داستان كوتاه (47)
تو گذشته ات نيستي
پسر جواني وارد مدرسه شيوانا شد و خواست تا او را به شاگردي بپذيرد. شيوانا نگاهي به سر و وضع پسر انداخت و گفت: هر كس در اين مدرسه بايد شغلي فرا بگيرد و در آن شغل مشغول به كار شود. به اين ترتيب هم كار و مهارتي ياد ميگيري و هم هزينههاي خود را تامين ميكني.
پسر قبول كرد و با شرم و خجالت گفت: البته مسالهاي در مورد گذشتهام هست كه بايد به شما بگويم و آن اين است كه من در گذشته زندگيام آدم خوبي نبودهام و... شيوانا به ميان حرفش پريد و گفت: هيچ كس گذشته خودش نيست. هر انساني همان چيزي است كه همين الان انتخاب ميكند باشد. تو اين همه راه آمدهاي و ميخواهي يكي از شاگردان مدرسه باشي. پس تو شاگرد مدرسهاي. گذشته تو نه به من و نه به هيچ كس ديگري ربط ندارد.
پسر ساكت شد و هيچ نگفت. شيوانا ادامه داد: تا وقتي كه انتخاب شاگرد مدرسه بودن باشد تو شاگرد مدرسه ميماني و نزد ما هستي. هر وقت انتخابت عوض شد، بگو تا نسبت به ماندن يا رفتنت تصميم بگيرم. آنچه تعيين كننده و معنابخش هويت توست انتخاب خود توست كه مشخص ميكند الان چه باشي. تو گذشتهات نيستي كه مجبور به توضيح و توجيه آن باشي.