداممان... ما با هم رفيق بوديم دختر... چرا اينو نفهميدي؟ خب از من مي پرسيدي... بابا يك كلمه دهن باز مي كردي و تمام!
اما نپرسيده بوده، بهار از مرتضي نپرسيده بود. خواند:
آريا جوري رفتار مي كرد كه من فكر مي كردم عاشق من است اما امروز فهميدم كه هيهات... چقدر ساده انديش بوده ام... سرت را درد نياورم. اين حرفها فقط مال خود توست. دلم ميخواهد تا وقتي كه همديگر را در آن دنيا مي بينيم، به كسي نگوئي. البته آريا خودش مي داند چرا من خودم را راحت كرده ام. فقط دلم براي بابا و مامانم مي سوزد. راستي براي آنها هم يادداشت نوشته ام اما علت را نگفته ام. ترو بخدا اين چند روزه پهلويشان باش. هم خودت و هم بقيه. مرتضي جان حلالم كن. نگذار هيچكس شاد شود. از دشمن شادي بدم مي آيد. به هيچكس فضيه را نگو.
اگر دلت خواست يادداشت را بسوزان. كتابها و تابلوها و يادداشتها يم مال تو. هر كاري خواستي با آنها بكن. به تو اطمينان دارم. مرا ببخش كه بي خبر رفتم. ديگر دنيا برايم تارزشي نداشت. وقتي فهميدم كه عاشق غزل است، متوجه شدم كه ديگر كار من تمام است! راستي هم مگر مي شد كاري كرد؟ مرا ببخش و برايم دعا كن كه خدا مرا ببخشد. تو مؤمني، دعا فراموشت نشود.بهار
اشكهاي مرتضي كاغذ را خيس كردند. دستهايش را خيس كردند. چشمش را خيس كردند، جانش را خيس كردند...
- خدا... آخه چرا؟!
بازهم بلند حرف زده بود. وقتي ناراحت بود، فكرهايش را بلند به زبان مي آورد. راننده پرسيد:
- چيزي گفتيد آقا؟
مرتضي برگشت به فضاي اتوبوس! از فضاي ديروز و يادداشت و خانه شان برشگت به حالا و اتوبوس و مراسم ختم. گفت:
- همينجاست. اون مسجد، اون طرف خيابون. همونجا نگه دارين.
تنها آريا سياه نپوشيده بود. آخر او كه نميداسنت! از هم جدا شدند. دخترها از ديگر مسجد وارد قسمت زنانه شدند. اما افسوس كه قرار نبود آريا سوز مادر و خواهران بهار را نشنود. پدر بهار كه يك مرده متحرك بود. انگار چيزي به سكته كردنش نمانده بود! روي يك صندلي ولو شده بود. بقيه ي فاميل بهار خوش آمد مي گفتند.
- خدا چرا ازم گرفتيش؟ از اعماق جان:
- مادر چرا رفتي؟ بهارم، بهار گلم، بهارم مادر چرا رفتي؟ چرا آخر؟ دوستات اومده ن مادر! اومدن به مادرت سر سلامتي بدن! پاشو، پاشو بهشون خوش آمديد بگو.. همكلاسيات اومدن مادر... بهارم...
آنچنان فرياد مي زد كه زمين و زمان را به آتش مي كشيد. مادر بهار نه انگار كه در مسجد نشسته است، سوزش را فرياد مي زد! صدايش به سقف گنبدي مسجد مي رسيد و پژواكش به سر و صورت همه مي ريخت. با اولين كلماتش همه به گريه افتادند. مرد و زن گريه مي كردند. آخر مگر مي شد گريه نكرد؟! اين سوز جان را پطور مي شد شنيد و نسوخت؟! درست مثل روز عاشورا شده بود. صداهائي ديگر با مادر بهار همراه شدند:
- بهار جان... آخ بهار جان...آريا مي فهميد كه اين صداها از دخترهاي كلاس وبقيه ي زنهاست و ناگهان صداها بيشتر شد. پدر بهار هم صدا بلنذ كرد:
- بهارم، دخترم، كجا رفتي؟ بهارم…
وصداي مردها هم به گريه بلند شد. حالا ديگر زن و مرد با هم مي گريستند. صداها آنقدر بلند بود كه قاري هم ميكروفن را خاموش كرد و همراه با بقيه گريست. و بدون ميكروفن شروع به خوندن كرد. دم گرفت. دم همراه با سينه زدن
كجا رفتي مگر بد ديدي از ما كجا رفتي مگر رنجيدي از ما
بهار اي درخت با فرهنگ و دانش كجا رفتي چرا نوميدي ازما
معلوم نبود اين مثلاً شعر را چند لحظه قبل ساخته كه با آوازي حزين مي خواند. دستگاه دشتي بود، دشتستاني بود و آريا متوجه شد كه قاري كور است. ايستاده و با اشكهاي جاري مي خواند، انگار او هم سوزي در دل داشت.
- شايد او هم عزيزي از دست داده كه اينطور….
مراسم ترحيم مثل شام غريبان روز عاشورا شده بود! هيچكس حال خودش را نمي فهميد، همه از دل مي گريستند
رمان غزل و آريا قسمت 14
فصل چهاردهماول سال تحصيلي بود، پنج ترم را پشت سر گذاشته بودند، ترم ششمي بود كه آريا و همكلاسيهايش با هم درس مي خواندند، ديگر چند تايي از بچه ها صاحب سفارش شده بودند، نمايشگاه آثارشان را برگزار كرده بودند. فقط غزل بود كه علاوه بر نقاشي كار شعر راهم بطور جدي دنبال مي كرد، بقيه فقط به نقاشي مشغول بودند. اولين روزهاي سال تحصيلي بود و بچه ها چند تا چند تا درفضلي سبز دانشگاه با هم صحبت مي كردند. ساعت بعد كار رنگ و روغن داشتند با استاد شكري،پاييز آرام آرام داشت خودش را نشان مي داد.
- ببينم مرتضي تو فكر مي كني همه ي بچه ها مي خوان نقاش بشن؟
- البته كه ميخوان و گرنه…
بهار حرفش را قطع كرد:
- نه بعضي هام اسمشو دوست داشتن كه اومدن، ميخواستن دانشجوي رشته ي هنر باشند، نه علاقه اي توي كار بوده، نه تجربه اي داشتند.
شهريار با آن خنده ي هميشگي اش جواب داد:
- غير ممكنه، ميشه يه مثال بزنين خانم ابدي؟
- والا اونكه كاري نداره، اما نميخوام.
آريا كه حواسش آنجا نبود بطور ناگهاني اظهارنظر كرد:
- اين ديگه نشد، يا آره يا نه، اگه هست بگو.
همه ي بچه ها مشتاق شنيدن بودند، شايد هم مي دانستند منظور بهار چه كسي است، در هر صورت مي خواستند از او بشنوند و او گفت:
- آقاي صارمي گل! توي اين جمع كسي هست كه مخالف اين نظر باشه؟
همه ساكت شدند، بهار ادامه داد:
- يا خانم غزل صدر كه شاعرند و آمده اند...
صداي اعتراض بچه ها حرفش را قطع كرد. همه مخالف بودند. هركدام يك چيزي مي گفتند، طوري كه اصلاً معلوم نبود، كدام حرف مال كدامشان است:
- نه كار اون حرف نداره، غزل...
- بابا اي والله! اصلاً انتظار نداشتم، خانم صدر كه طراحي اش...
- چرا طراحي؟ هم آبرنگ و هم رنگ روغن!
بهار مجبور شد داد بزند:
- بابا بس كنين، كشتين منو! ببخشيد اين يكي رو اشتباه كردم، منظورم اين بود كه اون بيشتر شاعره تا نقاش!
آريا دخالت كرد:
- ولي تو گفتي كه...
- خب ببخشيد، اما عادل كه درست بود، نبود؟
آريا نمي خواست جواب بدهد. بهتر بود بقيه اظهار نظر مي كردند. همه ميدانستند كه عادل با پارتي قبول شده، آنهم در مرحله ي دوم كنكور يعني كار عملي و طراحي! خواسته بودند كه قبول شود و شده بودهم، اين چند ترم را هم به هر شكل گذرانده بود، آريا نبايد اظهار نظر مي كرد، نكرد هم. از جمع جدا شد.
- هي كجا حضرت آقا؟
مرتضي بود كه داشت صدايش مي كرد:
- هيچي، همينجام.
- ترسيدي حرفي بزني بگن به عادل حسودي ميكنه؟
- كي؟ من؟ من حسودي ميكنم؟ به چي حضرت آقا؟
- به... خب معلومه به دوستي اون با غزل ديگه...
- دست وردار، غزل با هر كي خواست بگرده، به من چه؟
- توگفتي ومنم باور كردم!
ومرتضي كاري كرد كه آريا براي مدتها نبخشيدش، داشتند از كنار چند تا از دخترهاي كلاس رد مي شدند كه مرتضي بطور ناگهاني ايستاد و گفت:
- خانم صدر، ببخشين، يه دقيقه ميتونم مزاحمتون بشم؟
غزل كه تعجب كرده بود از جمع جدا شد و بطرف آنها آمد، رنگش سرخ شده بود، آريا نميدانست چكار كند، مانده بود، آهسته گفت:
- يعني چي مرتضي؟
و مرتضي با صداي بلند گفت:
- اين آقاي سپهر ما خجالتي است، دلش مي خواد يكي از شعرهاي شما را داشته باشه، اما روش نمي شه، من گفتم اگر ممكنه شما...
هردوشان دستپاچه شده بودند، هم غزل و هم آريا. غزل با دستپاچگي جواب داد:
- والا اونكه، اونكه خب اگه مي خواستين خودشون مي گفتن...
وناگهان انگار كنترل خودش را به دست آورده باشد ادامه داد:
- ميدونين آقاي صادق كه همه شما را خيلي شوخ مي دونن؟ نكنه اينم يه چشمه از كاراي شما باشه؟...
آريا حس مي كرد كه بايد دخالت كند، اگر حدس غزل درست از آب در مي آمد خيلي بد مي شد، شوخي مرتضي بيخ پيدا مي كرد. مي شد يك توهين به غزل. انگار مسخره اس كرده باشد. انديشيد:
- چرا از من استفاده كرد آخر؟
وگفت:
- نه خانم صدر، يعني بله، من مي خواستم، يعني گفته بودم، يعني مي خواستم خودم ازشما بگيرم. گفته بودم، ولي... اين مرتضي نگذاشت.
ورو كرد به مرتضي:
- تو بايد توي هر كاري دخالت كني؟ خانم صدر اگر ممكنه برام ينويسين.
- باشه ، فردا براتون مي آرم.
وبه مجرد رفتن آنها آريا منفجر شد:
- آخر توي اين عالم تو براي تو هيچ چيزي جدي نيست؟ عالم و آدم ساخته شده ن براي تو و شوخي هاي تو؟ تو به چه حقي اينكارو كردي؟ مي خواستي منو خراب كني يا اونو؟ هان؟
- والا منكه.. منكه قصد بدي...
مرتضي به تته پته افتاد، فكر نمي كرد يك شوخي كوچك اينقدر مسئله ساز شود، مي خواست يك كار آنچناني كرده باشد مثلاً! آريا را با غزل همكلام كند، يعني دوتاشان را ميخكوب كند.
غزل از دور نگاه مي كرد. زير چشمي متوجه رفتار و حركات آن دو بود، مي فهميد كه دعوايشان شده و آريا دارد سرش داد مي زند.
- ازاين به بعد نه من نه تو! تو فكر مي كني همه مسخره ي تو هستند؟ فكر كردي هر كاري خواستي مي توني بكني به اسم شوخي؟ ديگه حاضر نيستم يه كلمه بات حرف بزنم.
ورفت، آريا رفت ومرتضي مات و مبهوت برجا ماند، مي خواست يقه ي خودش را بگيرد و هر چه فحش از دهنش درمي آيد نثار خودش كند:
- آخه مرتيكه ي احمق اينم شد كار؟ اين چه كاري بود كردي؟
- با خودتون حرف مي زنين آقاي صادق؟
شيدا بود كه مي پرسيد، آنهم تعجب زده!
- نه، نه خانم قاسمي، چيزي نيس، داشتم يه چيزي رو حفظ مي كردم... آره از بر مي كردم، يه شعر رو..
- عجب، كه اينطور، پس مزاحم نشم...
شيدا وقتي به غزل رسيد كه مي خواست برود سر كلاس. قببل از رفتن، غزل قضيه را برايش گفت:
- اتفاقاً بد هم نشد، بالاخره شما دوتا با هم حرف زدين...
- مجبور شد، مي خواست گنده كاري رفيقشو بپوشونه، فكر كرده نفهميدم، آره براش شعر هم مي برم، جون خودش!
- براي كي غزل؟
- هيچي، براي هيشكي. شما گوش ايستادين؟
- نه همينطوري شنيدم، ببخشيد. امروز انگار همه يه چيزي شونه....
عادل بيچاره بد موقعي با غزل همكلام شد، تصميم گرفت بعد از كلاس جبران كنه. كه جبران هم كردف غزل را ديوانه كرد با حرفهايش...
دوروز گذشت.
آريا ناراحت بود و نمي خواست با مرتضي هم حرف بزند. آريا آنروز خودش را سبك كرده بود، اما بي نتيجه! غزل شعر را نياورده بود و اريا داشت كفري مي شد:
- گور پدر خودت و شعرت! دختر من بخاطر اينكه تو خراب نشي به گردن گرفتم كه شعر مي خوام، اونوقت تو نياوردي، منو آدم به حساب نياوردي، هان؟
اگه ديگه ترو داخل آدم حساب كردم؟ فكر كردي آدمي هان؟ من احمقو بگو، نشونت مي دم، فكر كردي با يه اتول قراضه سوار شدن و چارتا كلمه رديف كردن شدي داخل آدم؟
غزل فكر مي كرد درست ترين كار ممكن را انجام داده:
- اونكه شعر نمي خواست، بخاطر خرابكاري مرتضي گفت ميخواد. اگه شعر مي خواست كه براش كاري نداشت همه ي شعراي من روي ميز پدرشه...
شيدا هر چه كرد نتوانست غزل را راضي كند، مرغ يك پا داشت.
- ببين شيدا جون تو دوست مني، درست ميگي، اما من اينكارو نمي كنم...
شيدا مي ديد كه روز به روز بين آريا و غزل فاصله زيادتر مي شود، ذله شده بود بسكه گفته بود:
- دختر تو با خودت دعوا داري؟ بخداي احد و واحد هم تو، هم آريا دوتاتون به هم علاقه دارين، فقط هر دو تا تون احمقين، دوتا مغرور زبان نفهم.
اما فايده اي نداشت، آريا هم روز به روز بيشتر قيلفه مي گرفت.
- ديدي؟ ديدي امروز چه قيافه اي گرفته بود؟ آقا فكر مي كنه كيه كه اينجوري راه مي ره..
- بابا غزل جون، بخدا اون معمولي راه مي رفت..
- نه خير، خيلي هم قيافه گرفته بود، تازه نديدي با اون بهار خانوم چه جوري گرم گرفته بود؟
- نه بابا اينجوريام نيست، تو فكر مي كني!
و آريا فكر مي كرد:
- بخيالش خبريه، همچين راه ميره كه انگار چيز آسمون باز شده و اين خانم افتاده پايين! از بالا نگاه مي كنه به ما مورچه ها! انگار نوبرشو آورده! فكر كرده!!
غزل شيدا را داشت كه آرامش كند، اما آريا هيچكس را نداشت. حتي قبل از آنكه با مرتضي بهم بزند همپ، كسي را نداشت، مي ترسيد يك كلمه حرف بزند، مرتضي بزند زير خنده، مرتضي كه همه چيز را به مسخره و شوخي مي گرفت. شيدا خسته شد از بس گفت:
- ببين غزل جان، از من گفتن بود، از شما دوتا نشنيدن، يعني در اصل از تو يكي نشنيدن، شما دوتا دارين روز به روز از هم دورتر مي شين، نه خودتون به خودتون كمك مي كنين، نه يكي هست كه اين ميونه كوتاه بياد...
داشته هاي آريا هم بجاي آنكه او را به غزل نزديكتر كند، دورتر مي كرد. آريا خودش نمي فهميد، يعني حاضر نبود قبئل كند اما ويلا و اتومبيل و آپارتمان باعث مي شد كه آريا فكر كند ديگران بايد آرزو داشته باشند كه دوست او باشند!
- خيال كرده! فكر مي كنه عالم و آدم بايد در خدمت خانوم باشند.
رمان غزل و آريا قسمت 13
فصل سيزدهم- مرتضي، مرتضي!
- چيه بابا؟ مگه تازه از ده اومدي؟ چيه اينقدر داد مي زني؟ بابا ديگه شهري شدي! ياد بگير. زنگ آيفون رو كه مي زنند، خوب گوش مي كنند. متوجه شدي؟ آروم. مثه بچه ي آدم مي ايستن. وقتي يه بنده خدايي پيدا شد و لطف كرد پرسيد كيه، بازم مثه ي بچه ي آدم مي ايستن. وقتي يه بنده خدايي پيدا شد و لطف كرد پرسيد كيه، بازم مثه ي بچه ي آدم جواب مي دن كه من... مثلاً نوكرتان آريا هستم. آقا مرتضي تشريف دارن؟
آريا سرحال بود. ايستاده بود و همينطور به حرفهاي مرتضي گوش مي داد. لبخند گوشه ي لبش بود و با هر جمله ي مرتضي سرتكان مي داد. و به او نگاه مي كرد. عاقبت طاقت نياورد و حرف او را قطع كرد:
- ببينم اگه من تا فردا همينطوري كه ايستادم، بايستم و گوش بدم، تو چرند بهم مي بافي نه؟
- دست درد نكنه! حالا ديگه درفشاني هاي ما چرند شد؟ حيف، حيف كه قدرآدمو نمي دونيد!
- بابا من كه مي دونم! اگه نميدونستم كه دنبالت نمي اومدم. حالا راه بيفت بريم.
- كجا؟
- يك جاهاي خوب خوب.
مرتضي كه متوجه ي حال خوش آريا شده بود، گفت:
- كه اينطور! پس رفيق ماهم مي تونه سرحال باشه؟ خب تموم شد، طرف ازت خواستگاري كرد؟ بالاخره بليتت برنده شد! يا نه ببخشيد اون دوستاي جديدي كه پيدا كردين، حالتونو خوش كردن؟
- بزن بريم. غير از اولي، بقيه ش.
- جون من؟
- جون تو؟
- يعني حتي بليتت هم برده؟
- چه جورهم!
- قبول. هر چند هنوز چهارشنبه نشده، اما خب ما مي تونيم هر چيزي رو قبول كنيم. اصلاً حسن مادر همينه. فقط...
- فقط چي؟
- هيچي، اين نوكرمون پيش پاي تو پول قرض مي خواست. هر چي تو جيبام بود، بهش دادم. اينه كه حاجيت مي تونه فقط به اندازه ي يه صدي كارسازي كنه. اينم چسبيده بوده ته جيب جليقه ي زيري و گرنه داده بودم به راننده مون...
- ديگه اشتباه نكن. طرف ما نوكرمون گاهي وقتا راننده مونم هست!
قاه قاه خنده آريا بلندشد.
- واي كه تو درنمي موني! بايد مي رفتي رشته ي بازيگري! اشتباهي عوضي اومدي رشته ي نقاشي...
- باوركن ميخوام نقاشي ياد بگيرم كه همه رو رنگ كنم! تو رو... خودمو...
- بابا مخم سوت كشيد! دست برمي داري يا نه؟
هر چند آريا عصبانيتي ساختگي داد زد اما يك نفر شنيد و با تعجب به طرف آنها برگشت. مرتضي دست آريا را گرفت و گفت:
- طرف باور كرد. فكر كرد كلاهمون رفته تو هم. تا طرف نيومده از هم جدامون كنه و دعوا رو بخوابونه، بزن بريم. اما اول بگو كجا؟
- اين شد يه حرفي. كه عرض كردين كجا مي خوايم بريم؟
مرتضي متوجه ي شوخي آريا شده بود و از ته دل بخاطر اين تغيير حال آريا خوشحال بود اما دلش نمي آمد شوخي اورا بي جواب بگذارد:
- ببين با وجود اونكه خوشحالم تو اين چند وقته دركلاس ارزشمند آقاي مرتضي صادق يكي دو كلمه يادگرفتي و مرحله ي آمادگي رو با موفقيت تمام گذروندي و مي توني وارد كلاس اول دبستان درس زندگي بشي...
آريا حرفش را بريد و بي طاقت پرسيد:
- تموم نشد؟
- نه خير تموم نشد، شاگردم تو حرف اوساش نمي پره! يعني موقع اظهار فضولات يك فيزيكدان برجسته ي اتمي، يه بچه هنرستاني نمياد از قانون نيوتن حرف بزنه! اما حرف قبلي ام يادم نرفته. با وجود اونكه درسات خوب شده و مي خوامت، طاقت نمي آرم جوابتو ندم، مي فهمي طاقت نمي آرم! بنده فرمودم؛ عرض نكردم!
آريا كه قاه قاه مي خنديد با خنده گفت:
- اينهمه حرف براي يك كلمه؟ خب از اول مي گفتي فرمودم!
- آهان درست عرض كردي، حالا عرض كن كجا مي خوايم بريم.
آريا كه هنوز مي خنديد دستش را گرفت و به راه افتاد.
- يادته هميشه مي گفتي من بچه مو جاي بد نمي برم؟ حالا امروز نوبت منه كه بگم. من مرتضي كوچولو را جاي بد نمي برم.
مرتضي لبخند زد. واقعاً ازشادي دوستش خوشحال بود. دستش را از دست آريا درآورد و گفت:
- از شوخي گذشته خوشحالم كردي. هرجايي كه دلت بخواد ميام. همين كه مثل هميشه مجبور نيستم با ديدن صورت اخموت كفاره بدم، جاي شكر داره.
- زدي ها؟! باشه. تو بگو، هر چي مي خواي بگو، فقط بيا.
- آخه كجا؟
آريا ايستاد. نگاهي به صورت مرتضي كرد وگفت:
- باورت مي شه كه بتونم به آرزوهام برسم؟!
اشكي كه در چشمهاي آريا جمع شده بود دل مرتضي را لرزاند. نمي دانست چه بگويد. هيچوقت آريا را اينطوري نديده بود. اول شوخي كرده و خنديده بود. و حالا يكباره با نگاه مهربانش اورا دگرگون كرده بود. نگاههي كه خيس بود. مرتضي سرش را زير انداخت. نمي دانست چه جوابي بدهد! او آريا را مي شناخت، با احساسات و آرزوهاي او آشنا بود. فقط گفت:
- هر چي تو بگي من باور مي كنم.
دوباره به راه افتادند. اين بار ساكت و آرام بودند. مرتضي منتظر بود تا آريا حرفش را بزند.
- تاكسي، تاكسي، دربست! پارك ملت.
مرتضي تعجب كرد اما تا آمد پرس وجو كند، آريا دستش را گرفت و سوار تاكسي شد.
- براي چي پارك ملت؟ چرا دربست؟ ميدوني چقدر مي گيره؟
آريا درحالي كه به پشتي صندلي تكيه مي داد با لحني مطمئن جواب داد:
- به پول فكر نكن مرد. مي خوايم تو پارك قدم بزنيم. بده كه يه بارم به جاي اتوبوس با تاكسي دربست بريم؟
- نه، خيلي م خوبه! خدا امروز آخر و عاقبت مارو بخير كنه!
مرتضي تا وقتي كه از تاكسي پياده شدند و به طرف پارك راه افتادند، حرفي نزد.آريا هم ساكت بود تا آنكه وارد پارك شدند. آنوقت مرتضي به حرف آمد:
- موضوع چيه؟
- صبر داشته باش، مگه هفت ماهه به دنيا اومدي؟
مرتضي علاوه برشوخي پرحوصله هم بود. اما اهسته آهسته داشت عصباني مي شد:
- پسر تو مارو گرفتي؟ اگه حرفي داري خب بزن! اين جيمز باند بازيها چيه درآوردي؟ نه به اون خنده هاي اول كارت؛ نه به اون.... الله اكبر!
مرتضي مي خواست از چشمهاي پراز اشك آريا بگويد اما دلش نيامد. ساكت شد.
- اگه تو هم جاي من بودي نمي دونستي چطوري شروع كني! فكر كردم بيايم يه جاي خلوت قدم بزنيم وصحبت كنيم. تو ميدوني من چه حالي دارم؟ آخه من كه تا حالا چند بار ميليونر نشدم!!
مرتضي كه آريا را مي شناخت ومي دانست اهل دروغ گفتن و لاف زدن نيست؛ با شنيدن آخرين جمله او دهانش باز ماند:
- گفتي ميليونر؟!
آريا كه با گفتن موضوع باري از روي دوشش برداشته بود، نفس راحتي كشيد و سرش را به علامت تأييد تكان داد.
- يعني ميليونر راستي راستي؟!
- آره. اين قيلفه رو هم به خودت نگير كه خنده م مي گيره. چرا دهنت باز مونده؟
مرتضي به طور غيرارادي دستش را به طرف دهانش برد. انگار مي خواست ببيند واقعاً دهنش باز است يا نه! حركتي كه آريا را به خنده انداخت. آريا با دست به مرتضي اشاره مي كرد و مي خنديد:
- اينو نيگا؟
خنده ي آريا به مرتضي هم سرايت كرد. از آن بهت اوليه بيرون آمد وشروع به خنديدن كرد. دوباره طبع شوخش به كمكش آمد:
- منو باش! مي خواستم ببينم راستس راستي دهنم باز مونده يا نه!
خنده گويي مسري است، هر دو مي خنديدند. آريا اداي مرتضي را در مي آورد و مي خنديد. دست آريا كه بالا مي رفت دوباره خنده شان شروع مي شد.
- واي كه چقدر خنديدم! ديگه بسه. خيلي وقت بود يه دهن سير نخنديده بودم. ديگه حق نداري ادا دربياري. دستتو نبر بالا، نبر.
نيم ساعتي مي شد كه روي چمن ها نشسته بودند. هرچه به آن حالت نمي شد گفت نشستن! روي چمن ها ولو شده بودند.
- خب حالا دوباره بگو. ازاول و شمرده. من درست نفهميدم.
- گفتم كه، بليطم برنده شد! بيشترشو خودت مي دوني. يادته وقتي خانم شيفته از ايران رفت، خيلي دلش مي خواست من باهاش برم، وقتي نرفتم... خوب ديگه... بهم تلفن زد، اونجا خيلي ازش استقبال كرده بودن، بيشتر از اين حرفا! هم آمريك، هم اورپا. بعني همه جا! خلاصه زنگ زد و گفت مي خواد يه مقدار پول برام بفرسته، منكخ نمي دونستم اينقدره! بعدهم اسم يه جاهايي روگفت و معلوم كرد به هرجا چقدر كمك كنم.
- به كجاها؟
- سراي سالمندان وكودكان بي سرپرست، انجمن حمايت از سرطاني ها و چند جاي ديگه. ميدوني مي خواست شناخته نشه. مي گفت بگو از طرف يه ناشناسه!
گفتم.فقط يه كم روشن ترش كردم، گفتم ازطرف يه بانوي ناشناس...
- فرقي نمي كنه. خداي صداي شكستن گردوها رو مي شنوه. ميدونه كي داده. اونه كه بايد بدونه كه ميدونه.
- توي اين چند روزه من همه ي كارائي كه گفته بودكردم. فقط مونده پول خودم! مرتضي من نمي دونم چيكاركنم! يعني نه اينكه ندونم، خيلي هم خوب مي دونم! اما خب اونقدر فكرتو مغزمه كه نمي دونم كدومش درسته! يعني دلم يه چيزايي رو مي خواد اما عقلم يه چيزايي ديگه رو! تازه بعضي وقتا فكر ميكنم اين پول حق من نيست! من درحد خودم يه چيزايي دارم، كسايي هستند كه حتي اينارو هم ندارن، اونا ازمن محتاج ترند، آخه...
مرتضي با عجله گفت:
- ميون حرفت شيكر! صبركن ترمز! مگه نگفتي اون كمكهايي كه گفته؛ كردي؟
- آره.
- خب پس وظيفه تو انجام دادي. اين پول مال خودته. ميدوني توي اين دنيا چقدرآدم هست كه درحد تو نيست؟ تو ميتوني به همه ي اونا برسي؟ خب معل.مه كه نه! پس يه كار بكن كه هم خدا خوشش بياد، هم بنده! منظورم بنده خداس، نه بنده يعني من! هر چند اگه يه كار بكني كه اين بنده هم خوشش بياد، بدنيست! يعني پولارو بدي به من و خودتو راحت كني! چيه اين همه خودتو اذيت مي كني؟ من شخصاً كمكت مي كنم، از اينهمه غصه راحتت مي كنم.
آريا با خنده گفت:
- دست شما درد نكنه. اينجارو ديگه لازم نيست كمك كني.
- ازما گفتن بود، حالا....
- باز رفتي توي شوخي و اين حرفا؟ يه كم درست به حرفام گوش بده. نميذاري كه همه ي حرفامو بزنم؟
- خب بفرما، اين گوشهاي من، اينم حضرتعالي.
مرتضي با دست دردهنش را گرفت. آريا خندان ادامه داد:
- داشتم مي گفتم، يه چيزيايي به مغزم رسيده، يعني يه طرح دارم، يه برنامه! ميدوني خيلي بهش فكر كردم، يه طرحه كه نفعش به خيليها مي رسه. متهي تو بايد كمك كني، حاضري؟
- بله چه جورهم! منتهي به شرطي كه يه طرح درست و حسابي باشه، مثلاً اينجوري نباشه كه يه شركت بزنيم من مدير عاملش باشم و يه عالمه آدم استخدام كنيم كه به اين بنده خئا نفع برسه، اونوقت همه رو راه بندازيم كه هركدوم از هر راهي كه مي تونن يه جوري به ونوس نزديك شن و تبليغ بكنن، بگن بخدا آريا بچه ي ماهيه، تروبخدا دوستش داشته باش و...
مرتضي جمله هاي آخرش را درحال فرار مي گفت، از وقتي كه به كلمه ي ونوس رسيد، از آريا فاصله گرفت و آريا هم كه متوجه شد، دنبالش كرد. مرتضي درحال فرار حرفش را كامل مي كرد و آريا داد مي زد:
- مگه دستم بهت نرسه!
ومرتضي مي گفت:
- اشتباه كردم، بابا غلط دادم، طرح غلط دادم، ببخش.
وعاقبت آريا به او رسيد. هردو روي چمن ها غلتيدند. آريا كه هر دو گوش اورا گرفته بود، مي گفت:
- ديگه از اين حرفا مي زني؟ بگو كه...
- باشه، باشه. هر چي تو بگي. ديگه فقط جدي، جدي جدي! قبول.
آريا ديگر آن شوق اوليه را نداشت. مرتضي كلي حرف زد تا عاقبت توانست اورا سرحال بياورد. آريا نه مثل اول، منتها بازهم با علاقه ادامه داد:
- يادت باشه كه قول دادي كمك كني، قبول؟
- آخه اول بگو چه كاري؟
- واقعاً كه؟! يعني منف آرياي سپهر از تو مي خوام كه توي يه كار عوضي به من كمك كني؟
- معذرت مي خوام، قبول ديگه، برو.
- مابا هم شريك مي شيم. پول از من و كار از تو! دلم مي خواد يه كار بكنيم كه با رشته مون ارتباط داشته باشه. يه چيزي مثه اموزشكده يا آموزشگاه! يه آتليه هنري، جايي كه هم بشه توش آموزش داد، هم بشه كلاس كنكور گذاشت اونم توي رشته هاي نقاشي و مجسمه سازي و عكاسي و اينجور چيزا... فكر همه چيز شو كردم.
براي آموزش مي شه از بچه هاي دانشكده مخصوصاً ترم بالايي ها استفاده كرد، هم به چيزي براي اونا مي ماسه، هم بچه هاي ديپلمه كه وضع مالي درستي ندارن مي تونن با هزينه ي كم كلاس كنكور برن.
-كلاس كنكور گذاشتن مجوز مي خواد، فكرشو كردي؟ به ماها نمي دن ها!
- آره، از پدرم كمك مي گيريم. مي گيم آموزشگاه مال بچه هاس، مجوزش از پدرم، كار و سرمايه از بچه ها! پدرم هم اگه خواست كارگاه شعر و داستان راه بندازه. خلاصه اينطوري همه به يه نوايي مي رسن. توهم مدير و همه كاره ش قبوله؟
مرتضي كمي سكوت كرد و بعد دستش را جلو آورد و با خوشحالي گفت:
- بزن قدش.
محكم با هم دست مي دادند كه مرتضي دستش راكشيد وگفت:
- اين ميونه به تو چي ميرسه؟
- خب من با تو شريكم، نصف و نصف! اگه يه روزي به سود رسيد، سود مي برم. تا اونروز هم به بچه هاي دانشكده و پشت كنكوريها و پدرم و تو سود مي رسه. تازه اونجايي كه مي خريم مال منه، اگه موفق بشم ميدوني چي مي شه؟
- آره چي ميشه! فقط يه چيزي؟
آريا با تعجب پرسيد:
- چي؟
- اين كه مي خواي خونواده ت نفهمن، برام يه كم همچين بفهمي نفهمي سنگينه! ميدوني...
آريا نگذاشت حرف مرتضي تمام بشود:
- من دلم مي خواد وقتي اونا بفهمن كه همه ي اون چيزايي كه دلم مي خواد براشون تهيه كرده باشم.
- خب اين يه چيزي، قبول.
مرتضي با آنكه مي فهميد آريا جلوي خواسته هاي دلش را گرفته و حالا كه به پول رسيده بجاي عيش و نوش و خريده اون چيزايي كه آرزوشو داشته، داره آموزشگاه درست مي كنه، حرفي نمي زد. منتظر قبود خود آريا شروع كند. ميدانست كه عاقبت آريا به حرف مي آيد اما حالا بايد دنبال كار آموزشگاه را مي گرفتند.
- مي دوني چند روزه داريم اين بنگاه اون بنگاه مي ريم؟
مرتضي در جواب آريا گفت:
- آره مي دونم، سه هفته س. ميدونم كه بعد از چند ساعت كلاس خسته اي و باز هم راه ميفتي دنبال آموزشگاه. اما صبر داشته باش، ما بايد اون جايي رو كه دلمون مي خواد پيدا كنيم. مي فهمي؟ جايي كه قراره گيرمون بياد!
وآن جا را پيدا كردند! باورشان نمي شد كه يك چنين جايي با اين قيمت پيداكنند!
- مرتضي جون اينجا همونجايي كه مي خواستيم! يه جاي هنري عالي!
مرتضي آهسته درگوش آريا گفت:
-تو حرف نزن. نشون نده كه خيلي خوشحالي. اصلاً بگو نپسنديده اي، مي فهمي؟ بذار قيمتو نبره بالا.
خانه اي كه پيدا كرده بودند يك خانه ي قديمي بود. به شيوه ي اواخر عهد قاجار ساخته شده بود. دوطبق بود اما طبق ي اول بيش از ده اطاق داشت با يك سالن بزرگ. يك ايوان گچ كاري شده و چند ستون زيبا ساختمان را به حياط متصل مي كرد. حياطي بزرگ با درختهاي چنار وكبوده! درختهايي كهن درباغچه هايي رهاشده! هر چند هنوز بوي ياس امين الدوله حياط را پر كرده بود. آجر فرش حياط جابه جا خراب شده بود. رنگ ديوارها طبله كرده بود. درهاي چوبي جابه جا خراب شده بودند. يك پله كان پهن طبقه ي اول را به طبقه ي دوم وصل مي كرد. هردو طبقه سرويس داشت. منتها طبقه ي بالا اطل=اق كم داشت. دو اطاق خواب همراه بايك سالن و يك تراس بزرگ بعلاوه سرويس و آشپزخانه طبقه ي بالا را تشكيل مي دادند.
آريا مي شنيد كه مرتضي به بنگاه دار مي گويد:
- آقا اين كه خونه نيس، خرابه س! كلي پول مي خواد كه خرابش كني. تازه يه عالمه بايد خرج كني تا اين آوارها را ببري بيرون! تازه، چطوري ببري بيرون؟ از اين كوچه كه كاميون توش نمياد، چطوري بايد آوار بيرون برد، هان؟ نه آقا، نمي ارزه. كلي خرج داره!
بنگاه دار با زبان چرب و نرمش جواب مي داد:
- خب ماهم اينارو مي دونيمف صاحباش هم مي دونن، براي همينه كه ازون مي فروشن! تازه توي دعواي ورثه افتاده كه اين قيمتشه!
- نه، نمي ارزه!
با هر حرف مرتضي دل آريا مي لرزيد. مي ترسيد كه آنجا را از دست بدهنداما مرتضي وارد بود. نه تنها آنجا را از دست ندادند كه با قيمتي بسيار ارزان تر از قيمت اصلي خريدند وبالاخره وقتي تمام كارهاي اداري انجام شد و از محضر بيرون آمدند.
مرتضي لبخند زد:
- مباركه. بفرما اينم خونه! حالا بايد شروع كنيم. بايد جواز تعمير بگيريم و شروع كنيم.
- بايد از بچه هاي دانشكده كمك بگيريم . از اونايي كه قراره توش كار كنن.
مرتضي حرف آريا را ادامه داد:
- آره بايد همه رو به كار بگيري. مي خواي بريم يقه ي خلق الله رو بگيرم بياريم؟ مرد حسابي خودمون بايد كار كنيم!
- منظورم طرح ونقشه بود، متوجه نشدي؟
مرتضي خنديد و گفت:
- چرا، مي خواستم سر به سرت بذارم. حالا بزن بريم. راستي به بچه هاي دانشكده بگو اينجا مال يكي از دوستهاي پدرته.
- مي ترسم آخرش خراب كنيم، به هر كدوم يه چيزي بگيم.
- تو نترس. اون با من. تا اون زمان تمام كارا درست شده.
كار تعمير شروع شد.
- ببين آريا جان اول بايد هر جا گچ كاريها طبله كرده تعمير كنيم. آجر فرش حياط تعمير مي خواد، كف ساختمان بايد كاملاً سراميك بشه. درهاي چوبي خراب عوض بشن اما قابل تعميرا بمونن، بعدش...
آريا خيال مرتضي را راحت كرد:
- ببين هركاري لازمه بكن. همش با خودت. نگران پول هم نباش.
مدتها بود پدرو مادر آريا نگران شده بودند. اكثر مواقع آريا خانه نبود، هربار هم به بهانه اي. آن شب استاد سپهر مي خواست با همسرش صحبت كند. چند روزي بود با خودش كلنجار مي رفت. مي ترسيد نگراني مهرانگيز خانم بيشتر شود. تازه شام خورده بودند كه استاد سپهر را روشن كرد و گفت:
- خانم مي شه يه كم بياي كنار من بشيني؟ از صبح تا شب كار بس نيست؟
مهرانگيز خانم كه با ابروهاي به هم فشرده مشغول شستن ظرفهاي شام بود، كارش را نيمه تمام گذاشت. ظرفهاي آب نكشيده را در ظرفشويي گذاشت و دستهايش را خشك كرد:
- اومدم. خودمم مي خواستم باهات صحبت كنم. فقط بذار دو تا چاي بريزم وبيام.
- دستت درد نكنه.
مهرانگيز خانم سيني چاي را روي ميز گذاشت. با آنكه ناراحت بود، سعي مي كرد خودش را آرام و معمولي نشان بدهد. با مهرباني استكان چاي را جلوي شوهرش گذاشت:
- بيا چائي تو بخور.
صداي آه مهرانگيز خانم اندك ترديد استاد سپهر را از بين برد. آرام شروع كرد:
- ببين عزيزم من حال ترو درك مي كنم. منم نگرانم. هرچند ميدونم تو مادري و بيشتر از من دلواپسي...
مهرانگيز خانم حرف شوهرش را قطع كرد:
- ميشه دلواپس نبود؟
- قبول دارم اما آريا پسر عاقليه. فقط نمي دونم چي شده! چه اتفاقي افتاده؟! نظر تو چيه؟ تو چي فكر مي كني؟
- هر چي فكر مي كنم عقلم به هيچ جا قد نمي ده! تا حالا هر خبري مي شد آريا اول به ما مي گفت. من نمي دونم چي شده كه هيچي نمي گه. فقط آخرشب مياد و خسته مي افته و باز روز از نو روزي از نو! خسته هست، اما ناراحت نيست! نمي فهمم.
استاد سپهر بي هوا گفت:
- حدس نمي زني پاي غزل درميون باشه؟
- نه فكر نمي كنم. آخه ناراحت نيست. حتي گاهي فكر مي كنم خوشحال هم هست. اصلاً سر در نمي آرم!
صداي در هر دوشان را نتعجب كرد. مهرانگيز با نگاهي پرسشگر گفت:
- يعني چه؟! امشب زود اومد؟
- خب چه بهتر. موافقي همين امشب ازش بپرسم.
مهرانگيز خانم باسر جئاب مثبت داد و از جا بلند شد. صداي آريا از همان دم در هال بلند شد:
- سلام برهمه. چي شده همه جا ساكته؟! كجائين شما؟
- سلام! ما اينجاييم مادر، توي آشپزخونه.
آريا كه به طرف اطاقش مي رفت با خوشحالي گفت:
- الان لباس عوض مي كنم و ميام پيشتون.
هنوز آريا سرميز ننشسته بود كه مهرانگيز خانم از جا بلند شد:
- شام كه نخوردي مادر؟ بشين برات بكشم.
آريا درحالي كه از خجالت سرخ شده بود گفت:
- عذر مي خوام مامان. من شام... يعني شام خورده م. ميدونين گرسنه م بود، بخاطر همين..
مهرانگيز خانم حرف آريا را قطع كرد و درهمانحال كه سر ميز مي نشست گفت:
- ميدوني چند شبه شام بيرون مي خوري؟ يعني دراصل فقط براي صبحونه خونه اي.
استاد سپهر نگذاشن مهرانگيز خانم ادامه بدهد. درحالي كه سعي مي كرد خودش را كنترل كند، رو به اريا گفت:
- قضيه چيه؟! تو ميدوني من و مادرت تو اين چند روزه چه حالي داشتيم؟
آريا قصد داشت قضيه آموزشگاه را براي پدر و مادرش توضيح بدهد. اصلاً براي همين آن شب زودتر به خانه برگشته بود. نگراني انها كار را براي آريا راحت كرد:
- ميدونين فقط مسئله كار درميونه!
- كار! كدوم كار؟
- مايه آموزشگاه درست كرديم! يعني من نه، چندتايي از بچه ها. من و مرتضي هم هستيم. قراره هم آموزش طراحي و نقاشي و مجسمه سازي داشته باشيم وهم كلاس كنكور هنر...
مهرانگيز خانم كه با شنيدن هركلمه خاطرش آسوده تر مي شد طاقت نياورد و ميان حرف او پريد:
- جدي مي گي؟ اما كلاس كنكور با كدام مجوز؟ اصلاً با كدوم سرمايه، كجا؟
صحبتهاي آريا نيم ساعتي طول كشيد. همه ي كارهايي را كه انجام داده بودند با آب وتاب تعريف كرد.
فقط نگفت كه آموزشگاه مال اوست. بقيه حرفهايش عين واقع بودند. استاد سپهر كه ديگر خيالش راحت شده بود با خنده گفت:
- باشه من براتون مجوز مي گيرم. فقط به نظر من چون ادبيات هم با هنر رابطه ي نزديكي داره....
صداي خنده ي مهرانگيز خانم بلند شد:
- حتماً يه كلاس آموزش شعر و داستان هم بگذارند، همينو مي خواستي بگي؟
- اولاً كه كلاس نه، بگو كارگاه شعر يا داستان! دركلاس فقط آموزش تئوريك داده ميشه اما در كارگاه شعر يا داستان بصورت عملي كار مي شه. حالا متوجه شدين خانم؟
- بله متوجه شدم، خوب هم متوجه شدم! اما اگه قرار بركارگاه به ميون اومده اما فيزيك وشيمي از قديم به كارگاه و آزمايشگاه احتياج داشته، پس بايد اونجا يه آزمايشگاه شيمي هم بذارن چون...
آريا كه واقعاً شوكه شده بود وسط حرف مادرش پريد وبا لحني ملنمسانه گفت:
- نه مادر تروبخدا ادامه ندين! نكنه واقعاً بخواين پيشنهاد آزمايشگاه شيمي هم...
اين بار صداي خنده مهرانگيز خانم درآشپزخانه پيچيد:
- اي بچه ساده ي ساده! حقا كه خوش باوري! شوخي كردم مامان، شوخي مي كنم.
آريا نفسي از سر آسودگي كشيد و زير لب گفت:
- خداراشكر
- اما من شوخي نكردم آريا جان!
- ميدونم پدر، شما تاج سرماهستين. من از طرف همه ي بچه ها خواهش مي كنم كه شما لطف كنين و كارگاه شعر آموزشگاه مارو تأسيس كنين.
مهرانگيز خانم خيلي سرحال بود. او كه انتظار شنيدن خبرهاي ناراحت كننده داشت حالا بيش از حد خوشحال شده بود وهمين خوشحالي شوخ طبعش كرده بود:
- اي كلك! تو رو من مي شناسم، بچه مي! زودباش بگو كي اينارو يادت داده؟ اين چاخانها كارتو نيست، ميدونم كه براي مجوز به پدرت احتياج دارين، كي يادت داده اينجوري هندونه زير بغل پدرت بذاري؟
- خب معلومه، آقا مرتضي! مقام مديريت آموزشگاه!
اين حرف استاد سپهر همه را به خنده انداخت. خنده اي كه ادامه يافت. آريا از ديدن شادي پدر ومادرش خوشحال بود. نه تنها آن شب كه تا چند روز بعد هم شادتر كار مي كرد. هر چند در روز چندين بار كار را رها مي كرد و به گوشه اي پناه مي برد. به گوشه اي تنها كه با خودش خلوت كند. دراين لحظه ها بي آنكه بخواهد به دانشگاه مي رفت. با پاي خيال به كلاسشان مي رفت. به جايي كه غزل را ديده بود، در برابر چشمانش زنده مي شد. آريا نمي دانست با او چكند! با اين دختري كه نمي دانست دوستش دارد يا ازاو بدش مي آيد! هر چند به خوبي مي دانست...
كار دكوراسيون آموزشگاه تمام شده بود. فقط براي طبقه ي دوم هنوز تصميمي نگرفته بودند. هروقت آريا حرف طبقه دوم را به ميان مي آورد، مرتضي مي گفت:
- فعلاً كه تعمير شده، همين كافيه تا بعد. براي دكوراسيونش بعداً تصميم مي گيريم.
با آماده شدن آموزشگاه ديگر خيال آريا از اين بابت راحت شد. به كار مرتضي اطمينان داشت. مخصوصاً كه حالا پدرش هم وارد ميدان شده بود.
- خب اينم از اين كار. حالا فقط خودم باقي مي مونم! خودم و اون چيزايي كه يه عمر آرزوشونو داشته م!
آريا جوان بود، جواني با هزاران آرزو. از لحظه اي كه خانم شيفته درمورد پول با او صحبت كرد، صدها فكر به مغزش راه پيدا كرد. مي خواست منطقي عمل كند مگر مي شد؟!
- چيكار كنم؟ آخه كدوم كار درسته؟
مانده بود! از طرفي عقل و منطق به او دستور مي داد واز طرف ديگر هوسها و ارزوها تحريكش مي كردند:
- منكه دست روي دلم گذاشتم و اول ازهمه آموزشگاه رو براه كردم! پس ديگه حق دارم به فكر خودم باشم! حقمه، آره اين حق منه كه از امكاناتي كه دارم استفاده كنم! چرا نبايد من ماشين داشته باشم؟
اما فوراً ياد پدر ومادر شرمنده اش مي كرد.
- آخه چطوري من يه ماشين عالي سواربشم و پدر ومادرم همون ماشين عهد بوق رو داشته باشن؟
مسئله فقط ماشين نبود، آريا آرزومند داشتن يك خانه ي بزرگ درشمال شهر بود. خانه اي كه بشود درباغچه ي حياطش زيباترين گلها را كاشت.
- نه، نميشه! اولاً كه حالا پولشو ندارم اما اگه داشته باشم هم، نمي تونم بخرم! آخه چطوري مي تونم توي اون خونه زندگي كنم وقتي كه مي بينم خيلي از بچه هاي دانشكده چند تا چند تا توي يه اطاق فسقلي اونم كجا، توي كوچه پسكوچه هاي جنوب شهر زندگي مي كنند؟! نه نمي تونم اما آخه دلم... دلمو چيكار كنم؟! مگه من از بعشي كمترم؟ از اون عادل لق لقو يا...
پيش از اينها آريا آسوده بود. درست كه آرزوي داشتن خيلي چيزها گاهي وقتها دلش را مي سوزاند اما هميشگي نبود. فقط گاهي وقتها بود. بيشتر اوقات خيالي آسوده داشت. راحت مي خوابيد. اما حالا؟!
- راست گفتن ها! آدماي پولدار يه خواب راحت ندارن!
خنده اش گرفت! از همين حالا خودش را جزء پولدارها به حساب مي آورد!
- آخه اين چندرقاز هم شد پول؟! منو باش!
سعي مي كرد فكر نكند اما نمي توانست و عاقبت مثل هميشه رفت سراغ مرتضي.
- ببين مرتضي، من...
- هان تو چي؟ بفرما حضرت(راك فلر)!
- بابا دست وردار توهم، يه بار شد مثه بچه آدم به حرف من گوش كني؟
مرتضي درحاليكه مي خنديد با دو دست گوشهايش را گرفت و گفت:
- بفرما، اينم گوشهاي اين بنده ي حقير.
هر دو خنده شان گرفت، هميشه حرفهاي ممرتضي آرامش مي كرد، يعني اول او شوخي مي كرد و اريا اعتراض و بعد از چند بار يكي به دو كردن، آريا فراموش مي كرد براي چه به سراغ مرتضي آمده! همراه با او مي خنديد وبعد از كلي حرفهاي روزمره تازه يادش مي آمد كه براي چه به سراغ مرتضي آمده!
- هي پسر منو باش! اومده بودم برات درددل كنم! مي خواستم باهات مشورت كنم، اصلاً يادم رفت!
- خب حالا كه يادت اومد بگو. مشاور شما درخدمت حاضر است قربان.
- ديگه با حرفاي تو حواسم پرت نمي شه، ببين مرتضي من بايد چيكار كنم؟
- چي چي رو چيكار كني؟
- خواسته هاي دلمو ! به حرف دلم گوش كنم يا عقلم؟
مرتضي درحاليكه قاخ قاه مي خنديد و از شدت خنده با دست به رانهايش مي كوبيد گفت:
- اهان حالا فهميدم!پس بالاخره به حرف اومدي! عجب!
- منظورت چيه؟ چرا مي خندي؟
- هيچي، منظورم هميني يه كه گفتي! از همون اول منتظرش بودم! تعجب مي كردم كه چرا رو نمي كني! ديگه داشتم با خودم فكر مي كردم كه خير، آريا آدم نيست! ناراحت نشو يعني فرشته است! بي وسوسه هوسهاش!
- خب؟!
- هيچي ديگه، بگ.
آريا گفت. شايد يك ساعتي طول كشيد. همينطور حرف مي زد. مرتضي ساكت و آرام گوش مي كرد.
- خب تموم شد؟
آريا كه با گفتن حرفهايش احساس آرامش مي كرد، جواب داد:
- آره توم شد. هاي راحت شدم. داشتم ديوانه مي شدم!
- اين طبيعي يه. باورت مي شه توي اين مدت منم همين فكرها رو مي كردم؟
- توهم؟
- اره منم! البته نه براي خودم، براي تو، يعني به جاي تو، با اين تفاوت كه من به نتيجه هم رسيدم.
آريا كه متعجب شده بود با شنيدن جمله ي آخر مرتضي با صداي بلند فرياد زد:
- جدي مي گي؟
- آره. چرا داد مي زني؟من همه چيزو برات حل كردم. حالا مزد من چي ميشه؟
- ا تو هم؟ شد يه بار شوخي نكني؟ زود باش بگو، زود باش.
- من از حانب تو قول يه ناهار و يه شيريني به خودم مي دم، اونوقت مي گم.قبوله؟
- قبوله، يه شامم روش.اصلاً پول اين هفته ي كوپنهاي غذات با من، ديگه بگو.
- نه نشد! منظورم ساچمه پلو و لاستيك كباب نبود! يه غذاي درست و حسلبي.
- باشه، بگو.
- هيچي. مسئله خيلي ساده س! تو ميتوني هم صاحب خونه بشي، هم صاحب ماشين، هم صاحب آموزشگاه! فعلاً هم كسي بونبره!
آريا كه ديگر بي طاقت شده بود، حرفش را قطع كرد:
- چطوري؟
- آهان، چطوريش خيلي ساده س. وقتي بگم خودت تعجب مي كني چطوري به فكر خودت نرسيده. ببين طبق ي دوم آموزشگاه رو برمي داري براي خودت مبله مي كني، ميشه يه آپارتمان شيك وهنري و خوب، ماشينم يه دونه دوو يا پژو تميز اما مدل چند سال پيش مي خري اوجش به هفت هشت تومن....
آريا دوباره حرفش را بريد:
- كجا بذارمش؟
- تو چقدر خنگي؟ خب توي حياط آموزشگاه! يه گوشه سايبون ايرانيتي مي زنيم. يا اصلاً بذارش اون گوشه زبر داربست مو، يه چادر هم بكش روش والسلام! اينجوري هم صاحب ماشين شدي، يعني به حرف دل جوونت گوش كردي، هم صاحب خونه و هم صاحب آموزشگاه! چطوره؟
- خوبه. فقط مي شه بگي به پدرم چي مي گيم؟ مي گيم اين ماشين مال كيه؟
- تو چقدرساده اي! پدرت خيلي كه بياد، هفته اي يه روز مياد، اونم براي كلاسش. تازه اون چيكار به كار ماشين مردم داره؟ ميگيم مال يكي ار بچه هاس! از اون گذشته تا ابد نمي خواي قايم كني؟ درسته؟
آريا ذوق زده شده بود. پريد و مرتضي را بغل كرد. همانطور كه مي بوسيدش مي گفت:
- تو حرف نداري! تو بهترين مشاور دنيايي! نه، بهترين رفيق دنيايي، تو...
مرتضي در حاليكه مي خنديد آريا را به عقب هل داد:
- هي چه خبرته؟ بابا خيسم كردي! تمون صورتمو تف مالي كردي بچه!
- اي بي تربيت! حيف من كه تو رو مي بوسم، حيف!
هردو مي خنديدند. آريا ديگر راحت شده بود. راحت راحت و فرداي آن روز چند بنگاه فروش اتومبيل مجبور شدند ساعتها با دو جوان كه قصد خريد اتومبيل داشتند سروكله بزنند. مرتضي آريا را مجبور كرده بود ساكت بماند و دخالتي دركار خريد نداشته باشد.
- ببين مرد، تو اينا رو نمي شناسي! نمي توني باهاشون سر وكله بزني. ميدوني من نه پدرم بنگاهي بوده نه خودم اما بيشتر از تو توي مردم بودم. چطوري بگم من پدرم كاسبه، پس من هم يه بچه كاسبم. درصورتيكه پدر ومادر تو يه عمر تدريس كردن و حقوق گرفتن، اونا هيچ بويي از كاسبي نبردن! تو هم همينطور. بخاطر همين مي گم دخالت نكني. اينا همه شون يه ماشين دارن كه نوي نوه، تا حالا دست يه خانم دكتر بوده كه فقط از خونه تا مطب راه رفته، فقط چند هزار تا كار كرده، از اون گذشته نونم توشه...
هر دو باهم خنديدند. آريا درحالي كه از خنده روده پر مي شد گفت:
- معلوم نيست چند تا خانم دكتر توي اين مملكت ماشين نوي تميز شونو فروختن!
- خب براي همين مي گم فقط گوش كن و حرف نزن تا اون ماشيني رو كه دوست داري برات بخرم.
وعده ي مرتضي به اين زودي عملي نشد. يك هفته طول كشيد تا آريا صاحب يك« اپل كورزاي» مدل بالا شد. درست كه مدل چهر سال قبل بود اما واقعاً تميز بود.
- دستت درد نكنه مرتضي. اين همونيه كه من مي خواستم.
- تازه هفت چوب بيشتر بالاش نداديم.
آريا درحالي كه اداي ناراحت شدن درمي آورد، اخمهايش را درهم كشيد و گفت:
- يك هفته با بنگاه دارها حرف زدي يادت رفت دانشجويي؟ هفت چوب يعني چه، بگو هفت ميليون تومان پول ناقابل!
- خب باشه، هر چب تو بگي. حالا سوار شو بريم آموزشگاه پاركش كنيم و جنابعالي با خيال راحت برين پيش پدر و مادرتون كه حتماً دوباره ناراحتن، حق هم دارن. از كي تا حالا بايد بچه اينقدر از خونه بيرون بمونه!
- دست بردار توهم. ديگه من چهارده سالمه! بزرگ شدم!
هر دو مي دانستند كه حق با مرتضاست. پدر ومادر آريا، مخصوصاً مادرش عمري به ديدن روزانه آريا عادت كرده بودند و حالا مدتي بود كه برنامه ي آريا بهم خورده بود.
- مادرجان امشب يه كم زودتر بخواب. صبح هم صدات نمي كنم تا يه كم بيشتر بخوابي. ميدوني چقدر كمبود خواب داري!
مهرانگيز خانم مي خواست پسرش بيشتر استراحت كند اما نشد! خودش صبح زود آريا را بلند كرد:
- آريا... آريا جان... مادر پاشو، پاشو پسرم
آريا با شنيدن صداي مادر غلتي زد و لاي پلكهايش را باز كرد. نگاهي به ساعت انداخت و زمزمه كرد:
- اينكه پنج صبحه! چرا نميذارن بخوابم؟! خودش داره صدام مي كنه، اونوقت ديشب مي گفت بخواب!
-دوباره پلكها را بست اما صداي مادر نگذاشت:
- مادرجان پاشو، تلفنه.
آريا مي خواست داد بزند: خب باشه، تلفن باشه؛ اما شنيد:
- از راه دوره مادر، خانم شيفته!
كه از جا پريد و با عجله خودش را به تلفن رساند. با يك دست دكمه هاي پيراهنش را مي بست و با دست ديگر گوشي را نگه داشته بود:
- سلام خانم شيفته، سلام. حالتون چطوره؟
صداي مهربان و زيباي خانم شيفته گوشش را نوازش كرد. صدا سرشار از مهر بود، مهري صادقانه:
- سلام عزيزم، حالت چطوره پسرم، خوبي؟
- ممنون، ممنون.
آريا مثل اولين باري كه اين صدا را شنيده بود، دچار هيجان شد. انگار غير از كلمه ي ممنون كلمه ي ديگري به ذهنش نمي رسيد، خانم شيفته ادامه داد:
- پيداست كه از خواب بيدارت كردم. منو ببخش. اينجا آدم وقتي ميخواد زنگ بزنه شب و روز رو قاطي مي كنه.
- اشكالي نداره! شما خوب هستين؟ راحتين؟ منكه نميدونم چطوري تشكر كنم!
آريا مي خواست براي بار چندم از لطف او تشكر كند اما نمي توانست. يعني فعلاً جلوي مادرش نمي شد از پول حرف بزند. پس از جانب ديگران تشكر كرد.
- خانم شيفتخ نميدونين چه دلائي رو شاد كردين! همونطوري كه گفته بودين عمل كردم.
- دستت درد نكنه آريا جون. راستي خيلي دلم برات تنگ شده. براي اون حرف زدن صادقانه ت. اما بايد اول از كارامون حرف بزنم. يادته مي گفتي از طرفاي چالوس و نوشهر خوشت مياد؟
- اونكه...
- گوش كن. حالا حرف نزن و گوش كن. من يه مقدار پول ديگه برات فرستادم. احساس آريا گفتني نبود. از طرفي خجالت مي كشيد و از طرف ديگر خوشحال بود. نمي دانست چه بگويد! خانم شيفته هم كه گوئي از انور دنيا اين حال او را حس مي كرد، نمي گذاشت او حرف بزند:
- ببين آريا جون فردا برو پيش همون آقاي اسماعيلي و بگير. دلم مي خواد يه خونه ي قشنگ اونجاها بخري.
- منكه نمي تونم تشكر كنم. اما همونطور كه گفتم بايد بصورت وام...
خانم شيفته نگذاشت ادامه بدهد:
- باشه هرجور كه تو بخواي. فعلاً بگير و اونطوري كه دلت مي خواد خرج كن تا بعد، راستي داشت يادم مي رفت، خيلي از اون كارت خوشم اومد.« اي ميلت» هم رسيده. عكس اون خونه رو ديدم، منظورم آموزشگاه، عالي بود. فكرت حرف نداشت!
آريا به مجرد خريدن خانه به خانم شيفته تلفن زده بود. هم تلفن آموزشگاه را داده بود و هم همه ي كارها را برايش توضيح داده بود. يك عكس هم از خانه گرفته بود و براي او با « اي ميل» فرستاده بود.
- گوش مي كني پسرم؟
- بله خانم شيفته، خوشحالم كه خوشتون اومده.
- آره كه خوشم اومد. نيم ساعت قبل هم به همونجا زنگ زدم، كسي گوشي رو برنداشت. متوجه شدم كه خونه اي. گفتم تا نرفتي دانشگاه باهات صحبت كنم.
- شما به من لطف دارين.
مهرانگيز خانم از داخل اطاق خوابشان داد زد:
- سلام منو برسون. سلام من و پدرتو. بگو براشون آرزوي موفقيت مي كنيم.
آريا خنديد و توي گوشي گفت:
- خودتون كه شنيدين خانم شيفته؟
- اره عزيزم. سلام منم برسون. حالا از خودت بگو. از درسات، از دانشكده، راستي وضع تابلوهات درچه حاله؟ چيزي كشيدي؟
- راستش نه. يعني نشده. اونقدر كار داشتم كه نگو. ديگه از اين به بعد.. شما از خودتون بگين. خوبين؟ راضي هستين؟ چيكار مي كنين؟از برنامه هاتون بگين، از كاراي جديد...
وديگر اين خانه شيفته بود كه از آنجا مي گفت.از برنامه هايي كه خيلي خوب استقبال شده بود، موفقيت او استثنايي بود اما سالها تنها بودن باعث شده بود از شلوغي زياد خوشش نيايد.
- باور كن خسته شدم! از بس برنامه اجرا كردم! كاش اينجا بودي و مي ديدي.
خانم شيفته درد دل مي كرد. از برنامه هايي مي گفت كه براي مردم اجرا كرده، برنامه هايي كه دلش مي خواسته رايگان باشد اما نشده بود:
- حتي نتونستم قيمت بليط ها رو كم كنم! باورت نمي شه اجراي يه برنامه چه خرجهايي داشته باشه! نميدوني پول مردم تو جيب چه كسايي ميره، خواننده و اعضاي اركستر توش گمن! كرايه سالن، پول تبليغ، هزينه امنيت محل، هزينه ي مأموراي حفاظت، سهم مدير برنامه و صد جاي ديگه! هيچ كاري هم از دست من بر نمياد.
اما آخر صحبت به خوشي تمام شد. خانم شيفته با محبت خداحافظي كرد وآريا با خوشحالي گوشي را گذاشت. لبخندي برلب داشت، امروز چه روز خوبي بود! آريا از خوشحالي داشت پر در مي آورد:
- واي خداي من يعني ميشه من صاحب يه ويلا بشم؟ عصرها تو هواي باروني شمال بشينم روي چمن هاي حياط، پشت سرم جنگلهاي سرسبز و جلوي روم دريا... واي خدا چه تابلويي مي شه! چه چيزايي مي شه كشيد! وقتي درسم تموم شد، آخرين امتحاني رو كه دادم؛ كي زنم مي رم اونجا. چند ماه تموم فقط خودم و خودم... اما... راستي چطوري...
صورت شادش درهم رفت، با خودش زمزمه كرد:
- نه من نمي ذارم، اصلاً بعد از چهار سال جون كندن تازه... نه اين انصاف نيست!
اصولاً شاديهاي آريا دوام زيادي نداشت. هر وقت كه خوشحال مي شد، ياد او سراغش مي آمد! احساس مي كرد بدون او هيچ شادي اي كامل نيست. هرچند نمي خواست قبول كند اما غزل براي او همه چيز بود. غزل مكمل بودنش بود. اما اين بار ياد غزل نبود كه گرفتارش مي كرد. فكر ديگري شادي اش را گرفته بود. فكري كه رهايش نكرد تا دست بكار شد. آريا مي خواست لحظه هايش مال خودش باشد، مخصوصاً بعد از فارغ التحصيلي!
- بايد شروع كنم. گور پدر سه چهار ميليون تومان! نازه اگه قبل از گرفتن ليسانس دنبالشو بگيرم، كمترم ميشه. شايد يك ميليون و نيم!
آريا دست بكار شد و بعد از دوسه روز با خوشحالي سراغ مرتضي رفت. مرتضي باورش نمي شد:
- تو خدمت سربازيتو خريدي؟
- آره پسر، همه ي كاراشو انجام دادم.پول هم به حساب ريختم. فقط مونده يه دوره ي كوچولو كه هيچ كاريش نمي شه كرد، بايد رفت!
مرتضي با تعجب پرسيد:
- دوره ي كوچولو؟
- آره، بجاي دوسال سربازي بايد يه مدت دوره ي اموزشي ببينم. شايد يكماه، شايد يكماه و نيم. دقيق نمي دونم. درهر صورت اونم تابستون مي رم. ديگه تموم شد. سربازي آقاي سپهر خريده شد!
- مبارك باشه. ولي از كجا به اين فكر رسيدي؟
- بعداً بهت مي گم. وقتي باهم رفتيم سفر، آخه قراره يه سفر كوچولو بريم. اما علت اصلي شو حالا دريك كلام مي گم. مي خواستم بعد از دانشگاه آزاد باشم!
مرتضي متفكرانه حرفش را قطع كرد:
- اين يكي از فتيده هاشه! هيچ فكر كردي مي توني براي ادامه تحصيل بري خارج؟ ديگه ميتوني پاسپورت هم بگيري.
- بابا كي به فكر پاسپورت و خارج و اين جور حرفا بود؟!
- ميدونم شما فقط به فكر يك نفريد! همه اي اين كارها رو هم بخاطر همون يك نفر انجام مي ديد!
- مرتضي!
- مي دونم، بايد دراين مورد حرف نزنم. اما واقعيت همينه، حالا تو هر چي مي خواي بگو!
آريا مي خواست حرف را درز بگيرد. او براستي نمي خواست درمورد غزل صحبت كنند. دلش مي خواست اورا ببيند. او را ببيند كه چطور طرح مي زند. وقتي غزل جلويش سه پايه كار مي كرد حالت انديشمندي به خودش مي گرفت كه آريا ازآن خيلي خوشش مي آمد. آريا مي خواست خودش را به دانشگاه برساند تا غزل را ببيند. اما قبل از آن بايد موضوع ويلا را به مرتضي مي گفت.
- جدي مي گي پسر؟
- آره كه جدي مي گم. خود خانم شيفته بهم گفت. پولشم رسيد و از آقاي اسماعيلي گرفتم. همش چك تضميني! فقط منتظر توام، هر وقت بخواي راه مي افتيم.
مرتضي با خوشحالي گفت:
- هر وقت بخواي ميريم. هر چه زودتر بهتر!
و با خنده اضافه كرد:
- دوباره بايد استاد سپهر و خانمشان منتظر آريا بمانند تا از اردو برگردد! بازم يه اردوي ديگه!
- باشه، بتازون. هراسبي مي توني بتازون. هي متلك بگو. بالاخره اونروز مي رسه كه همه چيزو بهشون بگم و از دست تو راحت شم.
- حالا كو تا اونروز. فعلاً بايد بنده زنگ بزنم و براي اردو رفتن اجازه تو بگيرم.
- پس زودتر بزن...
آن روز صبح آريا و مرتضي برنامه ريخته بودند كه به طرف شمال حركت كنند. قرار بود آريا ماشينش را از آموزشگاه بردارد و به خانه ي مرتضي برود اما آريا تلفني برنامه را كمي عوض كرد:
- ببين تو برو دانشكده، من اونجا ميام سراغت. اونجا سوارت مي كنم و راه مي افتيم. اينجوري بهتره. ميدوني از نظر راه و ترافيك براي من بهتره.
- بله ميدونم براي تو بهتره. كورشه اون كاسبي كه مشتريشو نشناسه! باشه، من ميرم دانشكده بيا سراغم، ميگم ميخواي دم در دانشكده منتظرت بمونم.
- نه نه، توي دانشكده پيدات مي كنم. بيرون منتظر نمون.
خنده هاي مرتضي آريا را هم بخنده انداخت. مرتضي مي خنديد، به آريا مي خنديد كه به مرتضي و خودش هم دروغ مي گفت! او مي دانست آريا براي چه مي خواهد اول سري به دانشكده بزند. مثل هميشه آريا هم به خنده افتاد و خداحافظي كرد. مي خواست زود به دانشگاه برسد. ماشين را يك خيابان پايين تر از دانشگاه پارك كرد و پياده به طرف دانشگاه رفت. وقتي وارد محوطه شد بهار را ديد كه روي نيمكتي زير درختها نشسته.
- عجب فكر نمي كردم بهار امروز دانشكده باشه! حتماً اونم مثه غزل واحد عملي نقاشي ديواري رو گرفته!
چند قدمي با او فاصله داشت كه بهار از جا بلند شد:
- سلام. شما كجا اينجا كجا؟
هنوز آريا جواب سلامش را نداده بود كه بهار حرفش را اصلاح كرد:
- منظورم اينه كه امروز چرا اومدي؟ تو كه درس نقاشي ديواري رو نگرفته بودي؟
آريا با دستپاچگي جواب داد:
- آره ميدوني يه كاري داشتم، توي دبير خانه، در رابطه با همون كار آموزشگاهمونه، تو چي؟
- هيچي، بيكار بودم، اومدم دانشكده. گفتم شماها رو ببينم، يه گپي بزنيم...
آريا حرفش را قطع كرد:
- نميدوني چقدر سرم شلوغه! با مرتضي هم اينجا قرار دارم. بايد بريم دنبال يه كاري، اگه ديديش بگو همينجا باشه تا من بيام. خب ديگه... من بايد برم، فعلاً خداحافظ.
صورت بهار درهم رفت. برخورد آريا ناراحتش كرد! هيچ فكر نمي كرد آريا چنين برخوردي با او بكند!
- منو باش؟ به اميد چه كسايي روزم رو خراب كردم و اومدم دانشگاه!
آريا به طرف ساختمان كارگاهها رفت. او نديد كه بهار با چه شتابي از دانشگاه بيرون مي رود. آريا با خودش فكر مي كرد:
- بايد يه جوري برم اونجا كه اتفاقي باشه. يعني همين هم هست! من كه كاري با كسي ندارم! يه سري به بچه ها مي زنم و مي رم بيرون. تا اونوقت هم حتماً مرتضي اومده.
چندتايي از بچه ها مشغول كار بودند. كارگاه نقاشي خلوت بود. غزل كنار يك قطعه گچي يك متري ايستاده بود و مشغول كار روي آن بود. چند تار گيسوي نافرمان از زير مقنعه بيرون زده بودند و مزاحم كارش بودند. روي پيشاني اش ريخته بودند. با دستي پر از لكهاي رنگ موها را كنار زد. قلم مو را زمين گذاشت و كمي عقب رفت. داشت به كارش نگاه مي كرد. آريا متوجه نبود كه دم درايستاده و محو حركات غزل شده، با نگاهش كوچكترين حركت او را دنبال مي كرد.
- خدايا چقدر اين موجود زيباست! اون خودش يه نقاشي يه!
غزل دوباره مشغول كار شد. قلم مو درظرف رنگ فرو مي رفت و روي گچ نقش آفريني مي كرد. دستان غزل ماهرانه كار مي كردند و او هيچ متوجه اطرافش نبود.
- اينجا چيكار مي كني آريا؟
شادكام بود. دست تميزش را روي شانه ي آريا گذاشت و ادامه داد:
- تعارف نكنين، بفرمائين كار! تو كه تنگار اين درسو نگرفته بودي؟
آريا كه از اين غافلگيري دستپاچه شده بود، با عجله جواب داد:
- هيچي، دنبال مرتضي مي گشتم. گفتم شايد اينجا باشه، كه نبود. داشتم كار بچه ها رو نيگا مي كردم. خب ديگه بايد برم. آره بايد...
- اتفاقاً مرتضي هم سراغ تو رو مي گرفت. همين حالا كه از محوطه رد مي شدم ديدمش.
- دستت درد نكنه با اين خبرت. پس فعلاً خداحافظ.
آريا با عجله راه افتاد. او قبل از سفر غزل را ديده بود. براي همين هم به دانشكده آمده بود. حالا هر طور مي خواهد بشود!
- طوري كه نمي شود. فقط ممكنست بعضي ها فكر كنند من براي ديدن كسي اومدم!
- خب فكر كنند. خودم كه مي دونم براي ديدن مرتضي اومدم، باهاش قرار داشتم.
با خودش جر وبحث مي كرد. خودش مي گفت و خودش هم جواب خودش را مي داد. اصلاً متوجه نبود كه ممكنست بعضي از فكر هايش را با صداي بلند ادا كند. با نگاه دنبال مرتضي مي گشت. وسط محوطه بود كه دستهاي مرتضي را روي شانه هايش حس كرد:
- ايست! چي داري مي گي با خودت؟
مرتضي بود كه از عقب شانه هاي آريا را گرفته بود و سعي مي كرد اداي حرف زدن آريا را دربياورد آخرين جمله ي آريا را تكرار كرد:
- باهاش قرار داشتم!! فكراتو هيچوقت به زبون نيار مرد! تو با من قرار داشتي، منم اينجام.
آريا به طرف مرتضي برگشت:
- هان چيه؟ چي مي گي تو؟
- من ؟ من هيچي! فقط پشت سرت راه مي رفتم و حرفاتو مي شنيدم!
آريا نگذاشت حرف مرتضي تمام شود:
- چي مي گفتم؟!
- هيچي، نترش! حرف مهمي نمي زدي. اصلاً ولش كن. زود باش بريم كه هوا داره گرم مي شه. تا خنكه راه بيفتيم.
جاده ي چالوس همان جاده ي هميشگي بود. با پيچ و واپيچ هاي كوهستاني و هواي دلچسب ارتفاعات. به سياه بيشه كه رسيدند، باران نرم نرم باريدن گرفت. مرتضي كه از همان لحظه ي راه افتادن شروع كرد! مي گفت و مي خنديد. هر چند مي خواست نشان بدهد كه قيافه ي گرفته آريا برايش مهم نيست اما عاقبت خسته شد:
- تو ديگه چه آدمي هستي؟ تو هم شدي همسفر؟
آريا هنوز در فضاي كارگاه نقاشي بود، وزن هواي آن سالن روي دلش سنگيني مي كرد. بيشتر سعي مي كرد جواب مرتضي را با چند كلمه ي كوتاه بدهد. طوري كه او ناراحت نشود اما مرتضي دست بردار نبود:
- تو با زبونت رانندگي مي كني؟ از قديم گفته ن اگه مي خواي يكي رو بشناسي يا باهاش همسايه شو يا همسفر! منكه چند ساله توي كلاس همسايه ي توام، كلي ام باهات سفر كردم. تعجبه چيطوري هنوز نشناختمت و بازم تحملت مي كنم! بابا تو ديگه كي هستي؟!
- مرتضي جان، عزيزم، دلم گرفته! گناه