رمان غزل و آريا قسمت 22
فصل ۲۲باز دوباره شروع كردي، تو ديگه داري كفر منو بالا مياري غزل! متوجه شدي. متوجه شدي كه رفتارت روز به روز داره بدتر مي شه، اخه من چه گناهي...
- صبر كن ببينم، تو چه گناهي كردي؟ تو هيچ گناهي نكردي، گناه از منه! فكر مي كردم وقتي با هم بياييم اينجا بالاخره هم رشته ايم، مي ريم تماشاي موزه ها، گالري ها، تابلوهاي نقاشاي معروف دنيا را مي بينيم، دوباره مي ريم دانشگاه، توي رشته ي خودمون ادامه ي تحصيل مي ديم، اما هيهات....
- هيهات كه چي؟
- هيهات، اي واي بر من و دل اميدوار من....
- باز كه خانم شعر فرموده ن؟!
- خب چي بگم؟ به تو چي بايد بگم؟ ميدوني بجاي تمام اون كارائي كه آرزو داشتم تو چيكار كردي؟ توي اين مدت با اين همه امكاناتي كه اينجا براي يه دانشجوي هنر بود چيكار كردي؟ تو فقط فكر عياشي بودي، يا به كازينو رفتي يا ديسكوتيك، يا منو بردي به اين بار يا به اون سالن رقص، كارت شده خوردن و خوابيدن و نوشيدن و قمار كردن....
- همچين مي گه قمار كه هر كي بشنوه فكر مي كنه من قمار بازم، خب معلومه كه وقتي آدم ميره كازينو مي خواد بازي كنه، عيبم نيست، همه همين كارو مي كنند. تازه وقتي كه داريم ، مي تونيم، بايد از زندگي مون لذت ببريم، مي فهمي لذت!! حتماً انتظار داشتي دوران ماه عسل و اوايل ازدواجم رو با نقاشي كشيدن وكتاب خواندن بگذرونم؟ هان؟
- خب مگه چه عيب داره؟ تازه...
- كور خوندي.
- عادل!
غزل با تحكم و صداي بلند گفت عادل. سكوت فضاي خانه را پر كرد. غزل كه احساس كرد خيلي بلند داد زده، سعي كرد جلوي عصبانيتش را بگيرد، اما نمي توانست حرف دلش را نزند:
- هيچ متوجه هستي داري چطوري حرف مي زني؟ مگه مالاتيم؟ اين حرفهاي چاله ميدوني چيه، كور خوندي! تو خجالت نمي كشي، تازه از چي داري دفاع مي كني، مگه زندگي خوردن و رقصيدن و...
- پس چيه؟ هان! از نظر حضرت خانم زندگي چيه؟! بفرمايين، بفرمايين بگين تا منم بدونم!
- هيچي! همينه كه تو مي گي!
غزل احساس مي كرد هر چه بگويد زيادي است. پالت رنگ را روي ميز گذاشت، بلند شد، مي خواست تنها باشد، انديشيد:
- نيمه كاره مي مونه كه بمونه!
به اطاقش رفت و در رابست.
عادل نمي دانست چكار كند، درحالي كه راه مي رفت زمزمه مي كرد:
- بابا من كه كار اشتباهي نكرده م، دارم زندگي مي كنم. داريم زندگيمونو مي كنيم، اما اون مرتب اشكال مي گيره و قر مي زنه، قرار نبوده كه تارك دنيا بشيم! اينهمه امكانات هست، چرا استفاده نكنيم؟ خانم انگار انتظار دارن دوتايي بشينيم مثه بچه مكتبي ها به درس خوندن يا نقاشي كشيدن، تفريحشون هم يعني تماشاي تابلو و موزه! اخه اينم شد زندگي؟ شايدم بهانه س!
مي انديشيد:
- نكنه فيلش ياد هندستون كرده، ياد دوستاش افتاده!
حتي فكر آريا عادل را ديوانه مي كرد، حس مي كرد شوهري است كه همسرش به او خيانت كرده است...
- آخه اونا كه ارتباطي با هم نداشتند، تازه اين قبل از ازدواج ما بوده، اونم اگه بوده، كه نبوده!
- غزل حق نداشته كسي رو دوست داشته باشه، اگه كسي رو دوست مي داشت، بيخود كرد با من ازدواج كرد!
عادل عصباني شد. همينطور كه قدم مي زد، تا نزديكيهاي اطاق غزل رفت، اما برگست:
- بيخود! اصلاً نمي رم سراغش، فكر مي كنه نوبرشو آوردهً بايد محلش نگذارم،كم محلي! كم محلي آدمش مي كنه. امشبم بايد برم بيرون، بايد به يكي از بچه ها زنگ بزنم و بريم يه جاي حال، مخصوصاً بايد طوري برم كه غزل هم بفهمه كجا دارم مي رم و با كي مي رم، اصلاً بايد با چند تا از دخترا پسرا بريم، آره اينجوري بهتره، ميريم ديسكوتيك!
شروع به گرفتن شماره تلفني كرد:
- سلام مجي جون، آره... قربانت، نه مريضه، حالش خوب نيست! ببينم امشب چيكار مي كني؟
- خيلي عاليه، آره به دوست دخترت هم زنگ بزن، بگو با يكي از دوستاش بياد.
- آره خوبه، باشه، يكساعت ديگه خوبه، خداحافظ تا يك ساعت ديگه، قربانت.
لبخندي از روي رضايت بر لبهاي عادل نشست و از جا بلند شد، بايد خودش را آماده مي كرد.
غزل هنوز گريه مي كرد. از وقتي وارد اتاق خوابشان شد، خودش را روي تخت انداخت و بي اراده شروع به گريه كرد. نفهميد كه چقدر گريه كرد و يا در بيرون اتاق چه گذشت، او داشت به خودش فكر مي كرد و كاري كه كرده بود....
- حقمه، هر چي بكشم حقمه، خودمو گول مي زدم، من كه اونو مي شناختم، بيخود فكر مي كردم مي شه، معلوم بود تفاهم نداريم، به كي لج كردم؟ به كجا؟ خودمو با دست خودم انداختم توي چاه، توي چاله.... با يه خوك، با يه حيوون ازدواج كردم.زندگيش فقط خوردن و خوابيدنه و... يه حيوون، به تمام معنا، آخه قرار نبود اون چيزي از هنر بفهمه، اما آخه يعني اينقدر؟ مگه مي شه؟
سه ماه از ازدواج آنها مي گذشت. با پولي كه پدر عادل داشت هيچ كاري برايشان غير ممكن نبود! بعد از ورود به آمريكا ساكن لوس آنجلس شدند. خانه اي كه خريدند در يك شهرك آرام قرار داشت. چند همسايه ي ايراني هم داشتند، آنها ارمني بودند.
- چه آدمهاي خوبي!
وقتي فهميدند همسايه هاي جديدشان ايراني هستند و تازه ازدواج كرده، از هيچ كمكي دريغ نكردند، هر چند عادل خوشش نمي آمد:
- يعني چه اين ادااطوارها؟ اينجا ديگه بايد ايران فرق داشته باشه، ما كاري با اونا نداريم.
اما غزل از همان روزهاي اول احساس مي كرد به درد و دل با ديگران نياز دارد، خصوصاً كسي كه زبانش را بفهمد و اولين كاري كه كرد تلفن به زهرا بود، دختر فاطي خانم.
- آخ فدات بشم غزل جون، اگه بدوني چقدر منتظر تلفنت بودم...
- تلفن من؟ چرا؟ مگه...
- آره، مادر زنگ زد و قضايا را برام تعريف كرد. اگه بدوني چقدر دلواپس توه؟ آنقدر سفارش تورو كرده كه نگو، گفتم مطمئن باش. غزل مثه خواهر منه.
صداي گريه ي غزل باعث شد كه زهرا خانم حرفش را قطع كند و بپرسد:
- چيه غزل جان؟ گريه مي كني؟ آهان از غربته، همه همينطورن،روزاي اول همينطوره، مال دوريه، دوري از پدر و مادر و...
اما گريه غزل علتي غير از اينها داشت. با هم قرار گذاشتند. زهرا آدرس گرفت و به ديدن غزل آمد، هر چند عادل از او خوشش نيامد.
- من از اين تازه به دوران رسيده ها خوشم نمياد، دختر كلفت، دختر كلفته! حتي اگر زن رئيس جمهور بشه! خوشم نمياد با اون رفت و آمد كني.
اما غزل توجهي نكرد. تنها اميد او در اين ديار غربت زهرا بود، و زهرا هم الحق سعي مي كرد به غزل سخت نگذرد، هر چند مشكل جاي ديگري بود. غزل اشتباه كرده بود، اشتباهي بزرگ!
و حالا دوباره دعوا كرده بودند. غزل به پشت روي تخت دراز كشيده بود، فهميد كه عادل از خانه بيرون رفته اما خيلي از جايش تكان نخورد. داشت به زندگيش فكر مي كرد، به گذشته، به حال. مخصوصاً به چند ماه گذشته، به روزهايي كه با شيدا قهر كرد و بعد...
- چقدر من احمق بودم! خداي من طفلك آريا حالا چيكار مي كنه؟ ميدونستم كه عاشقمه، اما... كاشكي از استاد خداحافظي كرده بودم، مسلماً نمي گذاشت اينكارارو بكنم... آخ خدا، چقدر به خودم ظلم كردم!
يادش به اولين باري افتاد كه اين كلمه را گفته بود. داشت با مادرش تلفني صحبت مي كرد. هنوز حرفش تمام نشده بود كه شنيد:
- ظلم؟ دختره ي بي عقل تو بهترين كار ممكن رو كردي، سعي كن خوش بگذروني، خوش! مي فهمي؟ دخترم گوشي رو ميدم پدرت...
- سلام بابا، ينگه دنيا چطوره؟ خوش ميگذره؟ كجاها رفتي؟ چيا ديد؟ عادل خوبه؟وضع چطوره؟ خوش هستين؟
خوش! خوش! غزل از اين واژه عقش مي گرفت، هر بار كه با پدر و مادرش تماس گرفته بود قبل از آنكه درد دلش باز شودف از خوشي مي گفتند، خوش گذروندن!
- خدايا چكنم؟ چيكار كنم، خودم كردم...
درست از هفته ي اول به بعد اين حال را داشت. در هيچ موردي با هم تفاهم نداشتند و عادل فكر مي كرد حق با اوست، يكي بخاطر آنكه مردست و دوم بخاطر آنكه پول دارد...
- چي كم داري؟ شير مرغ و جون آدميزاده هم بخواي برات فراهم مي كنم! اينجا آمريكاست، مي فهمي آمريكا! كافيه ارداه كني، هر چي.... هر چي كه بخواي!
واي كه چقدر اين آدم نمي فهميد! نمي فهميد كه نيازهاي يك انسان فقط خوردن و خوابيدن و با زن بودن نيست. بايد يك كاري مي كرد، يك حركتي، تلاشي. بايد از ادامه اين وضع جلوگيري مي كرد.
- ديگه بسه! از همين حالا به بعد رابطه زن و شوهري مونو قطع مي كنم، منكه حيوون نيستم كه فقط نيازهاي جسمي آقا رو برآورده كنم!
غزل بلند شد، انگار اين تصميم نيروي جديدي به او تزريق كرده بود. فكر آنكه مي تواند حداقل به اين طريق جلوي شوهرش بايستد، اميدوارش مي كرد
- شوهر؟! خوبه كه حتي توي ذهنم اونو شوهرم نميدونم! اون عادله، فقط عادل. عادل صارمي
هنوز سه ماه از زندگي مشتركشان نگذشته بود كه كار به اينجا رسيد. غزل در افكار خودش زندگي ديگري را تصور مي كرد و عادل با خواسته هاي خودش به يك زندگي ديگر مشغول بود. غزل كتابي برداشت و شروع به مطالعه كرد. خودش نفهميد كه كي خوابش برد، هر چه بود امشب لحظه هايش را به خواست خودش گذرانده بود!
- گور پدر اون! هر جا كه مي خواد رفته باشه! هر وقت هم مي خواد برگرده! فكر كرده اينجوري منو تحت فشار قرار مي ده! مخصوصاً به دوستش مجتبي مي گه: سعي كن با دوست دخترت بياي! بهش بگو دوستش رو هم بياره! فكر مي كنه من حسوديم مي شه؟! اونقدر با اين دختر و اون دختر برو تا بتركي!
غزل خوابش برد..
نصفه هاي شب عادل به خانه برگشت. شايد ساعت سه بعد از نيمه شب بود كه برگشت. روي پاهايش بند نبود، تلو تلو خوران خودش را به اطاق خواب رساند و دستگيره ي در را چرخاند، اما در بسته بود. يكي دوبار دستگيره رابه پايين فشار داد اما در باز نشد. با صداي بلند گفت:
- غزل ... غزل اين در قفل شده، بازش كن.
شايد فكر مي كرد غزل به خاطر تنهايي اش در اطاق خواب را قفل كرده و حالا مي خواست بيدارش كند تا او در اطاق را به رويش باز كند، اما خبري نشد. دوباره بلند تر تكرار كرد:
- گفتم در اطاق قفله! پاشو بازش كن، منم عادل.
اما خبري نشد، هر چه داد زد، خبري نشد. غرغر كنان به هال برگشت و روي يك كاناپه ولو شد. فقط كفشهايش را كند:
- مـ...مـ... معلوم نيست خوا... خواب مرگ رفته اين زن كه بيدار نمي شه؟! بذار نشه.
اما غزل بيدار شده بود و مي شنيد، سر و صداي عادل بيدارش كرده بود و غزل حتي گلايه هاي زيرزباني اورا مي شنيد و جواب داد:
- فكر كردي، حالا ببين!
وصبح روز بعد عادل متوجه رفتار او شد، همسرش درست مثل زمان دانشجوئي شان شده بود! سرسنگين و جدي!
- سلام خانوم خوشگله، خوب خوابيدي؟
- متشكرم.
- متشكرم؟
- چي بايد بگم؟
عادل متوجه شد، گفت:
- هيچي....
و به آشپزخانه رفت، صبحانه را خورد، اما آن روز شروع دوره اي جديد در زندگي آنها بود.
- كاري نداري عادل؟
- كجا؟ همينطور بي مقدمه راهي شدي؟
- مقدمه نمي خواست، با زهرا خانم قرار دارم. ميخواهم امروز را با هم باشيم، يه كمي گردش توي پارك جنگلي و بعدشم ناهار مي خوريم و غروب برمي گردم.
- چرا غروب؟
- براي ديدن زيبايي هاش، خداحافظ!
عادل جواب نداد، باورش نمي شد كه هنوز چند ماه از عروسي اش نگذشته، عروسش يكساله نشده، با او اينطوري برخورد كند!
- باشه، حالا رهف برو تا بريم! بتاز تا بتازيم!
و لجبازي آن دو شروع شد، هر كدام علاقه هاي شخصي خودشان را دنبال كردند. اما تفريح ها و علاقه هاي آن دو زمين تا آسمان با هم تفائت داشتند! غزل تمام لحظه هايش را با نقاشي و مطالعه و تفريحات ارزشمند مي گذراند، اما عادل شبانه روز در بارها و ديسكوتيك ها و كازينوها پلاس شد!
- سلام زهرا خانم.
- سلام غزل جان، چطوري عزيزم؟
- قربان شما، خوبم.
- خب خيلي خوش آمدي، من آماده ام. مي خواهي همين حالا بريم بيرون؟ مي تتونيم همينجا با هم يك چاي بخوريم و گپي بزنيم و بعد بريم. هر جور كه دوس داري.
- والا ميل ميل شماست، اما بدهم نيست كه يه چايي...
- پس بشين تا برات بيارم.
و خوردن چاي همان و دوساعت گپ دوستانه هم همان.
- ديروز مادر تلفن كرد، خيلي دلش پر بود. گفتم قطع كن و خودم زنگ زدم. مثه ابر بهار گريه مي كردف مثه اينكه توي اون خونه فقط مادره كه دوري تو رو حس مي كنه...
- اينو كه خودم مي دونستم.
- اما نمي دونستي كه موندن مادر فقط بخاطر توه، و حالا كه ديگه تو اونجا نيستي، احساس مي كنه وجودش اونجا زياديه، ميدوني...
ياد فاطمه خانم چشمهاي غزل را پراز اشك كرد.
- بيا دستمال بردار، من واقعاً موندم كه...
- منم دلم براي فاطمه خانوم تنگ شده.
- مادر بيش از تو ناراحتهف مي گفت مي خواد از خونه ي شما بره، مي گفت ديگه طاقت نداره، آقا و خانم اصلاً باهاش نمي سازن، يعني با هم نمي خوانند. مي گفت تا غزل خانوم اينجا بود، بخاطر اون تحمل مي كردم، اما ديگه نمي تونم!
- مي فهمم، مي دونم چه مي كشه!
- از آقاي صدر و ميمنت خانم چه خبر؟ مرتب باهات تماس مي گيرن؟
- آره ولي اي كاش نمي گرفتن، كارشون شده پرسيدن اون چيزايي كه دوس دارن، نادر يعني پاپا از پول و اينجور چيزا مي پرسه و مي مي هم از كازينو و پوكر... باور مي كنين، دختر يكي يه دونه شونو فرستادن تو ديار غربت، به جاي اينكه بپرسن حالش چطوره؟ خوشبخت هست يا نه؟ سؤالاشون شده اينا! نمي دونين زهرا خانم چقدر پشيمونم!
- نه ديگه، قرار نشد از اين حرفا بزني، ببين عزيزم غير از درد و دلاي خودت، مادر هم همه چيز را برام گفته، اما مگه مي شه آدم دم به ساعت يه تصميمي بگيره و بعد بزنه زيرش؟
غزل حرف زهرا خانم را قطع كرد و گفت:
- مسئله دم به ساعت نيست! من فقط يك تصمصم اشتباه گرفتم، اونهم ازدواج با عادل بود.
- ما كاري به درست يا غلط بودن اين كار نداريم، حالا مهم اينه كه تو سر تصميمت بايستي، ميدوني اين مهمترين تصميم يك انسن در تمام زندگيشه. آدما حتي اگه از يه پدر و مادر بدنيا اومده باشن و يه جور بزرگ شده باشن، بازم با هم فرق دارن، قديميا گفتن دوتا شيشه رو هم كه بذاري بغل هم، به هم مي خورن و صدا مي دن.
غزل حرف زهرا خانم را قطع كرد و با تعجب گفت:
- برام خيلي عجيبه، شما دارين حرفاي فاطمه خانومو مي زنين! شما كه تحصيل كرده ي آمريكائين و سالهاست اينجا زندگي مي كنيد؟
- درست حدس زدي، عين حرفهاي مادرمه! مهم نيست حرف مال كي باشه، مهم درست يا غلط بودن حرفه. آدما وقتي با هم ازدواج مي كنند مدتها اصطكاك دارند تا بالاخره همديگه رو بفهنن و با يه كمي كوتاه آمدن و يه كم گذشت به تفاهم برسند. اگه قرار باشه با اولين مشكل حرف از اشتباه كردم و نميدونم جدائي و اينها بزنن كه نمي شه!
- نه زهرا خانم، شما منظور منو متوجه نشدين. من اين مراحل را طي كردم، من عادل رو توي دانشگاه مي شناختم، رفت و اومد داشتيم. اخلاق و رفتارشو مي دونستم، من با خودم لجبازي كردم! به خودم ظلم كردم. من بخاطر لجبازي با ديگران به خودم ضربه زدم!
- اگه اينطوره كه اصلا! نميدونم چي بگم! آخه مگه ميشه آدم بخاطر لجبازي با ديگران خودشو توي چاله بندازه؟
- بدتر، توي چاه! اما من انداختم!
- چائيت سرد شد، بذار عوضش كنم.
روز خوبي بود.شايد اولين روزي بود كه غزل دلش را تمام و كمال براي زهرا خانم باز كرد. زنها حرف همديگر را خوب مي فهمند. و انروز هم گذشت، اما عصر كه غزل به خانه آمد، عادل آماده ي بيرون رفتن بود و ديگر لجبازي آن دو شكل مشخصي به خودش گرفت. غزل براي خودش نقاشي مي كرد، به زهرا خانم سر مي زد، مطالعه مي كرد. عادل هم براي خودش اين بار و آن كازينو را زير پا در مي كرد. عادل فكر مي كرد بالاخره غزل خسته مي شود و دست از كارهايش برمي دارد، اما اينطوري نبود و بالاخره يك شب كه عادل ديروقت به خانه برگشت، بي آنكه بخواهد، شروع به فحاشي كرد. بدون هيچ دليلي از پشت در اطاق خواب شروع كرد:
- آهاي! با توام، زودباش در رو باز كن، من بهت دستور مي دم.
- برو بخواب عادل، صبح با هم صحبت مي كنيم.
- من صبح و اين حرفا سرم نمي شه! من شوهرتم و بهت دستور مي دم در رو باز كني، فكر كردي شهر هرته؟ تو زن مني! بايد شبها پيش من باشي.
غزل با عصبانيت فرياد زد:
- تو حال طبيعي نداري، برو توي اطاق خودت بخواب تا صبح.
- تو دررو باز نكني، نمي رم.
غزل در را باز كرد. در حالي كه سرخ شده بود. با عصبانيت گفت:
- اينهم در! فرمايش ديگه اي هم بود؟
عادل داخل شد. لب تخت نشست و گفت:
- حالا بيا پهلوي من.
غزل در حالي كه داشت منفجر مي شد از اطاق خارج شدو در حالي كه مي رفت گفت:
- پس تو اونجا بخواب! من توي هال مي خوابم.
اما مگر عادل دست بردار بود؟
- من امشب ول كن تو نيستم.
و ديگر دعوا اجتناب ناپذير شد، اول حرفها درشت شد و بعد فحش بود كه درفضا رها مي شد.
- خجالت نمي كشي مرد؟ داري مثل نقل و نبات فحش قسمت مي كني، فكر نمي كني فردا چه جوري مي خواي تو صورت من نگاه كني؟
اما عادل دست بردار نبود و عاقبت مچ دست غزل را گرفت و سعي كرد از جا بلندش كند.
- دستمو ول كن.
- بلند شو، بهت مي گم بلند شو.
و وقتي عادل متوجه مقاومت غزل شد، دست درآورد! شايد فكر نمي كرد كار به اينجاها بكشد اما كشيد و اولين سيلي، غزل را مثل ماده ببري خشمگين به طرف عادل كشاند! عادل مجبور شد از هر چه در دسترس بود استفاده كند، حتي از كمربندش.
- خيال كرده! زنيكه لگوري، زير سرش بلند شده! فكر كرده من خرم! حتماً دلت هواي اون پسره ي جعلق رو كرده! اون جوجه فكلي گشنه گدارو! پدر تو در مي آرم، مي كشمت....
نه كه غزل آرام ايستاد و كتك خورد، نه، او هم تا مي توانست زد، اما با اولين ضربه ي عادل يك چيزي در و جود غزل شكست! چيزي كه غزل فكر مي كرد ديگر درست نخواهد شد.
- ديگه نمي شه، تو خرابش كردي! بدجوري خرابش كردي! جوري خرابش كردي كه ديگه درست نشه!
و همانوقت راهي شد، راهي منزل تنها كسي كه در آمريكا مي شناخت، يعني تنها كسي كه مي شد به او پناه آورد:زهرا خانم!
- كيه؟ كيه؟
- منم، غزل زهرا خانم!
- چي؟ تو؟ اينوقت شب؟!
و با باز كردن در متوجه ي وضعيت غيرعادي غزل شد:
- چي شده؟ تو با ت چيكار كردي؟ اين چه وضعيه؟
غزل خودش را در آغوش زهرا خانم انداخت. گريه به او مجال حرف زدن نمي داد. گريست... غزل يك دل سير گريست. همه ي دردهايش را گريست و از آن شب در خانه ي زهرا خانم ماندگار شد.
معلوم هست اين اردوي تحقيقي تفريحي كجا هست؟ اينرا ژاله وشيدا از مرتضي پرسيدند. مرتضي كه يك آگهي دست نوشته در دست گرفته بود، با خنده جواب داد: -آهان اين ديگه بيست سؤاليه. مسئله مهم اينه كه اين اردو را من ترتبي دادم. اصلاً هم ربطي به دانشگاه نداره. تازه خبر ندارين، همه ش مهمون منيد! هرچندتا كه باشين! شيدا درحالي كه به شدت مي خنديديد گفت: - نه بابا؟ از كي تا حالا اينقدر دست و دلباز شديد؟ ژاله اضافه كرد: - تازه نه براي يكي و دوتا. جناب صادق مي فرمان هر تعدادي كه بيان! و رو به مرتضي اضافه كرد: - شايد همه ي بچه هاي كلاس بخوان بيان؟ - خب قدمشون روي جفت چشماش!
ش آخر چشماش را طوري ادا كرد كه بين م وشين مشكوك بود! ژاله فوري مچش را گرفت:
- بله روي چمشاي كي؟ چشمام يا چشماش؟
- خب همونكه اول گفتين.
- يعني روي چشمام.
- بله درسته، يعني دقيقاً همينكه فرمودين.
ژاله متوجه ي كلك تازه مرتضي نشده بود اما شيدا با خنده گفت:
- نگو ژاله جان. منظورش چشماي توه! آقارو!
هر دو اداي دويدن به طرف مرتضي را درآوردند. او هم در حاليكه دستش را بصورت حايل جلوي صورتش مي گرفت، گفت:
- بابا غلط كردم. بخشيدش، بچه س، خارج از شوخي قدم همه روي چشماش. جداً روي چشماش، روي چشمان ميزبان.
- ميزبان؟
هردو باهم پرسيدند ومرتضي گفت:
- بله ميزبان! به زودي هم مي فهميد كيه! فقط سعي كنيد بچه هايي بيان كه با حال باشن، حالگيري نكنن.
شيدا باز هم خنديد و گفت:
- توي كلاس ما حال گيري وجود نداره. فقط يه نفر هست اونم...
- آقاي مرتضي صادقه!
انرا شهريار گفت كه جمله هاي آخر آنها را شنيده بود.
- به به حضرت آقام تشريف آوردند؟ خودشون كم بودند، تو هم اومدي كمكشون؟
- قضيه چيه؟
- والا قضيه از اين قراره كه....
ژاله براي شهريار تعريف كرد و قرار شد شهريار از بچه هايي كه داوطلبند، ثبت نام كند. مرتضي پشت سر شهريار داد زد:
- حواست باشه. مدت سه روز! همه مخارج با ميزبان، لباس و وسائل شخصي يادشون نره...
ژاله بلندتر از مرتضي گفت:
- يعني بعضي ها فكر مي كنند ممكن است كسي بدون لباس هم بياد؟
- والا از شما بعيد نيست، ممكن است.....
بچه ها ثبت نام كردند. چهارده نفر داوطلب شده بودند. شهريار ورقه ي اسمها را به مرتضي داد.
- خب پسر بهشون بگو آماده باشند تا من ساعت و روزشو خبر بدم. در هر صورت آخر اين هفته ش. اصلاً نه، از همين حالا بگو روز چهارشنبه ساعت.... ساعت پنج.... نه ديره، ساعت چهر صبح، قرار دم در دانشكده ، فهميدي؟
شهريار شنيده بود. فقط چند تايي اعتراض داشتند كه ساعت چهار زوده:
- آخه چرا ساعت چهار؟ بايد خوابمونو حروم كنيم؟
- خب ديگه، اينجوري گفتن، يعني آقاي صادق كه...
و چهارشنبه رسيد. مرتضي با راننده ي اتوبوس يك ربع به چهار قرار گذاشته بود. اتوبوس سر ساعت رسيد و اريا و مرتضي را سوار كرد و راهي در دانشگاه شدند.
- واي آريا! تو؟
- آقاي سپهر شما كجا بوديد؟
- سلام آريا جان، سلام.
- خدارا شكر كه ديدمت. كجا بودي اين مدت؟
- اقاي سپهر سلام.
- سلام آقاي سپهر.
بچه ها از ديدن آريا نه تنها خوشحال، كه شوكه هم شده بودند. باور نمي كردند او دوباره پيش آنها برگردد!
- سلام برهمه، خوش اومدين بچه ها!
مرتضي اول همه را ساكت كرد و بعد گفت:
- معرفي مي كنم آقاي آريا سپهر. دانشجوي سابق رشته ي نقاشي دانشكده هنر دانشگاه تهران و ميزبان فعلي دانشجويان رشته ي نقاشي!
- واي! بس كن ديگه!
- نكنه مي خواد همه شو بگه! دانشجويان رشته ي نقاشي دانشكده هنر.....
همه خنديدند. بچه ها شاد و سرحال بودند. سؤالها با خنده وش ادي شروع شد:
- كجا مي ريم؟
- تا حالا كجا بودي آريا؟
- آقاي سپهر از كي تا حالا...
و مرتضي جواب همه را داد:
- بچه ها ما همه مهمون آريائيم. داريم مي ريم ويلاي آريا كه سه روز بخوريم و بپاشيم و خوش بگذرونيم. اگه بدونين چه جائيه! بهشت! باور كنين بهشته! حالا مي بينين فقط بايد چهار پنج ساعت صبر كنين.
يكي از بچه ها حرف مرتضي را بريد:
- چهار پنج ساعت؟
و آريا جواب داد:
- براي رسيدن به جنگل و دريا زياده؟
همه هورا كشيدند. اما زمزمه هايي هم از گوشه و كنار به گوش مي رسيد و البته مخاطب اين سؤالها غير از ژاله و شيدا و مخصوصاً مرتضي نبودند. چرا كه همه فكر مي كردند آنها بيش از بقيه اطلاع دارند.
- مال خودشه يا فاميلاش؟
- از كي تا حالا استاد سپهر ويلادار شدن؟
- راستي راستي مال اونهاست؟
و پاسخ همه سؤالها خبر نداريم، ماهم نميدانيم بود. البته مرتضي اضافه مي كرد:
- والا مثه اينكه ارث بهشون رسيده، گوئي به اريا رسيده....
و رسيدند. بچه ها در محوطه ويلا پخش شدند. فضاي گسترده و طبيعي همه را شاد و بي پروا كرده بود.
- واي چقدر قشنگه!
- چه خونه اي!
- اين چادرا چيه؟
- اينا مال ماست. اونايي كه دلشون مي خواد توي هواي آزاد بخوابند!
آريا از هيچ چيز دريغ نكرده بود. دلش مي خواست تا آنجا كه ممكن است به بچه ها خوش بگذرد.
وجود استاد سپهر در ويلا بعنوان سرپرست اردو پدر و مادر بچه ها را مطمئن كرده بود.براستي هم هيچكس كاري كه خارج از شأن يك دانشجو باشد انجام نداد. هر كدام از بچه ها با چند تايي طرح و تابلو به خانه برگشتند. تابلوهايي كه بعضي شان چند بيتي از شعرهاي استاد سپهر را در حاشيه داشتند. حاصل كار ارزشمند بود. واقعاً هم خوش گذشت. سه روزي كه براي همه جزو خاطرات زيباي دوران تحصيل ثبت شد. مخصوصاً براي دو نفر: شيدا و مرتضي! و اينرا آريا وقتي فهيمد كه چند روز بعد از اردو مرتضي به او سر زد. در خانه ي خودش بود كه مرتضي وارد شد. با كليد خودش در را باز كرد. طبق معمول اول كمي شوخي كرد اما وقتي آريا با سيني چاي از آشپزخانه برگشت، گفت:
- تو باورت مي شه آريا؟
- چي رو؟
- اينكه... اينكه... يعني ميدوني، اينكه شيدا... شيدا به من....
آريا كه مدتها بلند نخنديده بود، با صداي بلند به خنده افتاد:
- پس خياط هم در كوزه افتاد! پس خود آقاي مرتضي خان صادق هم بله؟ اما من فكر مي كردم آخرش ژاله خانم تورت كنند،نه...
- دس وردار آريا. همه چيز كه شوخي نيس!
- ا؟ چه عجب؟! يادشون رفته حضرت آقا كه همه عالم و آدم رو به مسخره مي گرفتن؟! حالا براي من صدا كلفت مي كنند كه همه چيز شوخي نيس! هميشه شعبون يه بارم رمضون! گوسفند از جوي پريد، دنبه ش رفت بالا، بزه گفت آي ديدم ديدم! گوسفنده گفت ما يه عمر مي ديديم و هيچي نمي گفتيم، حالا تو يه بار ديدي، دادت رفته به هوا؟! بله آقا....
مرتضي در حاليكه اداي انگشت حيرت گزيدن را در مي آورد، گفت:
- نيگا؟! نيگا چه زبوني درآورده مرد شكست خورده ي ما؟!
- فقط مي خواستم بدوني! خدارو شكر مي كنم كه مزه شو چشيدي!خب حالا ديگه شوخي بسه. قضيه چيه؟
- يعني تو متوجه ي هيچ چي نشدي؟
مرتضي فكر مي كرد آنچه در مغز او و شدا مي گذشته، يا حركاتي كه گاه از يكي شان سر مي زده و نشان مي داده كه به يكديگر علاقه دارند، همه را متوجه كرده!
علاوه برآن آريا مدتها بود كه دانشگاه نمي رفت تا ان دو را ببيند. تازه آريا بيشتر وقتها توي حال خودش بود.
- من آنقدر به سر خودم هست كه...
- يعني اصلاً...
- نه اصلاً ماوجه نشدم! برام تعريف كن چطوري شروع شد؟
مرتضي سرخ شد. سرش را پايين انداخت. انگار رويش نمي شد در صورت آريا نگاه كند. خجالت مي كشيد. او در يك خانواده ي سنتي بزرگ شده بود. پدرش عطاري داشت. حاج عباس صادق مردي بود كه هيچوقت با بچه هايش بيش از حد لزوم صحبت نمي كرد. مادر مرتضي هم كه هميشه مشغول انجام كاري بود.
- مگه كار خونه مهلت مي ده؟ به زبون آسونه پنج تا بچه رو بزرگ كردن !
آريا دوباره پرسيد:
- نمي خواي بگي؟ نكنه خجالت مي كشي؟
مرتضي جواب داد:
- آره خجالت مي كشم. مي دونيف درسته كه من و تو با هم دوستيم و خيلي هم صميمي هستيم. اما تو هيچ چي از زندگي من نمي دوني. در صورتيكه من حتي شماره شناسنامه ي همسايه هاي شما را بلدم. آره جدي مي گم. سير تا پياز زندگي شما را مي دونم. زندگي شما بازه، اما زندگي من بسته است! شايد باور نكني اما اولين باري كه توي مدرشه شروع به شوخي و مسخره بازي كردم براي پوشاندن خجالتم بود! از همه چيز خجالت مي كشيدم. براي همين به قول مادرم زدم به دنده ي بيعاري! اول از خنده شروع شد و بعد جوك گفتن و با بچه ها بي مزگي كردن و بعد من بزرگ شدم و اين حالت كامل شد. بقولي تكامل پيدا كرد و من شدم يه آدم شوخ طبع! اما باور كن كه توي دلم مثه روي لبام نيست! خنده اي كه....
آريا احساس مي كرد كه موضوع حساس شده. مرتضي داشت براي او درد دل مي كرد. براي اولين بار مي خواست از زندگيش بگويد. بايد سنگ صبور او مي شد. كاري كه تا حالا مرتضي براي او كرده بود. بايد مثل يك سنگ مي شد. سنگي صبور و ساكت! و همانطور هم شد! فقط گوش داد. بايد جبران مي كرد و مرتضي گفت و گفت و گفت....
- تو نميدوني زندگي توي يه خونه شلوغ يعني چه؟ تو تك بودي. نمي فهمي وقتي چند تا بچه باشيد، براي به دست آوردن هر چيزي بايد مبارزه كني! تازه خدا نكنه كه بچه ي كوچيك خونه باشي! چون اونوقت زور همه به تو مي رسه! باز خدا را شكر، من وسطي بودم. از بزرگترا، زور مي شنيدم و به كوچكترا زور مي گفتم. از شر خوردن بگير تا هر چيز ديگه! هنوزم كه هنوزه پدرم يكبار همراه ما نخنديده! مي دوني چي مي گه؟ مي گه:
- مرد نبايد تو روي زن و بچه ش بخنده! پرو مي شن!
حتي اگر يكوقتي، يك موردي پيش آمده كه خيلي خنده دار بوده و نتونسته خودشو كنترل كنه، دستشو جلوي دهنش گرفته كه خداي نكرده ما خنده شو نبينيم! صبح رفته دم مغازه و شب برگشته. عين برج زهرمار نشسته تا وقتي كه موقع خواب شده و خوابيديم. يك دليل ديگه براي شوخيهاي من، همين طبع حاج آقام بوده! براي مبارزه با اون ( سنان بن انس)...
آريا از كلمه (سنان بن انس) خنده اش گرفت اما آنقدر تحت تأثير زندگي داخلي مرتضي قرار گرفته بود كه اين خنده هم مجال بروز نيافت. درغم اين نوع زندگي كردن حل شد!
- آره پسر! زندگي كاسب جماعت با زندگي كارمندي و پول داري فرق داره! خصوص كاسب بازاري يا سنتي. چون نميدونن چقدر درآمد دارند، كم خرج مي كنند! بقاعده و با حساب و كتاب! براي همين هم وقتي آخر سال حساب مي كنند و سودشان مشخص مي شود، مقدار كمي از آن خرج شده و زيادش باقي مي ماند. اما يك وقت فكر نكني بعد خرجش مي كنند، خير مي مونه، مي غلته روي سرمايه اما بازهم خودشو نشون نمي ده! حاج آقا عباس صادق هنوز هونطوري است كه ده سال قبل بوده! در صورتيكه من مطمئنم سرمايه عطاري، چند برابر شده، خسته ت نكنم، من يه همچين جايي بزرگ شدم. دور وبرم توي خونه هميشه شلوغ! يه لحظه نمي توني با خودت تنها باشي! براي همين هم به نقاشي پناه بردم. اوائل با ذغال روي گچهاي پايين ديوار حياط عكس مي كشيدم و پاك مي كردم بعد با گچ نقاشي مي كشيدم. هر جا كه مي شد و آهسته آهسته روي كاغذ طرح زدم. من اينجوري با نقاشي آشنا شدم! اما هميشه آرزوي يك زندگي خلوت رو داشتم. من اصلاً از تشكيل خانواده و اين حرفا خوشم نمي اومد. فكر ازدواج رو كه مي كردم، خونه خودمون يادم مي اومد و از هر چي زنه سير مي شدم! تا اينكه اومدم دانشگاه و با تو آشنا شدم و با بقيه بچه ها....
- اما هيچوقت نشون ندادي كه....
- درسته، هميشه همينطور بوده. فكر مي كني راجع به ماشين تو كه گاهي دستم بوده، چي گفتم؟
- يادمه گفتي كه مي گي من اونو قسطي براي آموزشگاه خريده ام وگاهي يك ساعتي براي كارهاي آموزشگاه بهت قرضي مي دم.
- اين درست اما فقط همين تنها كه كافي نبود حاج آقا مي پرسيد چه لزمي داشت؟ پول بنزينشو از كجا مي دي؟ اين بود كه همون حرفا رو زدم به اضافه ي اينكه قراره باهاش مسافركشي كنم! و در ضمن تاكسي تلفني هم كار كنم! نصف و نصف، با تو يعني!
- جدي مي گي؟
- آره كه جدي مي گم! اگه اينارو نمي گفتم همون بار اول مي گفت برو ماشينو پسشون بده. در صورتيكه حاج آقا داره! بيشتر از اينها هم داره! مي تونست بهترين ماشين را بخره! نخريد! نخريد و نمي خرد! درصورتيكه نميدوني همين ماشين تو كه گاهي يه روز ازت مي گرفتم چقدر دل خواهر برادرهامو شاد كرد؟! مادرموكه ديگه نگو! هفته اي يكبار زيارت اموات روي شاخش بود! ويا چه دعاهايي؟! چه دل شادي؟! راستي كه چقدر با اين ماشين خريدنت مادرمو خوشحال كردي! هر هفته بردمش سر قبر پدر ومادرش. بگذريم، همه اينها باعث مي شد كه من هيچوقت به زن فكر نكنم! حتي تا چند وقت پيش!
- جدي مي گي؟
مرتضي با لحني نيمه شوخي نيمه جدي گفت:
- تو هم كه همش مي گي: جدي مي گي، جدي مي گي.
- عذر مي خوام.
- نميخواد. شوخي كردم. خلاصه گذشت تا قضيه غزل و شيدا پيش اومد. يعني بينشون شكر آب شد. و غزل گذاشت و رفت. شيدا هم باندشون رو ديگه شكسته بود، ول كرد و اومد طرف ما. اوائل فقط صحبت شماها بود. تو و غزل. اما آهسته آهسته احساس مي كردم وقتي شيدا حرف مي زنه، من يه جوريم مي شه! يعني وقتي مي ديدمش دلم مي لرزيد و ديگه....
- اوهوم! ديگه كار تموم شد! عاشق شدي؟
- نه اصلاً فكرشم نمي كردم! فقط مي ديدم كه وقتي اون حرف مي زنه، تمام وجودم مشتاق شنيدنه! دلم مي خواست فقط اون حرف بزنه و من گوش كنم! با نگام مي خواستم تموم حركاتشو بخورم! ديگه زندگيم مثه قبل خالي نبود! بجاش پر از دلهره شده بود! نمي فهميدم چرا؟ ديگه مثل قبل خواب راحت نداشتم! شبها همينطوري از خواب مي پريدم.
- مي فهمم.
- اا تو چت شده مرد؟ آريا، آريا....
آريا دست خودش نبود. حرفهاي مرتضي او را به جائي كشاند كه با آمدن مرتضي لحظه اي از آن خارج شده بود! و آن حال فقط با ياد غزل بود! آريا در تمام لحظه ها او را مي ديد. تمام صحنه هايي كه در چند سال گذشته ديده بود و غزل در آن جا داشت: از روز اولي كه غزل را ديده بود، تا آخرين بار، حتي كوچكترين حركت او را حفظ بود! مي دانست كه فلان روز، غزل فلان جمله را مي گفت و فلان حركت را مي كرد....
آريا در حالي كه اشكهايش را پاك مي كرد، در جواب مرتضي گفت:
- ميدوني دست خودم نيست! هر اسمي منو ياد غزل مي اندازه! شيدا كه ديگه جاي خودشو داره. براي من وجود او يعني وجود غزل! شيدا بزرگترين يادآور غزله! تازه اين حرفاي تو، خودمنو به يادم مي آره....
- اما تو اشتباه مي كردي! تو همش مي گفتي نه! تو منكر دوست داشتن بودي!
- ميدونم، ميدونم كه چه اشتباهي كردم! با خودم كه بودم، غزل را مي پرستيدم!اما باش ماها، مخصوصاً وقتي كه غزل هم حضور داشت، دست خودم نبود. يه طور ديگه مي شدم. خدايا منو ببخش. منو ببخش.
- خب ديگه، كاريه كه شده! يعني كار از كار گذشته! ديگه خودتو سرزنش نكن!
- منو ببخش كه وسط حرفاي تو... خب، ادامه بده.
مرتضي از جا بلند شد. به طرف پنجره رفت. همينطور كه بيرون را نگاه مي كرد گفت:
- خب ديگه، مي فهميدم كه دوستش دارم و فكر مي كردم من كوچكتر از اون هستم كه شيدا به من علاقه پيدا كنه! تا اينكه...
آريا با عجله پرسيد:
- تا اينكه چي؟
- تا اينكه توي اين اردو... روز دوم كه نشسته بوديم... غروب بود، كنار دريا آتيش درست كرده بوديم. من و ژاله دوتايي آتش روشن كرديم. عكس شعله ها به روي آب دريا ديدني بود. داشتم به آب نگاه مي كردم كه حس كردم يك نفر كنار من ايستاده....
- شيدا بود؟
- آره، قبل از اينكه حرف بزنه، حس كردم اونه! حتي حس كردم چه جوري داره نيگام مي كنه! برگشتم و با تته پته گفتم:
- سلام.
گفت:
- سلام. داري به آب نگاه مي كني؟
- به آب و آتش. عكس آتش ها رو توي آب مي بيني؟
- پس آب و آتش به هم آميخته شد؟! آره زيباست! اما آب آتش رو خاموش مي كنه! آتش هم مي تونه آب رو بسوزونه؟
- من كه نمي فهمم تو چي مي گي!
كنارم نشست و گفت:
- تو چه احساسي داري؟
- به چي؟
- نمي دونم، خودت بگو، بايد بفهمي!
فهميدم! فهميدم كه مي خواد به من اجازه حرف زدن بدهد. نگاهش به من جرأت مي داد. بدون مكث گفتم:
- منظورت احساسم نسبت به توست؟
سرش را به علامت موافقت تكان داد و باز مشتاقانه نگاهم كرد. پرسيدم:
- جوابش را مي خواهي؟
دوباره با سر جواب مثبت داد. منهم دل به دريا زدم و گفتم:
- عشق!
- عشق!
آريا جان انگار آتش گرفت. صورتش سرخ سرخ شد و پرسيد:
- ميخواهي نظر من را هم بداني؟
گفتم: اوهوم.
گفت:
- سخته گفتنش. براي يك دختر سخته! اصلاً از اولش هم سخت بود، از همون لحظه اي كه ازت پرسيدم تو چه احساسي داري؟ سخت بود. اما من شروع كردم و مي خواهم تا آخر برم. ميدوني سرنوشت آريا و غزل جلوي چشمامه و منو مي ترسونه! من طاقتشو ندارم، نه من نمي تونم! بخدا نمي توتنم!
و ديگه نمي تونست جلوي گريه شو بگيره. اصلاً متوجه نبوديم كه ژاله كنار آتيش پشت سرما نشسته، همينطور كه گريه مي كرد، ادامه داد:
- آره نمي تونم! من تحمل شكست رو ندارم! من هم... منهم...
- تو چي؟
- دوستت دارم!
هنوز حرفش رو تموم نكرده بود كه بلند شد و دويد. فرار كرد و منو بهت زده برجا گذاشت.
صداي ژاله رو شنيدم كه گفت:
- خوشبخت باشين. بهتون تبريك مي گم.
ميدوني آريا ژاله داشت گريه مي كرد. با بغض حرف مي زد. من نميدونم آيا ژاله به من احساسي داشت يا به دليل ديگري گريه مي كرد. هر چه بود، بغض گلويش را گرفته بود.
- ميخوام اولين نفري باشم كه بهتون تبريك مي گه.
اينو گفت ورفت. من كنار آتيش و دريا باقي موندم. نميدوني آريا چه حالي دارم! از اون لحظه به بعد انگار روي آتيشم!
- پس اجازه بده منهم دومين نفري باشم كه بهت تبريك مي گم.
مرتضي با حالي كه معلوم نبود خوش است يا نا خوش، گفت:
- نميدونم چي بگم آريا جان! منو ببخش! بايد تنها باشم، اجازه بده برم. بايد برم خونه. نميدونم چي مي شه؟! خدا بخير بگذرونه!
آريا تعجب كرد. نمي فهميد چرا مرتضي از آخر و عاقبت كار مي ترسد، اما چند روز بعد فهميد كه ترس مرتضي بي جهت نبوده! آنروز هر دوشان با هم آمدند سراغ آريا، بجاي آنكه مرتضي در را با كليد باز كند زنگ زد، پيش از آن تلفن كرده و گفته بود،كه مي آيند و آمدند.
- سلام آقا مرتضاي گل، سلام شيدا خانم، تبريك مي گم....
- ممنون.
شيدا گفت ممنون و نشست، اما آريا احساس كرد هردوشان گرفته هستند. مرتضي شروع كرد، يعني نگذاشت حتي چند لحظه بگذرد. يا آريا سؤالي بكند، بدون مقدمه گفت:
- اونا مخالفن! حاج آقا و حاج خانم هر دوتا شون با هم!
- يعني چي؟ مگه مي شه؟آخه چرا؟
- هيچي مي گن لقمه ي ما نيست، مي گن ما بايد با وصله ي تنمون وصلت كنيم...
- خب مگه شيدا وصله ي تنشون نيست؟
آريا اين جمله را با طعنه به زبان آورده بود،اما مرتضي بي توجه به طعنه ي پنهان در لحن آريا جواب داد:
- نخير نيست! مادرم از يه طرف و حاج آقا از طرف ديگر.
- ببينم مي شه از اولش بگي؟
آريا بعد از آنكه اينرا گفت رو به شيدا كرد و ادامه داد:
- منو ببخش شيدا جان كه بدون پذيرايي و....
- اين چه حرفيه؟ ما كه با هم رودرواسي نداريم....
- خب پس اگه ممكنه... ببين آشپزخانه اونطرفه... پس تو از همه مون پذيرايي كن، يه جايي بذار كه همگي...
- بچشم!
شيدا راهي آشپزخانه شد و آريا با صدائي آهسته رو به مرتضي گفت:
- نمي خواستم اينجا باشه و نظرات اونارو راجع به خودش بشنوه!
- خوب كاري كردي، منكه اصلاً متوجه ي اين چيزا نيستم!
- خب؟
- هيچي، اونروز كه از پيش تو رفتم تصميم گرفتم كار را تمام كنم. شب كه حاج آقا اومدن خونه بهشون گفتم، به هر دوشون و هر دو با هم تعجب كردند. انگار از قبل برنامه ريزي كرده بودند. مادرم كه از حاج آقا ساده تر است دستشان را رو كرد، گفت:
- مثه اينكه همه چي عوض شدهف از قديم قرار بود پدر و مادر براي دومادي پسرشون دست بجنبونن، ما هم بيكار ننشستيم. من و حاج اقا دختر حاجي دواساز رو زير سر گذاشتيم، ماشاالله هم خوش برو روست، هم پاك و پاكيزه. خونواده دار، خلاصه همه چي تموم، خودم ديدم و پسنديدم، حاج آقا هم با حاج آقا دواساز حرفايي زده، يعني يه كارائي كرده، اونوقت حالا تو يه كاره اومدي كه...
ديدم اگر سست بجنبم جشن تولد بچه مم مي گيرن، اين بود كه پريدم وسط حرف مادرم كه:
- اين حرفا چيه مادر؟ ديگه ته دهات هم از اين كارا نمي كننن، چه برسه به مغز پايتخت! من خودم اونقدر مي فهمم كه چه كسي رو براي زندگي آينده م انتخاب كنم!
خلاصه بعد از دو روز قهر و آشتي و كلي حرف و حديث، حاج آقا و مادرم قبول كردند، به شرطي كه شيدا در امتحان اونها قبول بشه...
آريا حرف مرتضي را بريد و با تعجب گفت:
- امتحان؟!
- بله امتحان، شوخي نمي كنم! مادرم گفت بايد شيدا رو ببينه، اما وقتي خواستم قرار بذارم معلوم شد منظورش اينجوري ديدن نيست!
- مي خواستن تمام ذرات وجود بنده رو ببينن!
شيدا كه پهلوي آن دو ايتستاده بود، اينرا گفت و نشست، مرتضي هم با ناراحتي ادامه داد:
- بله منظور مادرم ديدن شيدا توي حموم بود! فكر مي كردم شيدا موافقت نمي كنه، اما قبول كرد. قرار گذاشتيم توي حموم محله مون، حموم گذر اوس ابراهيم، توي نمره. بالاخره دردسرت ندم....
شيدا با ناراحتي پريد وسط حرف مرتضي:
- يه وقت ديدم در نمره ي خصوصي حمام باز شد و دونفر وارد شدند، البته من منتظر مادر مرتضي بودم، اما حالا با دو تا زن پا به سن روبرو مي شدم كه يكي شون خيلي وقيح به آدم نيگا مي كرد، فوري فهميدم كه اون خانم مادر مرتضي هستند و اين خانم دلاله ي محله شون، باور كن آريا...
شيدا به گريه افتاد، اما نمي خواست ساكت شود، مي خواست بگويد و گفت، البته با گريه:
- اول عذرخواهي كردن كه ببخشم اشتباهي اومدن، دلم مي خواست بگم اين چه نمايشي است؟ اما به روي خودم نياوردم...
آريا مي ديد كه مرتضي عصبي و ناراحت است، شنيدن اين حرفها ناراحتش مي كرد، داشت خون خونش را مي خورد، اما ساكت نشسته بود...
- خلاصه يكوقت متوجه شدم كه فقط اندازه روده ي كوچك و بزرگم را نپرسيده اند و نميدانم تعداد موهايم را نشمرده اند كه با ناراحتي گفتم عذر مي خوانم خانمها اگه اجازه بدين من بايد از خدمت مرخص بشم. در حمام را بستم و لباس پوشيدم و آمدم بيرون.
مرتضي حرف شيدا را پي گرفت:
- اين از ماردم، پدرم هم معلوم شد هزار نفر را بسيج كرده كه راجع به جد و آباد شيدا تحقيق كنند. ميدوني كه پدر شيدا در يك شركت تجارتي كار مي كند، شيدا مي گفت روز بعد كه پدرش مي آيد خانه... اصلاً خودت بگو شيدا! بگو....
- هيچي فرداي اونروز، عصر پدرم اومد خونه مثه برج زهرمار، همه مون تعجب كرده بوديم! پدر هيچ وقت اينطوري نبود، مي خواستيم بدانيم چه اتفاقي افتاده كه پدر منفجر شد:
- هيچ معلوم هست تو دختر چه كار كردي كه اينهمه آدم فرستادي سراغ من؟ من كه نمي دانستم قضيه چيه، پرسيدم:
- چه كاري؟
و پدر جواب داد:
- هيچي امروز رفتم شركت از رئيس ادره گرفته تا آبدارچي اداره پرسيدن چه اتفاقي افتاده آقاي قاسمي؟ ميخواين جائي استخدام بشين؟ وام بگيرين؟دختر زن بدين؟ پسر شوهر بدين؟ مي خواين وكيل بشين، وزير بشين.... و وقتي پرسيدم براي چي، گفتند از روز گذشته يك عده در مورد شما تحقيق مي كنند، از زندگي نامه ده نسل قبل شما تا زندگي دختر خاله ي پسر عمه تان را دارند مي پرسند، خلاصه توسط آبدارچي تحقيق شد، ته و توي قضيه كه درآمد معلوم شد دختر بنده قرار است توسط يك آقازاده ي به اسم پسر حاجي عطار خواستگار بشوند!
پدر آنقدر عصبي بود كه نمي شد با او حرف زد، مادرم هم عصباني بود كه چرا من چيزي به او نگفته ام و هر چي مي گفتم خبري نبوده كه به او بگويم، باور نمي كرد، خلاصه...
مرتضي با عصبانيت حرف شيدا را قطع كرد:
- همه اينها يك طرف، نتيجه شان هم يك طرف! حاج آقا و حاج خانم نتيجه گيري كرده اند كه خير اينها وصله ي تن مانيستند، دور اين دختر را خيط بكش، باورت مي شه آريا؟ به همين راحتي راجع به زندگي دونفر تصمصم مي گيرند!
- آخه چرا؟
- بايد از خودشون پرسيد، مهم اينه كه مخالفن!! با ازدواج ما مخالفند...
آريا واقعاً باور نمي كرد كه در اين زمانه هنوز چنين فكرهايي وجود داشته باشد، با ناراحتي از شيدا پرسيد:
- خونواده ي شما چي؟
- پدر و مادر من منطقي هستند، اونها با مرتضي مشكلي ندارند. بعد از آنكه عصبانيت در خانه تمام شد از سير تا پياز فضيه را گفتم. والا اولش سير خنديدند، اما موافق بودند. يعني حرفي نداشتند.
- بنظر تو چيكار كنيم؟
سؤال مرتضي در فضا رها شد، هيچ جوابي به اين سؤال داده نشد. آريا سرش را زير انداخت، نميدانست به سؤال دوستش چه جوابي بدهد