داستان كوتاه (45)
حميد
روزي كه حميد از من خواستگاري كرد با شادي و شعف و با سراسيمگي آن را پذيرفتم . يافتن همسري مانند حميد با شرايط او شانسي بود كه هميشه به سراغ من نمي آمد و من جزو معدود دختراني بودم كه توانسته بودم همسر پاك و نجيبي مانند حميد را پيدا كنم .
حميد مرد زندگي است و ميتواند در سخت ترين شرايط زندگي همدم و همراه خوبي براي سفر زندگي باشد ! اين عين جملهاي بود كه پدرم بعد از چند روز تحقيق در مورد حميد به من و مادرم گفت . بالاخره با توافق جمعي و با رعايت تمام آداب و رسوم سنتي من و حميد به عقد يكديگر در آمديم و زندگي مشترك خود را شروع كرديم .
حميد با من بسيار محبت آميز رفتار مي كرد و هر وقت مرا صدا مي زد از القاب نازنين و جانم و عزيزم و عشقم و … استفاده مي كرد و تمام سعي خود را به كار مي برد كه در حد وسع و توان خود همه خواهشهاي مرا بر آورده سازد .
همان ماههاي اول ازدواج نيمه شب يكي از روزهاي تعطيل از او شيريني تازه خواستم و حميد تمام شهر را زير و رو كرد و حتي يكي از دوستان قنادش را از خواب بيدار كرد و در عرض چند ساعت تازه ترين شيريني قابل تصور را فراهم ساخت .
حميد به راستي عاشق و شيفته من بود و من از اينكه توانسته بودم به راحتي و بدون هيچ زحمتي چنين شيفته شوريده اي را به عنوان همسر انتخاب كنم در پوست خود نمي گنجيدم . هر شب كه از سر كار به منزل برمي گشت براي آنكه مطمئن شوم هنوز عاشق من است و دوستم دارد او را امتحان مي كردم .
يك روز از او مي خواستم ظرفهاي نشسته شب گذشته را بشويد و روز ديگر از او مي خواستم كه مرا به گرانترين رستوران شهر ببرد . روز ديگر از او تقاضا مي كردم كه كار خود را نيمه رها كرده و مرخصي نصف روز بگيرد و خودش را به مهماني يكي از دوستان من برساند و روز ديگر خودم را به مريضي ميزدم و از او ميخواستم در منزل بماند و مواظب من باشد .
حميد همه اين كارها را بدون هيچ اعتراضي انجام مي داد . او آنقدر مطيع و رام بود كه كم كم يادم رفت حميد به عنوان يك انسان بالقوه مي تواند وحشي و بي رحم هم باشد . حتي يك روز در يك جمع فاميلي نتوانستم فكر درونم را پنهان كنم و در حضور جمع با خنده گفتم كه حميد خر خودم است و هر چه بگويم گوش مي كند .
صورت سرخ و چشمان شرمنده حميد نشان داد كه او از اين جمله من ناراحت شده است اما با همه اينها هيچ نگفت و بلا فاصله با مهارت مسير صحبت را عوض كرد . شب كه منزل خود برگشتيم حميد در اعتراض به حرف من جمله اي گفت كه آن شب درست و حسابي معنايش را نفهميدم ولي به هر حال با معذرت خواهي و گفتن اينكه يك شوخي ساده بود قضيه را به فراموشي سپردم .
آن شب حميد گفت : عشق موجود حساسي است و از اينكه كسي به او شك گند و مهمتر از اينكه كسي او را امتحان كند بدش مي آيد . كم كم اين فكر به مخيله ام افتاد كه حميد در عشق و مهمتر از همه در زندگي موجودي بي عرضه و بي خاصيت است و من موجودي بسيار برتر و والاتر از او هستم .
حتي گاهي اوقات به اين فكر مي افتادم كه شايد اگر كمي دندان وي جگر مي گذاشتم و به حميد بله نمي گفتم حتما مرد بهتري نصيبم مي شد و زندگي باشكوهتري داشتم . احساس قرباني بودن و حيف بودن به تدريج بر من قالب شد و كار به جايي رسيد كه هر چه حميد بيشتر نازم را مي كشيد و بيشتر براي برآوردن آرزوهايم تلاش مي كرد در نظرم خوارتر و حقيرتر مي شد .
كار به جايي رسيد كه ديگر صبحها براي بدرقه اش از خواب بيدار نمي شدم و شبها برايش شام نمي پختم و به او دستور مي دادم كه از رستوران سفارش شام دهد . حميد همه اين بي احترامي ها و بي حرمتي ها را تحمل مي كرد و هنوز هم قربان صدقه ام مي رفت .
بخصوص در كنار فاميل مرا در كنارم مي نشاند و به ظاهر چنان مي نمود كه از من حساب مي برد . همه زنها و دختر هاي فاميل به اين عشق شور انگيز حميد غبطه مي خوردند و من مغرورتر از هميشه او را از خود مي راندم و با لحني ناخوش آيند در مقابل جمع با او سخن مي گفتم .
بالاخره من باردار شدم و يك دختر و پسر دوقلو به دنيا آوردم . دخترك شباهت عجيبي به حميد و پسرك شباهت غريبي به من داشت . دوران بار داري ودو سال بعد از آن هيكل و اندام مرا به كلي تغيير داد و چهار چوب بدن من ديگر آن ظرافت و جذابيت زمان دختري را از دست داده بود و من فقط حميد را مسبب اين اتفاقات ميدانستم .
به هر حال اگر حميد به خواستگاريم نمي آمد من مي توانستم مدت بيشتري زيبايي و جذابيت زمان جواني را حفظ كنم . ورود بچه ها به زندگي ما رنگ و روي ديگري داد . حميد هر دو فرزندش را به شدت دوست داشت ولي بي اختيار براي دخترك نگران تر بود .
روزي دليل اين نگراني را از حميد پرسيدم و او بالبخند تلخي گفت: تربيت دختر مهمتر از پسر است و دختران آسيب پذيرتر از پسران هستند . اما من اين توضيح را قبول نكردم و گفتم كه دليل اين محبت بيش از اندازه شباهت بيش از اندازه دخترك به اوست .
بعد برايش گفتم كه فكر نمي كرد كه از بطن زن والا و برجسته اي مانند من صاحب فرزندي شبيه خودش شود . حميد مدتها به اين جمله من خنديد ولي با اين همه ذره اي از حالت تسليم و عشق بي قيد وشرطش نسبت به من كم نشده بود .
هرچه شوريدگي و شور و عشق حميد نسبت به من و بچه هايش بيشتر مي شد جسارت و زياده روي من در امتحان گرفتن از عشق حميد بيشتر مي شد . ديگر مطمئن بودم كه حميد به خاطر بچه ها هم كه شده مرا رها نخواهد كرد .
شعاع بي حرمتي ها و بي احترامي هايم را نسبت به عشق و شوريدگي اش بيشتر كردم و وقتي او در مقابل بي اعتنائي ها و بي حرمتي هاي من سكوت مي كرد و كوتاه مي آمد احساس قدرت و بزرگي مي كردم و حس قرباني شدن در من بيشتر تقويت مي شد .
اما همه اين تصورات در يك مهماني خانوادگي ناگهان به باد رفت و من در آن شب به جنبه اي از شخصيت حميد روبرو شدم كه هرگز فكر نمي كردم در وجودش باشد .
پسر عموِيم بعد از مدتها از خارج بازگشته بود و همه فاميل به مناسبت بازگشت او به كشور در مهماني باشكوهي شركت كرده بودند .
من به اصرار از حميد خواستم تا هديه اي گرانقيمت تهيه كند و بعد در حالي كه هر دو بچه را در آغوش او انداخته بودم او را در مجلس به حال خود رها كردم و مانند دختران مجرد به سراغ پسر عمو رفتم و از او خواستم تا از خارج و آينده اش در كشور صحبت كند .
در حال صحبتها ودر حالي كه حميد در اتاق براي آرام كردن بچه ها راه ميرفت پسر عمو با لبخندي كه معمولا خارج رفته ها دارند با اشاره به من گفت كه : اگر دختر عمو ازدواج نميكرد حتما از او خواستگاري ميكردم و زندگي با شكوهي را با او شروع ميكردم .
بدون توجه به اين كه چقدر جمله من مي تواند زشت و تكان دهنده باشد بلافاصله پاسخ دادم : افسوس كه دير شد و من گرفتار موجود بي عرضه اي مثل حميد شدم . چه كنم كه دوتا بچه دارم.
جمله ي من آن قدر بيشرمانه و توهين آميز بود كه سكوتي سهمگين بر مجلس حاكم شد و همه نگاهها به سوي حميد برگشت . حميد مردي كه هميشه براي من سمبل بيعرضگي و تسليم بود ناگهان چهره اش دگرگون شد .
شانههايش به سمت عقب رفت سر اش را بلند كرد وبا نگاهي كه ديگر آن نگاه حميد عاشق و شوريده نبود خطاب به من گفت : هنوز دير نشده نكبت خانم ! تو از الان آزادي تا هر غلطي كه مي خواهي بكني ! نگران بچه ها هم نباش چون ديگر آنها متعلق به تو نيستند !
حميد اين را گفت و بچه ها را در آغوش گرفت و رفت . پسر عمويم از سويي به خاطر گفتند اين جمله سرزنشم كرد و از سوي ديگر از اينكه همسرم اينقدر كم ظرفيت است مرا تحقيرنمود .
او گفت اينجور گفتگو ها در فرهنگ خارجي ها بسيار مرسوم و جا افتاده است و همسر يك زن باشخصيت و جا افتاده اي مثل من نبايد فردي چنين كم ظرفيت باشد . اما من همانجا فهميده بودم كه براي آخرين بار عشق زندگيم را امتحان كرده ام . اين باردر اين امتحان شكست خورده بودم .
بلافاصله به منزل برگشتم ولي اثري از حميد نديدم . روز بعد به شركت حميد رفتم ولي گفتند كه تلفني به مدت يك ماه در خواست مرخصي اضطراري كرده و به مسافرت رفته است . به بانك رفتم و فهميدم كه تمام پولهاي پس اندازش را از بانك بيرون كشيده و حسابش را بسته است .
وقتي آخر روز به منزل آمدم فهميدم كه حميد در غياب من به منزل آمده و وسايل خود و بچه ها را جمع و جور كرده ورفته است . به هر جا سر زدم ديگر اثري از حميد پيدا نكردم . او با بچه ها آب شده بود و به زمين رفته بود . هيچ كس ا زاو سراغي نداشت واين براي من شوك روحي بزرگ بود .
فكر كردم كه حميد شوخي مي كند و چند روز بعد به خانه برمي گردد . اما بعد از گذشت يك ماه واز فهميدن اينكه ديگر حميد به شركت مراجعه نموده و به صورت رسمي از شركت استعفا داده و براي هميشه كار قبلي خود را رها كرده تمام اميد هايم مبدل به ياس شد و فهميدم كه اين بار بزرگترين خطاي زندگيم را مرتكب شده ام .
دو ماه بعد وكيل حميد نامه اي به من داد . به خط حميد در آن نوشته شده بود كه اگر طالب طلاق هستم او حرفي ندارد و وكيل او در اين امر اختيار كامل را داراست و اگر هم مي خواهم همسر او باقي بمانم به اختيار خودم است و در آنصورت مي توانم حقوق و نفقه را ماهانه تا آخر عمر از وكيلش دريافت كنم .
حميد نوشته بود : وقتي انسان آنقدر جسارت پيدا مي كند كه به عشقش توهين كند و آنرا مورد آزمون قرار دهد بايد در مقابل جرات و تحمل امتحان متقابلي از سوي عشق را داشته باشد . او كه هنوز دوستت دارد ! حميد !
وكيل حميد را به دادگاه كشاندم و از او خواستم آدرس محل سكونت حميد و يا لااقل بچه ها را در اختيارم قرار دهد و او با مدرك ثابت كرد كه حميد قبل از ترك كشور به صورت رسمي تمام اختيارات قانونيش را به او سپرده و به صورت يكطرفه با تلفن با او تماس مي گيرد .
سه ماه از ماجراي مهماني پسر عمو گذشته بود و هنوز هيچ اثري از حميد پيدا نكرده بودم . شبها بي اختيار خواب حميد و بچه ها را مي ديدم و بعضي اوقات با خود مي گفتم او با دو بچه كوچك تنها چه مي كند و بعد به يادحرفهاي او مي افتادم كه مي گفت :
انسان بايد آنقدر قوي و مستقل باشد كه بتواند هميشه از نقطه صفر و از بدترين شرايط شروع كند و اميدوار و مصمم در كمترين زمان ممكن خود را به سطح متوسط زندگي برساند . فقط بعد از اثبات اين لياقت است كه انسان حق دارد خود را يك انسان بالغ و مستقل اعلام كند .
شش ماه در تنهايي گذشت . من درخواست جدايي از حميد را قبول نكردم و به وكيلش گفتم كه تا آخر عمر خود را همسر او مي دانم . هر چند ديگر لياقت عنوان همسري اش را ندارم . حميد نيز در مقابل آخر هر ماه مبلغ زيادي را به عنوان نفقه به حساب بانكي ام مي ريخت .
تعجب مي كردم كه او اينقدر زياد براي من پول بفرستد . در دلم لياقت و جسارت و توانايي همسرم را تحسين مي كردم كه اي كاش مي توانستم با او دوباره زندگي مشترك داشته باشم . پسر عموي خارج رفته ام دوباره هوس ديار فرنگ كرد در شب مهماني بدرقه دوباره خاطره مهماني ورود او زنده شد و پسر عمو اين بار با احترام و بزرگي از او ياد مي كرد .
پسر عمو هنوز براي تامين مخارجش در خارج از كشور وابسته به عمو جان بود و اينكه حميد توانسته بود با دو بچه كوچك در آنجا بلافاصله كار پيدا كند حتي پول به ايران بفرستدباعث شده بود كه همه پسر عمو را به عنوان موجودي وابسته و حقير نگاه كنند .
پسر عمو براي اينكه قدري از محبوبيت حميد در جمع بكاهد خطاب به من گفت : دختر عمو اگر الان درخواست طلاق كني باز هم نمي توانم تو را به همسري خود بپذيرم . اينكه توانستي چند سال با اين مرد وحشي و سنگدل سر كني خود نشاندهنده اين است كه شايسته زندگي با من نيستي !
و من مغرور و مسمم در مقابل جمع سرم را بلند كردم و گفتم : حميد هنوز همسر من است و من به داشتن چنين مرد با اراده و استوار افتخار ميكنم . او دارد مرا امتحان ميكند و به محض اينكه بفهمد ديگر طاقت امتحان را ندارم سر و كله اش پيدا ميشود .
اگر يك بار ديگر مرد مرا وحشي و سنگدل بخواني مطمئن باش تو را به آتش مي كشم و دودمانت را به باد مي دهم . پسر عمو ديگر با من حرف نزد . عمو جان و فاميل هم مرا طرد كردند و افسرده تر و غمگين تر از گذشته اما راحت و آسوده به منزل خودم باز گشتم .
منزلي كه ديگر اثري از گرماي وجود حميد وبچه ها نبود . اما با همه اينها احساس خوبي داشتم . اولين بار بود كه در مقابل جمع فاميل از حميد دفاع مي كردم . و او را برتر و بالاتر از خودم مي شمردم واين باعث شده بود تا احساس اشتياق عجيبي نسبت به او در دلم زنده شود .
براي اولين بار احساس كردم كه در حق حميد و عشق پاكش كوتاهي كرده ام و هرگز نتوانستم ذره اي از شوريدگي او را درك كنم . ساعتها در تنهايي گريستم و در خلوت تنهايي ار خدا خواستم تا او را به من از گرداند .
ديگر اشتهايم را به غذا ازدست داده بودم و دچار بيماري روحي و عصبي شده بودم . از همه بدم ميآمد و ميخواستم تنها باشم . سرانجام ديگر طاقتم طاق شد و تصميم به اعتصاب غذا گرفتم . نامهاي به حميد نوشتم و از او به خاطر بيوفايي و بيمهريهايم تقاضاي عفو نمودم .
از او خواستم تا يك فرصت ديگر در اختيارم قرار دهد تا محبتهاي او را جبران كنم و برايش نوشتم كه لحظه نوشتن اين نامه تا ديدن اش ديگر لب به غذا نخواهم زد و منتظر خواهم ماند تا با او غذا بخورم . نامه را به آدرس وكيل حميد پست كردم .
سپس به منزل بازگشتم . و عكس مشترك حميد و بچهها را روي قلبم گذاشتم و در بستر خوابيدم . ده روز از اعتصاب غذايم گذشت . ضعف شديدي بر وجودم غالب شد اما با اين وجود فقط به نوشيدن آب اكتفا كردم و چشم انظار به ورورد حميد و بچهها چشم به در دوختم .
بيست روز بعد پدر و مادرم به سراغ من آمدند و به زور مرا به دكتر بردند و در بيمارستان بستري كردند . اما از بيمارستان فرار كردم و به منزل آمدم و خود را در اتاق زنداني كردم و اعتصاب غذاي خود را ادامه دادم .
به توصيه پزشك مرا به حال خود رها كردند . منتظر ماندند تا خودم سر عقل بيايم . دكتر گفته بود تا اگر اين فرصت را از من بگيرند به احتمال زياد روش خطرناكتري را براي خود كشي انتخاب خواهم كرد و همين توصيه باعث شده بود تا همه خود را از صحنه خارج كنند .
روز سي ام اعتصاب غذا وكيل حميد از سوي او نامه اي آورد به اين مضمون كه : از من جدا شو و زندگي ايده آل و آرماني ات را دوباره شروع كن . من با خارج كردن خودم وبچهها از زندگي ات اين فرصت را در اختيارت گذاشتم .
بي جهت باز عشق مرا امتحان نكن و خودت را آزار نده . مطمئن باش كه در اين امتحان شكست خواهي خورد و اين بار جان خود را روي اين خواهي گذاشت . ولي من كوتاه نيامدم و به اعتصاب غذايم ادامه دادم .
به شدت ضعيف و ناتوان شده بودم و تمام بدنم بوي بد و متعفني مي داد . چهره زيبايم متعفن و وحشتناك شده بود و اندامم مانند اسكلت لاغر و استخواني شده بود . مرگ را به وضوح در مقابل خود مي ديدم و با اين وجود دست از اعتصاب بر نمي داشتم .
بله حميد حق داشت ومن باز داشتم عشق او را امتحان مي كردم . اما با اين تفاوت كه اين بار با آزمودن عشق او از عشق خودم هم امتحان مي گرفتم . چهل روز اعتصاب غذايم گذشت . شب چهلم خواب عجيبي ديدم . خواب ديدم حميد و بچهها در يك سانحه رانندگي كشته شده اند و من براي هميشه فرصت جبران اشتباهات گذشته را از داده ام .
صبح روز بعد دلم نميخواست چشمان ام را باز كنم و از خواب بيدار شوم ولي دستان خشن و زبري كه روي پيشاني ام كشيده مي شد و موهايم را نوازش مي داد بي اختيار وادارم كرد تا چشم باز كنم. خداي من !
حميد كنار تخت من نشسته بود و با دستمال خيس در دهانم آب مي ريخت . نگاهم را به اطراف دوختم و فرزندانم را ديدم كه كنارم روي تخت دراز كشيده اند و خوابيده اند . اشك در چشمان ام حلقه بست .
حميد لبخندي زد و گفت : اين بار هم در امتحان عشق تو شكست خوردم . نه !؟