داستان كوتاه (47)

چند دقيقه شادي


روزي در پارك شهر زني با يك مرد روي نيمكت نشسته بودند و به كودكاني كه در حال بازي بودند نگاه مي كردند . زن رو به مرد كرد و گفت : پسري كه لباس ورزشي قرمز دارد و از سرسره بالا مي رود ، پسر من است . مرد در جواب گفت : چه پسر زيبايي . و در ادامه گفت : او هم پسر من است . و به كودكي كه تاب بازي مي كرد اشاره كرد .

مرد نگاهي به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : تامي وقت رفتن است . تامي كه دلش نمي آمد از تاب پايين بيايد با خواهش گفت : بابا جان فقط پنج دقيقه . باشد ؟ مرد سرش را تكان داد و قبول كرد. مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند .

دقايقي گذشت و پدر دوباره پسرش را صدا زد : تامي ، دير مي شود . برويم . ولي تامي باز خواهش كرد : پنج دقيقه . اين دفعه قول مي دهم . مرد لبخندي زد و باز قبول كرد . زن رو به مرد كرد و گفت : شما آدم خونسردي هستيد ولي فكر نمي كنيد پسرتان با اين كارها لوس شود ؟

مرد جواب داد : دو سال پيش يك راننده ي مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه سواري زير گرفت و كشت . من هيچ گاه براي سام وقت كافي نگذاشته بودم . ولي حال تصميم گرفته ام اين اشتباه رو در مورد تامي تكرار نكنم .

تامي فكر مي كند پنج دقيقه بيشتر براي بازي كردن وقت دارد ولي حقيقت آن است كه من پنج دقيقه وقت مي دهم تا بازي كردن و شادي او را ببينم . پنج دقيقه اي كه ديگر هرگز نمي توانم بودن در  كنار سامِ از دست رفته ام را تجربه كنم .


ادامه نوشته
جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۱۴:۱۷
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (46)

مرد و نامرد


يه دختر كور توي اين دنياي نامرد زندگي ميكرد . اين دختر يه دوست پسر داشت كه عاشقش بود . دختر هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده .

وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره . بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو . پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت : مراقب چشماي من باش من شرط عشق و به جا آوردم .


ادامه نوشته
جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۱۴:۱۶
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (45)

حميد


روزي كه حميد از من خواستگاري كرد با شادي و شعف و با سراسيمگي آن را پذيرفتم . يافتن همسري مانند حميد با شرايط او شانسي بود كه هميشه به سراغ من نمي آمد و من جزو معدود دختراني بودم كه توانسته بودم همسر پاك و نجيبي مانند حميد را پيدا كنم .

حميد مرد زندگي است و ميتواند در سخت ترين شرايط زندگي همدم و همراه خوبي براي سفر زندگي باشد ! اين عين جمله‌اي بود كه پدرم بعد از چند روز تحقيق در مورد حميد به من و مادرم گفت . بالاخره با توافق جمعي و با رعايت تمام آداب و  رسوم سنتي من و حميد به عقد يكديگر در آمديم و زندگي مشترك خود را شروع كرديم .

حميد با من بسيار محبت آميز رفتار مي كرد و هر وقت مرا صدا مي زد از القاب  نازنين و  جانم  و عزيزم و  عشقم و … استفاده مي كرد و تمام سعي خود را به كار مي برد كه در حد وسع و توان خود همه خواهشهاي مرا بر آورده سازد .

همان ماههاي اول ازدواج نيمه شب يكي از روزهاي تعطيل از او شيريني تازه خواستم و حميد تمام شهر را زير و رو كرد و حتي يكي از دوستان قنادش را از خواب بيدار كرد و در عرض چند ساعت تازه ترين شيريني قابل تصور را فراهم ساخت .

حميد به راستي عاشق و شيفته من بود و من از اينكه توانسته بودم به راحتي و بدون هيچ زحمتي چنين شيفته شوريده اي را به عنوان همسر انتخاب كنم در پوست خود نمي گنجيدم . هر شب كه از سر كار به منزل برمي گشت براي آنكه مطمئن شوم هنوز عاشق من است و دوستم دارد او را امتحان مي كردم .

يك روز از او مي خواستم ظرفهاي نشسته شب گذشته را بشويد و روز ديگر از او مي خواستم كه مرا به گرانترين رستوران شهر ببرد . روز ديگر از او تقاضا مي كردم كه كار خود را نيمه رها كرده و مرخصي نصف روز بگيرد و خودش را به مهماني يكي از دوستان من برساند و روز ديگر خودم را به مريضي ميزدم و از او ميخواستم در منزل بماند و مواظب من باشد .

حميد همه اين كارها را بدون هيچ اعتراضي انجام مي داد . او آنقدر مطيع و رام بود كه كم كم يادم رفت حميد به عنوان يك انسان بالقوه مي تواند وحشي و بي رحم هم باشد . حتي يك روز در يك جمع فاميلي نتوانستم فكر درونم را پنهان كنم و در حضور جمع با خنده گفتم كه حميد خر خودم است و هر چه بگويم گوش مي كند .

صورت سرخ و چشمان شرمنده حميد نشان داد كه او از اين جمله من ناراحت شده است اما با همه اينها هيچ نگفت و بلا فاصله با مهارت مسير صحبت را عوض كرد . شب كه منزل خود برگشتيم حميد در اعتراض به حرف من جمله اي گفت كه آن شب درست و حسابي معنايش را نفهميدم ولي به هر حال با معذرت خواهي و گفتن اينكه يك شوخي ساده بود قضيه را به فراموشي سپردم .

آن شب حميد گفت : عشق موجود حساسي است و از اينكه كسي به او شك گند و مهمتر از اينكه كسي او را امتحان كند بدش مي آيد . كم كم اين فكر به مخيله ام افتاد كه حميد در عشق و مهمتر از همه در زندگي موجودي بي عرضه و بي خاصيت است و من موجودي بسيار برتر و والاتر از او هستم .

حتي گاهي اوقات به اين فكر مي افتادم كه شايد اگر كمي دندان وي جگر مي گذاشتم و به حميد بله  نمي گفتم حتما مرد بهتري نصيبم مي شد و زندگي باشكوهتري داشتم . احساس قرباني بودن و حيف بودن به تدريج بر من قالب شد و كار به جايي رسيد كه هر چه حميد بيشتر نازم را مي كشيد و بيشتر براي برآوردن آرزوهايم تلاش مي كرد در نظرم خوارتر و حقيرتر مي شد .

كار به جايي رسيد كه ديگر صبحها براي بدرقه اش از خواب بيدار نمي شدم و شبها برايش شام نمي پختم و به او دستور مي دادم كه از رستوران سفارش شام دهد . حميد همه اين بي احترامي ها و بي حرمتي ها را تحمل مي كرد و هنوز هم قربان صدقه ام مي رفت .

بخصوص در كنار فاميل مرا در كنارم مي نشاند و به ظاهر چنان مي نمود كه از من حساب مي برد . همه زنها و دختر هاي فاميل به اين عشق شور انگيز حميد غبطه مي خوردند و من مغرورتر از هميشه او را از خود مي راندم و با لحني ناخوش آيند در مقابل جمع با او سخن مي گفتم .

بالاخره من باردار شدم و يك دختر و پسر دوقلو به دنيا آوردم . دخترك شباهت عجيبي به حميد و پسرك شباهت غريبي به من داشت . دوران بار داري ودو سال بعد از آن هيكل و اندام مرا به كلي تغيير داد و چهار چوب بدن من ديگر آن ظرافت و جذابيت زمان دختري را از دست داده بود و من فقط حميد را مسبب اين اتفاقات ميدانستم .

به هر حال اگر حميد به خواستگاريم نمي آمد من مي توانستم مدت بيشتري زيبايي و جذابيت زمان جواني را حفظ كنم . ورود بچه ها به زندگي ما رنگ و روي ديگري داد . حميد هر دو فرزندش را به شدت دوست داشت ولي بي اختيار براي دخترك نگران تر بود .

روزي دليل اين نگراني را از حميد پرسيدم و او بالبخند تلخي گفت: تربيت دختر مهمتر از پسر است و دختران آسيب پذيرتر از پسران هستند . اما من اين توضيح را قبول نكردم و گفتم كه دليل اين محبت بيش از اندازه شباهت بيش از اندازه دخترك به اوست .

بعد برايش گفتم كه فكر نمي كرد كه از بطن زن والا و برجسته اي مانند من صاحب فرزندي شبيه خودش شود . حميد مدتها به اين جمله من خنديد ولي با اين همه ذره اي از حالت تسليم و عشق بي قيد وشرطش نسبت به من كم نشده بود .

هرچه شوريدگي و شور و عشق حميد نسبت به من و بچه هايش بيشتر مي شد جسارت و زياده روي من در امتحان گرفتن از عشق حميد بيشتر مي شد . ديگر مطمئن بودم كه حميد به خاطر بچه ها هم كه شده مرا رها نخواهد كرد .

شعاع بي حرمتي ها و بي احترامي هايم را نسبت به عشق و شوريدگي اش بيشتر كردم و وقتي او در مقابل بي اعتنائي ها و بي حرمتي هاي من سكوت مي كرد و كوتاه مي آمد احساس قدرت و بزرگي مي كردم و حس قرباني شدن در من بيشتر تقويت مي شد .

اما همه اين تصورات در يك مهماني خانوادگي ناگهان به باد رفت و من در آن شب به جنبه اي از شخصيت حميد روبرو شدم كه هرگز فكر نمي كردم در وجودش باشد .

پسر عموِيم بعد از مدتها از خارج بازگشته بود و همه فاميل به مناسبت بازگشت او به كشور در مهماني باشكوهي شركت كرده بودند .

من به اصرار از حميد خواستم تا هديه اي گرانقيمت تهيه كند و بعد در حالي كه هر دو بچه را در آغوش او انداخته بودم او را در مجلس به حال خود رها كردم و مانند دختران مجرد به سراغ پسر عمو رفتم و از او خواستم تا از خارج و آينده اش در كشور صحبت كند .

در حال صحبتها ودر حالي كه حميد در اتاق براي آرام كردن بچه ها راه مي‌رفت پسر عمو با لبخندي كه معمولا خارج رفته ها دارند با اشاره به من گفت كه : اگر دختر عمو ازدواج نمي‌كرد حتما از او خواستگاري مي‌كردم و زندگي با شكوهي را با او شروع مي‌كردم .

بدون توجه به اين كه چقدر جمله من مي تواند زشت و تكان دهنده باشد بلافاصله پاسخ دادم : افسوس كه دير شد و من گرفتار موجود بي عرضه اي مثل حميد شدم . چه كنم كه دوتا بچه دارم.

جمله ي من آن قدر بي‌شرمانه و توهين آميز بود كه سكوتي سهمگين بر مجلس حاكم شد و همه نگاهها به سوي حميد برگشت . حميد مردي كه هميشه براي من سمبل بي‌عرضگي و تسليم بود ناگهان چهره اش دگرگون شد .

شانه‌هايش به سمت عقب رفت سر اش را بلند كرد وبا نگاهي كه ديگر آن نگاه حميد عاشق و شوريده نبود خطاب به من گفت : هنوز دير نشده نكبت خانم ! تو از الان آزادي تا هر غلطي كه مي خواهي بكني ! نگران بچه ها هم نباش چون ديگر آنها متعلق به تو نيستند !

حميد اين را گفت و بچه ها را در آغوش گرفت و رفت . پسر عمويم از سويي به خاطر گفتند اين جمله سرزنشم كرد و از سوي ديگر از اينكه همسرم اينقدر كم ظرفيت است مرا تحقيرنمود .

او گفت اينجور گفتگو ها در فرهنگ خارجي ها بسيار مرسوم و جا افتاده است و همسر يك زن باشخصيت و جا افتاده اي مثل من نبايد فردي چنين كم ظرفيت باشد . اما من همانجا فهميده بودم كه براي آخرين بار عشق زندگيم را امتحان كرده ام . اين باردر اين امتحان شكست خورده بودم . 

بلافاصله به منزل برگشتم ولي اثري از حميد نديدم . روز بعد به شركت حميد رفتم ولي گفتند كه تلفني به مدت يك ماه در خواست مرخصي اضطراري كرده و به مسافرت رفته است . به بانك رفتم و فهميدم كه تمام پولهاي پس اندازش را از بانك بيرون كشيده و حسابش را بسته است .

وقتي آخر روز به منزل آمدم فهميدم كه حميد در غياب من به منزل آمده و وسايل خود و بچه ها را جمع و جور كرده ورفته است . به هر جا سر زدم ديگر اثري از حميد پيدا نكردم . او با بچه ها آب شده بود و به زمين رفته بود . هيچ كس ا زاو سراغي نداشت واين براي من شوك روحي بزرگ بود .

فكر كردم كه حميد شوخي مي كند و چند روز بعد به خانه برمي گردد . اما بعد از گذشت يك ماه واز فهميدن اينكه ديگر حميد به شركت مراجعه نموده و به صورت رسمي از شركت استعفا داده و براي هميشه كار قبلي خود را رها كرده تمام اميد هايم مبدل به ياس شد و فهميدم كه اين بار بزرگترين خطاي زندگيم را مرتكب شده ام .

دو ماه بعد وكيل حميد نامه اي به من داد . به خط حميد در آن نوشته شده بود كه اگر طالب طلاق هستم او حرفي ندارد و وكيل او در اين امر اختيار كامل را داراست و اگر هم مي خواهم همسر او باقي بمانم به اختيار خودم است و در آنصورت مي توانم حقوق و نفقه را ماهانه تا آخر عمر از وكيلش دريافت كنم .

حميد نوشته بود : وقتي انسان آنقدر جسارت پيدا مي كند كه به عشقش توهين كند و آنرا مورد آزمون قرار دهد بايد در مقابل جرات و تحمل امتحان متقابلي از سوي عشق را داشته باشد . او كه هنوز دوستت دارد ! حميد !

وكيل حميد را به دادگاه كشاندم و از او خواستم آدرس محل سكونت حميد و يا لااقل بچه ها را در اختيارم قرار دهد و او با مدرك ثابت كرد كه حميد قبل از ترك كشور به صورت رسمي تمام اختيارات قانونيش را به او سپرده و به صورت يكطرفه با تلفن با او تماس مي گيرد .

سه ماه از ماجراي مهماني پسر عمو گذشته بود و هنوز هيچ اثري از حميد پيدا نكرده بودم . شبها بي اختيار خواب حميد و بچه ها را مي ديدم و بعضي اوقات با خود مي گفتم او با دو بچه كوچك تنها چه مي كند و بعد به يادحرفهاي او مي افتادم كه مي گفت :

انسان بايد آنقدر قوي و مستقل باشد كه بتواند هميشه از نقطه صفر و از بدترين شرايط شروع كند و اميدوار و مصمم در كمترين زمان ممكن خود را به سطح متوسط زندگي برساند . فقط بعد از اثبات اين لياقت است كه انسان حق دارد خود را يك انسان بالغ و مستقل اعلام كند .

شش ماه در تنهايي گذشت . من درخواست جدايي از حميد را قبول نكردم و به وكيلش گفتم كه تا آخر عمر خود را همسر او مي دانم . هر چند ديگر لياقت عنوان همسري اش را ندارم . حميد نيز در مقابل آخر هر ماه مبلغ زيادي را به عنوان نفقه به حساب بانكي ام مي ريخت .

تعجب مي كردم كه او اينقدر زياد براي من پول بفرستد . در دلم لياقت و جسارت و توانايي همسرم را تحسين مي كردم كه اي كاش مي توانستم با او دوباره زندگي مشترك داشته باشم . پسر عموي خارج رفته ام دوباره هوس ديار فرنگ كرد در شب مهماني بدرقه دوباره خاطره مهماني ورود او زنده شد و پسر عمو اين بار با احترام و بزرگي از او ياد مي كرد .

پسر عمو هنوز براي تامين مخارجش در خارج از كشور وابسته به عمو جان بود و اينكه حميد توانسته بود با دو بچه كوچك در آنجا بلافاصله كار پيدا كند حتي پول به ايران بفرستدباعث شده بود كه همه پسر عمو را به عنوان موجودي وابسته و حقير نگاه كنند .

پسر عمو براي اينكه قدري از محبوبيت حميد در جمع بكاهد خطاب به من گفت : دختر عمو اگر الان درخواست طلاق كني باز هم نمي توانم تو را به همسري خود بپذيرم . اينكه توانستي چند سال با اين مرد وحشي و سنگدل سر كني خود نشاندهنده اين است كه شايسته زندگي با من نيستي !

و من مغرور و مسمم در مقابل جمع سرم را بلند كردم و گفتم : حميد هنوز همسر من است و من به داشتن چنين مرد با اراده و استوار افتخار مي‌كنم . او دارد مرا امتحان مي‌كند و به محض اينكه بفهمد ديگر طاقت امتحان را ندارم سر و كله اش پيدا مي‌شود .

اگر يك بار ديگر مرد مرا وحشي و سنگدل بخواني مطمئن باش تو را به آتش مي كشم و دودمانت را به باد مي دهم . پسر عمو ديگر با من حرف نزد . عمو جان و فاميل هم مرا طرد كردند و افسرده تر و غمگين تر از گذشته اما راحت و آسوده به منزل خودم باز گشتم .

منزلي كه ديگر اثري از گرماي وجود حميد وبچه ها نبود . اما با همه اينها احساس خوبي داشتم . اولين بار بود كه در مقابل جمع فاميل از حميد دفاع مي كردم . و او را برتر و بالاتر از خودم مي شمردم واين باعث شده بود تا احساس اشتياق عجيبي نسبت به او در دلم زنده شود .

براي اولين بار احساس كردم كه در حق حميد و عشق پاكش كوتاهي كرده ام و هرگز نتوانستم ذره اي از شوريدگي او را درك كنم . ساعتها در تنهايي گريستم و در خلوت تنهايي ار خدا خواستم تا او را به من از گرداند .

ديگر اشتهايم را به غذا ازدست داده بودم و دچار بيماري روحي و عصبي شده بودم . از همه بدم مي‌آمد و مي‌خواستم تنها باشم . سرانجام ديگر طاقتم طاق شد و تصميم به اعتصاب غذا گرفتم . نامه‌اي به حميد نوشتم و از او به خاطر بي‌وفايي و بي‌مهري‌هايم تقاضاي عفو نمودم .

از او خواستم تا يك فرصت ديگر در اختيارم قرار دهد تا محبت‌هاي او را جبران كنم و برايش نوشتم كه لحظه نوشتن اين نامه تا ديدن اش ديگر لب به غذا نخواهم زد و منتظر خواهم ماند تا با او غذا بخورم . نامه را به آدرس وكيل حميد پست كردم .

سپس به منزل بازگشتم . و عكس مشترك حميد و بچه‌ها را روي قلبم گذاشتم و در بستر خوابيدم . ده روز از اعتصاب غذايم گذشت . ضعف شديدي بر وجودم غالب شد اما با اين وجود فقط به نوشيدن آب اكتفا كردم و چشم انظار به ورورد حميد و بچه‌ها چشم به در دوختم .

بيست روز بعد پدر و مادرم به سراغ من آمدند و به زور مرا به دكتر بردند و در بيمارستان بستري كردند . اما از بيمارستان فرار كردم و به منزل آمدم و خود را در اتاق زنداني كردم و اعتصاب غذاي خود را ادامه دادم .

به توصيه پزشك مرا به حال خود رها كردند . منتظر ماندند تا خودم سر عقل بيايم . دكتر گفته بود تا اگر اين فرصت را از من بگيرند به احتمال زياد روش خطرناك‌تري را براي خود كشي انتخاب خواهم كرد و همين توصيه باعث شده بود تا همه خود را از صحنه خارج كنند .

روز سي ام اعتصاب غذا وكيل حميد از سوي او نامه اي آورد به اين مضمون كه : از من جدا شو و زندگي ايده آل و آرماني ات را دوباره شروع كن . من با خارج كردن خودم وبچه‌ها از زندگي ات اين فرصت را در اختيارت گذاشتم .

بي جهت باز عشق مرا امتحان نكن و خودت را آزار نده . مطمئن باش كه در اين امتحان شكست خواهي خورد و اين بار جان خود را روي اين خواهي گذاشت . ولي من كوتاه نيامدم و به اعتصاب غذايم ادامه دادم .

به شدت ضعيف و ناتوان شده بودم و تمام بدنم بوي بد و متعفني مي داد . چهره زيبايم متعفن و وحشتناك شده بود و اندامم مانند اسكلت لاغر و استخواني شده بود . مرگ را به وضوح در مقابل خود مي ديدم و با اين وجود دست از اعتصاب بر نمي داشتم .

بله حميد حق داشت ومن باز داشتم عشق او را امتحان مي كردم . اما با اين تفاوت كه اين بار با آزمودن عشق او از عشق خودم هم امتحان مي گرفتم . چهل روز اعتصاب غذايم گذشت . شب چهلم خواب عجيبي ديدم . خواب ديدم حميد و بچه‌ها در يك سانحه رانندگي كشته شده اند و من براي هميشه فرصت جبران اشتباهات گذشته را از داده ام .

صبح روز بعد دلم نمي‌خواست چشمان ام را باز كنم و از خواب بيدار شوم ولي دستان خشن و زبري كه روي پيشاني ام كشيده مي شد و موهايم را نوازش مي داد بي اختيار وادارم كرد تا چشم باز كنم. خداي من !

حميد كنار تخت من نشسته بود و با دستمال خيس در دهانم آب مي ريخت . نگاهم را به اطراف دوختم و فرزندانم را ديدم كه كنارم روي تخت دراز كشيده اند و خوابيده اند . اشك در چشمان ام حلقه بست .

حميد لبخندي زد و گفت : اين بار هم در امتحان عشق تو شكست خوردم . نه !؟


ادامه نوشته
جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۱۴:۱۵
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (44)

تو هماني كه مي انديشي


كوه بلندي بود كه لانه عقابي با چهار تخم ، بر بلنداي آن قرار داشت . يك روز زلزله اي كوه را به لرزه در آورد و باعث شد كه يكي از تخم ها از دامنه كوه به پايين بلغزد . بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه اي رسيد كه پر از مرغ و خروس بود .

مرغ و خروس ها مي دانستند كه بايد از اين تخم مراقبت كنند و بالاخره هم مرغ پيري داوطلب شد تا روي آن بنشيند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنيا بيايد . يك روز تخم شكست و جوجه عقاب از آن بيرون آمد .

جوجه عقاب مانند ساير جوجه ها پرورش يافت و طولي نكشيد كه جوجه عقاب باور كرد كه چيزي جز يك جوجه خروس نيست . او زندگي و خانواده اش را دوست داشت اما چيزي از درون او فرياد مي زد كه تو بيش از اين هستي .

تا اين كه يك روز كه داشت در مزرعه بازي مي كرد متوجه چند عقاب شد كه در آسمان اوج مي گرفتند و پرواز مي كردند . عقاب آهي كشيد و گفت اي كاش من هم مي توانستم مانند آنها پرواز كنم .

مرغ و خروس ها شروع كردند به خنديدن و گفتند تو خروسي و يك خروس هرگز نمي تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعي اش كه در آسمان پرواز مي كردند خيره شده بود و در آرزوي پرواز به سر مي برد .

اما هر موقع كه عقاب از رويايش سخن مي گفت به او مي گفتند كه روياي تو به حقيقت نمي پيوندد و عقاب هم كم كم باور كرد . بعد از مدتي او ديگر به پرواز فكر نكرد و مانند يك خروس به زندگي ادامه داد و بعد از سالها زندگي خروسي ، از دنيا رفت .

توهماني كه مي انديشي ، هرگاه به اين انديشيدي كه تو يك عقابي به دنبال  روياهايت برو و به ياوه هاي مرغ و خروسهاي اطرافت فكر نكن.


ادامه نوشته
جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۱۴:۱۴
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (43)

بيسكوئيت


زن جواني در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود ، تصميم گرفت براي گذراندن وقت كتابي خريداري كند . او يك بسته بيسكوئيت نيز خريد و بر روي يك صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد .

مردي در كنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي ‌خواند . وقتي كه او نخستين بيسكوئيت را به دهان گذاشت ، متوجه شد كه مرد هم يك بيسكوئيت برداشت و خورد . او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت . پيش خود فكر كرد : بهتر است ناراحت نشوم . شايد اشتباه كرده باشد .

ولي اين ماجرا تكرار شد . هر بار كه او يك بيسكوئيت برمي ‌داشت ، آن مرد هم همين كار را مي ‌كرد . اينكار او را حسابي عصباني كرده بود ولي نمي ‌خواست واكنشي نشان دهد . وقتي كه تنها يك بيسكوئيت باقي مانده بود ، پيش خود فكر كرد : حالا ببينم اين مرد بي ‌ادب چكار خواهد كرد ؟

مرد آخرين بيسكوئيت را نصف كرد و نصفش ديگرش را خورد . اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست ! زن جوان حسابي عصباني شده بود . در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپيماست .

آن زن كتابش را بست ، چيزهايش را جمع و جور كرد و با نگاه تندي كه به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت .

وقتي داخل هواپيما روي صندلي ‌اش نشست ، دستش را داخل ساكش كرد تا عينكش را داخل ساك قرار دهد و ناگهان با كمال تعجب ديد كه جعبه بيسكوئيتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده ! خيلي شرمنده شد ! از خودش بدش آمد ...

يادش رفته بود كه بيسكوئيتي كه خريده بود را داخل ساكش گذاشته بود . آن مرد بيسكوئيت‌هايش را با او تقسيم كرده بود ، بدون آن كه عصباني و برآشفته شده باشد.
ادامه نوشته
جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۱۴:۱۴
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (42)

پسرك و خدمتكار


در روزگارى كه بستنى با شكلات به گرانى امروز نبود ، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست . خدمتكار براى سفارش گرفتن سراغش رفت .

پسر پرسيد : بستنى با شكلات چند است ؟ خدمتكار گفت : ۵٠ سنت . پسر كوچك دستش را در جيبش كرد ، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد . بعد پرسيد : بستنى خالى چند است ؟

خدمتكار با توجه به اين كه تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند ، با بي‌حوصلگى گفت :  ٣۵سنت . پسر دوباره سكه‌هايش را شمرد و گفت : براى من يك بستنى بياوريد .

خدمتكار يك بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت . پسر بستنى را تمام كرد ، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت كرد و رفت .

هنگامى كه خدمتكار براى تميز كردن ميز رفت ، گريه‌اش گرفت . پسر بچه روى ميز در كنار بشقاب خالى ،  ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود !


ادامه نوشته
جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۱۴:۱۳
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (39)

هديه اي براي مادر


چهار برادر خانه شان را به قصد تحصيل ترك كردند و آدمهاي موفقي شدند . چند سال بعد ، بعد از شامي كه با هم داشتند در مورد هدايايي كه براي مادر پيرشون كه دور از اونها در شهر ديگه اي زندگي مي كرد فرستادن صحبت كردن .

اولي گفت : من خونه بزرگي براي مادرم ساختم . دومي گفت : من يك سالن سينماي يكصد هزار دلاري در خانه ساختم . سومي گفت : من ماشين مرسدسي با راننده تهيه كردم كه مادرم به سفر بره .

چهارمي گفت : همه تون مي دونيد كه مادر چه قدر خوندن كتاب مقدس را دوست داشت و مي دونين كه ديگه هيچ وقت نمي تونه بخونه ، چون چشماش خوب نمي بينه . من راهبي رو ديدم كه به من گفت يه طوطي هست كه مي تونه تمام كتاب مقدس رو از حفظ بخونه .

اين طوطي با كمك بيست راهب و در طول دوازده سال اينو ياد گرفته . من تعهد كردم براي اين طوطي به مدت بيست سال ، هر سال صد هزار دلار به كليسا بپردازم . مادر فقط بايد اسم فصل ها و آيه ها رو بگه و طوطي از حفظ براش مي خونه . برادراي ديگه تحت تاثير قرار گرفتن .

پس از تعطيلات ، مادر يادداشت تشكري فرستاد . اون نوشت :

ميلتون عزيز ، خونه اي كه برام ساختي خيلي بزرگه... من فقط تو يك اتاق زندگي مي كنم ولي مجبورم تمام خونه رو تميز كنم . به هر حال ممنونم .

مايك عزيز ، تو براي من يك سينماي گرونقيمت با صداي دالبي ساختي كه گنجايش 50 نفر رو داره . ولي من همه دوستامو از دست داده ام ، همچنين شنواييم رو از دست دادم و تقريبا ناشنوام . هيچ وقت از اون استفاده نمي كنم ، ولي از اين كارت ممنونم .

ماروين عزيز ، من خيلي پيرم كه به سفر برم . من تو خونه مي مونم ، مغازه بقالي ام رو دارم پس هيچ وقت از مرسدس استفاده نمي كنم . اين ماشين خيلي تند تكون مي خوره . اما فكرت خوب بود ممنونم .

ملوين عزيز ترينم ، تو تنها پسري هستي كه با فكر كوچيكت بعنوان هديه ات منو خوشحال كردي .

جوجه خيلي خوشمزه اي بود ! ممنونم !
ادامه نوشته
جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۱۴:۱۲
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (40)

جِني


يه روزي يه مرده نشسته بوده و داشته روزنامه اش رو مي خونده كه زنش يهو ماهي تابه رو مي كوبه تو سرش !

مرده مي گه : برا چي اين كار رو كردي ؟ زنش جواب مي ده : به خاطر اين زدمت كه تو جيب شلوارت يه تكه كاغذ پيدا كردم كه توش اسم جِنى نوشته شده بود …

مرده مي گه : وقتي هفته پيش براي تماشاي مسابقه اسب دواني رفته بودم اسبي كه روش شرط بندي كردم اسمش جني بود . زنش معذرت خواهي مي كنه و مي ره به كاراي خونه برسه .

سه روز بعد ، مرد داشت تلويزين تماشا مي كرد كه زنش اين بار با يه قابلمه ي بزرگتر مي كوبه تو سرش به طوري كه مرده تقريبا بيهوش مي شه .

مرد وقتي به خودش مياد مي پرسه اين بار براي چي منو زدي ؟ زنش جواب مي ده : آخه اسبت زنگ زده بود !


ادامه نوشته
جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۱۴:۱۱
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (41)

عشق واقعي


زن و شوهر جواني سوار بر موتورسيكلت در دل شب مي راندند . آنها از صميم قلب يكديگر را دوست داشتند .

زن جوان : يواشتر برو من مي ترسم . مرد جوان : نه ، اينجوري خيلي بهتره !

زن جوان : خواهش مي كنم ، من خيلي مي ترسم . مرد جوان : خوب ، اما اول بايد بگي دوستم داري . زن جوان : دوستت دارم ، حالا مي شه يواشتر بروني . مرد جوان : مرا محكم بگير . زن جوان : خوب ، حالا مي شه يواشتر بروني ؟

مرد جوان : باشه ، به شرط اين كه كلاه كاسكت مرا برداري و روي سرت بذاري ، اخه نمي تونم راحت برونم ، اذيتم مي كنه

روز بعد روزنامه ها نوشتند :

برخورد يك موتورسيكلت با ساختماني حادثه آفريد . در اين سانحه كه بدليل بريدن ترمز موتور سيكلت رخ داد ، يكي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت .

مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين كه زن جوان را مطلع كند با ترفندي كلاه كاسكت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند و اين است عشق واقعي . عشقي زيبا


ادامه نوشته
جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۱۴:۱۰
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (38)

خانم تامپسون


در روز اول سال تحصيلى ، خانم تامپسون معلّم كلاس پنجم دبستان وارد كلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه ، مطابق معمول به دانش آموزان گفت كه همه آن ها را به يك اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست .

البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امكان نداشت . مخصوصاً اين كه پسر كوچكى در رديف جلوى كلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد كه خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت.

تدى سال قبل نيز دانش آموز همين كلاس بود . هميشه لباس هاى كثيف به تن داشت ، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد .

او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه كرد .

امسال كه دوباره تدى در كلاس پنجم حضور مي يافت ، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند كمكش كند .

معلّم كلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود : تدى دانش آموز باهوش ، شاد و با استعدادى است . تكاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد . رضايت كامل .

معلّم كلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود : تدى دانش آموز فوق العاده اى است . همكلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش كه در خانه بسترى است دچار مشكل روحى است .

معلّم كلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود : مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است . او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي كند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد . اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نكند او به زودى با مشكل روبرو خواهد شد .

معلّم كلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود : تدى درس خواندن را رها كرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد . دوستان زيادى ندارد و گاهى در كلاس خوابش مي برد .

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشكل او پى برد و از اين كه دير به فكر افتاده بود خود را نكوهش كرد . تصادفاً فرداى آن روز ، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند .

هداياى بچه ها همه در كاغذ كادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود ، بجز هديه تدى كه داخل يك كاغذ معمولى و به شكل نامناسبى بسته بندى شده بود .

خانم تامپسون هديه ها را سركلاس باز كرد . وقتى بسته تدى را باز كرد يك دستبند كهنه كه چند نگينش افتاده بود و يك شيشه عطر كه سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود .

اين امر باعث خنده بچه هاى كلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع كرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند كرد . سپس آن را همانجا به دست كرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد .

تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر كرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد . سپس نزد او رفت و به او گفت : خانم تامپسون ، شما امروز بوى مادرم را مي داديد .

خانم تامپسون ، بعد از خداحافظى از تدى ، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه كرد . از آن روز به بعد ، او آدم ديگرى شد و در كنار تدريس خواندن ، نوشتن ، رياضيات و علوم ، به آموزش زندگي و عشق به همنوع به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي كرد .

پس از مدتى ، ذهن تدى دوباره زنده شد . هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي كرد او هم سريعتر پاسخ مي داد .

به سرعت او يكى از با هوش ترين بچه هاى كلاس شد و خانم تامپسون با وجودى كه به دروغ گفته بود كه همه را به يك اندازه دوست دارد ، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود .

يكسال بعد ، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت كرد كه در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد كه من در عمرم داشته ام .

شش سال بعد ، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد . او نوشته بود كه دبيرستان را تمام كرده و شاگرد سوم شده است . و باز هم افزوده بود كه شما همچنان بهترين معلمى هستيد كه در تمام عمرم داشته امد .

چهار سال بعد از آن ، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت كرد كه در آن تدى نوشته بود با وجودى كه روزگار سختى داشته است امّا دانشكده را رها نكرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود . باز هم تأكيد كرده بود كه خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است .

چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد . اين بار تدى توضيح داده بود كه پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين كار را كرده است . باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب كرده بود .

امّا اين بار ، نام تدى در پايان نامه كمى طولاني تر شده بود : دكتر تئودور استودارد . ماجرا هنوز تمام نشده است .

بهار آن سال نامه ديگرى رسيد . تدى در اين نامه گفته بود كه با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج كنند . او توضيح داده بود كه پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش كرده بود اگر موافقت كند در مراسم عروسى در كليسا ، در محلى كه معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند .

خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چكار كرد ؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست كرد و علاوه بر آن ، يك شيشه از همان عطرى كه تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد .

تدى وقتى در كليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت : خانم تامپسون از اين كه به من اعتماد كرديد از شما متشكرم .

به خاطر اين كه باعث شديد من احساس كنم كه آدم مهمى هستم از شما متشكرم . و از همه بالاتر به خاطر اين كه به من نشان داديد كه مي توانم تغيير كنم از شما متشكرم .

خانم تامپسون كه اشك در چشم داشت در گوش او پاسخ داد : تدى ، تو اشتباه مي كنى . اين تو بودى كه به من آموختى كه مي توانم تغيير كنم .

من قبل از آن روزى كه تو بيرون مدرسه با من صحبت كردى ، بلد نبودم چگونه تدريس كنم .

بد نيست بدانيد كه تدى استودارد هم اكنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشكى است و بخش سرطان دانشكده پزشكى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است همين امروز گرمابخش قلب يك نفر شويد …

وجود فرشته ها را باور داشته باشيد

و مطمئن باشيد كه محبت شما به خودتان باز خواهد گشت


ادامه نوشته
جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۱۴:۱۰
نظرات (0)
،
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۱۸۱ ][ ۱۸۲ ][ ۱۸۳ ][ ۱۸۴ ][ ۱۸۵ ][ ۱۸۶ ][ ۱۸۷ ][ ۱۸۸ ][ ۱۸۹ ][ ۱۹۰ ][ ۱۹۱ ][ ۱۹۲ ][ ۱۹۳ ][ ۱۹۴ ][ ۱۹۵ ][ ۱۹۶ ][ ۱۹۷ ][ ۱۹۸ ][ ۱۹۹ ][ ۲۰۰ ][ ۲۰۱ ][ ۲۰۲ ][ ۲۰۳ ][ ۲۰۴ ][ ۲۰۵ ][ ۲۰۶ ][ ۲۰۷ ][ ۲۰۸ ]
خرید بک لینک behtarinbacklink.com - پسورد نود 32 - اوکلی لایسنس رایگان نود 32 -
سایت enfejar
بهترین سایت پیش بینی فوتبال
سایت betball90
انفجار آنلاین
جت بت ۹۰
betorward
وان ایکس بت
جت بت
betforward
river poker
emperor poker
بکس بت
بت تایم 90 وی آی پی
وان ایکس بت
همیار نود 32 - بهترین سئو