داستان كوتاه (40)
گل دعواي گوزنها را تماشا نمي كند
بهار بود و شيوانا در كنار چشمهاي نشسته بود و به گلها و سبزههاي بهاري نگاه ميكرد و از طبيعت بهاري لذت ميبرد. در اين هنگام جواني غمگين و پريشان قدمزنان از راه رسيد و كنار شيوانا نشست و در حالي كه گلي كوچك را از كنار جوي آب ميچيد به شيوانا گفت: خوش به حالتان كه مثل من اينقدر غم و غصه نداريد؟
شيوانا درحالي كه به گل چيده شده در دستان پسر جوان خيره مانده بود پرسيد: غم و اندوه تو به خاطر چيست كه اين گل بايد تاوانش را پس بدهد؟ پسر گفت: براي مهماني از راه دور به منزل يكي از اقوام آمدهايم. اما هنوز چند ساعتي نگذشته كه اختلافات قديمي سر باز كرد و هر كسي دليلي براي به جان هم پريدن و ناراحت ساختن بقيه پيدا كرد و من هم كه خواستم وساطت كنم، فقط دشنام شنيدم.
به همين خاطر از آنجا بيرون آمدم و شما را ديدم كه چقدر آرام و آسوده كنار اين جوي آب نشستهايد و از اين همه غم و غصه فارغ هستيد. شيوانا گل مچاله شده را از دست جوان گرفت و با دست به دو تا گوزن نر اشاره كرد كه در فاصله دور با همديگر دعوا ميكردند. سپس گفت: عمر اين گل خيلي كوتاه است و تو با چيدنش آن را كوتاهتر ساختي.
اين گل و همينطور همه گلهايي كه در اين دشت سبز شدهاند فرصت ندارند كه عمر كوتاه خود را به دعواي گوزنها و شاخبازي آنها هدر دهند. آنها بياعتنا به همه گوزنهايي كه دعوا ميكنند از زندگي و عمر خود لذت ميبرند و حتي به سمت آنها نگاه هم نميكنند، چرا كه همه گلها خوب ميدانند وقتي سهميه عمر تعيين ميكردند براي تماشاي دعواي گوزن به آنها سهميه اضافي داده نشده است.
تو هم اگر ميبيني به خاطر شرايط روزگار در بين جمعي قرار گرفتهاي كه به تقليد از گوزنها ميخواهند با شاخ در شاخ هم انداختن، نگاه و توجه و وقت و در واقع عمر ديگران را به سمت خود جلب كنند، بهتر است مانند اين گل به زندگي نگاه كني و اصلا به گوزنها و شاخ بازي آنها توجهي نداشته باشي!
اگر هم كسي دليل اين بيتوجهي تو را پرسيد به او بگو كه براي تماشاي دعواي گوزنها سهميه عمر اضافي به تو داده نشده است و سهميه فعليات را هم براي تماشاي گلها نياز داري.
داستان كوتاه (39)
بالا برو
شيوانا از راهي ميگذشت. در كنار يك كارگاه نجاري بزرگ، جواني را ديد كه غمگين و افسرده به ديوار كارگاه تكيه داده است و به افق نگاه ميكند. شيوانا كنارش رفت و دليل اندوهش را پرسيد.
جوان گفت: اين يك كارگاه بسيار بزرگ است و انواع وسايل چوبي در آن ساخته ميشود. در اين يك سالي كه اينجا كار كردهام پول خوبي به دست آوردهام و چيزهاي زيادي آموختهام.
اما مشكل اينجاست كه سركارگر اينجا آدمي است بسيار تندخو و بيادب كه از صبح تا شب با بداخلاقي با همه كارگران رفتار ميكند. از يك طرف نميتوانم از دستمزد خوب اينجا بگذرم و از سوي ديگر تحمل بداخلاقيها و بهانهجوييهاي سركارگر برايم مشكل است، نميدانم چه كنم؟
شيوانا پرسيد: آيا كساني ديگر در اين كارگاه هستند كه از شر تندخوييها و بدخلقيهاي سركارگر در اماناند؟
كارگر جوان گفت: البته، در قسمت شمالي كارگاه قسمتي هست كه با چوبهاي خيلي مرغوب وسايل گرانقيمت براي مشتريان خاص ميسازند. تنها كساني ميتوانند در آن قسمت مشغول كار شوند كه مهارت بالايي داشته باشند و سختكوش و دقيق باشند.
شيوانا گفت: بسيار خوب! تو دو راهحل بيشتر نداري، يا بايد همينجايي كه هستي آنقدر تلاش كني تا تواناييهاي برتر خود نسبت به سركارگر فعلي را به مدير اين كارگاه ثابت كني تا بتواني جاي او را بگيري و يا اينكه مهارتها و توانمنديهاي خود را تا حد امكان و با دقت و حوصله آنقدر زياد كني تا بتواني در بخش شمالي مشغول به كار شوي و ديگر صداي سركارگر تندخو را نشنوي.
يك راهش هم اين است كه با دانش و مهارتي كه كسب كردهاي براي خودت در جايي ديگر كارگاه جديدي دست و پا كني. خلاصه اينكه، اگر ميخواهي صداي آدمهاي حقير و پست تو را آزار ندهد بايد آنقدر خود را بالا بكشي كه ديگر صداي آنها را نشنوي. پس برخيز و به جاي ناراحت بودن، براي صعود تصميم بگير و كاري انجام بده.
داستان كوتاه (38)
بدگوئي هاي كاهن
در تاريخ مشرق زمين شيوانا را استاد
عشق و معرفت و دانايي مي دانند، اما در عين حال كشاورز ماهري هم بود و باغ سيب
بزرگي را اداره مي كرد. درآمد حاصل از اين باغ صرف مخارج مدرسه و هزينه زندگي شاگردان
و مردم فقير و درمانده مي شد. درختان سيب باغ شيوانا هر سال نسبت به سال قبل
بارورتر و شادابتر مي شدند و مردم براي خريد سراغ او مي آمدند.
يك سال تعداد سيب هاي برداشت شده بسيار زيادتر از از قبل بود و همه شاگردان نگران خراب شدن ميوه ها بودند. در دهكده اي دور كاهن يك معبد بود كه به دليل محبوبيت بيش از حد شيوانا، دائم پشت سر او بد مي گفت و مردم را از خريد سيب هاي او بر حذر مي داشت.
چندين بار شاگردان از شيوانا خواستند تا كاهن معبد را گوش مالي دهند و او را جلوي معبد رسوا كنند، اما شيوانا دائما آنها را به صبر و تحمل دعوت مي كرد و از شاگردان مي خواست تا صبور باشند و از دشمني كاهن به نفع خود استفاده كنند.
وقتي به شيوانا گفتند كه تعداد سيب هاي برداشت شده امسال بيشتر از قبل است و بيم خراب شدن ميوه ها مي رود٬ شيوانا به چند نفر از شاگردانش گفت كه بخشي از سيب ها را با خود ببرند و به مردم ده به قيمت بالا بفروشند، در عين حال به شاگردان خود گفت كه هر جا رسيدند درس هاي رايگان شيوانا را براي مردم ده بازگو كنند و در مورد مسير تفكر و روش معرفتي شيوانا نيز صحبت كنند.
هفته بعد وقتي شاگردان برگشتند با تعجب گفتند كه مردم ده نه تنها سيب هاي برده شده را خريدند بلكه سيب هاي اضافي را نيز پيش خريد كردند. يكي از شاگردان با حيرت پرسيد: اما استاد سوالي كه براي ما پيش آمده اين است كه چرا مردم آن ده با وجود اينكه سالها از زبان امين معبدشان بدگويي شيوانا را شنيده بودند ولي تا اين حد براي خريد سيب هاي شيوانا سر و دست مي شكستند؟
شيوانا پاسخ داد: جناب كاهن ناخواسته نام شيوانا را در اذهان مردم زنده نگه داشته بود، شما وقتي درباره مطالب معرفتي و درس هاي شيوانا براي مردم ده صحبت كرديد، آنها چيزي خلاف آنچه از زبان كاهن شنيده بودند را مشاهده كردند، به همين خاطر اين تفاوت را به سيب ها هم عموميت دادند و روي كيفت سيب هاي شما هم دقيق شدند و عالي بودن آنها را هم تشخيص دادند.
ما سود امسال را مديون بدگويي هاي آن كاهن بد زبان هستيم. او باعث شد مردم ده با ذوق و شوق و علاقه و كنجكاوي بيشتري به درس هاي معرفت روي آودند و در عين حال كاهن خود را بهتر بشناسند. پيشنهاد مي كنم به او ميدان دهيد و بگذاريد باز هم بدگويي و بد زبانياش را بيشتر كند. به همين ترتيب هميشه مي توان روي مردم اين ده به عنوان خريدارهاي تضميني ميوه هاي خود حساب كنيد.
هر وقت فردي مقابل شما قد علم كرد و روي دشمني با شما اصرار ورزيد. اصلا مقابلش نايستيد، به او اجازه دهيد تا يكطرفه در ميدان دشمني يكه تازي كند. زمان كه بگذرد سكوت باعث محبوبتر شدن شما و دشمني او باعث شكست خودش مي شود. در اين حالت هميشه به خود بگوييد، قدرت من بيشتر است چرا كه او هيچ تاثيري روي من ندارد و من هرگز به او فكر نمي كنم و برعكس من باعث مي شوم تا به طور دائم در ذهن او جولان دهم و او را وادار به واكنش نمايم، اين جور مواقع سكوت نشانه قدرت است.
داستان كوتاه (37)
نزديكترين فرد به ناشناختني
روزي شيوانا وارد روستايي شد كه بيماري عجيبي مردم روستا را فرا گرفته بود و هر روز عده زيادي از انسانها به خاطر اين بيماري جان خود را از دست مي دادند. مردم وقتي شنيدند شيوانا وارد دهكده آنها شده سراسيمه به حضورش شتافتند و از او خواستند تا دعايي كند و از خالق هستي بخواهد بيماري را از اين دهكده دور سازد.
شيوانا سري تكان داد و گفت: اين دهكده متعلق به شماست و بيماري نيز در دهكده شما شايع شده است. پس لاجرم بايد كسي از اهالي همين دهكده كه ارتباطش با خالق هستي بيشتر است اين دعا را بخواند و البته من و شما هم در كنار او دست نياز به سوي خالق دراز خواهيم كرد. پس برويد و نزديكترين فرد به ناشناختني را نزد من بياوريد.
مردم دور هم جمع شدند و پس از مدتي سه نفر را نزد شيوانا آوردند و گفتند كه اين سه نفر تمام سال لبشان به ياد ناشناختني مي جنبد و ذكر كلامشان آفريننده كاينات است. شيوانا از آنها خواست تا دعا كنند و بيماري از روستا برود. آن سه دعا كردند ولي هيچ اتفاقي نيفتاد.
شيوانا تبسمي كرد و گفت: ارتباط اينها با ناشناختني يك طرفه است. كسي را از اهالي اين ده نزد من بياوريد كه مستقيما با ناشناختني هم كلام مي شود. در اين ميان كودكي دست بلند كرد و گفت: در نزديكي دهكده چوپان پيري است كه هميشه چوبش را سمت آسمان مي گيرد و با ناشناختني دعوا مي كند و آنقدر جدي حرف مي زند كه انگار دارد با يك موجود واقعي گفت و گو مي كند. ما او را ديوانه مي خوانيم و براي همين در جمع ما نيست.
شيوانا پرسيد: آيا بيماري به او و اعضاي خانواده اش سرايت كرده است؟ پاسخ دادند: خير او در خارج دهكده است و در كمال سلامت به سر مي برد. شيوانا از مردم خواست تا چوپان را نزد او آورند.
چوپان وقتي مقابل شيوانا ايستاد با عصبانيت پرسيد: مرا براي چه به اينجا آورديد؟ شيوانا گفت: ما در اين دهكده در جست و جوي فردي بوديم كه مستقيما با خالق هستي بي واسطه صحبت كند و تو را يافتيم. از تو مي خواهيم كه با همان شيوه اي كه هميشه با حضرت دوست صحبت مي كني از او بخواهي بيماري را از اين دهكده دور سازد.
چوپان لبخندي زد و از جا برخاست و چوبش را به
سمت آسمان گرفت و گفت: خدايا! مگر نمي بيني مردم دهكده از تو چه مي خواهند. خوب
آنچه مي خواهند را به ايشان بده و سپس سرش را پايين انداخت و رفت.
روز بعد همه بيماران به طرز عجيبي بهبود يافتند و هيچ نشاني از بيماري در دهكده نماند. مردم حيرت زده گرد شيوانا جمع شدند و با سردرگمي از او پرسيدند: چگونه كلام عابدان اثري نكرد و جمله نه چندان مودبانه چوپان مقبول افتاد؟
شيوانا تبسمي كرد و گفت: عابدان با خداي ذهني شان صحبت مي كردند و اين چوپان بي واسطه و مستقيم با خالق هستي صحبت مي كرد. عابدان خداي ذهني شان را باور ندارند و اين چوپان نه تنها به وجود خالق اطمينان دارد بلكه شبانه روز با او هم كلام مي شود.
شما اگر جاي ناشناختني بوديد حرف كدام را گوش مي كرديد و خواهش كدام يك را مي پذيرفتيد!؟ او كه مودب است ولي شما را قبول ندارد و يا او كه شما را با تمام وجود پذيرفته است!؟ دور شدن بيماري از دهكده نشان مي دهد كه ناشناختني كدام يك را مي پذيرد.
داستان كوتاه (36)
پل هايت را خودت بايد بسازي
پسري جوان از شهري دور به دهكده شيوانا آمد و به محض ورود به دهكده، بلافاصله سراغ مدرسه شيوانا را گرفت و نزد او رفت و مقابلش روي زمين مودبانه نشست و گفت: از راهي دور به دنبال يافتن جوابي چندين ماه است كه راه مي روم و همه گفتهاند كه جواب من نزد شماست.
تو كه در اين ديار استاد بزرگي هستي برايم بگو چگونه ميتوانم تغييري بزرگ در سرنوشتم ايجاد كنم كه فقر و نداري و سرنوشت تلخ والدينم نصيبم نشود؟
شيوانا نگاهي به تن خسته و رنجور جوان انداخت و با تبسم گفت: جوابت را زماني خواهم داد كه آرام بگيري و گرد و خاك جاده را از تن خود پاك كني، برو استراحت كن و فردا صبح زود نزد من آي.
روز بعد شيوانا پسر جوان را از خواب بيدار كرد و همراه چند تن از شاگردانش به سوي رودخانهاي بزرگ در چند فرسنگي دهكده به راه افتاد. نزديك رودخانه كه رسيدند شيوانا خطاب به پسر جوان و شاگردانش گفت: تكليف امروز شما اين است، از اين رودخانه عبور كنيد و از آن سوي رودخانه تكهاي كوچك از سنگهاي سياه كنار صخره برايم بياوريد. حركت كنيد.
پسر جوان مات و مبهوت به شاگردان شيوانا خيره ماند و ديد كه هر كدام از آنها براي رفتن به آن سوي رودخانه يك روش را انتخاب كردند. بعضي خود را بيپروا به آب زدند و شناكنان و به سختي خود را به آن سوي رودخانه رساندند.
بعضي با همكاري يكديگر با چوبهاي درختان اطراف رودخانه كلك كوچكي درست كردند و خود را به جريان آب رودخانه سپردند تا از آن سوي رودخانه سر درآورند. بعضي از گروه جدا شدند تا در بالادست در محلي كه عرض رودخانه كمتر بود از آن عبور كنند.
پسر جوان به سوي شيوانا برگشت و گفت: اين ديگر چه تكليف مسخرهاي است!؟ اگر واقعا لازم است بچهها آن سمت رودخانه بروند، خوب براي اين كار پلي بسازيد و به بچهها بگوييد از آن پل عبور كنند و بروند آن سمت برايتان سنگ بياورند؟
شيوانا تبسمي كرد و گفت: نكته همين جاست! خودت بايد پل خودت را بسازي! روي اين رودخانه دهها پل است. اينجا كه ما ايستادهايم پلي نيست! اما تكليف امروز براي اين است كه ياد بگيري در زندگي بايد براي عبور از رودخانههاي خروشان سر راهت، بيشتر مواقع مجبور مي شوي خودت پل خودت را بسازي و روي آن قدم بزني!
تو اين همه راه آمدي تا جواب سوالي را پيدا كني و من اكنون ميگويم كه جواب تو همين يك جمله است: اگر ميخواهي چون بقيه گرفتار جريان خروشان رودخانههاي سر راهت نشوي، دچار فقر و فلاكت نشوي و زندگي سعادتمندي پيدا كني، بايد يك بار براي هميشه به خودت بگويي كه از اين به بعد پل هاي زندگي خودم را خودم خواهم ساخت و بلافاصله از جا برخيزي و بهطور دايم و مستمر و در هر لحظه در حال ساختن پلي براي قدم گذاشتن روي آن و عبور از رودخانه باشي. منتظر ديگران ماندن دردي از تو دوا نميكند. پل من به درد تو نمي خورد، پل خودت را بايد خودت بسازي.
داستان كوتاه (35)
حل مشكل
روزي دو مرد جوان نزد شيوانا آمدند و از او پرسيدند: فاصله بين دچار مشكل شدن تا راه حل يافتن چقدر است؟ شيوانا اندكي تامل كرد و گفت: فاصله مشكل يك فرد و راه نجات او از آن مشكل براي هر شخصي به اندازه فاصله زانوي او تا زمين است.
آن دو مرد گيج و آشفته از نزد شيوانا بيرون آمدند و در بيرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولي گفت: من مطمئنم منظور استاد معرفت اين بوده است كه بايد به جاي روي زمين نشستن از جا برخاست و شخصا براي مشكل راه حلي پيدا كرد. با يك جا نشستن و زانوي غم بغل گرفتن هيچ مشكلي حل نمي شود.
دومي كمي فكر كرد و گفت: اما اندرزهاي پيران معرفت معمولا بار معنايي عميق تري دارند و به اين راحتي قابل بيان نيستند. آنچه تو مي گويي هزاران سال است كه بر زبان همه جاري است و همه آن را مي دانند، شيوانا منظور ديگري داشت. پس برگشته و از شيوانا پرسيدند.
شيوانا لبخندي زد و گفت: وقتي يك انسان دچار مشكل مي شود بايد ابتدا خود را به نقطه صفر برساند. نقطه صفر وقتي است كه انسان در مقابل كائنات و خالق هستي زانو مي زند و از او مدد مي جويد. بعد از اين نقطه صفر است كه فرد مي تواند به پا خيزد و با اعتماد به همراهي كائنات دست به عمل بزند.
بدون اين اعتماد و توكل براي هيچ مشكلي راه حل پيدا نخواهد شد. باز هم مي گويم فاصله بين مشكلي كه يك انسان دارد با راه چاره او فاصله بين زانوي او و زميني است كه بر آن ايستاده است.
داستان كوتاه (34)
شاعر و شيوانا
روزي شيوانا از راهي مي گذشت. جواني را ديد كه تكه اي چوب در دست گرفته و با آن بر سطح آب جويبار مي كوبد. شيوانا كنار جوان نشست و از او پرسيد: چرا اين چنين مكدر و گرفته با چوب بر سطح آب مي كوبي؟
جوان آهي كشيد و گفت: من ذوق شعر دارم و هر زمان كه بيكار مي شوم شعر مي سرايم. اما امروز در مدرسه همه مرا به خاطر شعر گفتن مسخره كردند و مدير مدرسه به من گفت كه چوب زدن بر سطح آب بهتر از شعر گفتن است. من هم براي اين كه كار بهتري انجام دهم دارم بر سطح آب مي كوبم.
شيوانا تبسمي كرد و دستي بر شانه جوان كشيد و سپس به سوي درخت بالاي سرش خيره شد و پرندهاي آوازخوان را نشان جوان داد و گفت: پرنده براي من و تو و يا درخت و جويبار آواز نمي خواند. او آواز مي خواند فقط براي اين كه آوازش مي آيد. شاعر واقعي هم كسي نيست كه براي ديگران و جلب رضايت آنها شعر بخواند يا نخواند.
جوان دست از اين كار بيهوده برداشت و مدتي به چشمان شيوانا خيره شد و آنگاه انگار چيزي دريافته باشد چوب را دوباره بر سطح آب زد و شعري با مضمون زيبايي چوب زدن بر آب سرود.
داستان كوتاه (33)
معناي دوم عشق
روزي يكي از خانه هاي دهكده آتش گرفته
بود. زن جواني همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شيوانا و بقيه اهالي براي كمك و خاموش
كردن آتش به سوي خانه شتافتند.
وقتي به كلبه در حال سوختن رسيدند و جمعيت براي
خاموش كردن آتش به جستجوي آب و خاك برخاستند، شيوانا متوجه جواني شد كه بي تفاوت
مقابل كلبه نشسته است و با لبخند به شعله هاي آتش نگاه مي كند.
شيوانا با تعجب به
سمت جوان رفت و از او پرسيد: چرا بيكار نشسته اي و به كمك ساكنين كلبه نرفته اي!؟
جوان
لبخندي زد و گفت: من اولين خواستگار اين زني هستم كه در آتش گير افتاده است. او و
خانواده اش مرا به خاطر اينكه فقير بودم نپذيرفتند و عشق پاك و صادقم را قبول
نكردند. در تمام اين سالها آرزو مي كردم كه كائنات تقاص آتش دلم را از اين خانواده
و از اين زن بگيرد
و اكنون آن
زمان فرا رسيده است.
شيوانا پوزخندي زد و گفت: عشق تو عشق پاك و صادق نبوده است.
عشق پاك هميشه پاك مي ماند، حتي اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بي مهري
در حق او روا سازد.
عشق واقعي يعني همين تلاشي كه شاگردان مدرسه من براي خاموش كردن
آتش منزل يك غريبه به خرج مي دهند. آنها ساكنين منزل را نمي شناسند اما با وجود
اين در اثبات و پايمردي عشق نسبت به تو فرسنگ ها جلوترند. برخيز و يا به آنها كمك
كن و يا دست از اين ادعاي عشق دروغين ات بردار و از اين منطقه دور شو.
اشك از
چشمان جوان سرازير شد. ازجا برخاست. لباس هاي خود را خيس كرد و شجاعانه خود را به
داخل كلبه سوزان انداخت. بدنبال او بقيه شاگردان شيوانا نيز جرات يافتند و خود را
خيس كردند و به داخل آتش پريدند و ساكنين كلبه را نجات دادند.
در جريان نجات بخشي
از بازوي دست راست جوان سوخت و آسيب ديد. اما هيچ كس از بين نرفت. روز بعد جوان به درب مدرسه شيوانا آمد
و از شيوانا خواست تا او را به شاگردي بپذيرد و به او بصيرت و معرفت درس دهد.
شيوانا نگاهي به دست آسيب ديده جوان انداخت و تبسمي كرد و خطاب به بقيه شاگردان گفت: نام اين شاگرد جديد "معناي دوم عشق" است. حرمت او را حفظ كنيد كه از اين به بعد بركت اين مدرسه اوست.
داستان كوتاه (32)
مثبت يا منفي
روزي بين شاگردان شيوانا در مورد معناي مثبت نگري و خوش بيني و منفي نگري و بدبيني اختلاف افتاد. يكي از شاگردان خود را به شدت مثبت انديش و مثبت نگر مي دانست و معتقد بود كه هر اتفاقي در عالم به خير اوست و ديگري معتقد بود كه مثبت انديشي بيش از حد، نوعي ساده لوحي است كه باعث مي شود فرد مثبت نگر جنبه هاي منفي و خطرناك زندگي را نبيند و بهتر است انسان هميشه جانب احتياط را رعايت كند و بنا را بر اين بگذارد كه در هر اتفاقي كه قرار است رخ دهد شايد خطري نهفته باشد.
دو شاگرد به شدت روي نظريه خود پافشاري مي كردند و هيچ يك از موضع خود پايين نمي آمدند. ناگهان شيوانا با اشاره به شاگردان به ايشان فهماند كه در چندقدمي آنها زير سنگي بزرگ مار سمي خطرناكي خوابيده است.
همه شاگردان بخصوص دو شاگرد مدعي مثبت انديشي و منفي نگري با سر و صدا از جا پريدند. شاگرد مثبت انديش از جمع خواست تا از سنگ فاصله بگيرند و در جايي ديگر بنشينند، اما فرد منفي نگر مي گفت كه بهتر است مار را بكشيم تا به ايشان و افراد ديگر صدمه نرساند.
جمعي از شاگردان به همراه شيوانا و فرد مثبت انديش از مار فاصله گرفتند و در جايي ديگر نشستند. شاگرد منفي نگر به همراه عده اي ديگر به سراغ مار رفتند و با زحمت زياد او را كشتند.
وقتي مار كشته شد و شاگرد منفي نگر به جمع پيوست خطاب به شيوانا گفت: استاد! آيا حق با من نبود!؟ الآن ديگر ماري براي ترسيدن وجود ندارد. پس مي توانيم آسوده و آرام به سر جاي خود برگرديم و آنجا اطراق كنيم.
اگر خوش بينانه برخورد مي كرديم و حضور ما را نشانه مثبت و اتفاق خير مي گرفتيم الآن ديگر آن استراحتگاه راحت را در اختيار نداشتيم. شيوانا لبخندي زد و هيچ نگفت اما در عين حال به سر جاي اول بازنگشت و به همراه شاگرد مثبت انديش و تعدادي ديگر از شاگردان در محل جديد چادر زد و در آنجا مستقر شد.
شب كه فرا رسيد باران شديدي گرفت و سيل به راه افتاد. بر حسب اتفاق سيل از همان مسيري عبور كرد كه شاگرد منفي نگر مار را كشته بود. چون شب و تاريك بود كسي نتوانست به آنها كمك كند و درنتيجه سيل ايشان را با خود برد.
صبح كه طوفان و سيل خوابيد. شاگرد مثبت انديش به شيوانا گفت: آيا مار انتقام خود را از ايشان گرفت!؟ يا اينكه شاگرد منفي نگر در دام منفي انديشي خود افتاد!؟
شيوانا سري تكان داد و گفت: مار اگر زرنگ بود از دست شكارچيان در مي رفت و اجازه نمي داد آنها او را بكشند. شاگرد منفي نگر هم اگر زياد خود را در دام مثبت و منفي نمي انداخت مي توانست بفهمد كه در مسيل چادر زده است و امكان خطر وجود دارد.
امتياز ما نسبت به آنها كه غرق شدند فقط اين بود كه ما به طبيعت احترام گذاشتيم و نشانه هاي سر راه خود را جدي گرفتيم و به محل سالم نقل مكان كرديم. مثبت و منفي وجود ندارند. هر چه هست فقط نشانه است و علامت.
داستان كوتاه (31)
آن ديگري هم چنين خواهد شد
مردي جوان نزد شيوانا آمد و به او گفت
كه از همسرش به خاطر شيطنت هايش راضي نيست! و مي خواهد از او جدا شود و همسر ديگري
اختيار كند! چرا كه او افسر گارد امپراتور است و بايد همسر و فرزندانش وقار خاصي
داشته باشند، اما همسر جوانش بي پروا و جسور است و در مقابل خانواده هاي افسران
ديگر، سبك رفتار مي كند.
شيوانا تبسمي كرد و گفت: آيا او قبلا هم چنين بوده است!؟ مرد جوان پاسخ داد: نه به اين اندازه! شدت شيطنتش در منزل من بيشتر شده است.
شيوانا گفت: بي فايده است. تو با هر زن ديگر هم كه ازدواج كني، مدتي بعد رفتار و حركات و سكنات همين زن اول تو به همسر بعدي ات سرايت مي كند، چرا كه اين تو هستي كه رگ شيطنت را در رفتار همسرت تقويت مي كني.
مرد جوان با تعجب پرسيد: يعني مي گوئيد نفر بعد هم چنين خواهد شد!؟
شيوانا سري تكان داد و گفت: آري! در وجود همه انسانها رگه هاي شيطنت و پاكدامني و وقار و سبك مغزي وجود دارد. اين همراهان هستند كه تعيين مي كنند كدام رگه تحريك و فعال شود.
تو هر همسري اختيار كني همين رگه را در او فعال خواهي كرد. چرا كه تو چنين مي پسندي! تو ارزشها و خواسته هاي خود را تغيير بده، همسرت نيز چنان خواهد شد.
آنگاه شيوانا تبسمي كرد و از افسر جوان پرسيد: و مگر نه اينكه تو همسرت را قبل از ازدواج به خاطر همين جسارت و بي پروايي اش پسنديدي و شيفته اش شدي!؟
افسر جوان با تبسمي كمرنگ سرش را از شرم به زير انداخت و ديگر هيچ نگفت.