خطاي ديد در فواصل مختلف(با تصوير)
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 18:44 توسط infect |
GetBC(20);
نظر بدهيد شرط عشق
شرط عشق : دختر جواني چند روز قبل از عروسي آبله سختي گرفت و بستري شد. نامزد وي به عيادتش رفت و در ميان صحبتهايش از درد چشم خود ناليد. بيماري زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عيادت نامزدش ميرفت و از درد چشم ميناليد. موعد عروسي فرا رسيد. زن نگران صورت خود كه آبله آنرا از شكل انداخته بود و شوهر هم كه كور شده بود. مردم ميگفتند چه خوب عروس نازيبا همان بهتر كه شوهرش نابينا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنيا رفت، مرد عصايش را كنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب كردند. مرد گفت: "من كاري جز شرط عشق را به جا نياوردم"...وخدايي كه در اين نزديكي است
و خدائي كه در اين نزديكي استمن از خدا خواستم به من توان و نيرو دهد
و او بر سر راهم مشكلاتي قرار داد تا نيرومند شوم.
من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد
و او پيش پايم مسايلي گذاشت تا آنها را حل كنم.
من از خدا خواستم به من ثروت عطا كند
و او به من فكر داد تا براي رفاهم بيش تر تلاش كنم.
من از خدا خواستم به من شهامت دهد
و او خطراتي در زندگيم پديد آورد تا بر آنها غلبه كنم.
من از خدا خواستم به من عشق دهد
و او افراد زجر كشيده اي را نشانم داد تا به آنها محبت كنم.
من از خدا خواستم به من بركت دهد
و خدا به من فرصت هايي داد تا از آنها بهره ببرم.
من هيچ كدام از چيزهايي را كه از خدا خواستم، دريافت نكردم
ولي به همه چيزهايي كه نياز داشتم، رسيدم.
( منبع: وبلاگ دكتر ظهرابي)
ونيز دبي در نگاه دوربين
تصـــــــوير تصادفي منوي كاربريلينك دوستان
براي تبادل لينك ابتدا لينك مارو بانام:ورود بيماران قلبي ممنوع - تصاوير از شهر مصنوعي و زيباي دنيز در دوبي(امارات) در وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،
سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين كار رو براي شما بكنيم.
چت بامديـــــرجستجو آرشيو
مرداد 1388
مرداد 1387
Powered by:
blogfa.Com
منوي اصلي
ساعــــت نويسنده گان موضوعكسهاي عاشقان
عكس
مطالب طنز
لينك دوني تمام لينكه لوگو دوستان
آمار
var xy = navigator.appVersion;
xz = xy.substring(22,25);
document.write("»مرورگر: ", navigator.appName,"
");
document.write("»نگارش: ",xz,"
");
document.write("»وضوح نمايش: ",screen.width," در ",screen.height,"
");
if (navigator.javaEnabled()) document.write("»جاوا: فعال
");
else document.write("»جاوا: غير فعال
")
»مرورگر: Microsoft Internet Explorer
»نگارش: 7.0
»وضوح نمايش: 1024 در 768
»جاوا: فعال
GetBC(11);
تصاوير از شهر مصنوعي و زيباي دنيز در دوبي(امارات)




















حرام خواري و فرومايگي
يكي بود يكي نبود. زير گنبد كبود .در زمان هاي قديم شهري بود كه كار اصلي مردمش پرورش مرغ و تخم مرغ بود. مردم آن شهرا نسان هايي فوق العاده درستكار و راستگو بودند. به خاطر همين هم هيچ وقت هيچ حاكم ظالمي بر آن ها حكومت نمي كرد. چون هر وقت يك حاكم به مردم شهر ظلم مي كرد بلافاصله دست دعا به آسمان دراز مي كردند و از خدا با خلوص نيت طلب كمك مي كردند و خود عليه ستمگر مي جنگيدندو در نتيجه آن حاكم سريعا يا بركنار مي شد و يا خود به خود استعفا مي داد. به همين علت هيچ خودكامه اي جرات حكومت به آن شهر را نداشت.تا اينكه يك نفر كه همه مردم او را به عنوان آدمي باهوش مي شناختند حاكم آن شهر شد. مردم شهر از حكومت آن مرد صادق و مهربان راضي بودند و روز به روز دعا مي كردند كه خدا به او كمك كند تا شهر رو بهتر بسازد. بعد از چند سال كه گذشت آن حاكم بر خلاف حاكمان قبلي به خيال خودكامگي افتاد و براي رسيدن به مطامع خوددست به شگرد تازه اي زد. او از همه مردم شهر خواست كه با تخم مرغ هايي كه داشتند و پرورش داده بودند به ميدان شهر بيايند تا حاكم براي آنان سخن راني كند. خلاصه همه مردم با نمونه هايي از تخم مرغ هايي كه توليد كرده بودند به ميدان شهر آمدند تا پاي سخنراني حاكم شهر بنشينند. حاكم اول دستور داد كه مردم تخم مرغ هايشان را روي ميزي كه جلوش گذاشته بود بگذارند. بعد از نيم ساعت سخنراني از مردم تشكر كرد و گفت كه هركسي تخم مرغ هاي خود را بردارد و ببرد. موقع برداشتن تخم مرغ ها همهمه اي به وجود آمد و هر كسي هر تخم مرغ بزرگ تري را كه مي ديد از روي طمعي كه در ذات هر انساني هست برمي داشت. بعد از مدتي حاكم صادق و درستكار شهر تبديل شد به يك خودكامه ظالم و ستمگر و ديگر خبري هم از نابود شدنش نشد. و براي هميشه به مردم شهر زور مي گفت . بله.در واقع حاكم با اين كارش نان حرام را سر سفره هاي مردم آورد و پاكي و صداقت آن ها را ازايشان گرفت. و ديگر هيچ وقت دعاي مردم مثل گذشته كارگر نمي افتاد و حاكم هر چقدر كه مي تونست به مردم شهر ظلم مي كرد. نتيجه:سعي كنيم به حلال و حرام در زندگيمان خيلي اهميت بدهيم. اين كه چه ناني بر سر سفرهاي ما باشد براي ما مهم باشد. به نظر من بدبختي و بيچارگي مسلمانان كه اين همه ظلم و ستم ناگزير تحمل مي كنند به خاطر همين است. مملكت اسلامي هيچ وقت درست نمي شود مگر اينكه همه مردم خواستار درست شدنش باشند. خدا مي فرمايد: ان الله لا يُغيّر ما بقوم ٍ حَتي يُغير واما بانفُسهم
ارزش خود را بدانيد
ارزش خود را بدانيد . . .

يك سخنران معروف سينما , سمينار خود را با بالا گرفتن يك 20 دلاري آغاز كرد. او از 200 نفر شركت كننده در سمينار پرسيد: "چه كسي اين اسكناس 20 دلاري رو دوست دارد ؟" دستها شروع به بالا رفتن كرد. او گفت:"من مي خواهم اين 20 دلاري را به يكي از شما بدهم. اما اول بگذاريد يك كاري بكنم." سپس شروع به مچاله كردن اسكناس كرد. پس دوباره پرسيد: "كسي هست كه هنوز اين اسكناس را بخواهد؟" باز دستها بالا رفت.
او اين گونه ادامه داد: "بسيار خوب. اگر من اين كار را با اسكناس بكنم چه؟" و بعد اسكناس را به زمين انداخت و با كفش خود شروع به ماليدن آن به كف اتاق كرد.
سپس آن را كه كثيف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت: "هنوز كسي هست كه اين 20 دلاري را بخواهد؟" اما هنوز دستها در هوا بود.
سخنران گفت: "دوستان من , همگي شما يك درس با ارزش را فرا گرفتيد. شما بي توجه به اينكه من چه بلايي بر سر اين اسكناس آوردم باز هم خواستار آن بوديد. زيرا هيچ از ارزش آن كم نشده بود و هنوز 20 دلار مي ارزيد."
"خيلي از اوقات ما در زندگيمان , به وسيله تصميم هايي كه مي گيريم و وقايعي كه براي پيش مي آيد , پرتاب , مچاله و به زمين ماليده مي شويم. در اين گونه مواقع احساس مي كنيم كه ارزش خود را از دست داده ابم, اما مهم نيست كه چه اتفاقي افتاده يا خواهد افتاد, به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمي دهيد:تميز يا كثيف , مچاله يا صاف , باز هم شما از نظر آنهايي كه دوستتان دارند ارزش فوق العاده زيادي داريد." ارزش زندگي ما به كارهايي كه انجام مي دهيم و افرادي كه مي شناسيم تعيين نمي گردد. بلكه بر اساس آن چيزي كه هستيم تعيين مي شود.
بهشت و جهنم
يك مردِ روحاني، روزي با خداوند مكالمه اي داشت:
خداوندا!
دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شكلي هستند؟
خداوند آن مرد روحاني را به سمت دو در هدايت كرد و يكي از آنها را باز كرد؛ مرد نگاهي به داخل انداخت.درست در وسط اتاق يك ميز گرد بزرگ وجود داشت كه روي آن يك ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوي خوبي داشت كه دهانش آب افتاد!
افرادي كه دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر و مردني و مريض حال بودند. به نظر قحطي زده مي آمدند. آنها در دست خود قاشق هايي با دسته بسيار بلند داشتند . هر كدام از آنها به راحتي مي توانستند قاشق خود را داخل ظرف خورش ببرند تا آن خود را پُر كنند. اما از آن جايي كه اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمي توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.مرد روحاني با ديدن صحنه بدبختي و عذاب آنها غمگين شد.
خداوند گفت: تو جهنم را ديدي!
بعد آنها به سمت اتاق بعدي رفتند و خدا در را باز كرد. آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلي بود. يك ميز گرد با يك ظرف خورش روي آن، كه دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور ميز، مثل جاي قبل همان قاشق هاي دسته بلند را داشتند، ولي به اندازه كافي قوي بوده، مي گفتند و مي خنديدند.
مرد روحاني گفت: نمي فهمم!
خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتياج به يك مهارت دارد! مي بيني؟ اينها ياد گرفته اند كه به همديگر غذا بدهند، در حالي كه آدم هاي طمع كار تنها به خودشان فكر مي كنند!
سخن بزرگان
آنكه «چرا»يي براي زيستن دارد، هر «چگونه»اي را ميتواند تحمّل كند.نيچه
كسي كه داراي عزم راسخ است، جهان را مطابق ميل خود عوض مي كند. آنچه انسان به مقصود مي رساند، عزم و اراده است نه تمنا و آرزو .
يوهان ولفگانگ فن گوته

