داستان كوتاه (73)
به خاطر هيچ
ازم پرسيد به خاطره كي زنده هستي؟ با اينكه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم بخاطر تو، بهش گفتم: بخاطر هيچ كس.
پرسيد: پس به خاطره چي زنده هستي؟ با اينكه دلم داد مي زد به خاطر دل تو، با يه بغز غمگين بهش گفتم: بخاطر هيچي.
ازش پرسيدم: تو بخاطر چي زنده هستي؟ در حالي كه اشك تو چشماش جمع شده بود گفت: به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است.