داستان كوتاه (85)
كوزه شكستهيك پيرزن چيني دو كوزه آب داشت كه آنها را به دو سر چوبي كه روي دوشش مي گذاشت، آويخته بود و از اين كوزه ها براي آوردن آب از جويبار استفاده مي كرد. يكي از اين كوزه ها ترك داشت، درحالي كه كوزه ديگر بي عيب و سالم بود و همه آب را در خود نگه مي داشت.
هر بار كه زن پس از پركردن كوزه ها، راه دراز جويبار تا خانه را مي پيمود، آب از كوزه اي كه ترك داشت چكه مي كرد و زماني كه زن به خانه مي رسيد، كوزه نيمه پر بود. دو سال تمام، هر روز زن اين كار را انجام مي داد و هميشه كوزه اي كه ترك داشت، نيمي از آبش را در راه از دست مي داد.
البته كوزۀ سالم و بدون ترك خيلي به خودش مي باليد. ولي بيچاره كوزۀ ترك دار از خودش خجالت مي كشيد. از عيبي كه داشت و از اين كه تنها نيمي از وظيفه اي را كه برايش در نظر گرفته بودند مي توانست انجام دهد.
پس از دو سال سرانجام روزي كوزۀ ترك دار در كنار جويبار به زن گفت: من از خويشتن شرمسارم. زيرا اين شكافي كه در پهلوي من است سبب نشت آب مي شود و زماني كه تو به خانه مي رسي، من نيمه پر هستم.
پيرزن لبخندي زد و به كوزۀ ترك دار گفت: آيا تو به گلهائي كه در اين سوي راه، يعني سوئي كه تو هستي، توجه كرده اي؟ مي بيني كه در سوي ديگر راه گلي نروئيده است. من هميشه از كاستي و نقص تو آگاه بودم و براي همين در كنار راه تخم گل كاشتم تا هر روز كه از جويبار به خانه بر مي گردم تو آنها را آب بدهي. دو سال تمام من از گلهائي كه اينجا روئيده اند چيده ام و خانه ام را با آنها آراسته ام. اگر تو اين ترك را نداشتي، هرگز اين گلها و زيبائي آنها به خانۀ من راه نمي يافت.
هر يك از ما عيب ها و كاستي هاي خود را داريم، ولي همين كاستي ها و عيب هاست كه زندگي ما را دلپذير و شيرين مي سازد. ما بايد انسانها را همان جور كه هستند بپذيريم و خوبي را كه در آنهاست ببينيم.
براي همۀ شما كوزه هاي ترك برداشته آرزوي خوشي مي كنم و يادتان باشد كه گلهائي را كه در سمت شما روئيده اند ببوئيد. از كاستي هاي خود نهراسيم زيرا خداوند در راه زندگي ما گلهائي كاشته است كه كاستي هاي ما آنها را مي روياند.