داستان كوتاه (53)
چون تو خوبي
مرد پارچهفروشي نزد شيوانا آمد و با
ناراحتي به او گفت: من در بازار پارچهفروشها مغازهاي دارم. هفتهاي يكبار پسر
كدخدا با دوستان شرورش دور و بر مغازه من جمع ميشوند و روي پارچههاي من كه جلوي
مغازه ميچينم خاك و گل ميريزند و در حالي كه از كار خود شاد و خرسندند پي كار
خود ميروند. نميدانم با آنها چه كنم؟
شيوانا با تعجب پرسيد: آيا آنها با تمام پارچهفروشها اين كار را ميكنند؟
مرد گفت: نه! اتفاقا همكار روبهروي من مغازهاش بزرگتر و پارچههايش هم بيشتر در معرض نمايش است. اما به او كاري ندارند و فقط سراغ مغازه من ميآيند. البته در هر بازاري سراغ يك مغازه خاص ميروند و اين بلا را سر او ميآورند و بعد هم راهشان را ميكشند و ميروند.
شيوانا با تبسم گفت: اينكه كاري ندارد. سريع نزد همكار روبهرويي خودت برو و به او مبلغي بده و بگو براي چند هفته محل مغازهاش را با تو عوض كند. خودت هم در اين مدت جلوي چشم نيا. شاگرد جديدي براي خود دست و پا كن و در محل جديد در داخل مغازه پنهان شو و ببين چقدر راحت مشكلت حل ميشود.
مرد پارچهفروش مو به مو پيشنهادهاي شيوانا را اجرا كرد. چند ماه بعد دوباره پارچهفروش نزد شيوانا آمد و با خنده گفت: آمدم تا از شما بابت توصيهاي كه كرديد بسيار تشكر كنم. من همانطوري كه گفتيد براي چند هفته مغازهام را با همكارم عوض كردم.
سر هفته كه شد سر و كله پسر كدخدا و دوستان شرورش دوباره پيدا شد. آنها به خيال اينكه من هنوز در جاي سابق هستم پارچههاي همكارم را گلمالي كردند. اما هنوز گرم بازي نشده بودند كه تاجر همكارم كه مثل من آرام و سربهزير نبود همراه با شاگردان قوي هيكلش با چوب و شلاق به پسر كدخدا و رفقايش حمله كردند و بعد از ادب كردنشان، آنها را وادار كردند بهاي خراب كردن پارچهها را بپردازند و با فضاحت بازار را ترك كنند.
الان كه چندين هفته از آن روز ميگذرد ديگر خبري از اين افراد شرور در بازار نيست و حتي وقتي بعد از سه هفته، من به مغازه اصليام برگشتم ديگر مزاحم كار من نشدند. هنوز نفهميدم دليل آن مزاحمت جسورانه و اين رام شدن و رفع مزاحمت ناگهاني پسر كدخدا و رفقاي نابابش چه بود؟
شيوانا با خنده گفت: مظلوميت و خوبي تو! آنها چون فهميده بودند تو فرد سربهزير و مودبي هستي و در بدترين شرايط آنها را ميبخشي و به خاطر قلب رئوفت هيچ وقت پيگير مجازاتشان نيستي، بيادبي را از حد گذرانده بودند و هر حركت زشتي را كه در توانشان بود، انجام ميدادند.
خوبي بيش از اندازه تو براي آنها يك امتياز محسوب ميشد و آنها از اين امتياز به نفع خودشان سوءاستفاده كردند. اما وقتي مغازهها عوض شد چون نميدانستند قضيه چيست احساس كردند در محاسبات خود اشتباه كردهاند و ديگر نميتوانند از خوب بودن و مظلوميت تو سوءاستفاده كنند. براي همين فرار را بر قرار ترجيح دادهاند و ديگر هم اطراف مغازه تو سبز نشدند.
اگر ديدي كاري به كسي نداري و با اين وجود مزاحمت ميشوند بدان كه دارند از خوبي تو، سوءاستفاده ميكنند. در اين مواقع چون درست نيست كه تو كردار خوب و اخلاق نيك خود را كنار بگذاري، بهترين راه اين است كه فرد مزاحم را با چيزي از جنس خودش روبهرو سازي. آنها زبان همديگر را بهتر ميفهمند و بهتر از پس هم برميآيند و تو در كمترين زمان قابل تصور خواهي ديد كه مشكل فورا حل ميشود.