داستان كوتاه (73)

به خاطر هيچ


ازم پرسيد به خاطره كي زنده هستي؟ با اينكه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم بخاطر تو، بهش گفتم: بخاطر هيچ ­كس.

پرسيد: پس به خاطره چي زنده هستي؟ با اينكه دلم داد مي­ زد به خاطر دل تو، با يه بغز غمگين بهش گفتم: بخاطر هيچي.

ازش پرسيدم: تو بخاطر چي زنده هستي؟ در حالي كه اشك تو چشماش جمع شده بود گفت: به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است.


جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۹:۳۹
نظرات (0)
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]