داستان كوتاه (78)
عشق بي پايان
پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با يك ماشين تصادف كرد و آسيب ديد. عابراني كه رد مي شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخم هاي پيرمرد را پانسمان كردند. سپس به او گفتند: بايد ازت عكسبرداري بشه تا مطمئن بشيم جائي از بدنت آسيب ديدگي يا شكستگي نداشته باشه.
پيرمرد غمگين شد، گفت خيلي عجله دارد و نيازي به عكسبرداري نيست. پرستاران از او دليل عجله اش را پرسيدند.
او گفت: همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا مي روم و صبحانه را با او مي خورم. امروز به حد كافي دير شده، نمي خواهم تاخير من بيشتر شود.
يكي از پرستاران به او گفت: خودمان به او خبر مي دهيم تا منتظرت نماند.
پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم، او آلزايمر دارد، چيزي را متوجه نخواهد شد. او حتي مرا هم نمي شناسد.
پرستار با حيرت گفت: وقتي كه نمي داند شما چه كسي هستيد چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي رويد؟
پيرمرد با صدايي گرفته به آرامي گفت: اما من كه مي دانم او چه كسي است.