داستان كوتاه (90)
تولدساعت 3 شب بود كه صداي تلفن، پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟
مادر گفت: 25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي. فقط خواستم بگم تولدت مبارك...!
پسر از اين كه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت. وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت، ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود...
داستان كوتاه (89)
هديه اي براي مادرچهار برادر خانه شان را به قصد تحصيل ترك كردند و آدمهاي موفقي شدند. چند سال بعد، بعد از شامي كه با هم داشتند در مورد هدايايي كه براي مادر پيرشون كه دور از اونها در شهر ديگه اي زندگي مي كرد فرستادن، صحبت كردن.
اولي گفت: من خونه بزرگي براي مادرم ساختم.
دومي گفت: من يك سالن سينماي يكصدهزار دلاري در خانه ساختم.
سومي گفت: من ماشين مرسدسي با راننده تهيه كردم كه مادرم به سفر بره.
چهارمي گفت: همه تون مي دونيد كه مادر چقدر خوندن كتاب مقدس را دوست داشت و مي دونين كه ديگه هيچ وقت نمي تونه بخونه، چون چشماش خوب نمي بينه. من راهبي رو ديدم كه به من گفت يه طوطي هست كه مي تونه تمام كتاب مقدس رو از حفظ بخونه.
اين طوطي با كمك بيست راهب و در طول دوازده سال اينو ياد گرفته. من تعهد كردم براي اين طوطي به مدت بيست سال، هر سال صدهزار دلار به كليسا بپردازم. مادر فقط بايد اسم فصل ها و آيه ها رو بگه و طوطي از حفظ براش مي خونه.
برادراي ديگه تحت تاثير قرار گرفتن. پس از تعطيلات، مادر يادداشت تشكري فرستاد. اون نوشت: ميلتون عزيز، خونه اي كه برام ساختي خيلي بزرگه، من فقط تو يك اتاق زندگي مي كنم، ولي مجبورم تمام خونه رو تميز كنم، به هر حال ممنونم.
مايك عزيز، تو براي من يك سينماي گرونقيمت با صداي دالبي ساختي كه گنجايش 50 نفر رو داره. ولي من همه دوستامو از دست داده ام، همچنين شنواييم رو از دست دادم و تقريبا ناشنوام، هيچ وقت از اون استفاده نمي كنم، ولي از اين كارت ممنونم.
ماروين عزيز، من خيلي پيرم كه به سفر برم. من تو خونه مي مونم، مغازه بقالي ام رو دارم پس هيچ وقت از مرسدس استفاده نمي كنم. اين ماشين خيلي تند تكون مي خوره. اما فكرت خوب بود، ممنونم.
ملوين عزيز ترينم، تو تنها پسري هستي كه با فكر كوچيكت بعنوان هديه ات منو خوشحال كردي. جوجه خيلي خوشمزه اي بود! ممنونم!
داستان كوتاه (88)
يك شاخه گلمردي مقابل گل فروشي ايستاد. او مي خواست دسته گلي براي مادرش كه در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود. وقتي از گل فروشي خارج شد٬ دختري را ديد كه در كنار درب نشسته بود و گريه مي كرد. مرد نزديك دختر رفت و از او پرسيد: دخترخوب چرا گريه مي كني؟
دختر گفت: مي خواستم براي مادرم يك شاخه گل بخرم ولي پولم كم است. مرد لبخندي زد و گفت: با من بيا٬ من براي تو يك دسته گل خيلي قشنگ مي خرم تا آن را به مادرت بدهي. وقتي از گل فروشي خارج مي شدند دختر درحالي كه دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندي حاكي از خوشحالي و رضايت بر لب داشت.
مرد به دختر گفت: مي خواهي تو را برسانم؟ دختر گفت نه، تا قبر مادرم راهي نيست.
مرد ديگر نمي توانست چيزي بگويد٬ بغض گلويش را گرفت و دلش شكست. طاقت نياورد٬ به گل فروشي برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ كيلومتر رانندگي كرد تا خودش آن را به دست مادرش هديه بدهد.
داستان كوتاه (87)
سيگارقسم خوردم كه بابت حقارتي كه جلو دوستانم نصيبم كرده بود از او انتقام بگيرم. تنها كاري هم كه از دستم برمي آمد اين بود كه جيـبش را بزنم. خيلي وقت بود كه اين كار را مي كردم. هر بار كه مادرم حالم را مي گرفت با برداشتن پول از جيبش تلافي مي كردم.
پس اين بار كه مادر به خاطر يك سيگار كشيدن ساده آن طور جلو دوستانم به من سيلي زد من هم بايد حسابي كيفش را خالي مي كردم. سوار تاكسي شدم و به سوي خانه راه افتادم.
در رديف عقب معتادي مفلوك نشسته بود كه مرا به راننده نشان داد و گفت: آره همسن همين آقا پسر يعني دبيرستاني بودم كه اولين بار مادرم سيگار دستم ديد و به رويم نياورد. اگر آن روز مادرم يك سيلي به من زده بود امروز وضعم اين طور نبود و...
به خانه كه رسيدم افتادم به پاي مادر و دستش را بوسيدم و اشك ريختم.
داستان كوتاه (86)
نوشته روي ديوارمادر خسته از خريد برگشت و به زحمت زنبيل سنگين را داخل خانه كشيد. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و مي خواست كار بدي را كه تامي كوچولو انجام داده، به مادرش بگويد. وقتي مادرش را ديد به او گفت: مامان! مامان! وقتي من داشتم تو حياط بازي مي كردم و بابا داشت با تلفن صحبت مي كرد تامي با يه ماژيك روي ديوار اطاقي را كه شما تازه رنگش كردهايد، خط خطي كرد.
مادر آهي كشيد و فرياد زد: حالا تامي كجاست؟ و رفت به اطاق تامي كوچولو. تامي از ترس زير تختخوابش قايم شده بود، وقتي مادر او را پيدا كرد، سر او داد كشيد: تو پسر خيلي بدي هستي و بعد تمام ماژيك هايش را شكست و ريخت توي سطل آشغال. تامي از غصه گريه كرد.
ده دقيقه بعد وقتي مادر وارد اطاق پذيرايي شد، قلبش گرفت و اشك از چشمانش سرازير شد. تامي روي ديوار با ماژيك قرمز يك قلب بزرگ كشيده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم! مادر درحالي كه اشك مي ريخت به آشپزخانه برگشت و يك تابلوي خالي با خود آورد و آن را دور قلب آويزان كرد. بعد از آن، مادر هر روز به آن اطاق مي رفت و با مهرباني به تابلو نگاه مي كرد.
داستان كوتاه (85)
كوزه شكستهيك پيرزن چيني دو كوزه آب داشت كه آنها را به دو سر چوبي كه روي دوشش مي گذاشت، آويخته بود و از اين كوزه ها براي آوردن آب از جويبار استفاده مي كرد. يكي از اين كوزه ها ترك داشت، درحالي كه كوزه ديگر بي عيب و سالم بود و همه آب را در خود نگه مي داشت.
هر بار كه زن پس از پركردن كوزه ها، راه دراز جويبار تا خانه را مي پيمود، آب از كوزه اي كه ترك داشت چكه مي كرد و زماني كه زن به خانه مي رسيد، كوزه نيمه پر بود. دو سال تمام، هر روز زن اين كار را انجام مي داد و هميشه كوزه اي كه ترك داشت، نيمي از آبش را در راه از دست مي داد.
البته كوزۀ سالم و بدون ترك خيلي به خودش مي باليد. ولي بيچاره كوزۀ ترك دار از خودش خجالت مي كشيد. از عيبي كه داشت و از اين كه تنها نيمي از وظيفه اي را كه برايش در نظر گرفته بودند مي توانست انجام دهد.
پس از دو سال سرانجام روزي كوزۀ ترك دار در كنار جويبار به زن گفت: من از خويشتن شرمسارم. زيرا اين شكافي كه در پهلوي من است سبب نشت آب مي شود و زماني كه تو به خانه مي رسي، من نيمه پر هستم.
پيرزن لبخندي زد و به كوزۀ ترك دار گفت: آيا تو به گلهائي كه در اين سوي راه، يعني سوئي كه تو هستي، توجه كرده اي؟ مي بيني كه در سوي ديگر راه گلي نروئيده است. من هميشه از كاستي و نقص تو آگاه بودم و براي همين در كنار راه تخم گل كاشتم تا هر روز كه از جويبار به خانه بر مي گردم تو آنها را آب بدهي. دو سال تمام من از گلهائي كه اينجا روئيده اند چيده ام و خانه ام را با آنها آراسته ام. اگر تو اين ترك را نداشتي، هرگز اين گلها و زيبائي آنها به خانۀ من راه نمي يافت.
هر يك از ما عيب ها و كاستي هاي خود را داريم، ولي همين كاستي ها و عيب هاست كه زندگي ما را دلپذير و شيرين مي سازد. ما بايد انسانها را همان جور كه هستند بپذيريم و خوبي را كه در آنهاست ببينيم.
براي همۀ شما كوزه هاي ترك برداشته آرزوي خوشي مي كنم و يادتان باشد كه گلهائي را كه در سمت شما روئيده اند ببوئيد. از كاستي هاي خود نهراسيم زيرا خداوند در راه زندگي ما گلهائي كاشته است كه كاستي هاي ما آنها را مي روياند.
داستان كوتاه (84)
شانسكشاورزي چيني اسب پيري داشت كه از آن در
كشت و كار
مزرعهاش استفاده ميكرد. يك روز اسب كشاورز به سمت تپهها فرار كرد. هسايهها در خانهاش جمع شدند و به خاطر بدشانسياش به همدردي او پرداختند. كشاورز به آنها گفت: شايد اين بدشانسي بوده و شايد هم خوش شانسي، فقط خدا مي داند.
يك هفته بعد،اسب كشاورز با يك گله اسب وحشي از آن سوي تپه ها برگشت. اين بار مردم دهكده به او بابت خوششانسي اش تبريك گفتند. كشاورز گفت: شايد اين خوش شانسي بوده شايد هم بدشانسي، فقط خدا مي داند.
فرداي آن روز پسر كشاورز در حال رام كردن اسب هاي وحشي بود كه از پشت يكي از اسب ها به زمين افتاد و پايش شكست. اين بار وقتي هسايه ها براي عيادت پسر كشاورز آمدند، به او گفتند: چه آدم بدشانسي هستي. كشاورز باز جواب داد: شايد اين بدشانسي بوده شايد هم خوش شانسي، فقط خدا مي داند.
چند روز بعد سربازان ارتش به دهكده آمدند و همه جوانان را براي خدمت در جنگ با خود بردند، به جز پسر كشاورز كه پايش شكسته بود. اين بار مردم با خود گفتند: شايد اين خوش شانسي بوده شايد هم بدشانسي، فقط خدا مي داند.
داستان كوتاه (83)
حكمت خداتنها نجات يافته كشتي اكنون به ساحل اين جزيره دورافتاده، افتاده بود. او هر روز را به اميد كشتي نجات، ساحل و افق را به تماشا مينشست. سرانجام خسته و نااميد، از تخته پارهها كلبهاي ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختي بياسايد.
اما هنگامي كه در اولين شب آرامش در جستجوي غذا بود، از دور ديد كه كلبهاش در حال سوختن است و دودي از آن به آسمان ميرود. بدترين اتفاق ممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشكاش زد.
فرياد زد: خدايا چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟
صبح روز بعد با صداي بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد. كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته و حيران بود. نجات دهندگان مي گفتند: خدا خواست كه ما ديشب آن آتشي را كه روشن كرده بودي ببينيم.
داستان كوتاه (82)
سنگتراشروزي سنگتراشي كه از كار خود ناراضي بود و احساس حقارت مي كرد،
از نزديكي خانه بازرگـاني رد مي شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را ديد و به حال خود
غبطه خورد و با خود گفت: اين بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو كرد كه مانند
بازرگان باشد.
در يك لحظه او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد. تا مدتها فكر مي كرد كه از همه قدرتمندتر است، تا اينكه يك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد، او ديد كه همه مردم به حاكم احترام مي گذارند حتي بازرگانان.
مرد با خودش فكر كرد: كاش من هم يك حاكم بودم، آن وقت از همه قويتر مي شدم. در همان لحظه او تبديل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالي كه روي تخت رواني نشسته بود، مردم همه به او تعظيم مي كردند. احساس كرد كه نور خورشيد او را مي آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشيد چقدر قدرتمند است.
او آرزو كرد كه
خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي كرد كه به زمين بتابد و آن
را گرم كند.
پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي
تابش او را گرفت. پس با خود انديشيد
كه نيروي ابر
از خورشيد بيشتر است و تبديل به ابري بزرگ شد.
كمي
نگذشته بود كه
بادي آمد و او را به اين طرف و آن طرف هل داد. اين بار آرزو كرد كه باد شود و تبديل به باد شد. ولي وقتي به نزديكي صخره
سنگي رسيد،
ديگر قدرت تكان
دادن صخره را نداشت. با خود گفت كه قويترين چيز در دنيا، صخره سنگي است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد.
همانطور كه با غرور ايستاده بود، ناگهان صدايي شنيد و احساس كرد كه دارد خرد مي شود. نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد كه با چكش و قلم به جان او افتاده است.
داستان كوتاه (81)
سمدختري ازدواج كرد و به خانه شوهر رفت ولي هرگز نمي توانست با مادرشوهرش كنار بيايد و هر روز با هم جرو بحث مي كردند. عاقبت يك روز دختر نزد داروسازي كه دوست صميمي پدرش بود رفت و از او تقاضا كرد تا سمي به او بدهد تا بتواند مادرشوهرش را بكشد!
داروساز گفت اگر سم خطرناكي به او بدهد و مادرشوهرش كشته شود، همه به او شك خواهند برد، پس معجوني به دختر داد و گفت كه هر روز مقداري از آن را در غذاي مادرشوهر بريزد تا سم معجون كمكم در او اثر كند و او را بكشد و توصيه كرد تا در اين مدت با مادرشوهر مدارا كند تا كسي به او شك نكند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداري از آن را در غـذاي مادرشوهـر مي ريخت و با مهرباني به او مي داد. هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادرشوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا كه يك روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقاي دكتر عزيز، ديگر از مادرشوهرم متنفر نيستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و ديگر دلم نمي خواهد كه بميرد، خواهش مي كنم داروي ديگري به من بدهيد تا سم را از بدنش خارج كند.
داروساز لبخندي زد و گفت: دخترم نگران نباش، آن معجوني كه به تو دادم سم نبود بلكه سم در ذهن خود تو بود كه حالا با عشق به مادرشوهرت از بين رفته است.