داستان كوتاه (129)
دختر كوچولو
دختر كوچكي هر روز پياده به مدرسه مي رفت و برمي گشت. با اينكه آن روز صبح هوا زياد خوب نبود و آسمان نيز ابري بود، دختربچه طبق معمول هميشه، پياده بسوي مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر كه شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شديدي درگرفت، مادر كودك كه نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد يا اينكه رعد و برق بلايي بر سر او بياورد، تصميم گرفت كه با اتومبيل بدنبال دخترش برود.
با شنيدن صداي رعد و ديدن برقي كه آسمان را مانند خنجري دريد، با عجله سوار ماشينش شده و به طرف مدرسه دخترش حركت كرد. اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد كه مثل هميشه پياده به طرف منزل در حركت بود، ولي با هر برقي كه در آسمان زده مي شد، او مي ايستاد، به آسمان نگاه مي كرد و لبخند مي زد و اين كار با هر دفعه رعد و برق تكرار مي شد.
زمانيكه مادر اتومبيل خود را به كنار دخترك رساند، شيشه پنجره را پايين كشيد و از او پرسيد: چكار مي كني؟ چرا همينطور بين راه مي ايستي؟
دخترك پاسخ داد، من سعي مي كنم صورتم قشنگ بنظر بيايد، چون خداوند دارد مرتب از من عكس مي گيرد.
داستان كوتاه (128)
معلم
اسكندر را گفتند: چرا معلم خود را زياده از پدر تعظيم مي كني؟
گفت: سبب آن كه پدر مرا از عالم ملكوت به زمين آورده است و استاد مرا از زمين به آسمان برده است.
داستان كوتاه (127)
كشاورز و الاغ
كشاورزي الاغ پيري داشت كه يك روز اتفاقي به درون يك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعي كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بيرون بياورد. پس براي اينكه حيوان بيچاره زياد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بميرد و مرگ تدريجي او باعث عذابش نشود.
مردم با سطل روي سر الاغ خاك مي ريختند اما الاغ هربار خاك هاي روي بدنش را مي تكاند و زير پايش مي ريخت و وقتي خاك زير پايش بالا مي آمد، سعي مي كرد روي خاك ها بايستد.
روستايي ها همينطور به زنده به گور كردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا آمدن ادامه داد تا اينكه به لبه چاه رسيد و در حيرت كشاورز و روستائيان از چاه بيرون آمد.
نتيجه اخلاقي: مشكلات، مانند تلي از خاك بر سر ما مي ريزند و ما همواره دو انتخاب داريم: اول اينكه اجازه بدهيم مشكلات ما را زنده به گور كنند و دوم اينكه از مشكلات سكويي بسازيم براي صعود.
داستان كوتاه (126)
قلب تو كجاست
رابرت داوينسنز، قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتين زماني كه در يك مسابقه موفق شد مبلغ زيادي پول برنده شود. در پايان مراسم زني به سوي او دويد و با تضرّع و التماس از او خواست پولي به او بدهد تا بتواند كودكش را از مرگ نجات دهد. زن گفت كه او هيچ هزينه اي براي درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او كمك نكند كودكش مي ميرد.
قهرمان گلف درنگ نكرد و بلافاصله تمام پولي را كه برنده شده بود به زن بخشيد. هفته بعد يكي از مقامات رسمي انجمن گلف به او گفت كه اي رابرت ساده لوح خبرهاي جالبي برايت دارم، آن زني كه از تو پول خواست اصلاً بچه مريض ندارد حتي ازدواج هم نكرده است، او تو را فريب داده دوست من.
رابرت با خوشحالي جواب داد: خدا را شكر پس هيچ بچه اي در حال جان دادن نبوده است. اين كه خيلي عالي است.
داستان كوتاه (125)
چرچيل و راننده تاكسي
چرچيل(نخست وزير اسبق بريتانيا) روزي سوار تاكسي شده بود و به دفتر BBC براي مصاحبه ميرفت. هنگامي كه به آن جا رسيد به راننده گفت آقا لطفاً نيم ساعت صبر كنيد تا من برگردم.
راننده گفت: نه آقا! من مي خواهم سريعاً به خانه بروم تا سخنراني چرچيل را از راديو گوش دهم.
چرچيل از علاقه اين فرد به خودش خوشحال و ذوقزده شد و يك اسكناس ده پوندي به او داد.
راننده با ديدن اسكناس گفت: گور باباي چرچيل! اگر بخواهيد تا فردا هم اينجا منتظر ميمانم.
داستان كوتاه (124)
فرشته و خانم ميانسال
خانم ميانسالي سكته قلبي كرد و سريعاً به بيمارستان منتقل شد. وقتي زير تيغ جراح بود عملاً مرگ را تجربه كرد. زمانيكه بي هوش بود فرشته اي را ديد. از فرشته پرسيد: آيا زمان مردنم فرا رسيده است؟
فرشته پاسخ داد: نه، تو ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز ديگر فرصت خواهي شد.
بعد از به هوش آمدن براي بهبودي كامل خانم تصميم گرفت كه در بيمارستان باقي بماند. چون به زندگي بيشتر اميدوار بود، چند عمل زيبايي انجام داد. جراحي پلاستيك، ليپساكشن، جراحي بيني، جراحي ابرو و… او حتي رنگ موي خود را تغيير داد. خلاصه از يك خانم ميان سال به يك خانم جوان تبديل شد!
بعد از آخرين جراحي او از بيمارستان مرخص شد. وقتي براي عزيمت به خانه داشت از خيابان عبور مي كرد، با يك آمبولانس تصادف كرد و مرد!
وقتي با فرشته مرگ روبرو شد بهش گفت: من فكر كردم كه گفتي ۴۰ سال و اندي بعد مرگ من فرا مي رسه؟ چرا من رو از جلوي آمبولانس نكشيدي كنار؟ چرا من مردم؟
فرشته پاسخ داد: ببخشيد، وقتي داشتي از خيابون رد مي شدي نشناختمت!
داستان كوتاه (123)
ملاقات ما انسانها با خدا
ظهر يك روز سرد زمستاني، وقتي اميلي به خانه برگشت، پشت در پاكت نامه اي را ديد كه نه تمبري داشت و نه مهر اداره پست روي آن بود. فقط نام و آدرسش روي پاكت نوشته شده بود.
او با تعجب پاكت را باز كرد و نامه داخل آن را خواند: اميلي عزيز، عصر امروز به خانه تو مي آيم تا تو را ملاقات كنم. با عشق، خدا.
اميلي همان طور كه با دستهاي لرزان نامه را روي ميز مي گذاشت، با خود فكر كرد كه چرا خدا مي خواهد او را ملاقات كند؟ او كه آدم مهمي نبود.
در همين فكرها بود كه ناگهان كابينت خالي آشپزخانه را به ياد آورد و با خود گفت: من كه چيزي براي پذيرايي ندارم! پس نگاهي به كيف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با اين حال به سمت فروشگاه رفت و يك قرص نان فرانسوي و دو بطري شير خريد.
وقتي از فروشگاه بيرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر كند. در راه برگشت، زن و مرد فقيري را ديد كه از سرما مي لرزيدند. مرد فقير به اميلي گفت: خانم، ما خانه و پولي نداريم. بسيار سردمان است و گرسنه هستيم. آيا امكان دارد به ما كمكي كنيد؟
اميلي جواب داد: آ متاسفم، من ديگر پولي ندارم و اين نان ها را هم براي مهمانم خريده ام.
مرد گفت: آ بسيار خوب خانم، متشكرم و بعد دستش را روي شانه همسرش گذاشت و به حركت ادامه دادند.
همان طور كه مرد و زن فقير در حال دور شدن بودند، اميلي درد شديدي را در قلبش احساس كرد. به سرعت دنبال آنها دويد: آ آقا، خانم، خواهش مي كنم صبر كنيد. وقتي اميلي به زن و مرد فقير رسيد، سبد غذا را به آنها داد و بعد كتش را درآورد و روي شانه هاي زن انداخت. مرد از او تشكر كرد و برايش دعا كرد.
وقتي اميلي به خانه رسيد، يك لحظه ناراحت شد چون خدا مي خواست به ملاقاتش بيايد و او ديگر چيزي براي پذيرايي از خدا نداشت. همان طور كه در را باز مي كرد، پاكت نامه ديگري را روي زمين ديد.
نامه را برداشت و باز كرد: آ اميلي عزيز، از پذيرايي خوب و كت زيبايت متشكرم. با عشق، خدا.
داستان كوتاه (122)
لنگه كفش
پيرمردي سوار بر قطار به مسافرت مي رفت. به علت بي توجهي يك لنگه كفش ورزشي وي از پنجره قطار بيرون افتاد.
مسافران ديگر براي پيرمرد تاسف مي خوردند ولي پيرمرد بي درنگ لنگه ديگر كفشش را هم بيرون انداخت.
همه تعجب كردند! پيرمرد گفت كه يك لنگه كفش نو برايم بي مصرف مي شود ولي اگر كسي يك جفت كفش نو بيابد، چقدر خوشحال خواهد شد.
داستان كوتاه (121)
خانم تامپسون
در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم كلاس پنجم دبستان وارد كلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت كه همه آنها را به يك اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست.
البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امكان نداشت. مخصوصاً اينكه پسر كوچكى در رديف جلوى كلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد كه خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت.
تدى سال قبل نيز دانش آموز همين كلاس بود. هميشه لباسهاى كثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه كرد.
امسال كه دوباره تدى در كلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سالهاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند كمكش كند.
معلّم كلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و بااستعدادى است، تكاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد، "رضايت كامل".
معلّم كلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همكلاسي هايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش كه در خانه بسترى است دچار مشكل روحى است.
معلّم كلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي كند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نكند او به زودى با مشكل روبرو خواهد شد.
معلّم كلاس چهارم تدى در پروندهاش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها كرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در كلاس خوابش مي برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشكل او پى برد و از اينكه دير به فكر افتاده بود خود را نكوهش كرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در كاغذكادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى كه داخل يك كاغذ معمولى و به شكل نامناسبى بسته بندى شده بود.
خانم تامپسون هديه ها را سر كلاس باز كرد. وقتى بسته تدى را باز كرد يك دستبند كهنه كه چند نگينش افتاده بود و يك شيشه عطر كه سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى كلاس شد، امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع كرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند كرد. سپس آن را همانجا به دست كرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد.
تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر كرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد. خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه كرد.
از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در كنار تدريس، خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش زندگي و عشق به همنوع به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي كرد. پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي كرد او هم سريعتر پاسخ مي داد.
به سرعت او يكى از باهوشترين بچه هاى كلاس شد و خانم تامپسون با وجودى كه به دروغ گفته بود كه همه را به يك اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.
يكسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت كرد كه در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد كه من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود كه دبيرستان را تمام كرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود كه شما همچنان بهترين معلمى هستيد كه در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت كرد كه در آن تدى نوشته بود با وجودى كه روزگار سختى داشته است امّا دانشكده را رها نكرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأكيد كرده بود كه خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود كه پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين كار را كرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب كرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه كمى طولانيتر شده بود: دكتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود كه با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج كنند. او توضيح داده بود كه پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش كرده بود اگر موافقت كند در مراسم عروسى در كليسا، در محلى كه معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند.
خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چكار كرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست كرد و علاوه بر آن، يك شيشه از همان عطرى كه تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در كليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين كه به من اعتماد كرديد از شما متشكرم. به خاطر اينكه باعث شديد من احساس كنم كه آدم مهمى هستم از شما متشكرم. و از همه بالاتر به خاطر اين كه به من نشان داديد كه مي توانم تغيير كنم، از شما متشكرم.
خانم تامپسون كه اشك در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي كنى، اين تو بودى كه به من آموختى كه مي توانم تغيير كنم. من قبل از آن روزى كه تو بيرون مدرسه با من صحبت كردى، بلد نبودم چگونه تدريس كنم.
بد نيست بدانيد كه تدى استودارد هم اكنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشكى است و بخش سرطان دانشكده پزشكى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است.
همين امروز گرمابخش قلب يك نفر شويد.
وجود فرشته ها را باور داشته باشيد و مطمئن باشيد كه محبت شما به خودتان باز خواهد گشت.
داستان كوتاه (120)
بازي با تسبيح
روزي سيدجمالالدين اسدآبادي در حضور سلطان عبدالحميد، پادشاه عثماني نشسته بود و با دانههاي تسبيح خود بازي ميكرد. وقتي از محضر سلطان خارج شد درباريان به او گفتند: چرا در حضور سلطان با تسبيح بازي ميكردي؟
سيد با نهايت بياعتنايي گفت: چطور به كساني كه با سرنوشت ميليونها نفر بازي ميكنند و به افراد نالايق مقام و طلا ميبخشند، مردان بااستعداد و آزادگان را به بند ميكشند و در زندان مياندازند و از زشتكاريهاي خود شرم و پروا ندارند حرفي نميزنيد اما به سيد جمال الدين حق نميدهيد كه با تسبيح خود بازي كند؟