داستان كوتاه (82)

سنگتراش


روزي سنگتراشي كه از كار خود ناراضي بود و احساس حقارت مي ­كرد، از نزديكي خانه بازرگـاني رد مي­ شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: اين بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو كرد كه مانند بازرگان باشد.

در يك لحظه او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد. تا مدت­ها فكر مي­ كرد كه از همه قدرتمندتر است، تا اينكه يك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد، او ديد كه همه مردم به حاكم احترام مي­ گذارند حتي بازرگانان.

مرد با خودش فكر كرد: كاش من هم يك حاكم بودم، آن وقت از همه قوي­تر مي­ شدم. در همان لحظه او تبديل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالي كه روي تخت رواني نشسته بود، مردم همه به او تعظيم مي­ كردند. احساس كرد كه نور خورشيد او را مي­ آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشيد چقدر قدرتمند است.

او آرزو كرد كه خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي كرد كه به زمين بتابد و آن را گرم كند. پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت. پس با خود انديشيد كه نيروي ابر از خورشيد بيشتر است و تبديل به ابري بزرگ شد.

كمي نگذشته بود كه بادي آمد و او را به اين طرف و آن طرف هل داد. اين بار آرزو كرد كه باد شود و تبديل به باد شد. ولي وقتي به نزديكي صخره سنگي رسيد، ديگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت. با خود گفت كه قوي­ترين چيز در دنيا، صخره سنگي است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد.

همان­طور كه با غرور ايستاده بود، ناگهان صدايي شنيد و احساس كرد كه دارد خرد مي­ شود. نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد كه با چكش و قلم به جان او افتاده است.


جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۹:۴۵
نظرات (0)
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]