داستان كوتاه (80)
فقرروزي يك مرد ثروتمند پسربچه كوچكش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند. آن دو يك شبانه روز در خانه محقر يك روستايي مهمان بودند. در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟
پسر پاسخ داد: عالي بود پدر.
پدر پرسيد: آيا به زندگي آنها توجه كردي؟
پسر پاسخ داد: بله پدر.
پدر پرسيد: چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت: فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهار تا. ما در حياطمان يك فواره داريم و آنها رودخانه اي دارند كه نهايت ندارد. ما در حياطمان فانوس هاي تزييني داريم و آنها ستارگان را دارند. حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها بي انتهاست.
با شنيدن حرفهاي پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسربچه اضافه كرد: متشكرم پدر، تو به من نشان دادي كه ما چقدر فقير هستيم.
داستان كوتاه (79)
بيسكوئيتزن جواني در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت كتابي خريداري كند. او يك بسته بيسكوئيت نيز خريد و بر روي يك صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد.
مردي در كنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي خواند. وقتي كه او نخستين بيسكوئيت را به دهان گذاشت متوجه شد كه مرد هم يك بيسكوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فكر كرد بهتر است ناراحت نشوم، شايد اشتباه كرده باشد.
ولي اين ماجرا تكرار شد. هر بار كه او يك بيسكوئيت برمي داشت، آن مرد هم همين كار را ميكرد. اينكار او را حسابي عصباني كرده بود ولي نمي خواست واكنشي نشان دهد. وقتي كه تنها يك بيسكوئيت باقي مانده بود، پيش خود فكر كرد: حالا ببينم اين مرد بيادب چكار خواهد كرد؟
مرد آخرين بيسكوئيت را نصف كرد و نصفش ديگرش را خورد. اين ديگه خيلي پرروئي ميخواست. زن جوان حسابي عصباني شده بود. در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن كتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور كرد و با نگاه تندي كه به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.
وقتي داخل هواپيما روي صندلياش نشست، دستش را داخل ساكش كرد تا عينكش را داخل ساك قرار دهد و ناگهان با كمال تعجب ديد كه جعبه بيسكوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده. خيلي شرمنده شد. از خودش بدش آمد. يادش رفته بود كه بيسكوئيتي كه خريده بود را داخل ساكش گذاشته بود. آن مرد بيسكوئيتهايش را با او تقسيم كرده بود، بدون آنكه عصباني و برآشفته شده باشد.
داستان كوتاه (78)
عشق بي پايان
پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با يك ماشين تصادف كرد و آسيب ديد. عابراني كه رد مي شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخم هاي پيرمرد را پانسمان كردند. سپس به او گفتند: بايد ازت عكسبرداري بشه تا مطمئن بشيم جائي از بدنت آسيب ديدگي يا شكستگي نداشته باشه.
پيرمرد غمگين شد، گفت خيلي عجله دارد و نيازي به عكسبرداري نيست. پرستاران از او دليل عجله اش را پرسيدند.
او گفت: همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا مي روم و صبحانه را با او مي خورم. امروز به حد كافي دير شده، نمي خواهم تاخير من بيشتر شود.
يكي از پرستاران به او گفت: خودمان به او خبر مي دهيم تا منتظرت نماند.
پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم، او آلزايمر دارد، چيزي را متوجه نخواهد شد. او حتي مرا هم نمي شناسد.
پرستار با حيرت گفت: وقتي كه نمي داند شما چه كسي هستيد چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي رويد؟
پيرمرد با صدايي گرفته به آرامي گفت: اما من كه مي دانم او چه كسي است.
داستان كوتاه (77)
داداشيوقتي سر كلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود كه كمي جلوتر از من نشسته بود. اون منو داداشي صدا ميكرد. تمام فكرم متوجه اون چشم هاي معصومش بود و آرزو ميكردم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهي به اين مساله نمي كرد.
آخر كلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست. من جزومو بهش دادم. بهم گفت: متشكرم داداشي. مي خوام بهش بگم، ميخوام كه بدونه، من نميخوام فقط داداشي باشم. من عاشقشم. اما من خيلي خجالتي هستم، علتش رو نمي دونم. آرزو ميكردم كه عشقش متعلق به من باشه.
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت: مي خواد كه با همديگه باشيم، درست مثل يه خواهر و برادر. ما با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد. من پشت سر اون، كنار در خروجي ايستاده بودم، تمام حواسم به اون لبخند زيبا و چشم هاي معصومش بود.
آرزو ميكردم كه عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فكر نميكرد و من اين رو مي دونستم. به من گفت: متشكرم داداشي، روز خيلي خوبي داشتم. ميخوام بهش بگم، ميخوام كه بدونه، من نميخوام فقط داداشي باشم. من عاشقشم. اما من خيلي خجالتي هستم. علتش رو نمي دونم.
يك روز گذشت، سپس يك هفته، يك سال و... قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بهش بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد، من به اون نگاه ميكردم كه درست مثل فرشتهها روي صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره.
قبل از اينكه كسي خونه بره سمت من اومد، با همون لباس و كلاه فارغ التحصيلي، با گريه آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي، متشكرم داداشي. ميخوام بهش بگم، ميخوام كه بدونه، من نميخوام فقط داداشي باشم. من عاشقشم. اما من خيلي خجالتي هستم. علتش رو نمي دونم.
چند وقت بعد تو مراسم جشن عروسيش شركت كردم، اون دختره حالا داره ازدواج مي كنه، من ديدم كه بله رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. وقتي منو ديد رو به من كرد و گفت تو اومدي داداشي، متشكرم. اما ديگه اون چشماي معصوم رو نداشت، يه غمي توي چشماش بود.
سالهاي زيادي گذشت. العان دارم به سنگ قبري نگاه مي كنم كه دختري كه منو داداشي خودش مي دونست زير اون خوابيده، دوستان دوران تحصيلش هم هستند. يه نفر داره دفتر خاطراتش رو مي خونه، دفتري كه در دوران تحصيل اون رو نوشته.
اين چيزي هست كه اون نوشته بود: تمام توجهم به اون بود آرزو ميكردم عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو مي دونستم. من مي خواستم بهش بگم، مي خواستم كه بدونه نمي خوام فقط براي من يك داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما من خجالتي هستم، علتش رو نمي دونم، هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستت دارم.
داستان كوتاه (76)
عروس آبله رو
دختر جواني آبله سختي گرفت. نامزدش به عيادت او رفت. چند ماه بعد، نامزد وي كور شد. موعد عروسي فرا رسيد.
مردم مي گفتند: چه خوب! عروس نازيبا همان بهتر كه شوهرش هم نابينا باشد. 20 سال بعد از ازدواج، زن از دنيا رفت.
مرد عصايش را كنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب كردند.
مرد گفت: من كاري نكردم جز اينكه شرط عشق را به جا آوردم.
داستان كوتاه (75)
رنگ عشق
دختري بود نابينا كه از خودش تنفر داشت، كه از تمام دنيا تنفر داشت و فقط يك نفر را دوست داشت، دلداده اش را و با او چنين گفته بود اگر روزي قادر به ديدن باشم حتي اگر فقط براي يك لحظه بتوانم دنيا را ببينم عروس حجله گاه تو خواهم شد و چنين شد كه آمد آن روزي كه يك نفر پيدا شد كه حاضر شود چشم هاي خودش را به دختر نابينا بدهد و دختر آسمان را ديد و زمين را رودخانه ها و درختها را آدميان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بربست.
دلداده به ديدنش آمد و يادآورد وعده ديرينش شد: بيا و با من عروسي كن. ببين كه سالهاي سال منتظرت مانده ام. دختر برخود بلرزيد و به زمزمه با خود گفت: اين چه بخت شومي است كه مرا رها نمي كند؟
دلداده اش هم نابينا بود و دختر قاطعانه جواب داد: قادر به همسري با او نيست. دلداده رو به ديگر سو كرد كه دختر اشك هايش را نبيند و در حالي كه از او دور مي شد گفت: پس به من قول بده كه مواظب چشمانم باشي.
داستان كوتاه (74)
مارمولك
شخصي مشغول تخريب ديوار قديمي خانه اش بود تا آنرا نوسازي كند. توضيح اينكه منازل ژاپني بنابر شرايط محيطي داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب كردن ديوار در بين آن مارمولكي را ديد كه ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.
دلش سوخت و يك لحظه كنجكاو شد. وقتي ميخ را بررسي كرد خيلي تعجب كرد! اين ميخ چهار سال پيش، هنگام ساختن خانه كوبيده شده بود! اما براستي چه اتفاقي افتاده بود كه در يك قسمت تاريك آن هم بدون كوچكترين حركت، يك مارمولك توانسته بمدت چهار سال در چنين موقعيتي، زنده مانده!
چنين چيزي امكان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله كارش را تعطيل و مارمولك را مشاهده كرد. در اين مدت چكار مي كرده؟ چگونه و چي مي خورده؟
همانطور كه به مارمولك نگاه مي كرد يكدفعه مارمولكي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد! مرد شديدا منقلب شد! چهار سال مراقبت. و اين است عشق! يك موجود كوچك با عشقي بزرگ.
داستان كوتاه (73)
به خاطر هيچ
ازم پرسيد به خاطره كي زنده هستي؟ با اينكه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم بخاطر تو، بهش گفتم: بخاطر هيچ كس.
پرسيد: پس به خاطره چي زنده هستي؟ با اينكه دلم داد مي زد به خاطر دل تو، با يه بغز غمگين بهش گفتم: بخاطر هيچي.
ازش پرسيدم: تو بخاطر چي زنده هستي؟ در حالي كه اشك تو چشماش جمع شده بود گفت: به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است.
داستان كوتاه (72)
قلب
پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم. دختر لبخندي زد و گفت: ممنونم. تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد. حال دختر خوب نبود. نياز فوري به قلب داشت.
از پسر خبري نبود. دختر با خودش مي گفت: مي دوني كه من هيچ وقت نمي ذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني، ولي اين بود اون حرفات؟ حتي براي ديدنم هم نيومدي. شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد.
چشمانش را باز كرد. دكتر بالاي
سرش بود. به دكتر گفت: چه اتفاقي افتاده؟ دكتر گفت: نگران نباشيد پيوند قلبتون با
موفقيت انجام شده. شما بايد استراحت كنيد. درضمن اين نامه براي شماست.
دختر نامه رو برداشت. اثري از اسم روي پاكت ديده نمي شد. بازش كرد. درون آن چنين نوشته شده بود: سلام عزيزم. الان كه اين نامه رو مي خوني من در قلب تو زنده ام. از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم، چون مي دونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم. پس نيومدم تا بتونم شرط عشق رو به جا بيارم.
اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه . عاشقتم تا بينهايت. دختر نمي توانست باور كند. اون اين كارو كرده بود. اون قلبشو به دختر داده بود. آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد. به خودش گفت: چرا هيچ وقت حرفاشو باور نكردم؟
داستان كوتاه (71)
عشق واقعي
زن و شوهر جواني سوار بر موتورسيكلت در دل شب مي راندند. آنها از صميم قلب يكديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم. مرد جوان: نه، اينجوري خيلي بهتره.
زن جوان: خواهش مي كنم، من خيلي مي ترسم. مرد جوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري.
زن جوان: دوستت دارم، حالا مي شه يواشتر بروني. مرد جوان: مرا محكم بگير.
زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟ مرد جوان: باشه، به شرط اينكه كلاه كاسكت مرا برداري و روي سرت بذاري، آخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي كنه.
روز بعد روزنامه ها نوشتند: برخورد يك موتورسيكلت با ساختماني حادثه آفريد. در اين سانحه كه بدليل بريدن ترمز موتورسيكلت رخ داد، يكي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري درگذشت.
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود، پس بدون اينكه زن جوان را مطلع كند با ترفندي كلاه كاسكت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.