داستان كوتاه (81)

سم


دختري ازدواج كرد و به خانه شوهر رفت ولي هرگز نمي­ توانست با مادرشوهرش كنار بيايد و هر روز با هم جرو بحث مي ­كردند. عاقبت يك روز دختر نزد داروسازي كه دوست صميمي پدرش بود رفت و از او تقاضا كرد تا سمي به او بدهد تا بتواند مادرشوهرش را بكشد!

داروساز گفت اگر سم خطرناكي به او بدهد و مادرشوهرش كشته شود، همه به او شك خواهند برد، پس معجوني به دختر داد و گفت كه هر روز مقداري از آن را در غذاي مادرشوهر بريزد تا سم معجون كم­كم در او اثر كند و او را بكشد و توصيه كرد تا در اين مدت با مادرشوهر مدارا كند تا كسي به او شك نكند.

دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداري از آن را در غـذاي مادرشوهـر مي ريخت و با مهرباني به او مي ­داد. هفته­ ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادرشوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا كه يك روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقاي دكتر عزيز، ديگر از مادرشوهرم متنفر نيستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و ديگر دلم نمي­ خواهد كه بميرد، خواهش مي­ كنم داروي ديگري به من بدهيد تا سم را از بدنش خارج كند.

داروساز لبخندي زد و گفت: دخترم نگران نباش، آن معجوني كه به تو دادم سم نبود بلكه سم در ذهن خود تو بود كه حالا با عشق به مادرشوهرت از بين رفته است.


جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۹:۴۴
نظرات (0)
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]