اسب اصيل و مرد ثروتمند...

مردي، اسب اصيل و بسيار زيبايي داشت كه توجه هر بيننده اي را به خود جلب مي كرد. همه آرزوي تملك آن را داشتند. باديه نشين ثروتمندي پيشنهاد كرد كه اسب را با دو شتر معاوضه كند، اما مرد موافقت نكرد.


حتي حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهاي مرد باديه نشين تعويض كند. باديه نشين با خود فكر كرد: حالا كه او حاضر نيست اسب خود را با تمام دارايي من معاوضه كند، بايد به فكر حيله اي باشم. روزي خود را به شكل يك گدا درآورد و در حالي كه تظاهر به بيماري مي كرد، در حاشيه جاده اي دراز كشيد. او مي دانست كه مرد با اسب خود از آنجا عبور مي كند. همين اتفاق هم افتاد... مرد با ديدن آن گداي رنجور، سرشار از همدردي، از اسب خود پياده شد به طرف مرد بيمار و فقير رفت و پيشنهاد كرد كه او را نزديك پزشك ببرد.

مرد گدا ناله كنان جواب داد: من فقيرتر از آن هستم كه بتوانم راه بروم. روزهاست كه چيزي نخورده ام و نمي توانم از جا بلند شوم. ديگر قدرت ندارم. مرد به او كمك كرد كه سوار اسب شود. به محض اينكه مرد گدا روي زين نشست، پاهاي خود را به پهلوهاي اسب زد و به سرعت دور شد. مرد متوجه شد كه گول باديه نشين را خورده است. فرياد زد: صبر كن! مي خواهم چيزي به تو بگويم. باديه نشين كه كنجكاو شده بود كمي دورتر ايستاد. مرد گفت: تو اسب مرا دزديدي. ديگر كاري از دست من برنمي آيد، اما فقط كمي وجدان داشته باش و يك خواهش مرا برآورده كن: «براي هيچ كس تعريف نكن كه چگونه مرا گول زدي...»

باديه نشين تمسخركنان گفت: چرا بايد اين كار را انجام دهم؟! مرد گفت: چون ممكن است زماني بيمار درمانده اي كنار جاده اي افتاده باشد. اگر همه اين جريان را بشنوند، ديگر كسي به او كمك نخواهد كرد.


جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۴۱:۴۸
نظرات (0)
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]