داستان كوتاه (71)
عشق واقعي
زن و شوهر جواني سوار بر موتورسيكلت در دل شب مي راندند. آنها از صميم قلب يكديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم. مرد جوان: نه، اينجوري خيلي بهتره.
زن جوان: خواهش مي كنم، من خيلي مي ترسم. مرد جوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري.
زن جوان: دوستت دارم، حالا مي شه يواشتر بروني. مرد جوان: مرا محكم بگير.
زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟ مرد جوان: باشه، به شرط اينكه كلاه كاسكت مرا برداري و روي سرت بذاري، آخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي كنه.
روز بعد روزنامه ها نوشتند: برخورد يك موتورسيكلت با ساختماني حادثه آفريد. در اين سانحه كه بدليل بريدن ترمز موتورسيكلت رخ داد، يكي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري درگذشت.
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود، پس بدون اينكه زن جوان را مطلع كند با ترفندي كلاه كاسكت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.