رمان بسيار زيباي سفر زندگي فصل پنجم
- سلام اقا، روزتون بخير. - روز به خير. - مي بخشين عرضي داشتم. - در خدمتم، بفرمايين. - عرضم به حضورتون... بنده كتابي در دست نگارش داشتم كه مي خواستم سركار درصورت امكان در زمينه چاپ و نشرش با حقير همكاري بفرمايين. ناشر نگاه كنجكاو خود را به سر تا پاي او مي دوزد و مي گويد: - بله خواهش مي كنم. فرمودين موضوع كتاب سركار در چه زمينه ايه؟ - رمانه قربان. رمان اجتماعي – خانوادگي. ناشر محترمانه عذرخواهي كرده و مي گويد: - معذرت مي خوام جناب. ولي همان طور كه ملاحظه مي فرمايين ما فقط كتابهاي درسي و پيش دانشگاهي چاپ مي كنيم و در زمينه رمان فعاليتي نداريم. سلمان كه باز هم مايوس گشته با ناراحتي سر تكان مي دهد: - متشكرم اقا خدا نگهدار. - موفق باشين. سلمان با سري افتاده و گردني اويزان از انجا خارج مي شود. تا شب به چند انتشارات مختلف سركشي مي كند و پس از ساعتي قدم زدن و مراجعه پي در پي، خسته و ناراحت، در حالي كه دست نوشته هايش را بغل دارد پياده به طرف منزل در حركت است. هوا كاملا تاريك شده است. سعي مي كند اميد و اطمينان را در خود بارور سازد. هنوز قاسمي را از دست نداده و به او و همكاريش اميدوار است. از انتهاي كوچه قدم زنان پيش مي ايد. مقابل در خانه شان كه مي رسد توقف مي كند، ته سيگارش را با حرص زير پا له مي كند، كليد را از جيب شلوارش خارج كرده، در را مي گشايد و وارد منزل مي شود. مادرش در اتاق نشسته و سرگرم دوختن دگمه لباس اوست كه سلمان در را گشوده و وارد اتاق مي شود. - سلام. مادر به او مي نگرد و تبسم مي كند. - سلام، خسته نباشي. سلمان كتش را روي چوب لباسي اويزان مي كند. چهره اش بسيار خسته و گرفته است. مادر حيرت زده به او چشم مي دوزد. - چيه سلمان خيلي خسته به نظر مياي؟ - اره حسابي خسته شدم. شما داري چيكار مي كني؟ - هيچي دارم دگمه پيراهنت رو مي دوزم. - مادرجون با اون چشمات اونم تو شب! اخه يه كمي بيشتر به خودت توجه كن. لباس بدون دگمه هم مي تونم بپوشم. - ناراحت نشو. الان تمومش مي كنم. شام كه نخوردي؟ - نه ولي گرسنه نيستم. بيشتر از هر چيزي به استراحت نياز دارم. چند شبه كه درست و حسابي نخوابدم. لمشب مي خوام زود بخوابم. - مي خواي با شكم گرسنه بخوابي؟ زبونم لال اگه خداي نكرده زخم معده گرفتي چه خاكي سرم بريزم؟ - تو خواب كه گرسنه ام نمي شه مادر. شما شامتو بخور من مي رم كه بخوابم. ديگه نا ندارم. چشمام از بي خوابي داره مي سوزه. سلمان به طرف اتاقش مي رود. مادر با نگاه او را تعقيب مي كند. سلمان داخل اتاق شده و در را مي بندد. مادر همان طور كه پيراهن او را در دست دارد اه مي كشد و با خود مي گويد: - حتم دارم مشكلي براش پيش اومده اما براي اين كه منو ناراحت نكنه چيزي بروز نمي ده. خدايا خودت كمكش كن. مادر لباس را گوشه اي نهاده، از جا برمي خيزد و به اشپزخانه مي رود. سلمان لباس هايش را گوشه اي مي اندازد و وارد بستر مي شود. هنوز لحظاتي نگذشته كه پلك هايش سنگين شده و به خواب عميقي فرو مي رود... روز بعد سلمان در مغازه مشغول كاراست. خانمي پس از خريدن جوراب و روسري به همراه دختر و پسر خردسالش خارج مي شود. سلمان نگاهي به ساعتش مي اندازد. ساعت 11 است. وسايل روي ويترين را درون قفسه ها مي گذارد ، بسته دست نوشته هايش را برمي دارد و از مغازه بيرون مي ايد.در را قفل كرده، كركره را مي كشد و حركت مي كند. در حاشيه خيابان سوار تاكسي مي شود و ده دقيقه بعد مقابل انتشارات «مردم» از تاكسي پياده مي شود. قاسمي، مدير انتشارات كه همراه كارگرش در مغازه نشسته است از پشت شيشه چشمش به سلمان مي افتد و با دستپاچگي غرولند مي كند: - واي بازم اين يارو پيدايش شد. در حال برخاستن رو به شاگردش مي كند و مي گويد: - اگر سراغ منو گرفت بگو نيست، بگو يكي دو هفته رفته مسافرت. خلاصه يه جوري دست به سرش كن. - اطاعت مي شه بذارش به عهده خودم. قاسمي شتاب زده به پستوي مغازه كه در واقع انبار اوست مي رود و مخفي مي شود. در همين اثنا سلمان در را مي گشايد و وارد مي شود و نزد شاگرد مي رود. - سلام اقا. شاگرد كه سرش را پايين انداخته و خود را به مطالعه فاكتورها مشغول داشته، بون انكه به او بنگرد پاسخ سلامش را مي دهد. سلمان بار ديگر به سخن مي ايد: - حالتون خوبه؟ شاگرد سر بلند كرده و او را مي نگرد، سپس لبخند مي زند. - شما هستين؟ حالتون چطوره؟ - تشكر مي كنم. خسته نباشين. جناب قاسمي تشريف دارند؟ - نه خير متاسفانه نيستن. - كي تشريف مي يارن؟ - والله براي دو سه هفته رفتن مسافرت. سلمان نگاهي به اطراف مي اندازد و نااميدانه آه مي كشد. - كه اين طور! خيلي بد شد خودشون گفته بودن امروز خدمت برسم. - امري باشه در خدمتتون هستم. سلمان مستاصل و پريشان به قفسه ها مي نگرد. سپس دستش را به طرف او دراز مي كند و مي گويد: - متشكرم بعدا خدمت مي رسم. مرد دستش را مي فشارد و مي كويد: - خواهش مي كنم اينجا متعلق به خودتونه. - خداحافظ. - خداحافظ شما. سلمان از در مغازه كه بيرون مي رود قاسمي لحظه اي درنگ كرده و وقتي اطمينان خاطر مي يابد كه ديگر سلمان باز نمي گردد از انبار خارج مي شود. - رفت؟ - اره دكش كردم. قاسمي پشت ميز مي نشيند و با اوقات تلخي مي گويد: - جدا كه موجود مزاحميه. به اجبار مي خواد خودشو تو نويسنده ها جا كنه. - دست نوشته هاشو خوندي؟ - اره بابا، يه مشا خزعبل! فكر مي كنه هر كي چهار سطر چيز نوشت مي تونه نويسنده بشه. امثال اينا زيادن، اگه بهشون رو بدي و تحويل شون بگيري ادعاي پروفسوري مي كنن. از اين به بعد هر وقت اومد اينجا يه جوري دست به سرش كن. شاگرد قاسمي با صداي بلند مي خندد. - اي به چشم. بلدم چي كار كنم. سلمان در حالي كه دست نوشته هاش را زير بغل دارد در پياده رو قدم مي زند. تا ساعتي بعد از اين انتشارات به انتشارات ديگر رفته و با ناشران گفت و گويي انجام مي دهد كه مطلوب و رضايت بخش نيست. در اخرين مراجعه، شخص ناشر از وي مي پرسد: - موضوع نوشته هاتون چيه؟ - يه رمانه قربان، يه رمان اجتماعي خانوادگي. - قبلا اثري از شما چاپ شده؟ - خير، اين اولين اثريه كه مي خوام چاپش كنم اما اين اولين نوشته ام نيست. حدود دو ساله كه به طور مستمر كار مي كنم و تا به حال پنج اثر به رشته تحرير دراوردم. - ببين جناب، از وجنانت معلومه كه جوان فعالي هستي و پشتكار داري اما پدرانه از من به شما نصيحت، دور اين حرفه رو قلم بگير. تو مملكت به اين بزرگي كار فراوونه، اخه نويسندگي كه نشد شغل. خود من سالهاست كه تو اين كارم. همه موهام تو اين راه سفيد شده. نويسندگي واسه كسي نون و اب نمي شه. خلاصه عرض كنم به حضور انورت كه چون اسم شما شناخته شده نيست و كسب شهرت نكردين هيچ حاضري راضي نمي شه رو نوشته شما ريسك كنه. اگر ناشري بياد و كلي سرمايه رو يه كتاب بذاره و بعد كتاب فروش نره و ازش تو بازار استقبال نشه، ناشر فلك زده ورشكست مي شه و بايد فاتحه شو خوند. سلمان با نااميدي مي پرسد: - پس مي فرماييد بايد چيكار كرد؟ ما بايد براي اغناي ادبياتمون بكوشيم. بايد به جوونا فرصت بديم تا استعدادهاشون شكوفا بشه. نويسنده قديمي و مشهور جاشو تو جامعه باز كرده و گفتني ها را گفته. پس بايد به جوون تر ها ميدان داد تا طرحي نو دراندازن. مگه علماي ادبي ما چه جوري خودشونو مطرح كردند؟ اونام يه زماني گمنام بودند ولي بالاخره كسي پيدا شده كه به اثرشون بها بده. اين خيانته به جامعه ادبي كه نذاريم نسل جوون رشد كنه و بخوايم استعدادها رو در نطفه خفه كنيم. چه بسا از بين همين افردا به قول فرمايش شما گمنام، نخبه هايي شكوفا بشن كه ادبيات راكد ما رو متحول كنن. - فرمايش شما متين، ولي مشكل اساسي اقتصاده. من براتون پيشنهادي دارم. حاضرم در صورتي نوشته شما را چاپ كنم كه سرمايه اش از خودتون باشه و الباقي كارش با بنده. - متوجه منظورتون نمي شم. - خيلي ساده است شما سرمايه اي كه براي چاپ كتاب مورد نيازه در اختيار من قرار بدين منم قول مي دم در ظرف سه ماه كتاب منتشر شده رو به بازار عرضه كنم. همه دوندگي هاشم خودم شخصا به عهده مي گيرم. - متاسفانه من چنين سرمايه اي در اختيار ندارم. - من از اين بابت جدا متاسفم. البته بعضي ها به كارشون عشق مي ورزند براي پيدا كردن سرمايه به هر دري مي زنن و حتي از فروش فرش زير پاشونم دريغ ندارن. علي اي حال شما هر كجا بريد و به هر ناشري كه مراجعه كنيد جز اينهايي كه عرض كردم چيز ديگر به شما نمي گن. سلمان مايوس و نااميد به كفش هاي پاره و مندرسش چشم مي دوزد. قيافه اش چنان غمگين و ماتم زده است كه گويي مصيبت بزرگي به او روي اورده است. از ناشر خداحافظي كرده و از انجا خارج مي شود. از فرط خستگي ديگر ناي راه رفتن ندارد. سوار تاكسي شده و به منزل باز مي گردد. در اتاق را مي گشايد و داخل مي شود. مادرش همان لحظه از اتاق او بيرون مي ايد. سلمان خسته و بي رمق با لباس روي زمين مي نشيند و نوشته ها را كنار خود مي اندازد. - اومدي پسرم؟ - سلام مادر. - سلام. خسته نباشي. خيلي دير كردي.. سه ساعت از ظهر گذشته. سلمان پاسخي نمي دهد. مادر نگاهش مي كند و لبخند مي زند. - داشتم اتاقت رو تميز مي كردم. خيلي ريخت و پاش بود. سلمان سيگاري اتش مي زند. - چرا زحمت كشيدي مادر . مي ذاشتي خودم تميز مي كردم. - ناهار كه نخوردي؟ - نه از ساعت يازده تا حالا همين جور سگ دو دارم مي زنم. - موفق شدي؟ - نه مادر، هرجا مي رم بهم جواب سربالا مي دن. تف به اين شانس. اخه اينم شد زندگي؟ مادر كنارش مي نشيند. با لحن دلسوزانه اي مي گويد: - ناشكري نكن، الحمدالله چهار ستون بدنت سالمه، اين خودش يه نعمته. سلمان كه عصبي به نظر مي رسد صدايش را بلند مي كند. - پس اين همه ادم كه نويسنده شدن چطور تونستن؟ چيكار كردن كه من نمي تونم بكنم؟ ناشرا حتي حاضر نيستن زحمت خوندن به خودشون بدن. مي گن تو گمنامي، اسم و رسم نداري. شناخته شده نيستي وگرنه چشم بسته قرارداد مي بستيم. مي گن اگه سرمايه داشته باشي مي شه كاريش كرد. مي گم چقدر؟ مي گن خدا تومن. مي گم ندارم، مي گن فرشت رو بفروش. خونه زندگيتو حراج كن. مي گم نمي شه، مي گه پس سرتو بذار و بمير. خفه شو و ديگه از نويسندگي دم نزن. آخ خدا... آخه يه نفر تو اين مملكت نيست كه دستمو بگيره و منو به جلو سوق بده؟! مادر كه تحت تاثير قرار گرفته و اشك در ديدگانش حلقه بسته، نگاه پر از شفقت خود را به او مي دوزد و مي گويد: - حالا اينقدر خودت رو ناراحت نكن. ادم نبايد هيچ وقت مايوس بشه. خدا رو چه ديدي شايد يه روز تو هم نويسنده موفقي شدي. - بله ولي چه جوري؟ نه پول دارم نه پارتي. وقتي اين دو تا را نداشته باشي ول معطلي! - توكل به خدا. ايشالا كه درست مي شه. حالا پاشو برو لباسات رو درار، دست و روتو بشور تا منم سفره رو اماده كنم. تو اصلا به سلامتي خودت توجه نداري. داري از بين مي ري. پاي چشمات گود افتاده. اخه چرا اينقدر به خودت فشار مي ياري؟ مادر دستهايش را روي زانو نهاده و برمي خيزد و به اشپزخانه مي رود. سلمان هم چنان با مشت هاي گره كرده نشسته و لبهايش را با خشم مي جود. مادر با سفره و ظرفي غذا باز مي گردد. - باز كه نشستي و فكر مي كني. پاشو برو، با خودخوري كردن چيزي درست نيم شه. اگه روحيه ات قوي نباشه تو هيچ كاري موفق نمي شه. مادر سفره را پهن كرده بشقاب غذا را روي ان مي گذارد. سلما بلند مي شود و مادر مي گويد: - وقتي غذاتو خوردي بايد يه زحمتي واسم بكشي. - چه زحمتي مادر؟ - چهارپايه رو بذار و اين پاره ها رو دربيار تا بشور. خيلي چرك شده. پاهام درد مي كنه نمي تونم از چهارپايه برم بالا و گرنه به تو زحمت نمي دادم. - اين حرفا چيه مادر، چشم خودم ترتيبش رو مي دم. سلمان به طرف در مي رود و از اتاق خارج مي شود. پس از شستن دست و صورتش برمي گردد. كنار مادر مي نشيند و در سكوت و ارامش غذايي را كه مادر در بشقابش كشيده صرف مي كند. بعد از خوردن نهار، مادر سفره را جمع مي كند و سلمان چهارپايه را مي اورد. روي ان مي ايستد و گيره ها را دانه دانه از چوب پرده رد مي كند. مادر كنار او به نظاره ايستاده است. سلمان مي گويد: - پرده به اين سنگيني رو چطوري مي خواي بشوري؟ از كت و كول مي افتي مادر. - مي شورم پسرم اين كه كاري نداره. دستام به كاراي سخت عادت كرده. - نمي خواد بشوري. عصر مي برم مي دم اتوشويي. - نه مادر جان چرا اتوشويي؟ خودم مي تونم بشورم. هنوز اونقدرا از كار افتاده نشدم. كلي پول واسه يه پرده درب و داغون بايد بديم. سلمان تمام پرده ها رو جدا كرد و روي زمين مي اندازد. مادر خم مي شود و پرده را جمع مي كند. سلمان چهارپايه رو از اتاق بيرون مي برد و فوري باز مي گردد. مادر كه در حال باز كردن گيره پرده هاست مي گويد: - مي توني يه مقدار پول جمع كني؟ - پول؟ - راستش رو بخواي بايد قسط علي اقا بقال رو بدم. سلمان سكوت كرده و روي زمين مي نشيند. سيگاري اتش مي زند و مي پرسد:
رمان بسيار زيباي سفر زندگي فصل چهارم
- همه عزيزام پرپر شدن و از كنارم رفتن. حالا فقط تو برام موندي و فرناز. وقتي اون بياد دوباره اين خونه سوت و كور جون مي گيره. شادي بازم به اينجا برمي گرده. وقتي تو مي ري سركار ديگه من مجبور نيستم فشار تنهايي و بي كسي رو تحمل كنم. انيسي دارم كه حرفامو بهش بزنم. عرو س مثل دختر خود ادم مي مونه. اون مي تونه جاي خالي خواهر بيچاره تو برام پر كنه. چشمان مادر پر از اشك مي شود. سلمان به ارامي چاي خود را سر مي كشد و در سكوت به گلهاي قالي مي نگرد. - مادر گذشته ها را فراموش كن ديگه چيزي نگو. مادر با گوشه دامنش اشكش را پاك مي كند. - يه مادر هرگز نمي تونه عزيزاش رو فراموش كنه، حتي اگه صد سال هم بگذره. اونا هميشه برام زنده هستن. انگار همين ديروز بود. امكان نداره هفته اي يكي دو شب خوابشون رو نبينم. - خواهش مي كنم مادر بس كنيد. سالها طول كشيد تا تونستم اون فاجعه رو فراموش كنم. ديگه نمي خوام حتي بهش فكر كنم. فايده اش چيه؟ مگه چيزي هم عوض مي شه؟ سلمان بلند مي شود و مقابل طاقچه كنار قاب عكس خواهر مي ايستد. مدتها به عكس او خيره مي ماند. اهي مي كشد و از پشت اينه مقداري اسكناس برمي دارد و خطاب به مادر مي گويد: - مي رم بيرون چند پاكت سيگار بخرم. مي خوام دو سه روزي تو اتاقم بنشينم و فقط بنويسم. - مگه فردا مغازه رو وا نمي كني؟ - نه، بايد هر جور شده كتابمو تمومش كنم. مادر سر تكان مي دهد. سلمان به طرف در رفته، ان را مي گشايد و خارج مي شود. لحظاتي بعد پس از خريدن سيگار باز مي گردد و به اتاقش مي رود. پشت ميز مي نشيند و با سرعت و جديت شروع به نوشتن مي كند. عصر روز دوشنبه است. خانم اميني و فرناز در اشپزخانه مشغول گفت و گو هستند. خانم اميني ظرفهاي شام را از كابينت خارج مي كند. ان ها را تميز كرده و روي ميز مي چيند. فرناز هم مشغول درست كردن سالاد است. خانم اميني با كنايه مي گويد: - يه عروس اوردم و دو تا داماد گرفتم اما اين جوريشو ديگه نديده بودم. فرناز اعتراض كنان غر مي زند: - مامان شما هم كه مثل بابا هميشه ايه ياس مي خوني! اخه كمي هم خوشبين باشين. - به چي خوش بين باشم؟ سالي كه نكوست از بهارش پيداست. سلمان اگه بخواد اول زندگيش تن پرور و بي بته باشه خدا مي دونه سر پيري كه چه بلاها سرتون نياد. سه روز تموم كار و كاسبي اش رو تعطيل كرده و تو خونه بست نشسته كه چي؟ كه مي خوام بنويسم. پس كار و كاسبي چي؟ كاسب جماعت بايد دنبال پول و پله باشه نه دنبال خيال بافي. اگه ثروت و دارايي داشت حرفي نبود ولي با اين خرج و مخارج سنگين و درامد كم.... مكثي مي كند و با بي حوصلگي دستش را در هوا تكان مي دهد. - اي مادر چي بگم. دلم واست مي سوزه. نميخوام دو روز ديگه كاسه چه كنم دستت بگيري. فرناز براي قانع كردن مادر جواب داد: - سلمان كه بچه نيست. خودش خوب مي دونه چيكار داره مي كنه. - د نه د، اگه مي فهميد كه غصه نداشتيم. درد سر اينه كه نمي فهمه چيكار داره مي كنه. - يعني نفهمه. - نفهم نيست. جاهله...نادونه. - شما همه تون براش جبهه گرفتين. آخه كمي هم به حال و روزش توجه داشته باشين و دركش كنيد. خانم اميني به او نزديك شد و با اعتراض گفت: - روتو برم دختر، يعني مي گي ما دركش نكرديم؟ دختر مثل دسته گلمون رو مفت و مسلم تقديمش كرديم باز مي گي دركش كنم؟ از روز اول خودش رو زد به مفلسي و ما هم به خاطر گل روي سركار هي كوتاه اومديم و گفتيم باشه جوونه، پشتكار داره، راه ترقي براش بازه ولي عاقبت چي شده؟ اقا بيكار و بي عار از اب دراومد. خوبه كه ما مثل ديگرون توقع انچناني نداشتيم. از دامادمون اارتمان و ويلا و ماشين اخرين سيستم و طلا و جواهر نخواستيم. اقا زير بار يه عقد كنون ساده مونده. فرناز ظرف سالاد را برداشته و در يخچال مي گذارئ. اشغالهاه را در سطل زباله مي ريزد. - شماها هر چي دلتون مي خواد بگيد ولي من ازش حمايت مي كنم. شوهر من يه هنرمنده، هنرمندي كه هنوز كسي به استعداد نهفته اش پي نبرده، همين به قول شما اقاي تن پرور و بي عرضه يه روز مايه سرافرازي همه مون مي شه.اون در نظر داره خودش رو در جامعه ادبي ايران مطرح كنه. كجاي اين كار به نظر شما ناپسنده؟ مادر پوزخندي زد و با كنايه مي گويد: - مجبوري دلت رو با اين حرفا خوش كني. مايه سرافرازي. اونم سلمان ! چه عتيقه اي؟! من كه يك قرون قبولش ندارم. - بله مادر اينده همه چيز رو معلوم مي كنه. - اگه اين حرفا رو نزني كه از غصه ديوونه مي شي. يك سال ازگار پاش نشستي. چند سال ديگه هم بشين ببينيم چي مي شه. مي ترسم روزي پشيمون بشي ه ديگه سودي نداشته باشه. - روزاي اول در موردش اين جور قضاوت نمي كردين. - بله چون كه خوب نمي شناختمش. فكر مي كردم فعاله و پشتكار داره. نمي خواد حالا وكيل مدافع سلمان خان بشي، پاشو برو بابات رو از خواب بيدار كن ممكنه همين حالا سر و كله شون پيدا بشه. فرناز براي بيدار كردن پدرش از اشپزخانه بيرون رفت. يك ساعت بعد سلمان و مادرش از راه مي رسند و پس از سلام و احوال پرسي روي مبل مي نشينند. خانم و اقاي اميني هم كنارشان مي نشينند. فرناز با چاي و ميوه مشغول پذيرايي از انهاست. خانم اميني براي حفظ ظاهر تبسم بر لب دارد اما شوهرش كه چندان سرحال و بشاش نيست عاقبت سر صحبت را باز مي كند. - سلمان خان چند روزه كه مغازه رو بسته بودي، خدا نكرده كسالتي پيش اومده بود يا گرفتاري ديگه اي داشتي؟ سلمان با لبخند فنجان خالي را روي ميز مي گذارد و سرش را پايين مي اندازد. - بله يه گرفتاري كوچيك پيش اومده بود كه شكر خدا رفع شد. - خب الحمدالله. راستش هر وقت مي رفتم سركار و چشمم به مغازه بسته و كركره پايين كشيده اش مي اتفاد دلم يه جوري مي شد. چند بار واسه احوال پرسي مي خواستم بيام در خونه تون اما خب گرفتاريه ديگه. - لطف دارين اقاي اميني. راستش اونقدرام مساله مهمي نبود كه باعث نكراني بشه. - پس ايشالا از فردا كركره مي ره بالا و چشممون به جمال شريف روشن مي شه! درسته؟ سلمان نگاهش مي كند و تبسم كنان مي گويد: - از پس فردا، فردا كه تعطيله. - بله درسته، يادم نبود. خانم اميني خطاب به مهمانان مي گويد: - بفرماييد ميوه ميل كنيد. قابل تعارف نيست. بفرمايين خواهش مي كنم. اقاي اميني با سر به فرناز كه كنار مادر نشسته است اشاره مي كند كه انها را تنها بگذارد. فرناز بي درنگ از اتاق خارج مي شود. اميني اين بار لب به خنده مي گشايد. - بله داشتم عرض مي كردم. - مي فرمودين. - عرض كنم به حضور شريف، از هر چي بگذريم سخن دوست خوشتره. همگي مي خندند.خانم اميني سيب پوست كنده، ان را تكه تكه مي كند و به سوي مادر سلمان مي گيرد. مادر سلمان يك قاچ برمي دارد. سلمان هم قاچي ديگر برمي دارد. اميني ادامه مي دهد: - خب سلمان خان بالاخره به ما نگفتي كي شيريني عروسي را پخش مي كني؟ اميني كه متوجه مي شود ناشيانه موضوع را مطرح كرده است، دستپاچه مي شود چند سرفه مي كند تا سينه اش صاف شود سپس به سلمان خيره مي شود. مادر سلمان به جاي پسرش پاسخ مي دهد: - ايشالا به زودي زود اقاي اميني. - اين زودي زود چند وقت ديگه است؟ مادر سلمان مي خواهد چيزي بگويد اما سلمان بي درنگ جواب مي دهد: - والله اقاي اميني من و مادرم بيشتر از جناب عالي در اين امر خير تعجيل داريم ولي خب ديگه.... اميني كه از اين پاسخ قانع نشده با اندكي خشونت مي گويد: - خب ديگه كه نشد جواب. يه چيزي بگو كه همه حسابا روشن بشه. خانم اميني رشته كلام را در دست مي گيرد و ادامه مي دهد: - اگر خاطرتون باشه روز بله برون، قرارمون اين بود كه سر سال نشده عقد رو راه بندازين و قال قضيه رو بكنين، خب فكر مي كنم كمي از يه سال گذشته. اميني بي درنگ وسط حرف زدن زنش مي پرد و مي گويد: - بله درست سيزده ماه و هفده روز! اخه ما هم واسه خودمون برنامه هايي داريم. جهاز اين دختر تو زيرزمين پوسيد. باز هم خانم اميني مي گويد: - از اون گذشته، تكليف اين دختر هم بايد روشن بشه. از بس به در و همسايه و دوست و فاميل جواب داديم زبونمون مو دراورده. هر كي از راه مي رسه مي گه پس اين عروسي چي شد؟ ما هم بايد جوابي داشته باشيم كه بهشون بديم. ااميني روي مبل جابه جا مي شود. پاهايش را روي هم مي اندازد و مي گويد: - راستش رو بخوايد خود ما هم زياد از اين وضع راضي نيستيم. طول كشيدن دوران نامزدي از نظر مردم و از ديد دوست و اشنا چندون خوشايند نيست. اين اولين باره كه ما سنت شكني مي كنيم و گرنه نه سر دختراي ديگه ام بعد از مراسم بله برون بلافاصله عقد و عروسي رو راه انداختيم و قال قضيه رو كنديم. زن و شوهر به پسر و مادر مجال دفاع نمي دادند. اين بار هم خانم اميني متكلم الوحده شده و ادامه مي دهد: - بله و به لطف خدا همه شون خوب و خوشبخت شدن و مشكلي هم پيش نيومده. هر دوتاشون سفيد بخت شدن. فرناز كنيز خودتونه بنابراين هر گلي زدين سر خودتون زدين. مادر سلمان كه فرصتي جهت جوابگويي مي يابد مي گويد: - فرناز جون نور چشم ماست، خدا از بزرگي كمتون نكنه تا حالاشم خيلي به ما لطف كردين. ما كه هيچ وقت يادمون نمي ره. سلمان كه سر به زير دارد تاييد كنان مي گويد: - بله اقاي اميني الحق و الانصاف هميشه خجالتمون دادين و اقايي كردين، من جدا شرمنده هستم. اگه خدا بخواد تا دو سه ماه ديگه خودم حلقه غلامي را به گوش مي كنم و هر وري كه شده يه عقدكنون ابرومندانه راه مي اندازم و از خجالتتون در بيايم. همه كارها جور شده فقط مونده كه پولي دستم بياد. اميني با ترديد مي پرسد: - يعني تا دو سه ماه ديگه اين پول حتما به دست شما مي رسه؟ - ايشالا. - بسيار خوب . ما كه حرفي نداريم. ادم بايد دست زنش رو بگيره و هر چه زودتر زندگيشو تشكيل بده. ما كه توقع انچناني نداريم، مشكل ما در اصل مساله محرميته كه دهن مردم بسته شه و گرنه من به سلمان از تخم چشمام هم بيشتر اطمينان دارم. مادر سلمان لبخند مي زند و مي گويد: - خدا از بزرگي كمتون نكنه. ايشالا خير ببينيد. خانم اميني با خوشحالي برخاسته و جعبه شريني را به طرف انها مي گيرد و مي گويد: - حالا بفرماييد دهنتون رو شيرين كنيد. پس از تقسيم شيريني به طرف اشپزخانه مي رود. - فرناز مادر چند تا چايي وردار بيار. - چي شد مادر؟ حرفاتون رو زدين؟ - اره زديم، قرار شد دو سه ماه ديگه ببرنت. - ديدي مادر، نگفتم اين قدر سخت نگيرين. - من مي رم. تو هم چايي بريز و بيار. آن شب مذاكرات دو خانواده با خوبي و خوشي به پايان مي رسد. دو روز بعد سلمان دست نوشته هايش را برمي دارد و به سراغ ناشري مي رود.نوشته ها را مقابل او مي گذارد و به انتظار مي ايستد. قلبش تند تند مي زد و بي صبرانه متتظر پاسخ است. ناشر دفترها را بدون خواندن ورق مي زند، سپس يكي از صفحات توجه اش را جلب مي كند. چند سطري مي خواند و با تاسف سري تكان مي دهد. دوباره چند صفحه را ورق مي زند و چند سطري مي خواند. اين كار چند بار تكرار مي شود. ان گاه دفتر را مي بندد و ان ها را به طرف سلمان مي گيرد و مي گويد: - پرداختش خيلي ضعيفه، اصلا كشش و جاذبه نداره، متاسفم اقا اين مطالب قابل چاپ نيست. - ولي شما كه هنوز اينو كامل نخوندين. - همين چند صفحه نشون ميده كه درباره چي نوشته شده. - ازتون تمنا مي كنم فقط يكي دو شب وقت صرف كنين و اينا رو تا اخر مطالعه بفرمايين بعد هم جواب بدين. من واقعا رو اينا كار كردم، قول مي دم حتما سوژه اش مورد عنايت و پسند سركار قرار مي گيره. - استدعا مي كنم اقا! عرض كردم كه قابل چاپ نيست. سلمان كه كلافه شده بود كنترل اعصاب خود را از دست مي دهد و با اندكي خشم مي پرسد: - قابل چاپ بودن را شما تشخيص مي ديد يا وزارت خونه مربوطه؟ - اقاي محترم فراموش نكنين كه اين ناشره كه بايد رو اين جور كارا سرمايه گذاري كنه. اولين شرط چاپ شدن كتاب نظر مساعد ناشره، بقيه در اولويت نيست. سلمان با لحن ملايمتري مي پرسد: - ممكنه بفرماييد اشكال كار اين حقير كجاست؟ - قبلا كه عرض كردم، نگارشتون ضعيفه و احتياج به تمرين و ممارست داره. از همه اين ها گذشته اساس كار اشتباهه جانم اساس! اين جور موضوعات ديگه خواننده نداره، نويسنده هاي پيشين كراراً درباره اين موضوعات قلم فرسايي كردند. اگه جسارت نباشه بايد عرض كنم خيلي بهتر از سركار. برين دنبال يه سلسله مطالب جديد و بكرتر باشيد. موضوعاتي كه تكرار مكررات نباشه. اين همه سوژه هست تو مملكت خوب بنويس جانم! - ممكنه از حضورتون تقاضا كنم يه سوژه خوب و بديع كه مورد پسند ناشرين، من جمله خود سركار باشه بهم پيشنهاد كنين تا با همكاري هم بتونيم گام مثبتي در اين راه برداريم؟ - دوست عزيز، اگر من سوژه داشتم كه خودم يه پا نويسنده مي شدم. اين مشكل شماست. شما مي خوايد كه براي نسل جوان قلم بزنيد پس پيدا كردن سوژه هم به عهده خودتونه. جدا متاسفم. كاش مي تونستم خدمتي انجام بدم. سلمان با ناراحتي و حالتي عصبي دفترهايش را جمع اوري مي كند. ناشر مي گويد: - در اين حوالي ناشرين ديگه اي هم هستند، شايد يكي از اونا حاضر باشه باهاتون همكاري كنه. سلمان تبسمي تلخ بر لب اورد و بدون كلامي از انجا خارج مي شود. پس از مدتي راه پيمايي به سراغ ناشر ديگه اي مي رود. يك راست وارد انتشارات شده و يك راست به طرف مدير انتشارات مي رود.
رمان بسيار زيباي سفر زندگي فصل سوم
فرناز در سكوت سر به زير مي اندازد. هيچ پاسخ قانع كننده اي ندارد. به نظر او حق با سلمان است. هر دو به كنار استخر وسط پارك مي رسند. هوا رو به تاريكي است و فواره ها هر لحظه به رنگي درمي آيند سر به سوي اسمان گشوده اند. سلمان به نرده استخر تكيه مي دهد. نگاهش را به فواره ها مي دوزد و با لحن غمگين مي گويد: - خيلي دلم مي خواد بيشتر از اين تلاش كنم. كي از رفاه و اسايش بدش مي ياد؟ ولي به خدا نمي شه، يعني دست خالي نمي شه. تو مي گي چيكار كنم؟ با يه ديپلم ردي كه نمي تونم برم نخست وزير بشم! تجارت هم پول مي خواد كه من ندارم. - خودتو ناراحت نكن. بهتره فراموشش كني. - نه بذار حرف دلمو بريزم بيرون. بذار عقده هامو خالي كنم. هيچ ادمي بدون پشتوانه اقتصادي نمي تونه خودش رو نشون بده. كي تا حالا با دست خالي به جايي رسيده كه من دوميش باشم؟ باباي خدا بيامرزم بعد از سالها سگ دو زدن فقط تونست يه خونه خرابه دو اتاقه برامون بذاره و بره. همين و بس. مغازه هم كه اجاره ايه. من فقط يه فروشنده ساده هستم با يه سرمايه اندك كه از فروش طلاهاي ننه ام فراهم شده. بيچاره پيرزم چشماش كم سو شده و من اونقدر درامد ندارم كه بتونم واسش يه عينك بگيرم. - ببين سلمان تو منو خوب مي شناسي. از بچگي با يه زندگي متوسط خو گرفتم و آدم جاه طلب و حريصي هم نيستم. حاضرم با نون و پنيرت بسازم. حاضرم لباسهاي وصله شده تنم كنم. خلاصه عقيده ام درباره زندگي همونيه كه روزاي اول بهت گفتم ولي خب تو هم به هر حال بايد كاري كني. با هم به راه افتاده و از استخر دور مي شوند. سلمان مي گويد: - بله اصل قضيه هم اينجاست. در واقع من هم قصد دارم يه كاري بكنم. كاري كه از همه مردم ساخته نيست. چرا نبايد از استعدادهاي خدا داده خودم استفاده كنم؟ - معذرت مي خوام سلمان ولي به نظر من اين كار وقت تلف كردنه. تو گفتي كه نشوتن هيچ لطمه اي به زندگيت نمي زنه ولي عملا اينطور نيست. اغلب تا صبح مشغول نوشتني. بعد روز خسته و داغون مي ري مغازه. از شدت خستگي و بي خوابي نمي توني بيشتر از چند ساعت كار كني و برمي گردي خونه و بقيه روز رو استراحت مي كني كه شب دوباره بتوني بنويسي. به نظر تو اين بي توجهي به شغل و زندگيت نيست؟ با اين وضع نبايد انتظار يه درامد كافي رو داشته باشي. اين جوري كسي تا حالا به رشد و ترقي نرسيده. هر دو سكوت كردند. چهره سلمان پريده رنگ شده و افسرده به نظر مي رسد. فرناز با مهرباني او را مي نگرد و با لحن ملايمتري مي گويد: - منو ببخش سلمان. قصد ناراحت كردنت را ندارم فقط مي خوام بگم... سلمان به تندي كلام او را قطع كرد. - مي خواي بگي من تنبل و تن پرور هستم. اين طور نيست؟ - نه به هيچ وجه. تو نبايد اين طور قضاوت كني. منظورم اينه كه يه مدت نوشتن رو كنار بذاري. اگر مرتب سر كارت حاضر بشي و بيشتر تلاش كني مسلما سود بيشتري مي بري اونوقت ممكنه وضع از ايني كه هست بهتر شه. آنها به طرف در خروجي پارك مي روند. فرناز ادامه مي دهد: - اگر با اين لحن باهات صحبت مي كنم براي اينه كه خودمو تو زندگيت سهيم مي دونم. من شريك زندگيت هستم و نمي خوام روزي مورد ملامت و باخواست كسي قرار بگيري. - منظورت از كسي چيه؟ - مثلا خانواده ام. - مگه اونا چيزي گفتن؟ - هم بله و هم نه. يعني قراره چيزي بگن. سلمان مي ايستد و به جانب او مي نگرد. گره اي به ابرو مي اندازه و با ترديد مي پرسد: - مثلا چه چيزايي؟ - چند وقته كه بابام صداش دراومده. واسه همينه كه دوشنبه شب دعوتتون كرده، مي خواد باهات حرف بزنه. - راجع به چي؟ مگه من كوتاهي كردم؟ سپس بار ديگر به حركت درمي ايد. فرناز مي گويد: - اونا از اينكه تو براي بردن زنت هيچ اشتياقي نشون نمي دي نگران و ناراضي هستن. از در پارك خارج مي شوند و در پياده رو كه تقريبا خلوت است قدم مي زنند. سلمان مي پرسد: - خودت چي؟ تو هم نگراني؟ - اين نظر اوناست، من به خاطر تو حاضرم تا قيام قيامت هم صبر كنم. ولي...ولي بايد يه جواب قانع كننده داشته باشم كه مجابشون كنم. مگه مي شه با وعده وعيد و امروز و فردا كردن كاري از پيش برد؟ بهشون چي بگم؟ بگم صبر كنيد تا كتاب همسرم مورد تاييد ناشر قرار بگيره، بعد چاپ بشه و اون پولي بدست بياره. و عقد و عروسي رو راه بندازه؟ به نظر تو اين جواب براي اونا قانع كننده است؟ - اونا فكر مي كنن من با اين بهونه مي خوام از زير بار مسوليتهام شونه خالي كنم در حالي كه اينطور نيست.من قصد ندارم طفره برم. خودت كه مي دوني چقدر بهت علاقه دارم و تا چه اندازه دلم مي خواد هر چه زودتر زير يه سقف زندگي جديدي رو شروع كنيم. - پس به خاطر منم كه شده از همين فردا شروع كن. يه مدت دست از نوشتن بردار و بچسب به كار و كاسبي. سلمان بدون اينكه پاسخي بدهد در سكوت به فكر فرو مي رود. مدتي مي گذرد و هيچ كدام چيزي نمي گويد. سپس سلمان نگاهي به ساعتش انداخته و سكوت را مي شكند. - داره دير مي شه بيا بريم برسونمت خونه. با هم براي سوار شدن به تاكسي به ان سوي خيابان مي روند. دقايقي انجا ايستاده سس سوار تاكسي مي شوند. سلمان او را تا در خانه شان همراهي مي كند و خود با وسيله ديگري به منزل برمي گردد. مادر با ديدن سفره را وسط اتاق مي اندازد. شام را روي ان مي چيند. سلمان پس از شستن دستهايش، كنار مادر مي نشيند و مشغول خوردن مي شود. چندان ميلي به غذا ندارد و با ان بازي مي كند. مادر متوجه مي شود كه پسرش متفكر و پريشان است. با ملايمت مي پرسد: - سلما جان چرا نمي خوري پسر جان؟ سلمان غفلتا به خود مي آيد. قاشق و چنگال را در بشقاب رها مي كند.لبخند مي زند و خود را بي تفاوت نشان مي دهد. - زياد گرسنه نيستم. - بيرون چيزي خوردي؟ سلمان به علامت تصدق سر تكان داده و خود را از پاي سفره كنار مي كشد. مادر ليواني اب مي نوشد و بشقابها را جمع مي كند. سلمان به پشتي تكيه داده و سخت در فكر است. مادر از گوشه چشم او را زير نظر دارد. مي خواهد چيزي بگويد اما منصرف شده بشقابها را برمي دارد و به اشپزخانه مي رود. سلمان سرش را به پشتي تكيه مي دهد و سيگارش را دود مي كند. مادر باز مي گردد. سفره را تا زده و كناري مي گذارد. از سماور دو استكان چاي مي ريزد و درون سيني مي گذارد. ان را به طرف وي مي كشد. كنجكاو است كه بداند چه در دل پسرش مي گذرد. - به نظر خسته مي ياي؟ سلمان فقط تبسم مي كند و به سيگارش پك مي زند. - چيه پسرم چرا حرف دلتو نمي زني؟ - چيزي نيست مادر جون فقط كمي خسته هستم. - بله خسته اي مي دونم ولي علاوه بر خستگي يه چيز ديگه هست كه ناراحتت كرده. هميشه وقتي از ديدن فرناز برمي گشتي سرحال و بانشاط بودي ولي اين دفعه...ببينم نكنه با فرناز حرفت شده؟ سلمان يكه مي خور اما لبخند مي زدند. - مادر نگران نباش از ما ديگه گذشته كه با هم بگو مگو كنيم. - پس تو چته؟ چرا تو فكري؟ شام كه نخوردي. با منم كه سرسنگيني. من تو رو خوب مي شناسم. تا چيز مهمي نباشه اين قدر تو خودت نمي ري. قيافه ات همه چيز رو نشون مي ده. سلمان حال و حوصله توضيح دادن ندارد. لبخند تصنعي مي زند و مي گويد: - قربون ننه خوبم برم. كه اين قدر به فكر منه. ولي باور كن مساله مهمي نيست. راستش دارم به نوشته جديدم فكر مي كنم. فقط همين. مادر طوري نگاهش مي كند كه انگار حرف هايش را باور نكرده است اما ديگر دنبال موضوع را نمي گيرد. سلمان همان لحظه برمي خيزد و به اتاق خود مي رود. نگاهي به كتابهايي كه روي تاقچه چيده مي اندازد. سپس روي تخت يك نفره خود مي نشيند و به عكس فرناز كه درون قابي در كنار تخت خوابش روي يك پاتختي كوچك قرار دارد خيره مي شود. ساعت شماطه دار تيك و تاك كنان سكوت اتاق را درهم مي شكند. برمي خيزد و پشت ميز فلزي نسبتا بزرگي كه ازان به عنوان ميز تحرير استفاده مي شود مي نشيند و كاغذها و كتابهايي را كه روي ميز پراكنده شده است مرتب مي كند. ان گاه قلم را به دست مي گيرد و مشغول نوشتن مي شود. صفحه نخستين را تا به انتها مي نويسد. اما صفحه بعدي را بعد از چند سطر نوشتن مچاله مي كند. يك ساعت بعد او در ميان دود ناشي از سيگار احاطه شده است. روي ميزش انبوهي كاغذ مچاله شده ديده مي شود و زير سيگاري مملو از ته سيگار است. خميازه اي مي كشد و كش و قوسي به بدنش مي دهد. گلويش خشك شده. فلاسك را از روي ميز برمي دارد و استكاني چاي براي خود مي ريزد و ان را سر مي كشد. قيافه اش خسته و موهايش آشفته است. قلم روي كاغذش ثابت مانده، گويي مغزش ياراي نوشتن ندارد. سيگاري روشن مي كند و چيزهايي مي نويسد. صفحه اي كه مشغول نوشتن است خط خطي مي كند. سعي مي كند افكارش را روي موضوع داستان متمركز سازد. كمرش در اثر نوشتن يكنواخت و مداوم درد گرفته است. برمي خيزد و مدتي در اتاق راه مي رود سپس بار ديگر قلم را به دست گرفته و مشغول نوشتن مي شود. كار نوشتن را تا ساعت پنج صبح ادامه مي دهد اما يك باره قلم از دستش رها شده و روي ميز تحرير خوابش مي برد. صداي اذان شهر از راديوي قديمي و بزرگي كه روي تاقچه قرار دارد شنيده مي شود. مادر سلمان به اشپزخانه مي رود. در قابلمه غذا را كه روي اجاق گاز است برمي دارد . با قاشق مقداري از غذا را مي چشد. ان گاه در قابلمه را مي گذارد و زير گاز را خاموش مي كند و از اشپزخانه بيرون مي ايد. به طرف اتاق سلمان مي رود و در اتاق او را مي گشايد و وارد مي شود. سلمان هم چنان پشت ميز خوابيده است. مادر به ارامي موهايش را نوازش مي كند و عرق پيشانيش را با كف دست پاك كرده و شانه اش را با ملايمت تكان مي دهد. - سلمان، سلمان. سلمان چشمان خواب الود و پف كرده اش را مي گشايد. - بلند شو پسرم ظهر شده. مادر نگاه حيران خود را به او مي دوزد و با دست كاغذهاي مچاله شده را جمع مي كند. - پاشو مي خوايم ناهار بخوريم. اخه اين چه جور خوابيدنه. لااقل برو سر جات بخواب كه گردنت درد نگيره. مادر كاغذها را برمي دارد و از در اتاق خارج مي شود. سلمان لحظاتي بعد با موهاي ژوليده و خواب الوده از اتاقش بيرون مي آيد. دم در خميازه كش داري مي كشد سپس به طرف حياط مي رود تا دست و صورتش را بشويد. مادر از اشپزخانه بيرون مي ايد وسفره را كف اتاق مي اندازد و ظرفها را روي ان مي چيند . در همينهنگام سلمان به درون مي آيد. - سلام مادر. - سلام. بشين الان غذا رو مي كشم. سلمان كنار مادر مي نشيند. مادر براي دوين بار به اشپزخانه مي رود و همراه با ديس برنج باز مي گردد. ديس را همراه با ظرف خورش وسط سفره مي گذارد. - بكش بخور، ناشتايي كه نخوردي لابد حسابي گرسنه اي. سلمان پنجه در موهايش فرو مي برد و مي گويد: - دستت درد نكنه مادر، شما خيلي زحمت مي كشي انشالا جبران مي كنم. مادر تبسم كنان مقابلش مي نشيند و براي خود غذا مي كشد. سلمان هم بشقابش را پر مي كند چند لقمه اي كه مي خورد با اشتياق مي گويد: - به به چقدر خوشمزه شده. اولش اصلا اشتها نداشتم. دهنم قفل شده بود. مادر با خوشنودي لبخند مي زند و يك كفگير برنج براي او مي كشد. - نوش جونت. بور تا جون بگيري. كي بخوره از تو بهتر! - كافيه مادر ممنون. - اين شب زنده داري ها حسابي خودتو از بين بردي، داري پوست و استخوان مي شي. - عوضش وقتي كتابم چاپ بشه پولدار مي شيم. اونوقت همه چيز درست مي شه. - به اميد خدا. من كه سر نماز مرتب دعات مي كنم. سلمان ليواني اب مي نوشد و مي گويد: - آره مادر جان شما فقط دعام كن. راستي، اقاي اميني ما رو دوشنبه شب واسه شام دعوت كرده خونه شون. - دستش درد نكنه ما هم بايد يه شب از خجالت شون دربيايم. خوبيت نداره، مدتهاست كه يه شب دور هم جمع نشديم. سلمان در حال خوردن سري تكان مي دهد: - درسته. بذار چند روزي بگذره اونوقت يه شب حسابي تدارك مي بينيم و دعوتشون مي كنيم اينجا. فقط زحمت پخت و پز مي افته گردن شما. - مهم نيست مادر جون. خدا سلامتي بده ادم هر شب مهمون داشته باشه. فرناز چطور بود؟ ديشب اونموقع دمغ بودي كه ترسيدم چيزي ازت بپرسم. - همه شون خوب بودن. فرناز هم سلام براتون رسوند. - سلامت باشه. فرناز دختر خوبيه. من قلبا دوستش دارم. ايشالا به پاي هم پير شين. مادر كه غذايش را تمام كرده است بعد از گفتن اين جملات برمي خيزد و به اشپزخانه مي رود. سلمان هم لقمه هاي اخر را به دهان مي گذارد، بشقابها را جمع مي كند و به طرف اشپزخانه مي رود. قبل از اينكه وارد بشود، مادرش با سيني محتوي استكانها برمي گردد. - سلمان جون تو چرا زحمت مي كشي بذار خودم جمع مي كنم. - دلم مي خواد كمكي كرده باشم. اين بار صدايش از اشپزخانه شنيده مي شود: - وقتي عروست بياد ديگه دست تنها نيستي كارها رو با هم تقسيم مي كنيم. مادر كنار سماور مي نشيند و چاي مي ريزد. سلمان باز برميگردد و سفره را جمع مي كند. - از اين به بعد شما بايد بيشتر استراحت كني. مادر شوهر وقتي عروس مي ياره بايد بازنشسته بشه! - من كار كردنو دوست دارم. تا وقتي كه چهار ستون بدنم سالمه دلم نمي خواد عاطل و باطل باشم. سلمان دوباره به اشپزخانه رفته و زود برمي گردد و كنار مادر مي نشيند. مادر استكان پر از چاي را جلويش مي گذارد و اهي مي كشد. غمي گران بر قلبش سنگيني مي كند. - من تو اين دنياي بزرگ اول خدا، بعدشم فقط تو رو دارم. تو نور چشم مادري. نگاهش را به قاب عكسهاي روي تاقچه مي دوزد. در يك قاب، عكس شوهرش قرار دارد و در قاب دوم، دختر و داماد و نوه كوچكش كه در حادثه تصادف جان باخته بودند. آن گاه در ادامه سخنانش مي افزايد:
رمان بسيار زيباي سفر زندگي فصل دوم
خانم اميني كه سيني را در دست دارد اخم كرده و مي گويد: - خودت رو لوس نكن. زود باش ديس ها را وردار و راه بيفت. فرناز ديس شيريني را برمي دارد و به دنبال مادر از اشپزخانه خارج مي شود. اقاي اميني با سلمان در حال گفت و گو است. - اين روزا كار و كاسبي ما هم تعريفي نداره، اگه يه پول و پله اي از يه جايي برسه تصميم دارم تغيير شغل بدم. سلمان لبخند مي زند و متعجبانه مي پرسد: - از جايي برسه؟ مثلا از كجا؟ - چه مي دونم، مثلا سقف سوراخ بشه و يه گوني اسكناس از اسمون بيفته رو فرق سرم! اونم از اون اسكناساي درشت و تا نشده! هر دو با صداي بلند مي خندند و اميني ادامه مي دهد: - چه كنيم ديگه، وصف العيش! - من هميشه فكر مي كردم لوكس فروشي شغل پردرآمديه. پس من بايد چي بگم؟ راستي به نظر شما مردم به جوراب و روسري بيشتر احتياج دارن يا به لوازم منزل؟ اميني به فكر فرو مي رود. چانه اش را با انگشت مي خاراند و در حالي كه سر تكان مي دهد مي گويد: - والله چي بگم؟ از قديم و نديم گفتن مرغ همسايه غازه! هر كي تو صنف خودش فكر مي كنه كار و بار همسايه ها و همكارا سكه اس، ولي وقتي خودش وارد همون كار مي شه مي بينه همش كشكه. - اگه جسارت نباشه مي خواستم بپرسم قصد دارين شغل ديگه اي رو جايگزين كار فعلي بكنين؟ اميني اندكي روي مبل جابه جا مي شود. با دست مگسي را كه با سمات در اطراف صورتش پرواز مي كند كنار مي زند و مي گويد: - عرضم به حضورت، اگر خدا بخواهد مي خوام يه فرش فروشي واكنم. البته اخوي سالهاست كه تو اين كار تجربه داره، به منم پيشنهاد شراكت داده، تا ببيتن خدا چي مي خواد. - ايشالا كه موفق باشين. فرناز و مادرش وارد اتاق پذيرايي شدند. فرناز نزديك امده و سلام مي كند. سلمان همان طور كه سر به زير دارد پاسخ سلامش را به اهستگي مي دهد. فرناز ديس را جلوي پدر مي گيرد. اميني دستش را به طرف ديس دراز كرده و تكه اي شيريني برمي دارد. - به به! چه به موقع رسيد! دستت درد نكنه همين يكي كافيه. بگير اونجا. فرناز ديس را به طرف سلمان مي گيرد. نگاه هر دو در هم تلافي مي كند. سلمان تبسمي بر لب مي آورد و تكه اي شيريني برمي دارد. - متشكرم. - خواهش مي كنم. خانم اميني جلوتر امده و ظرف ميوه را روي ميز مي گذارد. فرناز ديس شيريني را در گوشه ميز نهاده و كارد و چنگال و پيش دستي را مقابل هر يك از آنها مي چيند. سپس فنجان هاي خالي را درون سيني قرار داده و قصد خروج از اتاق را دارد كه تلفن زنگ مي زند. او برمي گردد و به پدر نگاهي مي اندازد. اقاي اميني از جا برخاسته و ضمن عذرخواهي از سلمان، گوشي را برمي دارد. فرناز همان لحظه براي اوردن چاي خارج مي شود. - الو بفرمايين. صداي خان عمو از ان سوي تلفن شنيده مي شود: - اي بابا پدر امرزيده تو كه هنوز اونجايي! مگه نمي خواي بياي؟ - سلام خان داداش. خوبي؟ - سلام. من خوبم. بالاخره نگفتي مياي يا نه؟ - اره بابا جون مي يام. يه كاري پيش اومده بود ولي تا چند دقيقه ديگه راه مي افتم. خانم اميني كه شوهرش را سرگرم صحبت كردن ديد مقداري ميوه در پيش دستي سلمان مي گذارد و مي گويد: - سلمان خان چرا ميل نمي كني؟ بفرما قابلي نداره. - دست شما درد نكنه. خواهش مي كنم زحمت نكشين. - ميوه وسه خوردن نه نيگا كردن. بفرما مشغول شو. - چشم الان مي خورم ممنون. اميني با صداي بلند خطاب به برادرش مي گويد: - قربون خان داداش برم، منتظرم باش كه رسيدم. خداحافظ. - خداحافظ. اميني گوشي را مي گذارد وبه جانب سلمان مي آيد: - خب سلمان خان با عرض معذرت من بايد از حضورت مرخص بشم. سلمان بلند شده و مي ايستد و مي گويد: - تشريف مي برين؟ - بله با اجازه تون. بنده رو احضار كردند. - شرمنده كه مزاحم كارتون شدم. - اين حرفا رو با هم نداشتيم. راستي تا يادم نرفته اين مطلب رو خدمتت عرض كنم ما دوشنبه شب منتظر جناب عالي و خانم والده هستيم. ايشالا كه ما رو سرافراز مي كنين. سلمان كه دست راستش را در دست اميني قرار دارد، دست چپش را روي سينه اش مي گذارد و تعظيم كوتاهي مي كند. - اختيار دارين. بنده نوازي مي فرمايين. به خدا راضي به زحمت نيستم. - هيچ زحمتي نيست. خوشحالمون مي كني. اگه تقويم رو ديده باشي سه شنبه به مناسبتي تعطيله بنابراين دوشنبه مي تونيم تا دير وقت بشينيم و با هم اختلاط كنيم. - چشم حتما خدمت مي رسيم. - به خانم والده سلام برسونيد. - بزرگيتون رو مي رسونم. اميني دست سلمان را فشرده و تكان مي دهد. - پس يا الله. - در پناه خدا. اميني چند قدم كه از انها فاصله مي گير در اتاق گشوده شده و فرناز با سيني چاي وارد مي شود. - بابا دارين مي رين؟ براتون چايي اوردم. - چايي نمي خورم. خان عمو رو به انداهز كافي منتظر گذاشتم. مي ترسم اول بسم الله شراكتمون بهم بخوره. سپس با صداي بلند مي خندد و به عقب مي نگرد. دست راستش را بلند مي كند. - خداحافظ همگي سلمان و خانم اميني پاسخ خداحافظي او را مي دهند و اميني از در خارج مي شود. فرناز تبسم كنان به طرف نامزد و مادرش مي رود. نيم ساعت بعد سلمان از خانم اميني اجازه مي گيرد تا با فرناز به گردش برود. خانم اميني مي پذيرد. فرناز به سرعت لباس مي پوشد، چادرش را به سر مي كند و هر دو پس از خداحافظي از منزل بيرون مي روند. سلمان پيشنهاد مي كند كه به پارك بروند. سپس تاكسي گرفته و سوار مي شوند. حوالي پارك پياده شده و قدم زنان به داخل پارك مي روند. سلمان مكان دنجي را انتخاب كرده و همراه فرناز روي چمن ها مي نشيند. فرناز چادرش را مرتب كرده و روي پاهايش مي كشد. سلمان سرش را به اسمان بلند كرده و نفس عميقي مي كشد. - به به چه هواي خوبيه. - اره مخصوصا واسه طبع لطيف تو. - اين جور جاها جون ميده واسه نوشتن. - كار جديد چي داري؟ سلمان مشتي از چمن ها را مي كند و در حين بازي با ان مي گويد: - يه هفته اس شروعش كردم. حدود صد، صد و پنجاه صفحه اشو نوشتم. - موضوعش چيه؟ - سرگذشت يه نقاش جوون و با استعداده كه كسي از تابلوهاش استقبال نمي كنه. - خب؟ سلمان حيرت زده نگاهش مي كند و مي پرسد: - منظورت از خب چيه؟ - مي خوام بدونم اخرش چي مي شه؟ - هيچي، بعد از مرگش به شهرت مي رسه. فرناز اهي كشيد و به سردي گفت: - بعد از مردن سهراب نوش دارو. اخه فايده اش چيه؟ ادم نيازهاش رو در زمان حياتش مي خواد. - خب لااقل واسه بازمانده هاش يه افتخار و اسمي به جا مي ذاره. فرناز پوزخندي مي زند و با طعنه مي گويد: - بزك نمير بهار مياد...پس خودش چي؟ خواسته هاش چي مي شه؟ خودش زندگي نمي خواد؟ - خب اينو ديگه بايد از خودش پرسيد. - از كي؟ از قهرمان داستانت؟ هر دو مي خندند. دقايقي به سكوت مي گذرد. چند رهگذر از كنارشان مي گذرد. فرناز دور شدن انها را مي نگرد. كودك خردسالي در حالي كه بادكنكي در دست دارد با پدر و مادرش از كنارشان عبور مي كند. فرناز به كودك مي نگرد و با اشتياق به سلمان مي گويد: - نگاه كن چقدر ناز و ملوسه. - غصه نخور چند سال ديگه خودمون اونقدر بچه دار مي شيم كه وقت نكني سرتو بخاروني! ولي يادت باشه بايد بهشون تذكر بدي زياد سر و صدا نكنن تا بابا بتونه به كاراش برسه. اخه تو سر و صدا كه نمي شه چيز نوشت. فرناز با صداي بلند مي خندد و مي پرسد: - تا چه حد روش حساب مي كني؟ - رو چي؟ - كتاب جديد تو مي گم. - آها، خب مثل اوناي ديگه. - ولي در مورد اوناي ديگه نتونستي كاري از پيش ببري. - اين دليل نمي شه كه از نوشتن دست بكشم. به اعتقاد من افراد را بايد به دو دسته طبقه بندي كرد. بدبخت و خوشبخت. شق سوم وجود نداره. من حد وصط براش قائل نيستم. ركود و در جا زدن يه كار بي معنيه. من يا موفق مي شم و يا شكست مي خورم. اما تلاش خودمو مي كنم. - فكر مي كني موفق بشي؟ - بايد بشم. تو قاموس من اصلا شكست را نداره. - پس براي رسيدن به موفقيت بايد همون طوري بنويسي كه ناشر مي خواد. سلمان سر تكان مي دهد و لجوجانه مي گويد: - من همون جور مي نويسم كه دلم بخواد. همان طور كه از ذهنم تراوش كنه. تو نمي توني درك كني يعني هيچ كس نمي تونه درك كنه. بين من و نوشته هام يه وابستگي وجود داره. من با قهرمانام زندگي مي كنم. در واقع تو همه چيزشون سهيم هستم. اونا واقعي هستن، هويت دارن. اگه خدا بخواد و اين يكي قبول بشه اونوقت حسابي پولدار مي شيم. رو اين سوژه خيلي كار كردم. تقريبا اطمينان دارم كه ناشر اونو مي پسنده. فرناز در سكوت خيره خيره او را مي نگرد. لب مي گشايد تا چيزي بگويد اما دوباره لب فرو مي بندد. سلمان دست هايش را به طرف اسمان بلند مي كند. - هدايا اين دفعه ديگه نااميدم نكن. نذار پيش دوست و دشمن كنف بشم. سپس رو به فرناز كرد و ادامه داد: - مي دوني فرناز به دلم برات شده كه اين سري ديگه موفق مي شم. مطمئن باش. فرناز سرش را به علامت تاييد تكان داد. - اميدوارم. اين به نفع هر دو تا مونه. - يكي از همين ناشرهايي كه كلر قبلي من رو ديده وعده داده كه اگه يه رمان خوب و عامه پسند بنويسم اونوقت باهام قرارداد ببنده و يه حق تاليف خوب بهم پرداخت كنه. - منظورش از يه رمان خوب و عامه پسند چيه؟ - منظورش اينه كه داستاني جذابتر و پر كشش تر از اوناي ديگه بنويسم. مي دوني تصميم دارم با پولي كه مي گيرم چيكار كنم؟ - نه نمي دونم! سلمان كمي جا به جا مي شود. كاملا به هيجان آمده است. - اول بايد عروسي آبرومندانه اي راه بياندازيم. بعدش ترتيب ساختن يه خونه رو مي دم. خونه فعلي مون گنجايش ما و بچه ها رو نداره. زمينش رو در نظر گرفتم ولي اول بايد پولش جور بشه. شايدم خونه بابام رو كوبيدم و از اول ساختم. سلمان قطعه چوبي از زمين برمي دارد و با ان نقشه يك خانه بزرگ را روي خاك ترسيم مي كند. - نگاه كن تقريبا چيزي شبيه به اين. اينجا اتاق خوابشه. اينم اتاق بچه هاست. حموم و اشپزخانه و سرويس هم اينجاست. حالا مي مونه اتاق پذيرايي. به نظر تو اينجا براي پذيرايي مناسبه؟ فرناز حيرت زده به او زل مي زند و مي خندد و مي گويد: - پس هالش كو؟ - بله حق با كدبانوي خونه اسو خب اينجا هم هالش. خوبه؟ فرناز سر تكان مي دهد و با كنايه مي گويد: - واقعا عاليه. دست شما درد نكنه. خب بايد كي اسباب كشي كنيم؟ همين فردا چطوره؟ سلمان از لحن مسخره او يكه مي خورد. دقايقي به او خيره خيره مي نگرد و با دلخوري از جابرمي خيزد. فرناز هم بلند مي شود. چادرش را مرتب مي كند و خاكش را مي تكاند. هر دو در سكوت قدم مي زنند. سلمان گرفته و ناراحت است. سيگاري اتش مي زند و با ولع به ان يك پك مي زند. پس از سكوتي طولاني و ملال اور فرناز با ملايمت مي پرسد. - از دست من ناراحتي؟ به هيچ وجه مايل نيست سلمان را مكدر و پريشان ببيند. از طرز بيان خود سخت پشيمان است. سلمان پاسخش را نمي دهد و همچنان گرفته است. فرناز اهي مي كشد و ميگويد: - متاسفم سلمان. من برخلاف تو ادم خيال پردازي نيستم. نمي توانم رويايي و رمانتيك فكر كنم. سلمان همچنان در سكوت همراه او قدم مي زند. سر به زير دارد و توجهي به اطراف نمي كند. فرناز مي خواهد هر طوري شده از دلش دربياوردلذا در مقام عذرخواهي برمي ايد و مي گويد: - منو ببخش سلمان. باور كن قصد بدي نداشتم. - مهم نيست من به دل نگرفتم. - سلمان زندگي با خواب و خيال فرق داره بايد واقعيت رو بپذيريم. هميشه نمي شه تو رويا زندگي كرد. - تو به جاي تشويق كردن مي خواي مايوسم كني. بايد بهم پشت گرمي بدي. من همه چيز رو فقط به خاطر تو و اينده مون مي خوام و گرنه شكم يه نفر با يه ساندويچ هم پر مي شه و يه اتاق كوچيك هم واسش كافيه. - تو ادم خوشبختي هستي و در عين حال پر تلاش. تو با اين اعتماد به نفسي كه داري حتما موفق مي شي. مكث كوتاهي مي كند و در ذهنش به جستجوي كلمات و جملات دلگرم كننده مي گردد. - قصدم اين نيست كه مايوست كننم نه به خدا! اما معتقدم ادم بايد قابليت هاي خودش را در زمينه هاي ديگر هم محك بزنه. فقط نبايد به يه حرفه و يه كار بسنده كنه. - منظورت اينه كه قلم رو ببوسم و بذارم كنار؟ خب بعدش چي؟ مگه من جز نوشتن هنر ديگه اي هم دارم؟ نوشتن هيچ لطمه اي به كار و زندگيم نمي زنه. خودت خوب مي دوني كه من فقط شبا موقع خواب مي نويسم. روزا كه تو مغازه مشغول چونه زني با مشتري ها هستم. - خب از تو مغازه چي گيرت مياد؟ - هيچي ولي چاره چيه؟ مي گي چيكار كنم؟ تو خودت كار بهتري واسم سراغ داري؟
رمان بسيار زيباي سفر زندگي فصل اول
كتاب از ياد رفته از خانم نسرين ثامني.نشر چكاوك
چاپ اول:1377
شابك: 3-14-6043-964
كتاب دو قسمته:
1- سفر زندگي
2- گمشده در غبار
سفر زندگي
سلمان كنار تاقچه مي ايستد و در اينه خود را مي نگرد. سپس برس را برداشته و موهايش را مرتب مي كند. مادرش كنار ميز چوبي كه در گوشه اي از اتاق قرار دارد و قوري و سماورش را روي ان نهاده نشسته است و به دو قاب عكس چوبي كه در طرفين آينه روي تاقچه نهاده شده مي نگرد. سپس نگاهش را به سلمان مي دوزد و در حالي كه سيني چاي را از زمين برمي دارد مي پرسد:
- يه چايي ديگه واست
بريزم؟
سلمان از اينه مادر
را مي نگرد و سپس به جانب او برمي گردد.
- نه مادر ديگه بايد
برم. به چيزي احتياج نداري؟
-نه دستت دردكنه.
- پس من رفتم.
- برو به امان خدا. مواظب
خودت باش.
- چشم مادر. خداحافظ.
- به سلامت.
مادر چند قدم تا دم در دنبالش مي رود. سلمان در را مي گشايد و خارج مي شود. مقابل در كفش هايش را به پا مي ند و به طرف در حياط حركت مي كند، آن را مي گشايد و خارج مي شود. در كوچه چند عابر در حال عبور هستند. پسر نوجواني سوار بر دوچرخه اش از سمت مقابل مي آيد. به سلمان سلام مي كند، سلمان پاسخش ر مي دهد و رد مي شود. در انتهاي كوچه به سمت چپ مي پيچد.
از پياده رو عبور كرده و مقابل يك قنادي مي ايستد. دستگيره را فشار مي دهد كه وارد شود. در همان لحظه زني به همراه بچه اش با در دست داشتن دو چعبه شيريني قصد خروج را دارند. سلمان كنار رفته تا زن خارج شود. ان گاه داخل مي شود. قنادي خلوت است. يكسره به جانب شيريني فروش كه پشت يخچال ايستاده مي رود.
- سلام عرض شد اقا.
- سلام به روي ماهت. حالت چطوره
- قربون شما. شما چطورين؟ خانواده خوبن؟
- به مرحمت شما. دعاگو هستن.
- كار و كاسبي چطوره رحيم اقا.
- بدك نيست. شكر. چيزي مي خواستي؟
- بله با اجازه تون.
- خواهش مي كنم. در خدمتم.
- دو كيلو از هموني كه هميشه مي برم.
- اي به چشم.
رحيم جعبه اي برداشته و شيريني ها را درون ان مي چيند. جعبه را در ترازو گذاشته و وزن مي كند و جعبه را مي بندد.
- اينم از اين، خب ديگه امر ديگه اي نبود؟
- عرض ديگه اي ندارم.
- مي خواي كادوش كنم؟
- اگه لطف كنين ممنون مي شم.
- روي چشم.
رحيم جعبه را كادو كرده و ان را به دست سلمان مي دهد.
- بفرما حاضر شد.
- دست شما درد نكنه. چقدر تقديم كنم؟
- باشه قابلي نداره.
- نه ممنونم.
- تعارف نمي كنمن والله مهمون من باش.
سلمان اسكناسها را به دستش داد و مي گويد:
- قربون شما، خجالتم نديد.
رحيم پولها را مي شمارد و باقي ان را به وي برمي گرداند.
- بفرما اينم بقيه اش.
- قابلي نداره رحيم اقا.
- اختيار داري.
- ممنونم. سلام برسونيد. خداحافظ شما.
- خير پيش. به سلامت.
سلمان جعب را برداشته و خارج مي شود. همان دم تاكسي گرفته كنار راننده مي نشيند. تاكسي از چند خيابان شلوغ مي گذرد و سلمان پس از رسيدن به مقصد به او دستور توقف مي دهد. پياده شده كرايه اش را پرداخت مي كند و حركت مي كند. به طرف پياده رو مي رود چند قدم جلوتر، مقابل خانه اي مي ايستد. دستش را بلند مي كند و زنگ را مي فشارد.
در داخل اشپزخانه منزل اقاي اميني، فرناز نامزد سلمان روي صندلي پشت ميز غذاخوري نشسته و مجله اي را ورق مي زند. مادرش پشت به او و رو به كابينت ايستاده و با دستمالي قفسه ها را تميز مي كند. در همين هنگام صداي زنگ در شنيده مي شود. فرناز سرش ا بلند كرده و با شادماني از روي صندلي بلند مي شود و خطاب به مادر مي گويد:
- خودشه، مي رم در رو باز كنم.
اما قبل از خروج از اشپزخانه به طرف پنجره رفته، پرده را كنار مي زدند و به خيابان نگاه مي كند. تبسم بر لبانش مي نشيند. آنگاه از اشپزخانه بيرون مي رود. وارد هال كه مي شود پدرش از اتاق مجاور بيرون مي آيد.
- زنگ زدن؟
- بله بابا.
- خودم باز مي كنم.
فرناز از رفتن باز ماند. اميني به طرف آيفون مي رود و گوشي اف اف را برمي دارد.
- كيه؟
صداي سلمان از اف اف شنيده مي شود:
- سلام اقاي اميني، سلمان هستم.
- سلام. بفرما داخل.
دكمه آيفون را مي فشارد و نگاهي به دخترش مي اندازد و فرناز سرش را پايين انداخته و به اشپزخانه مي رود. اميني گامي به طرف در برمي دارد وقتي سايه سلمان را پشت در مشاهده مي كند ان را مي گشايدو چهره خندان سلمان در حالي كه دستش را به طرف اميني دراز كرده بر استانه در ظاهر مي شود.
- سلام. حال شما؟
اميني با خوش رويي دستش را مي فشارد و مي گويد:
- به به به! باد آمد و بوي عنبر آمد. حالت چطوره پسرم؟ چه عجب اين طرفا؟
- قربون شما. ما كه هميشه خدمت مي رسيم. مزاحم كه نيستم.
- اين حرفا چيه، چرا دم در وايستادي. بيا ت. بفرما. خوش اومدي.
- ياالله.
سلمان همراه اميني به راه مي افتد. هردو به طرف اتاق پذيرايي مي روند. او كنار مبل مي ايستد. اميني با دست دعوت به نشستن مي كند.
- بفرما بشين. راحت باش.
سلمان قبل از نشستن جعبه شيريني را رو ميز مي گذارد سپس مي نشيند. اميني هم مقابلش قرار مي گيرد و مي پرسد:
- خب چه خبرا؟
سلمان سر به زير مي گيرد و ضمن بازي با انگشتانش جواب مي دهد:
- سلامتي شما. خبر قابل عرضي ندارم.
- خانم والده چطوره؟
- دعاگوي شما هستند.
- چرا تشريف نياوردن؟
- صاحب تشريف باشين، يه كمي گرفتاري داشتن.
- مدتهاست كم لطف شدين، از ما دوري مي كنين!
- اختيار دارين هر جا هستيم زير سايه شما هستيم. خب ديگه گرفتاري كه تمومي نداره.
در اين لحظه در باز شده و مادر فرناز همراه با سيني چاي وارد مي شود. سلمان به مجرد ديدن او از جا برمي خيزد. اندكي به احترام او خم مي شود و لبخند زنان مي گويد:
- سلام عليكم.
- سلام پسرم. حالت چطوره؟ خوبي؟ خوشي و سلامتي؟
- به لطف شما بد نيستم.
- بشين پسرم، راحت باش.
سلمان مي نشيند. خانم اميني سيني را مقابلش مي گيرد. سلمان ضمن تشكر فنجاني برمي دارد و روي ميز مي گذارد. خانم اميني سيني را به طرف شوهرش مي برد. او نيز فنجان خود را برمي دارد. خانم اميني سيني را كناري نهاده و روي يكي از مبلها در كنار شوهرش مي نشيند. سلمان خطاب به اقاي اميني مي پرسد»
- مغازه تشريف نبردين؟
اميني دستي به سبيلش مي كشد و خنده كنان پاسخ مي دهد:
- امروز بعدازظهر رو به خودم مرخصي دادم.
خانم اميني با دست به چاي اشاره مي كند و مي گويد:
- بفرما پسرم چاي سرد نشه.
- چشم.
اميني پاهايش را روي هم مي اندازد و به سلمان مي گويد:
- با اخوي قرار گذاشتم برم منزلش. واسه همين مغازه را تعطيل كردم.
- پس من بي موقع مزاحمتون شدم.
خانم اميني به جاي شوهرش پاسخ داد:
- اختيار داري شما مراحم هستي. راستي چرا حاج خانم تشريف نياوردن؟
سلمان چايش را سر كشيده و تبسم كنان جواب مي دهد:
- والله ايشون كمي گرفتار بودند نخواستن مزاحم بشن.
- اين حرفا چيه پسرم. اينجا منزل خودتونه. مدتهاست كه ما دور هم جمع نشديم. بهتره يه شب برنامه بگذاريم و همگي دور هم جمع بشيم و گپي بزنيم.
اميني فنجان چاي را از دهن خود دور مي كند و در تاييد سخنان همسرش مي افزايد:
- بله اين كار حتما لازمه.
- چشم حتما خدمت مي رسيم.
خانم اميني نگاهي به جعبه شيريني مي اندازد. از جا بلند مي شود و با خوش رويي خطاب به سلمان مي گويد:
- دست شما درد نكنه چرا زحمت كشيدي، والا راضي به زحمت شما نيستم.
- خواهش مي كنم. قابل شما رو نداره.
- من الان برمي گردم. فعلا با اجازه.
سلمان در جا نيم خيز مي شود. خانم اميني چادرش را مرتب كرده، جعبه شيريني را برمي دارد و به اشپزخانه مي رود.فرناز پشت ميز نشسته و چاي مي نوشد. مادر وارد مي شود و به دخترش لبخند مي زند. جعبه شريني را روي ميز مقابل او مي گذارد و مي گويد:
- پاشو اينا رو تو ديس بچين.
فرناز لبخند زده و برمي خيزد. كاغذ دور جعبه را باز مي كرده و جعبه را مي گشايد. رو به مادر كرده و مي پرسد:
- بابا هنوز نرفته؟
خانم اميني كه پشت به او دارد در كابينت را باز كرده و ديس بلوري را خارج مي كند و جواب مي دهد:
- نه خوبيت نداره سلمان رو تنها بذاره.
- مي ترسم ديرش بشه.
خانم اميني به طرف فرناز برمي گردد. به او خيره شده و با لحن مخصوصي مي گويد:
- راستش رو بگو، نگران بابا هستي يا نگران خودت؟
فرناز با صداي بلند خنده اي سر مي دهد.
- امان از دست شما مادر، خب چي مي گفتن؟
خانم اميني شانه هايش را بالا مي اندازد و با خونسردي جواب مي دهد:
- هيچي، سلام و احوالپرسي.
فرناز شيريني ها را درون ديس مي چيند. مادرش در يخچال را مي گشايد و ظرف ميوه را بيرون اورده ان را روي ميز مي گذارد. سيني بزرگي را از پشت كابينت بيرون مي كشد. ظرف ميوه و كارد و چنگال و پيش دستي را درون سيني مي گذارد. فرناز به يك تكه شيريني گاز مي زند.
- مادر؟
- بله؟
- بابا چيزي به سلمان نگفت؟
خانم اميني مكثي كرده و گره به ابرو مي اندازد. منظور فرناز را درك كرده است لذا در جوابش مي گويد:
- تا وقتي من اونجا بودم حرفي رد و بدل نشد. چطور مگه؟
- شايد الان دارن راجع به همون موضوع صحبت مي كنن.
- فكر نمي كنم. بابات مي گه بهتره يه شب شام دعوتشون كنيم بعد بشينيم و سر فرصت گپ بزنيم. تو اين فرصت كم نمي شه راجع به اينده دو تا جوون و سرنوشتشون تصميم گرفت.
- خدا كنه بابا الان سر صحبت را باز نكنه. نمي خوام سلمان را ناراحت و غمگين ببينم.
خانم اميني اخمي كرد و با اعتراض گفت:
- خب بالاخره كه چي؟ دخترجون اين جوري كه نمي شه، ما هم بايد تكليف خودمون رو بفهميم. مي ترسم وقتي تو را با لباس عروسي مي بينم كه موهاتم مثل دندونات سفيد شده باشه.
فرناز خنده اي سر مي دهد و جواب مي دهد.
- ولي من هيچ عجله اي ندارم. نمي خوام به خاطر ارزوهاي يه مادر، شوهر اينده مو به زحمت بندازم.
اسب اصيل و مرد ثروتمند...
مردي، اسب اصيل و بسيار زيبايي داشت كه توجه هر بيننده اي را به خود جلب مي كرد. همه آرزوي تملك آن را داشتند. باديه نشين ثروتمندي پيشنهاد كرد كه اسب را با دو شتر معاوضه كند، اما مرد موافقت نكرد.
حتي حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهاي مرد باديه نشين تعويض كند. باديه نشين با خود فكر كرد: حالا كه او حاضر نيست اسب خود را با تمام دارايي من معاوضه كند، بايد به فكر حيله اي باشم. روزي خود را به شكل يك گدا درآورد و در حالي كه تظاهر به بيماري مي كرد، در حاشيه جاده اي دراز كشيد. او مي دانست كه مرد با اسب خود از آنجا عبور مي كند. همين اتفاق هم افتاد... مرد با ديدن آن گداي رنجور، سرشار از همدردي، از اسب خود پياده شد به طرف مرد بيمار و فقير رفت و پيشنهاد كرد كه او را نزديك پزشك ببرد.
مرد گدا ناله كنان جواب داد: من فقيرتر از آن هستم كه بتوانم راه بروم. روزهاست كه چيزي نخورده ام و نمي توانم از جا بلند شوم. ديگر قدرت ندارم. مرد به او كمك كرد كه سوار اسب شود. به محض اينكه مرد گدا روي زين نشست، پاهاي خود را به پهلوهاي اسب زد و به سرعت دور شد. مرد متوجه شد كه گول باديه نشين را خورده است. فرياد زد: صبر كن! مي خواهم چيزي به تو بگويم. باديه نشين كه كنجكاو شده بود كمي دورتر ايستاد. مرد گفت: تو اسب مرا دزديدي. ديگر كاري از دست من برنمي آيد، اما فقط كمي وجدان داشته باش و يك خواهش مرا برآورده كن: «براي هيچ كس تعريف نكن كه چگونه مرا گول زدي...»
باديه نشين تمسخركنان گفت: چرا بايد اين كار را انجام دهم؟! مرد گفت: چون ممكن است زماني بيمار درمانده اي كنار جاده اي افتاده باشد. اگر همه اين جريان را بشنوند، ديگر كسي به او كمك نخواهد كرد.
ماجراي انتخاب همسر براي شاهزاده چين...
دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد؛ در چين باستان؛ شاهزاده اي تصميم به ازدواجگرفت. با مرد خردمندي مشورت كرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت كند، تا دختري سزاوار را انتخاب كند.وقتي خدمتكار پير قصر، ماجرا را شنيد غمگين شد چون دختر او هم مخفيانه عاشق شاهزاده بود. دختر گفت او هم به آن مهمانيخواهد رف ت.
مادر گفت: تو شانسي نداري، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا. دختر جواب داد: مي دانم كه شاهزاده هرگز مرا انتخاب نمي كند، اما فرصتي است كه دست كم يك بار او را از نزديك ببينم.
روز موعود فرا رسيد و همه آمدند. شاهزاده رو به دختران گفت: به هر يك از شما دانه اي مي دهم، كسي كه بتواند در عرض شش ماه زيباترين گلرا براي من بياورد، ملكه آينده چين مي شود.
...
همه دختراندانه ها را گرفتند و بردند. دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني كاشت. سه ماه گذشتو هيچ گلي سبز نشد، دختر با باغبانان بسياري صحبت كرد و راه گلكاري را به او آموختند، اما بي نتيجه بود، گلي نروييد.
روز ملاقات فرا رسيد، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر كدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شكلهاي مختلف در گلدانهاي خود داشتند.
لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر كدام از گلدانها را با دقت بررسي كرد و در پايان اعلام كرد دختر خدمتكار همسر آينده او خواهد بود!
همه اعتراض كردند كه شاهزاده كسي را انتخاب كرده كه در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است.
شاهزاده توضيح داد: اين دختر تنها كسي است كه گلي را به ثمر رسانده كه او را سزاوار همسري امپراتور مي كند: گل صداقت... همه دانه هايي كه به شما دادم عقيم بودند، امكان نداشت گلي از آنها سبز شود...
پدر و پسر...
مردي ديروقت، خسته و عصباني از سر كار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.
- بابا! يك سوال از شما بپرسم؟
- بله حتماً. چه سوال؟
- بابا شما براي هر ساعت كار چقدر پول ميگيريد؟
مرد با عصبانيت پاسخ داد : اين به تو ربطي نداره. چرا چنين سوالي ميپرسي؟
- فقط مي خواهم بدانم. بگوييد براي هر ساعت كار چقدر پول ميگيريد؟
- اگر بايد بداني مي گويم. ۲۰ دلار.
- پسر كوچك در حالي كه سرش
مرد بيشتر عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سوال فقط اين بود كه پولي براي خريد اسباب بازي از من بگيري، سريع به اتاقت برو و فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه اي وقت ندارم.
پسر كوچك آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصباني تر شد.
بعد از حدود يك ساعت مرد آرامتر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي خشن رفتار كرده است.
شايد واقعا او به ۱۰ دلار براي خريد چيزي نياز داشته است.
بخصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش پول درخواست كند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.
- خواب هستي پسرم؟
- نه پدر بيدارم.
- من فكر كردم پايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين هم ۱۰ دلاري كه خواسته بودي.
پسر كوچولو نشست خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا
بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله بيرون آورد.
مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته دوباره عصباني شد و گفت : با اينكه خودت پول داشتي چرا دوباره تقاضاي پئل كردي ؟
بعد به پدرش گفت : براي اينكه پولم كافي نبود، ولي الان هست. حالا من ۲۰ دلار دارم. آيا ميتوانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ چون دوست دارم با شما شام بخورم…
سنگتراش...
روزي، سنگتراشي كه از كار خود ناراضي بود و احساس حقارت مي كرد، از نزديكي خانه بازرگـاني رد مي شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: اين بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو كرد كه مانند بازرگان باشد.
در يك لحظه، او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد. تا مدت ها فكر مي كرد كه از همه قدرتمند تر است، تا اين كه يك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد، ا و ديد كه همه مردم به حاكم احترام مي گذارند حتي بازرگانان. مرد با خودش فكر كرد: كاش من هم يك حاكم بودم، آن وقت از همه قوي تر مي شدم!
در همان لحظه، او تبديل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالي كه روي تخت رواني نشسته بود، مردم همه به او تعظيم مي كردند. احساس كرد كه نور خورشيد او را مي آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشيد چقدر قدرتمند است.
او آرزو كرد كه خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي كرد كه به زمين بتابد و آن را گرم كند.
پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت. پس با خود انديشيد كه نيروي ابر از خورشيد بيشتر است، و تبديل به ابري بزرگ شد.
كمي نگذشته بود كه بادي آمد و او را به اين طرف و آن طرف هل داد. اين بارآرزو كرد كه باد شود و تبديل به باد شد. ولي وقتي به نزديكي صخره سنگي رسيد، ديگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت. با خود گفت كه قوي ترين چيز در دنيا، صخره سنگي است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد.
همان طور كه با غرور ايستاده بود، ناگهان صدايي شنيد و احساس كرد كه دارد خرد مي شود. نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد كه با چكش و قلم به جان او افتاده است...
داستان حسودي مردي به همسرش...
مردي ناخوش و خسته شده بود از اينكه بايد هر روز به سر كار برود درحاليكه همسرش در خانه به سر ميبرد
و بعلاوه به او حسوديش شد، چرا كه همسرش بسياري تعاريف و آرزو و تبريك در روز زن دريافت كرده بود
دلش خواست كه همسرش بفهمد كه او چه كارهايي انجام ميدهد
پس آرزو كرد :
خداي عزيزم، من هر روز، روزي 8 ساعت سر كار ميروم درحاليكه همسرم فقط در خانه ميماند. ميخواهم او بداند كه من چه سختي را تحمل ميكنم. پس تقاضا دارم كه اجازه دهي بدن من و او با هم جابجا شود، تنها براي يك روز. آمين
خداوند با حكمت بيكرانش آرزوي مرد را برآورده كرد
فردا صبح مرد به عنوان يك زن، از خواب بيدار شد
از جايش برخاست
براي همسرش صبحانه حاضر كرد، بچه ها را بيدار كرد
لباس هاي مدرسه بچه ها را مرتب كرد، به آنها صبحانه داد
ناهارشان را بسته بندي كرد، آنها را به مدرسه برد
به خانه برگشت و لباسها را براي بردن به خشكشويي برداشت
آنها را به خشكشويي داد و به بانك رفت تا حساب پس انداز باز كند
به خواروبار فروشي رفت
سپس خريدهايش را به خانه برد
قبضها و صورتحسابها را پرداخت كرد و مانده حسابها را در دفتر خرج بررسي كرد
جاي خاك گربه را تميز كرد و سگ را حمام كرد
ساعت دقيقا 1 شد
و با عجله تختها را مرتب كرد
لباس ها را شست
جاروبرقي كشيد، گردگيري كرد و كف آشپزخانه را جارو و طي كشيد
به سرعت رفت به مدرسه تا بچه ها را بردارد و در راه خانه با هم بحث كردند
شير و كيك برايشان ريخت
و بچه ها را سازماندهي كرد تا تكاليفشان را انجام دهند
سپس ميز اتو را برداشت و در حين تماشاي تلويزيون لباس ها را اتو زد
ساعت 4:30 بعدازظهر,
سيب زمينيها را پوست كند و سبزي ها را براي درست كردن سالاد شست
گوشت قل قلي درست كرد و لوبياهاي تازه را براي شام آماده كرد
بعد از شام
آشپزخانه را تميز كرد و ماشين ظرفشويي را روشن كرد .
لباسها را تا كرد، بچه ها را حمام كرد و آنها را خواباند
ساعت 9 شب
او بسيار خسته بود و با اينكه هنوز همه كارهاي روزانه اش تمام نشده بود به تختخواب رفت تا عشق بازي كند
صبح روز بعد
او بيدار شد و سريع كنار تختش زانو زد و گفت :
خدايا! من نميدانستم كه به چه چيزي داشتم مي انديشيدم. من خيلي اشتباه كردم كه به خانه ماندن همسرم حسودي مي كردم. خواهش ميكنم، آه، آه، لطفا بيا قرارمان را برگردانيم. آمين
خداوند با حكمت بيكرانش پاسخ داد :
پسرم ميدانم كه اكنون درس خودرا آموختي و منخوشحال خواهم شد كه همه چيز را به روال گذشته اش بازگردانم. اما تو بايد 9 ماه صبر كني چرا كه ديشب باردار شدي