داستان كوتاه (55)
ببين آخرش چقدر گيرت مي آيد
شيوانا در بازار دهكده كنار مغازه دوست سبزيفروشش نشسته بود و به اطراف نگاه ميكرد. صاحب مغازه كناري كه جواني تازهكار بود به شيوانا گفت: به نظر من اين دوست شما دارد ضرر ميكند.
من كارگاه سفالگري دارم و يك كارگر دارم كه برايم هر روز كوزه و ليوان و ظرف سفالي درست ميكند. ده نفر را هم اجير كردهام تا در دهكدههاي اطراف براي كوزهها و ظروف سفالي من مشتري جمع كنند. خلاصه هر هفته صد سكه به دست ميآورم. اما اين دوست سبزيفروش ما فقط هفتهاي ده سكه گيرش ميآيد. به نظر شما تجارت من پرسودتر نيست؟
شيوانا با لبخند گفت: گمان نكنم وضع زندگي تو با اين سبزيفروش تفاوت زيادي داشته باشد. تو از اين صد سكه چقدر به عنوان دستمزد و مواد اوليه خرج ميكني و آخرش چقدر برايت ميماند؟ سفالفروش جوان مكثي كرد و گفت: خوب راستش را بخواهيد وقتي تمام هزينهها را كسر كنم هفتهاي پنج سكه بيشتر براي خودم باقي نميماند؟
شيوانا با تبسم گفت: در تجارت اصل اين است كه هميشه بنگري آخر كار بعد از كسر همه هزينهها و مخارج چقدر برايت ميماند و اين مقدار درآمد به ازاي چه ميزان زحمت و كار و دردسر نصيبت شده است.
درست است كه سبزيفروش مغازهاش اول صبح پر است و آخر شب كاملا خالي، اما او با همين مغازه و سبزيهايي كه دارد هفتهاي ده سكه يعني دو برابر تو درآمد دارد. البته كار تو زيبا و ستودني است. اما از لحاظ سودآوري من سبزيفروش را برندهتر ميدانم.
داستان كوتاه (54)
نقابي براي پنهان كردن
يك عده رزميكار از دياري دور به دهكده شيوانا آمدند و رئيس گروه از شيوانا خواست تا امكان برگزاري يك مسابقه رزمي بين گروه او و شاگردان رزمي كار مدرسه شيوانا را فراهم سازد تا قدرت رزميكارها با يكديگر سنجيده شود.
وقتي زمان مبارزه فرارسيد شاگردان متوجه شدند كه رزميكاران غريبه به صورت خود نقاب زده و بدن خود را به رنگهاي ترسناكي درآوردهاند. از ديدن اين چهرههاي رعبآور، ترس و دلهره در دل شاگردان مدرسه افتاد و آنها نزد شيوانا آمدند و راه چاره طلبيدند.
شيوانا نگاهي به بدن نقاشي شده و نقابهاي ترسناك رزميكاران غريبه انداخت و با خنده گفت: چقدر سادهايد! آنها اگر چيزي در چنته داشتند و ماهر بودند ديگر نيازي به لباس و پوشش اضافي و نقاب براي پنهان شدن نداشتند. برعكس با افتخار چهره واقعي خود را نشان ميدادند و بدون هيچ پوشش اضافي با لباس معمولي ظاهر ميشدند تا همه قيافه آنها را به خاطر بسپارند.
وقتي ميبينيد يك شخص نقاب ميزند و چهره واقعي خود را زير آرايش و رنگ پنهان ميكند بدانيد كه از چيزي ميترسد و ميخواهد زير نقاب، آن چيز را مخفي كند تا شما اين ترس را نبينيد. با شجاعت و اقتدار مبارزه كنيد و حريفان را بر اساس حركات و روش مبارزه و نه قيافه و شكل ظاهر ارزيابي كنيد.
مبارزه شروع شد و شاگردان شيوانا در همان دور اول تمام رزميكاران غريبه را وادار به قبول شكست كردند. مبارزه كه به پايان رسيد، رييس رزميكاران غريبه نزد شيوانا آمد و با شرمندگي گفت: اين اولين جايي است كه مردم اينگونه با ما برخورد ميكردند.
بد نيست بدانيد كه در تمام شهرها و روستاهايي كه سر راهمان بود، رزميكاران محلي به محض اينكه ما را در قيافه و آرايش ترسناكمان ميديدند ميدان را واگذار ميكردند و تسليم ميشدند. اما اينجا همه خوب جنگيدند و ما را به راحتي شكست دادند. دليلش چه بود؟
شيوانا تبسمي كرد و گفت: آنها خيلي ساده توانستند چهره واقعي پشت نقاب شما را ببينند. براي همين ديگر ترسناك نبوديد.
داستان كوتاه (53)
چون تو خوبي
مرد پارچهفروشي نزد شيوانا آمد و با
ناراحتي به او گفت: من در بازار پارچهفروشها مغازهاي دارم. هفتهاي يكبار پسر
كدخدا با دوستان شرورش دور و بر مغازه من جمع ميشوند و روي پارچههاي من كه جلوي
مغازه ميچينم خاك و گل ميريزند و در حالي كه از كار خود شاد و خرسندند پي كار
خود ميروند. نميدانم با آنها چه كنم؟
شيوانا با تعجب پرسيد: آيا آنها با تمام پارچهفروشها اين كار را ميكنند؟
مرد گفت: نه! اتفاقا همكار روبهروي من مغازهاش بزرگتر و پارچههايش هم بيشتر در معرض نمايش است. اما به او كاري ندارند و فقط سراغ مغازه من ميآيند. البته در هر بازاري سراغ يك مغازه خاص ميروند و اين بلا را سر او ميآورند و بعد هم راهشان را ميكشند و ميروند.
شيوانا با تبسم گفت: اينكه كاري ندارد. سريع نزد همكار روبهرويي خودت برو و به او مبلغي بده و بگو براي چند هفته محل مغازهاش را با تو عوض كند. خودت هم در اين مدت جلوي چشم نيا. شاگرد جديدي براي خود دست و پا كن و در محل جديد در داخل مغازه پنهان شو و ببين چقدر راحت مشكلت حل ميشود.
مرد پارچهفروش مو به مو پيشنهادهاي شيوانا را اجرا كرد. چند ماه بعد دوباره پارچهفروش نزد شيوانا آمد و با خنده گفت: آمدم تا از شما بابت توصيهاي كه كرديد بسيار تشكر كنم. من همانطوري كه گفتيد براي چند هفته مغازهام را با همكارم عوض كردم.
سر هفته كه شد سر و كله پسر كدخدا و دوستان شرورش دوباره پيدا شد. آنها به خيال اينكه من هنوز در جاي سابق هستم پارچههاي همكارم را گلمالي كردند. اما هنوز گرم بازي نشده بودند كه تاجر همكارم كه مثل من آرام و سربهزير نبود همراه با شاگردان قوي هيكلش با چوب و شلاق به پسر كدخدا و رفقايش حمله كردند و بعد از ادب كردنشان، آنها را وادار كردند بهاي خراب كردن پارچهها را بپردازند و با فضاحت بازار را ترك كنند.
الان كه چندين هفته از آن روز ميگذرد ديگر خبري از اين افراد شرور در بازار نيست و حتي وقتي بعد از سه هفته، من به مغازه اصليام برگشتم ديگر مزاحم كار من نشدند. هنوز نفهميدم دليل آن مزاحمت جسورانه و اين رام شدن و رفع مزاحمت ناگهاني پسر كدخدا و رفقاي نابابش چه بود؟
شيوانا با خنده گفت: مظلوميت و خوبي تو! آنها چون فهميده بودند تو فرد سربهزير و مودبي هستي و در بدترين شرايط آنها را ميبخشي و به خاطر قلب رئوفت هيچ وقت پيگير مجازاتشان نيستي، بيادبي را از حد گذرانده بودند و هر حركت زشتي را كه در توانشان بود، انجام ميدادند.
خوبي بيش از اندازه تو براي آنها يك امتياز محسوب ميشد و آنها از اين امتياز به نفع خودشان سوءاستفاده كردند. اما وقتي مغازهها عوض شد چون نميدانستند قضيه چيست احساس كردند در محاسبات خود اشتباه كردهاند و ديگر نميتوانند از خوب بودن و مظلوميت تو سوءاستفاده كنند. براي همين فرار را بر قرار ترجيح دادهاند و ديگر هم اطراف مغازه تو سبز نشدند.
اگر ديدي كاري به كسي نداري و با اين وجود مزاحمت ميشوند بدان كه دارند از خوبي تو، سوءاستفاده ميكنند. در اين مواقع چون درست نيست كه تو كردار خوب و اخلاق نيك خود را كنار بگذاري، بهترين راه اين است كه فرد مزاحم را با چيزي از جنس خودش روبهرو سازي. آنها زبان همديگر را بهتر ميفهمند و بهتر از پس هم برميآيند و تو در كمترين زمان قابل تصور خواهي ديد كه مشكل فورا حل ميشود.
داستان كوتاه (52)
همدردي
شيوانا با چند تن از شاگردانش همراه كارواني راه ميسپردند. در اين كاروان يك زوج جوان بودند و يك زوج پير و ميانسال. زوج جوان تازه ازدواج كرده بودند و زوج پير سالها از ازدواجشان گذشته و گرد سفيد پيري بر سر و چهرهشان پاشيده شده بود.
در يكي از استراحتگاهها زن جوان به همراه بانوي پير به همراه زنان ديگري از كاروان براي چيدن علفهاي گياهي از كاروان فاصله گرفتند و شوهران آنها كنار شيوانا و شاگردانش در سايه نشستند و از دور مواظب آنها بودند. در اين هنگام زن جوان و زن پير روي زمين نشستند و با ناراحتي به پاهاي خود چسبيدند.
يكي از شاگردان شيوانا به آن دو اشاره كرد و گفت: آنجايي كه آنها ايستادهاند پر از خارهاي گزنده است و اگر اين خارها در پاي انسان فرو روند درد زيادي را به همراه دارند. به گمانم اين خارها در پاي آنها فرو رفته است. مرد جوان بيخيال با خنده گفت: بگذار عذاب بكشند تا ديگر هوس علفچيني به سرشان نزند.
مرد پير در حالي كه چهرهاش بسيار درهم شده بود و انگاري داشت درد ميكشيد از جا پريد و به سمت همسرش دويد و به كمك او رفت. مرد جوان هم با خنده دنبال او رفت تا به همسرش كمك كند.
شبهنگام موقع استراحت، شيوانا با شاگردانش كنار آتش نشسته بودند و راجع به وقايع روزانه صحبت ميكردند. شيوانا در حين صحبت گفت: متوجه شديد مرد پير چقدر همسرش را دوست دارد؟! حتي بيشتر از مرد جوان!
يكي از شاگردان با تعجب گفت: از كجا فهميديد كه عشق مرد پير بيشتر از جوان بود؟! هر دو براي كمك نزد همسرانشان شتافتند؟
شيوانا تبسمي كرد و گفت: از روي چهرهشان! مرد پير وقتي متوجه شد به پاي همسرش خار گزنده فرو رفته همان لحظه درد تمام وجودش را فرا گرفت و چهرهاش در هم رفت و چنان از جا پريد انگار همزمان او هم به پايش خار فرو رفته است و همپاي همسرش داشت زجر ميكشيد.
اما مرد جوان با وجودي كه زن جوانش داشت عذاب ميكشيد با او "هماحساس" نبود و درد او را درك نميكرد و ميخنديد و جملاتي ميگفت تا خودش را توجيه كند و همسرش را سزاوار ناراحتي بداند. عشق واقعي يعني ناراحت شدن از درد محبوب و شاد شدن از شادي او.
داستان كوتاه (51)
نقطه ضعف شكارچي
جواني نزد شيوانا آمد و به او گفت: در مدرسهاي كه درس ميخوانم، پسر ثروتمندي است كه خود را خيلي زرنگ و تيز ميداند و به واسطه ثروت پدرش مسوولان مدرسه هم از او حمايت بيقيد و شرط ميكنند. البته انكار نميكنم كه او فردي واقعا باهوش است اما از اين هوش خود براي بيآبرو كردن و خراب كردن بقيه بچهها استفاده ميكند و در اين مسير هيچ مرز و محدوديتي را قايل نيست.
ما همه از او خيلي ميترسيم و مقابل او جرات حرف زدن هم نداريم چون ميدانيم هر چه بگوييم عليه ما روزي استفاده خواهد شد. او قلدر مدرسه شده است و همه به او باج ميدهند تا كاري به كارشان نداشته باشد. درست مثل يك شكارچي شده كه بقيه بچهها طعمه او هستند و او هر روز در كمين است تا نقطه ضعفي در ما مشاهده كند و از آن عليه ما استفاده كند. تحمل اين اوضاع براي ما خيلي سخت شده و به همين خاطر نزد شما آمدم تا مرا راهنمايي كنيد با او چه كنيم؟
شيوانا با لبخند گفت: نقطه ضعف شكارچي احساس شكارچي بودن اوست. نقطه ضعف آدم زرنگ احساس زرنگي و تيز بودن اوست. به زبان ساده نقطه ضعف هر انساني همان نقطه قوت اوست كه اگر مواظب نباشد ميتواند باعث شكستش شود.
پسر جوان با تعجب گفت: چگونه از نقطه قوت فردي عليه خودش استفاده ميشود؟ شيوانا گفت: با تقويت آن نقطه قوت تا حدي كه جلوي عقل او را بگيرد و چشمانش را كور كند. اگر كسي خود را فوقالعاده باهوش و نابغه ميداند و از اين مسير به ديگران لطمه ميزند هر نوع مقابلهاي با او باعث قويتر شدن او ميشود چون سعي ميكند خود را مجهزتر و قويتر كند تا بتواند با رقباي جديد مقابله كند.
اما اگر مخاطب او خودش را به ابلهي و سادهلوحي بزند و به گونهاي رفتار كند كه او احساس كند زرنگياش كفايت ميكند ضمن اينكه ديگر به فكر تقويت نقطه قوت خود نميافتد ضرورتي به تغيير روش خود نيز نميبيند و با همان روش و شيوه تكراري و قديمي عمل ميكند و در نتيجه قابل پيشبيني و كنترل ميشود.
پسر جوان با لبخند گفت: فكر كنم فهميدم منظورتان چيست. روزي گنجشك مادري را ديدم كه براي دور كردن ماري از لانهاش خود را جلوي مار به مريضي زد و لنگانلنگان مار را آنقدر دنبال خودش كشاند تا به نزديك مرد مزرعهداري رسيد و مزرعهدار مار مهاجم را از بين برد.
شيوانا با لبخند گفت: اما فراموش نكنيد كه اين قاعده در مورد همه آدمها از جمله خود شما هم صدق ميكند و مواظب باشيد اين نقطه قوت جديدي كه يافتيد به نقطه ضعفتان تبديل نشود.
داستان كوتاه (50)
كاري كن كه رخ دهد
شيوانا از مقابل مدرسه اي عبور مي كرد. پسر جواني را ديد كه غمگين و افسرده بيرون مدرسه به درختي تكيه كرده و به افق خيره شده است. شيوانا كنار او رفت و جوياي حالش شد. پسر جوان گفت: حضور در اين مدرسه نياز به پول زيادي دارد ولي پدرم فقير است و نمي تواند از پس مخارج تحصيل من برآيد.
با مدير مدرسه صحبت كرديم و او گفته است به شرطي مي توانم رايگان در اين مدرسه تحصيل كنم كه بتوانم در امتحانات درسي در تمام دروس بالاترين نمره را بدست آورم. اما اين درسها سخت است و با خودم مي گويم كه اين اتفاق هرگز نمي تواند رخ دهد. براي همين به ناچار بايد تحصيل را ترك كنم.
شيوانا نفسي عميق كشيد و گفت: يعني تو قبل از انجام آزمون شكست را پذيرفته اي و از پذيرفتن آن غمگين هم شده اي؟ دليل اين تسليم و واگذاري مبارزه هم تنها اين است كه اين اتفاق يعني پيروز شدن افتادني نيست! خوب اينكه كاري ندارد! راهي پيدا كن و اگر پيدا نمي شود راهي بساز كه اين اتفاق بي افتد. كاري كن كه اين چيزي كه مي خواهي رخ دهد.
به جاي دست روي دست گذاشتن و قبل از آزمون از تلاش دست كشيدن سعي كن با چنگ و دندان از چيزي كه به آن علاقه داري دفاع كني و اتفاقي كه دوست داري را رخ دادني سازي! اگر سرنوشت تو به رخ دادن اين اتفاق بستگي دارد خوب كاري بكن كه رخ بدهد.
سپس شيوانا دست بر شانه هاي پسر جوان كوبيد و گفت: انسان قوي وقتي به مانعي بر مي خورد تسليم نمي شود. يا راهي پيدا مي كند كه از آن مانع عبور كند و اگر اين راه پيدا نشد آن راه را مي سازد! برخيز و راه پيروزي خود را بساز و اتفاقي كه بقيه محال مي دانند را رخ دادني كن.
داستان كوتاه (49)
براي ياد گرفتن فراموش كن
آفتي عجيب و ناشناخته به جان ذرتهاي دهكده شيوانا افتاده بود و محصولات تعداد زيادي از كشاورزان را از بين برده بود. شيوانا شاگردان مدرسه را فراخواند و گفت: دوست كشاورزي دارم در يكي از روستاهاي دوردست كه حتما روش دفع اين آفت را ميداند. ميخواستم يكي از شما را انتخاب كنم و همراه با نمونه محصولات آفتزده نزد او بفرستم تا روش پيشنهادي او براي درست كردن سم و دفع آفت از مزارع ذرت را ياد بگيرد. چه كسي پيشقدم ميشود؟
يكي از شاگردان شيوانا كه حافظهاي بسيار قوي داشت و در جمع شاگردان به زيركي و زرنگي معروف بود قدم پيش گذاشت و گفت: من آنقدر دانش و اطلاعات دارم كه به محض اينكه دوست شما اصول درست كردن سم را ياد بدهد سريع ياد ميگيرم، من ميروم.
شيوانا با تبسم موافقت كرد و گفت: اجازه بده يكي از شاگردان معمولي و تازهكار را هم همراه تو بفرستم تا تنها نباشي. فقط چون اين شاگرد خيلي ساده است از زرنگي و هشياريات عليه او استفاده نكن. همه به اين جمله خنديدند و آن دو نفر صبح روز بعد راهي دهكده دوردست شدند.
چند هفته بعد آنها برگشتند و همه با شوق و علاقه منتظر بودند تا روش دفع آفت را از زبان آنها بشنوند. شاگرد زرنگ با غرور گفت: چند ماده ساده را اگر با هم مخلوط كنيم ميتوانيم ضد آفت را بسازيم و در عرض يك هفته مرض را از محصولات ذرت دور سازيم. اصلا نيازي به اين مسافرت نبود. او به سرعت مواد مورد نظر خودش را مخلوط كرد و روي بعضي از مزارع آفتزده پاشيد. اما بعد از دو هفته هيچ تغييري حاصل نشد و اوضاع از قبل هم بدتر شد.
شيوانا شاگرد ساده و معمولي را احضار كرد و از او خواست هر چه را ياد گرفته براي بقيه نقل كند. آن شاگرد با جزيياتي وصفناپذير تكتك مراحل را از تميز كردن ظروف سم تا ميزان دقيق مواد تركيبي و نحوه استفاده از سم و آب ندادن مزارع قبل از سمپاشي به مدت مشخص و سپس مخلوط كردن آب و سم با هم و استفاده از آن را توضيح داد. وقتي طبق دستورات شاگرد معمولي سم ساخته و استفاده شد بلافاصله در عرض كمترين مدت قابل تصور آفتها از مزارع محو شدند و همه چيز درست شد.
شاگردان با تعجب نزد شيوانا رفتند و از او پرسيدند: آن شاگرد زرنگ اطلاعات بسيار زيادي داشت و هوش و حافظه او در بين جمع بينظير بود. در حالي كه اين همراه دوم يك شاگرد معمولي است. چگونه آن فرد زرنگ نتوانست جزييات دقيق را به خاطر بسپارد و ياد بگيرد و اين شاگرد معمولي توانست به اين خوبي همه چيز را ياد بگيرد.
شيوانا پاسخ داد: آن شاگرد زرنگ و باهوش فريب هوش و زرنگي خودش را خورد و به همين خاطر موقع ياد گرفتن درسها از استاد، حواسش به خودش و غرور خودش و دانش خودش بود. براي همين دانش او تبديل به پردهاي شد بين او و درسي كه ميگرفت و به همين خاطر به جاي حرفها و درسهاي استاد فقط صداي دانش خود را ميشنيد.
اما اين شاگرد ساده و معمولي با ذهني پاك و خالي و صاف و با فروتني و تواضع يك جوينده واقعي دانش، درسها را فرا گرفت و به همين خاطر همه جزييات را با دقتي وصفناپذير درك كرده بود. براي ياد گرفتن چيزهاي جديد اغلب لازم است انسان دانش قبلي خود را براي مدتي به طور موقت فراموش كند تا بتواند در فضاي يادگيري موضوع تازه قرار گيرد.
دوست زرنگ و باهوش شما با وجود زيركي و هوشمندي بالايي كه داشت اما هنر فراموش كردن خودش و كنار گذاشتن دانش قبلي و غرور دانستنش، موقع يادگيري دانش جديد را بلد نبود. اما اين دوست معمولي شما چون در مقابل درسي كه داده ميشد مثل يك فرد تازهكار و مشتاق ظاهر شد توانست همه چيز را جذب كند.
در حقيقت به همين دليل است كه در زندگي افراد معمولي بسياري اوقات بسيار بهتر و قدرتمندتر از افراد باهوش ظاهر ميشوند. يادگيري آنها در موضوع كاريشان عميق و دقيق و جامع است. به همين خاطر موثر و كارآمد هستند.
داستان كوتاه (48)
ميدان قدرت خود را درياب
يكي از شاگردان شيوانا ماهيگير جوان و بسيار ماهري در صيد ماهي بود. او شناگري ورزيده بود كه به راحتي ميتوانست در اعماق آب براي چند دقيقه دوام آورد و به همين خاطر گاهي به صيد مرواريد هم ميپرداخت.
روزي ماهيگير جوان نزد شيوانا آمد و به او گفت: در محله ما پسر جوان و تنومندي است كه فن كشتي و درگيري روي خاك را به خوبي بلد است. من هر وقت از سر كار برميگردم او در مقابل جمع جلوي مرا ميگيرد و از من ميخواهد اگر جرات دارم با او روبهروي اهالي محل كشتي بگيرم.
البته تا به حال هر كه با او كشتي گرفته زمين خورده و به شدت آسيب ديده و من چون ميدانم چه اتفاقي برايم ميافتد هميشه به بهانهاي ميدان را واگذار ميكنم و باعث ميشوم اهالي به من بخندند و مرا ترسو بخوانند.
نكته اينجاست كه در اين محله دختري است كه دلباختهاش شدهام و پدرش شرط ازدواج مرا فراهم كردن تعدادي مشخص مرواريد تعيين كرده است. هر بار كه اين جوان قلدر و كشتيگير جلوي مرا ميگيرد و من از مبارزه شانه خالي ميكنم او مرا به شدت تحقير ميكند و من در مقابل اين دختر و پدرش بسيار شرمنده ميشوم.
پدر دختر هم به عنوان جريمه يكي به مرواريدها اضافه ميكند. تا الان تعداد مرواريدهايي كه بايد براي رضايت پدر محبوبم بپردازم به هفت مرواريد رسيده است. ميخواستم راهي به من نشان دهيد كه از شر اين مزاحم خلاص شوم طوري كه ديگر سربهسر من نگذارد. اگر كار همين طوري پيش برود من ديگر نميتوانم جلوي اهل محل و خانواده محبوبم سر بلند كنم.
شيوانا كمي فكر كرد و سپس گفت: فردا من و تعدادي از شاگردان در محله شما حاضر ميشويم. تو هر چه را من گفتم بپذير. فرداي آن روز وقتي ماهيگير جوان از سر كار بازميگشت و محله هم از جمعيت پر بود، دوباره كشتيگير قلدر سر و كله اش پيدا شد و يقه پيراهن ماهيگير را گرفت و به او گفت كه اگر جرات و مردانگي دارد با او جلوي جمع كشتي بگيرد و در غير اين صورت بپذيرد كه فردي ترسو و بزدل است و كفشهاي او را ببوسد.
شيوانا بلافاصله نزديك آن دو رفت و با صداي بلند گفت: من انجام اين مسابقه كشتي را ميپذيرم به شرطي كه زمان و مكان و جايزه آن را من تعيين كنم. كشتيگير قلدر كه از مهارت و توانايي خود مطمئن بود فورا پيشنهاد شيوانا را پذيرفت. ماهيگير هم با شك و ترديد طبق توافق قبلي موافقت خود را اعلام كرد.
شيوانا گفت: بسيار خوب فردا راس ظهر همه اهالي دهكده كنار ساحل درياچه مجاور دهكده جمع شوند و اين مسابقه را تماشا كنند. هر كدام از طرفين مسابقه هم كه باختند بايد هفت مرواريد به طرف ديگر به عنوان جريمه بپردازد. كشتيگير با خنده تمام شرايط را قبول كرد و ماهيگير هم به ناچار با گفته شيوانا موافقت نمود.
ظهر روز بعد همه اهل دهكده از جمله خانواده دختر مورد علاقه ماهيگير كنار ساحل درياچه جمع شدند. كشتيگير قلدر با خوشحالي روي ماسههاي درياچه بالا و پايين ميپريد و ماهيگير جوان را مسخره ميكرد كه به زودي او را زمينگير خواهد كرد. ماهيگير جوان هم مات و مبهوت به شيوانا نگاه ميكرد و نميدانست چه بگويد.
شيوانا روي يك بلندي ايستاد و گفت: بسيار خوب! زمان مسابقه مشخص شد كه چند دقيقه ديگر است. جايزه هم كه طبق توافق هفت عدد مرواريد است. اما مكان مسابقه اينجا ساحل درياچه نيست بلكه در داخل آب و در بخش عميق درياچه است. ماهيگير و كشتيگير را سوار قايق كنيد و آنها را وسط درياچه داخل آب بيندازيد. آن كس كه كشتي را باخت بايد هفت مرواريد را بپردازد.
كشتيگير كه غافلگير شده بود براي اينكه جلوي اهل دهكده كم نياورد شرط را پذيرفت و با قايق همراه ماهيگير به بخش عميق درياچه رفت. به محض اينكه آنجا رسيدند ماهيگير كشتيگير را بغل گرفت و همراه او داخل آب پريد.
بديهي است كه به دليل مهارت بينظير ماهيگير در شنا و دوام آوردن در عمق آب او ميتوانست به راحتي كشتيگير را در زير آب به دام اندازد و وادار به تسليم كند. بعد از چند دقيقه كشتيگير بيحال و از كار افتاده روي دستهاي ماهيگير داخل قايق انداخته شد.
شيوانا نيز بلافاصله نتيجه مسابقه را اعلام كرد و به كشتيگير كه از وحشت غرق شدن دست و پايش را گم كرده بود گفت: بايد جلوي جمع هفت مرواريد را به هر قيمتي كه شده از دوستان و آشنايان خود قرض بگيرد و تحويل ماهيگير دهد. كشتيگير چنين كرد و روز بعد از فرط خجالت و شرمندگي دهكده شيوانا را براي هميشه ترك كرد و رفت.
ماهيگير جوان با خوشحالي نزد شيوانا آمد و گفت: چرا اين اتفاق افتاد!؟ و شيوانا لبخندزنان گفت: همه قدرت و هيبت كشتيگير فقط روي خاك معنا پيدا ميكرد. قدرت و مهارت تو هم روي آب ظاهر ميشد. تو بايد خاك را از او ميگرفتي و در ميدان قدرت خودت يعني روي آب به مبارزه ميپرداختي. من اين جابهجايي ساده را براي تو انجام دادم. بقيهاش كار خودت بود.
از اين به بعد هر وقت ديدي جايي ضعيف عمل ميكني و كسي قويتر ظاهر ميشود و تو از بابت ضعف خودت آسيب ميبيني، سريع به اين فكر كن كه ميدان قدرت تو و حوزه ضعف رقيب كجاست. بعد بلافاصله به ميدان قدرت خودت برو و آنجا با حريف مبارزه كن. وقتي در ميدان قدرت حريف مبارزه كني سرنوشتي جز شكست نخواهي داشت و در خوشبينانهترين حالت ميتواني با هزينه و زحمت و دردسر فراوان پيروز شوي. ولي وقتي در ميدان قدرت خودت حريف را به دام مياندازي ميتواني با صرف كمترين قدرت و در سادهترين شكل پيروز شوي و براي هميشه حريف را از گود خارج كني. اين سادهترين قاعده مبارزه است.
داستان كوتاه (47)
تو گذشته ات نيستي
پسر جواني وارد مدرسه شيوانا شد و خواست تا او را به شاگردي بپذيرد. شيوانا نگاهي به سر و وضع پسر انداخت و گفت: هر كس در اين مدرسه بايد شغلي فرا بگيرد و در آن شغل مشغول به كار شود. به اين ترتيب هم كار و مهارتي ياد ميگيري و هم هزينههاي خود را تامين ميكني.
پسر قبول كرد و با شرم و خجالت گفت: البته مسالهاي در مورد گذشتهام هست كه بايد به شما بگويم و آن اين است كه من در گذشته زندگيام آدم خوبي نبودهام و... شيوانا به ميان حرفش پريد و گفت: هيچ كس گذشته خودش نيست. هر انساني همان چيزي است كه همين الان انتخاب ميكند باشد. تو اين همه راه آمدهاي و ميخواهي يكي از شاگردان مدرسه باشي. پس تو شاگرد مدرسهاي. گذشته تو نه به من و نه به هيچ كس ديگري ربط ندارد.
پسر ساكت شد و هيچ نگفت. شيوانا ادامه داد: تا وقتي كه انتخاب شاگرد مدرسه بودن باشد تو شاگرد مدرسه ميماني و نزد ما هستي. هر وقت انتخابت عوض شد، بگو تا نسبت به ماندن يا رفتنت تصميم بگيرم. آنچه تعيين كننده و معنابخش هويت توست انتخاب خود توست كه مشخص ميكند الان چه باشي. تو گذشتهات نيستي كه مجبور به توضيح و توجيه آن باشي.
داستان كوتاه (46)
عشق يعني مواظب رفتار و حركات خود باشي
شيوانا با دو تن از شاگردانش همراه كارواني به شهري دور مي رفتند. با توجه به مسافت طولاني راه و دوري مقصد، طبيعي بود كه بسياري از مردان كاروان بدون همسرانشان و تنها سفر مي كردند و وقتي به استراحتگاهي مي رسيدند بعضي از مردان پي خوشگذراني مي رفتند.
همسفران نزديك شيوانا و شاگردانش دو مرد تاجر بودند كه هر دو اهل دهكده شيوانا بودند. يكي از مردان هميشه براي عيش و خوشگذراني از بقيه جدا مي شد. اما آن ديگري همراه شيوانا و شاگردانش و بسياري ديگر از كاروانيان از گروه جدا نمي شد.
يك روز در حين پياده روي يكي از شاگردان شيوانااز او سوالي در مورد معناي واقعي عشق پرسيد. همسفر خوشگذران اين سوال را شنيد و خود را علاقه مند نشان داد و گفت: عشق يعني برخورد من با زندگي. تجربه هاي شيرين زندگي را برخودم حرام نمي كنم.
همسرم كه در دهكده از كارهاي من خبر ندارد. تازه اگر هم توسط شما يا بقيه خبردار شد با خريد هديه اي او را راضي به چشم پوشي مي كنم. به هر صورت وقتي كه به دهكده برگردم او چاره اي جز بخشيدن من ندارد. بنابراين من از هيچ تجربه لذت بخشي خودم را محروم نكردم و هم با خريد هداياي فراوان عشق همسرم را حفظ كردم. اين مي شود معناي واقعي عشق.
شيوانا رو به شاگرد كرد و گفت: اين دوست ما از يك لحاظ حق دارد. عشق يعني انجام كارهايي كه محبوب را خوشحال مي كند. اما اين همه عشق نيست. بلكه چيزي مهمتر از آن هست كه اين رفيق دوم ما كه در طول سفر به همسر خود وفادار است و حتي در غيبت او خيانت هم نمي كند، دارد به آن عمل مي كند. بيائيد از او بپرسيم چرا همچون همكارش پي عياشي و عشرت نمي رود؟
مرد دوم كه سر به زير و پابند اخلاقيات بود تبسمي كرد و گفت: به نظر من عشق فقط اين نيست كه كارهايي كه محبوب را خوشايند است انجام دهيم. بلكه معناي آن اين است كه از كارهايي كه موجب ناراحتي و آزردگي خاطر محبوب مي شود دوري جوئيم.
من چون مي دانم كه انجام حركتي زشت از سوي من، حتي اگر همسرم هم خبردار نشود، مي تواند روزي روزگاري موجب آزردگي خاطر او شود و چه بسا اين روزي روزگار در آن دنيا و پس از مرگ باشد، باز هم دلم نمي آيد خاطر او را مكدر سازم و به همين خاطر به عنوان نگهبان امانت او به شدت اصول اخلاقي را در مورد خودم اجرا مي كنم و نسبت به آن سخت گير هستم.
شيوانا سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: دقيقا اين معناي عشق است. مهم نيست كه براي ربودن دل محبوب چقدر از خودت مايه مي گذاري و چقدر زحمت مي كشي و چه كارهاي متنوعي را انجام مي دهي تا خود را براي او دلپذير سازي و سمت نگاهش را به سوي خود بگرداني. بلكه عشق يعني مواظب رفتار و حركات خود باشي و عملي مرتكب نشوي كه محبوب ناراحت شود. اين معناي واقعي دوست داشتن است.