از داريوش كبير چه مي دانيد؟
آيا مي دانيد : اولين سيستم استخدام دولتي به صورت لشگري و كشوري به مدت40 سال خدمت و سپس بازنشستگي و گرفتن مستمري دائم را كورش كبير در ايران پايه گذاري كرد
آيا مي دانيد : كمبوجبه فرزند كورش بدليل كشته شدن 12 ايراني در مصر و اينكه فرعون مصر به جاي عذر خواهي از ايرانيان به دشنام دادن و تمسخر پرداخته بود ، با 250 هزار سرباز ايراني در روز 42 از آغاز بهار 525 قبل از ميلاد به مصر حمله كرد و كل مصر را تصرف كرد و بدليل آمدن قحطي در مصر مقداري بسيار زيادي غله وارد مصر كرد . اكنون در مصر يك نقاشي ديواري وجود دارد كه كمبوجيه را در حال احترام به خدايان مصر نشان ميدهد. او به هيچ وجه دين ايران را به آنان تحميل نكرد و بي احترامي به آنان ننمود
آيا مي دانيد : داريوش كبير با شور و مشورت تمام بزرگان ايالتهاي ايران كه در پاسارگاد جمع شده بودند به پادشاهي برگزيده شد و در بهار 520 قبل از ميلاد تاج شاهنشاهي ايران رابر سر نهاد و براي همين مناسبت 2 نوع سكه طرح دار با نام داريك ( طلا ) و سيكو ( نقره) را در اختيار مردم قرار داد كه بعدها رايج ترين پولهاي جهان شد
آيا ميدانيد : داريوش كبير طرح تعلميات عمومي و سوادآموزي را اجباري و به صورت كاملا رايگان بنيان گذاشت كه به موجب آن همه مردم مي بايست خواندن و نوشتن بدانند كه به همين مناسبت خط آرامي يا فنيقي را جايگزين خط ميخي كرد كه بعدها خط پهلوي نام گرفت .
آيا ميدانيد : داريوش در پايئز و زمستان 518 - 519 قبل از ميلاد نقشه ساخت پرسپوليس را طراحي كرد و با الهام گرفتن از اهرام مصر نقشه آن را با كمك چندين تن از معماران مصري بروي كاغد آورد
آيا ميدانيد : داريوش بعد از تصرف بابل 25 هزار يهودي برده را كه در آن شهر بر زير يوق بردگي شاه بابل بودند آزاد كرد
آيا ميدانيد : داريوش در سال دهم پادشاهي خود شاهراه بزرگ كورش را به اتمام رساند و جاده سراسري آسيا را احداث كرد كه از خراسان به مغرب چين ميرفت كه بعدها جاده ابريشم نام گرفت
آيا ميدانيد : اولين بار پرسپوليس به دستور داريوش كبير به صورت ماكت ساخته شد تا از بزرگترين كاخ آسيا شبيه سازي شده باشد كه فقط ماكت كاخ پرسپوليس 3 سال طول كشيد و كل ساخت كاخ 80 سال به طول انجاميد
آيا ميدانيد : داريوش براي ساخت كاخ پرسپوليس كه نمايشگاه هنر آسيا بوده 25 هزار كارگر به صورت 10 ساعت در تابستان و 8 ساعت در زمستان به كار گماشته بود و به هر استادكار هر 5 روز يكبار يك سكه طلا ( داريك ) مي داده و به هر خانواده از كارگران به غير از مزد آنها روزانه 250 گرم گوشت همراه با روغن - كره - عسل و پنير ميداده است و هر 10 روز يكبار استراحت داشتند
آيا ميدانيد : داريوش در هر سال براي ساخت كاخ به كارگران بيش از نيم ميليون طلا مزد مي داده است كه به گفته مورخان گران ترين كاخ دنيا محسوب ميشده . اين در حالي است كه در همان زمان در مصر كارگران به بيگاري مشغول بوده اند بدون پرداخت مزد كه با شلاق نيز همراه بوده است
آيا ميدانيد : تقويم كنوني ( ماه 30 روز ) به دستور داريوش پايه گذاري شد و او هياتي را براي اصلاح تقويم ايران به رياست دانشمند بابلي "دني تون" بسيج كرده بود . بر طبق تقويم جديد داريوش روز اول و پانزدهم ماه تعطيل بوده و در طول سال داراي 5 عيد مذهبي و 31 روز تعطيلي رسمي كه يكي از آنها نوروز و ديگري سوگ سياوش بوده است
آيا ميدانيد : داريوش پادگان و نظام وظيفه را در ايران پايه گزاري كرد و به مناسبت آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزير بايد به خدمت بروند و تعليمات نظامي ببينند تا بتوانند از سرزمين پارس دفاع كنند
آيا ميدانيد : داريوش براي اولين بار در ايران وزارت راه - وزارت آب - سازمان املاك -سازمان اطلاعات - سازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنيان نهاد
آيا ميدانيد : اولين راه شوسه و زير سازي شده در جهان توسط داريوش ساخته شد
آيا ميدانيد : داريوش براي جلوگيري از قحطي آب در هندوستان كه جزوي از امپراطوري ايران بوده سدي عظيم بروي رود سند بنا نهاد
آيا ميدانيد : فيثاغورث كه بدلايل مذهبي از كشور خود گريخته بود و به ايران پناه آورده بود توسط داريوش كبير داراي يك زندگي خوب همراه با مستمري دائم شد
آيا ميدانيد : در طول سلطنت داريوش كبير 242 حكمران بر عليه او شورش كرده بودند و او پادشاهي بوده كه با 242 مورد شورش مقابله كرد و همه را بر جاي خود نشاند و عدالت را در سرتاسر ايران بسط داد . او در سال آخر پادشاهي به اندازه 10 ميليون ليره انگلستان ذخيره مالي در خزانه دولتي بر جاي گذاشت
*** داريوش در سال 521 قبل از ميلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پايين اجتماع خشنود نيستم ***
پيامك
۱) كاشكي زن ها هم مثل پول بودند. يه ۴۰ساله مي دادي، ۲ تا ۲۰ ساله مي گرفتي.۲) قدرت ديد خانم ها : يك تار مو را روي كت شوهرشان مي بينند اما يك تير چراغ برق را هنگام رانندگي نمي بينند.
۳) گر پسري كشته شود دختري ترشيده شود. گر پسران كشته شوند كل جهان ليته شود! گر بميرد دختري بر قبر او رويد گلي ، گر بميرند دختران دنيا گلستان مي شود!
۴) خداوند ديد مرد گرسنه است نان را آفريد ، ديد تشنه است آب را آفريد، ديد در تاريكي است نور را آفريد، ديد هيچ مشكل ديگه اي نداره زن را آفريد!
۵) مثل هندي : ريشه ي تمام نزاع ها سه چيزند : زر ، زن ، زمين.
۶) كابينه زندگي مشترك :
زن = وزير سلب آسايش
شوهر = وزير كار
مادر زن = وزير جنگ
مادر شوهر = وزير اغتشاشات
خواهر زن = جاسوس دو جانبه
خواهر شوهر = وزير اطلاعات و بازرسي
پدر زن = وزير ارشاد
پدر شوهر = رئيس تشخيص مصلحت!
۷) ضرب المثل آمريكايي : سه چيز را زود به زود عوض كن ؛ زن، عشق و پيراهن زير!
۸) نويسنده معروفي مي گويد، زن مثل كراوات است هم زيبايي به مرد مي بخشد و هم گلويش را فشار مي دهد.
۹) مرد، اين موجود بيچاره!
وقتي به دنيا مياد، همه حال مامانشو مي پرسن!
وقتي ازدواج مي كنه همه مي گن چه عروس خوشگلي!
وقتي مي ميره همه مي گن بيچاره زنش!
۱۰) اگر ديدي مردي در ماشين رو براي خانمش باز كرد مطمئن باشيد كه يا ماشين نو است و يا خانم!
داستان كوتاه (73)
به خاطر هيچ
ازم پرسيد به خاطره كي زنده هستي؟ با اينكه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم بخاطر تو، بهش گفتم: بخاطر هيچ كس.
پرسيد: پس به خاطره چي زنده هستي؟ با اينكه دلم داد مي زد به خاطر دل تو، با يه بغز غمگين بهش گفتم: بخاطر هيچي.
ازش پرسيدم: تو بخاطر چي زنده هستي؟ در حالي كه اشك تو چشماش جمع شده بود گفت: به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است.
داستان كوتاه (72)
قلب
پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم. دختر لبخندي زد و گفت: ممنونم. تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد. حال دختر خوب نبود. نياز فوري به قلب داشت.
از پسر خبري نبود. دختر با خودش مي گفت: مي دوني كه من هيچ وقت نمي ذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني، ولي اين بود اون حرفات؟ حتي براي ديدنم هم نيومدي. شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد.
چشمانش را باز كرد. دكتر بالاي
سرش بود. به دكتر گفت: چه اتفاقي افتاده؟ دكتر گفت: نگران نباشيد پيوند قلبتون با
موفقيت انجام شده. شما بايد استراحت كنيد. درضمن اين نامه براي شماست.
دختر نامه رو برداشت. اثري از اسم روي پاكت ديده نمي شد. بازش كرد. درون آن چنين نوشته شده بود: سلام عزيزم. الان كه اين نامه رو مي خوني من در قلب تو زنده ام. از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم، چون مي دونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم. پس نيومدم تا بتونم شرط عشق رو به جا بيارم.
اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه . عاشقتم تا بينهايت. دختر نمي توانست باور كند. اون اين كارو كرده بود. اون قلبشو به دختر داده بود. آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد. به خودش گفت: چرا هيچ وقت حرفاشو باور نكردم؟
داستان كوتاه (71)
عشق واقعي
زن و شوهر جواني سوار بر موتورسيكلت در دل شب مي راندند. آنها از صميم قلب يكديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم. مرد جوان: نه، اينجوري خيلي بهتره.
زن جوان: خواهش مي كنم، من خيلي مي ترسم. مرد جوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري.
زن جوان: دوستت دارم، حالا مي شه يواشتر بروني. مرد جوان: مرا محكم بگير.
زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟ مرد جوان: باشه، به شرط اينكه كلاه كاسكت مرا برداري و روي سرت بذاري، آخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي كنه.
روز بعد روزنامه ها نوشتند: برخورد يك موتورسيكلت با ساختماني حادثه آفريد. در اين سانحه كه بدليل بريدن ترمز موتورسيكلت رخ داد، يكي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري درگذشت.
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود، پس بدون اينكه زن جوان را مطلع كند با ترفندي كلاه كاسكت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.
داستان كوتاه (70)
اسب بعدي
مرد ثروتمندي در دهكدهاي دور زمينهاي زيادي داشت و تعداد زيادي كارگر را همراه با خانوادهشان روي اين زمينها به كار گرفته بود. و براي اينكه بتواند اين كارگران را وادار به كار كند يك سركارگر خشن و بيرحم را به عنوان نماينده خود انتخاب كرده بود و سركارگر با خشونت و بيرحمي كارگران و خانوادههاي آنها را وادار ميكرد روي زمينهاي مرد ثروتمند به سختي و تمام وقت كار كنند تا محصول بيشتري حاصل شود.
روزي شيوانا از كنار اين دهكده عبور
ميكرد. كارگران وقتي او را ديدند شكايت سركارگر را نزد شيوانا بردند و گفتند:
صاحب مزرعه، اين فرد بيرحم را بالاي سر ما گذاشته و ما به خاطر نان و غذاي خود
مجبوريم حرف او را گوش كنيم. چيزي به او بگوييد تا با ما ملايمتر رفتار كند. شيوانا به سراغ سركارگر رفت. او را
ديد كه افسار اسب پيري را در دست گرفته و به سمتي ميرود. شيوانا كنار سركارگر
شروع به راه رفتن كرد و از او پرسيد: اين اسب پير را كجا ميبري؟
سركارگر با بدخلقي جواب داد: اين اسب
هميشه پير نبوده است. مرد ثروتمندي كه مالك همه اين زمينهاست سالها از اين اسب
سواري كشيده و استفادههاي زيادي از او برده است. اكنون چون پير و از كار افتاده
شده ديگر به دردش نميخورد. چون صاحب زمينها به هر چيزي از ديد سوددهي و منفعت
نگاه ميكند بنابراين از اين پس اسب پير چيزي جز ضرر نخواهد داشت. به همين خاطر او
از من خواسته تا اسب را به سلاخي ببرم و گوشت او را بين سگهاي مزرعه تقسيم كنم تا
لااقل به دردي بخورد.
شيوانا لبخندي زد و گفت: اگر صاحب اين مزرعه آدمهاي اطراف خود را فقط از پنجره سوددهي و منفعت نگاه ميكند، پس حتما روزي فراميرسد كه به شخصي چون تو ديگر نيازي نخواهد داشت. آن روز شايد كارگران مزرعه بيشتر از اربابت به داد تو برسند. اگر كمي با آنها نرمي و ملاطفت به خرج دهي وقتي به روزگار اين اسب بيفتي ميتواني به لطف و كمك آنها اميدوار باشي. هميشه از خود بپرس كه از كجا معلوم اسب بعدي من نباشم! در اين صورت حتماً اخلاقت لطيفتر و جوانمردانهتر خواهد شد.
داستان كوتاه (69)
چشمان خودت كو
يكي از شاگردان شيوانا جواني ساده و صادق بود كه نسبت به همه اهل مدرسه خوشبين بود و سفره دل خود را نزد همه باز ميكرد و هيچكس را بد نميدانست. همه شاگردان هم او را دوست داشتند و با او بيشتر از بقيه صميمي بودند.
روزي شيوانا ديد كه اين شاگرد جوان و ساده با پسر كدخدا و چند نفر ديگر از جوانهاي شرور دهكده در بازار دهكده همصحبت است. شيوانا او را صدا زد و گفت: وقتي با اين افراد صحبت ميكني مواظب چشمهايت باش.
شاگرد سادهدل مات و مبهوت به چهره شيوانا خيره شد و باحيرت گفت: من چشمهايم سر جايش هستند و اصلا به كسي اجازه نميدهم به آنها آسيب برساند. شما خاطرتان جمع باشد. سپس دوباره به جمع دوستان جديد اما شرور خود پيوست.
يك هفته بعد شيوانا در حياط مدرسه نشسته بود كه ناگهان متوجه شد از داخل سالن كلاس سر و صداي بلندي برخاسته است. به آنجا رفت و با تعجب ديد كه شاگردان مدرسه گرد دوست ساده و قديمي خود را گرفته و به او اعتراض ميكنند چرا در مورد آنها نزد بقيه بدگويي و غيبت ميكند و صفات دروغ و ناشايست را به دوستان خود نسبت ميدهد.
شيوانا شاگردان را به سكوت دعوت كرد و مقابل شاگرد سادهدل ايستاد و با انگشت به چشمان او اشاره كرد و گفت: قبل از اينكه با پسر كدخدا و دوستان شرورش نشست و برخاست كني با چشمان خودت تمام بچههاي مدرسه را پاك و درستكار ميديدي. اما اكنون بعد از چند هفته همنشيني با دوستان شرورت چشمان خود را از دست دادهاي و چشمان آنها را به عاريت گرفتهاي.
به همين خاطر در چهره دوستان مدرسهات نيرنگ و فريب و چيزهايي ميبيني كه چشمان جديدت به تو ديكته ميكنند. وقتي آن روز به تو گفتم مواظب چشمهايت باش منظورم اين بود كه مواظب باش آنها پنجره پاك و سالم نگاه تو را با پنجره كدر و ناسالم خود عوض نكنند.
سعي كن ديده خود را بشويي و كمي در مورد تغيير نگاهت و نادرستي برداشتها و قضاوتهاي جديدت نسبت به دوستان قديمي فكر كني. مطمئنا آنقدر ناراحت خواهي شد كه براي هميشه چشمانت را از دوستان شرورت پس خواهي گرفت و ارتباطت را با آنها براي هميشه قطع خواهي كرد.
داستان كوتاه (68)
دقايقي از تو براي ديگران
شيوانا گوشهاي از مدرسه نشسته و به كاري مشغول بود و در عين حال به صحبت چند نفر از شاگردانش گوش ميداد. يكي از شاگردان ده دقيقه يكريز در مورد شاگردي كه غايب بود صحبت كرد و راجع به مسايل شخصي فرد غايب حدسيات و برداشتهاي متفاوتي بيان كرد. حتي چند دقيقه آخر وقتي حرف كم آورد در مورد خصوصيات شخصي و خانوادگي شاگرد غايب هم سخناني گفت.
وقتي كلام شاگرد غيبتكن تمام شد، شيوانا به سمت او برگشت و با لحني كنجكاوانه از او پرسيد: بابت اين ده دقيقهاي كه از وقت ارزشمند خودت به آن شاگرد غايب دادي، چقدر از او گرفتي؟
شاگرد غيبتكن با تعجب گفت: هيچ چيز! راجع به كدام ده دقيقه من صحبت ميكنيد؟
شيوانا تبسمي كرد و گفت: هر دقيقهاي كه به ديگران ميپردازي در واقع يك دقيقه از خودت را از دست ميدهي. تو ده دقيقه تمام از وقت ارزشمندي را كه ميتوانستي در مورد خودت و مشكلات و نواقص و مسايل زندگي خودت فكر كني، به آن شاگرد غايب پرداختي. اين ده دقيقه ديگر به تو برنميگردد كه صرف خودت كني.
حال سوال من اين است كه براي اين ده دقيقهاي كه روزي در زندگي متوجه ارزش فوقالعاده آن خواهي شد چقدر پول از شاگرد غايب گرفتهاي؟ اگر هيچ نگرفتي و به رايگان وقت خودت و اين دوستانت را هدر دادهاي كه واي بر شما كه اينقدر راحت زمانهاي ارزشمند جواني خود را هدر مي دهيد. اگر هم پولي گرفتهاي بايد بين دوستانت تقسيم كني، چون با ده دقيقه صحبت كردن، تكتك اين افراد نيز ده دقيقه گرانقدر زندگيشان را با شنيدن مسايل شخصي ديگران هدر دادهاند.
داستان كوتاه (67)
بترس، اما خودت را ترسو نخوان
يكي از شاگردان شيوانا استاد دفاع شخصي و مبارزه تن به تن بود. او در عين حال در آشپزخانه مدرسه نيز كار ميكرد تا بتواند خرج خود و خانوادهاش را تامين كند. روزي شيوانا با تعدادي از شاگردانش در حياط مدرسه نشسته بود كه ناگهان آن شاگرد مسلط به مبارزه، با ترس و فرياد از آشپزخانه بيرون پريد و وقتي بقيه متوجه او شدند، گفت كه يك موش خيلي بزرگ از زير پاي او در رفته و به همين خاطر ترسيده است.
همه شاگردان به او خنديدند. او شرمنده نزد شيوانا آمد و با خجالت گفت: مرا ببخشيد. با اين كار نشان دادم كه فرد ترسو و بزدلي هستم و تمام مبارزاتي كه داشتهام همگي پوچ و بيارزش بودهاند.
شيوانا دستش را بر شانه او زد و گفت: تو همان كاري را انجام دادي كه من و بقيه هم اگر بوديم انجام ميداديم. ترسيدن يكي از احساسات موقتي انسان است كه در وجود همه گاهي ظاهر ميشود. اما ترسو بودن يك صفت و يك لقب دايمي است كه ميتواند تا آخر عمر همراه انسان باشد.
حتي اگر احساس ترس دايمي هم بود تو حق نداشتي لقب ترسو را براي خودت انتخاب كني. هرگز در مورد احساسات خودت قضاوت نكن و اجازه نده تو را با احساسات لحظهايات نامگذاري كنند. تو ميتواني بترسي ولي ترسو نباشي.
در مورد احساسي كه داري لزومي نيست كه حس بدي داشته باشي و آنقدر ناراحت شوي كه لقبهاي ناشايست را روي خودت بپذيري. بگذار احساساتت بدون اينكه ذهن تو نگران بدنام شدن باشد در وجودت جاري شوند و جلوهگري كنند و محو شوند. تو آنها را نظاره كن.
احساسات ناشايست را غربال كن و به حسهاي ديگر اجازه بده بيايند و بروند. اما در اين ميان هرگز آنها را قضاوت نكن و اجازه نده تو را با احساساتت نامگذاري كنند. فراموش نكن كه تو هميشه اين حق را داري كه بترسي ولي در عين حال ترسو نباشي.
داستان كوتاه (66)
كار خوب به جاي خود، كار بد به جاي
در دهكده شيوانا مردي چاهكن بود كه
به همراه دو پسرش چاه حفر ميكرد و بابت اين كار دستمزد ميگرفت. لازم شد كه در
مدرسه شيوانا چاه آبي حفر شود.
از مرد چاهكن
و پسرانش براي اين كار دعوت شد در ازا ده سكه، چاه مدرسه را حفر كنند.
آنها شروع به كار كردند و
طبق عادت هميشگي خود بياعتنا به حال و هواي مدرسه موقع كار كردن با صداي بلند شعر
ميخواندند و با يكديگر شوخي ميكردند و اين مساله براي بعضي از ساكنان مدرسه
خوشايند نبود.
وقتي حفر چاه
با موفقيت به پايان رسيد، چند نفر از شاگردان شيوانا كه از سر و صداي چاهكنها در
اين مدت ناراحت شده بودند ليستي بلندبالا از اشتباهات و خطاهاي رفتاري چاهكنها
در طول ايام حفر تهيه كردند و آن را به عنوان فهرست كارهاي نادرست آنها به شيوانا
دادند تا بر اساس اين ليست مزد كارشان را ندهد.
شيوانا در مقابل جمع، مرد چاهكن و پسرانش را نزد خود خواند و با احترام از بابت چاه خوبي كه كنده بودند از آنها قدرداني كرد. سپس ليست ادعايي گروه شاگردان معترض را نيز براي ايشان خواند و سپس گفت: طبق توافق بابت كاري كه انجام داديد اين ده سكه به شما داده ميشود. بعد از گفتن اين حرف شيوانا ده سكه به مرد چاهكن داد.
سپس ادامه داد: چون كارتان خيلي خوب بود و عاليتر از حد انتظار
كار كرديد پس سه سكه هم به عنوان پاداش اضافي به شما داده ميشود. آنگاه شيوانا سه
سكه اضافي به مرد چاهكن داد.
شيوانا ادامه
داد: چون درست سر موقع كار را تمام كرديد پس استحقاق سه سكه اضافه ديگر را هم
داريد ولي چون خطاي رفتاري داشتيد و موجب آزار بعضي از ساكنان مدرسه شديد، يك سكه
را به همين خاطر به شما نميدهيم.
مرد چاهكن و پسرانش با خوشحالي سكههاي خود را گرفتند و از رفتار خود عذر خواستند و قصد رفتن كردند. شاگردان معترض با صداي بلند به شيوانا گفتند: اين عادلانه نيست. شما بايد مزد اصلي آنها را كم ميداديد!؟
شيوانا با تعجب گفت: اينجا مدرسه اخلاق است و ما در اينجا كارهاي خوب را جداگانه حساب ميكنيم و كارهاي بد را مجزا. ما مزد و مجازات آنها را با هم مخلوط نميكنيم. آنها بابت كارهاي خوب و عاليشان مزد خوبي گرفتند و بابت كارهاي ناخوبي كه داشتند مزد خوبي نگرفتند. به همين سادگي!
ياد بگيريد كه در زندگي هم، انسانها را به همين شيوه مورد قضاوت قرار دهيد و كارهاي خوب و بد آدمها را با هم قاطي نكنيد.