داستان كوتاه (84)

شانس


كشاورزي چيني اسب پيري داشت كه از آن در كشت و كار مزرعه­اش استفاده مي­كرد. يك روز اسب كشاورز به سمت تپه­ها فرار كرد. هسايه­ها در خانه­اش جمع شدند و به خاطر بدشانسي­اش به همدردي او پرداختند. كشاورز به آن­ها گفت: شايد اين بدشانسي بوده و شايد هم خوش شانسي، فقط خدا مي­ داند.

يك هفته بعد،اسب كشاورز با يك گله اسب وحشي از آن سوي تپه­ ها برگشت. اين بار مردم دهكده به او بابت خوش­شانسي­ اش تبريك گفتند. كشاورز گفت: شايد اين خوش­ شانسي بوده شايد هم بدشانسي، فقط خدا مي ­داند.

فرداي آن روز پسر كشاورز در حال رام كردن اسب­ هاي وحشي بود كه از پشت يكي از اسب ­ها به زمين افتاد و پايش شكست. اين بار وقتي هسايه ­ها براي عيادت پسر كشاورز آمدند، به او گفتند: چه آدم بدشانسي هستي. كشاورز باز جواب داد: شايد اين بدشانسي بوده شايد هم خوش شانسي، فقط خدا مي ­داند.

چند روز بعد سربازان ارتش به دهكده آمدند و همه جوانان را براي خدمت در جنگ با خود بردند، به جز پسر كشاورز كه پايش شكسته بود. اين بار مردم با خود گفتند: شايد اين خوش­ شانسي بوده شايد هم بدشانسي، فقط خدا مي­ داند.


جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۹:۴۶
نظرات (0)
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]